بیانات امام خمینی در جمع نمایندگان مجلس شورای اسلامی و اعضای هیأت دولت

تاریخ: 1359/11/04

کوشش انبیا و ایده بعثت در تمام قرن ها تربیت انسان است

بسم الله الرحمن الرحیم
امروز روز بسیار بزرگی است که هم پیشوای امت بزرگ اسلامی دنیا را به نور مبارکشان منور کردند و هم پیشوای بزرگ مذهب، و شاید در ایام دیگر ما مثل امروز کم داشته باشیم یا نداشته باشیم و من تبریک عرض می کنم به همه ملت های اسلام و همه کشورهای اسلامی و به شما آقایان وکلای محترم مجلس و هیات دولت و سایر برادرانی که در اینجا حضور دارند و من سلامت و توفیق و پیروزی همه شما را از خداوند تعالی خواستارم.
برکت وجود رسول اکرم برکتی است که در سرتاسر عالم از اول خلق تا آخر یک همچو موجود با برکت نیامده است و نخواهد آمد. اشرف موجودات و اکمل انسان ها و بزرگتر مربی بشر این وجود مبارک است و مبین احکام اسلام و ایده های رسول اکرم ذریه مطهر ایشان و خصوص حضرت جعفرابن محمد صادق هستند.
کوشش انبیا و ایده بعثت در تمام قرن ها تربیت این موجود است، این موجودی که عصاره همه مخلوقات است و با اصلاح او اصلاح می شود عالم و با فساد او به فساد کشیده می شود. کوشش انبیاء از اول تا آخر این بوده است که این موجود را به صراط مستقیم دعوت کنند و راه ببرند، نه همان هدایت و گفتن تنها، بلکه راهنمایی و الگو بودن خودشان در اعمال و در افعال و در اقوال، برای اینکه این موجود را به آن کمالی که لایق است، برساند. و مع الاسف این ایده به آنطوری که آنها می خواستند حاصل نشد و بعدها هم به آنطوری که انبیا در نظر داشتند حاصل نخواهد شد، برای اینکه اینها مواجه هستند با یک موجودی که این موجود شناخته نشده است الا برای خدا و کسانی که علم را از خدای تبارک و تعالی اتخاذ کردند و یک موجود پیچیده ای است که حتی خودش از خودش اطلاع ندارد و شاید این کلمه ای که وارد شده است که (من عرف نفسه فقد عرف ربه) تعلیق به یک امر محالی باشد برای نوع بشر. شناخت انسان خودش را، و شناخت اوصافی که در انسان هست و غرایزی که در انسان هست این از اموری است که یا محال است یا نظیر محال، الا هر کسی که عصمت الله تعالی. انسان خودش از باب اینکه حب نفس دارد و هر چه را می خواهد، برای خودش می خواهد. برای خاطر این حب نفس شدید از بسیاری از امور غافل است یعنی با این حب نفس نمی تواند خودش را آزاد بشناسد.

صحیفه نور جلد 14 صفحه 15


بالاترین گرفتاری حب نفس است

سه نظر در عالم هست یک نظری که از روی حب مطالعه می کند موجودات را یا بعض موجودات را، و یک نظری که از راه بغض نظر می کند به همه چیز، و یک نظر ثالثی که حب و بغض در آن نیست و آزاد است. آن دو نظر، نظر اشخاصی است که آزاد نیستند. بزرگترین گرفتاری بشر و ماها این گرفتاری است که خودمان داریم و از ناحیه خود ما هست. کسی که از روی حب نفس به مردم و اشیاء نظر می کند و به اشیائی که نظر می کند از راه دشمنی و بغض نظر می کند این نمی تواند آزاد باشد، در نظر دادن گرفتار است و کسی که از راه دشمنی و بغض نظر می کند به موجودات یا به اشخاص یا به گروه ها این آزاد نیست، نمی تواند حکم صحیح بکند. انسان گمان می کند که من خودم هر چه می گویم از روی آزادی است و بی نظری، لکن اگر کسی یک همچو ادعائی کرد این را نپذیرید. نمی تواند این انسان موجود آزاد از هواهای نفسانی و از حب نفس که منشاء همه گرفتاری هاست آزاد بشود، مدعی آزادی از اینطور امور زیاد است لکن واقعیت کم است. ممکن است که بسیاری از اشخاص حتی خودشان هم توجه نداشته باشند به اینکه بنده خودشان هستند، نه بنده خدا، خودشان هم خودشان را مبرا و منزه می دانند و این برای همان حب نفسی است که انسان دارد، این حب نفس تمام عیوب انسان را به خود انسان می پوشاند، هر عیبی که داشته باشد برای خاطر این حب نفس آن عیب را نمی بیند و گاهی هم آن عیب را حسن می داند، و تا انسان با مجاهدت ها و تبعیت از تعلیمات انبیا از این گرفتاری و عبودیت نفس خارج نشود، نه خودش اصلاح می شود و نه می تواند احکامی که می کند و رأی هایی که می دهد صحیح باشد، مطابق واقع باشد. اتفاق می افتد، لکن نمی تواند مطلقاً اینطور باشد انسان. یک عملی از یک شخص در یک محیط در یک ساعت از یک شخص صادر می شود، دو نفر که این عمل را می بینند یکی از اینها با این دشمن است، این عمل را بد می بیند و یکی از آنها که با این دوست است این عمل را خوب می بیند. عمل از یک آدم است، در یک وقت است، در یک محیط است، در یک شرایط است، همه چیزهایش با هم مجتمع است، لکن برای آن گرفتاری که بیننده دارد، آن عدم آزادی که بیننده دارد و اسیر هوای نفس است این عمل را عیناً خوب می بیند، اگر با آن آدم خوب باشد و این عمل را عیناً بد می بیند، اگر چنانچه با آن آدم بد باشد، و انسان خودش هم متوجه نیست، بله هستند اشخاصی که بی جهت می دانند و تکذیب می کنند یا می دانند و تعریف می کنند. اینطور هستند اما شاید بسیاری اینطور باشند که به واسطه آن اسارتی که دارند و آن گرفتاری که در باطن خودشان مبتلای به آن هستند و آن شیطانی که در نفس انسان فعال است، این گرفتاری نمی گذارد که انسان آزادانه حکم بکند، نمی گذارد که انسان آنطوری که واقعیت است ادراک کند و آنطوریکه واقعیت است او را بگوید، یا واقعیت را به واسطه همین عبودیتی که دارد، بندگی که دارد و آنطوریکه سلطنت بر او دارد شیطان و قوای شیطانی خودش، یا ادراک نمی کند مطلب را و یا اگر ادراک هم کرد، نمی خواهد او را اظهار کند. از آن طرف هم همین طور، تعریف ها و تکذیب هایی که ماها می کنیم، انسان عادی می کند، این تعریف و تکذیب ها به واسطه همین علاقه ای که انسان به خودش و وابستگان خودش

صحیفه نور جلد 14 صفحه 17

که آن هم علاقه به خود است، علاقه به وابستگان، علاقه به خود است (این چون پسر من است و این چون برادر من است، و این چون هم سلک من است، این همه من است) و تمام این اشیاء در انسان های عادی تمام بر می گردد به خود من، اگر از کس دیگری هم تعریف کند، این از باب اینکه به او متعلق است تعریف می کند. اگر انسان بخواهد خودش را تجربه کند، یک وقت که خلوت می شود خودش بنشیند پیش خودش، دو نفر را که یکی شان از رفقای اوست، از اقربای اوست، بسته به اوست و یکی شان با او مخالفند و با او دشمنند مثلاً این بنشیند و فکر کند که این عملی را که از این دشمن من و دوست من صادر شده است چه شده است که من این عمل خصوصی را وقتی که نسبتش می دهم به دوستم، شروع می کنم از آن تعریف کردن، یا لااقل عیب پوشی کردن به حیل و آن عمل اگر چنانچه از دشمن من صادر بشود یکی را چند می کنم و هیاهو می کنم. اگر انسان بنشیند و واقعاً بخواهد بفهمد که خودش چکاره است، باید این موازین را ملاحظه کند، اگر یک عمل خوبی صادر شد از یک دشمنی، این عمل خوب را ستایش کند، ببیند که همچو هنری دارد. اگر یک عمل بدی از دسته ای صادر شد این را بد بداند و بگوید بد است. نمی گویم که اسرار مردم را فاش کند، من می گویم پیش خودش، البته اسرار مردم هر چه باشد فاش کردن بر خلاف اسلام است و غیبت و تهمت و همه اینها از مکائری است که انسان به آن مبتلا هست، لکن ابتلای انسان به خودش از همه ابتلاها بالاتر است. شاهد همین است که من اگر یک امر خیلی برجسته ای از یکی صادر شد، من بنای به مناقشه می گذارم که این امر شایسته را هر چه بتوانم این را از ارزش بیندازم و اگر این امر شایسته از یک دوستی، یک متعلق به خود من صادر شد، بنای بر این می گذارم که این امر شایسته را بیشتر از آن مقداری که هست این را نمایش بدهم. همه اینها زیر سر خود من است به خارج هیچ مربوط نیست، دنیا من هستم، این عالم ملک، این عالم طبیعت یکی از مخلوقات خداست و این عالم طبیعت هم جلوه ای از جلوه های خداست. تعلق به این عالم طبیعت، تعلق به این دنیا، این اسباب این می شود که انسان را منحط می کند. ممکن است یک کسی به یک تسبیحی آنقدر تعلق داشته باشد که یک کس دیگری به یک سلطنت این تعلق را نداشته باشد، این اولی بیشتر به دنیا چسبیده است و آن دومی کمتر. سلیمان ابن داود هم سلطان بود، سلطانی که بر همه چیز حکم می کرد، لکن آن سلطنت یک سلطنتی نبود که دل سلطان را، دل سلیمان ابن داود را به خودش جذب کند. رسول اکرم هم رئیس یک ملت بود و فرمانفرمای ملت بود، لکن این فرمانفرمایی اینطور نبود که او را جذب کند به خودش. فرمانفرمایی در تحت سیطره او بود، نه او در تحت سیطره فرمانفرمایی. اگر انسان سیطره پیدا بکند به حسب نفس بر خودش و بر همه چیز، این اهل دنیا دیگر نیست ولو اینکه همه دنیا هم داشته باشد مثل حضرت سلیمان و امثال او و اگر این سیطره نباشد و انسان در این غفلت که ما داریم باشد، این آدم اهل دنیا هست و دنیای دنی پست. دنیا و آخرت، خدا و دنیا، اینها دو چیزی است که ما وقتی تعلق به او داشتیم عالم ملک می شود دنیا، این دنیای من است. من وقتی تعلق به این داشتم و تحت نفوذ او بودم، تحت نفوذ سیطره بودم، تحت نفوذ ریاست ها، تحت نفوذ مقامات بودم، همه اینها دنیاست و من خودم اسیر است، هر چه سعه سلطنت زیادتر

صحیفه نور جلد 14 صفحه 18

بشود، اسارت زیادتر می شود، من اسیر او هستم و خودم ملتفت نیستم و اگر چنانچه انسان موفق بشود به آنکه انبیا می خواستند که از تحت این سیطره نفس بیرون برود، این (اعداء عدو) بیرون برود، این اسارت را، قید اسارت را از گردن خودش بردارد، این آدم می شود یک آدمی که بر همه چیز سیطره دارد و چیزی بر او سیطره ندارد و سیطره ای که بر همه چیز دارد هم در حساب نمی آورد، نمی بیند او را چیزی و همانطوری که برای دوستان خودش خیر و صلاح می خواهد برای دشمنان خودش هم خیر و صلاح می خواهد. انبیا اینطور بودند، انبیا غصه می خوردند برای کفار، غصه می خوردند برای منافقین که چرا باید اینها اینطور باشند. انبیا زحمت شان این بود که این کفار و منافقین را و این اشخاص معوج را و این انسان های دربند اسارت خود و علائق دنیا هستند و همه مفاسد هم زیر سر همین است، اینها را می خواهند آزادشان کنند و این مأموریت بسیار مشکل بوده است، و این مأموریت هم عمومی نشد که بشود، و از این به بعد هم این معنا نخواهد شد، این انسان آدم نمی شود تا آخر هم. یک مثل معروفی بود که می گفتند ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل. شیخ مارحمه الله می فرمود که: ملا شدن چه مشکل، آدم شدن محال است.
انسان اگر بخواهد حکم بکند به یک مطلبی، تصدیق کند در باطن یک مطلبی را، اول برود سراغ خودش، خودش ببیند چکاره است. انسان آن کنار بنشیند و نظرش را به عیوب مردم بیندازد یا محسنات دیگران را عیبجوئی بکند یا بدی های دیگران را تحسین بکند، خوب این یک امری آسان است، انسان وارد هیچ معرکه ای نمی شود، آنهائی که در سرحدات دارند جنگ می کنند هی اشکال می کند به آنها، وارد هیچ اداره ای نمی شود، آنهایی که وارد هستند اشکال می کند، وارد هیچ مرکزی که باید اصلاح بکند امور را نمی شود، این کنار می نشیند و شروع می کند هی مناقشه کردن و عیب تراشیدن. این کار آسان هست و خیلی هم رایج شاید باشد اما اگر انسان اول نشست و پیش دل خودش نشست، پیش افکار خودش نشست، ببیند خودش چکاره هست، امتحان کند خودش را، اگر یک پیروزی از دشمن حاصل شد، برای اسلام و به صلاح اسلام بود، ببیند این خوشحال می شود از این و تبریک به حسب قلبش می گوید به این دشمن یا نه بدش می آید از پیروزی اسلام که به دست این واقع شده است، می خواهد اسلام پیروز نباشد که مبادا این آدم پیروز بشود. اگر انسان پیش دل خودش بنشیند و فکر این را بکند که اگر این پیروزی که به دست او حاصل شده بود برای اسلام، به دست من حاصل شده بود، فرقی می کند در قلب من بین این و او؟ این اسلامخواه است؟! این اسلام را می خواهد؟! آن که اسلام را می خواهد، اگر به دست کافر هم حاصل بشود خوشش می آید. اگر پیروزی به دست یک کافر برای اسلام حاصل بشود، این از کافر به ما اینکه کافر است خوشش نمی آید، از آن عملش خوشش می آید، و از این به اعتبار این که پیروز شده است و اسلام را پیروز کرده خوشش می آید، و اگر چنانچه کارشکنی از یک نفر آدمی که دوست او هست، محبت به او دارد این حاصل بشود یا از خودش حاصل بشود، ببیند در قلبش این اثری می گذارد یانه اثر نمی گذارد. یک کار خارجی که در خارج واقع می شود (هرکاری می خواهد باشد) انسان وقتی می خواهد قلم دستش بگیرد

صحیفه نور جلد 14 صفحه 19

و راجع به این کار یک چیزی بنویسد یا می خواهد برود در مرجع مردم، در محضر ملت راجع به این مسأله یک مطلبی بگوید قبل از اینکه می رود و این مسأله را می گوید، ببیند که آیا این حب نفس که تابع او حب به علائق خودش هست، حب به دوستان خودش هست او را همچو کور کرده است که نمی تواند واقعیت را بگوید و واقعیت را فدای خودش می کند یا نه اینطور نیست و فدای خودش نمی خواهد بکند چیزی را. آنوقت اگر دید آنطوری است، بداند که قلم مال شیطان است و به دست اوست و زبان مال شیطان است و در قدرت اوست، و اگر دید که نه، کار خوب را هر کس بکند این خوب است، چون خوب است، هر کس بکند این کار را، تحسین می کند. کار، خود کار را ببیند، صدور کار از فلان، این است که انسان را مبتلا می کند. خود کار را وقتی می بیند، نگاه بکند بدون صدورش از این و آن، انسان می تواند حکم بکند، می تواند حکم بکند که مجلس شورای اسلامی ما، این مجلس چطور است، می تواند حکم بکند اگر خود مجلس را نگاه کند، نه افراد را در نظر بگیرد، یک چیزی که از مجلس می گذرد خود او را نگاه کند که این چیزی که از مجلس گذشته است این چطور است، اینجا می تواند قضاوت کند، برای اینکه این بسته به افراد نیست اما اگر پای افراد پیش آمد به مجردی که پای افراد پیش می آید همین معنائی که قبلاً وقتی که بدون افراد، بدون توجه به افراد حکم به خوبیش یا بدیش کرده بود حالا وقتی که توجه به افراد کرد عوض می شود، حکم عوض می شود در باطن انسان. اکثراً هم خودشان غفلت دارند یعنی بینش از روی دوستی و بینش از روی عداوت این یک چیزی است که در انسان تأثیر می گذارد، ممکن است که این آدم هم مطلب را خیال کند به اینکه خیلی هم خوب است، این نفهمیده خود مطلب را این بینشش از باب اینکه از کانال محبت به این آدم رفته سراغ او، این بینش، بینش خطاست. از کانال بغض براینکه این عمل را می کند برود طرف او، این بینش، بینش خطاست. ما باید خودمان را اول امتحان کنیم و بعد که امتحان کنیم، آنوقت برویم سراغ اینکه فلان عمل چطور بوده، فلان عمل خوب بوده فلان عمل بد بوده. آنهائی که در یک عملی با هم دشمنی دارند، یک عملی که صادر می شود، می روند سراغ آن جهات ضعفش، جهات قوتش را اصلاً نمی گویند، ساکت می شوند، وقتی هم خیلی خوب آدمی باشد جهات قوتش را ساکت می شود، و اگر اعوجاج داشته باشد و آدم شیطانی باشد جهات خوبش هم بد می کند، می رود سراغ اینکه این جهت خوبش است این هم بد بود، و اگر چنانچه نظر، نظر ساده باشد یعنی نظر آزاد باشد بالاترین آزادی ها این آزادی از خود است، از حب و بغض است و بالاترین گرفتاری ما همین گرفتاری است گرفتاری حب نفس است، گرفتاری حب جاه است، گرفتاری حب شهرت است، من می خواهم این عمل از من صادر بشود تا مردم برای من دست بزنند. عمل خوب از یکی صادر شده این بدش می آید که از او صادر شده، این می خواهد از خودش صادر بشود که مردم بایستند و برای او هورا بکشند. اگر یک عمل بدی مثلاً صادر شد از او به نظرش می آید که نه این عمل هم باید برایش چه باشد، برای اینکه خودش کور است از اینکه ببیند (حب الشی یعمی و یصم) هم آدم را کر می کند هم آدم را کور می کند خوب ها را نمی بیند، بدها را می بیند، یک جا هم بدها را نمی بیند، خوبها را می بیند، اگر آدم فضولی هم باشد که خوبها را می کشد طرف بدی،

صحیفه نور جلد 14 صفحه 20

بدی ها را هم می کشد طرف خوبی. با آن که خوب است هر کار بدی بکند این دنبال این است که این کار بد را خوبش بکند، با یک کسی که خوب است هر کار بدی بکند دنبال این است که این کار بد هم بکشد طرف خوبی. این بر خلاف انسانیت است و برخلاف صراط مستقیمی است که نبی اکرم و همه انبیاء بشر برای همین آمده اند. اگر موفق بشوند که این اسارت را، این اسارتی که من در خودم دارم، و هواهای نفس بر من مسلطند، اگر این را از بین ببرند موفق شده اند و اگر قدرت بر این نباشد از باب اینکه هیچ موعظه ای تأثیر نمی کند، هیچ گفته ای تأثیر نمی کند، هیچ نوشته ای تأثیر نمی کند، هیچ استدلالی تأثیر نمی کند، ادله فلسفی هم در یک همچو موجوداتی که دلشان بسته است به یک طرف، برهان های فلسفی هم تأثیر نمی کند. آنی که دشمن دارد رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را، هر چه برهان هم اقامه بشود که این روی این مبادی - و چیز درست می گوید، آن این مبادی را همه اش اشکال می کند. در یک حدیثی است که اهل جهنم می بینند که یک خنکی حاصل شد، می پرسند قریب به این، حالا من نزد یکی ندیدم این را که چه شد؟ می گویند که پیغمبر اسلام از اینجا دارد عبور می کند، می گوید ببندید درها را، ببندید که ما عذاب را می خواهیم و این را نمی خواهیم. این نفسانیت اینطور است و از چیزهائی که برای انسان به واسطه این نفسیت پیش می آید اگر انسان علائقش شدید باشد به دنیا و علائقش شدید باشد به زن و فرزند و مال و حیثیت و ریاست و امثال ذلک، از مصیب هائی که هست در اینکه احتمالش هم انسان را ناراحت می کند و کمر انسان را می شکند، این است که در آن نزدیکی که می خواهند او را منتقلش کنند به یک عالم دیگری، برایش کشف می شود که این به دست خدای تبارک و تعالی است و این آدم برای اینکه خدا او را از این چیزهائی که حب به او دارد، دارد جدا می کند، دشمن خدا می شود. یکی از محترمین قزوین، ملاهای خیلی عابد قزوین خداوند رحمتش کند ایشان ظاهراً گفت که ما رفتیم عیادت یک نفر آدم که نزدیک های فوتش بود، این آدم گفت که آن ظلمی را (نعوذبالله) آن ظلمی را که خدا به من کرده است به هیچ کس نکرده، من این بچه هایم را چطور تربیت کردم چطور حالا می خواهد مرا ببرد. مسأله این است آنکه کمر انسان را می شکند این است که حب انسان به خودش و حب انسان به ریاستش و حب انسان به همه چیزهایی که موجب حب است، انسان را برساند به آنجائی که اگر نبی اکرم هم از او بگیرد دشمن او می شود، و آنوقت هم که می فهمد خدا دارد می گیرد دشمن او می شود. و ما تا اصلاح نکنیم خودمان را، نمی توانیم کشور خودمان را اصلاح کنیم. من نمی گویم که اینطور باشید که خیر، از همه هواهای نفس بیرون بروید، این نه برای من و. نه برای شما و نه برای (الا من عصمه الله) میسور نیست، لکن ما قدرت داریم که جلوی زبانمان را بگیریم، نمی توانیم بگوئیم زبانمان اختیار ندارد. ما قدرت داریم که جلوی قلم مان را بگیریم، نمی توانیم بگوئیم قلم من اختیار ندارد. ما جلوی زبانمان را، جلوی بیانمان را، جلوی قلم مان را، جلوی عملمان را همه را می توانیم بگیریم، قدرت داریم. این معنائی که می توانیم و قدرت داریم و به واسطه او همه مواخذه ها و همه گرفتاری ها هست هر چه هم انسان حب به یک کسی داشته باشد، یا بغض به یک کسی داشته باشد، قلمش را نگه دارد، لااقل

صحیفه نور جلد 14 صفحه 21

اینقدر قدرت داشته باشد که در نوشته هایش دنبال این نباشد که بد از هر جا هست پیدا بشود و او بنویسد، ضعف از هر جا هست پیدا شود و او بنویسد.

ما هر چه داریم از این ملت است، نباید مردم را سست بکنیم

ما امروز احتیاج به این داریم که این ملت را امیدوار کنیم و دلگرم. ما هر چه داریم از این ملت هست، ما هر چه داریم از این ملت است، از این توده های عظیم انسان است و ما الان می بینیم که اینقدر از ما کشته شده است از 15 خرداد بگیرید تا بعد از جنگ، اینها همه را در نظر بیاورید، آنقدر از ما کشته شده است، آنقدر از ما معلول شده است، آنقدر از ما بی خانمان شده است، آنقدر از ما آواره شده است برای اینکه این کشور استقلال پیدا کند، آزادی پیدا بشود در آن، برای اینکه ما دیگر آن گرفتاری های سابق را نداشته باشیم، یک کشور اسلامی داشته باشیم، یک کشور که تبع خدا و احکام خدا باشد، داشته باشیم.
ما نباید حالا که گرفتار هستیم باز به پیروزی هم نرسیده ایم، نباید این مردم را سست شان بکنیم بیایند مجلس را از این طرف هی اشکال بکنیم، آنقدر خوبی که در این مجلس هست از اولی که مجلس در این مملکت پیدا شده تا حالا، یک همچو مجلسی با این افرادی که در آن هست، من نمی گویم توی مجلس هم فرد غیر صالح نیست، ممکن است باشد اما صلحا هستند اینها، این مجلس را باید حفظش کرد، و مردم را از این دلسرد نکرد، هی هر روز راجع به مجلس یک چیزی نوشت و هر روز راجع به عرض می کنم ندانستن مجلس، چی مجلس، چی مجلس. ما امروز احتایج داریم که اگر چنانچه یک نفر آدمی هم که جزء کسبه هستند و بسیار هم محترمند، جزء کارگرها هستند و آنها هم بسیار محترمند همه محترمند انشاء الله، نباید ما یک کارگر را دلسرد بکنیم که دستش وقتی که می خواهد به کار برود بلرزد، یک کشاورز را دلسرد کنیم که وقتی دستش می خواهد برای کشاورزی عمل کند بلرزد و یک وکیل را دلسرد کنیم که وقتی بخواهد صحبت کند بلرزد یا در سرحدات اشخاصی که مشغول هستند به خدمت دلسردشان کنیم که آنها هم دستشان بلرزد، ما باید همه کوشش کنیم که امید ایجاد کنیم در این ملت که با امید است که می توانند اینها پیروز بشوند، با امید است که کشاورز می تواند قدرت کشاورزی را زیاد کند و با امید است که ارتش و پاسدار می تواند در سرحدات جلوی دشمن را بگیرد. ما که همه به حسب قولمان دشمن با اسلام نیستیم، ما که با کشور خودمان دشمن نیستیم، ما که با مصالح کشور خودمان مخالفت نداریم، ما می خواهیم که این کشور و این اسلام و همه اینها انشاء الله به خواست خدا درست بشوند همه ما این آرزو را داریم، خوب اگر چنانچه همه ما این آرزو را داریم، چرا باید دولت اسلامی را تضعیف کنیم؟ چرا باید مجلس را تضعیف کنیم؟ چرا باید ارتش را تضعیف کنیم؟ چرا باید پاسدار را تضعیف کنیم؟ مگر اینها همه اشخاصی نیستند که دارند برای این ملت خدمت می کنند؟ خوب همه اینها خدمتگزارند، از آن رئیس جمهور گرفته است تا من طلبه، و همه ارگان هائی که بعد هستند، الان مشغول خدمت هستند. نظرها را نظرهای بدبینی نکنید و

صحیفه نور جلد 14 صفحه 22

حب و بغض در دل شما آنجور نباشد که به خلاف واقع حکم کنید و بنویسید و بگوئید. آنچه که هست بگوئید، البته نه، من نمی گویم تأیید کنید و فحشا را چیز بکنید، این خلاف شرع هست و از گناهان کبیره هست این، لکن برای موعظه، برای بیدار کردن، نقاط ضعف را بگوئید، لکن به آرامی، نه اینکه آن کسی که می شنود که از قلم شما چه بیرون آمده بدتر کند مطلب را. اگر شما یک مطلبی را بگوئید که غرض آلود باشد و به کسی بر بخورد، آن آدم هم آنطور مهذب نیست که این را غمض عین بکند، آن هم مطلبی را می گوید غرض آلود، یک مقدار بالاتر، آن یک مقدار بالاتر می رود اینکه مقابلش ایستاده است فردا یک مقدار از او بالاتر می رود. ما اگر بخواهیم که واقعاً کشور خودمان یک کشوری باشد که برای خودمان باشد، دیگران نتوانند به او تسلط پیدا کنند حالا باید همه قشرهائی که هستند، با هم دست به دست هم بدهند، دست بردارند از این حب و بغض هائی که اساسش هم همان حب نفس است، یک مقدار حب نفس را کنترلش کنند، نمی توانند خارجش کنند کمش کنند، موقتاً کمش کنند تا این پیروزی حاصل بشود، موقتاً جلوی قلم ها را بگیرند، و اگر می خواهند نصیحت کنند، نصیحت باشد، نصیحت را آدم ممکن است قبول کند، اما تندگوئی را همان آدمی هم که هر چه باشد تندگوئی را نمی تواند تحمل کند. ما باید از این بزرگان چیز یاد بگیریم، خوب مالک اشتر را که قصه اش را شنیده اید که فحش به او دادند و بعد که آن مر فهمید که این مالک اشتر بود رفت دنبالش، ایشان مسجد رفته بود و مشغول نماز بود و رفت عذرخواهی کرد، کفت من نیامدم اینطور نقل می کنند در مسجد الا اینکه برای توطلب مغفرت کنم. ببینید چطور تربیت می کند. یک همچو امری چطور تربیت می کند. یک کسی به خواجه، خواجه نصیرالدین رضوان الله علیه، خواجه کاغذی می گویند نوشته بود، و مسائلی و در ضمن او جسارت کرده بود به ایشان و اسم کلب روی ایشان گذاشته بود، ایشان جواب وقتی که نوشتند از قراری که نقل می شود مسائلی که او اشکال داشت یکی یکی به طور حکیمانه رفع کرده بودند تا رسیده بود به اینجائی که به ایشان گفته بود تو سگ هستی، ایشان گفته بود که نه، من اوصاف و خواص و آثار من با اوصاف و خواص و آثار کلب دو تاست، کلب فلان صفت را دارد من آن صفت را ندارم، من فلان صفت را دارم او ندارد.
حکیمانه اینطوری حل کرده بود قضیه را، خوب اگر خواجه هم یک کاغذ نوشته بود به اینکه نه، تو سگی و پدرت هم سگ است فردا یک کاغذی دریافت می کرد او سه تا چیز رویش گذاشته بود. وقتی ما بتوانیم با زبان نرم، با نصیحت، با قول سالم بدون نیش، بدن اظهار غرض مردم را اصلاح کنیم، دوستان خودمان را زیاد کنیم، برای خدا همین معنا باشد خوب چه ادعائی هست که آدم با قلم خودش به ضد خودش عمل کند. خیلی ها خیال می کنند که این حرفی که من می زنم ضد فلان است و سرکوب می شود فلان، لکن اول خودش سرکوب می شود. اینها توجهی به این معنا ندارند اول وقتی که یک همچو شد که دیدند قلم، قلم آلوده است، این مورد نفرت واقع می شود. چه ادعائی دارد انسان که می تواند یک انسانی را دعوت به خیر بکند با زبان ملایم، با قلم ملایم، با نصیحت، با دوستی او را به راه راست ببرد آنطور که انبیا می کردند انبیا بنایشان بر این بود که دست به شمشیر نبرند الا برای آنها

صحیفه نور جلد 14 صفحه 23

که علاجی ندارند جز شمشیرو فاسد می کنند جامعه را، آن که فاسد می کند جامعه را و دست از فسادش برنخواهد داشت او را باید از جامعه جدا کرد و یک غده سرطانی است که جامعه را فاسد می کند جنگ انبیا مثل یک طبیبی بودند، آنها که می خواستند اصلاح کنند جامعه را. اگر یک طبیبی آمد و غده سرطانی را، چاقو را در آورد و شکم را پاره کرد و غده سرطانی را در آورد، شما فریاد می زنید که شکم مردم را پاره کردی، جانی هستی؟ نه، احترامش می کنید و اجر هم به او می دهید و دستش را هم فرض کنید می بوسید و خیلی هم خوشحال می شوید برای اینکه این شکم را پاره کرده، اما برای در آوردن غده سرطانی که این را به هلاکت می رساند. انبیا اینطور بودند. انبیا در عین حالی که خدای تبارک و تعالی می فرماید: که چرا اینقدر خودت را به زحمت می اندازی، چرا اینقدر خودت را می خواهی بکشی که اینها ایمان نمی آورند، آنقدر عاطفه داشته است و آنقدر دلش می خواسته است که مردم صالح بشوند، خوب بشوند، لکن وقتی که می دید که فلان جمعیت اگر باشند مردم را به فساد می کشند شمشیر او همان چاقوی طبیب است، او طبیب عالم است و طبیب جامعه است و جامعه را باید با حسن نیتی که دارد اصلاح بکند. شمشیر علی ابن ابیطالب ضربه اش می فرماید که از عبادت جن و انس هم بالاتر است، برای اینکه اصلاح است، ضربه اصلاحی است، ضربه افسادی نیست. اگر قلم های ما و زبان های ما هم اینطوری بشود که واقعاً بخواهیم این جامعه پیش ببرد، این مملکت اصلاح بشود و در حالی که ما همه گرفتار هستیم، لااقل از این گرفتاری قلم ما، مردم بیرون بیایند، آخر این گرفتاری گرفتاری زیادی است. اگر بخواهیم جامعه را اصلاح بکنیم باید یک قدری فکر بکنیم که حالا خوب است که ما قلم ها را یک قدری غلاف کنیم و یک قدری مردم را نصیحت کنیم، اگر قلم می گویم قلم مان اصلاحی باشد، دنبال این نرویم هی عیب پیدا کنیم و هی بنویسیم، شما که این عیب را پیدا کردید و نوشتید حریف شما هم همین یک عیب دیگری برای شما می تراشد فردا زیاد ترش می کند. آن یکی هم همین طور، همین طور تا آخر. اگر یک کسی بایستد سر این کوچه فحش بدهد به یک نفر آدم اگر آن آدم رد شد و رفت، یا خیر، آمد و گفت نه شما این مطلبی که گفتید آنطور نبوده من نکردم این کار را، فلان، تمام می شود، اصلاح می شود آن و اما اگر او هم بخواهد شاید یک فحش دیگری داد این فحش دوم دوباره زیادترش می شود. باید یک فکری همه بکنند آنهائی که اهل فکرند، اهل قلمند، آنهائی که صالحند، این صلحا باید بنشینند و در صدد این باشند که امید بدهند به این جامعه، این مردم احتیاج به امید دارند، دیگران دارند اینها را ناامید می کنند، دیگران می گویند که همه به هم ریختند اصلاً مملکتی نیست اینجا، مائی که باید همه کوشش کنیم به اینکه نخیر نظامی هست اینجا و این نظامی است که بهتر از نظام های دیگری است. کجا سراغ دارید شما یک نظامی را که یک نفر بقال هم آزاد بشود به اینکه به یک رئیس جمهور هر چه می خواهد بگوید، به نخست وزیر هر می خواهد بگوید، به رئیس مجلس هر چه می خواهد بگوید، کجا شما همچو چیزی را دارید؟ خوب شما سران ممالک دیگر را هم ببینید، کارهای آنها را هم ببینید، معامله آنها را با ملت ببینید، معامله اینها را با ملت. وقتی اینطور باشد، چرا ما با قلم هایمان اینها را به هم بیندازیم؟ چرا زیاد کینم؟ اگر فرض کنید

صحیفه نور جلد 14 صفحه 24

یک کدورتی - فرض کنید - بین دو طایفه باشد خوب ما باید دنبال این برویم که اصلاح کنیم این را با قلم مان، با گفتارمان، اجتماع کنیم، با هم باشیم، برادریم، همه می خواهند که این مملکت اصلاح بشود. اگر با قلم ما، با قدم ما، گفتار ما، خدای نخواسته یک آسیبی به این مملکت برسد، یک آسیبی به این جمهوری اسلامی برسد، در خارج بگویند اینها نمی توانند اداره بکنند، خودمان هم دامن بزنیم به این. چرا باید ما به واسطه یک بغضی که با یک شخصی یا با یک جمعی داریم، در دنیا یک طوری بگوئیم که دنیا به جمهوری اسلامی بدبین بشود؟ جمهوری اسلامی را خودتان که می خواهید آن را، یک کاری بکنید که دنیا لااقل اینطور که دارند خودشان تبلیغ می کنند، دیگر دست ما هم دنبال تبلیغ نباشد، به حرف های ما هم استشهاد نکنند آنها. باید توجه به این مسائل داشت، انسان خیلی گرفتار است انسان خداوند ما را از این گرفتاری ها نجات بدهد و خداوند ما را از شر خودمان نجات بدهد.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته