فهرست کتاب


گنجینه معارف 3 (110 موضوع)

محمد رحمتی شهرضا

وحشت ابوجهل

مروى است روزى ابوجهل گفت: یا مشعرالقریش، فردا چون محمد مشغول نماز شود باید كار او را بسازم. راوى مى گوید: روز دیگر آمدم در صورتى كه آن حضرت در جائى كه همیشه در آن نماز مى خواند صبح مى كرد. ابوجهل نزد آن حضرت رفته بدون درنگ دیدم در غایت اضطراب و ترس برگشت.
قریش گفتند: چرا به این زودى برگشتى؟
گفت: چون پیامبر(صلى الله علیه و آله) به سجده رفت خواستم كه سنگى بر سرش بزنم، ناگاه شیرى مهیب دیدم كه هرگز بدان صلابت شیرى ندیده و نشنیده بودم، بر من حمله آورد؛ از ترس او گریختم، الحال نزدیك است كه روح از بدنم مفارقت كند.

مدّعیان نبوّت در عصر مأمون

مسعودى مى گوید: در ایام مأمون شخصى در بصره دعوى نبوت كرد و او را در بند آهنین پیش مأمون آورند، وقتى پیش روى او آمد، مأمون به او گفت: تو پیغمبر مرسل هستى! مرسل به معنى فرستاده و هم به معنى آزاد و رهاست.
او با استفاده از معنى دوم و سوم گفت: عجالتاً كه در بندم.
مأمون گفت: واى بر تو! تو را فریب داد؟
گفت: با پیغمبران این طور سخن نمى گویند و به خدا اگر در بند نبودم مى گفتم جبرئیل دنیا را بر سر شما خراب كند.
مأمون گفت: دعاى بندى پذیرفته نمى شود؟!
آن شخص گفت: مخصوصاً پیامبران وقتى در برند باشند، دعاى آنها بالا نمى رود.
مأمون بخندید و گفت: كى تو را به بند كرده است؟
گفت: اینكه جلوى روى تو است.
مأمون گفت: ما بند از تو برمى داریم و تو به جبرئیل بگو دنیا را خراب كند، اگر اطاعت تو را كرد ما به تو ایمان مى آوریم و تو را تصدیق مى كنیم.
مدّعى گفت: خدا راست گفت كه فرمود تا عذاب الیم را نبینید ایمان نمى آورید، اگر مى خواهى بگو بردارند.
مأمون گفت تا بند از او برداشتند. وقتى از زحمت بند آسوده شد با صداى بلند گفت: اى جبرئیل! هر كه را مى خواهید بفرستید كه من با شما كارى ندارم، غیر من همه چیز دارد و من هیچ ندارم و جز زن فلانى كسى به دنبال مقاصد شما نمى رود.
مأمون گفت تا آزادش كنند و نیكى كنند.
باز مسعودى در مروج الذهب نقل مى كند: شمامه ابن اشرس مى گوید كه: در مجلس مأمون حضور داشتم كه یكى را آوردند كه ادّعا كرده بود ابراهیم خلیل است. مأمون به او گفت: هیچ كس را نشنیده ام كه نسبت به خدا جسورتر از این باشد.
ثماثه بن اشرس مى گوید گفتم: اگر امیر مؤمنان مقتضى بداند به من اجازه ده با او سخن گویم.
گفت: هر چه مى خواهى بگو!
به او گفتم: فلانى ابراهیم برهانها داشت.
گفت: برهانهاى او چه بود؟
گفتم: آتش افروختند و او را در آن انداختند و آتش براى او خنك و سالم شد. ما نیز آتش مى افروزیم و تو را در آن مى اندازیم، اگر مانند ابراهیم آتش براى تو خنك و سالم شد ایمان مى آوریم و تصدیق تو مى كنیم.
مدّعى گفت: چیز ملایم تر از این بیاور!
گفتم: برهانهاى موسى(علیه السلام) .
گفت: برهانهاى او چه بود؟
گفتم: عصا را بینداخت و مارى شد كه دروغهاى ساحران را مى بلعید، و عصا را به دریا زد كه بشكافت و دستش بدون بیمارى درخشان بود.
مدّعى گفت: این سخت تر است، چیزى ملایم تر بیاور!
گفتم: از برهانهاى عیسى(علیه السلام) بیاور!
گفت: برهانهاى او چه بود؟
گفتم: زنده كردن مرده.
سخن مرا بُرید و گفت: بلیه بزرگتر آوردى، مرا از این برهانها معاف بدار!
گفتم: ناچار برهانهایى باید باشد.
گفت: من از این قبیل چیزى ندارم، به جبرئیل گفت: مرا به سوى شیطانها مى فرستید دلیلى به من بدهید كه با آن بروم وگرنه نخواهم رفت. و جبرئیل(علیه السلام) نسبت به من خشمگین شد و گفت: از همین حالا از بدى دم مى زنى، اول برو ببین این قوم با تو چه مى گویند!
مأمون بخندید و گفت: این از پیغمبرانى است كه براى ندیمى شایسته است.(2606)

شعر

گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و كام هزار ساله بر آید
«حافظ»
اى دل ار سیل فنا بنیاد هستى بركَنَد
چون تو را نوح است ز طوفان غم مخور
«كشتیبان»