نمونه اى از جوانمردى
شخصى نزد امام حسن مجتبى(علیه السلام) آمد و از او كمك خواست. امام فرمود: حقّ این درخواست تو بر ما بزرگ است و من نمى توانم آن قدر كه شأن تو اقتضا مى كند به تو كمك كنم، اگر مى پذیرى آن مقدار كم را تقدیم كنم! فقیر گفت: همان كم را مرحمت كنید. امام حسن(علیه السلام) مسئول امور مالى خود را احضار كرده و فرمود: خرج این ماه ما را حساب كن! او حساب نفقه حضرت را نمود. امام فرمود: هر چه بیش از این مقدار پول داریم به این شخص بده! آن مأمور زیادى پول ها را كه مبلغ پنجاه هزار درهم بود به او داد، امام فرمود: برو باربرى بیاور تا این پول ها را برایت حمل كند، وقتى حمالى براى بردن كیسه هاى پول آمد، امام حسن(علیه السلام) عباى خود را به عنوان مزد حمل بار به آن حمال داد! بعضى از خادمین آن حضرت گفتند: دیگر پولى غیر از مقدار خرجى نزد ما باقى نمانده است! حضرت فرمود: ولى من امید دارم خداوند اجر عظیمى به من عنایت كند.(2230)
نمونه اى از كرم امام صادق(علیه السلام)
مردى در مسجد خوابیده بود و همراه خود همیانى داشت. از خواب بیدار شد و همیان خود را ندید. و در مسجد نیز غیر از امام صادق (علیه السلام) را نیافت، آن حضرت مشغول نماز بود، این مرد آمد نزد امام صادق(علیه السلام) و عرض كرد: همیان من دزدیده شده و من غیر از تو را نمى بینم.
امام صادق(علیه السلام) : در همیان تو، چقدر پول بود؟
صاحب همیان: هزار دینار.
حضرت صادق(علیه السلام) به خانه خود رفته و هزار دینار آورد و به وى داد. هنگامى كه او نزد دوستانش آمد، آنها به او گفتند: همیان تو نزد ما است و ما با تو شوخى كردیم.
صاحب همیان با شتاب به مسجد برگشت تا پول را به صاحبش برگرداند. در هنگام برگشت از مردم پرسید آن شخص چه كسى بود؟ گفتند: او فرزند رسول خدا(صلى الله علیه و آله) حضرت جعفر بن محمد (علیه السلام) است.
او به جستجو پرداخت و حضرت را پیدا كرد، تا هزار دینار را به او برگرداند. ولى حضرت آن را قبول نكرد و فرمود: «هنگامى كه ما از ملك خود چیزى را به كسى دادیم، دیگر آن را برنمى گردانیم.»(2231)
یوسف(علیه السلام) و برادران
بعد از آنكه برادران با حیله، یوسف(علیه السلام) را به بیرون شهر بردند و او را زدند و درون چاه انداختند؛ و پدر را در غم یوسف به حزن و گریه دائمى وادار كردند. سالها گذشت تا فهمیدند برادرشان پادشاه مصر شد و بالاخره با پدر و برادران نزدش رسیدند.
یوسف(علیه السلام) نخستین جمله اى را كه گفت این بود: «خداى من! به من احسان كرد كه مرا از زندان بیرون آورد.»
اینكه از گرفتارى چاه و به دنبالش بردگى خود نامى به زبان نیاورد، ظاهراً از روى جوانمردى بود كه نخواست برادران را خجالت زده كند و آزارهائى را كه از آنها دیده بود اظهار كند و آن خاطرات تلخ را تجدید نماید.
بعد فرمود: «این شیطان بود كه برادرانم را وادار كرد تا آن اعمال نابجا را نسبت به من انجام دهند و مرا به چاه افكنند و پدر را به فراق من مبتلا كنند؛ اما خداى سبحان این احسان را فرمود: كه همان رفتار نابجاى آنها را مقدمه عزت و بزرگى ما خاندان قرار داد!»
این هم از بزرگوارى یوسف(علیه السلام) بود كه رفتار ظالمانه برادران را نسبت به خود به شیطان منسوب داشت و او را مقصر اصلى دانست تا برادران شرمنده نشوند و راه عذرى براى كارهاى خویشتن داشته باشند.
فرمود: «(امروز بر شما ملامتى نیست) و از جانب من آسوده خاطر باشید كه شما را عفو كردم و گذشته ها را نادیده مى گیرم و از طرف خداى تعالى نیز مى توانم این نوید را به شما بدهم و از وى بخواهم كه (خدا نیز از گناه شما درگذرد زیرا او مهربانترین مهربانان است.)»
آرى «من یتق و یصبر فان الله لا یضیع اجر المحسنین؛(2232) بدون شك هر كس تقوا و صبر پیشه سازد، خداوند پاداش نیكوكاران را تباه نمى كند.
درسى كه حضرت یوسف (علیه السلام) نسبت به بدیهاى برادران به همگان داد، احسان نیك در مقابل بدى كردار آنان بود كه انشاءالله ما هم بتوانیم نسبت به برادران دینى این چنین باشیم.(2233)