چه نیازی به نبی

اصغر طاهرزاده

چگونه دین‌داری کنیم؟

وقتی روشن شد انسان‌ها در عمق جانشان یعنی در فطرتشان، طالب خدا هستند و تنها از طریق دین‌داری با جواب‌دادن به گرایش‌های فطری و هدایت درونی، روی این زمین صحیح زندگی می‌کنند، حالا نیاز دارند بدانند چگونه دین‌داری كنند. در این رابطه خودِ دین می‌فرماید: دین‌داری یعنی داشتن «عقاید» صحیح و رعایت «اخلاق» فاضله و عمل به «احکام شرعی». «عقاید صحیح» چیزی است که ابتدا با به‌كاربردن عقل می‌توانیم به آن دست یابیم و از باورهای خرافی و غیر واقعی خود را نجات دهیم و سپس سعی کنیم قلب خود را با نور آن حقایق آشنا گردانیم. «اخلاق فاضله» را با اُسوه قراردادن حرکات و رفتارهای پیامبران و ائمه‌ی معصومین(ع) می‌توان به‌دست آورد. «احكام شرعی» و آداب دین را باید به كمك «فقیه» از دین گرفت. بنابر این ما از طریق داشتن عقاید صحیح و اخلاق فاضله و احکام شرعی، مطابق فطرت خود عمل می‌کنیم و به مقصد اصلی كه درست زندگی‌كردن در زمین و رسیدن به قرب الهی است، دست می‌یابیم.

فقیه كیست؟

عالمان دین برای رسیدن به «عقاید صحیح» علم کلام را شکل دادند تا بر مبنای آیات الهی و سخنان معصومین(ع) بفهمیم کدام باور حق است و کدام عقیده باطل و خرافی و وَهمی است و برای رسیدن به «اخلاق فاضله» علم اخلاق را تدوین کردند تا بر مبنای آیات الهی و سیره و سخنان معصومین(ع) بدانیم کدام رفتار صحیح است و کدام رفتار غیر اخلاقی است و صحیح نیست. علماء برای رسیدن به «احکام شرعی» علم فقه را نیز تدوین نمودند تا بر مبنای آیات الهی و سخنان معصومین(ع) معلوم شود واجب چیست و حرام کدام است و کدامین اعمال مباح یا مستحب و یا مکروه است و چه عملی شرط صحت است و چه عملی جزء عبادت. حال این سؤال پیش می‌آید كه فقیه كیست؟! در اصطلاح دینی «فقیه» یعنی كسی كه در زمان غیبت امام معصوم(ع) با تعمّق در دستورات دین، حرام و حلال دین خدا را معلوم می‌کند تا در شرایطی که دسترسی به امام معصوم امکان ندارد، ما از آداب زندگی‌ دینی در روی زمین محروم نشویم و امامان معصوم نیز ما را به فقها ارجاع داده اند. هرکس توانایی کشف حکم خدا را در امور فوق داشته باشد فقیه است. اگر شما هم مقدمات لازم را جهت کشف حکم خدا در مقدمات استنباط مثل علم رجال و اصول فقه و ... طی کنید فقیه می‌شوید، بروید درسش را بخوانید، تحقیقاتش را بكنید، روش و خط‌مشی آن‌را درست طی کنید، شما هم فقیه می‌‌شوید. به نظر بنده وقتی انسان بر روی فقه مطالعه می‌كند و متوجه عظمت آن می‌شود به این نتیجه می‌رسد که علمی مظلوم‌تر از فقه در این دنیا نیست. فقه در اسلام و به‌خصوص در شیعه، یك نظام علمی بسیار دقیق و منضبطی است و حاصل بیش از هزارسال تعمق در متون دینی است، تا صاحبان علم فقه دقیق‌ترین راه‌کارها را در عمل به مسلمانان نشان دهند.
ما امروزه برای این‌كه یك موضوع اجتماعی را در مراکز مربوطه بررسی كنیم ساعت‌ها کار می‌کنیم تا به یک نتیجه برسیم، مثلاً در هسته‌های مشاوره‌ی تربیتی، راجع به این‌كه «چرا بچه‌ها دروغ می‌گویند» ده‌ها جلسه می‌گذاریم و در آخر هم هرکدام چیزی می‌گوییم بدون آن‌که نتیجه‌ای دقیق و همه‌جانبه به دست آورده باشیم، زیرا در فرهنگی به‌سر می‌بریم که تحت تأثیر علوم انسانی دنیای مدرن، هیچ اصول منسجم و دقیقی در دست نداریم، ما حقیقتاً در فرهنگ مدرن نمی‌دانیم «انسان» و «جهان» و «برنامه‌ی انسان در جهان» چیست؟! نمی‌دانیم برنامه‌ای که باید روشن کند انسان چگونه در جهان زندگی کند از كجا باید بیاید؟! همان‌طور که نمی‌دانیم انسان در نهایت باید به كجا برسد؟! در حالی‌که بیش از هزار سال است كه ما سابقه‌ی تفكّر فقهی در حوزه‌های علمیه داریم. یعنی بیش از هزار سال است علمای ما تلاش كردند روش‌های صحیح را در امر «عقاید» و «اخلاق» و «احکام»، بر مبنای وَحی الهی و سخنان معصومین(ع) بیابند و بر اساس وَحی الهی و سخنان معصومین(ع) و تعقّل، نظام فقهی ما را تنظیم كنند تا ما در موقعی که با مسائل دینی روبه‌رو می‌شویم سرگردان نباشیم و این امر یعنی تلاش در متون دینی. موضوعات فقهی در فقه با دقت بیشتر دنبال شده است زیرا عموم مردم نسبت به موضوعات فقهی حساسیت بیشتری از خود نشان می‌دهند.
علم فقه با نظم خاصی همچنان جلو آمده و کامل شده است. مثلا یکی از مقدمات این علم، علم اصول فقه است که می‌بینیم مثلا در مورد دلالت الفاظ بحث می‌کند تا یک فقیه بتواند به هنگام رجوع به الفاظ قرآن و روایات، با یک برداشت قاعده‌مند، احکام خدا را از این الفاظ استخراج کند. به عنوان نمونه، بحث می‌کند: چگونه می‌توان از یک کلام، قاعده‌ای کلّی استفاده کرد؟ الفاظی که دلالت بر عموم می‌کنند، چگونه تخصیص و استثناء می‌خورند؟ اگر دلیلی که در بردارنده‌ی استثناء بود، دچار اجمال شد، آیا می‌توان در مورد اجمال به عام مراجعه نمود یا نه؟ از چه الفاظی می‌توان حکم الزامی فهمید و از چه الفاظی حکم غیر الزامی؟ آیا الفاظی هستند که دارای مفاهیمی خارج از مدلول ابتدایی خود لفظ باشند؟ چگونه می‌توان با این الفاظ برخورد کرد؟ اگر در موردی آیه یا روایتی نبود بایستی چگونه حکم الهی استخراج شود؟ اگر مضمون دو روایت با همدیگر تعارض داشتند کدام یک را باید مقدم کنیم؟
این‌ها و ده‌ها مباحث مشکل دیگر از مباحث دقیقی است که برای استخراج احکام بایستی پاسخی موشکافانه به تک تک این سوالات داده شود.
به عنوان مثال در یکی از مباحث فقهی می‌بینیم مطرح می‌شود که اگر شخصی پولی قرض کند و در مقابلِ این قرض، مالی را به صورت رهن (گرو) نزد قرض دهنده بگذارد آیا رهن گیرنده (مرتهن) حق فروش رهن را دارد؟ اگر زودتر از موعد مقرّر آن رهن را بفروشد تکلیف این معامله‌اش چه می‌شود؟ اگر خود شخصی که این مال را رهن گذاشته (راهن) قبل از این که قرضش را اداء کند آن رهن را بفروشد معامله‌اش صحیح است یا نه؟ اگر صحیح است آیا نیاز به رضایت مرتهن (قرض دهنده‌ای که این مال را به عنوان رهن گرفته بود) هست یا نه؟ اگر مرتهن رضایت دهد آیا معامله صحیح می‌شود؟ اگر صحیح شود آیا این معامله از زمانی که رضایت داده صحیح به حساب می‌آید و یا از زمانی که راهن آن معامله را انجام داده بوده؟(41)
فقها در هر امری تک‌تک روایات و آیات را بررسی می‌کنند و مو را از ماست بیرون می‌‌كشند تا حكم خدا را در رابطه با «احكام»، از متون دینی اخذ نمایند تا انسان‌های متدیّن و غیر مجتهد نسبت به احكام دینی سرگردان نباشند.
با کمی تحقیق در نظام فقهیِ هزار ساله‌ی شیعه، متوجه می‌شوید یك نظام علمی بسیار دقیق و حكیمانه و با حفظ تمام اصولِ تفكّر و تحقیق، در فقه مطرح است و این درحالی است ‌كه در تمام دانشگاه‌های دنیا، سابقه‌ی تحقیق به دویست سال هم نمی‌رسد و آن‌هم نه با آن دقّت و حوصله‌ی شبانه‌روزی و همه‌جانبه‌که در حوزه‌های علمیه وجود دارد. بسیاری از مردمِ ما فكر می‌كنند فقهای ما می‌روند در حجره‌ها می‌نشینند، تعدادی از آیات و روایات را جمع‌آوری می‌كنند و سپس رساله‌ی خود را می‌نویسند. عموماًً در جریان روند تفكّر فقهی و در کنار آن ملكه‌ی اجتهاد مجتهدین و قدرت استنباطی که تنها مخصوص عده‌ای خاص از علما است، قرار ندارند و لذا مسأله‌ی فقه و فقاهت را دست كم می‌گیرند.
ملاحظه فرمودید که سابقه‌ی دانشگاه‌های دنیا بیش از دویست سال نیست آن‌هم نه این‌كه در تمام این دویست سال، تحقیق و تفکر در آن مراکز سیر تکاملی داشته است، بلكه گاهی روش‌هایی را در علوم انسانی و جامعه‌شناسی دنبال كرده‌اند که بعد از مدتّی مجبور بودند از آن روش‌ها دست بردارند و هنوز هم بشریت به یك نظام همه‌جانبه‌ی قابل اطمینانی در نظام دانشگاهی دست نیافته است.(42)
در روش تجربی، با فرض این‌که زمین مرکز منظومه‌ی شمسی است خسوف و كسوف را پیش‌بینی می‌کردند و پیش‌بینی آن‌ها درست درمی‌آمد، بعد هم که مشخص شد زمین مركز منظومه‌ی شمسی نیست و خورشید مركز منظومه‌ی شمسی است باز پیش‌بینی خسوف و کسوف درست در می‌آید، این نشان می‌دهد که نباید گمان کنیم اگر از یک نظریه به نتایج قابل قبولی رسیدیم دلیل بر آن است که آن نظریه درست است و از آن چه در عالم واقع است خبر می‌دهد.
با اثبات آن‌که خورشید مرکز منظومه‌ی شمسی است كوهی از سؤالات و تئوری‌ها مطرح شد و بعد آرام‌آرام یك رشد نسبی در رابطه با نگاه ما به افلاک شکل گرفت، حال این نوع رشدی كه در اثر دویست سال تحقیقات دانشگاهی در این موضوعات حاصل شده را با تحقیقات هزارساله‌ی شیعه در فقه و علوم انسانی و فلسفی در حوزه‌ها مقایسه كنید تا معلوم شود ما با چه سرمایه‌های ارزشمندی روبه‌رو هستیم. علاوه بر این‌، در نظام دانشگاهی وقتی استاد به درجه‌ی دکترا رسید و در موضوعی به اصطلاح صاحب‌نظر و مجتهد شد اکثراً با انگیزه‌ی گرفتن حقوق در آخر ماه تلاش می‌كنند و رشته‌ی دانشگاهی آن‌ها بیشتر برایشان یک منبع درآمد است تا زندگی خود را بگذرانند، در صورتی كه مجتهدین در حوزه‌های علمیه اگر عاشق علم نباشند و تمام وجود خود را صرف تحقیق نکنند هرگز مجتهد نمی‌شوند و نمی‌توانند به آن درجه از اجتهاد برسند که بتوانند نظریه‌ی فقهی بدهند.

روش حوزه

در حوزه‌های علمیه؛ یك طلبه بنای خود را این‌طور می‌گذارد كه تا آخر عمر در رابطه با مسائل دینی تحقیق كند و به‌واقع هم علوم دینی چنین وسعتی را دارند که همواره ما را جلو ببرند، مثل نظر به نور است که از یک جهت با آن روبه‌رو می‌شوید و روشنایی لازم را جهت دیدن اطراف به‌دست می‌آورید و از جهت دیگر متوجه نور شدیدتری هستید که باید به سوی آن حرکت کنید. به همین جهت یك مجتهد این طور نیست كه سر ساعت 8 صبح بر سر درس خود حاضر شود و ساعت 2 بعدازظهر هم درس را ترک کند و بعد به استراحت و تفریح بپردازد، بلكه فرهنگ حوزه‌های علمیه و فقهای ما آن‌طور است که شب و روز نمی‌شناسند و تمام زندگی‌شان تحقیق در دین است تا بتوانند تكلیف مردم را از متن دین، در هر زمانی و هر شرایطی استخراج كنند. در حوزه‌های علمیه تفقه در دین همه‌ی زندگی فقها را تشکیل می‌دهد و هرگز ارزیابی نمی‌كنند كه آیا حقوقی كه می‌‌گیرند در حدّ کاری که انجام می‌دهند هست یا نه، اصلاً این حرف‌ها نیست. حیات و زندگی و نفس كشیدن یک فقیه با تحرّك در دین و تفقّه در متون دینی یکی شده است و تا این روحیه پیش نیاید کسی فقیه نمی‌شود و نمی‌تواند حكم فقهی بدهد و به ‌قول معروف بتواند بر «عروة‌الوثقی» حاشیه بزند. این از نکات بسیار مهمی است که بدانیم ما در حوزه‌های علمیه سابقه‌ی هزارسال تحقیقِ منظمِ همراه با چنین روحیه‌ای داریم و این برای ما شرایطی را به‌وجود آورده که فقهای ما به کمک آن روحیه نه‌تنها وظایف فردی مسلمانان را به‌خوبی برای آن‌ها روشن می‌کنند، بلکه تحت عنوان حکومت دینی می‌توانند به بهترین نحو جامعه را در امور سیاسی و اقتصادی و تربیتی تغذیه نمایند هرچند در مورد اخیر هنوز در اول راه هستیم و حوزه‌ها آن‌طور که باید در فقه سیاسی و حکومتی مثل فقه در امور فردی رشد نکرده‌اند.
در روش حوزوی، در مسیر پروریده‌شدن افراد جهت رسیدن به اجتهاد، گاهی بر سر یك موضوعی یک نفر موضع انكارِ كامل می‌گیرد و هیچ پیش‌فرضی را به راحتی نمی‌پذیرد تا طرف مقابل با دلایل کاملاً محکم نظر خود را اثبات کند و از این طریق نسبت به هیچ موضوعی سرسری عبور نمی‌شود و این‌طور نیست كه از ابتدا موضوعات را صرفاً با روحیه‌ی پیروی از گذشتگان پذیرفته باشند زیرا در آن صورت افراد، مقلد خواهند بود و نه مجتهد. این‌همه نوآوری فقهی که در طول تاریخِ هزارساله‌ی فقه ظهور کرده تا آن‌جایی که میرزای شیرازی براساس مبانی فقه شیعه، استعمال تنباکو را حرام می‌کند و یا حضرت امام«(رض)»، ولایت فقیه را به عنوان یک نظریه جهت تأسیس یک نظام و یک تمدن در مقابل تمدن غربی، مطرح می‌کنند، همه در راستای روحیه‌ی بازبینی مجتهدین در متون فقهی و اِعمال اجتهاد نمودن بر اساس زمان و مکان است.
در بین مجتهدین یك روش زودباورانه كه حالا زود مطلب را تمام كنند به چشم نمی‌خورد و یا این که بخواهند بر اساس بودجه‌ای که در اختیار دارند تحقیق کنند. در حوزه‌های علمیه تحقیق تا آن‌جا جلو می‌رود که مجتهد یقین کند به مطلب رسیده است زیرا باید تک‌تک فتواهایی که می‌دهد برایش مسلّم شود و به همین جهت کار با حدسیات جلو نمی‌رود.