فهرست کتاب


دیوان اشعار

محتشم کاشانی

غزل شماره ۵۴۲

شبهای هجران همنشین از مهر او یادم مده - همسایه را دردسر از افغان و فریادم مده
از زاری و افغان من گردد دل او سخت تر - ای گریه بر آبم مران ای آه بر بادم مده
چون میرم و کین منش باقی بود ای بخت بد - جز جانب دوزخ صلازین محنت آبادم مده
زین سان که آن نامهربان شاد است از ناشادیم - گر مهربانی ای فلک هرگز دل شادم مده
هردم به داد آیم برت از ذوق بیداد دگر - خواهی به داد من رسی بیداد کن دادم مده
هردم کنم صد کوه غم در بیستون عشق تو - من سخن جان دیگرم نسبت به فرهادم مده
گفتم به بیدادم مکش درخنده شد کای محتشم - حکمت بر افلاطون مخوان تعلیم بیدادم مده

غزل شماره ۵۴۳

پند گوی تو چه‌ها تا به تو فهمانیده - کز منت باز به این مرتبه رنجانیده
ز آتش سرکش قهرت ز تو رو گردانست - عاشق روی ز شمشیر نگردانیده
زان نگه قافلهٔ صبر گریزان وز پی - مژه‌ها تیغ در آن قافله خوابانیده
مژه بیش از مدد ابرویش از دل گذران - تیر پران و کمان گوشه نجنبانیده
چه روم بی تو به گشت چمن ای حور که هست - باغ گل در نظرم دوزخ تابانیده
می‌کشم پای ز هنگامهٔ عشقت که فراق - سخت چشم من ازین معرکه ترسانیده
محتشم شمع صفت چند بسوزی مروی - خویش را کس به عبث این همه سوزانیده

غزل شماره ۵۴۴

قلم نسخ بران بر ورق حسن همه - کاین قلمرو به تو داده است خدا یک قلمه
زان دو هندوی سیه مست که مردم فکنند - تیغ هندیست نگاه تو ولیکن دو دمه
خوش‌تر از عشرت صد سالهٔ هشیارانست - با می صاف دو ساله طرب یک دو مه
از دم ناصح واعظ دلم اندر چاهیست - که ز یک سوی سموم است وز یک سوی دمه
رهزنان در صدد غارت و خوبان غافل - گرگ بیداز ز هر گوشه و در خواب رمه
دم نزع است وز شوق کلمات تو مرا - یک نفس بیش نمانده است بگو یک کلمه
محتشم فتنه قوی دست شد آن دم که نهاد - زلف نو سلسله‌اش سلسله بر پای همه