فهرست کتاب


دیوان اشعار

محتشم کاشانی

غزل شماره ۴۸۴

در ملک بودی اگر یک ذره عشق یار من - در فلک آتش افکندی آه آتش بار من
در تن زارم جگر صدچاک و دل صد پاره شد - بوالعجب گلها شکفت از عشق در گلزار من
چون کند پامالم آن سرو از پی پابوس او - دل برون آید ز چاک سینهٔ افکار من
های و هویم لرزه در گورافکند منصور را - چون زنند از راه عبرت در ره اودار من
خواستم از شربت وصلش دمی یابم حیات - کرد چشم قاتلش زهری عجب در کار من
آن چنان زارم که بر من دشمنان گزیند زار - دوستی آخر تو کمتر کوش در آزار من
محتشم هرگه نویسم شعر عاشق سوز خویش - آتش افتد از قلم در نسخهٔ اشعار من

غزل شماره ۴۸۵

یارب که خواند آیت عجر و نیاز من - بر شاه بنده پرور مسکین نواز من
یارب که گوید از من مسکین خاکسار - با شهسوار سر کش گردون فراز من
کای نوربخش چشم جهان بین مردمان - ای روشنائی نظر پاکباز من
چشمت که خوش بمن به فکندی خدنگ ناز - اکنون چرا نمی‌نگرددر نیاز من
گوش مبارکت که ز من می‌شنید راز - بهر چه گوشه‌گیر شد آخر ز راز من
زلفت مگر ز من کجی دید کز جفا - کوتاه ساخت رشتهٔ عمر دراز من
چون محتشم ز درد تو بیچاره‌ام چه باک - گر چاره ساز من شوی ای چاره‌ساز من

غزل شماره ۴۸۶

به زیر لب سخنگویان گذشت آن دلربا از من - گره گردیده حرفی در دل او گوئیا از من
زبانش خامش از شرم ولبش در جنبش از خوبیمی‌دانم چه در دل دارد آن کان حیا از من
جبین پرچین و دل پرکین سبک کام و گران تمکین - ز پیشم رفت تا در خاطرش باشد چها از من
مرا هم راز چون با غیر دید و لب گزید آن بت - ندانستم که پاس راز او می‌داشت یا از من
چنان بی‌اعتبارم پیش او کز بهر خونریزم - کشد تیغ جفا گر بشنود نام وفا از من
چو هم رازم به کس بیندشود دهشت بر او غالب - دلش از راز داران نیست ایمن غالبا از من
به دریا قوت را چون کرد پنهان این کمان ببردم - که می‌ترسد ز رازش حرفی افتد برملا از من
نهانی می‌نمایندم بهم خاصان او گویا - به آن بیگانه خو هم گفته حرف آشنا از من
دهد غماز را دشنام پیش محتشم یعنی - تو هم باید دگر حرفی نگوئی هیچ جا از من