فهرست کتاب


دیوان اشعار

محتشم کاشانی

غزل شماره ۴۷۷

بیا ای عشق تمکین مرا از گرد ره بشکن - جنون را پیش رو کن عقل را پشت سپه بشکن
مسجد سرو من قدر است کن وز بار عشق آنجا - هزاران زاهد صدساله را پشت دو ته بشکن
حصار دل که شاهانند در تسخیر آن عاجز - تو زیبا دلستان بستان تو رعنا پادشه بشکن
قضا چون بست به رمه طاق ابرویت زبردستی - بیا و طاق دلها را ز ماهی تا به مه بشکن
اگر در وادی عشقت دل از ظلمت کشد لشگر - شکوهٔ لشگر دل را به زور یک نگه بشکن
به بام بارگاه آی و ز برقع طرف رخ بنما - وزان شکل هلالی قدر ماه چهارده بشکن
فراغت را غنیمت دان غمین منشین قدح بستان - تکلف را اجازت ده کمر بگشا کله بشکن
اگر از کام جویان بر در و دیوار او بینی - سر کیوان به چوب حاجیان بارگه بشکن
اگر این است ساقی محتشم گو پشت زهدم را - به آن رطل گران پیمودن از بار گنه بشکن

غزل شماره ۴۷۸

گفتمش دم به دم آزار دل زار مکن - گفت اگر یار مکنی شکوه ز آزار مکن
گفتمش چند توان طعنه ز اغیار شنید - گفت از من بشنو گوش باغیار مکن
گفتم از درد دل خویش به جانم چه کنم - گفت تا جان شودت درد دل اظهار مکن
گفتم آن به که سر خویش فدای تو کنم - از میان تیغ برآورد که زنهار مکن
گفتمش محتشم دلشده را خوار مدار - گفت خورد از پی عزت او خوار مکن

غزل شماره ۴۷۹

ای پارسای کعبه رو عزم سر آن کو مکن - راه ریا گم میکنی در قبلهٔ ما رو مکن
رسم به تانست ای پری دین کاهی و ایمان بری - اما تو قدسی جوهری با این صفتها خو مکن
یارب چو من هر بی‌خبر کز فرقتت دارد خطر - بیخ حیات او بکن هجران نصیب او مکن
من صیدی‌ام کز سرکشی حکمت شکارت می‌کند - پرتکیه بر تسخیر من در قوت بازو مکن
تنها ز کویت می‌روم دل گر نیاید کو میا - جان هم به منت گر کند همراهی من گو مکن
خار مزار محتشم گل می‌دهد از خون برون - بگذر بران گلشن ولی گلهای او را بو مکن