فهرست کتاب


دیوان اشعار

محتشم کاشانی

غزل شماره ۲۱۷

عاشقان نرد محبت چو به دلبر بازند - شرط عشق است که اول دل و دین دربازند
آن چه جان دو جهان افکند آسان بگرو - نرد شوخی است که خوبان سمنبر بازند
ز دیاری که ز یاد از همه می‌باید باخت - حکم ناز است که طایفه کمتر بازند
بر سر داد محبت که حسابی دگرست - بی‌حسابست که تا سر بود افسر بازند
نرد دعویست که چون عرصه شود تنگ آنجا - سروران افسر و بی‌پا و سران سر بازند
بندی شش جهتم فرد چو آن مهرهٔ نرد - کش جدا در عقب عقده ششدر بازند
هست در عشق قماری که حرج نیست در آن - گرچه بر روی مصلای پیامبر بازند
محتشم نرد ملاقات بتان باعشاق - هست خوش خاصه کز افراط مکرر بازند

غزل شماره ۲۱۸

حسن روزافزون او ترسم جهان برهم زند - فتنه‌ای گردد زمین و آسمان برهم زند
هرچه دوران در هم آرد از پی آزار خلق - در زمان آن فتنه آخر زمان برهم زند
فرد چون پیدا شود غارتگر عشقش ز دور - گرد او جمعیت صد کاروان برهم زند
اینک می‌رسد شورافکنی کز گرد راه - قلب دلها بر درد صفهای جان برهم زند
لعبتان صد جا کنند از حسن صد هنگامه گرم - چون رسد آن بت به یک لعبت نهان برهم زند
چون کند نازش کمان دلبری را چاشنی - قلب صد خیل از صدای آن کمان برهم زند
از دو لب خوش آن که من جویم به ایما بوسه‌ای - در قبول آهسته چشم آن دلستان برهم زند
کس چه می‌دانست کز طفلان اندک دان یکی - کشور دانائی صد نکته دان برهم زند
عقل کی می‌گفت کاید مهر پرور کودکی - چون برون از خانه چندین خانمان برهم زند
کی گمان می‌برد می کانشمع فانوس حجاب - چون ز عرفان دم زند صد دودمان برهم زند
صد ره اسباب ملاقات سگش از خون دل - محتشم گر در هم آرد پاسبان برهم زند

غزل شماره ۲۱۹

گر از جمال جهانتاب او نقاب کشند - جهانیان قلم رد بر آفتاب کشند
برای نیم نگه سرخوشان خواب غرور - هزار منت از آن چشم نیم خواب کشند
اگر شوی نفسی با بهشتیان همدم - دگر ز همدمی حوریان عذاب کشند
برند راه به میزان حسن چون تو سوار - شوی به ناز و بتان حلقهٔ رکاب کشند
ز طبع آب تحیر برون برد حرکت - ز صورت تو مثالی اگر بر آب کشند
غبار راه جنیبت کشان حسن تو را - بود دریغ که در چشم آفتاب کشند
سپار محتشم آخر زمام کشتی تن - به ساقیان که تو را در شط شراب کشند