فهرست کتاب


دیوان اشعار

محتشم کاشانی

غزل شماره ۱۲۳

خاطری جمع ز شبه آن که تو میدانی داشت - کاینقدر حسن بیک آدمی ارزانی داشت
حسن آخر به رخ شاهد یکتای ازل - عجب آیینه‌ای از صورت انسانی داشت
دهر کز آمدنت داشت به این شکل خبر - خنده‌ها بر قلم خوش رقم مانی داشت
وهم کافر شده حیران تو گفت آن را نیز - که نه هرگز نگران گشت و نه حیرانی داشت
ماه را پاس تو در مشعله گردانی بست - مهر را بزم تو در مجمره سوزانی داشت
زود بر رخصت خود کلک پشیمانی راند - شاه غیرت که دل از وی خط ترخانی داشت
خونم افسوس که در عهد پشیمانی ریخت - که نه افسوس ز قتلم نه پشیمانی داشت
محتشم از همهٔ خوبان سر زلف تو گرفت - در جنون بس که سر سلسلهٔ جنبانی داشت

غزل شماره ۱۲۴

بعد چندین انتظار آن مه به خاک ما گذشت - گرچه درد انتظار از حد گذشت اما گذشت
روز شب گردد ز تاریکی اگر بیند به خواب - آن چه بی‌خورشید روی او ز غم بر ما گذشت
از رهی آزاده سروی خاست کز رفتار او - بانگ واشوقا گذشت از آسمان هر جا گذشت
نسبت خاصی از او خاطر نشینم شد که دوش - با تواضعهای عام از من به استغنا گذشت
لحظه‌ای زین پیش چون شمعم سراپا در گرفت - حرفم آن آتش زبان را بر زبان گویا گذشت
ای زناوکهای پیشین جان و دل مجنون تو - تیر دیگر در کمان لطف نه آنها گذشت
پر تزلزل شد زمین یارب قیامت رخ نمود - یا زخاک محتشم آن سرکش رعنا گذشت

غزل شماره ۱۲۵

فغان که همسفر غیر شد حبیب و برفت - مرا گذاشت درین مملکت غریب و برفت
چو گفتمش که نصیبم دگر ز لعل تو نیست - گشود لب به تبسم که یا نصیب و برفت
چو گفتمش که دگر فکر من چه خواهد بود - به خنده گفت که فکر رخ حبیب و برفت
چو گفتمش که مرا کی ز ذوق خواهد کشت - نوید آمدنت گفت عنقریب و برفت
رقیب خواست که از پا درآردم او نیز - مرا نشاند به کام دل رقیب و برفت
نشست برتنم از تاب تب عرق چندان - که دست شست ز درمان من طبیب و برفت
ز دست محتشم آن گل کشد دامن وصل - گذاشت خواری هجران به عندلیب و برفت