فهرست کتاب


دیوان اشعار

محتشم کاشانی

غزل شماره ۱۰۷

شب یلدای غمم را سحری پیدا نیست - گریه‌های سحرم را اثری پیدا نیست
هست پیدا که به خون ریختنم بسته کمر - گرچه از نازکی او را کمری پیدا نیست
به که نسبت کنمت در صف خوبان کانجا - از تجلی جمالت دگری پیدا نیست
نور حق ز آینهٔ روی تو دایم پیداست - این قدر هست که صاحب نظری پیدا نیست
پشه سیمرغ شد از تربیت عشق و هنوز - طایر بخت مرا بال و پری پیدا نیست
بس عجب باشد اگر جان برم از وادی عشق - که رهم گم شده و راهبری پیدا نیست
شاهد بی کسی محتشم این بس که ز درد - مرده و بر سر او نوحه‌گری پیدا نیست

غزل شماره ۱۰۸

هرکس نکرد ترک سر از اهل درد نیست - در پای دوست هر که نشد کشتهٔ مرد نیست
ناصح مور ز مهر و غم درد ما مخور - ما عاشقیم و در خور ما غیر درد نیست
می‌ریزم از دو دیده به یاد تو اشک گرم - شبها که همدمم به جز آه سرد نیست
بر درگهت که نقد دو عالم نثار اوست - ما را ز انفعال به جز روی زرد نیست
جمعند وحشیان همه بر من همین دل است - آن وحشی که با من صحرانورد نیست
تهمت کش وصالم و در گرد کوی تو - جز گرد کوچه بهر من کوچه گرد نیست
هرچند دل رفیق غم و درد و محنت است - جمعست خاطرم که به کوی تو فرد نیست
شبها به دوستان چو خوری باده یاد کن - از محتشم که یک نفسش خواب و خورد نیست

غزل شماره ۱۰۹

گرچه قرب درگهت حدمن مهجور نیست - گر به لطفم گه گهی نزدیک خوانی دور نیست
شمع مجلس در شب وصل تو سوزد من ز هجر - چون نسوزم کاین سعادت یک شبم مقدور نیست
با تو نزدیکان نمی‌گویند درد دوریم - آری آری تندرستان را غم رنجور نیست
حور می‌گفتم تو را خواندی سگ کوی خودم - سهو کردم جان من این مردمی در حور نیست
این که می‌سازیم بر خوان غمت با تلخ و شور - جز گناه طالع ناساز و بخت شور نیست
موکبت را دل چو با خود می‌برد ای افتاب - تن چرا در سایهٔ آن رایت منصور نیست
محتشم را محتشم گردان به اکسیر نظر - کان گدارا چون گدایان سیم و زر منظور نیست