غزل شماره ۵۳
چو هجر راه من تشنه در سراب انداخت - سکون سفینه به گرداب اضطراب انداخت
فلک ز بد مددیها تمام یاران را - چو دست بست گلیم مرا در آب انداخت
سزمانه دست من اول به حیله بست آن گه - ز چهره شاهد مقصود را نقاب انداخت
به جنبشی که نمود از نسیم کاکل او - هزار رشتهٔ جان را به پیچ و تاب انداخت
گرفت محتشم از ساقی غمش جامی - که بوی او من میخواره را خراب انداخت
غزل شماره ۵۴
دور بر بسترم از هجر تو رنجور انداخت - چشم زخم عجبی از تو مرا دورانداخت
من که سر خوش نشدم از می صد خمخانه - به یکی ساغرم آن نرگس مخمور انداخت
آن که در کشتن من دست اجل بست به چوب - ناوکی بود که آن بازوی پرزور انداخت
رنج را از تن مایل به اجل دور افکند - مژدهٔ پرسش او بس که به دل شور انداخت
ساخت بر گنج حیات دو جهانم گنجور - به عیادت چو گذر بر من رنجور انداخت
از دل جن و بشر شعلهٔ غیرت سر زد - از گذاری که سلیمان به سر مور انداخت
کلبهٔ محتشم از غرفهٔ مه برد سبق - تا بر او پرتوی آن طلعت پرنور انداخت
غزل شماره ۵۵
آن که آیینهٔ صنع از روی نیکوی تو ساخت - همهٔ آیینهٔ رخان را خجل از روی تو ساخت
طاق ایوان خجالت گذرانید ز مه - آن که بالای دو رخ طاق دو ابروی تو ساخت
نخل بند چمن حسن تو بر قدرت خویش - آفرین کرد چو نخل قد دلجوی تو ساخت
بهر قتل دو جهان فتنه چو زه کرد کمان - کار خویش از مدد قوت بازوی تو ساخت
آسمان حسن گران سنگ تو چون میسنجید - مهر پر کوکبه را سنگ ترازوی تو ساخت
مرغ دل با همهٔ بیبال و پریها آخر - آشیانی عجب اندر شکن موی تو ساخت
فلک از درد سر آسود که در او عشق - سر پرشور مرا خاک سر کوی تو ساخت
فکر کار دگران کن که فلک کار مرا - به نخستین نگه از نرگس جادوی تو ساخت
دید فرمان تو در خاموشی لعل تو دل - رفت و پنهان ز تو با چشم سخنگوی تو ساخت
وه که هرگه قدمی رنجه به بزمم کردی - پیش دستی صبا بی خودم از بوی تو ساخت
محتشم مرتبهٔ عشق به اعجاز رساند - این که یک مرتبه جا در دل بدخوی تو ساخت