غزل شماره ۳۸
ای گوهر نام تو تاج سر دیوانها - ذکر تو به صد عنوان آرایش عنوانها
در ورطهٔ کفر افتد انس و ملک ار نبود - از حفظ تو تعویضی در گردن ایمانها
ای کعبهٔ مشتاقان دریاب که بر ناید - مقصود من گم ره از طی بیابانها
جان رخش طرب تازد چون ولوله اندازد - غارت گر عشق تو رد قافلهٔ جانها
شد در ره او جسمم با آن که ز خوبان بود - این کشتی بیلنگر پروردهٔ طوفانها
آن ابر کرم کز فیض مشتاق خطا شوئیست - حاشا که بود در هم ز آلایش دامانها
چون محتشم از دردش میکاهم و میخواهم - رنجوری خود در خود مهجوری درمانها
غزل شماره ۳۹
به صد اندیشه افکند امشبم آن تیز دیدنها - در اثنای نگاه تیز تیز آن لب گزیدنها
ز بس بر جستم در رقص دارد چون سپند امشب - به سویم گرم از شست آن ناوک رسیدنها
زبان زینهار افتد ز کار از بس که آید خوش - از آن بیباک در بد مستی آن خنجر کشیدنها
برآرد خاصه وقتی گوی بیرون بردن از میدان - غریو از مردم آن چابک ز پشت زین خمیدنها
در تک آفتابست آن تماشا پیشگان معجز - ببیند آن فغان در گرمی جولان کشیدنها
ازو بر دوز چشم ای دل که بسیار آن گران تمکین - سبک دست است در قلب سپاهی دل دریدنها
بر آن حسن آفرین کاندر نمودش کرده است ایزد - هر آن دقت که ممکن بود در حسن آفریدنها
به بی قید آهوانت گو که به سایر این چنین خودسر - مناسب نیست در دشت دل مردم چریدنها
من و مشق سکون اندر پس زانوی غم زین پس - که پایم سوده تا زانو به بی حاصل دویدنها
به حکم ناقه چون لیلی ز محمل روی ننماید - چه تابد در دل مجنون ازین وادی بریدنها
جنونم محتشم دیدی دم از افسون به بند اکنون - که من عاقل نخواهم شد ازین افسون دمیدنها
غزل شماره ۴۰
عجب گیرنده راهی بود در عاشق ربائیها - نگاه آشنای یار پیش از آشنائیها
ز حالت بر سر تیر اجل در رقص میرد - دل نخجیر را هر نغمه زان ناوک سائیها
نیاری پای کم ای دل که خواهد کرد ناز او - به جنس پر بهای خود خریدار آزمائیها
به جائی میرسد شخص هوس در ملک خود کامان - که آنجا زا وفا به مینماید بیوفائیها
در و دیوار معبدهاست از حرف ظهور او - که خواهد شد به رسوائی بدل آن نارسائیها
به این صورت که زادت مادر ایام دانستم - که در عهد تو خواهد داد داد فتنه زائیها
چو دادی محتشم وی را به خود راهی چه سودا کنون - ز دست تندخوئیهاش این انگشت خائیها