فهرست کتاب


دیوان اشعار

محتشم کاشانی

شماره ۶۱

به بازی آفتاب را چه گفتم ماه رنجیدی - دلیرم کردی اول در سخن آنگاه رنجیدی
ز من در باب آن زلف و زنخدان خواستی حرفی - چو من از ریسمانت رفتم اندر چاه رنجیدی
به تیغت نیم به سمل گشته بود ای ماه مرغ دل - چو از تقصیر خویشت ساختم آگاه رنجیدی
به کشتن سر بلندم دیر می‌کردی چه گفتم من - که بر قدم لباس شوق شد کوتاه رنجیدی
دهانت را چه گفتم هیچ بر من خرده نگرفتی - ولی این حرف چون افتاد در افواه رنجیدی
ز ره صد ره برون شد غیر و طبعت زو نشد رنجه - چرا زین بی دل گمره به یک بی‌راه رنجیدی
حدیث محتشم بر خاطرت ماند گران اول - چو بد تاویل کرد آن حرف را بدخواه رنجیدی

شماره ۶۲

چو دلگشای رقیبان شوی به لطف نهانی - زبان بنده ببندی به التفات زبانی
چو تیر غمزه نهی در کمان کشی همه بر من - ولی کنی به توجه دل رقیب نشانی
چو تیغ ناز کشی منتش کشم من غافل - ولی به علم نظر زخم بر رقیب رسانی
چو دلبری کنی آغاز من نخست دهم دل - ولی تو سنگ دل اول دل رقیب ستانی
شکر برای من ارزان کنی گه سخن اما - نهان به جنبش لب جمله بر رقیب فشانی
چو کوه اگر همه تمکین شوی بروی خوشم من - و گرچه بادروی چون رسد رقیب بمانی
بلی گهی که نهی در کمان خدنگ تغافل - تغافل از دل مجروح محتشم نتوانی

شماره ۶۳

دگر از بهر من زد دار عبرت سرو بالائی - حریفان می‌کنید امروز یا فردا تماشائی
دگر خواهند دید احباب در بازار رسوائی - دوان عریان تنی ژولیده موئی وحشی آسائی
دگر دیوانه‌ای از بند خواهد جست پر وحشت - کزو در هر سر کو سر زند شوری و غوغائی
دگر گرینده چشمی خواهد از سیلاب رانیها - زهر تفتنده دشت انگیخت شورانگیز دریائی
دگر پست و بلند ملک غم را می‌کند یکسان - پی صحرانوردی کوه گردی دشت پیمائی
ز تخم اشگ دیگر لاله خواهد کشت در صحرا - چو مجنون دامن هامون به خون دیده آلائی
وداع همدمان کن محتشم تا فرصتی داری - که ایام فراغت نیست جز امروز و فردائی