پای درس پروردگار (جلد پانزدهم)

استاد جلال الدین فارسی

97. تنازع بقای مترفان و مستکبران

نزاع و کشمکش مترفان با دیگران از جمله با مستکبران و با خودشان، و نزاع و کشمکش مستکبران با همه تنوعش رویدادهایی است در جهان انسانی گشوده خودمختار که در جهان طبیعی، نظیری برای آن نتوان یافت. رسم در
میان مورخان و دانشمندان چنان که در میان عوام بر این است که برای اشاره به جنگها و کشمکشهای جهان انسانی و جهان طبیعی یا جانوری از واژه ها و اوصاف واحد و مشترکی استفاده شود. لکن میان این دو تفاوتهای بنیادین وجود دارد.
تاریخ زندگی در جهان طبیعی با رقابت، کشمکش، و جنگ ملازمه دارد. هر نوع و هر فرد برای بدست آوردن لوازم زندگی، همانچه در محیط زیست فراهم است با سایر انواع و افراد گونه اش رقابت و کشمکش می کند. این رقابت و کشمکش گاهی مستقیم و رو در رو است و در مواردی غیر مستقیم و بدون مواجهه. یعنی بدون حمله به آن یا کشتنش و فقط از این طریق که از مواد ضروری برای زیستن، همانچه مشترک است، سهم بیشتر یا فوق العاده ای تصاحب و مصرف کند. از طرف دیگر، جانوران وقتی بر سر خوراک، آب یا جفت با هم می جنگند شکست خورده کناره می گیرد یا با نشان دادن علائمی اظهار اطاعت و آشتی کرده در کنار و حتی در پناه قوی تر به زندگی ادامه می دهد. پیروز کشمکش انگیزه ای برای نابودی رقیب ندارد.
تنها انگیزه ساختاری و موروثی در تمامی موجودات زنده - باستثنای انسان - سائقه های عضوی است که متناوباً برانگیخته و متوالیاً اشباع یا ارضا می شوند. نه آز در آنهاست و نه حقگرایی. علائقی هم که خود در خویشتن ایجاد کنند برای آنها امکان ندارد. نه می توانند علائق دنیاداری را که سیری ناپذیر و غیر متناوب است در خود ایجاد کنند و نه علائق استکباری را که آن نیز سیری ناپذیر و غیر متناوب بوده با تملک و تصاحب محض هم ارضا نمی گردد. فقط پس از تملک، تصاحب چون مورد افساد، آزار، و کشتن و نابود کردن و امحاء قرار گیرد ارضا کننده خواهد بود. به همین سبب، جنگ مستکبران از جنگ مترفان، جنگ جانورسانان، انسانهای راستین یا آزاده، و جهاد مسلحانه مسلمانان بکلی متمایز است. مستکبران تا دشمن را با آزار و شکنجه نکشند یا با تحقیر و ذلیل کردن و بدنام ساختن، ارضا نمی شوند. تنها جانوری که علاوه بر مردان جنگی دشمن، زنان، کودکان، سالخوردگان، و بیماران را قتل عام می کند مستکبر است.
تاریخ بشر موارد بیشمار و غیر قابل گرفتن آماری را از این گونه رویداد شاهد بوده است. در دوره ما، آمریکاییان، اسراییلیان و امثال آنها را می توان به آسانی مورد مطالعه قرار داد. زندان های ابوغریب، و گوانتانامو، صحیفه اعمال این جنایتکاران است.
آنچه جامعه های مدرن خوانده می شود دولتهای اروپای غربی از سال 1500 م به بعد است. اینها دنباله سنت فرهنگی - سیاسی الحادی و طاغوتی بشمار می آیند که شرح آن از نظرتان گذشت. این جامعه ها دقیقاً شصت و پنج سال، از 1494 م تا 1559 م مسلح اند و گرچه مدام نمی جنگند اما گاهی در حال جنگ اند و گاهی برای رفع خستگی به صلح رضایت می دهند بطوری که نیمی از این مدت طولانی را در حال جنگیدن می گذرانند. دوره کوتاه به اصطلاح صلح، زمان تدارک قوا، تهیه ساز و برگ جنگی، یافتن متحد، و فراهم آوردن مقدمات تعرض مسلحانه بعدی است. دوازده جنگ در همین مدت دارند. جنگ افروز متجاوز چه بهانه ای برای آن می آورد؟ پادشاه فرانسه مدعی مالکیت قلمرو دو دولتچه ایتالیایی ناپل و میلان است. می گوید: رنه دان ژو در سال 1480 طی وصیت نامه ای مایملک خودش را به پدرم لویی یازدهم بخشیده و علاوه بر میلان، یعنی پرووانس، مِن، و آن ژو حقوقی را هم که بر تخت و تاج دولتچه ناپل داشته به او داده است.
شارل هشتم، پادشاه فرانسه، می داند که پدرش آدم عاقلی است و می فهمد که این مایملک بیش از هشتصد کیلومتر از قلمرو او فاصله دارد و قابل تصرف هم نیست. ولی دو پایش را در یک کفش کرده به آنجا لشکر می کشد. او حتی طمع به فتح قسطنطنیه، و کشورهای اسلامی، از جمله فلسطین بسته است و علناً می گوید می خواهد امپراتوری بی نظیری تشکیل دهد. برای تصرف نظامی دولتچه میلان ادعا می کند که پدربزرگش چون با دختر اولین دوک میلان ازدواج کرده آن سرزمین و مردمش با اموالشان ارثیه او به حساب می آید. بی شرمی مترفان و مستکبران اروپای آن روز تا به این پایه است.
در همین ایام، و به موازات طمع بستن مستکبر فرانسوی، پادشاه سیسیل یعنی فردینان کاتولیک هم چشم طمع به قلمرو و مردم ناپل می دوزد. قضیه به این دو ختم نمی شود. سران دولتچه های ایتالیا از پاپ گرفته تا ونیز و فلورانس و دیگران وارد دسته بندی های ناپایدار و جنگ با یکدیگر می شوند. بطوری که مورخان، جنگهای شصت و پنج ساله را که به نام جنگهای ایتالیا موسوم است جنگهایی در هم و پیچیده می خوانند.
در همین سالها لوتر(39) در آلمان و کالون در فرانسه اختلاف تازه ای در میان مسیحیان می افکنند و آتش جنگهای داخلی در این دو سرزمین افروخته تر می شود. دوک نشین پروس، دولت سوئد و غیر آن بوجود می آیند. نتیجه کار لوتر، غنی تر شدن غاصبانه و تجاوزکارانه طاغوتچه های وحشی آلمان است و گستاخ تر شدن آنها در ستمگری بر مردم مستضعف، و شکنجه و آزار آنان به بهانه اختلاف عقیده و مذهب. فردریک، پادشاه پروس صادقانه می نویسد: اگر علل پیشرفت این حرکت را بطور ساده و خلاصه بیان کنند روشن خواهد شد که باعث آن در سرزمین آلمان نفع طلبی بوده است.
لوتر پیش از آن که به مخالفت با پاپ برخیزد با طاغوتچه های بسیاری که در رأس دولتچه های آلمان هستند همدست می شود. چنان که آن را پس از قیامش علیه پاپ ظاهر می سازد. طی رساله ای آنها را با بی شرمی نجیب زادگان و اشراف ملت آلمان خطاب کرده می نویسد: باید اموال و املاک موقوفه کلیسا را گرفت و صرف کارهای سیاسی کرد. این دعوت به تاراج و یغما را در سال 1522م فقیرترین طاغوتچه ها یعنی شوالیه هایی که دشمنی های دیرینه در دل دارند اجابت می کنند و چنانکه یکی از سردسته های آنها می گوید: شوالیه ها مذهب جدید را وسیله کینه ورزی و کسب اراضی کردند و نخست به اراضی و املاک اسقف اعظم ترو حمله بردند. اما شوالیه های درجه اول، آنها را در هم شکستند.(1523م)
در 1525م دهقانان مستضعف و محروم علیه طاغوتچه ها و کشیشان، هر دو، می شورند و آرمان حکومت اسلامی را که حکومت عدالت، برابری، و آزادی باشد در دل می پرورند. حکومت مسیح که در آن نه پادشاه هست و نه کشیش؛ و آدم بیدین را از دم شمشیر می گذرانند؛ و املاک و اموال، عمومی و مشترک است. لوتر که همدست طاغوتچه های وحشی و به قول خودش اشراف است این مستضعفان انقلابی و آشنا با تعالیم عیسی (علیه السلام) را سگان هار می خواند و هوادارانش را به جنگ با آنان تحریک کرده می گوید: اگر مستکبران، زشتکار و بیدادگر هم باشند مستضعفان نباید در برابرشان مقاومت و عصیان کنند. به تحریک وی، در ایالت آلزاس هیجده هزار و در سوآب ده هزار دهقان را خفه می کنند. اما لوتر اجازه می دهد تا طاغوتچه های زورمند و مستکبر ساکس، براند بورگ، و پالاتینا اراضی و املاک کلیسا را که در قلمرو آنهاست تصاحب و غصب کنند. معروف ترین منطقه ای که از طریق غصب موقوفات به دست این تبهکاران می افتد در خارج آلمان است. آلبردو براندبورگ رئیس فرقه توتونیک این متصرفات را به نفع خودش تبدیل به دوکنشین موروثی پروس می کند. و به این ترتیب هسته مملکت پروس پایه ریزی می شود.
لوتر اندک زمانی پس از آغاز حرکتش به طاغوتچه های وحشی اجازه رسمی می دهد که مردم مستضعف را به زور و اجبار هم که شده به طریق او در آورند. مثلا کاتولیکها را به زور پای در مجالس رسمی دعاگویی به شاه و طاغوت حاضر آورند و به تدریج آنان را به شاه همعقیده و مطیع گردانند. حکم لوتر از مبانی حقوق دولت آلمان می شود. شاه در کشور طاغوتی پروتستان مقام اسقف اعظم و پاپ را هم داراست. این تحرکات ضد انسانی و ضد مردمی، آلمان را به صحنه شدیدترین برخوردهای اقلیمی بدل می سازد و جنگ خانگی و داخلی در آن را تشدید می کند.
چون غارت موقوفات و بی بند و باری مذهبی، با هوی و هوس و علائق پست سازگاری دارد دین تراشی لوتر بتدریج جنبه قاره ای و برون قاره ای پیدا می کند. به سرعت از مرزهای آلمان خارج شده در کشورهای اسکاندیناوی یعنی دانمارک، سوئد، و نروژ اشاعه می یابد. پادشاه وحشی دانمارک، مردم سوئد و نروژ را به اسارت خود در آورده کشورشان را تصرف می نماید و چنان کشتاری از آنان می کند که او را نرون شمال می خوانند.
فرانسه هم در 1563م و در پایان نزاع طولانی با سلطنت اتریش گرفته سلسله ای از جنگ داخلی می شود که از سایر جنگهای آن خونین تر و هولناک تر است. این جنگ داخلی که تا 1593م طول کشیده جنگ سی ساله فرانسه خوانده می شود نیم قرن بر جنگ معروف سی ساله آلمان مقدم است. و علت اصلی آن علائق استکباری و علائق دنیاداری است که اولی به مستکبران و دومی به مترفان تعلق و اختصاص دارد. آلبر ماله، و ژول ایزاک ذیل مختصات جنگهای مذهبی می نویسند: درنده خویی که در جنگهای مذهبی بویژه در نخستین جنگها ظاهر شد هول انگیز بود. تنها شور فرقه گرایی این درنده خویی را باعث نگشت، بلکه طبع مردم قرن شانزدهم به کشتار میل داشت و اعقاب ایشان یعنی کسانی که در قرن هفدهم زندگی می کردند نیز خونخوار بودند و مثل راهزنان حرفه ای و ولگردان امروزی (مدرن) که در بیرون شهرهای بزرگ به کمین خلق نشسته اند مردم کشی را کاری سهل و آسان می شمردند. در سال 1595م که اسپانیایی ها بدون جنگ و جدال دولان را تصرف کردند بیش از چهار هزار نفر را خفه کردند. یکی از فرماندهان آنها گفته است: ما چاره ای نداشتیم. اگر عده شان کم می بود طبعاً کمتر کشته می شدند.! پروتستانها و کاتولیکها هر دو بیرحم بودند. بارون دزادره، یکی از رؤسای پروتستانها، در ایالت دوفینه کاری کرد که همه مردم را به وحشت انداخت، چنانکه کولین یی او را حیوان خشمناک خوانده است. دزادره وقتی ایالت مون بری زون را گرفت سربازان پادگان آنجا را مجبور کرد تا خود را از بالای برجی روی سر نیزه های لشکریانش بیندازند. در 1569م کولین یی با خونسردی تمام فرمان داد که در یکی از تالارهای کاخ شاپل فوشه واقع در پری گور دویست و شصت دهقان کاتولیک را خفه کنند. در شهر نیم در سال 1567 در حیاط کلیسایی هشتاد کاتولیک را با شمشیر کشتند. کشتگان و نیمه جان ها را در چاهی افکندند و سر چاه را گل گرفتند. خشم و غضب پیروان کالون بیشتر دامنگیر کشیشان (کاتولیک) بود و ایشان را سخت شکنجه و آزاد می کردند.
پروتستانها به عمارتها و بناها نیز آسیب بسیار می رساندند. کلیساها را غارت می کردند، به مقبره ها توهین می کردند، و صلیب ها و مجسمه ها را می شکستند. اغلب خرابه هایی که هنوز در کلیساهای بزرگ فرانسه دیده می شود و آنها را به دوره انقلاب نسبت داده اند یادگار جنگهای فرقه ای است. و این قبیل رفتارهای وحشیانه بود که کاتولیک ها را بیشتر از آدمکشی ها به خشم آورد.
بیرحمی کاتولیک ها از درنده خویی پروتستان ها کمتر نبود. مون لوک که یکی از دلاوران جنگهای فرقه ای است در گوین شبیه ستمگری و جنایات بارون دزادره را انجام داد. همیشه با یک جلاد راه می رفت و می گفت: مردم از روی نعشهایی که به درختان آویخته است می فهمند که من از اینجا عبور کرده ام. روزی از پروتستان ها چندان در چاهی انداخت که چاه پر شد.(40)
این، گوشه ای از ماجرای وحشیگری و درنده خویی مستکبران است. دنباله آن از کشتار وحشتناک و گسترده سن بارتلمی مشهود آغاز شده به جنگهای مرگبار می کشد بی آن که پایانی داشته باشد.
سرزمین آلمان از سال 1618 تا 1648م میدان جنگ درازمدتی می شود که آن را جنگ سی ساله نامیده اند. علت اصلی آن، علائق پست دنیاداری شاهزاده ای اتریشی است که هوس می کند امپراتوری آلمان را به سلطنتی موروثی و دارای یک پایتخت مبدل سازد. این جنگ با نزاع داخلی خانواده سلطنتی اتریش آغاز و به جنگ دولتهای آلمان مبدل و به جنگ عمومی اروپا ختم می شود. دهها دولت و دولتچه طاغوتی به جان هم می افتند و مردم مستضعف بیش از همه صدمه دیده لگدمال می گردند. مورخان می نویسند: تصور اوضاع نقاطی که میدان جنگ بود آسان است. دهقانان به جنگها می گریختند. و چون دیگر برای شخم زدن زمین چارپایی نداشتند خود را چهار نفر چهار نفر به خیش می بستند. در بسیاری جاها چهار نفر هم یافت نمی شدند. در ساحلهای رود رن یعنی جایی که پیشتر، غنی ترین سرزمین آلمان بود دهکده های ششصد نفره در پایان جنگ بیست نفر ساکن بیشتر نداشت و گرگها به شهرها هم می آمدند. خلاصه، آلمان مثل فرانسه در آخر جنگهای صد ساله شده بود. قحطی و گرانی نیز چندین بار و مخصوصاً در سال 1635م بر مصیبت ها افزوده گشت و سببش آن بود که سربازان هنگام عقب نشینی برای محو نمودن وسایل زندگی دشمن مملکت را ویران می ساختند، درختان میوه دار را قطع می کردند، تاکستان را می سوزاندند و گندم نارسیده را درو می کردند. فی الجمله، قریب یک قرن لازم بود تا آلمان بتواند از زیر بار بلاهای وحشت زای جنگ سی ساله بیرون آید.(41)
معاهدات وستفالی به این جنگ طولانی و ویرانگر پایان می دهد. اما شگفت انگیز آن که بدترین و فاسدترین سنتهای فرهنگی - سیاسی را که سنت فرهنگی - سیاسی الحادی و طاغوتی باشد تثبیت و تأیید می نماید. مذاکرات منتهی به آن چهار سال تمام طول کشیده و عجله ای در کار نبوده تا احتمال برود اشتباهی قابل جبران و رفع روی داده باشد.
به موجب آنها دولتچه های متعدد قبیلگی با مزدوران مسلح و استبدادش با طاغوتچه تبهکار و وحشی بر رأسش باقی و محترم و رسمی می مانند. اگر هر چندین دولتچه - طاغوتچه میل داشتند یکی را به عنوان امپراتور انتخاب و نصب کرده کار هماهنگی لشکرکشی های خارجی را به او وامی گذارند. اختیارات این امپراتور حتی نسبت به پیش از جنگ سی ساله کاسته می شود. طاغوتچه های وحشی و درنده خو استقلالی کامل یکدیگر را در قلمرو و نسبت به رعیت بی پناه و مستضعف خود به رسمیت می شناسند. به یکدیگر حق می دهند با هر کس بخواهند بشرط آن که به ضرر امپراتور و علیه او نباشد عقد اتحاد ببندند. شورای عمومی طاغوتچه ها و نه امپراتور است که حق دارد در باب صلح و جنگ، مالیات، لشکریان با تمام قدرت و اختیار تام تصمیم بگیرد و اجرا کند. خلاصه برای امپراتور جز یک اسم بی معنی چیزی باقی نمی ماند.
یک دولتچه طاغوتی جدید تأسیس می شود تا پسر فردریک پنجم در راس آن باشد. به موجب این معاهدات، طاغوتچه ها مجددا این حق را پیدا می کنند که مذهب خود را بر رعیت تحمیل کنند. فقط این اجازه به مردم مستضعف داده می شود که اگر نخواستند اجباراً مذهب طاغوتچه ها را بپذیرند و قصد مهاجرت به سوی هم مذهبان خود را داشتند اموال منقولشان را با خود ببرند و کسی آنها را غارت نکند!
تنی چند از طاغوتچه ها که در کشتار مسیحیانی که دشمن خود می شمرده اند گستاخی بیش از حد وحوش داشته اند امتیازات تازه ای کسب می کنند تا جایزه ای داشته باشند. طاغوتچه باویر جایزه اش ایالت بزرگ پالاتی نای علیاست. جایزه طاغوتچه براند بورگ ایالت پومرانی شرقی، ماگد بورگ واقع در کنار الب، و چندین اسقف نشین کنار رود وزر.
دولتهای امضا کننده این معاهدات مانند فرانسه و سوئد با امضای آن متصرفاتی در سرزمین آلمان بدست می آورند و نیز حق مداخله در امور داخلی آن سرزمین را. همچنین قوای دولتهای بزرگ قاره را متوازن ساخته دولت آلمان را چندان تضعیف می کنند که تقریباً تا دو قرن دیگر نمی تواند به وحدت نسبی و قدرت کافی نائل آید. دولت فرانسه و دولت سوئد از آن منافع بسیار می برند.
اکنون ببینیم جامعه مدرن فرانسوی در قرن هفدهم که پیروز جنگ سی ساله هم هست چگونه است؟ وضعیتی که تا انقلاب 1789 دوام می یابد.
پاسخ مورخان شهیر فرانسوی چنین است: جامعه فرانسوی در قرون جدید بی شباهت به جامعه قرون وسطی نیست. در قرن هفدهم نیز اساس آن بر مساوات و برابری قرار ندارد. مردم به سه طبقه تقسیم می شوند: کشیشان، اشراف (طاغوتچه هایی که ارباب زمین و رعیت اند)، و غیر اشراف. خلاصه، طبقات سه گانه ملت، کشیشان، اشراف، و طبقه سوم اند. طبقه صاحب امتیازات، و طبقه بی امتیاز هم وجود دارد. باز مالیات صاحبان امتیازات بسیار سبک است ولکن دیگران باید همه نوع مالیات بپردازند و از عهده رفع احتیاجات دولت و جامعه برآیند... غلامی و بردگی جز در بعضی از متصرفات (دولتچه های) کشیشان در جایی دیگر وجود ندارد... مالیات بزرگان و کارگر و دهقان افزایش می یابد و علی الخصوص روستایی که قاطر بارکش دولت و جامعه است در زیر این بار گران (مالیات و کار اجباری) مانده است... مطابق آمارگیری ووبان شماره اعضای طبقات سه گانه در پایان قرن هفدهم بدین قرار است: مجموع سه طبقه، نوزده میلیون نفر طبقه ممتازه پانصد هزار نفر. طبقه سوم هیجده میلیون و پانصد هزار نفر، که هفده میلیون نفر آن کارگر و دهقان اند.(42)
در نیمه دوم قرن شانزدهم، اخلاق، وحشیانه و سالم است. این سادگی و خشونت و وحشیگری در سراسر ایام سلطنت هانری چهارم و قسمت بیشتر پادشاهی لویی سیزدهم بر جا می ماند. در عهد هانری چهارم چنان که به آسیایی وارد شوند به کاخ سلطنتی لوور وارد می شوند. روزی سفیر اسپانیا به اطاق کار شاه می رود و می بیند اعلیحضرت دستها و پاها را مثل چارپا روی زمین گذاشته تا پسر بچه اش سوارش شود. ماری دو مدیسی - ملکه - اجازه می دهد درباریان نقل بادام روی سرش بریدند. روزی لویی سیزدهم آخرین جرعه شرابش را داخل دهانش برده برای شوخی روی سینه خانمی فوت می کند و می پاشد. این رفتار برای شناساندن خشونت اخلاق آن عصر و زمان بهترین گواه است.
روح وحشیگری در دوئل جلوه گر می شود. و آن جنگی واقعی و حقیقی است که با کوچکترین بهانه ای روی می دهد. در این جنگ تن به تن هر گونه تزویر و حیله ای بکار می رود، و حیله های خلاف قانون هم مجاز شمرده می شود. چنانکه در کشتن دشمنی که به زمین افتاده و بی سلاح مانده نیز تأمل و تردیدی روا نمی دارند. در نه سال سلطنت هانری چهارم چهار هزار نفر ژان تی یوم در دوئل کشته می شوند. مثلا سینوری جوان را نام می برند که تا سی سالگی هفتاد و دو نفر را شخصاً کشته است.(43)
از قرن شانزدهم تا امروز (قرن بیستم) قسمتهای اصلی لباس مردانه تقریباً تغییری نمی کند... شکل و طرز لباسی را که اشراف و درباریان انتخاب می کنند بورژواها نیز پیروی می نمایند و میان لباس نجیب زاده و بورژوا جز در قیمت پارچه و تزیینات و تجملات تفاوتی نیست. زینت لباس زن از لباس مرد کمتر نیست. و هوی و هوس نیز در آن تغییرها پدید می آورد... مرد و زنی چنین خوش لباس و خوش پوش عطر بسیار به خود می زنند و بکار می برند، زیرا بواسطه ناپاکی و چرک بودن بدن تقریبا استعمال آن لازم است. در قرون وسطی و تا اواسط قرن شانزدهم مردم، همه، هفته ای یکبار حمام می روند. و با آن که پاریس در سال 1292م یعنی زمان پادشاهی فیلیپ زیبا بیست و شش حمام دارد در عهد لویی چهاردهم با این که جمعیت آن سه برابر شده است دو حمام بیشتر ندارد. قانون آداب و رسوم فرانسه در آن عصر این است: ممکن است برای پاک شدن بدن گاهی نزد حمامی رفت، و هر روز زحمت دست شستن با صابون را تحمل کرد. همچنین باید بیشتر اوقات صورت خود را شستشو داد. لویی چهاردهم تقریباً طبق همین دستور عمل می کند و در همه عمر فقط یک دفعه به حمام می رود آن هم در سال 1668م. خلاصه، این که می گویند قرن هفدهم از آب سرد وحشت داشت مبالغه نیست.(44)
جامعه انگلیس هم وضع بهتری ندارد. دو قوم آنگل و ساکسون که در قرن شانزدهم به تعرض در اروپا دست می زند در بخش اعظم قرن هفدهم گرفتار بلایای داخلی است. یعنی تنازع مترفان و مستکبران با مستضعفان و با یکدیگر که به شکل منازعات بی پایان سیاسی - مذهبی یا فرقه ای ظاهر می گردد. چه، از یک سو پادشاهان مفسد فی الارض می خواهند بر قدرت خیوش بیافزایند و سلطنت استبدادی و مطلقه را حفظ یا ایجاد کنند و از دیگر سو مستضعفان می خواهند آزادی و عزت به دست آورند و می کوشند تا از سلطه پادشاهان بکاهند.
زد و خورد شاه و مردم در عهد پادشاهی ژاک اول، 1625 - 1603، و دوره شارل اول، 1695 - 1635م، جنگ داخلی را در پی دارد و به انقلاب سال 1648 می انجامد. شاه اخیر به هلاکت رسیده سلطنت منقرض گشته حکومتی باصطلاح جمهوری مصدر کار می شود که پس از اندک زمانی جایش را به دیکتاتوری نظامی کرامول، 1658 - 1653م، می سپارد. دو سال بعد و به محض مردم کرامول سلاطین مستبد و وحشی جای آن را می گیرند. در نتیجه، مردم دوباره قیام کرده انقلاب 1688م را بپا می کنند و استوارت ها - شاهان تبهکار - را از کشور بیرون می ریزند، و شاهی مشروط و متعهد به رعایت اعلامیه حقوق را روی کار می آورند. لکن در این نظام سیاسی همچنان مجمعی از طاغوتچه ها قدرت اصلی را در دست دارد که آن را مجلس لردها می نامند. اینها همان سینورها و کشیشهای گردن کلفت اند که تعالیم عیسی (علیه السلام) را بر زبان خویش مالیده اند بی آن که اراده اسلام و حیات طیبه کرده یا آنها را در وجود خود و زندگانی بکار بسته باشند. پایین تر از این مجمع، مجمع دیگری از طاغوتچه ها دست اندر کار است مرکب از نمایندگان کنت نشین ها و صاحبان املاک و اراضی شهرها. شاه که طاغوت باشد در دو امر مهم تابع این دو گله طاغوتچه است. یکی قانونگزاری، و دیگری وضع مالیات. این دو دسته از طاغوتچه ها حتی حق دارند به شاه که ظاهرا در راس است اخطار و اعتراض کنند و او را دستور دهند که چه کاری انجام دهد. همچنین قادرند در خصوص انتخاب کارگزاران دولت و طریقه اداره مملکت و حتی سیاست خارجی نظریات خود را به او خاطرنشان سازند.
در کنار این وضع سیاسی منحط، آشفته ترین وضع مذهبی و فرهنگی اروپا خاص جامعه آنگل و ساکسون است. زیرا در قرن شانزدهم چند افساد فرهنگی در آن خطه روی می دهد. یکی کار هانری هشتم (1547 - 1509م) مستکبر درنده خو و مفسد فی الارض مشهور است. از نخستین روزی که به تخت سلطنت می نشیند سیاست دگر تباهگری را پیشه می سازد. به گفته مورخی انگلیسی برای سلطنت استبدادی هیچ مانعی نیست مگر روحانیون مسیحی که ثروت بسیار (موقوفات کلیسا) و انجمن های مخصوص و دادگاهها و دژهای نظامی مستقل دارند. پس هانری هشتم بر آن می شود که روحانیون مسیحی را در سلک مستخدمهای دولت در آورد تا فرمانبردار و مطیع اراده شاه باشند و تصمیم های او را قانون و دستور کار خویش بدانند و آنها را بکار بندند. خلاصه، این شاه می خواهد روحانیون مسیحی را نوکر خود گرداند و خودش پاپ کشور آنگل و ساکسون باشد.
هانری هشتم تصمیم می گیرد همسرش - کاترین داراگون - را پس از هیجده سال زناشویی طلاق بدهد و آن بولین یکی از دخترانی را که ندیمه ملکه اند به زنی بگیرد. ناچار از پاپ اجازه می خواهد و پاپ اجازه چنین کاری را که حرام می داند نمی دهد. شاه اصرار می ورزد، ولی به نتیجه نمی رسد. بالاخره بطلان ازدواجش با کاترین را اعلام نموده او را ترک می گوید و آن بولین را به عقد خود در آورده به مجمع سیاسی انگلیس دستور می دهد تصویب کنند که شاه یگانه رئیس عالیمقام مذهب انگلیسی در روی زمین است و حق تحقیق، رسیدگی، نقض، تصحیح، رد و اصلاح خطاها و تجاوزها و بی نظمی ها و عقیده ها کفرآمیز، و فی الجمله آنچه که باید یا امکان دارد بر حسب اختیارات روحانی و دینی حل و فصل شود و سرانجام یابد به او داده می شود.
هنوز دو سال بر این ماجرا و ازدواج جدید نگذشته فرمان می دهد سر آن بولین را از تنش جدا کنند. و چهار بار دیگر هم عروسی می کند. از این چهار زن تازه، یکی بعد از زاییدن ادوارد ششم می میرد، دومی را طلاق می دهد چون زشت است، سومی را به دار می آویزد، و چهارمی را چیزی نمانده به دار بزند که خودش در 1547م می میرد. او که خود را مرجع تقلید مسیحیان کاتولیک می شمارد رساله ای در رد لوتر می نویسد. سپس در 1539م اصول ششگانه ای(45) را به عنوان اصول اعتقادی رسمی و مشروع کاتولیکی اعلام می دارد و دستور می دهد مردم مستضعف را مجبور به قبول آنها کنند و هر کس را که همکیش شاه نباشد اعدام کنند.
این اصول نه مقبول کاتولیکهاست و نه مطلوب پروتستانها. پس هانری هشتم کاتولیکها را به اسم خائن بدار می آویزد و پروتستانها را به نام مرتد در آتش می سوزاند. مورخان و شاهدان شمار محکومان هر دو کیفر را پنجاه هزار ذکر می کنند. دادگاهی هم به نام دادگاه افزایش درآمدهای سلطنتی تاسیس می کند برای توقیف اموال کلیسا و ضبط آن به سود وی. پس از مرگش سه فرزندش پیاپی بر تخت می نشینند و هر یک سیاست خاص خود را پیش می گیرند. اولی که رفیق پیروان کالون است اصول ششگانه را نقض کرده تصمیم می گیرد مردم را به زور به طریقه کالون در آورد. به همین لحاظ، دوره او را که ادوارد ششم نام دارد دوره بیدادگری و سلطه گری پروتستانها قلمداد می کنند. فرزند دومش که دختر است و ماری تودور نام دارد چون جد مادرش پادشاه اسپانیاست و کاتولیک مذهب، تصمیم می گیرد مردم را به زور هم که شده به مذهب کاتولیک برگرداند. و از هیچ جنایتی در این راه ابلهانه خودداری نمی نماید. به همین دلیل مردم به او لقب ماری خونریز می دهند. سومی الیزابت، 1603 - 1558م، است دختر آن بولین؛ بدترین زنان و بزرگترین مردان وصفی است که مورخان برایش می آورند. او مشهورترین مستکبر سیاسی تاریخ انگلستان بشمار می آید. درباره مسیحیت، هیچ نظری یا نظر ثابت و معینی ندارد؛ یا کسی نتوانسته بفهمد چه نظر دارد. حیله گر، پنهانکار، چندرو، و از نظر سیاسی کارکشته است. ابتدا برای جلوگیری از پیش آمد شورش، و اختلاف سیاسی شدید با دولتهای همجوار و تیرگی روابط، با تمام فرقه های مذهبی رفتاری احتیاطآمیز توأم با مدارا پیش می گیرد. چهار سال بعد، مجمع دولتی را وامی دارد تا قانونی سی و نه ماده ای را که مبنای مذهب انگلیس می شود تصویب کند. مذهب ساختگی این مستکبره و مکاره معجونی است از تشریفات و آداب بی معنای مذهب کاتولیک، و اصول ساخته کالون. و اعمال صالحه در آن، جز دو کار نیست: یکی غسل تعمید، و دیگری خوردن نان و شراب معروف.
الیزابت بدون این که لقب رئیس عالیمقام مذهب را به خود بچسباند و موجبات تحریک دیگران را علیه خود فراهم آورد عملاً سلطه بر کلیساهای کشورش را اعمال می نماید و با شکنجه و آزار، کاتولیکها و نیز پیروان حقیقی کالون را مجبور می کند به زبان اقرار کنند که مذهب رسمی انگلستان را قبول دارند.
او در حالی که این رفتار را با پیروان کالون در انگلستان دارد در اروپا سیاست دیگری در پیش می گیرد. به این شرح که در اولین جنگ فرقه ای که در پی قتل عام واسی در می گیرد به پرنس دوکنده و دریادار کولین یی که از رهبران پیروان کالون هستند کمک مالی و کمک نظامی با ارسال نیرو می کند تا در ازای آن بندر هاور را که فرانسوای اول ساخته است به او بدهند. علائق پست استکبار و دنیاداری او از همین سیاستش چنان که از سایر سیاستها و رفتارهایش بخوبی نمایان است.
پرنس دوکنده کیست که از او کمک می طلبد؟ نسب او با فاصله سه قرن به لویی نهم می رسد که منحطترین چاپلوسان عصرش از جمله رفیق همراه و هم پیاله اش ژوان ویل به او لقب مقدس می دهند: سن لویی! پادشاهی است که هیچیک از اندیشه ها، باورها، عواطف، داوریها، و سیاستهایش با زندگانی عیسی (علیه السلام) و موسی کلیم شباهت ندارد. اما چاپلوسان و حاشیه نشینان دنیادار و سلطه گرش این فضائل را برایش ذکر می کنند: نیمه های شب برخاسته به ورد سحری می پرداخت. به یاد آلام عیسی همیشه لباس زمخت می پوشید و روز جمعه (روز به صلیب آویخته شدن) زنجیر می زد. هر چه مربوط به مصیبت عیسی بود از امپراتور قسطنطنیه خریده موزه سنت شاپل را بنا کرده همه آن آثار و نشانه ها را در آن جای دارد.
موجودی با چنین رقت حال و دلسوزی و اشک ریزی و سینه زنی و زنجیر زنی برای آن پیامبر عظیم الشأن در سال 1253م به این امید که بر ضد مسلمانان که از غرب در اسپانیا و پرتغال امروزی، و در شرق اروپا و جنوبش نیز مستقر شده اند اتحاد سیاسی و نظامی با مغولها برقرار کند چندین بار سفیرانی را به قره قوروم می فرستد. این شهر که در دامنه کوههای جنوبی دریاچه بایکال واقع است در آن ایام پایتخت خان مغول است.
پرنس دوکنده و برادرش آنتوان دوبوربن - که از طریق ازدواج با ژان دالبر پادشاه ناوار می شود به فرقه کالون می پیوندند. و این پیش از مرگ هانری دوم (1560م) است. آنچه این دو شاهزاده را به این کار وامی دارند علائق پست دنیاداری است که هیچگاه سیری نمی پذیرد. این دو، تنها نیستند. در همین زمان یعنی در دهه پنجاه قرن شانزدهم، جمع کثیری از طاغوتچه ها مخصوصاً در جنوب و غرب فرانسه به این فرقه پیوسته و به اصطلاح آن روز هوگنو می شوند. زیرا، در سال 155م که گروههای متفرقی که هوادار کالون اند مجمعی عمومی تشکیل می دهند فقط هفتاد و دو کلیسا دارند لکن پس از الحاق طاغوتچه های مالک و زورمند دو سال پس از آن شماره کلیساهای هوگنوها از مرز دو هزار هم می گذرد. در همین ایام است که حتی کولین یی فرمانده نیروی دریایی که برادرزاده دوک دومون مورانسی است و عالی مقام ترین بارون یعنی ارباب صاحب رعیت و اراضی وسیعی است به این فرقه ملحق می شود.
با پیوستن بارونها، دوک ها یعنی تبهکارترین ارباب های زمین و رعیت مستضعف به این فرقه، این دسته بندی فرهنگی - سیاسی ماهیت دیگری پیدا می کند. پیش از آن، پیروان کالون فقط پیشه وران، مغازه داران، دستفروشهای سر گذر، و عمله ها هستند. اینک طاغوتچه های بسیاری که هر یک دارای ثروت بیحساب بغارت برده و نیروی مسلح و برج و بارو و پادگان هستند آن جماعت را زیر پرچمشان گرد آورده در راه کسب قدرت خود و به زیان دولت مرکزی بکار می برند. جنگهای فرقه ای بدینسان بالا می گیرد و فرانسه را به خاک و خون می کشد. این طاغوتچه ها که بی ایمان و بی شرف اند از وطن فروشی هم باکی ندارند. چنان که با الیزابت، طاغوت انگلستان، قرار می گذارند در قبال کمکهای مالی و نظامی آن، بندر فرانسوی هاور را که پادشاه اسبق فرانسه بنا کرده است به او بدهند. فرانسوای اول، بانی این بندر، مردی هنرپرور و دوستدار فضل و صنعت و ادب است که از دانشمندان حمایت کرده کلژ دوفرانس را تأسیس می کند. در این دانشگاه، نخست زبانهای لاتین، عبری، و ریاضیات و سپس جغرافیا و پزشکی هم تدریس می شود. موزه لوور، و بناهای باشکوه شان بور، آم بواز، و فونتن بلو را آغاز می کند. از نقاشان ایتالیایی مانند رافائل، لئونارد داوینچی، تابلوهای گرانبها و هنرمندانه را می خرد و سفارش تابلوهای دیگر به آنان می دهد و ایشان را به فرانسه دعوت می کند. همچنین هنرمندان و صنعتگرانی مانند پری ماتیس، و بن ونوتو سلینی را که به پایه بلند رافائل و لئونارد داوینچی نمی رسند به کشور خود می آورد.
طاغوتچه های فرانسه، از جمله پرنس دوکنده که در نخستین جنگ داخلی برای افزودن بر قدرت و دایره متصرفات خود با بیگانگان متحد می شوند در جنگهای بعدی هم همین خیانت را تکرار می کنند به استثنای شاهزاده دوکنده که در اولین جنگ - جنگ ژارناک - شکست خورده دستگیر و اعدام می شود.
الیزابت، تنها بدعتی را که خود ساخته و ابلهانه است مذهب رسمی انگلستان می شمارد و هر گونه عقیده و مذهب دیگر را غیر قانونی و مستوجب کیفر می گرداند. کاتولیکها، پوری تن ها، و مسیحیان مستقل و پیرو اناجیل و کتب مقدسه را سرکش و مخالف سلطنت می شناسد. و به حکم او همه مردم مسیحی را شکنجه و آزار می کنند. مثلا کاتولیکهایی را که مطابق مراسم مذهبی خود به عبادت مشغول می شوند پانصد فرانک آن روز - معادل چند هزار فرانک امروز - جریمه می کنند و حتی به مصادره دوسوم داراییشان حکم می دهند.
این ستمها و جنایات و بدعتهای احمقانه، خشم مسیحیان و انسانهای آزاده و ذلت ناپذیر را برانگیخته همه را به مقاومت در برابر سلطه مستکبران و دنیاداران می کشاند. در این وقت، در انگلستان، سلسله پادشاهان استوار مصدر کار است که جز دو علاقه پست ندارند: اول، تضعیف دو مجمعی که یکی از لردها و دیگری از طاغوتچه های مالک مطلق اراضی و مردم مستضعف، تشکیل شده است تا بتوانند با فراغت خاطر مالیات وضع کرده و اخذ نمایند و در سیاست خارجی و لشکرکشی و جنگ و صلح خودکامه باشند. دوم، این که تشکیلات گسترده کهانت را که نام مذهب انگلیسی به آن داده اند به رسم مشرکان قدیم و جدید وسیله ای سازند برای تبدیل انسانها به رمه ای گوسفند و خوک یا انباری کالای بی زبان و بی مقاومت.
بر اثر اجرای این دو سیاست دگر تباهگرانه، انسانهای راستین و مردم مسیحی واقعی و پرهیزگار راه و رسم مقاومت پیش گرفته به جنبش برمی خیزند و انقلابهایی برپا می شود.
با مرگ الیزابت در 1603م و به سلطنت رسیدن پسر عمویش ژاک اولی، که سی و هفت ساله است این دو سیاست به اجرا در می آید. او مردی خشن، فاسق و فاجر است. شرابخوار است. پایی کج و چشمی چپ دارد. وقتی حرف می زند دهانش کف می کند. چندان بزدل است که با دیدن شمشیر آخته لرزه بر اندامش می افتد و این ترسویی را صلح طلبی می خواند... سلطنت را عطیه خداوندی خوانده آن را مطلقه و بدون قید و شرط می داند و در اثبات این مطلب، کتابی تالیف می نماید.(46) در اولین سال سلطنت، برای تحمیل شاه پرستی بر مردم آزاده و مسیحیان حقیقی، شش هزار نفر را محاکمه و محکوم می کند. جمعی از نهضت مقاومت ملی تصمیم به اعدام او و سایر طاغوتچه های سلطه گری می گیرند که به نام ارباب، خود را مالک مردم و اراضی کشاورزی و تعیین کننده سرنوشت ملّت در صحنه بین المللی می دانند. مناسب ترین مکان و زمان برای اعدام دسته جمعی آنها و دفع شر مستکبران و مترفان، پارلمان و روز افتتاح جلسه آن توسط شاه است. به این منظور چندین پیت باروت را زیر تالار پارلمان جاسازی می کنند تا شاه، خانواده سلطنتی، لردها، و اربابان زمین و مردم را یکباره از میان بردارند و خود و نسلهای آینده را آزاد و سربلند گردانند. اما شب آن روز، قضیه کشف و خنثی می شود. این واقعه را توطئه باروت، می خوانند. چون معلوم می شود کار انسانهای آزادیخواه و باایمان است یا بستگان هزاران مسیحی پرهیزگاری که به فرمان شاه و رضایت اربابان زمین و مردم کشته و اعدام شده اند همه کاتولیکها را متهم به آن کرده تا دو قرن تمام یعنی از 1605م که وقوع این ماجرا باشد تا سال 1839م از مشاغل عمومی و کارمندی دولت محروم می سازند. حتی به آنان اجازه تعلیم و تربیت فرزندان خردسالشان را نمی دهند و آن کودکان معصوم را با خرافات و بدعتها و اباطیلی که تا امروز رایج است بار می آورند.
جنایات و ستمهای مستکبران و مترفان و اوباشی که مزدور آنها هستند به مردم کاتولیک محدود نمی شود بلکه پوری تنی ها هم که جمعی از مردم اند تحت فشار و مورد اذیت و آزار قرار می گیرند. ژاک اول، شاه مستکبر و خون آشام می گوید: مقام شامخ سلطنت و مذهب پوری تنی به خدا و شیطان می مانند که هرگز نمی توانند همراه باشند. این جماعت هم چون وضع را چنین می بینند ترک یار و دیار کرده به سواحل شرقی آمریکای شمالی که جدیداً کشف شده هجرت می کنند تا چندین مهاجرنشین در آنجا تاسیس می شود. همین مردم ستمدیده اند که بعدها علیه استعمارگران تبهکار انگلیسی قیام کرده انقلاب استقلال طلبانه ایالات متحده آمریکا را برپا می کنند. مورخان می نویسند: هنگامی که ژاک در سال 1625م مرد مردم انگلستان از او بی نهایت نفرت داشتند. مردم ستمدیده و زحمتکش نه تنها از جنایات او مرعوب نشدند بلکه نسبت به آزادی و عزت خویش و نسلهای آینده مشتاقتر گشتند و بر آن شدند که حدود حقوق ملت و مرز اختیارات شاه را مجدداً و به نحوی دقیق مشخص گردانند.

98. عدم دولت - دگرتباهگری

در بیان فلسفی تاریخ ناگزیریم گزارشهای مورخان را مد نظر قرار داده حتی الامکان مصطلحات و الفاظ بکار رفته در آن را بیاوریم تا گواهیهای مورخان قابل استناد به ایشان بماند و از اعتبار نیفتد. رعایت این قاعده در درسهای اخیر عباراتمان را بشکلی در آورد که وجود دولتهایی در اروپای اواخر قرون وسطی تا پایان قرون جدید و مآلاً پس از آن را افاده می نماید و خواننده عزیز را این گمان دست می دهد که اروپاییان طی آن روزگاران برخوردار از دولتاند و نظمی سیاسی و نه هرج و مرج برقرار است. و این خلاف واقع تاریخی تکوینی است.
واقعیت اروپای آن عصر، عدم دولت است. چه، تعریف عام دولت یا سازمان سیاسی جامعه، پیدایش خدمات عمومی است که اولین آنها و در راس دیگر خدمات عمومی سه خدمت دفاع ملی، حل و فصل دعاوی، و کیفر مجرمان قرار دارند. و این مستلزم سه نهاد دفاع ملی، دادگستری، و امور انتظامی است. و چون انجام این خدمات بدون جمع مالیات و تامین هزینه های عمومی امکان پذیر نیست خدمت مالیه یا وزارت دارایی گریزناپذیر نیست. چنین دولتی، دولت حداقلی است. به مرور زمان و با تکامل جوامع، دولت حداقلی به دولت حداکثری تبدیل شده ارتقا می یابد، دولتی که برخی از مسؤولانش بر آموزه های وحیانی احاطه داشته قادرند مردم را رشد معنوی داده از طریق خدمت تعلیم و تربیت، آنان را در مراتب قرب خدا بالا ببرند. یا اگر از چنین مسؤولان نادری محروم اند به علت شرایط اقلیمی و اقتصادی، کمر به خدماتی نظیر سدسازی، حفر ترعه و نگهداری آن ببندند چنانکه در عهد باستان در بین النهرین، مصر، و جلگه پهناور سند اتفاق می افتد. راهسازی و راهداری، بازرگانی، کشتیرانی، بهداشت و درمان، علوم و تحقیقات و فناوری، و اقتصاد بتدریج بر آنها افزوده می شود تا نوبت به وزارت و خدمت محیط زیست برسد.
دو خدمت عمومی دفاع ملی، و انتظامات - جلب و دفع مجرمان داخلی - هدف امنیت عمومی مردم را در برابر مهاجمان بیگانه و تبهکاران درون کشور تضمین می کند. چه، گروه نخست قصد تصرف اراضی، اموال و ثروتهای ملی و برده گیری مردم را دارند؛ و گروه دوم نیز متعرض همین اشیاء و خود مردم یا جان ایشان هستند. حکومت کنندگان راستین قاعدتاً در برابر مهاجمان به مردم و غارتگران اموال آنان قرار می گیرند نه این که خودشان همان تعدیات را نسبت به مردم و ثروت و درآمدشان داشته باشند.
در حالی که از مشاهده و ملاحظه اکثریت قریب به اتفاق پادشاهان اروپا و طاغوتچه هایی که نام ارباب رعیت را دارند و القابی چون دوک، سینور، و پرنس را یدک می کشند از جنس مهاجمان بیگانه و دزدان و جانیان داخلی اند. بدتر از آنها، چون کارهای دشمن و مجرمان داخلی را لباس قانون، حق مالکیت و حق حاکمیت هم پوشانده موجه جلوه می دهند. نه دزد و قاتل بی سر و پا و نه مهاجم بیگانه هیچگاه ادعای قانونی بودن یا مشروعیت کار خویش را ندارد؛ لکن این جماعت حتی اجازه اعتراض و دادخواهی و تظلم هم به قربانیان خویش نمی دهند. و این، رنج آورتر، اهانت آمیزتر، و دردناک تر است. غارتگری بیگانه هر چند سال یکبار و متناوب است و این دائمی و شبانه روزی. دزد غالبا شب به سراغ اموال مردم می رود و غیر مسلح است حال آن که اینها روز و بی خجالت و مسلحانه می روند.
رعیت اروپا، مردم زحمتکش، مولد، و مستضعف اند. حقوقشان از حال و مال و محصولات گرفته تا نام و حیثیت و عقیده و ایمان، پایمال مستکبران و مترفان سلطه گر است. براستی بی پناه و بی حامی و بی دفاع اند. در شرایط عدم دولت بسر می برند. با دشمنی خانگی و بومی بسر می برند و درگیراند. ذات و اسارتی سخت تر از این بشریت به چشم خود ندیده است.
مستکبران بیش از مترفان نسبت به ایشان ستم روا می دارند. چه، بر خلاف مترفان تنها از غارت و باجگیری و استثمار ایشان لذت نبرده دگر تباهگری فرهنگی و جسمی را نیز بر آن می افزایند. آن مردم بی پناه را هر چه ذلیل تر می خواهند و حتی با زجر و شکنجه کشته یا در آتش می سوزانند یا به دار می آویزند. غیر عادی ترین جنایتی که از آنان سر می زند کشتن با زجر و شکنجه ای است که طی آن از قربانی می خواهند اطاعت از آنها را بپذیرد و از اطاعت خدا به اطاعت طاغوت و موجود پست و منحطی مانند آنها تن در دهد. اسم این ذلت پذیری را نیز گذاشته اند در آمدن به دین شاه!
این تبهکاری که برای عموم مورخان غربی و حتی پاپها و کشیشان مجهول و ناشناخته می ماند و به مستکبران اختصاص دارد دگر تباهگری فرهنگی و نوع ویژه ای از اذلال است که تنها آموزه های وحیانی آن را بیان و روشن کرده و پروردگار متعال در درسش به بشر پرده از آن بر می دارد. در قرن هفتم میلادی به پیامبر خاتم علیه و علی آله السلام چنین وحی می فرستد: ... به آسمان برجدار (یا جهان برین و غیر طبیعی و غیر مادی واجد لایه های متعدد) سوگند، و به رخداد موعود (زندگی پس از مرگ هر کس، از جمله رخداد قیامت) سوگند، و به شاهد و به مشهود سوگند که آن سازندگان چاله های افروخته با آتش مایه دار کشته شدند همان دم که بر کنارش نشسته بودند به تماشای آنچه با مؤمنان می کنند. و از هیچ کارشان کینه به دل نگرفتند جز این کار که به خدای عزیز حمید ایمان می آورند همان که فرمانروایی جهان های برین و جهان طبیعی او راست، و خداوند شاهد هر چیزی است. بیشک، کسانی که مردان و زنان مؤمن را شکنجه کردند بعد توبه نکردند عذاب دوزخ را دارند و عذاب سوختن به آتش را یقیناً کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کردند بهشتهایی دارند که از کف آنها جویها روان است، کامیابی بزرگ آن است...(47)
همین جنایت اختصاصی مستکبران در حق مردان و زنان مؤمن، در اروپایی که گرفتار وحوش سیاسی و بدترین نوع آنها یعنی مستکبران است در مقیاس سراسر قاره ای و مستمراً طی قرون متمادی از پادشاهان و طاغوتچه هایی که اربابان رعیت و اراضی آنان نام دارند سر می زند. از هانری هشتم شاه انگلیس (1547 - 1509م) یاد کردیم که کاتولیکها را به نام خائن به دار می آویزد و پروتستانها را به نام مرتد در آتش می افکند و بیش از پنجاه هزار انسان مؤمن را از این دو طریق شهید می کند چون حاضر نیستند از اطاعت پروردگارشان به اطاعت او در آیند. الیزابت (1603 - 1558م) نیز به دنبال او با شکنجه و آزار، کاتولیکها و پیروان حقیقی کالون را مجبور به اظهار اطاعت از شخص تبهکار خودش می کند.
مسیحیانی را که به حق و به حکم خرد حاضر نیستند بپذیرند که پیامبر عظیم الشأن خداوند، عیسی (علیه السلام) در نان و شراب ظهور و تجلی کرده است و پروتستان و یا پیرو کالون محسوب می شوند زیر شکنجه و آزار وادار به اظهار قبولی این پندار کفرآمیز می کنند وگرنه کشته می شوند.
در فرانسه، به سال 1534م فرانسوای اول فرمان پیگرد و دستگیری مسیحیان پروتستان را صادر می کند، و چهل نفر محکوم به اعدام شده و در آتش سوزانده می شوند. در جنوب فرانسه، دوپد به جان مردم ایالت وو می افتد، مردمی که از قرن سیزدهم تا آن روز در معرض هیچ تهدید و خطری نبوده اند بازیچه تهاجم وحشیانه این مستکبر می شوند. سه شهر و بیست و دو دهکده را آتش می زند؛ سه هزار نفر را به دار می آویزد؛ چند صد نفر را به بیگاری و بردگی می گیرد. حتی شماری از کودکان این مردم را گرفته به عنوان برده به غیر مسیحیان می فروشد (1545م). این جنایات چنان هولناک است که جمعی از علمای مسیحی به خشم آمده به آن اعتراض می نمایند. یکی از کشیشان پاریس اعدام پیروان لوتر را که در 1534م اتفاق می افتد اجرای حکمی وحشت انگیز می نامد. دوبله، اسقف اعظم پاریس، و سادوله اسقف ایالت کارپان تراس چهار سال مانع قتل عام ساکنان وو می شوند. اسقف اخیر می نویسد: من حافظ و پاسدار این مردم هستم و خطا و اشتباه مردم را حقیقت، و بویژه رفتار توأم با مهربانی و ملاطفت به ایشان تفهیم می کند نه مجازات و شکنجه و ارعاب. گفتار سادوله که با تعالیم عیسی (علیه السلام) مطابقت دارد به مذاق مستکبران درنده خویی که جز از ریختن خون و دگر تباهگری ارضا نمی شوند خوش نمی آید و این روحانیون خداترس و رحمدل را سرزنش کرده بی سیاست می خوانند. شاه یکی از آنهاست و به راستی آنان را دشمن سلطنت خود، و انقلابی می داند. به فرمان او از 1547 تا 1550م یعنی زمانی کمتر از سه سال فقط یکی از دادگاههای پاریس پانصد نفر را محکوم می کند. حبس ابد، سوختن در آتش، از جمله احکام این دادگاههاست. محکومی را که می خواهند بسوزانند با زنجیری بسته به بالای آتشی شعله ور به دار می کشند. اما اگر متعهد گردد که با مردمی سخنی نگوید امکان دارد که با او همراهی کرده او را زنده آتش بزنند و پیش از سوزاندن، به دار آویزند تا خفه شود. هرگاه محکوم متعهد به این شرط نشود جلاد اول زبانش را می برد و بعد او را زنده در آتش می سوزاند.
یکی از علمای مسیحی می نویسد: همانطور که پیروان عیسی (علیه السلام) شکنجه کافران را تحمل می کردند معتقدان مذهب کالون هم در تحمل شکنجه و آزار پایداری می نمودند. ریختن خون ایشان سبب افزایش پیروان کالون شد و آتشی که گرفتاران را می سوخت مردمان پاک نهاد با وجدان را متوجه آنان کرد.
بدینسان جنبش سیاسی انسانی - وحیانی مردم اروپا رشد و توسعه می یابد. محتوای فرهنگی آن عبارت است از مطالعه آزادانه انسانها و اندیشه و تعقل در وحی مکتوب یا آنچه ممکن است از وحی در کتابهای موجود و قابل دسترس باشد و نیز مطالعه حدیث پیامبران علیهم السلام، و پذیرش آگاهانه آنها، و پرهیز از عقاید کفر آلودی مانند الوهیت عیسی (علیه السلام)، و پرهیز از اعمال زشتی نظیر شرب خمر، ستم بر دیگران و کشتن آنان. این جنبش فرهنگی - سیاسی رفته رفته از فرانسه و آلمان به سایر جوامع نفوذ می کند. لکن همین نفوذ و پیدایش پایگاههای مردمی آن در کشورهای مختلف امکان سوء استفاده از آن را برای طاغوتچه ها و برای سلاطین فراهم می آورد. چنانکه در فرانسه پس از 1555م جمعی از طاغوتچه ها با تظاهر نفاق آمیز می توانند از این مستضعفان برای رسیدن به مطامعشان سوء استفاده کنند. مثلاً هر گاه پادشاهی برای ایجاد وحدت و امنیت و آرامش حکم به امنیت جانی و مال پروتستانها می دهد یا حکم به تساوی حقوق آنان با کاتولیکها منافع شوم و مطامع طاغوتچه ها و عقب ماندگان سیاسی اقتضا می نماید احساسات و دوستی و دشمنی های دسته ای از این مردم ناآگاه را مورد بهره برداری قرار دهند و حتی آنان را به کشتار و دگرتباهگری سایر مسیحیان وادارند.
در فرانسه همین اتفاق می افتد و می بینیم عده ای از پروتستانها به دگرتباهگری کاتولیکها دست می آلایند. و این جز طبق برنامه ریزی و سیاست طاغوتچه ها صورت نمی گیرد. کاترین دومدیسی (1589 - 1519م) نایب السلطنه منافع خود را در وحدت ملت و صلحا و آشتی اتباعش می بیند و می کوشد میان کاتولیکها و پروتستانهای صلح و صفا و دوستی برقرار باشد و اغماض مذهبی دوام یابد. صدر اعظم او، میشل دولوپیتال، در اجرای این سیاست با او همکاری و همرایی دارد و می گوید: کارد را در برابر فهم و ادراک، ارزشی نیست و کارآیی ندارد و می نویسد: این اسامی زشت: فرقه، حزب، گروه، پیرو کالون، پیرو لوتر، طرفدار پاپ، را از میان برداریم و در کلمه عیسوی یا مسیحی تغییر و تبدیلی ندهیم. این همان سیاستی است که سابقاً شارل پنجم در آلمان پیش گرفته است و می خواهد میان کاتولیکها و پروتستانها صلح باشد. این سیاست، مطامع طاغوتچه های مستکبر و مترف را به خطر می افکند و مانع می آید. پس به تحریک و طبق نقشه آنها، عده ای در جنوب فرانسه تلاش می کنند تا کاتولیکها را با تهدید به قتل و آتش زدن به ذلت و قبول اطاعت از امیری که طاغوتچه آنان باشد وادارند. جمعی که پروتستان نام دارند در مون توبان کاتولیکها را با ضرب تازیانه و چوب به مجلس وعظ خود می برند. در مون پلیه درب کلیسای اعظم را بسته چندین کاتولیک را می کشند. آتش هشت جنگ فرقه ای بر اثر این حوادث افروخته می شود، چهار جنگ در دوره شارل نهم - که کاترین دومدیسی، مادرش نیابت سلطنت را دارد - از 1562م تا 1574م. و چهار جنگ بعدی در دوره سلطنت هانری سوم و هانری چهارم. و طرفین از خارجیان کمک می گیرند.
همه این جنگها تنازع بقای وحوش سیاسی است، جنگ مستکبران علیه مترفان، مترفان علیه یکدیگر، و مستکبران علیه یکدیگر که مستضعفان قربانی آن می شوند؛ خواه ذلت - سلطه پذیر باشند و خواه انسانهای آزاده و انسانهای مؤمن به آموزه های وحیانی یعنی مردم پرهیزگار دشمن طاغوت و طاغوتچه ها.
شاهدی از فرانسه اواخر قرن شانزدهم و اوایل قرن هفدهم می نویسد: اکثریت اشراف (طاغوتچه های ارباب رعیت و اراضی و اموال آنان) دیگر هواخواه شاه نیستند و ملت هم نه شاه (طاغوت) را می خواهد و نه شاهزاده و اشرافی را به رسمیت می شناسد. ناچیزترین فرد روستایی و دهقان نیز بر خود نمی پسندید که زیر بار اطاعت ایشان برود.(48) و این وصفی است نه محدود به فرانسه بلکه متعلق به سرتاسر اروپا، و تقریباً با تفاوتهایی چند، وضعیت عمومی تاریخ بشر و جغرافیای فرهنگی - سیاسی عصر حاضر است.
تعمیم این وصف بر اروپا را مورخان غربی نیز قبول دارند. می نویسند: در قرن هفدهم نیز مانند قرن شانزدهم، همه (طاغوتها، پادشاهان) بر این متفق اند که مردم مکلفند مطیع مذهبی پادشاه باشند و شاه حق دارد که مذهب خویش را بر مردم تحمیل کند. چنان که پیشتر نوشتیم در آلمان هم پس از جنگ سی ساله، معاهدات وستفالی (1648م) این حق را برای پادشاهان تثبیت می کند. خلاصه، دولت پروتستان انگلیس کاتولیکها را آزار می رساند و امپراتور کاتولیک، پروتستانها را شکنجه می کند.(49)
در فرانسه، لویی چهاردهم، فردای روز مرگ مازارن، صدر اعظمش، یعنی مارس 1661م، سیاست دگرتباهگری جسمی - فرهنگی را پیشه می کند و تصمیم می گیرد یک میلیون و دویست هزار پروتستان را به مذهب کاتولیک در آورد. البته این تعبیر خود او از سیاستش هست. واقعیت این است که به اطاعت و پرستش خودش در می آورد. و این در حالی است که از زمان صدور فرمان عفو، تا به آن روز پروتستانها هیچگاه به مخالفت با دولت و شاه برنخاسته اند و در دو شورش فروند شرکت نکرده اند و لویی چهاردهم قبلاً به همین خاطر از ایشان تمجید کرده است. سیاست دگرتباهگری وی که جز اذلال، ستم، تجاوز، هتک حرمت، و کشتن نیست بیست و پنجسال تمام طول می کشد. همه این جنایات را به این بهانه مرتکب می شود که در فرمان یا قانون نانت 1598م، تصریحی بر عدم انجام این جنایات نشده است. چون در فرمان نانت گفته نشده است که پروتستانها حق دارند هر وقت و هر طور دلشان می خواهد امواتشان را به خاک بسپارند و هنگام غسل تعمید و عروسی هر چند نفر که بخواهند گرد هم جمع شوند و یا به عنوان شاگرد در هر صنفی داخل شوند پس می توان در این موارد برای آنان حکم تازه داد. شاه تبهکار و بی شرم فرمانها صادر می کند که حکم قانون را دارد و به موجب آنها دفن اموات پروتستانها بعد از ساعت شش صبح و پیش از ساعت شش عصر ممنوع شده عدد تشییع کنندگان جنازه به سی نفر محدود می گردد. از آن پس در موقع عروسی یا غسل تعمید بیش از دوازده نفر نمی توانند شرکت کنند. معبدهایی را که پس از فرمان نانت ساخته اند خراب می کنند و در مدرسه های آنان فقط آموختن علوم اجتماعی مجاز است.
چندی بعد کار را برایشان سخت تر می گیرند. کودکان پروتستان در سن هفت سالگی که به موجب فرمان نانت، 1598م، زمان رشد شناخته می شود مختارند که بر خلاف نظر پدر و مادرشان به مذهب کاتولیک در آیند. پروتستانها را ابتدا از شغلهای دولتی و سپس از همه کارهای آزاد محروم می سازند، چنانکه نمی توانند منصب و شغل دولتی بخرند یا وکیل دعاوی و پزشک شوند. برای آنان کاری جز تجارت و صنعت نمی ماند. به همین سبب همه به بازرگانی و صنعتگری همت می گمارند و از این دو راه منافع و ثروت بسیار بدست می آورند.
دگر تباهگری طاغوت فرانسه به اینها محدود نمی شود و به فاسد کردن اخلاق پروتستانها نیز دست می آلاید. صندوقی به نام صندوق تغییر مذهب می سازد، 1676م، که به هر کس از پروتستانها که کاتولیک شود و مطیع شاه، شش فرانک پرداخت می کند. چند صد بینوا و بیمار با اظهار لفظی دایر بر مطیع شاه شدن هر یک شش فرانک می گیرند. جایزه چنین افرادی معافیت مالیاتی هم هست. این سیاست افساد فرهنگی، نتیجه معکوس می دهد و به مردم آگاه و پرهیزگار ثابت می نماید که شاه، تبهکار و مفسد فی الارض بیش نیست.
به امر طاغوت وقت، در سال 1680م استاندار پواتو برای ترویج طاغوت پرستی، پست ترین وحوش و درندگان روی زمین را که دراگونهای مزدور و مأمور مسلح باشند احضار کرده دستور می دهد به خانه پروتستانها رفته در کنار زن و فرزندان آنان جای گیرند. این نانجیبی در زبان فرانسه دراگوناد مصطلح شده است. مورخان فرانسوی در توضیحش چنین می آورند: در آن ایام، بیشتر افراد لشکری از مردم پست بودند. اینها پروتستانها را بدیده افرادی مغلوب و مقهور می نگریستند. خانه های را غارت می کردند و به ساکنانش آزار می رساندند. در نتیجه، کسانی که به چنگ چنین ستمگرانی گرفتار می شدند برای رهایی خویش، از مذهب خود دست می کشیدند.(50) حقیقت این است که بر عقیده خویش و مسیحیتی که شناخته اند پابرجاتر و راسخ تر می شوند و اظهاری که بنابر وجوب تقیّه می نمایند هیچ اعتباری ندارد و به اظهار عمار یاسر در زیر شکنجه دگر تباهگران مکه می ماند.
این دگر تباهگری که روش دراگوناد نام می گیرد به فرمان و زیر نظر لووا، وزیر جنگ فرانسه، در ایالتهای پروتستان نشین اجرا می شود و چنان وحشتی ایجاد می کند که به محض شنیدن خبر نزدیک شدن این جنایتکاران، اهالی روستاها و شهرها ناچار فریاد برمی آورند که ما پروتستان نیستیم! گزارشهای پیاپی این فریادهای گوشخراش در ماههای اوت و سپتامبر 1685م به شاه مستکبر و مفسد فی الارض که در ورسای نشسته است او را مست پیروزی ساخته موجب می شود در اوایل ماه اکتبر ضرورتی برای مشروعیت فرمان نانت نبیند و روز 18 اکتبر آن سال فرمان الغای آن را امضا کند. مطابق آن، تمام معابد باید خراب شود و علمای مسیحی پروتستان ظرف پانزده روز کشور را ترک گویند وگرنه آنها را در کشتی ها به عملگی اجباری و بردگی وادارند. و کسانی که به عقاید پروتستانی بمانند موقتاً با آنان کاری نداشته باشند اما اگر بعدها قصد مهاجرت کنند باید مثل بردگان در کشتی ها به کار گماشته شوند آن هم اعمال شاقه؛ بعلاوه فرزندانشان را از آنان گرفته به طریقت کاتولیکی بار آورند.
در تاریخ تمدن اسلامی نظیر این مجازاتهای وحشیانه و هولناک تنها از چند کافر و مشرک معلوم الحال یعنی معاویه، یزید، و عمالشان که به خانواده اموی محدود و منحصر است سر می زند، و هیچ موردی دیده نمی شود تا عصر رژیمهای دست نشانده غربی ها که به امر اربابانشان چنین سیاستی را پیش می گیرند و رضاخان نمونه ای از آن است. شگفت انگیزتر این که در آن عصر، افرادی مانند بوسوئه(51)، راسین،(52) لابرویر،(53) و لافونتن،(54) از این سیاست دگرتباهگری شادمانی کرده آن را و طاغوت زمان را تجلیل و تعظیم می نمایند.(55) خانم دوسوین یه که صاحب آثار و تألیفاتی است درباره آن واقعه ننگین اسفناک می نویسد: بزرگترین و شایسته ترین چیزی که به تصور آمده و اجرا شده است همین است. فقط دو نفر: یکی ووبان و دیگری سن سیمون این کار مخالف وجدان را ملامت و نکوهش کردند زیرا که نتیجه های شوم آن را می دانستند.(56)
پروتستانها تظاهر به اطاعت از طاغوت را به این امید می کنند که این روزگار تلخ تر از زهر بسر آمده آزادی اعتقاد به چشم ببینند. اما چون بعکس، الغای قانون نانت را می بینند مأیوس شده با کمال شجاعت اعلام می دارند که به عقاید پاکشان افتخار کرده از اظهارات مبتنی بر تقیّه خویش برائت می جویند. بر اثرش، طاغوت تبهکار بر سیاست دگر تباهگریش شدت می دهد و وحشیگری را از حد سابق می گذراند با این اعلان عمومی اراده ملوکانه بر آن است که طعم ناگوارترین شکنجه و آزار را به کسانی که نمی خواهند به مذهب او در آیند بچشاند. دوباره اوباش مسلح طاغوت را در خانه پروتستانها جا می دهند. بیمارانی را که در مراسم کاتولیکهای درباری حضور نمی یابند پس از بهبودی به کشتی ها می فرستند تا با اعمال شاقه بگذرانند. در کمین کشتی هایی که به فرانسه باز می گردند و یا پروتستانهایی که به انجمن ها و جلسات دینی خود می روند مرگ نشسته است. سرانجام، تاب تحمل شدایدی غیر قابل توصیف از این جماعت آزاده و با ایمان و پرهیزگار سلب شده چاره ای جز هجرت برای مستضعفان آزادیخواه و طاغوت ستیز نمی ماند. اما مهاجرت ایشان همانند مهاجرت پیروان موسی کلیم از مصر فرعونی جرمی مستوجب اعدام به حساب می آید. ابتدا کیفر مهاجر دستگیر شده حبس در کشتی های باربری با اعمال شاقه است و از سال 1687م اعدام. مرزها را هم بکلی بسته و شدیداً مراقبت می کنند. اما عشق به ایمان و قدرت آزادیخواهی که از ایمان به توحید برمی خیزد هر مرز و سدی را از پیش پا برمی دارد. با وجود مراقبت دقیق در سرحدها و ساحلها هزاران هزار پروتستان راه سفر پیش می گیرند. دویست هزار نفر و شاید بیشتر، دست از مال و خانه و خانواده و وطن می کشند و آزادی و جان خود را به خطر افکنده برای بسلامت داشتن ایمانشان راه سفر پیش می گیرند. فقدان مردمانی چنین پرشور که از همه چیز گذشت می کنند فرانسه را بی نهایت ضعیف می کند، ولی انگلستان، هلند، و علی الخصوص براند بورگ را که پناهگاه و ملجأ ایشان است به آبادانی و اقتدار ملی می رساند. بیش از بیست هزار نفر در براند بورگ اقامت می گزینند و شهر برلین که پایتخت آن، است و بعد پایتخت دولت پروس می شود طوری است که گویی پناهندگان فرانسوی آن را بنا کرده اند. نام فرزندان مهاجران مذکور امروز (نیمه قرن بیستم) هم در میان نامهای صاحب منصبان پروسی بسیار است. در مقابل، بعضی از نواحی فرانسه مانند تورن، لیون، پواتو خراب می شود و از این هجرت در کار صنعت و سیاست شکستی بزرگ پدید می آید. الغای قانون نانت تمام دولتهای پروتستان اروپا را به مخالفت با دولت فرانسه برمی انگیزد و در تشکیل اتحادیه اوکس بورگ تاثیر فراوان می بخشد و هنوز هم آتش خشم و نفرتی که از آن بر می خیزد چنانکه باید فرو ننشسته است.(57)
همه این رویدادهای تاریخی که مشتی از خروار است و بیش از آن در بحث ما نمی گنجد دلالت قطعی دارند بر عدم دولت. چه، سازمان سیاسی دولت دست کم سه خدمت دفاع ملی، حل و فصل عادلانه دعاوی، و دفع مجرمان داخلی - یعنی امر انتظامات عمومی - را به مردم تقدیم می دارد. حال آن که وحوش سیاسی اروپای اواخر قرون وسطی به بعد و تا به امروز که جز دو گروه بشری و اجتماعی مستکبران و مترفان نیستند سرآمد مجرمان تاریخ بشر بشمار آمده از هر بیگانه ای - جز آنها که از قماش ایشان نباشند - بیگانه ترند. پس هر جا که واژه دولت را بناچار و از ره بیان همگانی بکار می بریم نباید به معنای حقیقی آن انگاشته شود بلکه پیش انگاره ای بنماید که در خصوص صحت و سقمش اندیشه و بحث می کنیم. آنچه مورخان و به تبع ایشان علمای اجتماعی با بکارگیری واژه دولت از آن یاد می نمایند سرزمینی، و قاره ای ماقبل دولت است که در آن، کشمکش مستضعفان آزادیخواه، و مردم باایمان به آموزه های وحیانی علیه مستکبران و مترفان سلطه گر یا مهاجم جریان دارد؛ و در همین حال مترفان علیه یکدیگر و علیه مستکبران، و مستکبران با یکدیگر و علیه مترفان در تخاصم و جنگ و اعمال سیاست اند. در سرزمین هایی که مرزهای ناپایدار دارند یا اصولاً بی مرزند، نیروهایی بشری هم زندگی دارند و هم منازعه، منازعه ای ناشی از تضاد نوع زندگیشان با یکدیگر. هرج و مرج بیش از جامعه - دولت برقرار است. آنچه شاه یا حکام و طبقه ارباب یا سلطه گر خوانده می شوند دشمن مردم مستضعف و مردم پیرو درس پروردگار، بشمار می آیند که متأسفانه هموطن شده اند.
برای مثال، در فرانسه زمان خردسالی لویی چهاردهم و ریاست وزیران مازارن هرج و مرج یا عدم دولت، برقرار است نه حاکمیت سیاسی به معنی تأمین خدمات عمومی. آلبر ماله، و ژول ایزاک فرانسوی در وصف مازارن که همه کاره است می نویسند: سیاست شناسی عالیمقام محسوب می شود. سیاست اروپا را خوب می شناسد و در گفتگو با دولتها زبردست و نکته سنج است... اما مملکتداری نمی داند و جز در کارهای مالی خود در هیچ امر مالی دیگر بینایی ندارد. خسیسی نفع پرست، و دزدی بی پروا و بی حیاست(58)... از راه معاملات فضاحت آمیز از قبیل فروش مشاغل، و اختلاس پول دولت، در هشت سال ثروتی فراوان جمع می کند و روزی که می میرد، 8 مارس 1661م، خزانه شاه تقریباً خالی است ولی او پنجاه میلیون پول که به پول امروز (نیمه قرن بیستم) ششصد میلیون فرانک است برای میراث خواران خود بجا می گذارد. و هرگز چشمی چنین دزدی و اختلاسی ندیده بود.(59) در همین حال، طاغوتچه هایی که متصرفات وسیع و مردم کشاورز و دامدار را مالک اند با او و نایب السلطنه و شاه که سه طاغوت باشند در کشمکش و منازعه اند، تا آنچه را در معده، دهان، زیر دندان و چنگال دیگران است به چنگ آورده ببلعند یا در قبضه خود نگاه دارند. اربابانی که ابتدا به اطاعت ریشیلیو گردن نهاده اند بر آن می شوند که خودکامگی مطلقه دیرینه را بدست آورند. بر این گزارشهای تاریخی بایستی جنگهای دوره سلطنت لویی چهاردهم را در قاره اروپا بیافزاییم تا فقط از منظر نگاه به فرانسه عهد این پادشاه و طاغوتچه های همدوره اش به دولت شناسی اروپای قرون جدید و معاصر راه یابیم و بفهمیم مدرنیته و جامعه نوسازی شده چه معنی و مفهومی دارند؟
از هفتاد و دو سال سلطنت این طاغوت چهل و سه سالش در لشکرکشی و جنگ می گذرد. جنگ سی و سه ساله و جنگ اسپانیا که در دوره خردسالی اوست از پدرش به او ارث می رسد و مازارن عهده دار آن است و اندکی پیش از شانزده سال طول می کشد و مالکیت او را بر ایالات آلزاس، آرتوا، و روسیون مسجل می نماید. چهار جنگ بعدی که آتشش را شخصاً می افروزد سی سال دوام دارد. جنگ بر سر حق وراثت، 8 - 1667م، جنگ هلند، 78 - 1672م، جنگ اتحاد اوکس بورگ، 97 - 1688م، و جنگ جانشینی اسپانیا، 14 - 1701م. این جنگها باستثنای جنگ جانشینی اسپانیا معلول علائق پست دنیاداری است که ریشیلیو در موقع بستن عهدنامه کاتو کامبرزی از آن بدین عبارت یاد می نماید: فرانسه را باید تا مرزهای باستانی گل توسعه دهیم! لویی چهاردهم و کارگزارانش می خواهند ایالتهای قدیم فرانسه و تمام سرزمینهایی را که مردمش با فرانسویها همنژادند به مالکیت خود در آورند البته با مردمش و دسترنجشان. و برای تثبیت نظامی سلطه خویش بر این مردم و میهنشان ناچار باید آن قلمرو وسیع را به کناره رودی بزرگ و ژرف یا کوهستان و مرتفعاتی برسانند که با برپایی برج و بارو و استحکامات نظامی قابل دفاع باشد. چنانکه پیش از جنگ جهانی دوم دولت فرانسه به بنای خط ماژینو در مرزش با آلمان مبادرت می ورزد تا حکم رود و کوهستان را داشته باشد. بی دلیل نیست که هلندیهای معاصرش او را بلع کننده گستاخ سرزمینها و دولتها می خوانند. این وحشی سیاسی می تواند علائق پست دنیاداریش را که با بلعیدن همه آنچه در نظر دارند ارضا می شود بتمامی ارضا کند. به تصرف هلند اکتفا می کنم.
در مه 1672م، لویی چهاردهم با یکصد و بیست هزار مرد جنگی که زیر فرمان دو امیر اوست قدم به میدان جنگ می گذارد و روز دوازدهم ژوئن معبر رن را گرفته از نظر نظامی ظاهراً متصرف هلند است. اما هلندیها که حاضر نیستند به بردگی او در آیند و ضمناً می دانند که بخش وسیعی از میهنشان پایین تر از سطح دریاست از روز پانزدهم ژوئن بندها و سدهایی را که پیش روی آب دریا بسته اند می گشایند و باغها و کشتزارهایشان را که حاصل قرنها رنج و زحمت است به آب می سپارند چنانکه چهار روزه همه را آب می گیرد و غیر قابل عبور می گردد. مهاجمان در مرز این آب پهناور از حرکت باز می مانند و پس از یک لشکرکشی هشت روزه مجبور به عقب نشینی می شوند. متحدان سیاسی این طاغوت، او را تنها می گذارند و مردم هلند اتحادی از دولتهای علیه او تشکیل می دهند. جنگی اروپایی یعنی قاره ای برپا می شود. طاغوت فرانسه بدون هیچ متحد و شریکی ناچار با مستکبران و مترفان و مردمان اروپا به جنگ می پردازد. نه سال در سرتاسر مرزهای فرانسه آتش جنگ و زد و خورد برپاست در خشکی و دریا و تا عمق سرزمین بریتانیا یعنی ایرلند. عاقبت، خستگی، فرسودگی، و ناتوانی جنگجویان، آنها را مجبور به صلح و آشتی ریس ویک، 1697م، می کند.
هزینه گزاف لشکرکشی ها، و جنگها بعلاوه ویرانی معلول آنها همه بر دوش مستضعفان بار می شود و بیش از همه بر دهقانان، دهقانانی که سه چهارم در آمدشان را به ارباب، کلیسا، و به دو صورت مستقیم و غیر مستقیم به شاه می پردازند. سراسر قرن هفدهم به استثنای دوره سلطنت هانری چهارم، عصر سیه روزی و تنگدستی دهقانان است. لابرویر شاهد اوضاع، می نویسد: حیواناتی وحشی، نر و ماده، دیده می شوند سیاه و آفتاب سوخته که در بیابان ها پراکنده اند و زمینی را که به آن وابسته اند با علاقه تمام می کاوند و زیر و رو می کنند. لکن گویی صدایی واضح و روشن دارند و هر وقت که به پا می ایستند سیمای آدمیزاد دارد و در حقیقت اینها انسان اند. شب هنگام به سوراخهای خود می روند تا در آنها با لقمه نانی سیاه و آب و ریشه گیاه زندگی کنند. این مردم، مشقت تخم پاشی و کشت و کار و برداشت محصول را از گردن دیگران برداشته اند و از این نظر رواست که از نانی که دسترنج ایشان است بی نصیب نمانند.
کارگزار شاه در شهرستان بری در سال 1675م می گوید: کشاورزان این مرز و بوم از بردگان سیاه کشورهای اسلامی سیاه روزترند. و در همین سال حاکم دوفینه می نویسد: بیشتر اهالی زمستان را با نانی ساخته از آرد بلوط جنگلی و ریشه گناهان گذرانیده اند و اکنون (بهار و تابستان) نیز پوست درخت و علف می خورند. خانم دوسوین یه نویسنده مشهور درباری و طرفدار سلطنت و دگرتباهگری در 1680م می گوید: من جز اشخاص بی نان گریان که روی کاه می خوابند نمی بینم. فنلون، فرانسه سال 1692م را جز بیمارستان ویران بی آذوقه ای نمی داند. ووبان که سراسر آن کشور را زیر پا گذاشته و مطالعه کرده در سال 1707م عدد گدایانی را که گرسنگی و برهنگی، بی خانمان کرده است. به دو میلیون یعنی ده درصد جمعیت کشور تخمین می زند و می نویسد: قرص نان را می توان با گرفتن یکی از پوشالهایی که در آن است گرفته از زمین بلند کرد. عامه مردم سالانه سه بار گوشت هم نمی خورند و سه چهارم آنان تابستان و زمستان لباسی جز پارچه پاره پاره نیمه پوسیده ای ندارند و وضع کفش چوبی آنان چنان است که گویی تمام سال با پای برهنه راه می روند.
دو سال بعد، یعنی در سال 1709 م وضع بدتر و وخیم تر از این می شود. چه، گرسنگی به قصر و محله ورسای می کشد و از نرده های کاخ دیده می شود که نوکران شاه هم گدایی می کنند. زیرا بخش بزرگی از آن سرزمین بعلت ویرانی و فقر و جنگ دو میلیون نفر جمعیت را از دست داده و بی کشت و زرع مانده است. چون درآمد طبقه حاکمه از تحمیل مالیات گزافه و باج و خراج است و چیزی هم برای مردم زحمتکش نمانده تا به آنها بپردازند اعضای این طبقه که کارگزاران شاه اند دست به غارت اموال عمومی می زنند. فنلون می نویسد: دیگر کسی نمی تواند بدون دزدی و اختلاس نوکری دولت کند و چنین زندگی شایسته افراد بی سر و پای بیابانگردی است که به نقد ساخته اند و در بند فردا نیستند نه سزاوار آدمهایی که زمان امور دولت را در دست دارند. خلاصه، آثار ورشکست از همه جا پدیدار است.

...................) Anotates (.................
1) تاریخ قرون جدید، ج 1، ص 68.
2) وصفی است که آلبرماله، و ژول ایزاک فرانسوی برای دولت پرتغال و سپس سایر دولتهای مدرن اختیار می کنند.
3) ملتهای مسلمان و جمهوری کوچک ونیز، و ژن.
4) Div
5) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ج 1، ص 33 - 32.
6) اطلاق وصف وحوش سیاسی بر استعمارگران سلطه گر غربی، علاوه بر واقعیات سیاست و احوالشان، بر اطلاق وصف وحشی، درنده خوی و سیاست وحشیانه از جانب مورخان نامدار غربی بر آنان مبتنی است، و ابداع من نیست.
7) اطلاق وصف وحوش سیاسی بر استعمارگران سلطه گر غربی، علاوه بر واقعیات سیاست و احوالشان، بر اطلاق وصف وحشی، درنده خوی و سیاست وحشیانه از جانب مورخان نامدار غربی بر آنان مبتنی است، و ابداع من نیست.
8) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 88.
9) آلبر ماله، و ژول ایزاک، ص 89.
10) آلبر ماله، و ژول ایزاک، ص 94.
11) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ج 1ص 85.
12) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 111.
13) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 112.
14) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 80.
15) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ج 1، ص 93.
16) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ج 1، ص 93.
17) و نه شارل دان ژو برادر سن لویی (1266 م).
18) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ج 1، ص 95 - 94.
19) تاریخ قرون وسطی، ج 1، ص 35.
20) تاریخ قرون وسطی، ج 1، ص 36.
21) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 45 - 44.
22) ویزی گت.
23) استرو گت.
24) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 62.
25) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 80.
26) نامش سن بنوآ و راهبی است که از 673 تا 735 زندگی می کند و مؤلف تاریخ روحانیت ملت انگلیس است. در این کتاب شرح مسیحی شدن دو قوم آنگل و ساکسون را به نفع آن دو قوم، و دربار پاپ می آورد.
27) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون وسطی، ج 1، ص 169.
28) فتح اسلامی اسپانیا در سال 711 م دقیقا یکصد سال پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به اتمام می رسد.
29) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون وسطی، ج 1، ص 174.
30) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون وسطی، ج 1، ص 197 - 196.
31) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون وسطی، ج 1، ص 198.
32) تاریخ قرون وسطی، ج 1، ص 201.
33) تاریخ قرون وسطی، ج 1، ص 202 - 201.
34) قرون وسطی، ص 214 - 212.
35) قرون وسطی، ص 225.
36) قرون وسطی، ص 250 - 249.
37) قرون وسطی، ص 269.
38) تاریخ قرون وسطی، ص 274 - 272.
39) Luther
40) قرون جدید، ص 173 - 172.
41) قرون جدید، ص 210.
42) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 321.
43) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 337.
44) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 344 - 341.
45) به نظر می رسد اصول ششگانه ای که شاه به آمریکاییان در سال 1341ه اعلام کرد و انقلاب سفید معروفش را به راه انداخت تقلیدی از این واقعه مهم تاریخ غرب باشد.
46) مورخان
47) سوره مبارکه بروج. تتمه سوره را در جلد دوم مطالعه فرمایید.
48) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 227.
49) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 275.
50) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 277.
51) بزرگترین خطیب و نویسنده قرن هفدهم که در 1704 می میرد. مداح دربار لویی چهاردهم و مربی پسر او است. مهم ترین کتابش سیاست متقبس از کلام مقدس است! خطابه هایش در مرگ ملکه انگلستان و چند طاغوت دیگر است.
52) شاعری که در دامادی شاه قصیده ای خوانده پانصد لیره جایزه می گیرد.
53) مؤلف کتاب اخلاق و نوکر طاغوتچه ها، و مرگش در 1694.
54) مؤلف فایل.
55) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 278.
56) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 278.
57) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 279.
58) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 246.
59) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 254.