پای درس پروردگار (جلد پانزدهم)

استاد جلال الدین فارسی

اروپا در پایان سده پنجم در قبضه جنگ سالاران وحشی

امپراتوری روم شرقی هنوز متلاشی نشده، اما از امپراتوری روم غربی که بزرگتر است اثری نیست، زیرا جنگ سالاران وحشی زمام امور را در دست دارند. دو دولت مقتدر از اقوام وحشی برپاست. دولت قوم گت غربی،(22) و دولت قوم گت شرقی.(23)
قوم گت غربی با فرماندهی آلازیک در سال 410 م وارد امپراتوری روم شده شهر رم را گرفته غارت می کند، و سپس سرزمین گل شامل فرانسه و اسپانیا را در می نوردد. دولتی مقتدر تشکیل می دهد با قلمروی پهناور که سرآمد همه دولتهایی است که اقوام وحشی مهاجم تشکیل داده اند. پایتخت آن شهر تولوز است و مرز شمالیش رود لوار. سیدوان آپولی نر اسقف کلرمون که در حوالی سال 480 م در دربار اوریک پادشاه این دولت زندگی می کند و سفرای دولتهای شرق و غرب را که به این دربار آمده اند می بیند و شاهد آگاه قضایاست می گوید: تقریباً دو بار قمر مدارش را پیموده است و هنوز من اجازه حضور اعلی حضرت را پیدا نکرده ام. مالک الرقاب این دولت فرصت ندارد مرا به حضور بپذیرد، زیرا قبله حاجات جهان است و مردم دنیا با نهایت تواضع و ذلت چشم به او دوخته اند. ساکسون آبی چشم که جز از امواج خروشان دریا نمی هراسد در برابر او می لرزد. سیکامبر که چون شکست خورد موی سرش را تراشیدند بر کناره این درگاه نشسته و موی سرش کم کم بلند می شود... بورگندی بلند قامت در آستان این دربار به خاک افتاده درخواست صلح می نماید. قوم وحشی گت شرقی که در عین بالیدن به خودش اظهار خضوع و خشوع می کند به اینجا آمده کمک می طلبد تا بتواند قوم وحشی هون را تهدید کند. تو ای رومی! خودت به این درگاه می آیی و التماس می کنی که بر جانت ترحم روا دارند... و حتی شاهنشاه اشکانی هم آرزو و حسرت این را دارد که خراجی به این فرمانفرما بپردازد تا در کاخش در شوش به آرامی سلطنت کند.
در قرن پنجم چندین شاخه قوم ژرمن به اروپا می تازند. این قوم از نژاد آریایی هستند و با ایرانیان قدیم و هندوها و نیز یونانیان و رومیان همنژادند. از قوم گت غربی، یاد کردیم. قوم وحشی گت شرقی که در حوالی سال 460 در دشتهای مجارستان کنونی یعنی ساحل راست رود دانوب سکونت دارد به سمت جنوب سرازیر می شود. امپراتور روم که تاب مقابله با آنان را ندارد پیاپی امتیاز می دهد و آنان پس از گرفتن هر امتیازی به قتل و غارت و تصرف اراضی ادامه می دهند و ایتالیا را هم تصرف می کنند: 488 م تا 493 م. در رأس دولتشان تئودریک قرار دارد. این دولت تا 526 یعنی سی سال پس از مرگ تئودریک دوام می آورد. وی هیچ تغییری در نظام سیاسی و اداری امپراتوری روم نمی دهد. فقط او و نیروی نظامیش جانشین امپراتور روم و ارتش او می شوند. کشاورزی، صنعت، تجارت، راهسازی و راهداری و غیر آن به روال گذشته ادامه می یابد. حتی دست به ترکیب سنای رم نمی زند. مسابقات ورزشی، ارابه رانی و مسابقه اش بر جای خود باقی است. بی سواد است اما کشور را مانند امپراتوران روم بواسطه دانشمندان اداره می کند. کاسیودر که نویسنده نامداری است ابتدا منشی و سپس وزیر مقتدر او می شود.
در جنوب شرقی سرزمین پهناور گل، قوم وحشی بورگند که شاخه دیگر قوم ژرمن باشد دولتی تشکیل می دهد. آنان که نخست در ساوآ ساکن شده اند قلمروشان را بسط داده در اواخر سده پنجم تقریبا سراسر حوضه رن و سائون را که بعدها بورگونی نامیده می شود تسخیر می کنند. پادشاهان این قوم القاب رومی دارند و گندبو، یکی از آنان، که از 474 تا 516 م سلطنت می کند معاصر الاریک شاه گت غربی و کلویس و تئودریک دو شاه قوم گت شرقی است.
وحشی ترین شاخه قوم ژرمن، قوم فرانک است که روزگاری دراز در سرزمین ژرمن اقامت و سپس به تاخت و تاز همت می گمارد. بخش قابل توجهی از مردم فرانسه و آلمان امروزی از بطن این شاخه ژرمنی بیرون می آیند.
فرانک ها خونین ترین جنگها را با امپراتوری روم در قرن سوم دارند. سربازان و افسران رومی به همین سبب آنان را بیش از سایر قبائل ژرمنی دشمن می دارند. در سرودشان در قرن سوم چنین می خوانند: ما هزار نفر فرانک را کشته ایم. اکنون نوبت کشتن هزار، هزار، هزار نفر ایرانی است. جماعتی بزرگ از همین فرانک ها که ساکن سواحل دریای سیاه اند با چند کشتی که به تصرف خود در می آوردند از تنکه های بسفور و داردانل عبور کرده شهر سیراکوز در جزیره سیسیل را تصرف می کنند و از دریای مدیترانه با عبور از جبل الطارق وارد خشکی شده یا مصب رود رن پیش می تازند و طول قلمرو امپراتوری روم را می پیمایند و به آنجا که می خواهند می رسند.
قوم فرانک گرچه یکی از شاخه های متعدد قوم ژرمن است خود به دو قبیله تقسیم می شود: یکی فرانک سالی که ابتدا در خاک هلند کنونی ساکن است و دیگری فرانک ریپویی که در کناره رود رن اقامت می گزیند. در حدود سال 480 م یکی از عشایر قبیله فرانک سالی در کنار رود اسکو سکونت دارد. قبر امیر این عشیره به نام شیلدریک در تورنه است. کاوش در قبرش نشان می دهد او را با اسبش و اسلحه و جواهراتش دفن کرده اند. و این نشان می دهد که این عشیره، قبیله، و قوم از نژاد آریایی است و مانند ایرانیان قدیم، هندوان ودایی، یونانیان و رومیان باستان، روح مرده را زنده لکن در قید و بند و دلبسته جسدش می دانند و محتاج آب و غذا، و اسلحه برای دفاع و غیر آن. و از لحاظ انسان شناسی به شاخه زیست - مرده شناختی و نحله قربانی، و افشاندن شراب بر آتش آتشگاه خانوادگی قبیله ای یا آتشکده مملکت و پایتخت، تعلق دارند. از وصف مشروحی که سیدوآن آپولی نر از ایشان بعمل می آورد همین حقیقت قابل استنباط است. بعلاوه، در قبور بیشماری که از قوم فرانک در بلژیک کشف شده است لوازم زندگی و جنگ مردگان در کنارشان دیده می شود همانچه در قبور ایرانیان عهد باستان نیز مشهود است و در هند عصر حاکمیت مهاجمان آریایی نیز.
اقوام وحشی ژرمن علاوه بر سرزمینی که برای اقامت دایم برمی گزینند در مناطق دیگر نیز به قدرت اسلحه نفوذ کرده سلطه می رانند هر چند در این مناطق تصرفی تازه اکثریت ندارند باز مردم مغلوب و مستضعفی را که اکثریت جمعیت را تشکیل می دهند گاه غارت و دیرگاه استثمار می کنند.
نخستین چیزی که پس از غارت نقدینه و اشیاء گرانبها و لوازم زندگی تصاحب می کنند اراضی کشاورزی و رمه های مردم است. این کار پس از آن صورت می گیرد که دسته های مهاجم در خانه روستاییان و شهرنشینان اقامت می کنند و آنان را ناچار از پذیرایی. سیدوآن آپولی نر که شاعر و ادیب و درباری اوریک پادشاه گت غربی هم هست شرحی اندوهبار از این میهمانان ناخوانده خانه شخصی خویش می آورد. تازه چنین کسانی، خوشبخت ترین گروه جامعه اند. دیگران قتل عام یا از سرزمین و خانه شان آواره می شوند. و اینها کسانی هستند که خانه های مجلل و زمینهای آباد و سبز و خرم، و باغهای میوه دارند و صاحبان تخصص در کشت و زرع اند. چنین املاکی همه جا به تملک وحشیان مسلح غالب در می آید.
در سایر موارد، مسأله تقسیم زمین و کشتزار مطرح است. از این جریان چپاول و تصاحب و غصب، قاعده ای پدید می آید که در روم طی قرنها متداول و شناخته شده است. و ما از روی آن می توانیم بدانیم که در آن خطّه چه ها گذشته است. بر حسب این قاعده، مالک مغلوب مجبور است ثلث خانه اش را به میهمان ناخوانده اما غالب واگذار کند. و ظاهراً همین قاعده در مورد زمین و کشتزار و باغات مرعی است. چنان که وقتی قوم گت غربی بر ایتالیا تسلط پیدا می کند ثلث اراضی را می برد. حتی ماموران دولت روم مکلف می شوند ثلث اراضی هر رومی را ضبط کرده به مهاجمان وحشی تحویل دهند. تئودریک فرمانروای وحشیان غالب در نامه ای به سنای روم از ونان تیوس که کارگزار رومیان است چنین تمجید می نماید: هرگاه به خاطر می آوریم که ونان تیوس در مدت انجام مأموریت خود راجع به تقسیم اراضی از قرار ثلث، هم اموال گتها و اموال مردم روم را به هم پیوند داد و هم دلهای این دو قوم را به هم الفت بخشید مایه مسرّت خاطرمان می شود.
در مواردی دیگر سهم وحشیان غالب بیش از این مقدار است. چنان که قبایل گت غربی، و قبایل بورگند دو ثلث زمین را تصاحب می کنند نه ثلث آن، در هر صورت، چه از تصاحب همه اموال و املاک، و چه از تصاحب یک ثلث یا دو ثلث آن، طبقه پرجمعیتی از مالکان بزرگ تشکیل می شود که وحشیان غالب اند و بر سرزمینهای پهناور اروپا از کران تا کرانش سلطه گری دارند. اینها نه افراد وحشی عادی بلکه رؤسای عشایر و قبایل اند که فرماندهی واحدهای نظامی مهاجم را بر عهده دارند. موقعیت سیاسی و اجتماعی آنان نسبت به مالکان بزرگ بومی بکلی متفاوت است. دسته اخیر زیر سلطه نظامی - سیاسی آن دسته وحشی بسر می برد.
بدینسان، در هر کشوری از کشورهای آن عصر اروپا دو جامعه متفاوت زندگی می کنند: بومیان، و وحشیان غالب. آداب و رسوم و قوانین هر یک از آن دو به خودش اختصاص دارد. حکام وحشی غالب، از آغاز فتح و غارت و تملک، تصمیم می گیرند با تقلید از امپراتوران روم، و مجموعه قوانین آنان، قوانینی وضع کنند که وضع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی جدید را تثبیت نماید و به سلطه آنان مداومت بخشد. پس دو مجموعه قوانین مجزا وضع می کنند، یکی برای قوم غالب و سلطه گر، و دیگری برای بومیان مغلوب یا رعایای رومی. چنان که اوریک برای رعایای خویش یعنی قوم گت غربی قانون مدونی به جا می گذارد و جانشین او آلاریک دوم مجموعه ای قوانین رومی مقرر می دارد که بعدها رساله آلاریک نام می گیرد. این رساله یا مجموعه قوانین را هیأت مشترکی از فقهای گل و حقوقدانان روم می نویسند و به صحه اسقفها و نمایندگانی که مردم برگزیده اند می رسانند.
طبیعی است اگر اکثریت بومیان همواره مهاجمان وحشی سلطه گر را دشمن خود بدانند و از آنها نفرت داشته باشند. سیدوآن آپولی نر در نامه ای به دوستش می نویسد: تو از اقوام وحشی حاکم پرهیزداری به این سبب که آنها را بد می دانی، ولی من اگر خوب هم بودند از ایشان می گریختم. منفورترین شاخه این اقوام وحشی مهاجم و غالب، قوم فرانک است که مردم آلمان و فرانسه غالبا از تیره آن محسوب اند.
عامل مهم دیگری که بر این نفرت و دشمنی طی قرون بعد می افزاید و آن را تشدید می کند این است که عامه مردم رفته رفته از سنت فرهنگی - سیاسی الحادی و طاغوتی دست شسته به مسیحیت می گروند، لکن اقوام وحشی از قبول مذهب کاتولیک سر پیچیده پیرو طریقه آریوس می شوند. حال آن که شورای نیسه رأی به ضلالت این طریقه داده است (325 م)، و انسان مسیحی کاتولیک، کاری را بدتر از پیروی بدعت آریوس نمی داند. اوریک پادشاه قوم گت غربی با ادعای پیروی از طریقه آریوس، کمر به ریشه کنی مسیحیت می بندد و از هیچ ستم و جنایتی در این راه نمی پرهیزد. بر اثر سیاست تبهکارانه او، پیروان مسیحیت، وحشیان مهاجم مشرک مانند قوم فرانک را آنقدر منفور نمی دارند و دشمن نمی شناسند که وحشیان پیرو طریقه آریوس را منفور و دشمن می دانند.
چون تعالیم عیسی (علیه السلام)، آموزه های وحیانی است مردم حقگرا چون در آن بیندیشند و تعقل کنند آن را با واقعیات زندگی، با زندگی اجتماعی، و تجارب تاریخی مطابق یافته پی می برند که آنها جز درس پروردگار متعال نیست. پس به آن می گروند و آن را در زندگی خویش بکار می بندند. در نتیجه، مستکبر ستیز، و دشمن مترفان سلطه گر شده با آن طاغوتها مبارزه و در برابرشان مقاومت می کنند. زیر پرچم معلمان پرهیزگار و صالح و عادل بسیج و متحد شده آزادی و استقلال خویش را به دست می آورند. پس چنان که مورخان می نویسند: اسقفها در تمام مغرب زمین رؤسای واقعی شهرها و بلاد می شوند... فقط دولتهایی پایدار می مانند که به کمک علمای مذهب کاتولیک مؤید هستند. چنانکه دولت گت شرقی در ایتالیا، و دولت گت غربی و دولت بورگند در سرزمین گل، دیری نپاییده فرو می پاشند. بعکس، قدرت قوم فرانک پس از ایمان کلویس به مسیحیت و انجام مراسم تعمیدش در سرتاسر سرزمین گل بسط می یابد. همچنین دولت گت غربی پس از ایمان رکارد فرمانروای آن قوم به مذهب کاتولیک در اسپانیا استقرار و دوام پیدا می کند (587 م). چون کار به اینجا می کشد بومیان و اقوام تازه وارد در زیر سایبان روحانیت مسیحی کم کم به یکدیگر نزدیک شده عاقبت با هم ائتلاف می یابند.(24)
سخن این دو مورخ، مبالغه آمیز و بالنتیجه غیر واقعی است. درست است که مهاجمان بیگانه بر اثر معاشرت با بومیان فرهیخته و علمای مسیحی در وحشیگری اولیه نمانده اندکی تلطیف می شوند، لکن این تلطیف چندان نیست که اثری ملموس و حقیقی در زندگی اجتماعی بگذارد. روال سیاسی و فرهنگی دیرینه همچنان طی قرون متمادی برقرار است. قبائل وحشی بیشمار، واحدهای سیاسی - نظامی صحنه اروپا باقی می مانند و به نحو مطلق العنان عمل می کنند.
همین مورخان از کلویس فرمانده انتظامی و وحشی سیاسی غرب اروپا که مدعیند به مسیحیت در آمده است چنین گزارش می نمایند: از سال 481 تا 511 م کلویس که از خاندان مروه و پادشاه قوم فرانک است تقریبا تمام سرزمین پهناور گل را تصرف می کند و چون پیرو مذهب کاتولیک است همه جا از طرف علمای مسیحی حمایت می گردد. پسران و نوادگانش، مملکت او را میان خود تقسیم می کنند... سرزمین گل چون به دست قوم فرانک می افتد به دوره جاهلیت (توحش) باز می گردد. در دوره این خانواده سلطنتی عادات و رسوم متداوله بهیچوجه با اصول اخلاقی و تربیت سازش ندارد و فقط علمای مسیحی می کوشند تا از خشونت آن بکاهند و اثری از تمدن قدیم از خود بروز دهند.(25)
می بینیم، سرزمین پهناور گل که چند کشور بعلاوه فرانسه و اسپانیای کنونی را شامل است میان چندین نفر تقسیم شده دولتچه های متعددی تشکیل می گردد که دائماً به یکدیگر تجاوز کرده می کشند و غارت می کنند و خرابی ببار می آورند. در همین حال با هم متحد گشته به دولتهای مجاور تعرض می کنند: توحشی گسترده و پایان ناپذیر.
از اینها گذشته، هجوم اقوام وحشی ژرمن در قرن ششم ادامه می یابد. در این زمان است که قبائل آنگلو ساکسون، جزیره بریتانیا را کاملا تصرف می کنند؛ و قبائل لمبار ایتالیا را می گیرند. قبائل لمبار با قوم گت شرقی و قوم گت غربی، و قوم فرانک همزبان و هم نژاد است. ایتالیا با هجوم فاتحانه قبائل لمبار از هم می پاشد و به دهها دولتچه تجزیه می شود که در رأس هر یک، شاهی است مالک اراضی و ساکنانش.
جزیره بریتانیا نیز به چندین دولتچه تجزیه می شود. در آغاز سده پنجم میلادی قبایلی ژرمنی که ساکسون و آنگل نام دارند به این جزیره حمله کرده آن را تصرف می کنند. اینها اصلا از منطقه الب هستند و در دریا به دزدی مشغولند و از مدتها قبل سواحل دریای شمال را غارت می کنند.
قبایل آنگل و ساکسون دسته دسته ترک سرزمین خود گفته به تسخیر بریتانیا دست می زنند. قوم بریتانیا پس از مقاومت مسلحانه دشت هموار و حاصلخیز جنوب را رها کرده عقب می نشیند. چنان که دو قبیله پیکت و اسکات به کوههای شمالی - که بعدها اسکاتلند نام می گیرد - پس می روند، و قوم بریتانیا راه گال و کرنوای را پیش می گیرند. جماعتی هم طبق صلاحدید زعمای خویش به خاک گل مهاجرت و بریتانیای کوچکی که زبانش سلت است تأسیس می کنند، جایی که بعدها محل نزاع و لشکرکشی دولتهای فرانسه و انگلیس می شود.
بدینسان در انگلستان سده ششم یازده دولتچه تشکیل می شود. چهار دولتچه از بومیان: دولتچه قوم پیکت، دولتچه اسکاتلند؛ و دو دولتچه از قوم بریتانیا؛ و هفت دولتچه از قوم وحشی و مهاجم آنگلو ساکسون که هر یک نام و نشان مخصوص دارند. یک دولتچه هم به شمال فرانسه امروزی صادر شده است.
تضاد چهار یا پنج دولت بومی با هفت دولت انگلو ساکسون و حتی مهاجم و استعمارگر، سیاسی - اقتصادی محض نیست. و وجهه فرهنگی نیرومندی دارد. به همین سبب جنگ آنها با یکدیگر قرنها دوام می یابد و به امروز هم کشیده شده است.
قبایل آنگل و ساکسون مانند سایر شاخه های نژاد آریایی یعنی ایرانیان و هندوان ودایی انسان شناسی زیست - مرده شناختی داشته صاحب آتشگاه و رسم قربانی اند. قربانی، مخصوصاً قربانی گاو و اسب را برای ارضای ارواح رؤسای قبائل مرده شان انجام می دهند.
بومیان که در شمال بریتانیا و ایرلند ساکن اند بتدریج به مسیحیت می گروند، نخست قوم بریتانیا و سپس مردم ایرلند - در سده پنجم، سن پاتریک از طرف قوم مسیحی بریتانیا برای دعوت مردم ایرلند که از نژاد سلت هستند به آن منطقه می رود و جمعی از آنان مسیحی می شوند. نام او تا به امروز در میان مردم آن سرزمین به عظمت معنوی یاد می گردد. در این چند دولتچه، عبادتگاهها متعدد و دیرها می سازند تا در آنها به نماز و روزه و توبه و انابه همت گمارند. از مردم متدین و دانشمند قوم بریتانیا که در شمال فرانسه هستند و از مردم گل نیز جمع کثیری به شمال بریتانیا و به ایرلند هجرت کرده در صومعه و دیرها به تحصیل علوم حوزوی پرداخته آن دیرها را به کانون مسیحیت و مدنیت بدل می سازند. بنابر منابع تاریخی در سده ششم مبلغانی سختکوش و پرهیزگار از ایرلند برخاسته به دعوت اقوام پیکت و اسکات همت می گمارند. یکی از آنان که سن کلمبا نام داشته از خانواده حکام است در حوالی 580 م حوزه روحانیت اسکاتلند را بنا می نهد. راهب دیگری به نام سن کلمبان در جنگلهای وژ مقام کرده صومعه لوکزی را تأسیس می نماید، و بعد به پیرامون دریاچه کنستانس سفر کرده قوم آلامان را دعوت به مسیحیت می نماید. او و شاگردش بتدریج موجبات ایمان همه آن قوم به مسیحیت را فراهم می آورند.
بدینسان، بومیان مسیحی و فرهیخته در برابر وحشیان مشرک و استعمارگر جبهه بندی می کنند.
وحشیان مهاجم تا اواخر سده ششم مشرک می مانند. پاپ گرگوار - بنابر روایت بِد(26) - در 596 م هیأتی از مبلغان را به ریاست اگوستین نامی به جنوب انگلستان و منطقه دو قوم آنگل و ساکسون می فرستد و از طریق کانت پادشاه آنان دست به کار ورودشان به چیزی می شود که شباهت چندانی به تعالیم عیسی (علیه السلام) ندارد. چه، به تمام آداب و رسوم شرک آنان رنگ مسیحیت می مالد. دو قبیله آنگل و ساکسون، و سایر قبائلی که توسط مبلغان رومی و به امر گرگوار، پاپ رم، به ظاهر مسیحی در می آیند هرگز به اسلام یا حیات طیبه ای که پروردگار متعال بشر را به آن دعوت می فرماید در نمی آیند و همچنان در چهار زندگی پست سابق باقی می مانند. زندگی آنان شباهتی به زندگی عیسی (علیه السلام) و سلسله پیامبران علیهم السلام ندارد. آنچه در واقع امر اتفاق می افتد اطاعت مشروط از پاپ است، پایی که به زندگی پست و منحطشان اهتمامی ندارد و با آنان مدارا و مماشات می کند و از آنان به همان مقدار اطاعتی قانع است که پیشتر و روزگاری دراز امپراتوران روم غربی و شرقی قانع هستند. این که از تجاوزهای خود به توده های مردم و جان، حیثیت و اموال آنان اندکی بکاهند و مقام امپراتوری را حذف نکرده بر جان و اموالش رحمت آورند. همین و بس. زیرا می دانیم که از سال 395 م، امپراتوری روم غربی جز نامی بی معنا چیزی نیست، یکقرن تمام دستخوش تعرضات و مداخلات فرماندهان وحشی غالب است. آنان که نام امپراتور روم شرقی یا غربی دارند ابتدا مهاجمان وحشی را یا به خدمت در لشکر خود می پذیرند یا منطقه ای را برای اقامت به آنها می سپارند و باجی هم به آنان می پردازند، یا فرماندهان آنها را به فرماندهی برخی از لشکرهای خود و حتی به مقام فرماندهی کل قوا می گمارند. کار تا جایی پیش می رود که فرمانده سپاه مزدور، رمولس اگوستول امپراتور روم غربی را خلع می کند و ساز و برگ سلطنت را برای کسی که در روم شرقی سلطنت دارد می فرستد. سنای رم را نیز وامی دارد به آن کس که در روم شرقی سلطان است بنویسند: مغرب زمین احتیاجی به امپراتور مخصوص ندارد. یک امپراتور مشترک برای هر دو کافی است! فرماندهان اقوام مشرک و وحشی حتی بدون کسب اجازه از امپراتوران روم شرقی و غربی، برای خود لقب و مقام می تراشند و آن را اعطایی امپراتور می خوانند و امپراتور بیکاره جرأت تکذیب ندارد.
پاپ رم، با سیاستهایش مقامی مانند آنان پیدا می کند و به همان دل خود می دارد. این جابجایی پاپ با امپراتور روم غربی در نیمه سده هشتم میلادی به اتمام می رسد. قبائل مختلف وحشی و مهاجم به استثنای قبیله ساکسون سلطنت مشروط و مقید پاپ را بر خود می پذیرند. آن که در اجرای این سیاست راهبردی تلاش و جدیت دارد کشیشان آنگل و ساکسون است. پاپ بی اعتنا به امپراتوری روم شرقی، قدرتی در غرب بهم می زند که سابقاً امپراتوران روم دارند. آخرین گام بلندی که به نفع پاپ در این زمینه برداشته می شود اقدام سن بونیفاس در سرزمین پهناور گل است که سبب می شود عقد اتحادی میان دولتچه فرانک با پاپ بسته شود.
آنچه در ادبیات فرهنگی - سیاسی اروپا شهرت دارد به این عبارت که اروپاییان - یا ایتالیایی ها - هیچگاه به مسیحیت در نیامده اند. در مورد این قبائل صدق می کند. آنها سنت فرهنگی - سیاسی الحادی و طاغوتی را با خود به این قاره آورده حتی در دوره تظاهر به مسیحیت حفظ کرده و بکار بسته سرانجام به بهانه مدرن سازی اعاده می نمایند. وحشیگری، استکبار، افساد فی الارض، زندگی دنیاداری با تمامی تظاهرهایش اما در پوششهای تازه و مد روز ادامه می یابد و تکرار می گردد.
لکن در فاصله دولت مشروط و متزلزل پاپ با مدرنیته، فروپاشی های دیگری روی می دهد. دولت شارلمانی دولتی مستعجل است که بلافاصله جای خود را به دولتچه های متعددی می دهد که قبائل وحشی تازه وارد تشکیل می دهند.
در قلمرو پهناور شارلمانی، قبائلی زندگی می کنند که هیچ وجه اشتراکی با یکدیگر ندارند. ساکنان ساکس، اسپانیا، ایتالیا، و قبائل فرانک، آوار، آکی تن، گل، و روم نه از یک نژادند و نه به یک زبان سخن می گویند. عملا دولتچه هایی هستند هر کدام زیر سلطه یک وحشی سیاسی.
حتی سه پسر به ظاهر مسیحی و عابد شارلمانی از این قاعده مستثنی نیستند. با مرگ پدر، بر سر قلمروی که در زمان حیات پدر سه قسمت شده به جان یکدیگر می افتند و کشور نه تنها سه پاره بلکه صد پاره می شود؛ و در فرانسه و آلمان، و قلمرو لوتر (یکی از سه پسر شارلمانی) دولتچه های بسیار پدید می آید.(27) دولت شارلمانی به سرنوشت امپراتوری روم قدیم دچار می شود.
در اثنای دو سده نهم و دهم، آنچه مزید بر علت می گردد این است که اقوام وحشی از هر سو به قلمرو امپراتوری فرانک هجوم می آرند. سرزمین ژرمن، در شرق، دستخوش قبائل اسلاو و قبیله زردپوست مجار می شود. از میان قبائل اسلاو قبیله چک به بوهم می تازد. قبیله مجار ابتدا در جلگه وسیع دانوب که سابقاً مسکن قبائل وحشی هون و آوار است اردو می زند و در حوالی سال 900 رخنه در ایالت باویر می کند و سراسر زمین ژرمن را می پوشاند و حتی به شامپانی، بورگنی، و لاندوک هم می رسد. سوارانی چالاک با اسبانی تیزتک، که کماندارانی تیراندازند و دشمن را از فاصله از پا در می افکنند. غارتگران بی باک که هر چه را قابل چپاول نباشد آتش زده یا از دم تیغ می گذرانند.
در غرب آن سرزمین، قوم هولناک نورمان - به معنی مردان شمالی - از سمت دریای شمال و دریای مانش و اقیانوس اطلس، خاک آلمان و انگلستان و فرانسه را به توبره می کشند.
در جنوب، نیروهای مجاهد اسلامی از افریقا، با طی مدیترانه سواحل جنوبی مدیترانه، ایتالیا، و پروانس را تصرف می کنند. در کوهستان مور استقرار یافته دژ نظامی فراکسینه را - که بعدها گارد فرنه نام می گیرد - بنیان می نهند. از این مناطق به اقوام وحشی مجاور تاخته آنها را تار و مار می کنند و از آنها اسیر گرفته به کشورهای اسلامی می فرستند. در این زمان، نزدیک به دو قرن(28) بر استقرار مسلمانان مجاهد در سرتاسر اسپانیا می گذرد و تمدنی در آن خطه پایه ریزی شده است که چشم جهانیان را خیره می سازد. یگانه قدرتی که در اروپا می تواند اقوام وحشی و مشرک مهاجم را سد کند و عقب بنشاند دولت اسلامی اسپانیاست.
قبایل نورمان که در دانمارک و شبه جزیره اسکاندیناوی ساکن است شاخه ای از نژاد ژرمن، یعنی آریایی است و همواره به دزدی دریای روزگار می گذارند. چنان که پیش از آنها، دو قبیله آنگل و ساکسون که در این سرزمین است همین شغل کثیف را پیشه دارند. قبایل نرمان نه فقط به قلمرو پهناور شارلمانی می تازند بلکه پس از آن انگلستان را نیز به باد غارت می گیرند و به روسیه هم تاخت آورده تا دریای سیاه می رسند. قبائلی دریانورد هستند و کشتی های کوچک اما تندروی دارند. در خشکی هم همه قبائل اروپا از ایستادگی در برابرشان عاجز و سخت پریشان خاطرند. یکی از هدفهای آنها دیرهای پرثروت مسیحیان است. تهاجم وحشیانه قبایل نرمان به فرانسه با حمله به روآن و غارت آن در 841 م آغاز می گردد و تا 911 م که بخش بزرگی به تصرف آنها در می آید ادامه دارد. در سالهای 845، 856، 861، و 885 م یعنی چهار بار پاریس را می چاپند. در سه بار اول، اهالی پاریس با پرداخت مبالغ هنگفتی به آنها رضایتشان را برای ترک آن شهر بزرگ جلب می نمایند. اما بار چهارم، حصاری شده کمر به دفاع می بندند. پس از یکسال محاصره، امپراتور شارل گرو در رأس قشونی به کمک می آید، اما چون قادر به دفع محاصره کنندگان وحشی نیست مبلغ گزافی مسکوک نقره و اجازه غارت سرزمین بورگنی را به آنها شرشان را موقتا دفع می کند. لکن بیست و پنج سال بعد بیست هزار از این قوم وحشی و جنگجو آمده در مصب رود سن جا خوش می کنند. رلن فرمانده آنها شهر روآن، بخش پایین رود سن و بخش اعظم فرانسه را تسخیر می کند. شارل لوسمپل، شاه وقت به او پیغام می دهد اگر مسیحی شده سلطنت مرا به رسمیت بشناسی تمام این سرزمین را که تصرف کرده ای با مقام استانداری آن به تو خواهم داد و دخترم را به همسری تو در خواهم آورد. رلن می پذیرد. مورخ رکابش ماجرا را چنین گزارش می دهد. رلن چون مقام ولایت نورماندی را یافت نخواست پای شاه را (چنانکه مرسوم بود) ببوسد. اسقفها رسم سیاسی را به او گوشزد کردند. گفت: من هرگز در برابر کسی زانو نمی زنم و پای کسی را نمی بوسم. چون اصرار زیادی شد سرانجام به یکی از سربازانش دستور داد تا این رسم را به نیابت از او برگزار کند. آن مرد نیز پای شاه را گرفته به جای این که خود خم شود پای شاه را تا نزدیک لبش بالا آورده بوسید که در این حرکت، شاه سرنگون شده صدای قهقهه به آسمان بالا رفت و در جمعیت غوغایی بپا شد. با اینهمه، شارل (پادشاه) و رئیس قوم فرانک - روبر - حکام، اشراف، روحانیون، اسقفها به جان و سر خود و به شرف سلطنت سوگند یاد کرده قسم جلاله خوردند که این سرزمین مال رلن خواهد بود و تا دنیا دنیاست نسلاً بعد نسل و در خانواده او موروثی خواهد بود. با عهدنامه سن کلر و سرزمین متصرفی رلن به نام قبیله اش نورماندی نامیده می شود. قبیله نورمان نصرانی شد و چیزی نگذشت که زبان سابق خود را نیز فراموش کرده فرانسه زبان شد. ولی با وجود این، بعضی از خصایص خود را از دست نداد و جنگجو و حادثه آفرین باقی ماند.(29)
این قبیله وحشی پس از آن انگلستان، جزیره سیسیل، و جنوب ایتالیا را تسخیر می کند و سپس در جنگهای صلیبی به فلسطین اسلامی حمله می آورد.
بدینسان، سرتاسر آن کشورهای اروپایی میان صدها دولتچه ای تقسیم و تجزیه می شود که هر یک را از زمین و ساکنانش رئیس عشیره ای از قومی وحشی مالک است، مالکی که فئودال خوانده می شود. همانچه زمینه اش از دوره شارلمانی می رفت که تمهید شود. فرماندهان وحشی که اینک شاه و مالک زمین و مردم مستضعف شده اند در قلمرو اختصاصی خویش یک یا چند قلعه نظامی با برج و بارو بپا کرده در آن از گزند یکدیگر ایمنی می یابند و مرزهای خود با همسایگان را بدین طریقه معین می نمایند. دولتچه ها با طاغوتچه های وحشی و بی آزرمش در اروپا بی شمار گردد.
هر چندین دولتچه برای تأمین موجودیت خویش با هم قرار و مدار می نهند تا رأس و رئیسی برای دفاع مشترک داشته باشند. چند شاهی از این رهگذر پیدا می شود که اختیاراتش محدود و مشروط است و بدون اذن و موافقت طاغوتچه ها کاری از پیش نمی برد. این رسم و قاعده چندین قرن دوام دارد و تنها با انقلاب 1789 فرانسه و روی کار آمدن طبقه بورژا محدود و سپس منقرض می گردد.
پس در دو قرن نهم و دهم، حکومتی طبقاتی سراسر آن قاره را می پوشاند به استثنای اسپانیای مسلمان نشین. این نظام سیاسی در تاریخی که نگارندگانش همه اروپایی اند نظام تیول داری نام می گیرد که نظام ارباب و رعیت، یا طاغوتچه و مستضعفان باشد. همین وضع در قرن یازدهم برقرار است. برای مثال در آلمان، نظام طاغوتچه - مستضعفان عمومیت دارد و سرتاسری است. هر یک از اقوام وحشی چهارگانه دولتی مستقل تشکیل می دهند و چهار قلمرو با نام و نشان ویژه دارند: سوآب، باویر، فرانکی، و ساکس. طاغوتچه ای که در راس هر یک از آنهاست مالکیت و سلطنت بر خاک و مردم را به وراثت نهد و درباری دارد و لشکری خاص خود. هر یک از اسقفها و کشیشها صاحب دولتچه ای هستند. اراضی وسیعه را مالک اند و رعیت، فرمانبردار آنان بوده تسلیم اجباری اند؛ اما حق ندارند اراضی و کشاورزان را به میراث دهند.
فرانسه نیز در سده یازدهم به چندین دولتچه با همین نظام سیاسی - اقتصادی و سنت فرهنگی طاغوتی و الحادی تقسیم و تجزیه شده است. در هنگام هوگ گاپه - 987 م - این کشور در درجه اول به دو دولت منقسم است: فرانسه شمال رود لوآر و آکی تن در جنوب آن رود. اهالی آن از لحاظ زبان، عادات و اخلاق وجه اشتراکی ندارند. با هم بکلی بیگانه اند. حرمت یکدیگر را رعایت نکرده، اهالی آکی تن مردم فرانسه را خشن و وحشی می نامند و به دیده حقارت در آنان می نگرند. و مردم فرانسه، راه و رسم اهالی آکی تن را تقبیح نموده اجتناب از آنان را واجب می شمارند. رائول گلابر، وقایع نگار سده یازدهم و شاهد اوضاع و احوال، اهالی آکی تن را مردمی بوالهوس، سبکسر، بی فرهنگ، بی اعتقاد، و غیر قابل اعتماد معرفی می کند. در همین زمان، در هر یک از فرانسه، و آکی تن چند دولتچه تشکیل شده است با همان نظام الحادی - طاغوتی ارباب - رعیتی؛ و در کنار آنها اسقفها و کشیشان هر یک دولتچه ای زیر سلطه خویش. مهم ترین آنها اسقف نشین تورنه، بوه، نویون، لائون، رنس، شالون، و لانگر. هر کس که صاحب اختیار ایالتی بزرگ است، اعم از حاکم، والی، یا اسقف، پادشاه واقعی شمرده شده حق جنگ، محاکمه و ضرب سکه را دارد. این اشخاص اغلب با یکدیگر در جنگ و جدال اند و قدر مشترکی ندارند جز این که پادشاه را ولی نعمت کل می شمارند و پادشاه نیز با انتخاب آنها منصوب می شود... شاه سرکرده ای در ردیف سایر سرکردگان بیش نیست و جز بر املاک سلطنتی یعنی اراضی و ابنیه و بلادی که از اجدادش به ارث برده است تسلط ندارد. املاک سلطنتی در وسعت با املاک سرکردگان فرقی ندارد... در همین حال، پادگانهای برج و بارودار طاغوتچه مانندی مثل مون لری در داخل قلمرو سلطنتی و املاکش هست که مکمن واقعی راهزنان است و سرکردگان آنها اعتنایی به شاه ندارند بلکه نمی گذارند که شاه آزادانه در قلمرو خود به سیر و سیاحت بپردازد. در واقع و نفس الامر مملکت از حکومت و اداره، هر دو، بی بهره است. پادشاه در قلمرو سایر دولتچه ها نماینده ای ندارد. فقط در مراسم تشریفاتی، سران دولتچه ها از حاکم و والی و اسقف را دعوت می کند تا از مجموع آنها دربار شاهی تشکیل شود. اما بسیاری از معتبرترین سرکردگان حاضر به شرکت در این مجمع نمی شوند.(30)
طاغوتچه هایی که در راس دولتچه های چند صدگانه اروپا قرار دارند چنان قدرتی به هم زده اند که مثلا در فرانسه با این خود، دولت یعنی اراضی و ساکنانش را خود به خود و بدون هیچ قید و شرطی به پسران یا پسر ارشدشان به ارث می گذارند به شاه اجازه چنین کاری نمی دهند. چنان که سران دولتچه های فرانسه که هوگ کاپه را در 987 م به سلطنت برمی دارند در موقع انتخاب جانشین وی می توانند به صرف هوی و هوس، پسر او را کنار گذاشته دیگری را به تخت سلطنت بنشانند.(31)
طاغوتچه ها که دولتمردانی جنگجو و مفسد فی الارض اند با جنگهایی که در داخل فرانسه می کنند خانه های مردم را ویران و زمین را از خون رنگین می سازند. در این جنگها شاه اغلب کناره گرفته به تماشا می نشیند. چون قدرتی در کف او نیست. اگر هم گاهی مداخله می کند کمتر اتفاق می افتد که طرفین جنگ نظرش را بپذیرند. ناچار بیشتر جانب یکی از دو طرف را می گیرد و اغلب نیز از عهده حریف برنیامده شکست می خورد. دو شکست بزرگ که در تاریخ فرانسه نصیب هانری اول (1060 م - 1031 م) در مقابل گیوم، طاغوتچه نورماندی، و نصیب فیلیپ اول (1108 م - 1060 م) در مقابل طاغوتچه پوئیزه می گردد از همه مشهورتر است. طاغوتچه پوئیزه در جنوب غربی اتامپ امروزی دژی دارد و از آنجا مدام به املاک سلطنتی دستبرد می زند. فیلیپ پسر عموی خود را که طاغوتچه بورگنی است به کمک می طلبد و او هم با تمام قوایش می آید. اما با وجود همه این تدارکات، شاه از این طاغوتچه شکست خفتباری می خورد. چه، تقریبا هر طاغوتچه ای که ظاهرا تابع شاه فرانسه یا شاه آکی تن باشد قادر است شاه خود را شکست دهد.
بنابراین، تاریخ فرانسه در آن روزگاران، سراسر، داستان پادشاهان نیست، سرگذشت واقعی طاغوتچه هایی است که در راس دولتچه های بسیار قرار دارند و جملگی از اقوام وحشی و مهاجم اند که اگر به دروغ و از راه نفاق اظهار ایمان به مسیحیت می نمایند لکن در واقع نمایندگی از سنت فرهنگی - سیاسی طاغوتی و الحادی می نمایند و مظهر از این سنت اند.
آلبر ماله، و ژول ایزاک می نویسند: اشراف که ارباب زمین و رعیت باشند جنگاور، سرکش (طاغی) و پرشور هستند و خویی نامهذب دارند. آنی قرار و آرام نمی گیرند و با جوش و خروش تمام به جنگ با رقبا می روند یا گستاخانه لشکر خود را به بیرون مرزها برده در آنجا می جنگند. سرآمدشان قبیله های نورماندی اند که اشتیاق به مسافرتهای جنگی دوردست و پردرآمد را از پدرانشان به ارث برده اند پدرانی که دزدان دریایی سابق اسکاندیناوی اند. بسیاری از همین سواره نظام فرانسه (اقوام وحشی و تبهکار) به اسپانیا و ایتالیا می رود تا با مسلمانان بجنگند و به این وسیله نام و شهرتی بدست آورند. هم ضرب شستی نشان بدهند، هم بهشت را بخرند و هم غنیمتی به چنگ آورند. یکی از امرای بورگنی به خدمت پادشاه کاستیل در اسپانیا در می آید و فتوحاتی کرده شالوده دولت نصرانی جدیدی را می ریزد که بعدها تبدیل به دولت پرتغال می گردد (1094 م). از این مهمتر داستان پسران و نوادگان یک سرکرده بی اسم و رسم نورماندی به نام تانکرد دوهوت ویل است که برای جنگ علیه مسلمانان به ایتالیای جنوبی می روند و به زور یا با حیله و نیرنگ تمام آن خطه را فتح کرده مملکتی تشکیل می دهند که بعدها مملکت دو سیسیل نامیده می شود (1073 م - 1047 م). از جمله اردوکشی های اربابان زمین و رعیت، در قرن یازدهم دو لشکرکشی اهمیت مخصوص دارد. یکی جنگ اول صلیبی، 1096 م، است و دیگری تسخیر انگلستان به دست والی (طاغوتچه) نورماندی در 1066 م.(32)
همین دو مورخ، امتداد سنت فرهنگی - سیاسی طاغوتی و الحادی در قاره اروپا را چنین حکایت می کنند: جزیره بریتانیا چون به دست قبایل آنگل و ساکسون می افتد به هفت مملکت کوچک (دولتچه طاغوتی) تقسیم می شود که مدام بر سر سروری و سیادت با یکدیگر منازعه دارند... در سده نهم دزدان دریایی اسکاندیناوی یعنی قبایل نورمان که به امپراتوری فرانک حمله می کنند در سواحل جزیره بریتانیا نیز ظاهر می شوند. حتی اغلب سران مهاجمان به انگلیس و فرانسه یکی هستند مثل راگنار لودبروگ که عاقبت به دست قبیله آنگل اسیر و به ظرفی پر از افعی افکنده می شود(33)... در فرانسه، وضع حکومت ارباب - رعیتی در دو قرن یازدهم و دوازدهم به ذروه اعلی می رسد. در این دوره، طبقه جنگجویان بر جامعه مسلطاند. سرکرده ای (طاغوتچه ای) که در پناه حصن حصین و قلعه محکمش نشسته در ملک خود سلطنت می کند و صاحب اختیار مطلق است. در این دوره، مشغله رایج، جنگ است و مسابقه رزمی، و شکار. علمای مسیحی ایامی را حرام قلمداد می کنند تا شاید مردم از تعرض جنگجویان دمی بیاسایند و تخفیفی در خشونت عادات زمانه حاصل شود، اما نتیجه چندانی نمی بخشد. در فصول گذشته دیدیم که جامعه اروپای غربی به چه صورت در آمد و چگونه رنگ حکومت ارباب - رعیتی گرفت. در فرانسه این وضع در دو قرن یازدهم و دوازدهم به نهایت می رسد... شالوده مسلم این وضع، عدم تساوی انسانهاست. اسقف لائون که آدالبرون نام دارد در عهد پادشاه ربر لوپیو (1031 م - 997 م) مردم را دو طبقه دانسته در تعریف هر یک چنین می گوید: طبقه اول، عبارتند از علمای مسیحی که مرد عبادت و آخرت اند؛ دولتمردان که مرد رزم و جنگ اند. طبقه دوم را مردم زحمتکش یا پست تشکیل می دهند... تهیه پول و خوراک و پوشاک جامعه بر عهده طبقه پایین یعنی مردم زحمتکش است. مردم، آزاد نیستند بلکه به حکم قول و قرارها موجودیت عده ای در قبضه قدرت برخی دیگر است و جماعتی کثیر متعهد شده اند که بار خدمت دیگران را به دوش بکشند. این الزامات سیاسی ظالمانه باری گران بر دوش مردم زحمتکش است. این مردم اختیار خود را ندارند و حتی نمی توانند محل زندگی خود را ترک کنند (وابسته به زمین شمرده می شوند) و به همین جهت آنان را بردگان خانه زاد نامیده اند... نظام سیاسی ارباب - رعیتی، این دوره را دوره زور کرده است. جنگاورانی که امور خود را از جنگ می گذرانند و به زرم آزمایی دلخوش اند جامعه را به زیر سلطه خود در آورده اند و با قهر و غلبه مقاصد شومشان را پیش می برند. کسی از ظلم و ستم در امان نیست. عهد و قرارها اجرا نمی شود مگر اشخاص ذینفع بتوانند با زور خویش آن را اجرا کنند. در دوره حکومت ارباب - رعیتی، قدرت جنگ منشأ اشرافیت است. در قرن نهم کسی را از اشراف (ارباب) می شمارند که سوار جنگی باشد یعنی بتواند خود را به شمشیر و نیزه و خود و سپر و زره مجهز کرده بر اسب بنشیند و به جنگ برود. از آنجا که این اسلحه خرج گزاف برمی دارد و هر چه کاملتر شود بر گزافی مخارج می افزاید کسی از عهده این کار بر می آید که آبادی و ملکی را صاحب باشد یعنی فرمانده نظامی باشد. هر فرمانده جنگی که زمینی را در تیول خود دارد در برابر آن کس که آن زمین را به تیول او می دهد متعهد است که در رکاب وی به جنگ برود. باین ترتیب، مقام سرکردگی یعنی فرماندهی واحدی را دارد و او را مطیع، و صاحب زمین - زمینی که به تیول مطیع داده شده است - را ولی نعمت می گویند. و چون تیول با وراثت منتقل می شود اشرافیت نیز موروثی می شود. چنانکه پس از مدتی، رسم بر این می شود که هر سوار جنگی را اصیل یا نجیب زاده نشمارند بلکه فقط آن سوار جنگی را اصیل و نجیب زاده بدانند که از خانواده یا پدری اصیل باشد و ملکی در دست او باشد. بدین ترتیب، از افراد اصیل یا نجیب زاده طبقه ای اشرافی تشکیل می شود و به کسانی که از آن طبقه نیستند و جنگجو بشمار نمی آیند بدیده حقارت می نگرند.
انتقال تیول از ولی نعمت به مطیع طی مراسم معینی صورت می گیرد. سرکرده چه ملکی را به ارث برده باشد و چه به تیول بگیرد تا وقتی مراسم انتقال صورت نگیرد و سوگند وفاداری و اطاعت یاد نکند تصرفاتش رسمی نیست. مطیع در این مراسم بدون اسلحه در برابر ولی نعمت خود زانو زده دستهایش را بهم می گذارد و به علامت اطاعت در میان دستهای ولی نعمت قرار می دهد و خود را نوکر او می خواند. ولینعمت، او را برپا می دارد و بوسه صلح به وی می دهد و چوب یا نیزه یا شاخه درختی را - که در واقع نماد ملک است - به او می سپارد و به این وسیله مطیع را بر سر ملک نصب می نماید... اگر مطیع - یا نوکر - نقض سوگند کند ولی نعمت مجاز است که ملک خود را از او باز ستاند.(34) بسیاری از سرکردگان با قرض از دیگران پول تهیه می کنند و همه رمق رعیت خود را می گیرند جمعی کثیر از آنان به راهزنی پرداخته ساز و برگ مسافران را می برند و هر تاجری را که از کارشان بگذرد لخت می کنند و از او باج می گیرند.(35)
خیل عظیم و بیشمار این نوکران که در عین نوکری، ارباب رعیت اند و وحوش سیاسی خون آشام به پاپ اوربن دوم امکان می دهد تا احساسات رعیت را برانگیزد و آنها را به جنگ مسلمانان دعوت کرده روانه فلسطین گرداند به این بهانه که می خواهد تربت پاک عیسی (علیه السلام) را از کفار آزاد گرداند. مورخان فرانسوی که از نژاد همین پاپ فرانسوی هستند ذیل علل دیگر جنگهای صلیبی از انگیزه واقعی مهاجمان وحشی چنین پرده برمی دارند: عللی هم که در همان عصر، سواران جنگی فرانسه را به اسپانیا (ی اسلامی) و جنوب ایتالیا (جایی که مسلمانان در تصرف دارند) می کشانید از اسباب موجبه جنگ شمرده می شود مانند شوق مردم به گشت و گذار در نقاط ندیده و نشناخته، و شوق آنها به ماجراهای تازه، و عشق به جنگیدن، و امید کسب ثروت در مشرق زمین که در آن دوران به ثروت مشهود بود. بسیاری (از مهاجمان به فلسطین) به فلسطین نرفتند جز به همان انگیزه که امروز مهاجران آلمانی و ایتالیایی و انگلیسی به ایالات متحده آمریکا و برزیل و آرژانتین می روند تا ملکی بدست آورند و به راحتی گذران کنند. همین وضع در دوره جنگ های صلیبی برای اهالی فرانسه پیش آمده بود چنانکه سرکردگان (وحوش سیاسی) راه می افتادند یا ایالتی را تسخیر کنند. و رعیت به این امید می رفتند تا قطعه زمینی بدست آورند و به آزادی (بدون ارباب) عمر بگذرانند.(36)
و در نتیجه گیری چنین می گویند: مهمترین نتیجه اجتماعی جنگهای صلیبی این بود که به زوال قدرت اربابان زمین و رعیت کمک کرد. زیرا عده بیشماری از آنها در خلال جنگهای صلیبی مردند و آنهایی هم که جان بدر بردند یا از هستی ساقط شدند و یا به فقر و مسکنت افتادند. قشون صلیبی مجبور بود از مال خودش خرج کند. به همین علت هر فرمانده برای تدارک اسلحه و آذوقه و وسائل حمل و نقل خود و کسان و ستورانش احتیاج به مبالغ زیادی پول داشت و ناچار قسمتی از املاک خود را می فروخت یا رهن می گذاشت. همه به امید کسب ثروت و غنیمت رفتند، لکن هر کدام که برگشتند بی چیز بودند و جز فروش و رهن مجدد چاره ای نداشتند. این نکبت و زوال قدرت اربابان زمین و رعیت، به حال پادشاهان و نوکران آنها مخصوصاً به حال مردم شهر و روستا بسیار سودمند افتاد، زیرا مردم شهرها و روستاها با پرداخت مبلغی به ارباب می توانستند خود را آزاد کنند و دیگر برده وابسته به زمین نباشند.(37)
در سه قرن نهم و دهم و یازدهم، که در اواخرش جنگهای صلیبی به راه می افتد ارباب زمین و رعیت که طاغوتچه های مطلق العنان و کافر کیش اند دستگاه روحانیت نصرانی را ملعبه خود می سازند، و پاپ آلت دستی بیش نیست. آلبر ماله و ژول ایزاک می نویسند: در خلال قرون نهم، دهم، و یازدهم که دوره ای پر آشوب و آغاز تشکیل حکومت ارباب - رعیتی است مقام روحانیت را بحران سختی گریبانگیر می شود. زیرا اربابان، مناصب روحانیت و مسند پاپ را به دلخواه خود به این و آن واگذار می کنند؛ و در نتیجه، روحانیت استقلالی ندارد. از طرف دیگر فساد به حدی در عادات و اخلاق علمای مسیحی راه پیدا می کند که روحانیت بی اعتبار، و رسوا می گردد. این بیماریها هر چه بیشتر در رده های مختلف روحانیت مسیحی سرایت می کند وضعیت خطرناک تر می شود.
قواعد دیانت چنین مقرر می دارد که پاپ را باید علما و مردم آزادانه انتخاب کنند. اما از دوره انحطاط خانواده شارل، انتخاب پاپ در واقع به اراده حکام (طاغوتچه ها) انجام می گیرد. چنانکه ارباب املاک روم و حول وحوش آن مکرر تخت پاپ را در اختیار می گیرند. از جمله حاکم توسکولوم تاج پاپ را برای پسر دوازده ساله خود به نام بنوآ می خرد (1033 م). امپراتوران ژرمن (وحوش سیاسی ژرمنی) از دوره اُتُن کبیر به بعد چندین بار پاپ را به میل خود عزل یا نصب می کنند. در 1046 م هانری سوم سه پاپ را برمی دارد و یکی از اسقفهای آلمان را بر اریکه پاپ می نشاند. و از سال 1046 م تا 1057م چهار نفر از روحانیون آلمان پیاپی این مقام را بدست می آورند. به این ترتیب امپراتور، پاپ را دست نشانده خود می کند.
در خلال این مدت گاهی نیز وقایع ناگوار، پاپ را از اعتبار ساقط می کند. چنانکه آرنول درلئان اسقف فرانسوی در سال 992 م می نویسد: چه تماشایی است که ما به عمرمان نکرده ایم. ما ژان (ژان دوازدهم) ملقب به اکتاوی را دیده ایم که در فسق و فجور غوطه می خورد... وقتی او را طرد کردند لئون هفتم جای او را می گیرد. اما به محض این که امپراتور از شهر رم خارج می شود اکتاوی (ژان دوازده مخلوع) برگشته لئون هفتم را خلع می کند و بینی و انگشتان دست راست و زبان ژان کشیش را می برد و جمع کثیری از مردم محترم و سرشناس روم را می کشد. بعد از مدتی هم می میرد... جای او را جانور مهیبی به نام بونیفاس (هفتم) می گیرد که دستش به خود سلفش رنگین است و خباثتی دارد بیش از حد و ظرفیت یک بشر. چون مجمع مذهبی، او را محکوم کرده از مقامش برکنار می سازد پس از مدتی یعنی بعد از اتن دوم دوباره سر و کله اش در رم پیدا شده پاپ پی یر معروف را خلع می کند و او را در سیاه چالی (زندان چاه مانندی) تلف می نماید. حال اسقفها نیز بر همین منوال است.
اربابان سیاسی (طاغوتچه هایی که در راس دولتچه های بیشمار قرار دارند، و پادشاهان) به جای این که اهل علم و عموم مؤمنان را در انتخاب اسقفها آزاد بگذارند و انتخاب آنان را به رسمیت بشناسند و احترام نمایند شخصاً به نصب اسقفها دست می زنند. علت کارشان این است که نظام سیاسی ارباب - رعیتی در روحانیت رخنه می کند و شامل آن هم می شود. به این معنی که هر اسقفی ضمن این که رئیس روحانی حوزه خودش هست ملکی را هم از ارباب (طاغوتچه راس دولتچه) به تیول خود گرفته است و ارباب (طاغوتچه) نمی تواند در انتخاب نوکر خودش بی تفاوت و بی مداخله بماند. به همین علت وقتی یک اسقف می میرد ارباب (طاغوتچه) یک نفر دیگر را به جانشینی او برمی دارد تیول (ملک اربابی) را و ریاست روحانی ناحیه را ابوابجمع او می کند. در باب تعیین اسقفی از لیژ در آغاز قرن یازدهم چنین روایت می کنند: چون در حوزه لیژ مسند ریاست روحانیون خالی می شود امنای شریعت همه به خدمت امپراتور می شتابند، زیرا در آن اوقات نصب اسقفها بر حسب اراده ملوکانه است نه از راه انتخابات مردمی. امپراتور وقتی از واقعه (فوت اسقف) آگهی می یابد نول بدن را به جانشینی متوفا معین می نماید و با ملاطفت به آنان می گوید: باید به اندازه پدرتان به او احترام بگذارید!
کمتر اتفاق می افتد که اربابان زمین و رعیت در بند این باشند که آدم صالحی را نوکر خود کرده به مقام اسقفی بگمارند. مثلا اگر اربابی به پول احتیاج دارد منصب اسقفی را به مزایده می گذارد و به کسی عطا می کند که پول بیشتری بدهد. اسقفها نیز بنوبه خود رتبه امام جماعت (پیشنماز) و مجری آیین مذهبی را به این و آن می فروشند تا جای پولی را که به ارباب بابت خرید منصب اسقفی پرداخته اند پر کنند. این خرید و فروش مناصب روحانیت که بنا به نص شارع مقدس حرام است بدعت شمعون نام گرفته است. با وجود این که مقام روحانیت از چند قرن پیش از این قواعدی برای پارسایی و پرهیزگاری تعیین کرده است اغلب اسقفهایی که اربابان زمین و رعیت نصب می کنند آن قواعد را زیر پا گذاشته رعایت نمی کنند. از جمله ازدواج کرده سعی می کنند دارای پسر شده منصب روحانی را نسلا بعد نسل در خانواده خود نگاه بدارند. بدیهی است که روحانیون زیر دست ایشان نیز از ایشان سرمشق گرفته تبعیت و تقلید کنند.(38)
این سنت فرهنگی - سیاسی الحادی و طاغوتی، پیروان تعالیم عیسی (علیه السلام) را به مقاومت برمی انگیزد، مقاومتی که همواره وجود دارد اما کاری از پیش نمی برد. چه، توازن نیروهای اجتماعی در آن قاره به زیان مطلق این نیروی مقاوم است. تنی چند از اسقفهای تربیت یافته در دیر کلونی - تاسیس شده در 910م - در راس جنبش مقاومت قرار دارند. اما تا مرجعیت مسیحیان یعنی پاپ قیام و اقدام نکند احتمال موفقیت اندک خواهد بود. در 1059م پاپ نیکلای دوم طی فرمانی اعلام می نماید که از این پس اربابان سیاسی - یعنی روسای دولتچه های چند صد گانه اروپا - حق هیچگونه مداخله در تعیین پاپ ندارند و این حق به ائمه جماعت معتبر روم که وجوه اهل علم شمرده می شوند اختصاص دارد. و ائمه جماعت یاد شده هر گاه در روم کسی را صالح برای این مقام ندیدند می توانند از میان اهل علم سایر کشورها یکی را به این مقام بردارند.
صدور این فرمان تاریخ گام بلند و بنیادینی در راه آزاد سازی روحانیون مسیحی از دست نشاندگی هزاران طاغوتچه ای است که هزاران نظام سیاسی ارباب - رعیتی را برقرار کرده قرنهای مدید است که بر جان و مال و سرنوشت توده های مردم سلطه می ورزند. لکن با این اقدام فقط پاپ از دست نشاندگی بدر آمده استقلال پیدا می کند و اعتبار مردمی می یابد. اسقفها و ائمه جماعت در سرتاسر اروپا همچنان زیر سلطه هزاران طاغوتچه ای که وحوش سیاسی قاره اند باقی می مانند. فرمان این پاپ آزادیخواه و پرهیزگار نتیجه سیاسی دیگری هم در بر دارد. و آن، شرکت دادن همه روحانیون مسیحی در سراسر اروپا در این جنبش آزادیبخش است. چه، هر یک از آنان را که به مقام علمی شایسته و به والامرتبه ای از تقوی و صلاح و ایمان برسند صلاحیت انتخاب شدن به مقام پاپ را عطا می کند. پاپ از این پس، در راس روحانیت و جامعه رومی قرار ندارد بلکه ریاست جهانی مسیحیان را در هر جا که باشند عهده دار است.
در نتیجه، چند سال بعد، راهبی به نام هیلد بران که ایتالیایی گمنامی است با خدمات صادقانه ای که می کند مشاور پاپ می شود و در میان جنبش مقاومت مردمی نیز محبوبیت زاید الوصفی پیدا می کند. همین که در 1013م مسند پاپ خالی می شود مردم دیندار و غیور و مجاهد با شور و شعف فراوان فریاد برمی آورند که هیلد بران اسقف! و به این ترتیب، ائمه جماعت در برابر وجهه و اعتبار مردمی او سر تعظیم فرود آورده او را به مقام پاپ برمی نشانند. او گرگوار هفتم لقب می گیرد و دست به انقلابی خونین می زند: جنگ با طاغوتچه های هزار گانه اروپایی، آنها که مردم و اراضی کشاورزی و وسایل تولید را به مالکیت انحصاری خویش در آورده اند و مردم را اشیائی قابل خرید و فروش و بهره برداری می پندارند.
او در این هنگام پنجاه و سه ساله است. ظاهر با ابهتی ندارد اما از ایمانی قوی و عزمی راسخ برخوردار است. رهبری مسیحیان را مقامی شامخ و مقدس می داند و آزادی کرامتشان را می خواهد. فرمان انقلاب آزادیبخش او بدین مضمون است: از امروز هر کس از دست یکی از اربابان سیاسی مصب اسقفی یا کشیشی بگیرد نباید در صف اسقفها و کشیشان راه یابد و طاعتی که نسبت به اسقفها و کشیشان واجب است نباید درباره چنان کسی رعایت شود. این حکم درباره مناصب پایین تر نیز جاری است. هر گاه امپراتور یا سرکرده ایالتی (طاغوتچه) یا مرزبان یا حاکم یا مقام غیر روحانی دیگر، کسی را به رتبه اسقفی یا غیر آن بگمارد محکوم به تکفیر است.
مسیحیان حقیقی با اجرای این حکم، تمامی اسقفها و کشیشان دست نشانده امپراتور سایر طاغوتچه ها را از اعتبار ساقط می کنند. جمعیت دولتچه های طاغوتی - الحادی قاره اروپا در دو جبهه متخاصم جای می گیرند و دو پاره بزرگ می شوند. مبارزه و جنگی میان این دو در می گیرد که مورخان بی ایمان از آن زیر عنوان کشمکش پاپ با امپراتور یاد کرده اند. می نویسند: در آلمان کشمکش از همه جا شدید است. امپراتور، هانری چهارم، که از خانواده فرانکنی و مردی با کبر و نخوت و غیور است به خواسته های پاپ تن در نمی دهد؛ و روحانیون آلمان نیز که غالباً مناصب روحانی را از طریق معامله صاحب شده اند و تأهل اختیار کرده اند به هواخواهی امپراتور برمی خیزند. هانری چهارم به فرمان پاپ وقعی ننهاده سه اسقف در ایتالیا نصب می کند. پاپ در نامه به او، وی را به احترام و رعایت اوامر خود دعوت می نماید و تهدید به تکفیرش می کند.
آنگاه هانری چهارم در ژانویه 1076م از اسقفهایی که بیشترشان از طریق معامله صاحب منصب شده اند و مورد تکفیر پاپ قرار گرفته اند مجمعی در ورمس تشکیل می دهد. آنها انواع معصیت و گناه را به گرگوار هفتم نسبت داده اعلام می نمایند که او شایسته این مقام نیست. امپراتور، به استناد این، به پاپ دستور استعفا از مقامش را می دهد، و خودش را منصوب از جانب خدا می شمارد... پاپ پس از دریافت آن نامه، هانری را تکفیر و از سلطنت خلع می نماید... به این ترتیب، ادعاهای متضاد و متقابل پاپ و امپراتور که منشأ آن رقابت آن دو بر سر اولویت و علو مقام است شدت می گیرد... از آن پس دیگر اختلاف در این نیست که اسقفها را امپراتور باید انتخاب یا پاپ، بلکه نزاع بر سر ریاست فائقه امت مسیحی است. به این معنی که باید معلوم شود عزل پاپ با امپراتور است یا خلع امپراتور به دست پاپ.
چون پس از پنجاه سال کشمکش، یعنی از 1075 تا 1123م ثابت می شود که قوای سیاسی - نظامی این دو جبهه موازنه دارد و یکی قادر به غلبه بر دیگری نیست جانشینان این دو در ورمس قرارداد مصالحه ای امضا می کنند که به موجب آن انتخاب اسقفهای آلمان و ایتالیا حق اهل علم و عامه مردم می شود ولی نصب رسمی آنها در هر قلمرو و منطقه و ناحیه ای موکول به رضایت امپراتور است. سی و پنج سال بعد کشمکش و جنگ دیگری میان این دو مقام در می گیرد و به فرار پاپ الکساندر سوم به فرانسه می انجامد. او در آنجا مردم سراسر ایتالیا را به قیام علیه امپراتور دعوت کرده مردم هم اجابت می کنند و پاپ انقلابی، امپراتور را خلع می نماید. شرح این کشمکش در اینجا نمی گنجد.
در پایان قرن سیزدهم، تجزیه سیاسی سراسر اروپا و بیش از همه ایتالیا و آلمان را فرا می گیرد. در ایتالیای جنوبی، حکام خارجی بر سر تصرف در زد و خورد هستند. در ایتالیای مرکزی و شمالی، دو دولتچه ولف و ویل گیبلین به جان همه افتاده اند بدتر از همه این که اهالی هر شهری چند دسته شده به قصد جان و مال یکدیگر قیام و اقدام می کنند. وضع آلمان از این هم بدتر است. زیرا وحوش سیاسی حاکم بر آن پس از مرگ فردریک دوم خود را مالک الرقاب مردم دولتچه خود دیده پادشاهی بر کل آلمان را به مزایده می گذارند و به هر کس پول بیشتری به آنها بپردازد می سپارند. طاغوتهایی که تاج سلطنت آلمان را در این مزایده ها می برند پست ترین تبهکاران سیاسی اند. مانند امیری از انگلستان یا پادشاهی از کاستیل که با پرداخت مبالغ هنگفت به یکایک طاغوتچه های آلمان به این مقام می رسند و به نام آن اکتفا کرده حتی برای تاجگذاری هم به آن سرزمین قدم نمی گذارند بطوری که آلمان در مدت بیست و سه سال، از 1250 تا 1273م بی پادشاه است، و در این دوره که فترت بزرگ نامیده می شود از حکومت و مملکت آلمان نشان یا اثری در کار نیست. آلمان متلاشی است. نزدیک به چهارصد دولتچه طاغوتی - الحادی در آن برپاست. چنانکه وقایع نگاران فرانسوی برای اشاره به آن به جای ذکر کشور آلمان، کشورهای آلمان می نویسند. در این فروپاشی و گسیختگی سیاسی، نه تنها از نظم و قانون خبری نیست که از حق و عدالت هم اثری یافت نمی شود. کارها یکسره به سود و دلخواه و هوی و هوس دولتمردان طاغوتی و ملحد پیش می رود.

97. تنازع بقای مترفان و مستکبران

نزاع و کشمکش مترفان با دیگران از جمله با مستکبران و با خودشان، و نزاع و کشمکش مستکبران با همه تنوعش رویدادهایی است در جهان انسانی گشوده خودمختار که در جهان طبیعی، نظیری برای آن نتوان یافت. رسم در
میان مورخان و دانشمندان چنان که در میان عوام بر این است که برای اشاره به جنگها و کشمکشهای جهان انسانی و جهان طبیعی یا جانوری از واژه ها و اوصاف واحد و مشترکی استفاده شود. لکن میان این دو تفاوتهای بنیادین وجود دارد.
تاریخ زندگی در جهان طبیعی با رقابت، کشمکش، و جنگ ملازمه دارد. هر نوع و هر فرد برای بدست آوردن لوازم زندگی، همانچه در محیط زیست فراهم است با سایر انواع و افراد گونه اش رقابت و کشمکش می کند. این رقابت و کشمکش گاهی مستقیم و رو در رو است و در مواردی غیر مستقیم و بدون مواجهه. یعنی بدون حمله به آن یا کشتنش و فقط از این طریق که از مواد ضروری برای زیستن، همانچه مشترک است، سهم بیشتر یا فوق العاده ای تصاحب و مصرف کند. از طرف دیگر، جانوران وقتی بر سر خوراک، آب یا جفت با هم می جنگند شکست خورده کناره می گیرد یا با نشان دادن علائمی اظهار اطاعت و آشتی کرده در کنار و حتی در پناه قوی تر به زندگی ادامه می دهد. پیروز کشمکش انگیزه ای برای نابودی رقیب ندارد.
تنها انگیزه ساختاری و موروثی در تمامی موجودات زنده - باستثنای انسان - سائقه های عضوی است که متناوباً برانگیخته و متوالیاً اشباع یا ارضا می شوند. نه آز در آنهاست و نه حقگرایی. علائقی هم که خود در خویشتن ایجاد کنند برای آنها امکان ندارد. نه می توانند علائق دنیاداری را که سیری ناپذیر و غیر متناوب است در خود ایجاد کنند و نه علائق استکباری را که آن نیز سیری ناپذیر و غیر متناوب بوده با تملک و تصاحب محض هم ارضا نمی گردد. فقط پس از تملک، تصاحب چون مورد افساد، آزار، و کشتن و نابود کردن و امحاء قرار گیرد ارضا کننده خواهد بود. به همین سبب، جنگ مستکبران از جنگ مترفان، جنگ جانورسانان، انسانهای راستین یا آزاده، و جهاد مسلحانه مسلمانان بکلی متمایز است. مستکبران تا دشمن را با آزار و شکنجه نکشند یا با تحقیر و ذلیل کردن و بدنام ساختن، ارضا نمی شوند. تنها جانوری که علاوه بر مردان جنگی دشمن، زنان، کودکان، سالخوردگان، و بیماران را قتل عام می کند مستکبر است.
تاریخ بشر موارد بیشمار و غیر قابل گرفتن آماری را از این گونه رویداد شاهد بوده است. در دوره ما، آمریکاییان، اسراییلیان و امثال آنها را می توان به آسانی مورد مطالعه قرار داد. زندان های ابوغریب، و گوانتانامو، صحیفه اعمال این جنایتکاران است.
آنچه جامعه های مدرن خوانده می شود دولتهای اروپای غربی از سال 1500 م به بعد است. اینها دنباله سنت فرهنگی - سیاسی الحادی و طاغوتی بشمار می آیند که شرح آن از نظرتان گذشت. این جامعه ها دقیقاً شصت و پنج سال، از 1494 م تا 1559 م مسلح اند و گرچه مدام نمی جنگند اما گاهی در حال جنگ اند و گاهی برای رفع خستگی به صلح رضایت می دهند بطوری که نیمی از این مدت طولانی را در حال جنگیدن می گذرانند. دوره کوتاه به اصطلاح صلح، زمان تدارک قوا، تهیه ساز و برگ جنگی، یافتن متحد، و فراهم آوردن مقدمات تعرض مسلحانه بعدی است. دوازده جنگ در همین مدت دارند. جنگ افروز متجاوز چه بهانه ای برای آن می آورد؟ پادشاه فرانسه مدعی مالکیت قلمرو دو دولتچه ایتالیایی ناپل و میلان است. می گوید: رنه دان ژو در سال 1480 طی وصیت نامه ای مایملک خودش را به پدرم لویی یازدهم بخشیده و علاوه بر میلان، یعنی پرووانس، مِن، و آن ژو حقوقی را هم که بر تخت و تاج دولتچه ناپل داشته به او داده است.
شارل هشتم، پادشاه فرانسه، می داند که پدرش آدم عاقلی است و می فهمد که این مایملک بیش از هشتصد کیلومتر از قلمرو او فاصله دارد و قابل تصرف هم نیست. ولی دو پایش را در یک کفش کرده به آنجا لشکر می کشد. او حتی طمع به فتح قسطنطنیه، و کشورهای اسلامی، از جمله فلسطین بسته است و علناً می گوید می خواهد امپراتوری بی نظیری تشکیل دهد. برای تصرف نظامی دولتچه میلان ادعا می کند که پدربزرگش چون با دختر اولین دوک میلان ازدواج کرده آن سرزمین و مردمش با اموالشان ارثیه او به حساب می آید. بی شرمی مترفان و مستکبران اروپای آن روز تا به این پایه است.
در همین ایام، و به موازات طمع بستن مستکبر فرانسوی، پادشاه سیسیل یعنی فردینان کاتولیک هم چشم طمع به قلمرو و مردم ناپل می دوزد. قضیه به این دو ختم نمی شود. سران دولتچه های ایتالیا از پاپ گرفته تا ونیز و فلورانس و دیگران وارد دسته بندی های ناپایدار و جنگ با یکدیگر می شوند. بطوری که مورخان، جنگهای شصت و پنج ساله را که به نام جنگهای ایتالیا موسوم است جنگهایی در هم و پیچیده می خوانند.
در همین سالها لوتر(39) در آلمان و کالون در فرانسه اختلاف تازه ای در میان مسیحیان می افکنند و آتش جنگهای داخلی در این دو سرزمین افروخته تر می شود. دوک نشین پروس، دولت سوئد و غیر آن بوجود می آیند. نتیجه کار لوتر، غنی تر شدن غاصبانه و تجاوزکارانه طاغوتچه های وحشی آلمان است و گستاخ تر شدن آنها در ستمگری بر مردم مستضعف، و شکنجه و آزار آنان به بهانه اختلاف عقیده و مذهب. فردریک، پادشاه پروس صادقانه می نویسد: اگر علل پیشرفت این حرکت را بطور ساده و خلاصه بیان کنند روشن خواهد شد که باعث آن در سرزمین آلمان نفع طلبی بوده است.
لوتر پیش از آن که به مخالفت با پاپ برخیزد با طاغوتچه های بسیاری که در رأس دولتچه های آلمان هستند همدست می شود. چنان که آن را پس از قیامش علیه پاپ ظاهر می سازد. طی رساله ای آنها را با بی شرمی نجیب زادگان و اشراف ملت آلمان خطاب کرده می نویسد: باید اموال و املاک موقوفه کلیسا را گرفت و صرف کارهای سیاسی کرد. این دعوت به تاراج و یغما را در سال 1522م فقیرترین طاغوتچه ها یعنی شوالیه هایی که دشمنی های دیرینه در دل دارند اجابت می کنند و چنانکه یکی از سردسته های آنها می گوید: شوالیه ها مذهب جدید را وسیله کینه ورزی و کسب اراضی کردند و نخست به اراضی و املاک اسقف اعظم ترو حمله بردند. اما شوالیه های درجه اول، آنها را در هم شکستند.(1523م)
در 1525م دهقانان مستضعف و محروم علیه طاغوتچه ها و کشیشان، هر دو، می شورند و آرمان حکومت اسلامی را که حکومت عدالت، برابری، و آزادی باشد در دل می پرورند. حکومت مسیح که در آن نه پادشاه هست و نه کشیش؛ و آدم بیدین را از دم شمشیر می گذرانند؛ و املاک و اموال، عمومی و مشترک است. لوتر که همدست طاغوتچه های وحشی و به قول خودش اشراف است این مستضعفان انقلابی و آشنا با تعالیم عیسی (علیه السلام) را سگان هار می خواند و هوادارانش را به جنگ با آنان تحریک کرده می گوید: اگر مستکبران، زشتکار و بیدادگر هم باشند مستضعفان نباید در برابرشان مقاومت و عصیان کنند. به تحریک وی، در ایالت آلزاس هیجده هزار و در سوآب ده هزار دهقان را خفه می کنند. اما لوتر اجازه می دهد تا طاغوتچه های زورمند و مستکبر ساکس، براند بورگ، و پالاتینا اراضی و املاک کلیسا را که در قلمرو آنهاست تصاحب و غصب کنند. معروف ترین منطقه ای که از طریق غصب موقوفات به دست این تبهکاران می افتد در خارج آلمان است. آلبردو براندبورگ رئیس فرقه توتونیک این متصرفات را به نفع خودش تبدیل به دوکنشین موروثی پروس می کند. و به این ترتیب هسته مملکت پروس پایه ریزی می شود.
لوتر اندک زمانی پس از آغاز حرکتش به طاغوتچه های وحشی اجازه رسمی می دهد که مردم مستضعف را به زور و اجبار هم که شده به طریق او در آورند. مثلا کاتولیکها را به زور پای در مجالس رسمی دعاگویی به شاه و طاغوت حاضر آورند و به تدریج آنان را به شاه همعقیده و مطیع گردانند. حکم لوتر از مبانی حقوق دولت آلمان می شود. شاه در کشور طاغوتی پروتستان مقام اسقف اعظم و پاپ را هم داراست. این تحرکات ضد انسانی و ضد مردمی، آلمان را به صحنه شدیدترین برخوردهای اقلیمی بدل می سازد و جنگ خانگی و داخلی در آن را تشدید می کند.
چون غارت موقوفات و بی بند و باری مذهبی، با هوی و هوس و علائق پست سازگاری دارد دین تراشی لوتر بتدریج جنبه قاره ای و برون قاره ای پیدا می کند. به سرعت از مرزهای آلمان خارج شده در کشورهای اسکاندیناوی یعنی دانمارک، سوئد، و نروژ اشاعه می یابد. پادشاه وحشی دانمارک، مردم سوئد و نروژ را به اسارت خود در آورده کشورشان را تصرف می نماید و چنان کشتاری از آنان می کند که او را نرون شمال می خوانند.
فرانسه هم در 1563م و در پایان نزاع طولانی با سلطنت اتریش گرفته سلسله ای از جنگ داخلی می شود که از سایر جنگهای آن خونین تر و هولناک تر است. این جنگ داخلی که تا 1593م طول کشیده جنگ سی ساله فرانسه خوانده می شود نیم قرن بر جنگ معروف سی ساله آلمان مقدم است. و علت اصلی آن علائق استکباری و علائق دنیاداری است که اولی به مستکبران و دومی به مترفان تعلق و اختصاص دارد. آلبر ماله، و ژول ایزاک ذیل مختصات جنگهای مذهبی می نویسند: درنده خویی که در جنگهای مذهبی بویژه در نخستین جنگها ظاهر شد هول انگیز بود. تنها شور فرقه گرایی این درنده خویی را باعث نگشت، بلکه طبع مردم قرن شانزدهم به کشتار میل داشت و اعقاب ایشان یعنی کسانی که در قرن هفدهم زندگی می کردند نیز خونخوار بودند و مثل راهزنان حرفه ای و ولگردان امروزی (مدرن) که در بیرون شهرهای بزرگ به کمین خلق نشسته اند مردم کشی را کاری سهل و آسان می شمردند. در سال 1595م که اسپانیایی ها بدون جنگ و جدال دولان را تصرف کردند بیش از چهار هزار نفر را خفه کردند. یکی از فرماندهان آنها گفته است: ما چاره ای نداشتیم. اگر عده شان کم می بود طبعاً کمتر کشته می شدند.! پروتستانها و کاتولیکها هر دو بیرحم بودند. بارون دزادره، یکی از رؤسای پروتستانها، در ایالت دوفینه کاری کرد که همه مردم را به وحشت انداخت، چنانکه کولین یی او را حیوان خشمناک خوانده است. دزادره وقتی ایالت مون بری زون را گرفت سربازان پادگان آنجا را مجبور کرد تا خود را از بالای برجی روی سر نیزه های لشکریانش بیندازند. در 1569م کولین یی با خونسردی تمام فرمان داد که در یکی از تالارهای کاخ شاپل فوشه واقع در پری گور دویست و شصت دهقان کاتولیک را خفه کنند. در شهر نیم در سال 1567 در حیاط کلیسایی هشتاد کاتولیک را با شمشیر کشتند. کشتگان و نیمه جان ها را در چاهی افکندند و سر چاه را گل گرفتند. خشم و غضب پیروان کالون بیشتر دامنگیر کشیشان (کاتولیک) بود و ایشان را سخت شکنجه و آزاد می کردند.
پروتستانها به عمارتها و بناها نیز آسیب بسیار می رساندند. کلیساها را غارت می کردند، به مقبره ها توهین می کردند، و صلیب ها و مجسمه ها را می شکستند. اغلب خرابه هایی که هنوز در کلیساهای بزرگ فرانسه دیده می شود و آنها را به دوره انقلاب نسبت داده اند یادگار جنگهای فرقه ای است. و این قبیل رفتارهای وحشیانه بود که کاتولیک ها را بیشتر از آدمکشی ها به خشم آورد.
بیرحمی کاتولیک ها از درنده خویی پروتستان ها کمتر نبود. مون لوک که یکی از دلاوران جنگهای فرقه ای است در گوین شبیه ستمگری و جنایات بارون دزادره را انجام داد. همیشه با یک جلاد راه می رفت و می گفت: مردم از روی نعشهایی که به درختان آویخته است می فهمند که من از اینجا عبور کرده ام. روزی از پروتستان ها چندان در چاهی انداخت که چاه پر شد.(40)
این، گوشه ای از ماجرای وحشیگری و درنده خویی مستکبران است. دنباله آن از کشتار وحشتناک و گسترده سن بارتلمی مشهود آغاز شده به جنگهای مرگبار می کشد بی آن که پایانی داشته باشد.
سرزمین آلمان از سال 1618 تا 1648م میدان جنگ درازمدتی می شود که آن را جنگ سی ساله نامیده اند. علت اصلی آن، علائق پست دنیاداری شاهزاده ای اتریشی است که هوس می کند امپراتوری آلمان را به سلطنتی موروثی و دارای یک پایتخت مبدل سازد. این جنگ با نزاع داخلی خانواده سلطنتی اتریش آغاز و به جنگ دولتهای آلمان مبدل و به جنگ عمومی اروپا ختم می شود. دهها دولت و دولتچه طاغوتی به جان هم می افتند و مردم مستضعف بیش از همه صدمه دیده لگدمال می گردند. مورخان می نویسند: تصور اوضاع نقاطی که میدان جنگ بود آسان است. دهقانان به جنگها می گریختند. و چون دیگر برای شخم زدن زمین چارپایی نداشتند خود را چهار نفر چهار نفر به خیش می بستند. در بسیاری جاها چهار نفر هم یافت نمی شدند. در ساحلهای رود رن یعنی جایی که پیشتر، غنی ترین سرزمین آلمان بود دهکده های ششصد نفره در پایان جنگ بیست نفر ساکن بیشتر نداشت و گرگها به شهرها هم می آمدند. خلاصه، آلمان مثل فرانسه در آخر جنگهای صد ساله شده بود. قحطی و گرانی نیز چندین بار و مخصوصاً در سال 1635م بر مصیبت ها افزوده گشت و سببش آن بود که سربازان هنگام عقب نشینی برای محو نمودن وسایل زندگی دشمن مملکت را ویران می ساختند، درختان میوه دار را قطع می کردند، تاکستان را می سوزاندند و گندم نارسیده را درو می کردند. فی الجمله، قریب یک قرن لازم بود تا آلمان بتواند از زیر بار بلاهای وحشت زای جنگ سی ساله بیرون آید.(41)
معاهدات وستفالی به این جنگ طولانی و ویرانگر پایان می دهد. اما شگفت انگیز آن که بدترین و فاسدترین سنتهای فرهنگی - سیاسی را که سنت فرهنگی - سیاسی الحادی و طاغوتی باشد تثبیت و تأیید می نماید. مذاکرات منتهی به آن چهار سال تمام طول کشیده و عجله ای در کار نبوده تا احتمال برود اشتباهی قابل جبران و رفع روی داده باشد.
به موجب آنها دولتچه های متعدد قبیلگی با مزدوران مسلح و استبدادش با طاغوتچه تبهکار و وحشی بر رأسش باقی و محترم و رسمی می مانند. اگر هر چندین دولتچه - طاغوتچه میل داشتند یکی را به عنوان امپراتور انتخاب و نصب کرده کار هماهنگی لشکرکشی های خارجی را به او وامی گذارند. اختیارات این امپراتور حتی نسبت به پیش از جنگ سی ساله کاسته می شود. طاغوتچه های وحشی و درنده خو استقلالی کامل یکدیگر را در قلمرو و نسبت به رعیت بی پناه و مستضعف خود به رسمیت می شناسند. به یکدیگر حق می دهند با هر کس بخواهند بشرط آن که به ضرر امپراتور و علیه او نباشد عقد اتحاد ببندند. شورای عمومی طاغوتچه ها و نه امپراتور است که حق دارد در باب صلح و جنگ، مالیات، لشکریان با تمام قدرت و اختیار تام تصمیم بگیرد و اجرا کند. خلاصه برای امپراتور جز یک اسم بی معنی چیزی باقی نمی ماند.
یک دولتچه طاغوتی جدید تأسیس می شود تا پسر فردریک پنجم در راس آن باشد. به موجب این معاهدات، طاغوتچه ها مجددا این حق را پیدا می کنند که مذهب خود را بر رعیت تحمیل کنند. فقط این اجازه به مردم مستضعف داده می شود که اگر نخواستند اجباراً مذهب طاغوتچه ها را بپذیرند و قصد مهاجرت به سوی هم مذهبان خود را داشتند اموال منقولشان را با خود ببرند و کسی آنها را غارت نکند!
تنی چند از طاغوتچه ها که در کشتار مسیحیانی که دشمن خود می شمرده اند گستاخی بیش از حد وحوش داشته اند امتیازات تازه ای کسب می کنند تا جایزه ای داشته باشند. طاغوتچه باویر جایزه اش ایالت بزرگ پالاتی نای علیاست. جایزه طاغوتچه براند بورگ ایالت پومرانی شرقی، ماگد بورگ واقع در کنار الب، و چندین اسقف نشین کنار رود وزر.
دولتهای امضا کننده این معاهدات مانند فرانسه و سوئد با امضای آن متصرفاتی در سرزمین آلمان بدست می آورند و نیز حق مداخله در امور داخلی آن سرزمین را. همچنین قوای دولتهای بزرگ قاره را متوازن ساخته دولت آلمان را چندان تضعیف می کنند که تقریباً تا دو قرن دیگر نمی تواند به وحدت نسبی و قدرت کافی نائل آید. دولت فرانسه و دولت سوئد از آن منافع بسیار می برند.
اکنون ببینیم جامعه مدرن فرانسوی در قرن هفدهم که پیروز جنگ سی ساله هم هست چگونه است؟ وضعیتی که تا انقلاب 1789 دوام می یابد.
پاسخ مورخان شهیر فرانسوی چنین است: جامعه فرانسوی در قرون جدید بی شباهت به جامعه قرون وسطی نیست. در قرن هفدهم نیز اساس آن بر مساوات و برابری قرار ندارد. مردم به سه طبقه تقسیم می شوند: کشیشان، اشراف (طاغوتچه هایی که ارباب زمین و رعیت اند)، و غیر اشراف. خلاصه، طبقات سه گانه ملت، کشیشان، اشراف، و طبقه سوم اند. طبقه صاحب امتیازات، و طبقه بی امتیاز هم وجود دارد. باز مالیات صاحبان امتیازات بسیار سبک است ولکن دیگران باید همه نوع مالیات بپردازند و از عهده رفع احتیاجات دولت و جامعه برآیند... غلامی و بردگی جز در بعضی از متصرفات (دولتچه های) کشیشان در جایی دیگر وجود ندارد... مالیات بزرگان و کارگر و دهقان افزایش می یابد و علی الخصوص روستایی که قاطر بارکش دولت و جامعه است در زیر این بار گران (مالیات و کار اجباری) مانده است... مطابق آمارگیری ووبان شماره اعضای طبقات سه گانه در پایان قرن هفدهم بدین قرار است: مجموع سه طبقه، نوزده میلیون نفر طبقه ممتازه پانصد هزار نفر. طبقه سوم هیجده میلیون و پانصد هزار نفر، که هفده میلیون نفر آن کارگر و دهقان اند.(42)
در نیمه دوم قرن شانزدهم، اخلاق، وحشیانه و سالم است. این سادگی و خشونت و وحشیگری در سراسر ایام سلطنت هانری چهارم و قسمت بیشتر پادشاهی لویی سیزدهم بر جا می ماند. در عهد هانری چهارم چنان که به آسیایی وارد شوند به کاخ سلطنتی لوور وارد می شوند. روزی سفیر اسپانیا به اطاق کار شاه می رود و می بیند اعلیحضرت دستها و پاها را مثل چارپا روی زمین گذاشته تا پسر بچه اش سوارش شود. ماری دو مدیسی - ملکه - اجازه می دهد درباریان نقل بادام روی سرش بریدند. روزی لویی سیزدهم آخرین جرعه شرابش را داخل دهانش برده برای شوخی روی سینه خانمی فوت می کند و می پاشد. این رفتار برای شناساندن خشونت اخلاق آن عصر و زمان بهترین گواه است.
روح وحشیگری در دوئل جلوه گر می شود. و آن جنگی واقعی و حقیقی است که با کوچکترین بهانه ای روی می دهد. در این جنگ تن به تن هر گونه تزویر و حیله ای بکار می رود، و حیله های خلاف قانون هم مجاز شمرده می شود. چنانکه در کشتن دشمنی که به زمین افتاده و بی سلاح مانده نیز تأمل و تردیدی روا نمی دارند. در نه سال سلطنت هانری چهارم چهار هزار نفر ژان تی یوم در دوئل کشته می شوند. مثلا سینوری جوان را نام می برند که تا سی سالگی هفتاد و دو نفر را شخصاً کشته است.(43)
از قرن شانزدهم تا امروز (قرن بیستم) قسمتهای اصلی لباس مردانه تقریباً تغییری نمی کند... شکل و طرز لباسی را که اشراف و درباریان انتخاب می کنند بورژواها نیز پیروی می نمایند و میان لباس نجیب زاده و بورژوا جز در قیمت پارچه و تزیینات و تجملات تفاوتی نیست. زینت لباس زن از لباس مرد کمتر نیست. و هوی و هوس نیز در آن تغییرها پدید می آورد... مرد و زنی چنین خوش لباس و خوش پوش عطر بسیار به خود می زنند و بکار می برند، زیرا بواسطه ناپاکی و چرک بودن بدن تقریبا استعمال آن لازم است. در قرون وسطی و تا اواسط قرن شانزدهم مردم، همه، هفته ای یکبار حمام می روند. و با آن که پاریس در سال 1292م یعنی زمان پادشاهی فیلیپ زیبا بیست و شش حمام دارد در عهد لویی چهاردهم با این که جمعیت آن سه برابر شده است دو حمام بیشتر ندارد. قانون آداب و رسوم فرانسه در آن عصر این است: ممکن است برای پاک شدن بدن گاهی نزد حمامی رفت، و هر روز زحمت دست شستن با صابون را تحمل کرد. همچنین باید بیشتر اوقات صورت خود را شستشو داد. لویی چهاردهم تقریباً طبق همین دستور عمل می کند و در همه عمر فقط یک دفعه به حمام می رود آن هم در سال 1668م. خلاصه، این که می گویند قرن هفدهم از آب سرد وحشت داشت مبالغه نیست.(44)
جامعه انگلیس هم وضع بهتری ندارد. دو قوم آنگل و ساکسون که در قرن شانزدهم به تعرض در اروپا دست می زند در بخش اعظم قرن هفدهم گرفتار بلایای داخلی است. یعنی تنازع مترفان و مستکبران با مستضعفان و با یکدیگر که به شکل منازعات بی پایان سیاسی - مذهبی یا فرقه ای ظاهر می گردد. چه، از یک سو پادشاهان مفسد فی الارض می خواهند بر قدرت خیوش بیافزایند و سلطنت استبدادی و مطلقه را حفظ یا ایجاد کنند و از دیگر سو مستضعفان می خواهند آزادی و عزت به دست آورند و می کوشند تا از سلطه پادشاهان بکاهند.
زد و خورد شاه و مردم در عهد پادشاهی ژاک اول، 1625 - 1603، و دوره شارل اول، 1695 - 1635م، جنگ داخلی را در پی دارد و به انقلاب سال 1648 می انجامد. شاه اخیر به هلاکت رسیده سلطنت منقرض گشته حکومتی باصطلاح جمهوری مصدر کار می شود که پس از اندک زمانی جایش را به دیکتاتوری نظامی کرامول، 1658 - 1653م، می سپارد. دو سال بعد و به محض مردم کرامول سلاطین مستبد و وحشی جای آن را می گیرند. در نتیجه، مردم دوباره قیام کرده انقلاب 1688م را بپا می کنند و استوارت ها - شاهان تبهکار - را از کشور بیرون می ریزند، و شاهی مشروط و متعهد به رعایت اعلامیه حقوق را روی کار می آورند. لکن در این نظام سیاسی همچنان مجمعی از طاغوتچه ها قدرت اصلی را در دست دارد که آن را مجلس لردها می نامند. اینها همان سینورها و کشیشهای گردن کلفت اند که تعالیم عیسی (علیه السلام) را بر زبان خویش مالیده اند بی آن که اراده اسلام و حیات طیبه کرده یا آنها را در وجود خود و زندگانی بکار بسته باشند. پایین تر از این مجمع، مجمع دیگری از طاغوتچه ها دست اندر کار است مرکب از نمایندگان کنت نشین ها و صاحبان املاک و اراضی شهرها. شاه که طاغوت باشد در دو امر مهم تابع این دو گله طاغوتچه است. یکی قانونگزاری، و دیگری وضع مالیات. این دو دسته از طاغوتچه ها حتی حق دارند به شاه که ظاهرا در راس است اخطار و اعتراض کنند و او را دستور دهند که چه کاری انجام دهد. همچنین قادرند در خصوص انتخاب کارگزاران دولت و طریقه اداره مملکت و حتی سیاست خارجی نظریات خود را به او خاطرنشان سازند.
در کنار این وضع سیاسی منحط، آشفته ترین وضع مذهبی و فرهنگی اروپا خاص جامعه آنگل و ساکسون است. زیرا در قرن شانزدهم چند افساد فرهنگی در آن خطه روی می دهد. یکی کار هانری هشتم (1547 - 1509م) مستکبر درنده خو و مفسد فی الارض مشهور است. از نخستین روزی که به تخت سلطنت می نشیند سیاست دگر تباهگری را پیشه می سازد. به گفته مورخی انگلیسی برای سلطنت استبدادی هیچ مانعی نیست مگر روحانیون مسیحی که ثروت بسیار (موقوفات کلیسا) و انجمن های مخصوص و دادگاهها و دژهای نظامی مستقل دارند. پس هانری هشتم بر آن می شود که روحانیون مسیحی را در سلک مستخدمهای دولت در آورد تا فرمانبردار و مطیع اراده شاه باشند و تصمیم های او را قانون و دستور کار خویش بدانند و آنها را بکار بندند. خلاصه، این شاه می خواهد روحانیون مسیحی را نوکر خود گرداند و خودش پاپ کشور آنگل و ساکسون باشد.
هانری هشتم تصمیم می گیرد همسرش - کاترین داراگون - را پس از هیجده سال زناشویی طلاق بدهد و آن بولین یکی از دخترانی را که ندیمه ملکه اند به زنی بگیرد. ناچار از پاپ اجازه می خواهد و پاپ اجازه چنین کاری را که حرام می داند نمی دهد. شاه اصرار می ورزد، ولی به نتیجه نمی رسد. بالاخره بطلان ازدواجش با کاترین را اعلام نموده او را ترک می گوید و آن بولین را به عقد خود در آورده به مجمع سیاسی انگلیس دستور می دهد تصویب کنند که شاه یگانه رئیس عالیمقام مذهب انگلیسی در روی زمین است و حق تحقیق، رسیدگی، نقض، تصحیح، رد و اصلاح خطاها و تجاوزها و بی نظمی ها و عقیده ها کفرآمیز، و فی الجمله آنچه که باید یا امکان دارد بر حسب اختیارات روحانی و دینی حل و فصل شود و سرانجام یابد به او داده می شود.
هنوز دو سال بر این ماجرا و ازدواج جدید نگذشته فرمان می دهد سر آن بولین را از تنش جدا کنند. و چهار بار دیگر هم عروسی می کند. از این چهار زن تازه، یکی بعد از زاییدن ادوارد ششم می میرد، دومی را طلاق می دهد چون زشت است، سومی را به دار می آویزد، و چهارمی را چیزی نمانده به دار بزند که خودش در 1547م می میرد. او که خود را مرجع تقلید مسیحیان کاتولیک می شمارد رساله ای در رد لوتر می نویسد. سپس در 1539م اصول ششگانه ای(45) را به عنوان اصول اعتقادی رسمی و مشروع کاتولیکی اعلام می دارد و دستور می دهد مردم مستضعف را مجبور به قبول آنها کنند و هر کس را که همکیش شاه نباشد اعدام کنند.
این اصول نه مقبول کاتولیکهاست و نه مطلوب پروتستانها. پس هانری هشتم کاتولیکها را به اسم خائن بدار می آویزد و پروتستانها را به نام مرتد در آتش می سوزاند. مورخان و شاهدان شمار محکومان هر دو کیفر را پنجاه هزار ذکر می کنند. دادگاهی هم به نام دادگاه افزایش درآمدهای سلطنتی تاسیس می کند برای توقیف اموال کلیسا و ضبط آن به سود وی. پس از مرگش سه فرزندش پیاپی بر تخت می نشینند و هر یک سیاست خاص خود را پیش می گیرند. اولی که رفیق پیروان کالون است اصول ششگانه را نقض کرده تصمیم می گیرد مردم را به زور به طریقه کالون در آورد. به همین لحاظ، دوره او را که ادوارد ششم نام دارد دوره بیدادگری و سلطه گری پروتستانها قلمداد می کنند. فرزند دومش که دختر است و ماری تودور نام دارد چون جد مادرش پادشاه اسپانیاست و کاتولیک مذهب، تصمیم می گیرد مردم را به زور هم که شده به مذهب کاتولیک برگرداند. و از هیچ جنایتی در این راه ابلهانه خودداری نمی نماید. به همین دلیل مردم به او لقب ماری خونریز می دهند. سومی الیزابت، 1603 - 1558م، است دختر آن بولین؛ بدترین زنان و بزرگترین مردان وصفی است که مورخان برایش می آورند. او مشهورترین مستکبر سیاسی تاریخ انگلستان بشمار می آید. درباره مسیحیت، هیچ نظری یا نظر ثابت و معینی ندارد؛ یا کسی نتوانسته بفهمد چه نظر دارد. حیله گر، پنهانکار، چندرو، و از نظر سیاسی کارکشته است. ابتدا برای جلوگیری از پیش آمد شورش، و اختلاف سیاسی شدید با دولتهای همجوار و تیرگی روابط، با تمام فرقه های مذهبی رفتاری احتیاطآمیز توأم با مدارا پیش می گیرد. چهار سال بعد، مجمع دولتی را وامی دارد تا قانونی سی و نه ماده ای را که مبنای مذهب انگلیس می شود تصویب کند. مذهب ساختگی این مستکبره و مکاره معجونی است از تشریفات و آداب بی معنای مذهب کاتولیک، و اصول ساخته کالون. و اعمال صالحه در آن، جز دو کار نیست: یکی غسل تعمید، و دیگری خوردن نان و شراب معروف.
الیزابت بدون این که لقب رئیس عالیمقام مذهب را به خود بچسباند و موجبات تحریک دیگران را علیه خود فراهم آورد عملاً سلطه بر کلیساهای کشورش را اعمال می نماید و با شکنجه و آزار، کاتولیکها و نیز پیروان حقیقی کالون را مجبور می کند به زبان اقرار کنند که مذهب رسمی انگلستان را قبول دارند.
او در حالی که این رفتار را با پیروان کالون در انگلستان دارد در اروپا سیاست دیگری در پیش می گیرد. به این شرح که در اولین جنگ فرقه ای که در پی قتل عام واسی در می گیرد به پرنس دوکنده و دریادار کولین یی که از رهبران پیروان کالون هستند کمک مالی و کمک نظامی با ارسال نیرو می کند تا در ازای آن بندر هاور را که فرانسوای اول ساخته است به او بدهند. علائق پست استکبار و دنیاداری او از همین سیاستش چنان که از سایر سیاستها و رفتارهایش بخوبی نمایان است.
پرنس دوکنده کیست که از او کمک می طلبد؟ نسب او با فاصله سه قرن به لویی نهم می رسد که منحطترین چاپلوسان عصرش از جمله رفیق همراه و هم پیاله اش ژوان ویل به او لقب مقدس می دهند: سن لویی! پادشاهی است که هیچیک از اندیشه ها، باورها، عواطف، داوریها، و سیاستهایش با زندگانی عیسی (علیه السلام) و موسی کلیم شباهت ندارد. اما چاپلوسان و حاشیه نشینان دنیادار و سلطه گرش این فضائل را برایش ذکر می کنند: نیمه های شب برخاسته به ورد سحری می پرداخت. به یاد آلام عیسی همیشه لباس زمخت می پوشید و روز جمعه (روز به صلیب آویخته شدن) زنجیر می زد. هر چه مربوط به مصیبت عیسی بود از امپراتور قسطنطنیه خریده موزه سنت شاپل را بنا کرده همه آن آثار و نشانه ها را در آن جای دارد.
موجودی با چنین رقت حال و دلسوزی و اشک ریزی و سینه زنی و زنجیر زنی برای آن پیامبر عظیم الشأن در سال 1253م به این امید که بر ضد مسلمانان که از غرب در اسپانیا و پرتغال امروزی، و در شرق اروپا و جنوبش نیز مستقر شده اند اتحاد سیاسی و نظامی با مغولها برقرار کند چندین بار سفیرانی را به قره قوروم می فرستد. این شهر که در دامنه کوههای جنوبی دریاچه بایکال واقع است در آن ایام پایتخت خان مغول است.
پرنس دوکنده و برادرش آنتوان دوبوربن - که از طریق ازدواج با ژان دالبر پادشاه ناوار می شود به فرقه کالون می پیوندند. و این پیش از مرگ هانری دوم (1560م) است. آنچه این دو شاهزاده را به این کار وامی دارند علائق پست دنیاداری است که هیچگاه سیری نمی پذیرد. این دو، تنها نیستند. در همین زمان یعنی در دهه پنجاه قرن شانزدهم، جمع کثیری از طاغوتچه ها مخصوصاً در جنوب و غرب فرانسه به این فرقه پیوسته و به اصطلاح آن روز هوگنو می شوند. زیرا، در سال 155م که گروههای متفرقی که هوادار کالون اند مجمعی عمومی تشکیل می دهند فقط هفتاد و دو کلیسا دارند لکن پس از الحاق طاغوتچه های مالک و زورمند دو سال پس از آن شماره کلیساهای هوگنوها از مرز دو هزار هم می گذرد. در همین ایام است که حتی کولین یی فرمانده نیروی دریایی که برادرزاده دوک دومون مورانسی است و عالی مقام ترین بارون یعنی ارباب صاحب رعیت و اراضی وسیعی است به این فرقه ملحق می شود.
با پیوستن بارونها، دوک ها یعنی تبهکارترین ارباب های زمین و رعیت مستضعف به این فرقه، این دسته بندی فرهنگی - سیاسی ماهیت دیگری پیدا می کند. پیش از آن، پیروان کالون فقط پیشه وران، مغازه داران، دستفروشهای سر گذر، و عمله ها هستند. اینک طاغوتچه های بسیاری که هر یک دارای ثروت بیحساب بغارت برده و نیروی مسلح و برج و بارو و پادگان هستند آن جماعت را زیر پرچمشان گرد آورده در راه کسب قدرت خود و به زیان دولت مرکزی بکار می برند. جنگهای فرقه ای بدینسان بالا می گیرد و فرانسه را به خاک و خون می کشد. این طاغوتچه ها که بی ایمان و بی شرف اند از وطن فروشی هم باکی ندارند. چنان که با الیزابت، طاغوت انگلستان، قرار می گذارند در قبال کمکهای مالی و نظامی آن، بندر فرانسوی هاور را که پادشاه اسبق فرانسه بنا کرده است به او بدهند. فرانسوای اول، بانی این بندر، مردی هنرپرور و دوستدار فضل و صنعت و ادب است که از دانشمندان حمایت کرده کلژ دوفرانس را تأسیس می کند. در این دانشگاه، نخست زبانهای لاتین، عبری، و ریاضیات و سپس جغرافیا و پزشکی هم تدریس می شود. موزه لوور، و بناهای باشکوه شان بور، آم بواز، و فونتن بلو را آغاز می کند. از نقاشان ایتالیایی مانند رافائل، لئونارد داوینچی، تابلوهای گرانبها و هنرمندانه را می خرد و سفارش تابلوهای دیگر به آنان می دهد و ایشان را به فرانسه دعوت می کند. همچنین هنرمندان و صنعتگرانی مانند پری ماتیس، و بن ونوتو سلینی را که به پایه بلند رافائل و لئونارد داوینچی نمی رسند به کشور خود می آورد.
طاغوتچه های فرانسه، از جمله پرنس دوکنده که در نخستین جنگ داخلی برای افزودن بر قدرت و دایره متصرفات خود با بیگانگان متحد می شوند در جنگهای بعدی هم همین خیانت را تکرار می کنند به استثنای شاهزاده دوکنده که در اولین جنگ - جنگ ژارناک - شکست خورده دستگیر و اعدام می شود.
الیزابت، تنها بدعتی را که خود ساخته و ابلهانه است مذهب رسمی انگلستان می شمارد و هر گونه عقیده و مذهب دیگر را غیر قانونی و مستوجب کیفر می گرداند. کاتولیکها، پوری تن ها، و مسیحیان مستقل و پیرو اناجیل و کتب مقدسه را سرکش و مخالف سلطنت می شناسد. و به حکم او همه مردم مسیحی را شکنجه و آزار می کنند. مثلا کاتولیکهایی را که مطابق مراسم مذهبی خود به عبادت مشغول می شوند پانصد فرانک آن روز - معادل چند هزار فرانک امروز - جریمه می کنند و حتی به مصادره دوسوم داراییشان حکم می دهند.
این ستمها و جنایات و بدعتهای احمقانه، خشم مسیحیان و انسانهای آزاده و ذلت ناپذیر را برانگیخته همه را به مقاومت در برابر سلطه مستکبران و دنیاداران می کشاند. در این وقت، در انگلستان، سلسله پادشاهان استوار مصدر کار است که جز دو علاقه پست ندارند: اول، تضعیف دو مجمعی که یکی از لردها و دیگری از طاغوتچه های مالک مطلق اراضی و مردم مستضعف، تشکیل شده است تا بتوانند با فراغت خاطر مالیات وضع کرده و اخذ نمایند و در سیاست خارجی و لشکرکشی و جنگ و صلح خودکامه باشند. دوم، این که تشکیلات گسترده کهانت را که نام مذهب انگلیسی به آن داده اند به رسم مشرکان قدیم و جدید وسیله ای سازند برای تبدیل انسانها به رمه ای گوسفند و خوک یا انباری کالای بی زبان و بی مقاومت.
بر اثر اجرای این دو سیاست دگر تباهگرانه، انسانهای راستین و مردم مسیحی واقعی و پرهیزگار راه و رسم مقاومت پیش گرفته به جنبش برمی خیزند و انقلابهایی برپا می شود.
با مرگ الیزابت در 1603م و به سلطنت رسیدن پسر عمویش ژاک اولی، که سی و هفت ساله است این دو سیاست به اجرا در می آید. او مردی خشن، فاسق و فاجر است. شرابخوار است. پایی کج و چشمی چپ دارد. وقتی حرف می زند دهانش کف می کند. چندان بزدل است که با دیدن شمشیر آخته لرزه بر اندامش می افتد و این ترسویی را صلح طلبی می خواند... سلطنت را عطیه خداوندی خوانده آن را مطلقه و بدون قید و شرط می داند و در اثبات این مطلب، کتابی تالیف می نماید.(46) در اولین سال سلطنت، برای تحمیل شاه پرستی بر مردم آزاده و مسیحیان حقیقی، شش هزار نفر را محاکمه و محکوم می کند. جمعی از نهضت مقاومت ملی تصمیم به اعدام او و سایر طاغوتچه های سلطه گری می گیرند که به نام ارباب، خود را مالک مردم و اراضی کشاورزی و تعیین کننده سرنوشت ملّت در صحنه بین المللی می دانند. مناسب ترین مکان و زمان برای اعدام دسته جمعی آنها و دفع شر مستکبران و مترفان، پارلمان و روز افتتاح جلسه آن توسط شاه است. به این منظور چندین پیت باروت را زیر تالار پارلمان جاسازی می کنند تا شاه، خانواده سلطنتی، لردها، و اربابان زمین و مردم را یکباره از میان بردارند و خود و نسلهای آینده را آزاد و سربلند گردانند. اما شب آن روز، قضیه کشف و خنثی می شود. این واقعه را توطئه باروت، می خوانند. چون معلوم می شود کار انسانهای آزادیخواه و باایمان است یا بستگان هزاران مسیحی پرهیزگاری که به فرمان شاه و رضایت اربابان زمین و مردم کشته و اعدام شده اند همه کاتولیکها را متهم به آن کرده تا دو قرن تمام یعنی از 1605م که وقوع این ماجرا باشد تا سال 1839م از مشاغل عمومی و کارمندی دولت محروم می سازند. حتی به آنان اجازه تعلیم و تربیت فرزندان خردسالشان را نمی دهند و آن کودکان معصوم را با خرافات و بدعتها و اباطیلی که تا امروز رایج است بار می آورند.
جنایات و ستمهای مستکبران و مترفان و اوباشی که مزدور آنها هستند به مردم کاتولیک محدود نمی شود بلکه پوری تنی ها هم که جمعی از مردم اند تحت فشار و مورد اذیت و آزار قرار می گیرند. ژاک اول، شاه مستکبر و خون آشام می گوید: مقام شامخ سلطنت و مذهب پوری تنی به خدا و شیطان می مانند که هرگز نمی توانند همراه باشند. این جماعت هم چون وضع را چنین می بینند ترک یار و دیار کرده به سواحل شرقی آمریکای شمالی که جدیداً کشف شده هجرت می کنند تا چندین مهاجرنشین در آنجا تاسیس می شود. همین مردم ستمدیده اند که بعدها علیه استعمارگران تبهکار انگلیسی قیام کرده انقلاب استقلال طلبانه ایالات متحده آمریکا را برپا می کنند. مورخان می نویسند: هنگامی که ژاک در سال 1625م مرد مردم انگلستان از او بی نهایت نفرت داشتند. مردم ستمدیده و زحمتکش نه تنها از جنایات او مرعوب نشدند بلکه نسبت به آزادی و عزت خویش و نسلهای آینده مشتاقتر گشتند و بر آن شدند که حدود حقوق ملت و مرز اختیارات شاه را مجدداً و به نحوی دقیق مشخص گردانند.

98. عدم دولت - دگرتباهگری

در بیان فلسفی تاریخ ناگزیریم گزارشهای مورخان را مد نظر قرار داده حتی الامکان مصطلحات و الفاظ بکار رفته در آن را بیاوریم تا گواهیهای مورخان قابل استناد به ایشان بماند و از اعتبار نیفتد. رعایت این قاعده در درسهای اخیر عباراتمان را بشکلی در آورد که وجود دولتهایی در اروپای اواخر قرون وسطی تا پایان قرون جدید و مآلاً پس از آن را افاده می نماید و خواننده عزیز را این گمان دست می دهد که اروپاییان طی آن روزگاران برخوردار از دولتاند و نظمی سیاسی و نه هرج و مرج برقرار است. و این خلاف واقع تاریخی تکوینی است.
واقعیت اروپای آن عصر، عدم دولت است. چه، تعریف عام دولت یا سازمان سیاسی جامعه، پیدایش خدمات عمومی است که اولین آنها و در راس دیگر خدمات عمومی سه خدمت دفاع ملی، حل و فصل دعاوی، و کیفر مجرمان قرار دارند. و این مستلزم سه نهاد دفاع ملی، دادگستری، و امور انتظامی است. و چون انجام این خدمات بدون جمع مالیات و تامین هزینه های عمومی امکان پذیر نیست خدمت مالیه یا وزارت دارایی گریزناپذیر نیست. چنین دولتی، دولت حداقلی است. به مرور زمان و با تکامل جوامع، دولت حداقلی به دولت حداکثری تبدیل شده ارتقا می یابد، دولتی که برخی از مسؤولانش بر آموزه های وحیانی احاطه داشته قادرند مردم را رشد معنوی داده از طریق خدمت تعلیم و تربیت، آنان را در مراتب قرب خدا بالا ببرند. یا اگر از چنین مسؤولان نادری محروم اند به علت شرایط اقلیمی و اقتصادی، کمر به خدماتی نظیر سدسازی، حفر ترعه و نگهداری آن ببندند چنانکه در عهد باستان در بین النهرین، مصر، و جلگه پهناور سند اتفاق می افتد. راهسازی و راهداری، بازرگانی، کشتیرانی، بهداشت و درمان، علوم و تحقیقات و فناوری، و اقتصاد بتدریج بر آنها افزوده می شود تا نوبت به وزارت و خدمت محیط زیست برسد.
دو خدمت عمومی دفاع ملی، و انتظامات - جلب و دفع مجرمان داخلی - هدف امنیت عمومی مردم را در برابر مهاجمان بیگانه و تبهکاران درون کشور تضمین می کند. چه، گروه نخست قصد تصرف اراضی، اموال و ثروتهای ملی و برده گیری مردم را دارند؛ و گروه دوم نیز متعرض همین اشیاء و خود مردم یا جان ایشان هستند. حکومت کنندگان راستین قاعدتاً در برابر مهاجمان به مردم و غارتگران اموال آنان قرار می گیرند نه این که خودشان همان تعدیات را نسبت به مردم و ثروت و درآمدشان داشته باشند.
در حالی که از مشاهده و ملاحظه اکثریت قریب به اتفاق پادشاهان اروپا و طاغوتچه هایی که نام ارباب رعیت را دارند و القابی چون دوک، سینور، و پرنس را یدک می کشند از جنس مهاجمان بیگانه و دزدان و جانیان داخلی اند. بدتر از آنها، چون کارهای دشمن و مجرمان داخلی را لباس قانون، حق مالکیت و حق حاکمیت هم پوشانده موجه جلوه می دهند. نه دزد و قاتل بی سر و پا و نه مهاجم بیگانه هیچگاه ادعای قانونی بودن یا مشروعیت کار خویش را ندارد؛ لکن این جماعت حتی اجازه اعتراض و دادخواهی و تظلم هم به قربانیان خویش نمی دهند. و این، رنج آورتر، اهانت آمیزتر، و دردناک تر است. غارتگری بیگانه هر چند سال یکبار و متناوب است و این دائمی و شبانه روزی. دزد غالبا شب به سراغ اموال مردم می رود و غیر مسلح است حال آن که اینها روز و بی خجالت و مسلحانه می روند.
رعیت اروپا، مردم زحمتکش، مولد، و مستضعف اند. حقوقشان از حال و مال و محصولات گرفته تا نام و حیثیت و عقیده و ایمان، پایمال مستکبران و مترفان سلطه گر است. براستی بی پناه و بی حامی و بی دفاع اند. در شرایط عدم دولت بسر می برند. با دشمنی خانگی و بومی بسر می برند و درگیراند. ذات و اسارتی سخت تر از این بشریت به چشم خود ندیده است.
مستکبران بیش از مترفان نسبت به ایشان ستم روا می دارند. چه، بر خلاف مترفان تنها از غارت و باجگیری و استثمار ایشان لذت نبرده دگر تباهگری فرهنگی و جسمی را نیز بر آن می افزایند. آن مردم بی پناه را هر چه ذلیل تر می خواهند و حتی با زجر و شکنجه کشته یا در آتش می سوزانند یا به دار می آویزند. غیر عادی ترین جنایتی که از آنان سر می زند کشتن با زجر و شکنجه ای است که طی آن از قربانی می خواهند اطاعت از آنها را بپذیرد و از اطاعت خدا به اطاعت طاغوت و موجود پست و منحطی مانند آنها تن در دهد. اسم این ذلت پذیری را نیز گذاشته اند در آمدن به دین شاه!
این تبهکاری که برای عموم مورخان غربی و حتی پاپها و کشیشان مجهول و ناشناخته می ماند و به مستکبران اختصاص دارد دگر تباهگری فرهنگی و نوع ویژه ای از اذلال است که تنها آموزه های وحیانی آن را بیان و روشن کرده و پروردگار متعال در درسش به بشر پرده از آن بر می دارد. در قرن هفتم میلادی به پیامبر خاتم علیه و علی آله السلام چنین وحی می فرستد: ... به آسمان برجدار (یا جهان برین و غیر طبیعی و غیر مادی واجد لایه های متعدد) سوگند، و به رخداد موعود (زندگی پس از مرگ هر کس، از جمله رخداد قیامت) سوگند، و به شاهد و به مشهود سوگند که آن سازندگان چاله های افروخته با آتش مایه دار کشته شدند همان دم که بر کنارش نشسته بودند به تماشای آنچه با مؤمنان می کنند. و از هیچ کارشان کینه به دل نگرفتند جز این کار که به خدای عزیز حمید ایمان می آورند همان که فرمانروایی جهان های برین و جهان طبیعی او راست، و خداوند شاهد هر چیزی است. بیشک، کسانی که مردان و زنان مؤمن را شکنجه کردند بعد توبه نکردند عذاب دوزخ را دارند و عذاب سوختن به آتش را یقیناً کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کردند بهشتهایی دارند که از کف آنها جویها روان است، کامیابی بزرگ آن است...(47)
همین جنایت اختصاصی مستکبران در حق مردان و زنان مؤمن، در اروپایی که گرفتار وحوش سیاسی و بدترین نوع آنها یعنی مستکبران است در مقیاس سراسر قاره ای و مستمراً طی قرون متمادی از پادشاهان و طاغوتچه هایی که اربابان رعیت و اراضی آنان نام دارند سر می زند. از هانری هشتم شاه انگلیس (1547 - 1509م) یاد کردیم که کاتولیکها را به نام خائن به دار می آویزد و پروتستانها را به نام مرتد در آتش می افکند و بیش از پنجاه هزار انسان مؤمن را از این دو طریق شهید می کند چون حاضر نیستند از اطاعت پروردگارشان به اطاعت او در آیند. الیزابت (1603 - 1558م) نیز به دنبال او با شکنجه و آزار، کاتولیکها و پیروان حقیقی کالون را مجبور به اظهار اطاعت از شخص تبهکار خودش می کند.
مسیحیانی را که به حق و به حکم خرد حاضر نیستند بپذیرند که پیامبر عظیم الشأن خداوند، عیسی (علیه السلام) در نان و شراب ظهور و تجلی کرده است و پروتستان و یا پیرو کالون محسوب می شوند زیر شکنجه و آزار وادار به اظهار قبولی این پندار کفرآمیز می کنند وگرنه کشته می شوند.
در فرانسه، به سال 1534م فرانسوای اول فرمان پیگرد و دستگیری مسیحیان پروتستان را صادر می کند، و چهل نفر محکوم به اعدام شده و در آتش سوزانده می شوند. در جنوب فرانسه، دوپد به جان مردم ایالت وو می افتد، مردمی که از قرن سیزدهم تا آن روز در معرض هیچ تهدید و خطری نبوده اند بازیچه تهاجم وحشیانه این مستکبر می شوند. سه شهر و بیست و دو دهکده را آتش می زند؛ سه هزار نفر را به دار می آویزد؛ چند صد نفر را به بیگاری و بردگی می گیرد. حتی شماری از کودکان این مردم را گرفته به عنوان برده به غیر مسیحیان می فروشد (1545م). این جنایات چنان هولناک است که جمعی از علمای مسیحی به خشم آمده به آن اعتراض می نمایند. یکی از کشیشان پاریس اعدام پیروان لوتر را که در 1534م اتفاق می افتد اجرای حکمی وحشت انگیز می نامد. دوبله، اسقف اعظم پاریس، و سادوله اسقف ایالت کارپان تراس چهار سال مانع قتل عام ساکنان وو می شوند. اسقف اخیر می نویسد: من حافظ و پاسدار این مردم هستم و خطا و اشتباه مردم را حقیقت، و بویژه رفتار توأم با مهربانی و ملاطفت به ایشان تفهیم می کند نه مجازات و شکنجه و ارعاب. گفتار سادوله که با تعالیم عیسی (علیه السلام) مطابقت دارد به مذاق مستکبران درنده خویی که جز از ریختن خون و دگر تباهگری ارضا نمی شوند خوش نمی آید و این روحانیون خداترس و رحمدل را سرزنش کرده بی سیاست می خوانند. شاه یکی از آنهاست و به راستی آنان را دشمن سلطنت خود، و انقلابی می داند. به فرمان او از 1547 تا 1550م یعنی زمانی کمتر از سه سال فقط یکی از دادگاههای پاریس پانصد نفر را محکوم می کند. حبس ابد، سوختن در آتش، از جمله احکام این دادگاههاست. محکومی را که می خواهند بسوزانند با زنجیری بسته به بالای آتشی شعله ور به دار می کشند. اما اگر متعهد گردد که با مردمی سخنی نگوید امکان دارد که با او همراهی کرده او را زنده آتش بزنند و پیش از سوزاندن، به دار آویزند تا خفه شود. هرگاه محکوم متعهد به این شرط نشود جلاد اول زبانش را می برد و بعد او را زنده در آتش می سوزاند.
یکی از علمای مسیحی می نویسد: همانطور که پیروان عیسی (علیه السلام) شکنجه کافران را تحمل می کردند معتقدان مذهب کالون هم در تحمل شکنجه و آزار پایداری می نمودند. ریختن خون ایشان سبب افزایش پیروان کالون شد و آتشی که گرفتاران را می سوخت مردمان پاک نهاد با وجدان را متوجه آنان کرد.
بدینسان جنبش سیاسی انسانی - وحیانی مردم اروپا رشد و توسعه می یابد. محتوای فرهنگی آن عبارت است از مطالعه آزادانه انسانها و اندیشه و تعقل در وحی مکتوب یا آنچه ممکن است از وحی در کتابهای موجود و قابل دسترس باشد و نیز مطالعه حدیث پیامبران علیهم السلام، و پذیرش آگاهانه آنها، و پرهیز از عقاید کفر آلودی مانند الوهیت عیسی (علیه السلام)، و پرهیز از اعمال زشتی نظیر شرب خمر، ستم بر دیگران و کشتن آنان. این جنبش فرهنگی - سیاسی رفته رفته از فرانسه و آلمان به سایر جوامع نفوذ می کند. لکن همین نفوذ و پیدایش پایگاههای مردمی آن در کشورهای مختلف امکان سوء استفاده از آن را برای طاغوتچه ها و برای سلاطین فراهم می آورد. چنانکه در فرانسه پس از 1555م جمعی از طاغوتچه ها با تظاهر نفاق آمیز می توانند از این مستضعفان برای رسیدن به مطامعشان سوء استفاده کنند. مثلاً هر گاه پادشاهی برای ایجاد وحدت و امنیت و آرامش حکم به امنیت جانی و مال پروتستانها می دهد یا حکم به تساوی حقوق آنان با کاتولیکها منافع شوم و مطامع طاغوتچه ها و عقب ماندگان سیاسی اقتضا می نماید احساسات و دوستی و دشمنی های دسته ای از این مردم ناآگاه را مورد بهره برداری قرار دهند و حتی آنان را به کشتار و دگرتباهگری سایر مسیحیان وادارند.
در فرانسه همین اتفاق می افتد و می بینیم عده ای از پروتستانها به دگرتباهگری کاتولیکها دست می آلایند. و این جز طبق برنامه ریزی و سیاست طاغوتچه ها صورت نمی گیرد. کاترین دومدیسی (1589 - 1519م) نایب السلطنه منافع خود را در وحدت ملت و صلحا و آشتی اتباعش می بیند و می کوشد میان کاتولیکها و پروتستانهای صلح و صفا و دوستی برقرار باشد و اغماض مذهبی دوام یابد. صدر اعظم او، میشل دولوپیتال، در اجرای این سیاست با او همکاری و همرایی دارد و می گوید: کارد را در برابر فهم و ادراک، ارزشی نیست و کارآیی ندارد و می نویسد: این اسامی زشت: فرقه، حزب، گروه، پیرو کالون، پیرو لوتر، طرفدار پاپ، را از میان برداریم و در کلمه عیسوی یا مسیحی تغییر و تبدیلی ندهیم. این همان سیاستی است که سابقاً شارل پنجم در آلمان پیش گرفته است و می خواهد میان کاتولیکها و پروتستانها صلح باشد. این سیاست، مطامع طاغوتچه های مستکبر و مترف را به خطر می افکند و مانع می آید. پس به تحریک و طبق نقشه آنها، عده ای در جنوب فرانسه تلاش می کنند تا کاتولیکها را با تهدید به قتل و آتش زدن به ذلت و قبول اطاعت از امیری که طاغوتچه آنان باشد وادارند. جمعی که پروتستان نام دارند در مون توبان کاتولیکها را با ضرب تازیانه و چوب به مجلس وعظ خود می برند. در مون پلیه درب کلیسای اعظم را بسته چندین کاتولیک را می کشند. آتش هشت جنگ فرقه ای بر اثر این حوادث افروخته می شود، چهار جنگ در دوره شارل نهم - که کاترین دومدیسی، مادرش نیابت سلطنت را دارد - از 1562م تا 1574م. و چهار جنگ بعدی در دوره سلطنت هانری سوم و هانری چهارم. و طرفین از خارجیان کمک می گیرند.
همه این جنگها تنازع بقای وحوش سیاسی است، جنگ مستکبران علیه مترفان، مترفان علیه یکدیگر، و مستکبران علیه یکدیگر که مستضعفان قربانی آن می شوند؛ خواه ذلت - سلطه پذیر باشند و خواه انسانهای آزاده و انسانهای مؤمن به آموزه های وحیانی یعنی مردم پرهیزگار دشمن طاغوت و طاغوتچه ها.
شاهدی از فرانسه اواخر قرن شانزدهم و اوایل قرن هفدهم می نویسد: اکثریت اشراف (طاغوتچه های ارباب رعیت و اراضی و اموال آنان) دیگر هواخواه شاه نیستند و ملت هم نه شاه (طاغوت) را می خواهد و نه شاهزاده و اشرافی را به رسمیت می شناسد. ناچیزترین فرد روستایی و دهقان نیز بر خود نمی پسندید که زیر بار اطاعت ایشان برود.(48) و این وصفی است نه محدود به فرانسه بلکه متعلق به سرتاسر اروپا، و تقریباً با تفاوتهایی چند، وضعیت عمومی تاریخ بشر و جغرافیای فرهنگی - سیاسی عصر حاضر است.
تعمیم این وصف بر اروپا را مورخان غربی نیز قبول دارند. می نویسند: در قرن هفدهم نیز مانند قرن شانزدهم، همه (طاغوتها، پادشاهان) بر این متفق اند که مردم مکلفند مطیع مذهبی پادشاه باشند و شاه حق دارد که مذهب خویش را بر مردم تحمیل کند. چنان که پیشتر نوشتیم در آلمان هم پس از جنگ سی ساله، معاهدات وستفالی (1648م) این حق را برای پادشاهان تثبیت می کند. خلاصه، دولت پروتستان انگلیس کاتولیکها را آزار می رساند و امپراتور کاتولیک، پروتستانها را شکنجه می کند.(49)
در فرانسه، لویی چهاردهم، فردای روز مرگ مازارن، صدر اعظمش، یعنی مارس 1661م، سیاست دگرتباهگری جسمی - فرهنگی را پیشه می کند و تصمیم می گیرد یک میلیون و دویست هزار پروتستان را به مذهب کاتولیک در آورد. البته این تعبیر خود او از سیاستش هست. واقعیت این است که به اطاعت و پرستش خودش در می آورد. و این در حالی است که از زمان صدور فرمان عفو، تا به آن روز پروتستانها هیچگاه به مخالفت با دولت و شاه برنخاسته اند و در دو شورش فروند شرکت نکرده اند و لویی چهاردهم قبلاً به همین خاطر از ایشان تمجید کرده است. سیاست دگرتباهگری وی که جز اذلال، ستم، تجاوز، هتک حرمت، و کشتن نیست بیست و پنجسال تمام طول می کشد. همه این جنایات را به این بهانه مرتکب می شود که در فرمان یا قانون نانت 1598م، تصریحی بر عدم انجام این جنایات نشده است. چون در فرمان نانت گفته نشده است که پروتستانها حق دارند هر وقت و هر طور دلشان می خواهد امواتشان را به خاک بسپارند و هنگام غسل تعمید و عروسی هر چند نفر که بخواهند گرد هم جمع شوند و یا به عنوان شاگرد در هر صنفی داخل شوند پس می توان در این موارد برای آنان حکم تازه داد. شاه تبهکار و بی شرم فرمانها صادر می کند که حکم قانون را دارد و به موجب آنها دفن اموات پروتستانها بعد از ساعت شش صبح و پیش از ساعت شش عصر ممنوع شده عدد تشییع کنندگان جنازه به سی نفر محدود می گردد. از آن پس در موقع عروسی یا غسل تعمید بیش از دوازده نفر نمی توانند شرکت کنند. معبدهایی را که پس از فرمان نانت ساخته اند خراب می کنند و در مدرسه های آنان فقط آموختن علوم اجتماعی مجاز است.
چندی بعد کار را برایشان سخت تر می گیرند. کودکان پروتستان در سن هفت سالگی که به موجب فرمان نانت، 1598م، زمان رشد شناخته می شود مختارند که بر خلاف نظر پدر و مادرشان به مذهب کاتولیک در آیند. پروتستانها را ابتدا از شغلهای دولتی و سپس از همه کارهای آزاد محروم می سازند، چنانکه نمی توانند منصب و شغل دولتی بخرند یا وکیل دعاوی و پزشک شوند. برای آنان کاری جز تجارت و صنعت نمی ماند. به همین سبب همه به بازرگانی و صنعتگری همت می گمارند و از این دو راه منافع و ثروت بسیار بدست می آورند.
دگر تباهگری طاغوت فرانسه به اینها محدود نمی شود و به فاسد کردن اخلاق پروتستانها نیز دست می آلاید. صندوقی به نام صندوق تغییر مذهب می سازد، 1676م، که به هر کس از پروتستانها که کاتولیک شود و مطیع شاه، شش فرانک پرداخت می کند. چند صد بینوا و بیمار با اظهار لفظی دایر بر مطیع شاه شدن هر یک شش فرانک می گیرند. جایزه چنین افرادی معافیت مالیاتی هم هست. این سیاست افساد فرهنگی، نتیجه معکوس می دهد و به مردم آگاه و پرهیزگار ثابت می نماید که شاه، تبهکار و مفسد فی الارض بیش نیست.
به امر طاغوت وقت، در سال 1680م استاندار پواتو برای ترویج طاغوت پرستی، پست ترین وحوش و درندگان روی زمین را که دراگونهای مزدور و مأمور مسلح باشند احضار کرده دستور می دهد به خانه پروتستانها رفته در کنار زن و فرزندان آنان جای گیرند. این نانجیبی در زبان فرانسه دراگوناد مصطلح شده است. مورخان فرانسوی در توضیحش چنین می آورند: در آن ایام، بیشتر افراد لشکری از مردم پست بودند. اینها پروتستانها را بدیده افرادی مغلوب و مقهور می نگریستند. خانه های را غارت می کردند و به ساکنانش آزار می رساندند. در نتیجه، کسانی که به چنگ چنین ستمگرانی گرفتار می شدند برای رهایی خویش، از مذهب خود دست می کشیدند.(50) حقیقت این است که بر عقیده خویش و مسیحیتی که شناخته اند پابرجاتر و راسخ تر می شوند و اظهاری که بنابر وجوب تقیّه می نمایند هیچ اعتباری ندارد و به اظهار عمار یاسر در زیر شکنجه دگر تباهگران مکه می ماند.
این دگر تباهگری که روش دراگوناد نام می گیرد به فرمان و زیر نظر لووا، وزیر جنگ فرانسه، در ایالتهای پروتستان نشین اجرا می شود و چنان وحشتی ایجاد می کند که به محض شنیدن خبر نزدیک شدن این جنایتکاران، اهالی روستاها و شهرها ناچار فریاد برمی آورند که ما پروتستان نیستیم! گزارشهای پیاپی این فریادهای گوشخراش در ماههای اوت و سپتامبر 1685م به شاه مستکبر و مفسد فی الارض که در ورسای نشسته است او را مست پیروزی ساخته موجب می شود در اوایل ماه اکتبر ضرورتی برای مشروعیت فرمان نانت نبیند و روز 18 اکتبر آن سال فرمان الغای آن را امضا کند. مطابق آن، تمام معابد باید خراب شود و علمای مسیحی پروتستان ظرف پانزده روز کشور را ترک گویند وگرنه آنها را در کشتی ها به عملگی اجباری و بردگی وادارند. و کسانی که به عقاید پروتستانی بمانند موقتاً با آنان کاری نداشته باشند اما اگر بعدها قصد مهاجرت کنند باید مثل بردگان در کشتی ها به کار گماشته شوند آن هم اعمال شاقه؛ بعلاوه فرزندانشان را از آنان گرفته به طریقت کاتولیکی بار آورند.
در تاریخ تمدن اسلامی نظیر این مجازاتهای وحشیانه و هولناک تنها از چند کافر و مشرک معلوم الحال یعنی معاویه، یزید، و عمالشان که به خانواده اموی محدود و منحصر است سر می زند، و هیچ موردی دیده نمی شود تا عصر رژیمهای دست نشانده غربی ها که به امر اربابانشان چنین سیاستی را پیش می گیرند و رضاخان نمونه ای از آن است. شگفت انگیزتر این که در آن عصر، افرادی مانند بوسوئه(51)، راسین،(52) لابرویر،(53) و لافونتن،(54) از این سیاست دگرتباهگری شادمانی کرده آن را و طاغوت زمان را تجلیل و تعظیم می نمایند.(55) خانم دوسوین یه که صاحب آثار و تألیفاتی است درباره آن واقعه ننگین اسفناک می نویسد: بزرگترین و شایسته ترین چیزی که به تصور آمده و اجرا شده است همین است. فقط دو نفر: یکی ووبان و دیگری سن سیمون این کار مخالف وجدان را ملامت و نکوهش کردند زیرا که نتیجه های شوم آن را می دانستند.(56)
پروتستانها تظاهر به اطاعت از طاغوت را به این امید می کنند که این روزگار تلخ تر از زهر بسر آمده آزادی اعتقاد به چشم ببینند. اما چون بعکس، الغای قانون نانت را می بینند مأیوس شده با کمال شجاعت اعلام می دارند که به عقاید پاکشان افتخار کرده از اظهارات مبتنی بر تقیّه خویش برائت می جویند. بر اثرش، طاغوت تبهکار بر سیاست دگر تباهگریش شدت می دهد و وحشیگری را از حد سابق می گذراند با این اعلان عمومی اراده ملوکانه بر آن است که طعم ناگوارترین شکنجه و آزار را به کسانی که نمی خواهند به مذهب او در آیند بچشاند. دوباره اوباش مسلح طاغوت را در خانه پروتستانها جا می دهند. بیمارانی را که در مراسم کاتولیکهای درباری حضور نمی یابند پس از بهبودی به کشتی ها می فرستند تا با اعمال شاقه بگذرانند. در کمین کشتی هایی که به فرانسه باز می گردند و یا پروتستانهایی که به انجمن ها و جلسات دینی خود می روند مرگ نشسته است. سرانجام، تاب تحمل شدایدی غیر قابل توصیف از این جماعت آزاده و با ایمان و پرهیزگار سلب شده چاره ای جز هجرت برای مستضعفان آزادیخواه و طاغوت ستیز نمی ماند. اما مهاجرت ایشان همانند مهاجرت پیروان موسی کلیم از مصر فرعونی جرمی مستوجب اعدام به حساب می آید. ابتدا کیفر مهاجر دستگیر شده حبس در کشتی های باربری با اعمال شاقه است و از سال 1687م اعدام. مرزها را هم بکلی بسته و شدیداً مراقبت می کنند. اما عشق به ایمان و قدرت آزادیخواهی که از ایمان به توحید برمی خیزد هر مرز و سدی را از پیش پا برمی دارد. با وجود مراقبت دقیق در سرحدها و ساحلها هزاران هزار پروتستان راه سفر پیش می گیرند. دویست هزار نفر و شاید بیشتر، دست از مال و خانه و خانواده و وطن می کشند و آزادی و جان خود را به خطر افکنده برای بسلامت داشتن ایمانشان راه سفر پیش می گیرند. فقدان مردمانی چنین پرشور که از همه چیز گذشت می کنند فرانسه را بی نهایت ضعیف می کند، ولی انگلستان، هلند، و علی الخصوص براند بورگ را که پناهگاه و ملجأ ایشان است به آبادانی و اقتدار ملی می رساند. بیش از بیست هزار نفر در براند بورگ اقامت می گزینند و شهر برلین که پایتخت آن، است و بعد پایتخت دولت پروس می شود طوری است که گویی پناهندگان فرانسوی آن را بنا کرده اند. نام فرزندان مهاجران مذکور امروز (نیمه قرن بیستم) هم در میان نامهای صاحب منصبان پروسی بسیار است. در مقابل، بعضی از نواحی فرانسه مانند تورن، لیون، پواتو خراب می شود و از این هجرت در کار صنعت و سیاست شکستی بزرگ پدید می آید. الغای قانون نانت تمام دولتهای پروتستان اروپا را به مخالفت با دولت فرانسه برمی انگیزد و در تشکیل اتحادیه اوکس بورگ تاثیر فراوان می بخشد و هنوز هم آتش خشم و نفرتی که از آن بر می خیزد چنانکه باید فرو ننشسته است.(57)
همه این رویدادهای تاریخی که مشتی از خروار است و بیش از آن در بحث ما نمی گنجد دلالت قطعی دارند بر عدم دولت. چه، سازمان سیاسی دولت دست کم سه خدمت دفاع ملی، حل و فصل عادلانه دعاوی، و دفع مجرمان داخلی - یعنی امر انتظامات عمومی - را به مردم تقدیم می دارد. حال آن که وحوش سیاسی اروپای اواخر قرون وسطی به بعد و تا به امروز که جز دو گروه بشری و اجتماعی مستکبران و مترفان نیستند سرآمد مجرمان تاریخ بشر بشمار آمده از هر بیگانه ای - جز آنها که از قماش ایشان نباشند - بیگانه ترند. پس هر جا که واژه دولت را بناچار و از ره بیان همگانی بکار می بریم نباید به معنای حقیقی آن انگاشته شود بلکه پیش انگاره ای بنماید که در خصوص صحت و سقمش اندیشه و بحث می کنیم. آنچه مورخان و به تبع ایشان علمای اجتماعی با بکارگیری واژه دولت از آن یاد می نمایند سرزمینی، و قاره ای ماقبل دولت است که در آن، کشمکش مستضعفان آزادیخواه، و مردم باایمان به آموزه های وحیانی علیه مستکبران و مترفان سلطه گر یا مهاجم جریان دارد؛ و در همین حال مترفان علیه یکدیگر و علیه مستکبران، و مستکبران با یکدیگر و علیه مترفان در تخاصم و جنگ و اعمال سیاست اند. در سرزمین هایی که مرزهای ناپایدار دارند یا اصولاً بی مرزند، نیروهایی بشری هم زندگی دارند و هم منازعه، منازعه ای ناشی از تضاد نوع زندگیشان با یکدیگر. هرج و مرج بیش از جامعه - دولت برقرار است. آنچه شاه یا حکام و طبقه ارباب یا سلطه گر خوانده می شوند دشمن مردم مستضعف و مردم پیرو درس پروردگار، بشمار می آیند که متأسفانه هموطن شده اند.
برای مثال، در فرانسه زمان خردسالی لویی چهاردهم و ریاست وزیران مازارن هرج و مرج یا عدم دولت، برقرار است نه حاکمیت سیاسی به معنی تأمین خدمات عمومی. آلبر ماله، و ژول ایزاک فرانسوی در وصف مازارن که همه کاره است می نویسند: سیاست شناسی عالیمقام محسوب می شود. سیاست اروپا را خوب می شناسد و در گفتگو با دولتها زبردست و نکته سنج است... اما مملکتداری نمی داند و جز در کارهای مالی خود در هیچ امر مالی دیگر بینایی ندارد. خسیسی نفع پرست، و دزدی بی پروا و بی حیاست(58)... از راه معاملات فضاحت آمیز از قبیل فروش مشاغل، و اختلاس پول دولت، در هشت سال ثروتی فراوان جمع می کند و روزی که می میرد، 8 مارس 1661م، خزانه شاه تقریباً خالی است ولی او پنجاه میلیون پول که به پول امروز (نیمه قرن بیستم) ششصد میلیون فرانک است برای میراث خواران خود بجا می گذارد. و هرگز چشمی چنین دزدی و اختلاسی ندیده بود.(59) در همین حال، طاغوتچه هایی که متصرفات وسیع و مردم کشاورز و دامدار را مالک اند با او و نایب السلطنه و شاه که سه طاغوت باشند در کشمکش و منازعه اند، تا آنچه را در معده، دهان، زیر دندان و چنگال دیگران است به چنگ آورده ببلعند یا در قبضه خود نگاه دارند. اربابانی که ابتدا به اطاعت ریشیلیو گردن نهاده اند بر آن می شوند که خودکامگی مطلقه دیرینه را بدست آورند. بر این گزارشهای تاریخی بایستی جنگهای دوره سلطنت لویی چهاردهم را در قاره اروپا بیافزاییم تا فقط از منظر نگاه به فرانسه عهد این پادشاه و طاغوتچه های همدوره اش به دولت شناسی اروپای قرون جدید و معاصر راه یابیم و بفهمیم مدرنیته و جامعه نوسازی شده چه معنی و مفهومی دارند؟
از هفتاد و دو سال سلطنت این طاغوت چهل و سه سالش در لشکرکشی و جنگ می گذرد. جنگ سی و سه ساله و جنگ اسپانیا که در دوره خردسالی اوست از پدرش به او ارث می رسد و مازارن عهده دار آن است و اندکی پیش از شانزده سال طول می کشد و مالکیت او را بر ایالات آلزاس، آرتوا، و روسیون مسجل می نماید. چهار جنگ بعدی که آتشش را شخصاً می افروزد سی سال دوام دارد. جنگ بر سر حق وراثت، 8 - 1667م، جنگ هلند، 78 - 1672م، جنگ اتحاد اوکس بورگ، 97 - 1688م، و جنگ جانشینی اسپانیا، 14 - 1701م. این جنگها باستثنای جنگ جانشینی اسپانیا معلول علائق پست دنیاداری است که ریشیلیو در موقع بستن عهدنامه کاتو کامبرزی از آن بدین عبارت یاد می نماید: فرانسه را باید تا مرزهای باستانی گل توسعه دهیم! لویی چهاردهم و کارگزارانش می خواهند ایالتهای قدیم فرانسه و تمام سرزمینهایی را که مردمش با فرانسویها همنژادند به مالکیت خود در آورند البته با مردمش و دسترنجشان. و برای تثبیت نظامی سلطه خویش بر این مردم و میهنشان ناچار باید آن قلمرو وسیع را به کناره رودی بزرگ و ژرف یا کوهستان و مرتفعاتی برسانند که با برپایی برج و بارو و استحکامات نظامی قابل دفاع باشد. چنانکه پیش از جنگ جهانی دوم دولت فرانسه به بنای خط ماژینو در مرزش با آلمان مبادرت می ورزد تا حکم رود و کوهستان را داشته باشد. بی دلیل نیست که هلندیهای معاصرش او را بلع کننده گستاخ سرزمینها و دولتها می خوانند. این وحشی سیاسی می تواند علائق پست دنیاداریش را که با بلعیدن همه آنچه در نظر دارند ارضا می شود بتمامی ارضا کند. به تصرف هلند اکتفا می کنم.
در مه 1672م، لویی چهاردهم با یکصد و بیست هزار مرد جنگی که زیر فرمان دو امیر اوست قدم به میدان جنگ می گذارد و روز دوازدهم ژوئن معبر رن را گرفته از نظر نظامی ظاهراً متصرف هلند است. اما هلندیها که حاضر نیستند به بردگی او در آیند و ضمناً می دانند که بخش وسیعی از میهنشان پایین تر از سطح دریاست از روز پانزدهم ژوئن بندها و سدهایی را که پیش روی آب دریا بسته اند می گشایند و باغها و کشتزارهایشان را که حاصل قرنها رنج و زحمت است به آب می سپارند چنانکه چهار روزه همه را آب می گیرد و غیر قابل عبور می گردد. مهاجمان در مرز این آب پهناور از حرکت باز می مانند و پس از یک لشکرکشی هشت روزه مجبور به عقب نشینی می شوند. متحدان سیاسی این طاغوت، او را تنها می گذارند و مردم هلند اتحادی از دولتهای علیه او تشکیل می دهند. جنگی اروپایی یعنی قاره ای برپا می شود. طاغوت فرانسه بدون هیچ متحد و شریکی ناچار با مستکبران و مترفان و مردمان اروپا به جنگ می پردازد. نه سال در سرتاسر مرزهای فرانسه آتش جنگ و زد و خورد برپاست در خشکی و دریا و تا عمق سرزمین بریتانیا یعنی ایرلند. عاقبت، خستگی، فرسودگی، و ناتوانی جنگجویان، آنها را مجبور به صلح و آشتی ریس ویک، 1697م، می کند.
هزینه گزاف لشکرکشی ها، و جنگها بعلاوه ویرانی معلول آنها همه بر دوش مستضعفان بار می شود و بیش از همه بر دهقانان، دهقانانی که سه چهارم در آمدشان را به ارباب، کلیسا، و به دو صورت مستقیم و غیر مستقیم به شاه می پردازند. سراسر قرن هفدهم به استثنای دوره سلطنت هانری چهارم، عصر سیه روزی و تنگدستی دهقانان است. لابرویر شاهد اوضاع، می نویسد: حیواناتی وحشی، نر و ماده، دیده می شوند سیاه و آفتاب سوخته که در بیابان ها پراکنده اند و زمینی را که به آن وابسته اند با علاقه تمام می کاوند و زیر و رو می کنند. لکن گویی صدایی واضح و روشن دارند و هر وقت که به پا می ایستند سیمای آدمیزاد دارد و در حقیقت اینها انسان اند. شب هنگام به سوراخهای خود می روند تا در آنها با لقمه نانی سیاه و آب و ریشه گیاه زندگی کنند. این مردم، مشقت تخم پاشی و کشت و کار و برداشت محصول را از گردن دیگران برداشته اند و از این نظر رواست که از نانی که دسترنج ایشان است بی نصیب نمانند.
کارگزار شاه در شهرستان بری در سال 1675م می گوید: کشاورزان این مرز و بوم از بردگان سیاه کشورهای اسلامی سیاه روزترند. و در همین سال حاکم دوفینه می نویسد: بیشتر اهالی زمستان را با نانی ساخته از آرد بلوط جنگلی و ریشه گناهان گذرانیده اند و اکنون (بهار و تابستان) نیز پوست درخت و علف می خورند. خانم دوسوین یه نویسنده مشهور درباری و طرفدار سلطنت و دگرتباهگری در 1680م می گوید: من جز اشخاص بی نان گریان که روی کاه می خوابند نمی بینم. فنلون، فرانسه سال 1692م را جز بیمارستان ویران بی آذوقه ای نمی داند. ووبان که سراسر آن کشور را زیر پا گذاشته و مطالعه کرده در سال 1707م عدد گدایانی را که گرسنگی و برهنگی، بی خانمان کرده است. به دو میلیون یعنی ده درصد جمعیت کشور تخمین می زند و می نویسد: قرص نان را می توان با گرفتن یکی از پوشالهایی که در آن است گرفته از زمین بلند کرد. عامه مردم سالانه سه بار گوشت هم نمی خورند و سه چهارم آنان تابستان و زمستان لباسی جز پارچه پاره پاره نیمه پوسیده ای ندارند و وضع کفش چوبی آنان چنان است که گویی تمام سال با پای برهنه راه می روند.
دو سال بعد، یعنی در سال 1709 م وضع بدتر و وخیم تر از این می شود. چه، گرسنگی به قصر و محله ورسای می کشد و از نرده های کاخ دیده می شود که نوکران شاه هم گدایی می کنند. زیرا بخش بزرگی از آن سرزمین بعلت ویرانی و فقر و جنگ دو میلیون نفر جمعیت را از دست داده و بی کشت و زرع مانده است. چون درآمد طبقه حاکمه از تحمیل مالیات گزافه و باج و خراج است و چیزی هم برای مردم زحمتکش نمانده تا به آنها بپردازند اعضای این طبقه که کارگزاران شاه اند دست به غارت اموال عمومی می زنند. فنلون می نویسد: دیگر کسی نمی تواند بدون دزدی و اختلاس نوکری دولت کند و چنین زندگی شایسته افراد بی سر و پای بیابانگردی است که به نقد ساخته اند و در بند فردا نیستند نه سزاوار آدمهایی که زمان امور دولت را در دست دارند. خلاصه، آثار ورشکست از همه جا پدیدار است.

...................) Anotates (.................
1) تاریخ قرون جدید، ج 1، ص 68.
2) وصفی است که آلبرماله، و ژول ایزاک فرانسوی برای دولت پرتغال و سپس سایر دولتهای مدرن اختیار می کنند.
3) ملتهای مسلمان و جمهوری کوچک ونیز، و ژن.
4) Div
5) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ج 1، ص 33 - 32.
6) اطلاق وصف وحوش سیاسی بر استعمارگران سلطه گر غربی، علاوه بر واقعیات سیاست و احوالشان، بر اطلاق وصف وحشی، درنده خوی و سیاست وحشیانه از جانب مورخان نامدار غربی بر آنان مبتنی است، و ابداع من نیست.
7) اطلاق وصف وحوش سیاسی بر استعمارگران سلطه گر غربی، علاوه بر واقعیات سیاست و احوالشان، بر اطلاق وصف وحشی، درنده خوی و سیاست وحشیانه از جانب مورخان نامدار غربی بر آنان مبتنی است، و ابداع من نیست.
8) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 88.
9) آلبر ماله، و ژول ایزاک، ص 89.
10) آلبر ماله، و ژول ایزاک، ص 94.
11) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ج 1ص 85.
12) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 111.
13) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 112.
14) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 80.
15) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ج 1، ص 93.
16) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ج 1، ص 93.
17) و نه شارل دان ژو برادر سن لویی (1266 م).
18) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ج 1، ص 95 - 94.
19) تاریخ قرون وسطی، ج 1، ص 35.
20) تاریخ قرون وسطی، ج 1، ص 36.
21) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 45 - 44.
22) ویزی گت.
23) استرو گت.
24) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 62.
25) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 80.
26) نامش سن بنوآ و راهبی است که از 673 تا 735 زندگی می کند و مؤلف تاریخ روحانیت ملت انگلیس است. در این کتاب شرح مسیحی شدن دو قوم آنگل و ساکسون را به نفع آن دو قوم، و دربار پاپ می آورد.
27) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون وسطی، ج 1، ص 169.
28) فتح اسلامی اسپانیا در سال 711 م دقیقا یکصد سال پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به اتمام می رسد.
29) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون وسطی، ج 1، ص 174.
30) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون وسطی، ج 1، ص 197 - 196.
31) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون وسطی، ج 1، ص 198.
32) تاریخ قرون وسطی، ج 1، ص 201.
33) تاریخ قرون وسطی، ج 1، ص 202 - 201.
34) قرون وسطی، ص 214 - 212.
35) قرون وسطی، ص 225.
36) قرون وسطی، ص 250 - 249.
37) قرون وسطی، ص 269.
38) تاریخ قرون وسطی، ص 274 - 272.
39) Luther
40) قرون جدید، ص 173 - 172.
41) قرون جدید، ص 210.
42) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 321.
43) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 337.
44) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 344 - 341.
45) به نظر می رسد اصول ششگانه ای که شاه به آمریکاییان در سال 1341ه اعلام کرد و انقلاب سفید معروفش را به راه انداخت تقلیدی از این واقعه مهم تاریخ غرب باشد.
46) مورخان
47) سوره مبارکه بروج. تتمه سوره را در جلد دوم مطالعه فرمایید.
48) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 227.
49) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 275.
50) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 277.
51) بزرگترین خطیب و نویسنده قرن هفدهم که در 1704 می میرد. مداح دربار لویی چهاردهم و مربی پسر او است. مهم ترین کتابش سیاست متقبس از کلام مقدس است! خطابه هایش در مرگ ملکه انگلستان و چند طاغوت دیگر است.
52) شاعری که در دامادی شاه قصیده ای خوانده پانصد لیره جایزه می گیرد.
53) مؤلف کتاب اخلاق و نوکر طاغوتچه ها، و مرگش در 1694.
54) مؤلف فایل.
55) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 278.
56) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 278.
57) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 279.
58) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 246.
59) آلبر ماله، و ژول ایزاک، قرون جدید، ص 254.