پای درس پروردگار (جلد پانزدهم)

استاد جلال الدین فارسی

دولتچه های ایتالیا

در سرزمین ایتالیا در پایان قرن پانزدهم چندین دولتچه در کنار یکدیگر بسر می برند. برخی از آنها از زوال دولتشهرهای آباد قرون وسطی بوجود می آیند. میلان، ونیز، و فلورانس پایتخت سه دولتچه است. چندین دوکنشین، مارکینشین، و سینورنشین هم هست.
دوکنشین ساووا بخشی کوهستانی است در دامنه جبال آلپ میان فرانسه و میلان. مرز شمال غربی آن از ساحل راست رود ون تا ان، و دوکنشین های ژکس و بوژه گسترده است و به رود سون ختم می گردد و منطقه برس را هم در بر دارد. اینها امروز جزء خاک فرانسه است. از شرق در دامنه کوههای آلپ و طول جلگه پو، بخش پی یه مون را که بواسطه کنتنشین نیس تا دریای مدیترانه امتداد می یابد شامل است. دوک ساووا، در واقع گذرگاههای فرانسویان به ایتالیا را در قبضه خود می فشارد.
دوکنشین میلان در مرکز جلگه پو و در امتداد دو رود تسن و آرا میان کوههای آلپ و آپنن قرار دارد. خانواده ویس کونتی در قرن چهاردهم ابتدا میلان و سپس دولتچه های مجاور را تصرف می کند و در 1395 امپراتور رئیس این خانواده را دوک میلان می شناسد. او که ژان گالئاس نام دارد با دادن دخترش به همسری دوک اورلئان - برادر پادشاه فرانسه - اتکا به قدرت فرانسه پیدا می کند. این قدرت سیاسی در 1447 به چنگ فرمانده سربازان مزدورش می افتد.
دولتچه ونیز بر خلاف سایر دولتچه ها از تملک اراضی و ساکنانش بوجود نمی آید. بلکه متکی بر قدرت مالی بازرگانانی است که از تجارت بویژه تجارت مشرق زمین و ادویه صاحب سرمایه سرشاری می شوند. بندر ونیز غنی ترین شهر اروپاست و سیم و زر همه کشورهای عیسوی را در خود گرد می آورد. مرزهای آن از دریای آدریاتیک تا دریاچه گارد و رود پو و کوهستانهای آلپ امتداد دارد. این، بخش ایتالیایی آن است. بعلاوه، ساحل شرقی آدریاتیک، و جزایر کرت و قبرس در مدیترانه را متصرف است.
فلورانس دولتچه دیگر ایتالیاست که پس از ونیز ثروتمندترین دولتچه آن خطه بشمار می آید. مالک آن و مردمش، خانواده مدیسی است که از مترفان عصر خویش محسوب اند و مورد نفرت و خشم مردم مستضعف قرار دارند. چنانکه بعداً مرگ لوران، 1491، و ورود لشکر شارل هشتم به ایتالیا مردم آن خانواده را از کشور به خارج پرتاب می کنند.(15)
در رأس چند دولتچه، پاپ قرار دارد. پاپها مثل دوکهای میلاد و ونیز طمعکار و مترف اند و پیوسته بر مایملک و متصرفاتشان می افزایند. همانچه دولتهای کلیسا خوانده می شود و از دریای آدریاتیک تا دریای تیرنین کشیده می شود و از شمال به مصب رود پو محدود است. آنان مترفانی هستند که می کوشند بر ثروت خود و خویشاوندانشان بیفزایند و این رسم را به زبان فرانسه نپوتیسم یعنی قوم و خویش پرستی گویند.(16)
دولتچه ناپل بر خلاف ونیز، میلان، فلورانس، آنچه در تاریخ از آن با دول کلیسا یاد می کنند در قبضه مستکبرانی است که سرآمد وحوش سیاسی عصر خویش بشمار می آیند. این دولتچه، جنوب ایتالیا را که نزدیک به نیمی از آن سرزمین باشد در تملک دارد و یک خانواده اسپانیایی به نام آراگون در رأس آن است. خانواده ای که ناپل را از چنگ خانواده فرانسوی آن ژو بیرون کشیده تصرف می کند که از لوئی دان ژو(17) برادر شارل پنجم، 1380، و فرزند ژان لو بون، منشعب است.
دولتچه های سرزمین ایتالیا در پایان سده پانزدهم را وحوشی سیاسی اداره می کنند که یا مستکبر و مفسد فی الارض اند یا از مترفانی که همواره در برابر پیامبران و آموزه های وحیانی قد علم می نمایند و از ارتکاب هیچ ستم و جنایتی شرم نمی دارند. آلبر ماله و ژول ایزاک می نویسند: دولتهای ایتالیا با نهایت دقت مراقب و نگران یکدیگر بودند. نسبت به هم حسادت می ورزیدند و برای ضرر رساندن و جنگیدن، خود را آماده می ساختند. با وجود این احوال، روح سلحشوری در ایتالیایی مرده بود و امور نظامی به چشم مردم پست و حقیر می نمود. دولتها، نه ارتش ملی داشتند و نه نیروی داوطلب (بسیجی). و برای دفاع از خود، به صاحبان سربازان مزدور توسل می جستند. این افراد، امور جنگ را مقاطعه می کردند و همانطور که مقاطعه کاران یک ساختمان، خودشان بنا و عمله و مصالح ساختمانی می آورند اینها هم سرباز و اسلحه خودشان را در اختیار پادشاهی می گذاشتند که پول بیشتری می داد. بنابراین، ایتالیایی ثروتمند اما بی مدافع، که بواسطه آب و هوای نیکو و آسمان آفتابی هوس اقوام شمالیش را تحریک می کرد طعمه ای وسوسه انگیز بشمار می رفت و حمله به آن و تصرف آن نیز به نظر آسان می آمد. و چون فرانسویها، و اسپانیایی ها به آن سرزمین چشم دوخته بودند در اواخر قرن پانزدهم و نیمه اول قرن شانزدهم، ایتالیا میدان جنگ و جدال اقوام اروپای غربی گشت.(18)

96. سنت فرهنگی - سیاسی الحادی و طاغوتی

آنچه گفته آمد سنتی فرهنگی - سیاسی است که در عمق تاریخ ریشه دارد و تا قیامت پایدار می ماند. تاریخ قاره اروپا با همین سنت الحادی و طاغوتی عجین شده است. این سنت را اقوام مهاجمی که در این قاره مسکن می گزینند با خود می آورند.
در سده ششم پیش از میلاد، دو قوم سلت و گل بخش وسیعی از اروپا را اشغال می کنند که مرز جنوبیش کوهستان پیرنه، و مرز شرقیش کوههای آلپ، و رود رن است. این مرزها را هزار سال بعد سرحدات طبیعی فرانسه شمرده بزرگترین وحوش سیاسی آن سعی می کنند با ساکنانش تحت تملک خویش در آورند و برای این هدف پلید و شوم آتش جنگهایی را می افروزند که قرنها دوام می یابد.
قوم لیگور که پیشتر در این اراضی ساکن است در شمال از برابر قوم مهاجم سلت و در جنوب از مقابل قوم مهاجم ایبر عقب می نشیند و آبادترین سرزمینها را به آنها می سپارد. قوم ایبر در دره رود ابر واقع در اسپانیا شالوده دولت نیرومندی را می ریزد. گمان می برند این واقعه در سده هفتم پیش از میلاد روی داده باشد. رومیان آنان را قوم آکی تن می نامند و امروز بازماندگانشان در کوهستانهای غربی پیرنه سکونت دارند و آنان را باسک می خوانند و جنبشی استقلال طلبانه دارند.
قوم سلت را چون مردم یونان گالات و رومیان گالی خوانده اند به گل شهرت می یابند. اینها یکی از شاخه های نژاد آریایی اند و با دو شاخه دیگرش یعنی مردم یونان و مردم رومی همزبان اند و میان هر سه با زبان فارسی بسی کلمه مشترک هست. چه ایرانیان، و هندوان - پیرو وداها - نیز دو شاخه دیگر همین نژادند. این پنج شاخه نژاد آریایی که به نژاد هند و اروپایی هم شهرت یافته از نظر فرهنگی به نحله قربانی، و شاخه زیست - مرده شناختی انسان شناسی تعلق دارند. همه آنان از آتشگاه خانوادگی - قبیله ای، و سپس آتشگاه مدنی، و سرانجام آتشگاه امپراتوری یا شاهنشاهی برخوردارند. هندوها، که بیش از دو هزار سال است بر هندوستان فرمان می رانند هنوز در جشنهای ملی از نماد آتشکده بهره برده بر آن عود و بخور می سوزانند.
شاخه جدید نژاد آریایی در حوالی هشتصد تا نهصد پیش از میلاد بر اروپا چیرگی می یابد و احتمالا از آلمان شمالی و دانمارک سرازیر شده فرانسه، اسپانیا، شمال ایتالیا، جنوب آلمان، بوهم، اتریش، و تقریبا تمام حوضه رود دانوب را می گیرند و مقارن لشکرکشی اسکندر مقدونی به شاهنشاهی ایران، 344 ق. م.، دولتی برپا می کنند گسترده از تنگه جبل الطارق تا دریای سیاه. حی در سال 387 ق. م. شهر رم را نیز تسخیر می کنند.
در اوائل سده سوم پیش از میلاد شاخه دیگری از نژاد آریایی که با قوم سلت و ایرانیان قدیم همزبان است و بلژ نام دارد حمله ور شده سلتها را تا جنوب مارن پس می نشاند و به جستجوی میهنی تازه وامی دارد. چنانکه جمعی به شرق روی آورده یونان را تصرف می کنند و معبد دلف را غارت کرده دولت گالاتی را در آسیای صغیر بنیان می نهند (275 - 280 ق. م.) گروهی هم به سمت روم می تازند و جماعتی به جزایر بریتانیا و آرموریک کوچ می کنند.
امپراتور روم در نیمه قرن اول پیش از میلاد، ساکنان سرزمین گل را سه قوم می داند به این ترتیب: 1. قوم سلت 2. قوم بلژ 3. قوم ایبر، که از آن با آکی تن تعبیر می نماید. هر یک از این اقوام، به قبائلی تقسیم می شوند. چنانکه قوم ایبر نه قبیله اند، و قوم سلت سی و شش قبیله، و قوم بلژ پانزده قبیله و جمعا شصت قبیله.
اینها هستند ریشه تاریخی دولتچه های اروپایی در اعصار بعد. آلبر ماله، و ژول ایزاک با دقت نظری تحسین برانگیز می گویند: فرانسویان امروز (مدرن) در بسیاری از امور به قوم گل - سلتها - شباهت دارند.(19) و ذیل آداب و رسوم می نویسند: همانطور که امروز در میان روستاییان ما متداول است در نزد قوم گل نیز جشن، بی میهمانی و پذیرایی نمی شد. مردم گل، کباب یا گوشت پخته را در سینی نهاده با دست می خوردند. شراب و آبجو بسیار می نوشیدند. و به همه حاضران یک جام شراب که اغلب کاسه سر دشمن بود شراب می نوشاندند. چون طبعی جنگجو داشتند در آخر میهمانی و جشن یک نمایش جنگی برپا می کردند که بیشتر اوقات به جای باریک کشیده کسی در آن میانه کشته می شد. از این گذشته بعضی از عادات دوره جاهلیت نیز هنوز در میان ایشان معمول بود. چنانکه دیو دور سیسیلی می نویسد: قوم گل چون دشمنش از پا در آید سر او را بریده به گردن اسب خود می آویزد و چون از جنگ به خانه باز گردد آن سر بریده را در خانه میخکوب می کند گویی سر حیوان درنده ای است که در شکار کشته است. اگر دشمن مقتول آدم نامداری باشد آن را روغن مخصوصی مالیده در محفظه ای نگاه می دارد و به دیگران نشانش داده با غرور و افتخار می گوید: اگر میلیونها بدهند یا هموزنش طلا بریزند آن را به دیگری نخواهم داد..(20)
امپراتوران روم با استفاده از خوی جنگجویی و وحشیگری قوم سلت که با ایشان اشتراک زبان هم دارند و استخدام آنان در ارتش خود، حتی سپردن فرماندهی های نظامی به ایشان، می توانند مدت پنج قرن تمام بقای خود را در جهان آن روز تضمین نمایند. تاسیت مورخ کهن می نویسد: یک فرمانده رومی می توانست به سلتها بگوید: خاک گل میدان کشمکش و جنگ بود تا این که شما به اطاعت ما در آمدید... اینک ما در کلیه امور، و از هر نظر با هم برابریم. شما بر واحدهای نظامی ما فرماندهی دارد و در ایالات حکومت می کنید. میان شما و ما هیچ سدی حائل نشده است.
بخش وسیعی از اروپا که گلنشین است و قوم سلت در آن زندگی می کند طی قرنها همچنان میان قبائل نسبتا مستقل و خودکفا منقسم است. چنانکه برای حل و فصل امور مشترک خویش هر ساله نماینده ای به ایون که پایتخت گل بشمار می آید می فرستند، به شهری که در سال 41 پیش از میلاد بنا شده است.
آنچه از پراکندگی این قوم و جنگهای خونین قبائل با یکدیگر و با دیگران می کاهد ایمان تدریجی آنان به مسیحیت است که در همان سده اول میلادی روی می دهد. در سده دوم مقارن دوره مارک اورل، نخستین کلیسای معتبر توسط پوتین نامی که از شهر ازمیر آمده است در لیون ساخته می شود. هر چند این مرد بزرگ در سال 177 م زیر شکنجه کافران به شهادت می رسد طی سده سوم، مسیحیت سرتاسر سرزمینی را که قوم سلت در آن ساکن است تحت تأثیر معنوی خود می گیرد. شهادتهای دیگران نه تنها مانع گسترش آن نمی شود. بلکه مردم را از اهمیت آن آگاه تر می گرداند. بطوری که در اوایل سده چهارم، پیروان عیسی (علیه السلام) در این سرزمین پهناور چندان افزایش می یابند که قسطنطین برای جلب حمایتشان و رسیدن به مقام امپراتوری، علامت صلیب را بر بالای پرچمش نصب می کند. با پیروزی، و رسیدنش به این مقام، مسیحیان از آزادی عقیده و زندگی برخوردار گشته تحت حمایت رسمی دولت در می آیند تشکیلات روحانیت مسیحی با سرعت هر چه تمامتر در سراسر این سرزمین برقرار می گردد. اسقف را مردم هر ناحیه و شهر برمی گزینند و از او اطاعت تام دارند. این سازماندهی چندان مردمی و متکی بر دلهاست و محبوب که تا انقلاب 789 فرانسه بر جا می ماند. دولتهای پیاپی می آیند و از میان می روند، لکن تشکیلات مسیحیت همچنان برقرار است.
تحول تکاملی فرهنگی - سیاسی مردم، و انتقالشان از سنت طاغوتی و الحادی به سنت توحیدی و وحیانی، پایه های امپراتوری روم را سست و آن را بتدریج متلاشی می سازد. مردم از باج دادن و خراج پرداختن تن می زنند. در جنگهای تجاوزکارانه شرکت نمی کنند و از همکاری با طاغوت خودداری می نمایند. مطالبات دولت بلاوصول می ماند. قشون، وجود خارجی ندارد. از سال 395 م که تئودوز امپراتوری روم را به دو بخش شرقی و غربی تقسیم کرده روم غربی که بزرگتر است از قدرت امپراتور جز نام چیزی ندارد و قریب یک قرن تمام در آتش هرج و مرج واقعی می سوزد. در این مدت، اسقفها حاکمان واقعی کشور می شوند. زیرا هم امور قضایی را انجام می دهند و هم در هنگام قحطی و گرانی آذوقه به شهر می رسانند. هم با اقوام مشرک وارد مذاکره صلح می شوند و هم در هنگام ضرورت کمر به فرماندهی دفاع از ملت و سرزمین می بندند و مؤمنان را به میدان جنگ می برند. چنانکه سن لو اسقف تروا و سن انیان اسقف اورلئان سرزمین خود را در برابر حملات قوم هون پاسداری می کنند و آن وحشیان را عقب می رانند، و نمی گذارند عمران و آبادی های دوران گذشته زیر پای مهاجمان ژرمنی لگدمال گردد و از میان برود.(21)

اروپا در پایان سده پنجم در قبضه جنگ سالاران وحشی

امپراتوری روم شرقی هنوز متلاشی نشده، اما از امپراتوری روم غربی که بزرگتر است اثری نیست، زیرا جنگ سالاران وحشی زمام امور را در دست دارند. دو دولت مقتدر از اقوام وحشی برپاست. دولت قوم گت غربی،(22) و دولت قوم گت شرقی.(23)
قوم گت غربی با فرماندهی آلازیک در سال 410 م وارد امپراتوری روم شده شهر رم را گرفته غارت می کند، و سپس سرزمین گل شامل فرانسه و اسپانیا را در می نوردد. دولتی مقتدر تشکیل می دهد با قلمروی پهناور که سرآمد همه دولتهایی است که اقوام وحشی مهاجم تشکیل داده اند. پایتخت آن شهر تولوز است و مرز شمالیش رود لوار. سیدوان آپولی نر اسقف کلرمون که در حوالی سال 480 م در دربار اوریک پادشاه این دولت زندگی می کند و سفرای دولتهای شرق و غرب را که به این دربار آمده اند می بیند و شاهد آگاه قضایاست می گوید: تقریباً دو بار قمر مدارش را پیموده است و هنوز من اجازه حضور اعلی حضرت را پیدا نکرده ام. مالک الرقاب این دولت فرصت ندارد مرا به حضور بپذیرد، زیرا قبله حاجات جهان است و مردم دنیا با نهایت تواضع و ذلت چشم به او دوخته اند. ساکسون آبی چشم که جز از امواج خروشان دریا نمی هراسد در برابر او می لرزد. سیکامبر که چون شکست خورد موی سرش را تراشیدند بر کناره این درگاه نشسته و موی سرش کم کم بلند می شود... بورگندی بلند قامت در آستان این دربار به خاک افتاده درخواست صلح می نماید. قوم وحشی گت شرقی که در عین بالیدن به خودش اظهار خضوع و خشوع می کند به اینجا آمده کمک می طلبد تا بتواند قوم وحشی هون را تهدید کند. تو ای رومی! خودت به این درگاه می آیی و التماس می کنی که بر جانت ترحم روا دارند... و حتی شاهنشاه اشکانی هم آرزو و حسرت این را دارد که خراجی به این فرمانفرما بپردازد تا در کاخش در شوش به آرامی سلطنت کند.
در قرن پنجم چندین شاخه قوم ژرمن به اروپا می تازند. این قوم از نژاد آریایی هستند و با ایرانیان قدیم و هندوها و نیز یونانیان و رومیان همنژادند. از قوم گت غربی، یاد کردیم. قوم وحشی گت شرقی که در حوالی سال 460 در دشتهای مجارستان کنونی یعنی ساحل راست رود دانوب سکونت دارد به سمت جنوب سرازیر می شود. امپراتور روم که تاب مقابله با آنان را ندارد پیاپی امتیاز می دهد و آنان پس از گرفتن هر امتیازی به قتل و غارت و تصرف اراضی ادامه می دهند و ایتالیا را هم تصرف می کنند: 488 م تا 493 م. در رأس دولتشان تئودریک قرار دارد. این دولت تا 526 یعنی سی سال پس از مرگ تئودریک دوام می آورد. وی هیچ تغییری در نظام سیاسی و اداری امپراتوری روم نمی دهد. فقط او و نیروی نظامیش جانشین امپراتور روم و ارتش او می شوند. کشاورزی، صنعت، تجارت، راهسازی و راهداری و غیر آن به روال گذشته ادامه می یابد. حتی دست به ترکیب سنای رم نمی زند. مسابقات ورزشی، ارابه رانی و مسابقه اش بر جای خود باقی است. بی سواد است اما کشور را مانند امپراتوران روم بواسطه دانشمندان اداره می کند. کاسیودر که نویسنده نامداری است ابتدا منشی و سپس وزیر مقتدر او می شود.
در جنوب شرقی سرزمین پهناور گل، قوم وحشی بورگند که شاخه دیگر قوم ژرمن باشد دولتی تشکیل می دهد. آنان که نخست در ساوآ ساکن شده اند قلمروشان را بسط داده در اواخر سده پنجم تقریبا سراسر حوضه رن و سائون را که بعدها بورگونی نامیده می شود تسخیر می کنند. پادشاهان این قوم القاب رومی دارند و گندبو، یکی از آنان، که از 474 تا 516 م سلطنت می کند معاصر الاریک شاه گت غربی و کلویس و تئودریک دو شاه قوم گت شرقی است.
وحشی ترین شاخه قوم ژرمن، قوم فرانک است که روزگاری دراز در سرزمین ژرمن اقامت و سپس به تاخت و تاز همت می گمارد. بخش قابل توجهی از مردم فرانسه و آلمان امروزی از بطن این شاخه ژرمنی بیرون می آیند.
فرانک ها خونین ترین جنگها را با امپراتوری روم در قرن سوم دارند. سربازان و افسران رومی به همین سبب آنان را بیش از سایر قبائل ژرمنی دشمن می دارند. در سرودشان در قرن سوم چنین می خوانند: ما هزار نفر فرانک را کشته ایم. اکنون نوبت کشتن هزار، هزار، هزار نفر ایرانی است. جماعتی بزرگ از همین فرانک ها که ساکن سواحل دریای سیاه اند با چند کشتی که به تصرف خود در می آوردند از تنکه های بسفور و داردانل عبور کرده شهر سیراکوز در جزیره سیسیل را تصرف می کنند و از دریای مدیترانه با عبور از جبل الطارق وارد خشکی شده یا مصب رود رن پیش می تازند و طول قلمرو امپراتوری روم را می پیمایند و به آنجا که می خواهند می رسند.
قوم فرانک گرچه یکی از شاخه های متعدد قوم ژرمن است خود به دو قبیله تقسیم می شود: یکی فرانک سالی که ابتدا در خاک هلند کنونی ساکن است و دیگری فرانک ریپویی که در کناره رود رن اقامت می گزیند. در حدود سال 480 م یکی از عشایر قبیله فرانک سالی در کنار رود اسکو سکونت دارد. قبر امیر این عشیره به نام شیلدریک در تورنه است. کاوش در قبرش نشان می دهد او را با اسبش و اسلحه و جواهراتش دفن کرده اند. و این نشان می دهد که این عشیره، قبیله، و قوم از نژاد آریایی است و مانند ایرانیان قدیم، هندوان ودایی، یونانیان و رومیان باستان، روح مرده را زنده لکن در قید و بند و دلبسته جسدش می دانند و محتاج آب و غذا، و اسلحه برای دفاع و غیر آن. و از لحاظ انسان شناسی به شاخه زیست - مرده شناختی و نحله قربانی، و افشاندن شراب بر آتش آتشگاه خانوادگی قبیله ای یا آتشکده مملکت و پایتخت، تعلق دارند. از وصف مشروحی که سیدوآن آپولی نر از ایشان بعمل می آورد همین حقیقت قابل استنباط است. بعلاوه، در قبور بیشماری که از قوم فرانک در بلژیک کشف شده است لوازم زندگی و جنگ مردگان در کنارشان دیده می شود همانچه در قبور ایرانیان عهد باستان نیز مشهود است و در هند عصر حاکمیت مهاجمان آریایی نیز.
اقوام وحشی ژرمن علاوه بر سرزمینی که برای اقامت دایم برمی گزینند در مناطق دیگر نیز به قدرت اسلحه نفوذ کرده سلطه می رانند هر چند در این مناطق تصرفی تازه اکثریت ندارند باز مردم مغلوب و مستضعفی را که اکثریت جمعیت را تشکیل می دهند گاه غارت و دیرگاه استثمار می کنند.
نخستین چیزی که پس از غارت نقدینه و اشیاء گرانبها و لوازم زندگی تصاحب می کنند اراضی کشاورزی و رمه های مردم است. این کار پس از آن صورت می گیرد که دسته های مهاجم در خانه روستاییان و شهرنشینان اقامت می کنند و آنان را ناچار از پذیرایی. سیدوآن آپولی نر که شاعر و ادیب و درباری اوریک پادشاه گت غربی هم هست شرحی اندوهبار از این میهمانان ناخوانده خانه شخصی خویش می آورد. تازه چنین کسانی، خوشبخت ترین گروه جامعه اند. دیگران قتل عام یا از سرزمین و خانه شان آواره می شوند. و اینها کسانی هستند که خانه های مجلل و زمینهای آباد و سبز و خرم، و باغهای میوه دارند و صاحبان تخصص در کشت و زرع اند. چنین املاکی همه جا به تملک وحشیان مسلح غالب در می آید.
در سایر موارد، مسأله تقسیم زمین و کشتزار مطرح است. از این جریان چپاول و تصاحب و غصب، قاعده ای پدید می آید که در روم طی قرنها متداول و شناخته شده است. و ما از روی آن می توانیم بدانیم که در آن خطّه چه ها گذشته است. بر حسب این قاعده، مالک مغلوب مجبور است ثلث خانه اش را به میهمان ناخوانده اما غالب واگذار کند. و ظاهراً همین قاعده در مورد زمین و کشتزار و باغات مرعی است. چنان که وقتی قوم گت غربی بر ایتالیا تسلط پیدا می کند ثلث اراضی را می برد. حتی ماموران دولت روم مکلف می شوند ثلث اراضی هر رومی را ضبط کرده به مهاجمان وحشی تحویل دهند. تئودریک فرمانروای وحشیان غالب در نامه ای به سنای روم از ونان تیوس که کارگزار رومیان است چنین تمجید می نماید: هرگاه به خاطر می آوریم که ونان تیوس در مدت انجام مأموریت خود راجع به تقسیم اراضی از قرار ثلث، هم اموال گتها و اموال مردم روم را به هم پیوند داد و هم دلهای این دو قوم را به هم الفت بخشید مایه مسرّت خاطرمان می شود.
در مواردی دیگر سهم وحشیان غالب بیش از این مقدار است. چنان که قبایل گت غربی، و قبایل بورگند دو ثلث زمین را تصاحب می کنند نه ثلث آن، در هر صورت، چه از تصاحب همه اموال و املاک، و چه از تصاحب یک ثلث یا دو ثلث آن، طبقه پرجمعیتی از مالکان بزرگ تشکیل می شود که وحشیان غالب اند و بر سرزمینهای پهناور اروپا از کران تا کرانش سلطه گری دارند. اینها نه افراد وحشی عادی بلکه رؤسای عشایر و قبایل اند که فرماندهی واحدهای نظامی مهاجم را بر عهده دارند. موقعیت سیاسی و اجتماعی آنان نسبت به مالکان بزرگ بومی بکلی متفاوت است. دسته اخیر زیر سلطه نظامی - سیاسی آن دسته وحشی بسر می برد.
بدینسان، در هر کشوری از کشورهای آن عصر اروپا دو جامعه متفاوت زندگی می کنند: بومیان، و وحشیان غالب. آداب و رسوم و قوانین هر یک از آن دو به خودش اختصاص دارد. حکام وحشی غالب، از آغاز فتح و غارت و تملک، تصمیم می گیرند با تقلید از امپراتوران روم، و مجموعه قوانین آنان، قوانینی وضع کنند که وضع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی جدید را تثبیت نماید و به سلطه آنان مداومت بخشد. پس دو مجموعه قوانین مجزا وضع می کنند، یکی برای قوم غالب و سلطه گر، و دیگری برای بومیان مغلوب یا رعایای رومی. چنان که اوریک برای رعایای خویش یعنی قوم گت غربی قانون مدونی به جا می گذارد و جانشین او آلاریک دوم مجموعه ای قوانین رومی مقرر می دارد که بعدها رساله آلاریک نام می گیرد. این رساله یا مجموعه قوانین را هیأت مشترکی از فقهای گل و حقوقدانان روم می نویسند و به صحه اسقفها و نمایندگانی که مردم برگزیده اند می رسانند.
طبیعی است اگر اکثریت بومیان همواره مهاجمان وحشی سلطه گر را دشمن خود بدانند و از آنها نفرت داشته باشند. سیدوآن آپولی نر در نامه ای به دوستش می نویسد: تو از اقوام وحشی حاکم پرهیزداری به این سبب که آنها را بد می دانی، ولی من اگر خوب هم بودند از ایشان می گریختم. منفورترین شاخه این اقوام وحشی مهاجم و غالب، قوم فرانک است که مردم آلمان و فرانسه غالبا از تیره آن محسوب اند.
عامل مهم دیگری که بر این نفرت و دشمنی طی قرون بعد می افزاید و آن را تشدید می کند این است که عامه مردم رفته رفته از سنت فرهنگی - سیاسی الحادی و طاغوتی دست شسته به مسیحیت می گروند، لکن اقوام وحشی از قبول مذهب کاتولیک سر پیچیده پیرو طریقه آریوس می شوند. حال آن که شورای نیسه رأی به ضلالت این طریقه داده است (325 م)، و انسان مسیحی کاتولیک، کاری را بدتر از پیروی بدعت آریوس نمی داند. اوریک پادشاه قوم گت غربی با ادعای پیروی از طریقه آریوس، کمر به ریشه کنی مسیحیت می بندد و از هیچ ستم و جنایتی در این راه نمی پرهیزد. بر اثر سیاست تبهکارانه او، پیروان مسیحیت، وحشیان مهاجم مشرک مانند قوم فرانک را آنقدر منفور نمی دارند و دشمن نمی شناسند که وحشیان پیرو طریقه آریوس را منفور و دشمن می دانند.
چون تعالیم عیسی (علیه السلام)، آموزه های وحیانی است مردم حقگرا چون در آن بیندیشند و تعقل کنند آن را با واقعیات زندگی، با زندگی اجتماعی، و تجارب تاریخی مطابق یافته پی می برند که آنها جز درس پروردگار متعال نیست. پس به آن می گروند و آن را در زندگی خویش بکار می بندند. در نتیجه، مستکبر ستیز، و دشمن مترفان سلطه گر شده با آن طاغوتها مبارزه و در برابرشان مقاومت می کنند. زیر پرچم معلمان پرهیزگار و صالح و عادل بسیج و متحد شده آزادی و استقلال خویش را به دست می آورند. پس چنان که مورخان می نویسند: اسقفها در تمام مغرب زمین رؤسای واقعی شهرها و بلاد می شوند... فقط دولتهایی پایدار می مانند که به کمک علمای مذهب کاتولیک مؤید هستند. چنانکه دولت گت شرقی در ایتالیا، و دولت گت غربی و دولت بورگند در سرزمین گل، دیری نپاییده فرو می پاشند. بعکس، قدرت قوم فرانک پس از ایمان کلویس به مسیحیت و انجام مراسم تعمیدش در سرتاسر سرزمین گل بسط می یابد. همچنین دولت گت غربی پس از ایمان رکارد فرمانروای آن قوم به مذهب کاتولیک در اسپانیا استقرار و دوام پیدا می کند (587 م). چون کار به اینجا می کشد بومیان و اقوام تازه وارد در زیر سایبان روحانیت مسیحی کم کم به یکدیگر نزدیک شده عاقبت با هم ائتلاف می یابند.(24)
سخن این دو مورخ، مبالغه آمیز و بالنتیجه غیر واقعی است. درست است که مهاجمان بیگانه بر اثر معاشرت با بومیان فرهیخته و علمای مسیحی در وحشیگری اولیه نمانده اندکی تلطیف می شوند، لکن این تلطیف چندان نیست که اثری ملموس و حقیقی در زندگی اجتماعی بگذارد. روال سیاسی و فرهنگی دیرینه همچنان طی قرون متمادی برقرار است. قبائل وحشی بیشمار، واحدهای سیاسی - نظامی صحنه اروپا باقی می مانند و به نحو مطلق العنان عمل می کنند.
همین مورخان از کلویس فرمانده انتظامی و وحشی سیاسی غرب اروپا که مدعیند به مسیحیت در آمده است چنین گزارش می نمایند: از سال 481 تا 511 م کلویس که از خاندان مروه و پادشاه قوم فرانک است تقریبا تمام سرزمین پهناور گل را تصرف می کند و چون پیرو مذهب کاتولیک است همه جا از طرف علمای مسیحی حمایت می گردد. پسران و نوادگانش، مملکت او را میان خود تقسیم می کنند... سرزمین گل چون به دست قوم فرانک می افتد به دوره جاهلیت (توحش) باز می گردد. در دوره این خانواده سلطنتی عادات و رسوم متداوله بهیچوجه با اصول اخلاقی و تربیت سازش ندارد و فقط علمای مسیحی می کوشند تا از خشونت آن بکاهند و اثری از تمدن قدیم از خود بروز دهند.(25)
می بینیم، سرزمین پهناور گل که چند کشور بعلاوه فرانسه و اسپانیای کنونی را شامل است میان چندین نفر تقسیم شده دولتچه های متعددی تشکیل می گردد که دائماً به یکدیگر تجاوز کرده می کشند و غارت می کنند و خرابی ببار می آورند. در همین حال با هم متحد گشته به دولتهای مجاور تعرض می کنند: توحشی گسترده و پایان ناپذیر.
از اینها گذشته، هجوم اقوام وحشی ژرمن در قرن ششم ادامه می یابد. در این زمان است که قبائل آنگلو ساکسون، جزیره بریتانیا را کاملا تصرف می کنند؛ و قبائل لمبار ایتالیا را می گیرند. قبائل لمبار با قوم گت شرقی و قوم گت غربی، و قوم فرانک همزبان و هم نژاد است. ایتالیا با هجوم فاتحانه قبائل لمبار از هم می پاشد و به دهها دولتچه تجزیه می شود که در رأس هر یک، شاهی است مالک اراضی و ساکنانش.
جزیره بریتانیا نیز به چندین دولتچه تجزیه می شود. در آغاز سده پنجم میلادی قبایلی ژرمنی که ساکسون و آنگل نام دارند به این جزیره حمله کرده آن را تصرف می کنند. اینها اصلا از منطقه الب هستند و در دریا به دزدی مشغولند و از مدتها قبل سواحل دریای شمال را غارت می کنند.
قبایل آنگل و ساکسون دسته دسته ترک سرزمین خود گفته به تسخیر بریتانیا دست می زنند. قوم بریتانیا پس از مقاومت مسلحانه دشت هموار و حاصلخیز جنوب را رها کرده عقب می نشیند. چنان که دو قبیله پیکت و اسکات به کوههای شمالی - که بعدها اسکاتلند نام می گیرد - پس می روند، و قوم بریتانیا راه گال و کرنوای را پیش می گیرند. جماعتی هم طبق صلاحدید زعمای خویش به خاک گل مهاجرت و بریتانیای کوچکی که زبانش سلت است تأسیس می کنند، جایی که بعدها محل نزاع و لشکرکشی دولتهای فرانسه و انگلیس می شود.
بدینسان در انگلستان سده ششم یازده دولتچه تشکیل می شود. چهار دولتچه از بومیان: دولتچه قوم پیکت، دولتچه اسکاتلند؛ و دو دولتچه از قوم بریتانیا؛ و هفت دولتچه از قوم وحشی و مهاجم آنگلو ساکسون که هر یک نام و نشان مخصوص دارند. یک دولتچه هم به شمال فرانسه امروزی صادر شده است.
تضاد چهار یا پنج دولت بومی با هفت دولت انگلو ساکسون و حتی مهاجم و استعمارگر، سیاسی - اقتصادی محض نیست. و وجهه فرهنگی نیرومندی دارد. به همین سبب جنگ آنها با یکدیگر قرنها دوام می یابد و به امروز هم کشیده شده است.
قبایل آنگل و ساکسون مانند سایر شاخه های نژاد آریایی یعنی ایرانیان و هندوان ودایی انسان شناسی زیست - مرده شناختی داشته صاحب آتشگاه و رسم قربانی اند. قربانی، مخصوصاً قربانی گاو و اسب را برای ارضای ارواح رؤسای قبائل مرده شان انجام می دهند.
بومیان که در شمال بریتانیا و ایرلند ساکن اند بتدریج به مسیحیت می گروند، نخست قوم بریتانیا و سپس مردم ایرلند - در سده پنجم، سن پاتریک از طرف قوم مسیحی بریتانیا برای دعوت مردم ایرلند که از نژاد سلت هستند به آن منطقه می رود و جمعی از آنان مسیحی می شوند. نام او تا به امروز در میان مردم آن سرزمین به عظمت معنوی یاد می گردد. در این چند دولتچه، عبادتگاهها متعدد و دیرها می سازند تا در آنها به نماز و روزه و توبه و انابه همت گمارند. از مردم متدین و دانشمند قوم بریتانیا که در شمال فرانسه هستند و از مردم گل نیز جمع کثیری به شمال بریتانیا و به ایرلند هجرت کرده در صومعه و دیرها به تحصیل علوم حوزوی پرداخته آن دیرها را به کانون مسیحیت و مدنیت بدل می سازند. بنابر منابع تاریخی در سده ششم مبلغانی سختکوش و پرهیزگار از ایرلند برخاسته به دعوت اقوام پیکت و اسکات همت می گمارند. یکی از آنان که سن کلمبا نام داشته از خانواده حکام است در حوالی 580 م حوزه روحانیت اسکاتلند را بنا می نهد. راهب دیگری به نام سن کلمبان در جنگلهای وژ مقام کرده صومعه لوکزی را تأسیس می نماید، و بعد به پیرامون دریاچه کنستانس سفر کرده قوم آلامان را دعوت به مسیحیت می نماید. او و شاگردش بتدریج موجبات ایمان همه آن قوم به مسیحیت را فراهم می آورند.
بدینسان، بومیان مسیحی و فرهیخته در برابر وحشیان مشرک و استعمارگر جبهه بندی می کنند.
وحشیان مهاجم تا اواخر سده ششم مشرک می مانند. پاپ گرگوار - بنابر روایت بِد(26) - در 596 م هیأتی از مبلغان را به ریاست اگوستین نامی به جنوب انگلستان و منطقه دو قوم آنگل و ساکسون می فرستد و از طریق کانت پادشاه آنان دست به کار ورودشان به چیزی می شود که شباهت چندانی به تعالیم عیسی (علیه السلام) ندارد. چه، به تمام آداب و رسوم شرک آنان رنگ مسیحیت می مالد. دو قبیله آنگل و ساکسون، و سایر قبائلی که توسط مبلغان رومی و به امر گرگوار، پاپ رم، به ظاهر مسیحی در می آیند هرگز به اسلام یا حیات طیبه ای که پروردگار متعال بشر را به آن دعوت می فرماید در نمی آیند و همچنان در چهار زندگی پست سابق باقی می مانند. زندگی آنان شباهتی به زندگی عیسی (علیه السلام) و سلسله پیامبران علیهم السلام ندارد. آنچه در واقع امر اتفاق می افتد اطاعت مشروط از پاپ است، پایی که به زندگی پست و منحطشان اهتمامی ندارد و با آنان مدارا و مماشات می کند و از آنان به همان مقدار اطاعتی قانع است که پیشتر و روزگاری دراز امپراتوران روم غربی و شرقی قانع هستند. این که از تجاوزهای خود به توده های مردم و جان، حیثیت و اموال آنان اندکی بکاهند و مقام امپراتوری را حذف نکرده بر جان و اموالش رحمت آورند. همین و بس. زیرا می دانیم که از سال 395 م، امپراتوری روم غربی جز نامی بی معنا چیزی نیست، یکقرن تمام دستخوش تعرضات و مداخلات فرماندهان وحشی غالب است. آنان که نام امپراتور روم شرقی یا غربی دارند ابتدا مهاجمان وحشی را یا به خدمت در لشکر خود می پذیرند یا منطقه ای را برای اقامت به آنها می سپارند و باجی هم به آنان می پردازند، یا فرماندهان آنها را به فرماندهی برخی از لشکرهای خود و حتی به مقام فرماندهی کل قوا می گمارند. کار تا جایی پیش می رود که فرمانده سپاه مزدور، رمولس اگوستول امپراتور روم غربی را خلع می کند و ساز و برگ سلطنت را برای کسی که در روم شرقی سلطنت دارد می فرستد. سنای رم را نیز وامی دارد به آن کس که در روم شرقی سلطان است بنویسند: مغرب زمین احتیاجی به امپراتور مخصوص ندارد. یک امپراتور مشترک برای هر دو کافی است! فرماندهان اقوام مشرک و وحشی حتی بدون کسب اجازه از امپراتوران روم شرقی و غربی، برای خود لقب و مقام می تراشند و آن را اعطایی امپراتور می خوانند و امپراتور بیکاره جرأت تکذیب ندارد.
پاپ رم، با سیاستهایش مقامی مانند آنان پیدا می کند و به همان دل خود می دارد. این جابجایی پاپ با امپراتور روم غربی در نیمه سده هشتم میلادی به اتمام می رسد. قبائل مختلف وحشی و مهاجم به استثنای قبیله ساکسون سلطنت مشروط و مقید پاپ را بر خود می پذیرند. آن که در اجرای این سیاست راهبردی تلاش و جدیت دارد کشیشان آنگل و ساکسون است. پاپ بی اعتنا به امپراتوری روم شرقی، قدرتی در غرب بهم می زند که سابقاً امپراتوران روم دارند. آخرین گام بلندی که به نفع پاپ در این زمینه برداشته می شود اقدام سن بونیفاس در سرزمین پهناور گل است که سبب می شود عقد اتحادی میان دولتچه فرانک با پاپ بسته شود.
آنچه در ادبیات فرهنگی - سیاسی اروپا شهرت دارد به این عبارت که اروپاییان - یا ایتالیایی ها - هیچگاه به مسیحیت در نیامده اند. در مورد این قبائل صدق می کند. آنها سنت فرهنگی - سیاسی الحادی و طاغوتی را با خود به این قاره آورده حتی در دوره تظاهر به مسیحیت حفظ کرده و بکار بسته سرانجام به بهانه مدرن سازی اعاده می نمایند. وحشیگری، استکبار، افساد فی الارض، زندگی دنیاداری با تمامی تظاهرهایش اما در پوششهای تازه و مد روز ادامه می یابد و تکرار می گردد.
لکن در فاصله دولت مشروط و متزلزل پاپ با مدرنیته، فروپاشی های دیگری روی می دهد. دولت شارلمانی دولتی مستعجل است که بلافاصله جای خود را به دولتچه های متعددی می دهد که قبائل وحشی تازه وارد تشکیل می دهند.
در قلمرو پهناور شارلمانی، قبائلی زندگی می کنند که هیچ وجه اشتراکی با یکدیگر ندارند. ساکنان ساکس، اسپانیا، ایتالیا، و قبائل فرانک، آوار، آکی تن، گل، و روم نه از یک نژادند و نه به یک زبان سخن می گویند. عملا دولتچه هایی هستند هر کدام زیر سلطه یک وحشی سیاسی.
حتی سه پسر به ظاهر مسیحی و عابد شارلمانی از این قاعده مستثنی نیستند. با مرگ پدر، بر سر قلمروی که در زمان حیات پدر سه قسمت شده به جان یکدیگر می افتند و کشور نه تنها سه پاره بلکه صد پاره می شود؛ و در فرانسه و آلمان، و قلمرو لوتر (یکی از سه پسر شارلمانی) دولتچه های بسیار پدید می آید.(27) دولت شارلمانی به سرنوشت امپراتوری روم قدیم دچار می شود.
در اثنای دو سده نهم و دهم، آنچه مزید بر علت می گردد این است که اقوام وحشی از هر سو به قلمرو امپراتوری فرانک هجوم می آرند. سرزمین ژرمن، در شرق، دستخوش قبائل اسلاو و قبیله زردپوست مجار می شود. از میان قبائل اسلاو قبیله چک به بوهم می تازد. قبیله مجار ابتدا در جلگه وسیع دانوب که سابقاً مسکن قبائل وحشی هون و آوار است اردو می زند و در حوالی سال 900 رخنه در ایالت باویر می کند و سراسر زمین ژرمن را می پوشاند و حتی به شامپانی، بورگنی، و لاندوک هم می رسد. سوارانی چالاک با اسبانی تیزتک، که کماندارانی تیراندازند و دشمن را از فاصله از پا در می افکنند. غارتگران بی باک که هر چه را قابل چپاول نباشد آتش زده یا از دم تیغ می گذرانند.
در غرب آن سرزمین، قوم هولناک نورمان - به معنی مردان شمالی - از سمت دریای شمال و دریای مانش و اقیانوس اطلس، خاک آلمان و انگلستان و فرانسه را به توبره می کشند.
در جنوب، نیروهای مجاهد اسلامی از افریقا، با طی مدیترانه سواحل جنوبی مدیترانه، ایتالیا، و پروانس را تصرف می کنند. در کوهستان مور استقرار یافته دژ نظامی فراکسینه را - که بعدها گارد فرنه نام می گیرد - بنیان می نهند. از این مناطق به اقوام وحشی مجاور تاخته آنها را تار و مار می کنند و از آنها اسیر گرفته به کشورهای اسلامی می فرستند. در این زمان، نزدیک به دو قرن(28) بر استقرار مسلمانان مجاهد در سرتاسر اسپانیا می گذرد و تمدنی در آن خطه پایه ریزی شده است که چشم جهانیان را خیره می سازد. یگانه قدرتی که در اروپا می تواند اقوام وحشی و مشرک مهاجم را سد کند و عقب بنشاند دولت اسلامی اسپانیاست.
قبایل نورمان که در دانمارک و شبه جزیره اسکاندیناوی ساکن است شاخه ای از نژاد ژرمن، یعنی آریایی است و همواره به دزدی دریای روزگار می گذارند. چنان که پیش از آنها، دو قبیله آنگل و ساکسون که در این سرزمین است همین شغل کثیف را پیشه دارند. قبایل نرمان نه فقط به قلمرو پهناور شارلمانی می تازند بلکه پس از آن انگلستان را نیز به باد غارت می گیرند و به روسیه هم تاخت آورده تا دریای سیاه می رسند. قبائلی دریانورد هستند و کشتی های کوچک اما تندروی دارند. در خشکی هم همه قبائل اروپا از ایستادگی در برابرشان عاجز و سخت پریشان خاطرند. یکی از هدفهای آنها دیرهای پرثروت مسیحیان است. تهاجم وحشیانه قبایل نرمان به فرانسه با حمله به روآن و غارت آن در 841 م آغاز می گردد و تا 911 م که بخش بزرگی به تصرف آنها در می آید ادامه دارد. در سالهای 845، 856، 861، و 885 م یعنی چهار بار پاریس را می چاپند. در سه بار اول، اهالی پاریس با پرداخت مبالغ هنگفتی به آنها رضایتشان را برای ترک آن شهر بزرگ جلب می نمایند. اما بار چهارم، حصاری شده کمر به دفاع می بندند. پس از یکسال محاصره، امپراتور شارل گرو در رأس قشونی به کمک می آید، اما چون قادر به دفع محاصره کنندگان وحشی نیست مبلغ گزافی مسکوک نقره و اجازه غارت سرزمین بورگنی را به آنها شرشان را موقتا دفع می کند. لکن بیست و پنج سال بعد بیست هزار از این قوم وحشی و جنگجو آمده در مصب رود سن جا خوش می کنند. رلن فرمانده آنها شهر روآن، بخش پایین رود سن و بخش اعظم فرانسه را تسخیر می کند. شارل لوسمپل، شاه وقت به او پیغام می دهد اگر مسیحی شده سلطنت مرا به رسمیت بشناسی تمام این سرزمین را که تصرف کرده ای با مقام استانداری آن به تو خواهم داد و دخترم را به همسری تو در خواهم آورد. رلن می پذیرد. مورخ رکابش ماجرا را چنین گزارش می دهد. رلن چون مقام ولایت نورماندی را یافت نخواست پای شاه را (چنانکه مرسوم بود) ببوسد. اسقفها رسم سیاسی را به او گوشزد کردند. گفت: من هرگز در برابر کسی زانو نمی زنم و پای کسی را نمی بوسم. چون اصرار زیادی شد سرانجام به یکی از سربازانش دستور داد تا این رسم را به نیابت از او برگزار کند. آن مرد نیز پای شاه را گرفته به جای این که خود خم شود پای شاه را تا نزدیک لبش بالا آورده بوسید که در این حرکت، شاه سرنگون شده صدای قهقهه به آسمان بالا رفت و در جمعیت غوغایی بپا شد. با اینهمه، شارل (پادشاه) و رئیس قوم فرانک - روبر - حکام، اشراف، روحانیون، اسقفها به جان و سر خود و به شرف سلطنت سوگند یاد کرده قسم جلاله خوردند که این سرزمین مال رلن خواهد بود و تا دنیا دنیاست نسلاً بعد نسل و در خانواده او موروثی خواهد بود. با عهدنامه سن کلر و سرزمین متصرفی رلن به نام قبیله اش نورماندی نامیده می شود. قبیله نورمان نصرانی شد و چیزی نگذشت که زبان سابق خود را نیز فراموش کرده فرانسه زبان شد. ولی با وجود این، بعضی از خصایص خود را از دست نداد و جنگجو و حادثه آفرین باقی ماند.(29)
این قبیله وحشی پس از آن انگلستان، جزیره سیسیل، و جنوب ایتالیا را تسخیر می کند و سپس در جنگهای صلیبی به فلسطین اسلامی حمله می آورد.
بدینسان، سرتاسر آن کشورهای اروپایی میان صدها دولتچه ای تقسیم و تجزیه می شود که هر یک را از زمین و ساکنانش رئیس عشیره ای از قومی وحشی مالک است، مالکی که فئودال خوانده می شود. همانچه زمینه اش از دوره شارلمانی می رفت که تمهید شود. فرماندهان وحشی که اینک شاه و مالک زمین و مردم مستضعف شده اند در قلمرو اختصاصی خویش یک یا چند قلعه نظامی با برج و بارو بپا کرده در آن از گزند یکدیگر ایمنی می یابند و مرزهای خود با همسایگان را بدین طریقه معین می نمایند. دولتچه ها با طاغوتچه های وحشی و بی آزرمش در اروپا بی شمار گردد.
هر چندین دولتچه برای تأمین موجودیت خویش با هم قرار و مدار می نهند تا رأس و رئیسی برای دفاع مشترک داشته باشند. چند شاهی از این رهگذر پیدا می شود که اختیاراتش محدود و مشروط است و بدون اذن و موافقت طاغوتچه ها کاری از پیش نمی برد. این رسم و قاعده چندین قرن دوام دارد و تنها با انقلاب 1789 فرانسه و روی کار آمدن طبقه بورژا محدود و سپس منقرض می گردد.
پس در دو قرن نهم و دهم، حکومتی طبقاتی سراسر آن قاره را می پوشاند به استثنای اسپانیای مسلمان نشین. این نظام سیاسی در تاریخی که نگارندگانش همه اروپایی اند نظام تیول داری نام می گیرد که نظام ارباب و رعیت، یا طاغوتچه و مستضعفان باشد. همین وضع در قرن یازدهم برقرار است. برای مثال در آلمان، نظام طاغوتچه - مستضعفان عمومیت دارد و سرتاسری است. هر یک از اقوام وحشی چهارگانه دولتی مستقل تشکیل می دهند و چهار قلمرو با نام و نشان ویژه دارند: سوآب، باویر، فرانکی، و ساکس. طاغوتچه ای که در راس هر یک از آنهاست مالکیت و سلطنت بر خاک و مردم را به وراثت نهد و درباری دارد و لشکری خاص خود. هر یک از اسقفها و کشیشها صاحب دولتچه ای هستند. اراضی وسیعه را مالک اند و رعیت، فرمانبردار آنان بوده تسلیم اجباری اند؛ اما حق ندارند اراضی و کشاورزان را به میراث دهند.
فرانسه نیز در سده یازدهم به چندین دولتچه با همین نظام سیاسی - اقتصادی و سنت فرهنگی طاغوتی و الحادی تقسیم و تجزیه شده است. در هنگام هوگ گاپه - 987 م - این کشور در درجه اول به دو دولت منقسم است: فرانسه شمال رود لوآر و آکی تن در جنوب آن رود. اهالی آن از لحاظ زبان، عادات و اخلاق وجه اشتراکی ندارند. با هم بکلی بیگانه اند. حرمت یکدیگر را رعایت نکرده، اهالی آکی تن مردم فرانسه را خشن و وحشی می نامند و به دیده حقارت در آنان می نگرند. و مردم فرانسه، راه و رسم اهالی آکی تن را تقبیح نموده اجتناب از آنان را واجب می شمارند. رائول گلابر، وقایع نگار سده یازدهم و شاهد اوضاع و احوال، اهالی آکی تن را مردمی بوالهوس، سبکسر، بی فرهنگ، بی اعتقاد، و غیر قابل اعتماد معرفی می کند. در همین زمان، در هر یک از فرانسه، و آکی تن چند دولتچه تشکیل شده است با همان نظام الحادی - طاغوتی ارباب - رعیتی؛ و در کنار آنها اسقفها و کشیشان هر یک دولتچه ای زیر سلطه خویش. مهم ترین آنها اسقف نشین تورنه، بوه، نویون، لائون، رنس، شالون، و لانگر. هر کس که صاحب اختیار ایالتی بزرگ است، اعم از حاکم، والی، یا اسقف، پادشاه واقعی شمرده شده حق جنگ، محاکمه و ضرب سکه را دارد. این اشخاص اغلب با یکدیگر در جنگ و جدال اند و قدر مشترکی ندارند جز این که پادشاه را ولی نعمت کل می شمارند و پادشاه نیز با انتخاب آنها منصوب می شود... شاه سرکرده ای در ردیف سایر سرکردگان بیش نیست و جز بر املاک سلطنتی یعنی اراضی و ابنیه و بلادی که از اجدادش به ارث برده است تسلط ندارد. املاک سلطنتی در وسعت با املاک سرکردگان فرقی ندارد... در همین حال، پادگانهای برج و بارودار طاغوتچه مانندی مثل مون لری در داخل قلمرو سلطنتی و املاکش هست که مکمن واقعی راهزنان است و سرکردگان آنها اعتنایی به شاه ندارند بلکه نمی گذارند که شاه آزادانه در قلمرو خود به سیر و سیاحت بپردازد. در واقع و نفس الامر مملکت از حکومت و اداره، هر دو، بی بهره است. پادشاه در قلمرو سایر دولتچه ها نماینده ای ندارد. فقط در مراسم تشریفاتی، سران دولتچه ها از حاکم و والی و اسقف را دعوت می کند تا از مجموع آنها دربار شاهی تشکیل شود. اما بسیاری از معتبرترین سرکردگان حاضر به شرکت در این مجمع نمی شوند.(30)
طاغوتچه هایی که در راس دولتچه های چند صدگانه اروپا قرار دارند چنان قدرتی به هم زده اند که مثلا در فرانسه با این خود، دولت یعنی اراضی و ساکنانش را خود به خود و بدون هیچ قید و شرطی به پسران یا پسر ارشدشان به ارث می گذارند به شاه اجازه چنین کاری نمی دهند. چنان که سران دولتچه های فرانسه که هوگ کاپه را در 987 م به سلطنت برمی دارند در موقع انتخاب جانشین وی می توانند به صرف هوی و هوس، پسر او را کنار گذاشته دیگری را به تخت سلطنت بنشانند.(31)
طاغوتچه ها که دولتمردانی جنگجو و مفسد فی الارض اند با جنگهایی که در داخل فرانسه می کنند خانه های مردم را ویران و زمین را از خون رنگین می سازند. در این جنگها شاه اغلب کناره گرفته به تماشا می نشیند. چون قدرتی در کف او نیست. اگر هم گاهی مداخله می کند کمتر اتفاق می افتد که طرفین جنگ نظرش را بپذیرند. ناچار بیشتر جانب یکی از دو طرف را می گیرد و اغلب نیز از عهده حریف برنیامده شکست می خورد. دو شکست بزرگ که در تاریخ فرانسه نصیب هانری اول (1060 م - 1031 م) در مقابل گیوم، طاغوتچه نورماندی، و نصیب فیلیپ اول (1108 م - 1060 م) در مقابل طاغوتچه پوئیزه می گردد از همه مشهورتر است. طاغوتچه پوئیزه در جنوب غربی اتامپ امروزی دژی دارد و از آنجا مدام به املاک سلطنتی دستبرد می زند. فیلیپ پسر عموی خود را که طاغوتچه بورگنی است به کمک می طلبد و او هم با تمام قوایش می آید. اما با وجود همه این تدارکات، شاه از این طاغوتچه شکست خفتباری می خورد. چه، تقریبا هر طاغوتچه ای که ظاهرا تابع شاه فرانسه یا شاه آکی تن باشد قادر است شاه خود را شکست دهد.
بنابراین، تاریخ فرانسه در آن روزگاران، سراسر، داستان پادشاهان نیست، سرگذشت واقعی طاغوتچه هایی است که در راس دولتچه های بسیار قرار دارند و جملگی از اقوام وحشی و مهاجم اند که اگر به دروغ و از راه نفاق اظهار ایمان به مسیحیت می نمایند لکن در واقع نمایندگی از سنت فرهنگی - سیاسی طاغوتی و الحادی می نمایند و مظهر از این سنت اند.
آلبر ماله، و ژول ایزاک می نویسند: اشراف که ارباب زمین و رعیت باشند جنگاور، سرکش (طاغی) و پرشور هستند و خویی نامهذب دارند. آنی قرار و آرام نمی گیرند و با جوش و خروش تمام به جنگ با رقبا می روند یا گستاخانه لشکر خود را به بیرون مرزها برده در آنجا می جنگند. سرآمدشان قبیله های نورماندی اند که اشتیاق به مسافرتهای جنگی دوردست و پردرآمد را از پدرانشان به ارث برده اند پدرانی که دزدان دریایی سابق اسکاندیناوی اند. بسیاری از همین سواره نظام فرانسه (اقوام وحشی و تبهکار) به اسپانیا و ایتالیا می رود تا با مسلمانان بجنگند و به این وسیله نام و شهرتی بدست آورند. هم ضرب شستی نشان بدهند، هم بهشت را بخرند و هم غنیمتی به چنگ آورند. یکی از امرای بورگنی به خدمت پادشاه کاستیل در اسپانیا در می آید و فتوحاتی کرده شالوده دولت نصرانی جدیدی را می ریزد که بعدها تبدیل به دولت پرتغال می گردد (1094 م). از این مهمتر داستان پسران و نوادگان یک سرکرده بی اسم و رسم نورماندی به نام تانکرد دوهوت ویل است که برای جنگ علیه مسلمانان به ایتالیای جنوبی می روند و به زور یا با حیله و نیرنگ تمام آن خطه را فتح کرده مملکتی تشکیل می دهند که بعدها مملکت دو سیسیل نامیده می شود (1073 م - 1047 م). از جمله اردوکشی های اربابان زمین و رعیت، در قرن یازدهم دو لشکرکشی اهمیت مخصوص دارد. یکی جنگ اول صلیبی، 1096 م، است و دیگری تسخیر انگلستان به دست والی (طاغوتچه) نورماندی در 1066 م.(32)
همین دو مورخ، امتداد سنت فرهنگی - سیاسی طاغوتی و الحادی در قاره اروپا را چنین حکایت می کنند: جزیره بریتانیا چون به دست قبایل آنگل و ساکسون می افتد به هفت مملکت کوچک (دولتچه طاغوتی) تقسیم می شود که مدام بر سر سروری و سیادت با یکدیگر منازعه دارند... در سده نهم دزدان دریایی اسکاندیناوی یعنی قبایل نورمان که به امپراتوری فرانک حمله می کنند در سواحل جزیره بریتانیا نیز ظاهر می شوند. حتی اغلب سران مهاجمان به انگلیس و فرانسه یکی هستند مثل راگنار لودبروگ که عاقبت به دست قبیله آنگل اسیر و به ظرفی پر از افعی افکنده می شود(33)... در فرانسه، وضع حکومت ارباب - رعیتی در دو قرن یازدهم و دوازدهم به ذروه اعلی می رسد. در این دوره، طبقه جنگجویان بر جامعه مسلطاند. سرکرده ای (طاغوتچه ای) که در پناه حصن حصین و قلعه محکمش نشسته در ملک خود سلطنت می کند و صاحب اختیار مطلق است. در این دوره، مشغله رایج، جنگ است و مسابقه رزمی، و شکار. علمای مسیحی ایامی را حرام قلمداد می کنند تا شاید مردم از تعرض جنگجویان دمی بیاسایند و تخفیفی در خشونت عادات زمانه حاصل شود، اما نتیجه چندانی نمی بخشد. در فصول گذشته دیدیم که جامعه اروپای غربی به چه صورت در آمد و چگونه رنگ حکومت ارباب - رعیتی گرفت. در فرانسه این وضع در دو قرن یازدهم و دوازدهم به نهایت می رسد... شالوده مسلم این وضع، عدم تساوی انسانهاست. اسقف لائون که آدالبرون نام دارد در عهد پادشاه ربر لوپیو (1031 م - 997 م) مردم را دو طبقه دانسته در تعریف هر یک چنین می گوید: طبقه اول، عبارتند از علمای مسیحی که مرد عبادت و آخرت اند؛ دولتمردان که مرد رزم و جنگ اند. طبقه دوم را مردم زحمتکش یا پست تشکیل می دهند... تهیه پول و خوراک و پوشاک جامعه بر عهده طبقه پایین یعنی مردم زحمتکش است. مردم، آزاد نیستند بلکه به حکم قول و قرارها موجودیت عده ای در قبضه قدرت برخی دیگر است و جماعتی کثیر متعهد شده اند که بار خدمت دیگران را به دوش بکشند. این الزامات سیاسی ظالمانه باری گران بر دوش مردم زحمتکش است. این مردم اختیار خود را ندارند و حتی نمی توانند محل زندگی خود را ترک کنند (وابسته به زمین شمرده می شوند) و به همین جهت آنان را بردگان خانه زاد نامیده اند... نظام سیاسی ارباب - رعیتی، این دوره را دوره زور کرده است. جنگاورانی که امور خود را از جنگ می گذرانند و به زرم آزمایی دلخوش اند جامعه را به زیر سلطه خود در آورده اند و با قهر و غلبه مقاصد شومشان را پیش می برند. کسی از ظلم و ستم در امان نیست. عهد و قرارها اجرا نمی شود مگر اشخاص ذینفع بتوانند با زور خویش آن را اجرا کنند. در دوره حکومت ارباب - رعیتی، قدرت جنگ منشأ اشرافیت است. در قرن نهم کسی را از اشراف (ارباب) می شمارند که سوار جنگی باشد یعنی بتواند خود را به شمشیر و نیزه و خود و سپر و زره مجهز کرده بر اسب بنشیند و به جنگ برود. از آنجا که این اسلحه خرج گزاف برمی دارد و هر چه کاملتر شود بر گزافی مخارج می افزاید کسی از عهده این کار بر می آید که آبادی و ملکی را صاحب باشد یعنی فرمانده نظامی باشد. هر فرمانده جنگی که زمینی را در تیول خود دارد در برابر آن کس که آن زمین را به تیول او می دهد متعهد است که در رکاب وی به جنگ برود. باین ترتیب، مقام سرکردگی یعنی فرماندهی واحدی را دارد و او را مطیع، و صاحب زمین - زمینی که به تیول مطیع داده شده است - را ولی نعمت می گویند. و چون تیول با وراثت منتقل می شود اشرافیت نیز موروثی می شود. چنانکه پس از مدتی، رسم بر این می شود که هر سوار جنگی را اصیل یا نجیب زاده نشمارند بلکه فقط آن سوار جنگی را اصیل و نجیب زاده بدانند که از خانواده یا پدری اصیل باشد و ملکی در دست او باشد. بدین ترتیب، از افراد اصیل یا نجیب زاده طبقه ای اشرافی تشکیل می شود و به کسانی که از آن طبقه نیستند و جنگجو بشمار نمی آیند بدیده حقارت می نگرند.
انتقال تیول از ولی نعمت به مطیع طی مراسم معینی صورت می گیرد. سرکرده چه ملکی را به ارث برده باشد و چه به تیول بگیرد تا وقتی مراسم انتقال صورت نگیرد و سوگند وفاداری و اطاعت یاد نکند تصرفاتش رسمی نیست. مطیع در این مراسم بدون اسلحه در برابر ولی نعمت خود زانو زده دستهایش را بهم می گذارد و به علامت اطاعت در میان دستهای ولی نعمت قرار می دهد و خود را نوکر او می خواند. ولینعمت، او را برپا می دارد و بوسه صلح به وی می دهد و چوب یا نیزه یا شاخه درختی را - که در واقع نماد ملک است - به او می سپارد و به این وسیله مطیع را بر سر ملک نصب می نماید... اگر مطیع - یا نوکر - نقض سوگند کند ولی نعمت مجاز است که ملک خود را از او باز ستاند.(34) بسیاری از سرکردگان با قرض از دیگران پول تهیه می کنند و همه رمق رعیت خود را می گیرند جمعی کثیر از آنان به راهزنی پرداخته ساز و برگ مسافران را می برند و هر تاجری را که از کارشان بگذرد لخت می کنند و از او باج می گیرند.(35)
خیل عظیم و بیشمار این نوکران که در عین نوکری، ارباب رعیت اند و وحوش سیاسی خون آشام به پاپ اوربن دوم امکان می دهد تا احساسات رعیت را برانگیزد و آنها را به جنگ مسلمانان دعوت کرده روانه فلسطین گرداند به این بهانه که می خواهد تربت پاک عیسی (علیه السلام) را از کفار آزاد گرداند. مورخان فرانسوی که از نژاد همین پاپ فرانسوی هستند ذیل علل دیگر جنگهای صلیبی از انگیزه واقعی مهاجمان وحشی چنین پرده برمی دارند: عللی هم که در همان عصر، سواران جنگی فرانسه را به اسپانیا (ی اسلامی) و جنوب ایتالیا (جایی که مسلمانان در تصرف دارند) می کشانید از اسباب موجبه جنگ شمرده می شود مانند شوق مردم به گشت و گذار در نقاط ندیده و نشناخته، و شوق آنها به ماجراهای تازه، و عشق به جنگیدن، و امید کسب ثروت در مشرق زمین که در آن دوران به ثروت مشهود بود. بسیاری (از مهاجمان به فلسطین) به فلسطین نرفتند جز به همان انگیزه که امروز مهاجران آلمانی و ایتالیایی و انگلیسی به ایالات متحده آمریکا و برزیل و آرژانتین می روند تا ملکی بدست آورند و به راحتی گذران کنند. همین وضع در دوره جنگ های صلیبی برای اهالی فرانسه پیش آمده بود چنانکه سرکردگان (وحوش سیاسی) راه می افتادند یا ایالتی را تسخیر کنند. و رعیت به این امید می رفتند تا قطعه زمینی بدست آورند و به آزادی (بدون ارباب) عمر بگذرانند.(36)
و در نتیجه گیری چنین می گویند: مهمترین نتیجه اجتماعی جنگهای صلیبی این بود که به زوال قدرت اربابان زمین و رعیت کمک کرد. زیرا عده بیشماری از آنها در خلال جنگهای صلیبی مردند و آنهایی هم که جان بدر بردند یا از هستی ساقط شدند و یا به فقر و مسکنت افتادند. قشون صلیبی مجبور بود از مال خودش خرج کند. به همین علت هر فرمانده برای تدارک اسلحه و آذوقه و وسائل حمل و نقل خود و کسان و ستورانش احتیاج به مبالغ زیادی پول داشت و ناچار قسمتی از املاک خود را می فروخت یا رهن می گذاشت. همه به امید کسب ثروت و غنیمت رفتند، لکن هر کدام که برگشتند بی چیز بودند و جز فروش و رهن مجدد چاره ای نداشتند. این نکبت و زوال قدرت اربابان زمین و رعیت، به حال پادشاهان و نوکران آنها مخصوصاً به حال مردم شهر و روستا بسیار سودمند افتاد، زیرا مردم شهرها و روستاها با پرداخت مبلغی به ارباب می توانستند خود را آزاد کنند و دیگر برده وابسته به زمین نباشند.(37)
در سه قرن نهم و دهم و یازدهم، که در اواخرش جنگهای صلیبی به راه می افتد ارباب زمین و رعیت که طاغوتچه های مطلق العنان و کافر کیش اند دستگاه روحانیت نصرانی را ملعبه خود می سازند، و پاپ آلت دستی بیش نیست. آلبر ماله و ژول ایزاک می نویسند: در خلال قرون نهم، دهم، و یازدهم که دوره ای پر آشوب و آغاز تشکیل حکومت ارباب - رعیتی است مقام روحانیت را بحران سختی گریبانگیر می شود. زیرا اربابان، مناصب روحانیت و مسند پاپ را به دلخواه خود به این و آن واگذار می کنند؛ و در نتیجه، روحانیت استقلالی ندارد. از طرف دیگر فساد به حدی در عادات و اخلاق علمای مسیحی راه پیدا می کند که روحانیت بی اعتبار، و رسوا می گردد. این بیماریها هر چه بیشتر در رده های مختلف روحانیت مسیحی سرایت می کند وضعیت خطرناک تر می شود.
قواعد دیانت چنین مقرر می دارد که پاپ را باید علما و مردم آزادانه انتخاب کنند. اما از دوره انحطاط خانواده شارل، انتخاب پاپ در واقع به اراده حکام (طاغوتچه ها) انجام می گیرد. چنانکه ارباب املاک روم و حول وحوش آن مکرر تخت پاپ را در اختیار می گیرند. از جمله حاکم توسکولوم تاج پاپ را برای پسر دوازده ساله خود به نام بنوآ می خرد (1033 م). امپراتوران ژرمن (وحوش سیاسی ژرمنی) از دوره اُتُن کبیر به بعد چندین بار پاپ را به میل خود عزل یا نصب می کنند. در 1046 م هانری سوم سه پاپ را برمی دارد و یکی از اسقفهای آلمان را بر اریکه پاپ می نشاند. و از سال 1046 م تا 1057م چهار نفر از روحانیون آلمان پیاپی این مقام را بدست می آورند. به این ترتیب امپراتور، پاپ را دست نشانده خود می کند.
در خلال این مدت گاهی نیز وقایع ناگوار، پاپ را از اعتبار ساقط می کند. چنانکه آرنول درلئان اسقف فرانسوی در سال 992 م می نویسد: چه تماشایی است که ما به عمرمان نکرده ایم. ما ژان (ژان دوازدهم) ملقب به اکتاوی را دیده ایم که در فسق و فجور غوطه می خورد... وقتی او را طرد کردند لئون هفتم جای او را می گیرد. اما به محض این که امپراتور از شهر رم خارج می شود اکتاوی (ژان دوازده مخلوع) برگشته لئون هفتم را خلع می کند و بینی و انگشتان دست راست و زبان ژان کشیش را می برد و جمع کثیری از مردم محترم و سرشناس روم را می کشد. بعد از مدتی هم می میرد... جای او را جانور مهیبی به نام بونیفاس (هفتم) می گیرد که دستش به خود سلفش رنگین است و خباثتی دارد بیش از حد و ظرفیت یک بشر. چون مجمع مذهبی، او را محکوم کرده از مقامش برکنار می سازد پس از مدتی یعنی بعد از اتن دوم دوباره سر و کله اش در رم پیدا شده پاپ پی یر معروف را خلع می کند و او را در سیاه چالی (زندان چاه مانندی) تلف می نماید. حال اسقفها نیز بر همین منوال است.
اربابان سیاسی (طاغوتچه هایی که در راس دولتچه های بیشمار قرار دارند، و پادشاهان) به جای این که اهل علم و عموم مؤمنان را در انتخاب اسقفها آزاد بگذارند و انتخاب آنان را به رسمیت بشناسند و احترام نمایند شخصاً به نصب اسقفها دست می زنند. علت کارشان این است که نظام سیاسی ارباب - رعیتی در روحانیت رخنه می کند و شامل آن هم می شود. به این معنی که هر اسقفی ضمن این که رئیس روحانی حوزه خودش هست ملکی را هم از ارباب (طاغوتچه راس دولتچه) به تیول خود گرفته است و ارباب (طاغوتچه) نمی تواند در انتخاب نوکر خودش بی تفاوت و بی مداخله بماند. به همین علت وقتی یک اسقف می میرد ارباب (طاغوتچه) یک نفر دیگر را به جانشینی او برمی دارد تیول (ملک اربابی) را و ریاست روحانی ناحیه را ابوابجمع او می کند. در باب تعیین اسقفی از لیژ در آغاز قرن یازدهم چنین روایت می کنند: چون در حوزه لیژ مسند ریاست روحانیون خالی می شود امنای شریعت همه به خدمت امپراتور می شتابند، زیرا در آن اوقات نصب اسقفها بر حسب اراده ملوکانه است نه از راه انتخابات مردمی. امپراتور وقتی از واقعه (فوت اسقف) آگهی می یابد نول بدن را به جانشینی متوفا معین می نماید و با ملاطفت به آنان می گوید: باید به اندازه پدرتان به او احترام بگذارید!
کمتر اتفاق می افتد که اربابان زمین و رعیت در بند این باشند که آدم صالحی را نوکر خود کرده به مقام اسقفی بگمارند. مثلا اگر اربابی به پول احتیاج دارد منصب اسقفی را به مزایده می گذارد و به کسی عطا می کند که پول بیشتری بدهد. اسقفها نیز بنوبه خود رتبه امام جماعت (پیشنماز) و مجری آیین مذهبی را به این و آن می فروشند تا جای پولی را که به ارباب بابت خرید منصب اسقفی پرداخته اند پر کنند. این خرید و فروش مناصب روحانیت که بنا به نص شارع مقدس حرام است بدعت شمعون نام گرفته است. با وجود این که مقام روحانیت از چند قرن پیش از این قواعدی برای پارسایی و پرهیزگاری تعیین کرده است اغلب اسقفهایی که اربابان زمین و رعیت نصب می کنند آن قواعد را زیر پا گذاشته رعایت نمی کنند. از جمله ازدواج کرده سعی می کنند دارای پسر شده منصب روحانی را نسلا بعد نسل در خانواده خود نگاه بدارند. بدیهی است که روحانیون زیر دست ایشان نیز از ایشان سرمشق گرفته تبعیت و تقلید کنند.(38)
این سنت فرهنگی - سیاسی الحادی و طاغوتی، پیروان تعالیم عیسی (علیه السلام) را به مقاومت برمی انگیزد، مقاومتی که همواره وجود دارد اما کاری از پیش نمی برد. چه، توازن نیروهای اجتماعی در آن قاره به زیان مطلق این نیروی مقاوم است. تنی چند از اسقفهای تربیت یافته در دیر کلونی - تاسیس شده در 910م - در راس جنبش مقاومت قرار دارند. اما تا مرجعیت مسیحیان یعنی پاپ قیام و اقدام نکند احتمال موفقیت اندک خواهد بود. در 1059م پاپ نیکلای دوم طی فرمانی اعلام می نماید که از این پس اربابان سیاسی - یعنی روسای دولتچه های چند صد گانه اروپا - حق هیچگونه مداخله در تعیین پاپ ندارند و این حق به ائمه جماعت معتبر روم که وجوه اهل علم شمرده می شوند اختصاص دارد. و ائمه جماعت یاد شده هر گاه در روم کسی را صالح برای این مقام ندیدند می توانند از میان اهل علم سایر کشورها یکی را به این مقام بردارند.
صدور این فرمان تاریخ گام بلند و بنیادینی در راه آزاد سازی روحانیون مسیحی از دست نشاندگی هزاران طاغوتچه ای است که هزاران نظام سیاسی ارباب - رعیتی را برقرار کرده قرنهای مدید است که بر جان و مال و سرنوشت توده های مردم سلطه می ورزند. لکن با این اقدام فقط پاپ از دست نشاندگی بدر آمده استقلال پیدا می کند و اعتبار مردمی می یابد. اسقفها و ائمه جماعت در سرتاسر اروپا همچنان زیر سلطه هزاران طاغوتچه ای که وحوش سیاسی قاره اند باقی می مانند. فرمان این پاپ آزادیخواه و پرهیزگار نتیجه سیاسی دیگری هم در بر دارد. و آن، شرکت دادن همه روحانیون مسیحی در سراسر اروپا در این جنبش آزادیبخش است. چه، هر یک از آنان را که به مقام علمی شایسته و به والامرتبه ای از تقوی و صلاح و ایمان برسند صلاحیت انتخاب شدن به مقام پاپ را عطا می کند. پاپ از این پس، در راس روحانیت و جامعه رومی قرار ندارد بلکه ریاست جهانی مسیحیان را در هر جا که باشند عهده دار است.
در نتیجه، چند سال بعد، راهبی به نام هیلد بران که ایتالیایی گمنامی است با خدمات صادقانه ای که می کند مشاور پاپ می شود و در میان جنبش مقاومت مردمی نیز محبوبیت زاید الوصفی پیدا می کند. همین که در 1013م مسند پاپ خالی می شود مردم دیندار و غیور و مجاهد با شور و شعف فراوان فریاد برمی آورند که هیلد بران اسقف! و به این ترتیب، ائمه جماعت در برابر وجهه و اعتبار مردمی او سر تعظیم فرود آورده او را به مقام پاپ برمی نشانند. او گرگوار هفتم لقب می گیرد و دست به انقلابی خونین می زند: جنگ با طاغوتچه های هزار گانه اروپایی، آنها که مردم و اراضی کشاورزی و وسایل تولید را به مالکیت انحصاری خویش در آورده اند و مردم را اشیائی قابل خرید و فروش و بهره برداری می پندارند.
او در این هنگام پنجاه و سه ساله است. ظاهر با ابهتی ندارد اما از ایمانی قوی و عزمی راسخ برخوردار است. رهبری مسیحیان را مقامی شامخ و مقدس می داند و آزادی کرامتشان را می خواهد. فرمان انقلاب آزادیبخش او بدین مضمون است: از امروز هر کس از دست یکی از اربابان سیاسی مصب اسقفی یا کشیشی بگیرد نباید در صف اسقفها و کشیشان راه یابد و طاعتی که نسبت به اسقفها و کشیشان واجب است نباید درباره چنان کسی رعایت شود. این حکم درباره مناصب پایین تر نیز جاری است. هر گاه امپراتور یا سرکرده ایالتی (طاغوتچه) یا مرزبان یا حاکم یا مقام غیر روحانی دیگر، کسی را به رتبه اسقفی یا غیر آن بگمارد محکوم به تکفیر است.
مسیحیان حقیقی با اجرای این حکم، تمامی اسقفها و کشیشان دست نشانده امپراتور سایر طاغوتچه ها را از اعتبار ساقط می کنند. جمعیت دولتچه های طاغوتی - الحادی قاره اروپا در دو جبهه متخاصم جای می گیرند و دو پاره بزرگ می شوند. مبارزه و جنگی میان این دو در می گیرد که مورخان بی ایمان از آن زیر عنوان کشمکش پاپ با امپراتور یاد کرده اند. می نویسند: در آلمان کشمکش از همه جا شدید است. امپراتور، هانری چهارم، که از خانواده فرانکنی و مردی با کبر و نخوت و غیور است به خواسته های پاپ تن در نمی دهد؛ و روحانیون آلمان نیز که غالباً مناصب روحانی را از طریق معامله صاحب شده اند و تأهل اختیار کرده اند به هواخواهی امپراتور برمی خیزند. هانری چهارم به فرمان پاپ وقعی ننهاده سه اسقف در ایتالیا نصب می کند. پاپ در نامه به او، وی را به احترام و رعایت اوامر خود دعوت می نماید و تهدید به تکفیرش می کند.
آنگاه هانری چهارم در ژانویه 1076م از اسقفهایی که بیشترشان از طریق معامله صاحب منصب شده اند و مورد تکفیر پاپ قرار گرفته اند مجمعی در ورمس تشکیل می دهد. آنها انواع معصیت و گناه را به گرگوار هفتم نسبت داده اعلام می نمایند که او شایسته این مقام نیست. امپراتور، به استناد این، به پاپ دستور استعفا از مقامش را می دهد، و خودش را منصوب از جانب خدا می شمارد... پاپ پس از دریافت آن نامه، هانری را تکفیر و از سلطنت خلع می نماید... به این ترتیب، ادعاهای متضاد و متقابل پاپ و امپراتور که منشأ آن رقابت آن دو بر سر اولویت و علو مقام است شدت می گیرد... از آن پس دیگر اختلاف در این نیست که اسقفها را امپراتور باید انتخاب یا پاپ، بلکه نزاع بر سر ریاست فائقه امت مسیحی است. به این معنی که باید معلوم شود عزل پاپ با امپراتور است یا خلع امپراتور به دست پاپ.
چون پس از پنجاه سال کشمکش، یعنی از 1075 تا 1123م ثابت می شود که قوای سیاسی - نظامی این دو جبهه موازنه دارد و یکی قادر به غلبه بر دیگری نیست جانشینان این دو در ورمس قرارداد مصالحه ای امضا می کنند که به موجب آن انتخاب اسقفهای آلمان و ایتالیا حق اهل علم و عامه مردم می شود ولی نصب رسمی آنها در هر قلمرو و منطقه و ناحیه ای موکول به رضایت امپراتور است. سی و پنج سال بعد کشمکش و جنگ دیگری میان این دو مقام در می گیرد و به فرار پاپ الکساندر سوم به فرانسه می انجامد. او در آنجا مردم سراسر ایتالیا را به قیام علیه امپراتور دعوت کرده مردم هم اجابت می کنند و پاپ انقلابی، امپراتور را خلع می نماید. شرح این کشمکش در اینجا نمی گنجد.
در پایان قرن سیزدهم، تجزیه سیاسی سراسر اروپا و بیش از همه ایتالیا و آلمان را فرا می گیرد. در ایتالیای جنوبی، حکام خارجی بر سر تصرف در زد و خورد هستند. در ایتالیای مرکزی و شمالی، دو دولتچه ولف و ویل گیبلین به جان همه افتاده اند بدتر از همه این که اهالی هر شهری چند دسته شده به قصد جان و مال یکدیگر قیام و اقدام می کنند. وضع آلمان از این هم بدتر است. زیرا وحوش سیاسی حاکم بر آن پس از مرگ فردریک دوم خود را مالک الرقاب مردم دولتچه خود دیده پادشاهی بر کل آلمان را به مزایده می گذارند و به هر کس پول بیشتری به آنها بپردازد می سپارند. طاغوتهایی که تاج سلطنت آلمان را در این مزایده ها می برند پست ترین تبهکاران سیاسی اند. مانند امیری از انگلستان یا پادشاهی از کاستیل که با پرداخت مبالغ هنگفت به یکایک طاغوتچه های آلمان به این مقام می رسند و به نام آن اکتفا کرده حتی برای تاجگذاری هم به آن سرزمین قدم نمی گذارند بطوری که آلمان در مدت بیست و سه سال، از 1250 تا 1273م بی پادشاه است، و در این دوره که فترت بزرگ نامیده می شود از حکومت و مملکت آلمان نشان یا اثری در کار نیست. آلمان متلاشی است. نزدیک به چهارصد دولتچه طاغوتی - الحادی در آن برپاست. چنانکه وقایع نگاران فرانسوی برای اشاره به آن به جای ذکر کشور آلمان، کشورهای آلمان می نویسند. در این فروپاشی و گسیختگی سیاسی، نه تنها از نظم و قانون خبری نیست که از حق و عدالت هم اثری یافت نمی شود. کارها یکسره به سود و دلخواه و هوی و هوس دولتمردان طاغوتی و ملحد پیش می رود.