پای درس پروردگار (جلد پانزدهم)

استاد جلال الدین فارسی

دولتچه های فرانسه

در سال 1498 در سرزمین فرانسه، لویی دوازدهم پادشاه است اما مالک همه اراضی و ساکنانش نیست. چندین دولتچه که در رأس هر یک، مستکبری یا مترفی قرار دارد در کنار هم و در حال کشمکش با یکدیگر روزگار می گذرانند. قلمرو، و خود این دولتچه را فیف می خوانند. مهم ترین آنها کنتنشین فلاندر و آرتوا یعنی باقیمانده متصرفات شارل بی باک است. و این دو ناحیه را ماکسی میلن از طریق وصلت با خانم ماری دوبورگونی به تصرف خود در می آورد. در مرکز فرانسه، دوکنشین بوربون، و دوکنشین اوورنی قرار دارند، و در جنوب دولتچه دالبر است. اینها اعتنایی به پادشاه فرانسه ندارند. نه مالیاتی به او می پردازند و نه سربازی برایش تدارک می کنند یا اجازه می دهند محاکمی از سوی او در آنجا به حل و فصل دعاوی پردازند.
در نیمه دوم قرن پانزدهم، شارل هشتم بواسطه وصلت با آن می تواند ناحیه بروتانی را به تملک خود در آورد. با مرگ وی در 1498، جانشین وی - دوک اورلئان - که پسر عموی اوست برای جلوگیری از انفصال این ایالت چاره ای جز این نمی بیند که همسر شاه مرده را به زنی بگیرد.
مردم در این دولتچه ها محکوم به مالکیت وحوش سیاسی و جفتگیری های آنهایند. چون وحشی سیاسی قویتری پیدا شود نوکرانی را به دولتچه های سابقی که تحت امرش در آمده اند می فرستد تا برای او مالیات بگیرند و سرباز فراهم آرند و نیّات پلیدش را به اجرا گذارند. نوکران شاه را در استانهای شمالی بایی و پروو می خوانند، و در جنوب سنشال و بل. عواید املاک سلطنتی و مالیاتها را که از عواید مردم و اجناس و نمک می گیرند در دوره جنگهای صد ساله برقرار کرده اند.(14)

دولتچه های ایتالیا

در سرزمین ایتالیا در پایان قرن پانزدهم چندین دولتچه در کنار یکدیگر بسر می برند. برخی از آنها از زوال دولتشهرهای آباد قرون وسطی بوجود می آیند. میلان، ونیز، و فلورانس پایتخت سه دولتچه است. چندین دوکنشین، مارکینشین، و سینورنشین هم هست.
دوکنشین ساووا بخشی کوهستانی است در دامنه جبال آلپ میان فرانسه و میلان. مرز شمال غربی آن از ساحل راست رود ون تا ان، و دوکنشین های ژکس و بوژه گسترده است و به رود سون ختم می گردد و منطقه برس را هم در بر دارد. اینها امروز جزء خاک فرانسه است. از شرق در دامنه کوههای آلپ و طول جلگه پو، بخش پی یه مون را که بواسطه کنتنشین نیس تا دریای مدیترانه امتداد می یابد شامل است. دوک ساووا، در واقع گذرگاههای فرانسویان به ایتالیا را در قبضه خود می فشارد.
دوکنشین میلان در مرکز جلگه پو و در امتداد دو رود تسن و آرا میان کوههای آلپ و آپنن قرار دارد. خانواده ویس کونتی در قرن چهاردهم ابتدا میلان و سپس دولتچه های مجاور را تصرف می کند و در 1395 امپراتور رئیس این خانواده را دوک میلان می شناسد. او که ژان گالئاس نام دارد با دادن دخترش به همسری دوک اورلئان - برادر پادشاه فرانسه - اتکا به قدرت فرانسه پیدا می کند. این قدرت سیاسی در 1447 به چنگ فرمانده سربازان مزدورش می افتد.
دولتچه ونیز بر خلاف سایر دولتچه ها از تملک اراضی و ساکنانش بوجود نمی آید. بلکه متکی بر قدرت مالی بازرگانانی است که از تجارت بویژه تجارت مشرق زمین و ادویه صاحب سرمایه سرشاری می شوند. بندر ونیز غنی ترین شهر اروپاست و سیم و زر همه کشورهای عیسوی را در خود گرد می آورد. مرزهای آن از دریای آدریاتیک تا دریاچه گارد و رود پو و کوهستانهای آلپ امتداد دارد. این، بخش ایتالیایی آن است. بعلاوه، ساحل شرقی آدریاتیک، و جزایر کرت و قبرس در مدیترانه را متصرف است.
فلورانس دولتچه دیگر ایتالیاست که پس از ونیز ثروتمندترین دولتچه آن خطه بشمار می آید. مالک آن و مردمش، خانواده مدیسی است که از مترفان عصر خویش محسوب اند و مورد نفرت و خشم مردم مستضعف قرار دارند. چنانکه بعداً مرگ لوران، 1491، و ورود لشکر شارل هشتم به ایتالیا مردم آن خانواده را از کشور به خارج پرتاب می کنند.(15)
در رأس چند دولتچه، پاپ قرار دارد. پاپها مثل دوکهای میلاد و ونیز طمعکار و مترف اند و پیوسته بر مایملک و متصرفاتشان می افزایند. همانچه دولتهای کلیسا خوانده می شود و از دریای آدریاتیک تا دریای تیرنین کشیده می شود و از شمال به مصب رود پو محدود است. آنان مترفانی هستند که می کوشند بر ثروت خود و خویشاوندانشان بیفزایند و این رسم را به زبان فرانسه نپوتیسم یعنی قوم و خویش پرستی گویند.(16)
دولتچه ناپل بر خلاف ونیز، میلان، فلورانس، آنچه در تاریخ از آن با دول کلیسا یاد می کنند در قبضه مستکبرانی است که سرآمد وحوش سیاسی عصر خویش بشمار می آیند. این دولتچه، جنوب ایتالیا را که نزدیک به نیمی از آن سرزمین باشد در تملک دارد و یک خانواده اسپانیایی به نام آراگون در رأس آن است. خانواده ای که ناپل را از چنگ خانواده فرانسوی آن ژو بیرون کشیده تصرف می کند که از لوئی دان ژو(17) برادر شارل پنجم، 1380، و فرزند ژان لو بون، منشعب است.
دولتچه های سرزمین ایتالیا در پایان سده پانزدهم را وحوشی سیاسی اداره می کنند که یا مستکبر و مفسد فی الارض اند یا از مترفانی که همواره در برابر پیامبران و آموزه های وحیانی قد علم می نمایند و از ارتکاب هیچ ستم و جنایتی شرم نمی دارند. آلبر ماله و ژول ایزاک می نویسند: دولتهای ایتالیا با نهایت دقت مراقب و نگران یکدیگر بودند. نسبت به هم حسادت می ورزیدند و برای ضرر رساندن و جنگیدن، خود را آماده می ساختند. با وجود این احوال، روح سلحشوری در ایتالیایی مرده بود و امور نظامی به چشم مردم پست و حقیر می نمود. دولتها، نه ارتش ملی داشتند و نه نیروی داوطلب (بسیجی). و برای دفاع از خود، به صاحبان سربازان مزدور توسل می جستند. این افراد، امور جنگ را مقاطعه می کردند و همانطور که مقاطعه کاران یک ساختمان، خودشان بنا و عمله و مصالح ساختمانی می آورند اینها هم سرباز و اسلحه خودشان را در اختیار پادشاهی می گذاشتند که پول بیشتری می داد. بنابراین، ایتالیایی ثروتمند اما بی مدافع، که بواسطه آب و هوای نیکو و آسمان آفتابی هوس اقوام شمالیش را تحریک می کرد طعمه ای وسوسه انگیز بشمار می رفت و حمله به آن و تصرف آن نیز به نظر آسان می آمد. و چون فرانسویها، و اسپانیایی ها به آن سرزمین چشم دوخته بودند در اواخر قرن پانزدهم و نیمه اول قرن شانزدهم، ایتالیا میدان جنگ و جدال اقوام اروپای غربی گشت.(18)

96. سنت فرهنگی - سیاسی الحادی و طاغوتی

آنچه گفته آمد سنتی فرهنگی - سیاسی است که در عمق تاریخ ریشه دارد و تا قیامت پایدار می ماند. تاریخ قاره اروپا با همین سنت الحادی و طاغوتی عجین شده است. این سنت را اقوام مهاجمی که در این قاره مسکن می گزینند با خود می آورند.
در سده ششم پیش از میلاد، دو قوم سلت و گل بخش وسیعی از اروپا را اشغال می کنند که مرز جنوبیش کوهستان پیرنه، و مرز شرقیش کوههای آلپ، و رود رن است. این مرزها را هزار سال بعد سرحدات طبیعی فرانسه شمرده بزرگترین وحوش سیاسی آن سعی می کنند با ساکنانش تحت تملک خویش در آورند و برای این هدف پلید و شوم آتش جنگهایی را می افروزند که قرنها دوام می یابد.
قوم لیگور که پیشتر در این اراضی ساکن است در شمال از برابر قوم مهاجم سلت و در جنوب از مقابل قوم مهاجم ایبر عقب می نشیند و آبادترین سرزمینها را به آنها می سپارد. قوم ایبر در دره رود ابر واقع در اسپانیا شالوده دولت نیرومندی را می ریزد. گمان می برند این واقعه در سده هفتم پیش از میلاد روی داده باشد. رومیان آنان را قوم آکی تن می نامند و امروز بازماندگانشان در کوهستانهای غربی پیرنه سکونت دارند و آنان را باسک می خوانند و جنبشی استقلال طلبانه دارند.
قوم سلت را چون مردم یونان گالات و رومیان گالی خوانده اند به گل شهرت می یابند. اینها یکی از شاخه های نژاد آریایی اند و با دو شاخه دیگرش یعنی مردم یونان و مردم رومی همزبان اند و میان هر سه با زبان فارسی بسی کلمه مشترک هست. چه ایرانیان، و هندوان - پیرو وداها - نیز دو شاخه دیگر همین نژادند. این پنج شاخه نژاد آریایی که به نژاد هند و اروپایی هم شهرت یافته از نظر فرهنگی به نحله قربانی، و شاخه زیست - مرده شناختی انسان شناسی تعلق دارند. همه آنان از آتشگاه خانوادگی - قبیله ای، و سپس آتشگاه مدنی، و سرانجام آتشگاه امپراتوری یا شاهنشاهی برخوردارند. هندوها، که بیش از دو هزار سال است بر هندوستان فرمان می رانند هنوز در جشنهای ملی از نماد آتشکده بهره برده بر آن عود و بخور می سوزانند.
شاخه جدید نژاد آریایی در حوالی هشتصد تا نهصد پیش از میلاد بر اروپا چیرگی می یابد و احتمالا از آلمان شمالی و دانمارک سرازیر شده فرانسه، اسپانیا، شمال ایتالیا، جنوب آلمان، بوهم، اتریش، و تقریبا تمام حوضه رود دانوب را می گیرند و مقارن لشکرکشی اسکندر مقدونی به شاهنشاهی ایران، 344 ق. م.، دولتی برپا می کنند گسترده از تنگه جبل الطارق تا دریای سیاه. حی در سال 387 ق. م. شهر رم را نیز تسخیر می کنند.
در اوائل سده سوم پیش از میلاد شاخه دیگری از نژاد آریایی که با قوم سلت و ایرانیان قدیم همزبان است و بلژ نام دارد حمله ور شده سلتها را تا جنوب مارن پس می نشاند و به جستجوی میهنی تازه وامی دارد. چنانکه جمعی به شرق روی آورده یونان را تصرف می کنند و معبد دلف را غارت کرده دولت گالاتی را در آسیای صغیر بنیان می نهند (275 - 280 ق. م.) گروهی هم به سمت روم می تازند و جماعتی به جزایر بریتانیا و آرموریک کوچ می کنند.
امپراتور روم در نیمه قرن اول پیش از میلاد، ساکنان سرزمین گل را سه قوم می داند به این ترتیب: 1. قوم سلت 2. قوم بلژ 3. قوم ایبر، که از آن با آکی تن تعبیر می نماید. هر یک از این اقوام، به قبائلی تقسیم می شوند. چنانکه قوم ایبر نه قبیله اند، و قوم سلت سی و شش قبیله، و قوم بلژ پانزده قبیله و جمعا شصت قبیله.
اینها هستند ریشه تاریخی دولتچه های اروپایی در اعصار بعد. آلبر ماله، و ژول ایزاک با دقت نظری تحسین برانگیز می گویند: فرانسویان امروز (مدرن) در بسیاری از امور به قوم گل - سلتها - شباهت دارند.(19) و ذیل آداب و رسوم می نویسند: همانطور که امروز در میان روستاییان ما متداول است در نزد قوم گل نیز جشن، بی میهمانی و پذیرایی نمی شد. مردم گل، کباب یا گوشت پخته را در سینی نهاده با دست می خوردند. شراب و آبجو بسیار می نوشیدند. و به همه حاضران یک جام شراب که اغلب کاسه سر دشمن بود شراب می نوشاندند. چون طبعی جنگجو داشتند در آخر میهمانی و جشن یک نمایش جنگی برپا می کردند که بیشتر اوقات به جای باریک کشیده کسی در آن میانه کشته می شد. از این گذشته بعضی از عادات دوره جاهلیت نیز هنوز در میان ایشان معمول بود. چنانکه دیو دور سیسیلی می نویسد: قوم گل چون دشمنش از پا در آید سر او را بریده به گردن اسب خود می آویزد و چون از جنگ به خانه باز گردد آن سر بریده را در خانه میخکوب می کند گویی سر حیوان درنده ای است که در شکار کشته است. اگر دشمن مقتول آدم نامداری باشد آن را روغن مخصوصی مالیده در محفظه ای نگاه می دارد و به دیگران نشانش داده با غرور و افتخار می گوید: اگر میلیونها بدهند یا هموزنش طلا بریزند آن را به دیگری نخواهم داد..(20)
امپراتوران روم با استفاده از خوی جنگجویی و وحشیگری قوم سلت که با ایشان اشتراک زبان هم دارند و استخدام آنان در ارتش خود، حتی سپردن فرماندهی های نظامی به ایشان، می توانند مدت پنج قرن تمام بقای خود را در جهان آن روز تضمین نمایند. تاسیت مورخ کهن می نویسد: یک فرمانده رومی می توانست به سلتها بگوید: خاک گل میدان کشمکش و جنگ بود تا این که شما به اطاعت ما در آمدید... اینک ما در کلیه امور، و از هر نظر با هم برابریم. شما بر واحدهای نظامی ما فرماندهی دارد و در ایالات حکومت می کنید. میان شما و ما هیچ سدی حائل نشده است.
بخش وسیعی از اروپا که گلنشین است و قوم سلت در آن زندگی می کند طی قرنها همچنان میان قبائل نسبتا مستقل و خودکفا منقسم است. چنانکه برای حل و فصل امور مشترک خویش هر ساله نماینده ای به ایون که پایتخت گل بشمار می آید می فرستند، به شهری که در سال 41 پیش از میلاد بنا شده است.
آنچه از پراکندگی این قوم و جنگهای خونین قبائل با یکدیگر و با دیگران می کاهد ایمان تدریجی آنان به مسیحیت است که در همان سده اول میلادی روی می دهد. در سده دوم مقارن دوره مارک اورل، نخستین کلیسای معتبر توسط پوتین نامی که از شهر ازمیر آمده است در لیون ساخته می شود. هر چند این مرد بزرگ در سال 177 م زیر شکنجه کافران به شهادت می رسد طی سده سوم، مسیحیت سرتاسر سرزمینی را که قوم سلت در آن ساکن است تحت تأثیر معنوی خود می گیرد. شهادتهای دیگران نه تنها مانع گسترش آن نمی شود. بلکه مردم را از اهمیت آن آگاه تر می گرداند. بطوری که در اوایل سده چهارم، پیروان عیسی (علیه السلام) در این سرزمین پهناور چندان افزایش می یابند که قسطنطین برای جلب حمایتشان و رسیدن به مقام امپراتوری، علامت صلیب را بر بالای پرچمش نصب می کند. با پیروزی، و رسیدنش به این مقام، مسیحیان از آزادی عقیده و زندگی برخوردار گشته تحت حمایت رسمی دولت در می آیند تشکیلات روحانیت مسیحی با سرعت هر چه تمامتر در سراسر این سرزمین برقرار می گردد. اسقف را مردم هر ناحیه و شهر برمی گزینند و از او اطاعت تام دارند. این سازماندهی چندان مردمی و متکی بر دلهاست و محبوب که تا انقلاب 789 فرانسه بر جا می ماند. دولتهای پیاپی می آیند و از میان می روند، لکن تشکیلات مسیحیت همچنان برقرار است.
تحول تکاملی فرهنگی - سیاسی مردم، و انتقالشان از سنت طاغوتی و الحادی به سنت توحیدی و وحیانی، پایه های امپراتوری روم را سست و آن را بتدریج متلاشی می سازد. مردم از باج دادن و خراج پرداختن تن می زنند. در جنگهای تجاوزکارانه شرکت نمی کنند و از همکاری با طاغوت خودداری می نمایند. مطالبات دولت بلاوصول می ماند. قشون، وجود خارجی ندارد. از سال 395 م که تئودوز امپراتوری روم را به دو بخش شرقی و غربی تقسیم کرده روم غربی که بزرگتر است از قدرت امپراتور جز نام چیزی ندارد و قریب یک قرن تمام در آتش هرج و مرج واقعی می سوزد. در این مدت، اسقفها حاکمان واقعی کشور می شوند. زیرا هم امور قضایی را انجام می دهند و هم در هنگام قحطی و گرانی آذوقه به شهر می رسانند. هم با اقوام مشرک وارد مذاکره صلح می شوند و هم در هنگام ضرورت کمر به فرماندهی دفاع از ملت و سرزمین می بندند و مؤمنان را به میدان جنگ می برند. چنانکه سن لو اسقف تروا و سن انیان اسقف اورلئان سرزمین خود را در برابر حملات قوم هون پاسداری می کنند و آن وحشیان را عقب می رانند، و نمی گذارند عمران و آبادی های دوران گذشته زیر پای مهاجمان ژرمنی لگدمال گردد و از میان برود.(21)