پای درس پروردگار (جلد پانزدهم)

استاد جلال الدین فارسی

نظام سیاسی اروپا در قرون جدید

فهم چگونگی نظام سیاسی عصر رنسانس و قرون جدید جز به یک شرط اساسی امکان پذیر نیست. و آن پاک کردن ذهن است از هر تصوری که تا به حال از نظام سیاسی، دولت، و جامعه داشته ایم. واقعیت امر این است که در آن روزگاران هر یک از کشورهای اروپایی امروزی در تملک غاصبانه و زورمدارانه دهها و گاه صدها دار و دسته راهزن خونخوار است که با یکدیگر نیز در جنگ و جدال اند. هر یک را فرماندهی - طاغوتی - است که هم بر زمین و هم بر ساکنانش و بر جان و مال و ناموسشان مالکیت مطلقه داشته بدلخواه دخل و تصرف می کند؛ و هیچ مانعی و رادعی در برابرش وجود ندارد.
یگانه قدرت مایه امیدی که در آن میان یافت می شود قدرت کشیشانی است که به خدای متعال، زندگی پس از مرگ، و نبوت عیسی و سلسله پیامبران ایمان دارند. و این مشروط بدان است که مردم یاریش نموده توان مقابله با آن طاغوتیان تبهکار را پیدا کند. دلیل قاطع این حقیقت تجربه های امریکای مرکزی است. در آن سرزمین پهناور هیچ کس جلودار سارقان اسپانیولی اشغالگر نیست مگر کشیشان پرهیزگاری که به حمایت از بومیان برمی خیزند و سدّ راه آن مفسدان فی الارض می شوند. یکی که لاس کاساس نام دارد عمرش را به نشر مظالم این دو دار و دسته راهزن سیاسی، و دادخواهی برای ستمدیدگان و مستضعفان صرف می کند و گزارشهایی از جنایات اشغالگران اسپانیایی نسبت به بومیان آمریکای مرکزی به مردم اروپا می دهد که حتی شارل پنجم بر آنان اشک می ریزد. در نتیجه این اقدامات بشردوستانه، جنایتکاران اسپانیایی ناچار می شوند دست از سر بومیان آمریکا بردارند و در افریقا مردم را به جان یکدیگر بیندازند و از آنان بخواهند اسیران جنگی خود را به عنوان برده به ایشان بفروشند تا آنها را به آمریکای مرکزی برده به کار در معادن و مزارع بگمارند. ماجرایی که چهار قرن تمام، زمانی در حدود تاریخ مدرنیته طول می کشد.
نباید گمان برد که دار و دسته های وحوش سیاسی در اواخر قرون وسطی یا در حملات وحشیانه پرتغالیها و اسپانیولیها به این سو و آن سوی کره زمین تشکیل می شود. این پدیدار شوم و ننگین که روی تاریخ بشر را سیاه کرده است قدمتی بیش از آن دارد. فرانسه میان سالهای نهصد تا هزار میلادی زیر سلطه تبهکارانه تعداد بسیاری از دوکها و کنتهاست که خود را مالک ناحیه ها و ایالات فرانسه و مالک الرقاب مردم ستمدیده و مستضعفش می شمارند. اروپای ژرمنی ها در پایان قرن پانزدهم همین وضع بلکه بدتر از آن را دارد. آنچه به دروغ امپراتوری آلمان خوانده می شود از شمال به دریای بالتیک، دانمارک، و دریای شمال؛ از غرب به رودهای اسکو، موز، و سون یعنی کشور فرانسه محدود می شود. از جنوب، کوه ژورا، رود رن و دریاچه کنستانس و سلسله جبال آلپ و دریای آدریاتیک، آن را از خاک ایالات سویس، و دولتچه های ایتالیا جدا می سازد. در مشرق، آن را سرزمین مجارستان و لهستان با یک مرز قراردادی محدود می کنند که از فی یوم واقع در کنار دریای آدریاتیک شروع شده به دانتزینگ بندری در ساحل دریای بالتیک ختم می گردد. این سرزمین پهناور هیچ حاکمیت مشترک و پذیرفته ای ندارد و دستخوش علائق پست دنیاداری و استکباری چهار صد دار و دسته از وحوش سیاسی است. دوکنشین های ساکس و باویر؛ آرشیدوکنشین اتریش؛ دولتچه های اسقف های اعظم، اسقف ها، پالاتی نا، براند بورگ، سلطنت نشین بوهم؛ و صدها دولتچه ای که در رأس هر یک شوالیهای نشسته است. قلمرو، و ساکنان اراضی هر شوالیه یک بورگ یعنی برج است، برج دارای استحکامات نظامی که صاحبان آن از دزدی و راهزنی زندگانی و امرار معاش می کنند.(11)
از دولتچه های آلمانی که شمارشان از چهارصد هم می گذرد هر چند دولتچه ای برای محفوظ ماندن از دستبرد دولتچه ای قوی تر میان خود عهدی می بندند از جمله این دسته بندیها هفت دولتچه متحدند که برای دفاع مشترک، امپراتوری را انتخاب می کنند بی آن که چیزی از خودکامگی خویش در قلمروشان بکاهند یا امر دفاع مشترک را یکباره به امپراتور منتخب خویش بسپارند. امپراتور آلمان بدین علت، رئیس بی خزانه و بی پول و بی لشکری است که جز با صوابدید هفت دولتچه کاری از پیش نمی برد. این هفت وحشی سیاسی در حفظ سلطه چندان محتاطند که اجازه نمی دهند امپراتور منصوبشان این سمت را به فرزند ارشدش به ارث بگذارد. پس هر بار که امپراتوری می میرد دیگری را از غیر خانواده اولی به این مقام می نشانند. تنها یکبار به خطا رفته احتیاط را از دست می دهند. و آن بسال 1483 که برای دومین بار فردی از خانواده هابسبورگ را این منصب می دهند. همین خطا فرصتی به این فرد می دهد تا پیش از مرگش پسرش را امپراتور رومیان بنامد و جانشین خود گرداند.
سلطنت موروثی، رسمی کهن در میان اقوام مشترک مشرک است و به سلطنتی اختصاص دارد که در آن سلطان، مالک سرزمین و عوایدش و نیز ساکنان آن بشمار می آید و با رسم ولایتعهدی، این مالکیت توام با حاکمیت و سلطه گری را به یکی از فرزندان یا اقربایش انتقال می دهد. مردم، در آن نظام سیاسی شی ء، و چیزی قابل خرید و فروش و انهدام و انعدام و میراث گذاری به حساب می آیند. همین رسم در سراسر اروپای رنسانس و قرون جدید برقرار است، از جمله در آلمان.
از رسم سلطنت موروثی - با خصائصی که ذکر شد - اصل دیگری متفرع است که انتقال یک کشور و سرزمین و ملتش به دیگری از راه وصلت یا ازدواج باشد. بدینسان جفتگیری در کنار و همپای ارث بری فرزند ارشد از پدر، طریقتی می شود برای مالکیت بر ملل مستضعف و میهنشان. این، قاعده ای کهن است. برای مثال، شارلمانی متوفای 1814 م که در زمان حیاتش کشورش را میان سه پسرش: لوتر، پپن، و لویی تقسیم اداری می کند ازدواج آنان را منوط به کسب اجازه خویش می گرداند مبادا از طریقت وصلت آنان مالکیت بر قلمروش نصیب کسانی گردد که او خوش نمی دارد. به پیروی از همین طریقت است که ماکسی میلن چون در 1493 از سوی هفت دولتچه، امپراتور می شود مردم بیگناه و بی پناه آن خطه را برده و مملوک خویش می داند و آنان را پس از مرگ برای پسرش به میراث می نهد. او که از خانواده و تبهکار هابسبورگ است بخشی از قلمروش را که در جنوب و جنوب شرقی آلمان قرار دارد از پدرش به ارث می برد. اما در سال 1477 از طریق ازدواج با ماری دوبورگونی دختر شارل بی باک، سرزمینهای فلاندر، آرتوا، واقع در خاک فرانسه، و فرانش کونته، و لوکزامبورگ و بخش بزرگی از بلژیک، و پی با را مالک می شود.
او وحشی سیاسی بزرگی است که لحظه ای از توسعه طلبی باز نمی ایستد. وقتی زنش - همان که آن همه سرزمین و مردم و ثروت را نصیبش کرده است - می میرد آن دو برتانی را به زنی می گیرد تا بر ثروت و قلمروش بیش از پیش بیافزاید. ازدواج فرزند و نوه اش وسیله دیگری است برای وصلت با خانواده های توانگر ژان لافول - ژان دیوانه - وارث تخت و تاج اسپانیا را برای پسر خویش فیلیپ زیبا می گیرد (1496)؛ و وارث مملکت بوهم و اتریش را برای نواده خود فردینان اول. از این راه، وسعت قلمرو و قدرتش به جایی می رسد که در نیمه اول سده شانزدهم کشور و مردم فرانسه را به خطر می اندازد. پدرش هم می گفته است: امپراتوری دنیا، حق اتریش است یعنی طعمه ای برای آن وحشی سیاسی. فرزندش زاده فرهنگی - سیاسی خود اوست.
آنچه گفتیم طی قرون متمادی در اروپا عمومیت دارد. چنانکه اساس قدرت شارل پنجم - شارل کن - را وصلت و میراث تشکیل می دهد.(12) قلمرو او را امروز ایالت پی با، کشور بلژیک، لوکزامبورگ، ایالات شمالی فرانسه، پادوکاله، مون علیا، دو، ژورا، کشور اسپانیا، نیمی از ایتالیا، جمهوری اتریش، چکوسلواکی، و نصف آمریکا تشکیل می دهد. در ژوئن 1519 سرزمین آلمان تحت مالکیت او در می آید یعنی جانشین ماکسی میلن می شود. اما چشم طمع به بخش اعظم اروپا می دوزد، و بر اثر آن جنگهایی بسیار طولانی و خانمان برانداز به راه می افتد که در میان جنگلها هیچ سابقه ای ندارد. شارل کن، به چه بهانه ای دست به این وحشیگری ها می زند؟ مورخان چنین پاسخ می دهند: وی نبیره شارل بی باک است و می خواهد پیکار وی، و بورگونی یعنی قسمت هایی از متصرفات جدش را که لویی یازدهم - پادشاه فرانسه - به خاک خود ضمیمه کرده است باز پس گیرد. و چون خود را رئیس قوم رومی و ژرمنی می شمارد تصمیم می گیرد تمام سرزمین هایی را که سابقاً در تصرف این قوم شاید مملکت قدیم آرل یعنی دو ایالت فرانسوی دوفینه و پرووانس هم مورد طمع او قرار گرفته است.(13)

دولتچه های فرانسه

در سال 1498 در سرزمین فرانسه، لویی دوازدهم پادشاه است اما مالک همه اراضی و ساکنانش نیست. چندین دولتچه که در رأس هر یک، مستکبری یا مترفی قرار دارد در کنار هم و در حال کشمکش با یکدیگر روزگار می گذرانند. قلمرو، و خود این دولتچه را فیف می خوانند. مهم ترین آنها کنتنشین فلاندر و آرتوا یعنی باقیمانده متصرفات شارل بی باک است. و این دو ناحیه را ماکسی میلن از طریق وصلت با خانم ماری دوبورگونی به تصرف خود در می آورد. در مرکز فرانسه، دوکنشین بوربون، و دوکنشین اوورنی قرار دارند، و در جنوب دولتچه دالبر است. اینها اعتنایی به پادشاه فرانسه ندارند. نه مالیاتی به او می پردازند و نه سربازی برایش تدارک می کنند یا اجازه می دهند محاکمی از سوی او در آنجا به حل و فصل دعاوی پردازند.
در نیمه دوم قرن پانزدهم، شارل هشتم بواسطه وصلت با آن می تواند ناحیه بروتانی را به تملک خود در آورد. با مرگ وی در 1498، جانشین وی - دوک اورلئان - که پسر عموی اوست برای جلوگیری از انفصال این ایالت چاره ای جز این نمی بیند که همسر شاه مرده را به زنی بگیرد.
مردم در این دولتچه ها محکوم به مالکیت وحوش سیاسی و جفتگیری های آنهایند. چون وحشی سیاسی قویتری پیدا شود نوکرانی را به دولتچه های سابقی که تحت امرش در آمده اند می فرستد تا برای او مالیات بگیرند و سرباز فراهم آرند و نیّات پلیدش را به اجرا گذارند. نوکران شاه را در استانهای شمالی بایی و پروو می خوانند، و در جنوب سنشال و بل. عواید املاک سلطنتی و مالیاتها را که از عواید مردم و اجناس و نمک می گیرند در دوره جنگهای صد ساله برقرار کرده اند.(14)

دولتچه های ایتالیا

در سرزمین ایتالیا در پایان قرن پانزدهم چندین دولتچه در کنار یکدیگر بسر می برند. برخی از آنها از زوال دولتشهرهای آباد قرون وسطی بوجود می آیند. میلان، ونیز، و فلورانس پایتخت سه دولتچه است. چندین دوکنشین، مارکینشین، و سینورنشین هم هست.
دوکنشین ساووا بخشی کوهستانی است در دامنه جبال آلپ میان فرانسه و میلان. مرز شمال غربی آن از ساحل راست رود ون تا ان، و دوکنشین های ژکس و بوژه گسترده است و به رود سون ختم می گردد و منطقه برس را هم در بر دارد. اینها امروز جزء خاک فرانسه است. از شرق در دامنه کوههای آلپ و طول جلگه پو، بخش پی یه مون را که بواسطه کنتنشین نیس تا دریای مدیترانه امتداد می یابد شامل است. دوک ساووا، در واقع گذرگاههای فرانسویان به ایتالیا را در قبضه خود می فشارد.
دوکنشین میلان در مرکز جلگه پو و در امتداد دو رود تسن و آرا میان کوههای آلپ و آپنن قرار دارد. خانواده ویس کونتی در قرن چهاردهم ابتدا میلان و سپس دولتچه های مجاور را تصرف می کند و در 1395 امپراتور رئیس این خانواده را دوک میلان می شناسد. او که ژان گالئاس نام دارد با دادن دخترش به همسری دوک اورلئان - برادر پادشاه فرانسه - اتکا به قدرت فرانسه پیدا می کند. این قدرت سیاسی در 1447 به چنگ فرمانده سربازان مزدورش می افتد.
دولتچه ونیز بر خلاف سایر دولتچه ها از تملک اراضی و ساکنانش بوجود نمی آید. بلکه متکی بر قدرت مالی بازرگانانی است که از تجارت بویژه تجارت مشرق زمین و ادویه صاحب سرمایه سرشاری می شوند. بندر ونیز غنی ترین شهر اروپاست و سیم و زر همه کشورهای عیسوی را در خود گرد می آورد. مرزهای آن از دریای آدریاتیک تا دریاچه گارد و رود پو و کوهستانهای آلپ امتداد دارد. این، بخش ایتالیایی آن است. بعلاوه، ساحل شرقی آدریاتیک، و جزایر کرت و قبرس در مدیترانه را متصرف است.
فلورانس دولتچه دیگر ایتالیاست که پس از ونیز ثروتمندترین دولتچه آن خطه بشمار می آید. مالک آن و مردمش، خانواده مدیسی است که از مترفان عصر خویش محسوب اند و مورد نفرت و خشم مردم مستضعف قرار دارند. چنانکه بعداً مرگ لوران، 1491، و ورود لشکر شارل هشتم به ایتالیا مردم آن خانواده را از کشور به خارج پرتاب می کنند.(15)
در رأس چند دولتچه، پاپ قرار دارد. پاپها مثل دوکهای میلاد و ونیز طمعکار و مترف اند و پیوسته بر مایملک و متصرفاتشان می افزایند. همانچه دولتهای کلیسا خوانده می شود و از دریای آدریاتیک تا دریای تیرنین کشیده می شود و از شمال به مصب رود پو محدود است. آنان مترفانی هستند که می کوشند بر ثروت خود و خویشاوندانشان بیفزایند و این رسم را به زبان فرانسه نپوتیسم یعنی قوم و خویش پرستی گویند.(16)
دولتچه ناپل بر خلاف ونیز، میلان، فلورانس، آنچه در تاریخ از آن با دول کلیسا یاد می کنند در قبضه مستکبرانی است که سرآمد وحوش سیاسی عصر خویش بشمار می آیند. این دولتچه، جنوب ایتالیا را که نزدیک به نیمی از آن سرزمین باشد در تملک دارد و یک خانواده اسپانیایی به نام آراگون در رأس آن است. خانواده ای که ناپل را از چنگ خانواده فرانسوی آن ژو بیرون کشیده تصرف می کند که از لوئی دان ژو(17) برادر شارل پنجم، 1380، و فرزند ژان لو بون، منشعب است.
دولتچه های سرزمین ایتالیا در پایان سده پانزدهم را وحوشی سیاسی اداره می کنند که یا مستکبر و مفسد فی الارض اند یا از مترفانی که همواره در برابر پیامبران و آموزه های وحیانی قد علم می نمایند و از ارتکاب هیچ ستم و جنایتی شرم نمی دارند. آلبر ماله و ژول ایزاک می نویسند: دولتهای ایتالیا با نهایت دقت مراقب و نگران یکدیگر بودند. نسبت به هم حسادت می ورزیدند و برای ضرر رساندن و جنگیدن، خود را آماده می ساختند. با وجود این احوال، روح سلحشوری در ایتالیایی مرده بود و امور نظامی به چشم مردم پست و حقیر می نمود. دولتها، نه ارتش ملی داشتند و نه نیروی داوطلب (بسیجی). و برای دفاع از خود، به صاحبان سربازان مزدور توسل می جستند. این افراد، امور جنگ را مقاطعه می کردند و همانطور که مقاطعه کاران یک ساختمان، خودشان بنا و عمله و مصالح ساختمانی می آورند اینها هم سرباز و اسلحه خودشان را در اختیار پادشاهی می گذاشتند که پول بیشتری می داد. بنابراین، ایتالیایی ثروتمند اما بی مدافع، که بواسطه آب و هوای نیکو و آسمان آفتابی هوس اقوام شمالیش را تحریک می کرد طعمه ای وسوسه انگیز بشمار می رفت و حمله به آن و تصرف آن نیز به نظر آسان می آمد. و چون فرانسویها، و اسپانیایی ها به آن سرزمین چشم دوخته بودند در اواخر قرن پانزدهم و نیمه اول قرن شانزدهم، ایتالیا میدان جنگ و جدال اقوام اروپای غربی گشت.(18)