پای درس پروردگار (جلد پانزدهم)

استاد جلال الدین فارسی

وحشیگری در داخل اسپانیا

ثروت سرشار بیکران باد آورده از آمریکای مرکزی به داخل اسپانیا بر کثرت مترفان کافر می افزاید و قدرت این طبقه را به زیان مالکان زمین کشاورزی در صحنه سیاست ظاهر می گرداند. فردینان، و زنش ایزابل که قدرت سیاسی - نظامی را در قبضه دارند به پشتوانه مترفان همت به تضعیف مالکان زمین که اشراف نامیده می شوند می گمارند. جمعی از اشراف را نابود می کنند و از نفوذ باقی ماندگان می کاهند.(8)
اشراف چه کسانی هستند؟ طاغوتچه های مستکبری که خود را مالک اراضی و کشاورزان مستضعف و مغلوب می دانند و سلطه مالکانه و حاکمانه را اعمال می کنند. هر یک در رأس یک دولتچه قرار دارد و آن را مانند گاو و گوسفند و خوکش به فرزند ارشدش ارث می نهد: سلطنت و ولایتعهدی. معاویه ای است اما بسیار کوچکتر از معاویه که ما یملکش را به یزید وامی گذارد.
مستکبران نه تنها به مسلمانان، به انسانهای راستین و آزاده که به سایر مستکبران نیز رحم می کنند. خون یکدیگر را می ریزند و بر متصرفات و مایملک دیگر مستکبران چنگ می اندازند. بخش بزرگی از تاریخ، حرکات این جماعت است. فردینان، و زنش ایزابل، مستکبران قوی تری هستند که مستکبران کوچکتر را می بلعند همانطور که ماهیان گوشتخوار سایر ماهیان کوچکتر از خود را می بلعند.
در کنار این بلعیدنها، به جان مسلمانان و کلیمیان می افتند، و مردمی را که هفتصد سال تمام علوم و فنون چین، هند، ایران، بابل، آشور و کلده، مصر، یونان و جهان اسلامی را به اروپا برده اند تا رنسانس برپا شده است با وحشیانه ترین روشها می کشند، می سوزانند، مثله می کنند، به دریا می ریزند، یا تبعید و آواره می گردانند. اداره تفتیش عقاید و اندیشه ها یکی از آنهاست. این یک، روشی است که پیشتر پادشاهان فرانسه در قرن سیزدهم و مقارن اواخر جنگهای صلیبی بکار برده اند و پایان یافته است. فردینان مستکبر در سال 1481 زیر پوشش دادگاه سلطنتی به اجرا می گذارد. و یکی از ننگین ترین طرق اداره امور شمرده می شود. کارش یکدست کردن عقاید و اندیشه های مردم از طریق مطابقت یافتن با عقیده و اندیشه فردینان و زنش ایزابل است. یعنی باید هر کس را که از نژاد اسپانیایی نیست یا مثل شاه و ملکه نمی اندیشد و باور ندارد به زندان اندازد، بسوزاند، و نیست و نابود گرداند. این اشخاص جز مسلمانان و کلیمیان نیستند. و از اینجاست که گفته اند: انکیزیسیون، ارتداد را بهانه هدف قرار دادن بیگانگان کرده و حافظ مذهب و ملت بوده است. صادر شدن احکام محکومیت از طرف دادگاه سلطنتی، مایه ثروت شاه گشت. چون وی اموال محکوم شدگان را ضبط می کرد. اخراج و تبعید کلیمیان نیز او را سودمند بود، زیرا آنان را محکوم می کردند که در مدت ششماه اسپانیا را ترک گویند؛ و به ایشان اجازه نمی دادند که طلا و نقره و جواهر با خود ببرند.(9)
شاهزادگان آراگون، بسیار بیدادگر بودند. علی الخصوص آلفونس دوم که در 1494 سلطنت می کرد بی نهایت منفور خلق گشت. کومین، مورخ و وقایع نگار لویی یازدهم و شارل هشتم در حق او می گوید: هیچکس در خونریزی، زشتخویی، فساد اخلاق، و شکمبارگی مثل او نبود. بنابراین، مردم که آن جور و ستم دیده بودند شارل هشتم، پادشاه فرانسه، را نجاتبخش خود می پنداشتند.(10)

95. نظام سیاسی اروپا در قرون جدید

نظام سیاسی اروپا در قرون جدید

فهم چگونگی نظام سیاسی عصر رنسانس و قرون جدید جز به یک شرط اساسی امکان پذیر نیست. و آن پاک کردن ذهن است از هر تصوری که تا به حال از نظام سیاسی، دولت، و جامعه داشته ایم. واقعیت امر این است که در آن روزگاران هر یک از کشورهای اروپایی امروزی در تملک غاصبانه و زورمدارانه دهها و گاه صدها دار و دسته راهزن خونخوار است که با یکدیگر نیز در جنگ و جدال اند. هر یک را فرماندهی - طاغوتی - است که هم بر زمین و هم بر ساکنانش و بر جان و مال و ناموسشان مالکیت مطلقه داشته بدلخواه دخل و تصرف می کند؛ و هیچ مانعی و رادعی در برابرش وجود ندارد.
یگانه قدرت مایه امیدی که در آن میان یافت می شود قدرت کشیشانی است که به خدای متعال، زندگی پس از مرگ، و نبوت عیسی و سلسله پیامبران ایمان دارند. و این مشروط بدان است که مردم یاریش نموده توان مقابله با آن طاغوتیان تبهکار را پیدا کند. دلیل قاطع این حقیقت تجربه های امریکای مرکزی است. در آن سرزمین پهناور هیچ کس جلودار سارقان اسپانیولی اشغالگر نیست مگر کشیشان پرهیزگاری که به حمایت از بومیان برمی خیزند و سدّ راه آن مفسدان فی الارض می شوند. یکی که لاس کاساس نام دارد عمرش را به نشر مظالم این دو دار و دسته راهزن سیاسی، و دادخواهی برای ستمدیدگان و مستضعفان صرف می کند و گزارشهایی از جنایات اشغالگران اسپانیایی نسبت به بومیان آمریکای مرکزی به مردم اروپا می دهد که حتی شارل پنجم بر آنان اشک می ریزد. در نتیجه این اقدامات بشردوستانه، جنایتکاران اسپانیایی ناچار می شوند دست از سر بومیان آمریکا بردارند و در افریقا مردم را به جان یکدیگر بیندازند و از آنان بخواهند اسیران جنگی خود را به عنوان برده به ایشان بفروشند تا آنها را به آمریکای مرکزی برده به کار در معادن و مزارع بگمارند. ماجرایی که چهار قرن تمام، زمانی در حدود تاریخ مدرنیته طول می کشد.
نباید گمان برد که دار و دسته های وحوش سیاسی در اواخر قرون وسطی یا در حملات وحشیانه پرتغالیها و اسپانیولیها به این سو و آن سوی کره زمین تشکیل می شود. این پدیدار شوم و ننگین که روی تاریخ بشر را سیاه کرده است قدمتی بیش از آن دارد. فرانسه میان سالهای نهصد تا هزار میلادی زیر سلطه تبهکارانه تعداد بسیاری از دوکها و کنتهاست که خود را مالک ناحیه ها و ایالات فرانسه و مالک الرقاب مردم ستمدیده و مستضعفش می شمارند. اروپای ژرمنی ها در پایان قرن پانزدهم همین وضع بلکه بدتر از آن را دارد. آنچه به دروغ امپراتوری آلمان خوانده می شود از شمال به دریای بالتیک، دانمارک، و دریای شمال؛ از غرب به رودهای اسکو، موز، و سون یعنی کشور فرانسه محدود می شود. از جنوب، کوه ژورا، رود رن و دریاچه کنستانس و سلسله جبال آلپ و دریای آدریاتیک، آن را از خاک ایالات سویس، و دولتچه های ایتالیا جدا می سازد. در مشرق، آن را سرزمین مجارستان و لهستان با یک مرز قراردادی محدود می کنند که از فی یوم واقع در کنار دریای آدریاتیک شروع شده به دانتزینگ بندری در ساحل دریای بالتیک ختم می گردد. این سرزمین پهناور هیچ حاکمیت مشترک و پذیرفته ای ندارد و دستخوش علائق پست دنیاداری و استکباری چهار صد دار و دسته از وحوش سیاسی است. دوکنشین های ساکس و باویر؛ آرشیدوکنشین اتریش؛ دولتچه های اسقف های اعظم، اسقف ها، پالاتی نا، براند بورگ، سلطنت نشین بوهم؛ و صدها دولتچه ای که در رأس هر یک شوالیهای نشسته است. قلمرو، و ساکنان اراضی هر شوالیه یک بورگ یعنی برج است، برج دارای استحکامات نظامی که صاحبان آن از دزدی و راهزنی زندگانی و امرار معاش می کنند.(11)
از دولتچه های آلمانی که شمارشان از چهارصد هم می گذرد هر چند دولتچه ای برای محفوظ ماندن از دستبرد دولتچه ای قوی تر میان خود عهدی می بندند از جمله این دسته بندیها هفت دولتچه متحدند که برای دفاع مشترک، امپراتوری را انتخاب می کنند بی آن که چیزی از خودکامگی خویش در قلمروشان بکاهند یا امر دفاع مشترک را یکباره به امپراتور منتخب خویش بسپارند. امپراتور آلمان بدین علت، رئیس بی خزانه و بی پول و بی لشکری است که جز با صوابدید هفت دولتچه کاری از پیش نمی برد. این هفت وحشی سیاسی در حفظ سلطه چندان محتاطند که اجازه نمی دهند امپراتور منصوبشان این سمت را به فرزند ارشدش به ارث بگذارد. پس هر بار که امپراتوری می میرد دیگری را از غیر خانواده اولی به این مقام می نشانند. تنها یکبار به خطا رفته احتیاط را از دست می دهند. و آن بسال 1483 که برای دومین بار فردی از خانواده هابسبورگ را این منصب می دهند. همین خطا فرصتی به این فرد می دهد تا پیش از مرگش پسرش را امپراتور رومیان بنامد و جانشین خود گرداند.
سلطنت موروثی، رسمی کهن در میان اقوام مشترک مشرک است و به سلطنتی اختصاص دارد که در آن سلطان، مالک سرزمین و عوایدش و نیز ساکنان آن بشمار می آید و با رسم ولایتعهدی، این مالکیت توام با حاکمیت و سلطه گری را به یکی از فرزندان یا اقربایش انتقال می دهد. مردم، در آن نظام سیاسی شی ء، و چیزی قابل خرید و فروش و انهدام و انعدام و میراث گذاری به حساب می آیند. همین رسم در سراسر اروپای رنسانس و قرون جدید برقرار است، از جمله در آلمان.
از رسم سلطنت موروثی - با خصائصی که ذکر شد - اصل دیگری متفرع است که انتقال یک کشور و سرزمین و ملتش به دیگری از راه وصلت یا ازدواج باشد. بدینسان جفتگیری در کنار و همپای ارث بری فرزند ارشد از پدر، طریقتی می شود برای مالکیت بر ملل مستضعف و میهنشان. این، قاعده ای کهن است. برای مثال، شارلمانی متوفای 1814 م که در زمان حیاتش کشورش را میان سه پسرش: لوتر، پپن، و لویی تقسیم اداری می کند ازدواج آنان را منوط به کسب اجازه خویش می گرداند مبادا از طریقت وصلت آنان مالکیت بر قلمروش نصیب کسانی گردد که او خوش نمی دارد. به پیروی از همین طریقت است که ماکسی میلن چون در 1493 از سوی هفت دولتچه، امپراتور می شود مردم بیگناه و بی پناه آن خطه را برده و مملوک خویش می داند و آنان را پس از مرگ برای پسرش به میراث می نهد. او که از خانواده و تبهکار هابسبورگ است بخشی از قلمروش را که در جنوب و جنوب شرقی آلمان قرار دارد از پدرش به ارث می برد. اما در سال 1477 از طریق ازدواج با ماری دوبورگونی دختر شارل بی باک، سرزمینهای فلاندر، آرتوا، واقع در خاک فرانسه، و فرانش کونته، و لوکزامبورگ و بخش بزرگی از بلژیک، و پی با را مالک می شود.
او وحشی سیاسی بزرگی است که لحظه ای از توسعه طلبی باز نمی ایستد. وقتی زنش - همان که آن همه سرزمین و مردم و ثروت را نصیبش کرده است - می میرد آن دو برتانی را به زنی می گیرد تا بر ثروت و قلمروش بیش از پیش بیافزاید. ازدواج فرزند و نوه اش وسیله دیگری است برای وصلت با خانواده های توانگر ژان لافول - ژان دیوانه - وارث تخت و تاج اسپانیا را برای پسر خویش فیلیپ زیبا می گیرد (1496)؛ و وارث مملکت بوهم و اتریش را برای نواده خود فردینان اول. از این راه، وسعت قلمرو و قدرتش به جایی می رسد که در نیمه اول سده شانزدهم کشور و مردم فرانسه را به خطر می اندازد. پدرش هم می گفته است: امپراتوری دنیا، حق اتریش است یعنی طعمه ای برای آن وحشی سیاسی. فرزندش زاده فرهنگی - سیاسی خود اوست.
آنچه گفتیم طی قرون متمادی در اروپا عمومیت دارد. چنانکه اساس قدرت شارل پنجم - شارل کن - را وصلت و میراث تشکیل می دهد.(12) قلمرو او را امروز ایالت پی با، کشور بلژیک، لوکزامبورگ، ایالات شمالی فرانسه، پادوکاله، مون علیا، دو، ژورا، کشور اسپانیا، نیمی از ایتالیا، جمهوری اتریش، چکوسلواکی، و نصف آمریکا تشکیل می دهد. در ژوئن 1519 سرزمین آلمان تحت مالکیت او در می آید یعنی جانشین ماکسی میلن می شود. اما چشم طمع به بخش اعظم اروپا می دوزد، و بر اثر آن جنگهایی بسیار طولانی و خانمان برانداز به راه می افتد که در میان جنگلها هیچ سابقه ای ندارد. شارل کن، به چه بهانه ای دست به این وحشیگری ها می زند؟ مورخان چنین پاسخ می دهند: وی نبیره شارل بی باک است و می خواهد پیکار وی، و بورگونی یعنی قسمت هایی از متصرفات جدش را که لویی یازدهم - پادشاه فرانسه - به خاک خود ضمیمه کرده است باز پس گیرد. و چون خود را رئیس قوم رومی و ژرمنی می شمارد تصمیم می گیرد تمام سرزمین هایی را که سابقاً در تصرف این قوم شاید مملکت قدیم آرل یعنی دو ایالت فرانسوی دوفینه و پرووانس هم مورد طمع او قرار گرفته است.(13)