بدان، خدايت رحمت كناد، كه خدا را بر تو حقوقى است كه در هر حركتى كه صورت دهى و هر سكونى كه بر آن بمانى و به هر جايى در آيى و هر اندامى را بجنبانى و هر وسيلهاى را به كار گيرى تو را فرا گرفته است و پارهاى از آن حقوق مهمتر و بزرگتر از پارهاى ديگر است. بزرگترين حقوق كه خداوند تبارك و تعالى براى خويش بر تو واجب كرده «حق الله» است كه ريشه تمام حقوق است و ديگر حقوق بجمله از آن منشعب شده است. آن گاه حقوق تو را، از سر تا پايت، به تفاوت اندامهايت بر خود واجب ساخته است. پس براى چشمت بر تو حقى قرار داده و گوش را بر تو حقى نهاده و براى زبانت حقى و براى پايت بر تو حقى است و براى شكمت بر تو حقى و براى عورتت نيز بر تو حقى (تعيين فرموده است). اين هفت اندام توست كه با آنها كار مىكنى. آن گاه (خداوند) عز و جل براى اعمالت نيز بر تو حقوقى مقرر داشته، پس براى نمازت بر تو حقى قرار داده و براى روزهات بر تو حقى و براى زكاتت بر تو حقى و براى قربانىات بر تو حقى و براى همه اعمال (عبادى ديگر)ت بر تو حقى معين كرده است. سپس دامنه حقوق از تو به ديگران، (يعنى) صاحبان حقوق واجب بر تو گسترده شود، و واجبترين آنها بر تو حقوق پيشوايان توست و سپس حقوق رعيت تو و سپس حقوق خويشانت، اين است حقوقى كه ديگر حقوق از آنها سرچشمه گيرد. حقوق پيشوايانت سه گونه است: واجبترين آنها بر تو حق كسى است كه تو را به سلطه (و توانمندى شرعى) اداره مىكند. سپس آنكه به دانش آموختن تو را مىپرورد و سپس آنكه به مالكيت تو را اداره مىكند. و هر مدير و سرپرستى امام (و پيشوا) است. و حقوق رعيت تو (كه به نوعى زير سرپرستى تو هستند) سه گونه است: واجبترين آنها حق كسى است كه تو به سلطه و فرمانروايى بر او سرپرستى دارى، سپس حق كسى است كه به دانش آموختن بر او سرپرستى دارى؛ چه نادان، رعيت (و زير سرپرستى) داناست، و سپس حق زيردستت كه به زناشويى و يا از طريق بردگى در اختيار توست و بر او سرپرستى دارى. و حقوق خويشانت بسيار است و مربوط به اندازه نزديكى پيوند خويشاوندى است. واجبترين آنها حق مادر توست، سپس حق پدرت و آن گاه حق فرزندت و سپس حق برادرت و پس از آن به ترتيب حق هر كه نزديك و نزديكتر است كه نزديكتر را اولويت باشد، سپس حق آزاد كننده، ولى نعمت توست و آن گاه حق آزاد شده توست كه ولى نعمت اويى، سپس حق كسى كه به تو نيكى كرده باشد، و سپس حق اذانگوى نمازت و بعد حق پيشنمازت، آنگاه حق همنشينت، و بعد حق همسايهات، آنگاه حق شريكت، سپس حق دارايىات، و بعد حق بدهكارت كه از او مطالبه مىكنى و آنگاه حق طلبكارت كه از تو مطالبه كند، سپس حق نديمت، سپس حق طرفت كه بر تو ادعايى دارد، آن گاه حق طرفت كه تو بر او ادعايى دارى، سپس حق مشورت كننده با تو و آن گاه حق كسى كه تو با او مشورت مىكنى، سپس حق اندرزخواه از تو، سپس حق اندرزگويت، سپس حق آن كس كه از تو بزرگسالتر است، آن گاه حق آن كس كه از تو خردسالتر است، سپس حق سائل (كه) از تو (مالى درخواست كند)، سپس حق كسى كه تو از او (مالى) درخواست كنى، سپس حق كسى كه از دست او بر تو بدى رفته است؛ به گفتار يا كردار، يا اظهار شادمانى او بر آن بدى؛ به گفتار يا كردار، آگاهانه يا ناآگاه، سپس حق تمام همكيشانت، آن گاه حق كافران ذمى (كه در پناه اسلام آمدهاند)، سپس حقوقى كه بر حسب علل اوضاع و احوال و تغيير موجبات پديد آيد. پس خوشا بر كسى كه خدايش بر اداى حقوقى كه بر او واجب ساخته يارى كند و توفيقش دهد و استوارش دارد.
1. اما بزرگترين حق خدا اين است كه او را بپرستى و چيزى را با او شريك ندانى كه چون با پاكدلى چنين كردى خدا بر عهده گرفته است كه كار دنيا و آخرتت را خود كفايت كند و آنچه از آن (دو؛ دنيا و آخرت) بخواهى برايت نگه دارد. (و تامين كند).
2. و اما حق نفس خودت بر تو اين است كه او را به تمامى به فرمانبردارى خدا گمارى و به زبانت، حقش را بپردازى و به گوش خود، حقش را (بدهى) و به چشمت، حقش را (بسيارى) و به دستت، حقش را (واگذارى) و به پايت، حقش را (بدهى) و به شكمت، حقش را (برسانى) و به عورتت، حقش را بپردازى و بر اين (اداى حق) از خدا يارى جويى.
3. و اما حق زبان اين است كه آن را از دشنامگويى گرامىتر دارى و به نكو گفتارى عادتش دهى و بر ادب وادارش كنى و در كامش نگهدارى مگر به جاى نياز و سودبخشى براى دين و دنيا، و آن را از زياده گويى مبتذل كم فايده كه با كم سوديش از زيانش نيز ايمنى نيست، باز دارى، (زبان) گواه خرد و دليل بر آن است و آراستگى خردمند به خرد خوشرفتارى او در حق زبان خود
(1) باشد.
و لا قوه الا بالله العلى العظيم (هيچ نيرويى جز به خداوند والاى بزرگ نيست.)
4. و اما حق گوش اين است كه از هر چيز چنان پاكش دارى كه آن را راهى به دل خود سازى (و آن را نگشايى) مگر براى (شنيدن) سخن خوبى كه در دلت خيرى پديد آورد يا اخلاق والايى بدان كسب كنى، زيرا گوش دروازه سخن به سوى دل است كه معانى گوناگونى را كه متضمن خير يا شر است به آن مىرساند. و لا قوه الا بالله. (و نيرويى جز به خدا نيست.)
5. و اما حق چشمت اين است كه آن را از آنچه بر تو حلال نيست فرو بندى و مبتذلش نسازى (و به كارش نبرى) مگر براى جاى عبرت آموزى كه ديدهات را بدان بينا كنى يا به وسيله آن از دانشى بهرهمند شوى؛ زيرا چشم دروازه عبرت آموزى است.
6. و اما حق دو پايت اين است كه با آنها جز به سوى آنچه بر تو حلال است نروى و آنها را مركب خود در گامسپارى به راهى كه خواركننده رهسپار خويش است نسازى، زيرا پا باركش (پيكر) توست و تو را در راه دين مىبرد و پيش مىاندازد. و لا قوه الا بالله. (و نيرويى جز به خداوند نيست.)
7. و اما حق دستت اين است كه آن را بر چيزى كه بر تو حلال نيست دراز نكنى تا به سبب دست درازى بر حرام، در آخرت، دچار مجازات خدا شوى و در اين جهان نيز به سرزنش مردم گرفتار آيى، و آن را از چيزهايى كه خداوند بر آن واجب كرده فرو نبندى ولى آن را با فرو بستن از بسيارى چيزها كه (حتى) برايش مباح است و گشاده داشتن آن در بسيارى از مواردى كه بر آن واجب نيست (ولى مستحب است)، شكوهى در افزاى، و چون دست تو در اين جهان بر (حرام) بسته ماند و (به حلال و مستحب) شرف افزود (و كريم و بخشنده شد) پاداش نيك در سراى باقى بر آن واجب آيد.
8. و اما حق شكمت اين است كه آن را ظرف كم و بيش از حرام نسازى و از حلال هم به اندازهاش دهى و از حد نيروبخشى به مرز شكمخوراگى
(2) و فقدان مردانگىاش نكشانى و هر گاه گرفتار گرسنگى و تشنگى شد آن را نگهدارى؛ زيرا پرخورى پرخواره را به تخامه شدن كشاند كه تنبلى افزا و مايه باز ماندن و دور شدن از هر كار خير و كريمانه است، و نوشيدنى كه نوشنده را به مستى رساند مايه خوارى و نادانسازى و از بين برنده مردانگى است.
9. و اما حق عورتت، نگهدارى آن است از آنچه بر تو حلال نيست و كمك و تقويت آن نگهداشت، با چشم پوشى (از نامحرم)؛ زيرا (چشم فرو بستن) مددكارترين ياوران (در جلوگيرى از شهوت) است، و (با) بسيار ياد كردن از مرگ و تهديد نمودن خود از (عذاب) خداوند و ترساندن نفس از اوست، كه عصمت و پاكدامنى و تاييد از خداست. و لا حول و لا قوه الا بالله. (هيچ جنبش و نيرويى نيست مگر به خدا.)
سپس حقوق اعمالِ (عبادى)
10. و اما حق نماز اين است كه بدانى نماز روى آوردن به درگاه خداست و تو در برابر خداوند ايستادهاى، پس چون اين را دانستى تو را شايد كه چون زبون دلداده پارساى ترسان اميدوار بيچاره زارى كنندهاى در نماز بايستى كه (بنده) با آرامگيرى و سر به زيرى و سرسپردگى اندامها و نرمى و فروتنى (و خاكسارى) به تمام وجود، آنكه را برابرش ايستاده بزرگ مىدارد و از دل به درگاه او به خوبى راز و نياز مىكند و (تو) از او مىخواهى كه گردنت را از قيد خطاهايى كه فرايت گرفتهاند و گناهانى كه به پرتگاه نابوديت مىكشانند رها سازد. و لا قوه الا بالله. (و نيرويى جز به خدا نيست.)
11. و اما حق روزه اين است كه بدانى روزه پردهاى است كه خداوند بر زبان و گوش و چشم و عورت و شكمت افكنده تا بدان، تو را از آتش بپوشاند. و همچنين در حديث آمده است: «روزه، سپرى در برابر دوزخ است.» پس اگر اندامهايت را در آن پرده آرام دارى (و بدان در پوشانى)، اميدوار شوى كه محفوظ بمانى و اگر آنها را رها كردى كه در پرده خود آشفتگى كنند (و تجاوز نمايند) و تو خود اطراف آن پرده را بلند كنى و بدانچه نبايد نگريست به نظر شهوتانگيز سركشى و به نيرويى خارج از مرز پرهيزكارى خدا سر بر آرى، در امان نيستى كه آن پرده دريده شود و از آن برون افتى. و لا قوه الا بالله (نيرويى جز به خدا نيست).
12. و اما حق صدقه (زكات) اين است كه بدانى اين صدقه پس انداز توست نزد پروردگارت و سپردهاى است كه (استردادش) نياز به گواهآورى ندارد
(3) و چون اين را بدانى بدانچه در نهان امانت سپارى بيشتر از آنچه آشكارا امانت مىسپارى اعتماد كنى و تو را سزد كه آنچه قصد دارى آشكارا به امانت نهى در نهان به خداوند بسپرى و به هر حال موضوع بين تو و او پنهان ماند، و بر آنچه بدو امانت دادهاى از گوشها و چشمها بر او به گواه گيرى مدد مخواه كه گويى اين گواهان در نظر تو بيشتر از (خود او) مورد اعتمادند و چنين مىنمايد كه تو به بازپسگيرى امانتت از او اعتماد ندارى. سپس به دادن صدقه بر هيچ كس منت منه؛ زيرا آن (صدقه) براى خود توست و اگر بر كسى به دادن آن منت گذارى ايمن مباش كه به روز زارِ همان كس كه بر او منت نهادهاى بيفتى (و خود مستحق صدقهگيرى شوى)؛ زيرا اين دليل است كه تو آن (صدقه) را (پساندازى) براى خود نخواستهاى؛ چه اگر آن را براى خود مىخواستى هرگز بر ديگرى منت نمىنهادى. و لا قوه الا بالله. (و نيرويى نيست جز به خداوند.)
13. و اما حق قربانى اين است كه از انجام آن، خالصانه قصد (نزديكى) به خدا و رحمت و پذيرفتن او را داشته باشى و براى جلب نظر ديگر بينندگان نباشد. پس اگر چنين باشى، سختگير خودنما و ظاهرساز نيستى و به راستى آهنگ (نزديكى) به خدا را دارى. و بدان كه خدا را بدانچه آسان و ميسر است بخواهند (و رضايش را بجويند) و بدانچه دشوار است نخواهند همچنانكه خداوند هم از آفريدگان خود (انجام تكليف) آسان را خواسته و (تكليف شاق) و دشوار بر آنها ننهاده است. نيز فروتنى براى تو شايستهتر از رياستمآبى است؛ زيرا فزون گرايى (و زحمت) پرخرجى در نهاد رياست مآبان است اما در فروتنى و خاكسارى نه فزون گرايى (و زحمتى) است و نه هزينهاى برمىدارد؛ زيرا اين دو خصلت (فروتنى و خاكسارى) موافق آفرينش و هر دو در سرشت طبيعى موجودند
(4). و لا قوه الا بالله (و نيرويى جز به خداوند نيست.)
سپس حقوق پيشوايان
14. و اما حق اداره كننده تو به حكومت (حق فرمانروا و پيشواى تو) اين است كه بدانى تو براى او وسيله آزمايش (او نزد خدا) شدى و او به خاطر تسلطى كه خداوندش بر تو داده به وسيله تو آزمايش مىشود، و اينكه خيرخواه او باشى و با او نستيزى كه به راستى دستش بر تو گشوده است، و سبب نابودى خود و هلاك او نگردى. نسبت به او (چندان) زيردستى و نرمش كن كه خرسندى او را، بدان حد كه زيانش به تو نرسد و (در عين حال) زيانى به دين تو نزند، به دست آرى و در اين مورد از خدا يارى بجويى. در سلطه با او رقابت مكن و به مخالفتش برنخيز؛ زيرا اگر چنين كردى او را ناسپاسى كرده و پاس خود را نيز نداشتهاى و خويشتن را دستخوش نارواييهاى او ساختهاى و او را هم از جانب خود عرضه هلاك كردهاى و شايسته است كه تو به زيان خود مددكار وى شوى و در هر چه با تو كند شريك (و همراه) او باشى. و لا قوه الا بالله. (و نيرويى نيست جز به خدا).
15. و اما حق آنكه به علم آموزى ادارهات كند (يعنى استاد علمآموزت) بزرگداشت اوست و حفظ احترام مجلس او و نيك گوش دادن به گفتارش و رو كردن (و توجه) به او و يارى دادن به وى به سود خودت تا بتواند دانشى را كه نياز دارى به تو بياموزد، بدين گونه كه ذهن خود را كاملا مصروف او سازى و فهمت را به او پردازى و پاكدلانه به (گفته) او دل دهى و چشمت را به روشنى تمام، با ترك لذتها و كاهش شهوتها (و آرزوهايى غير از تحصيل دانش) بر او دوزى. و اينكه بدانى در هر چه به تو آموزد بايد فرستاده (و نماينده) او باشى كه آن را به نادانان برسانى و بر توست كه اين رسالت را از جانب او به بهتر گونهاى به آنان برسانى و در اداى رسالتش به وى خيانت نكنى و چون آن (رسالت) را بر عهده گرفتى به نيابت او بپردازى. و لا حول و لا قوه الا بالله. (و جنبش و نيرويى نيست مگر به خدا).
16. و اما حق سرپرست تو به مالكيت (مالك و آقاى تو) مانند حق همان حكمرواى توست جز اينكه اين يك مالكيتى (بر تو) دارد كه آن يك ندارد. فرمانبردارى از او در هر كم و بيشى بر تو واجب است مگر آنكه اين فرمانبردارى تو را از وجوب اداى حق خداوند بيرون برد و ميان تو و حق او و حق آفريدگان مانع شود، پس چون حق خدا را گزاردى به حق وى (مالكت) باز مىگردى و به اداى آن مىپردازى. و لا قوه الا بالله. (نيرويى جز به خداوند نيست.)
سپس حقوق رعيت
17. و اما حقوق رعيت تو كه بر آنان حكومت دارى اين است كه بدانى تو به فزونى نيرويت بر ايشان آنان را به زير سرپرستى گرفتى و ناتوانى و خوارى آنان ايشان را زير سرپرستى تو در آورده، پس چه شايسته است كسى كه ناتوانى و خوارىاش تو را از او بىنياز ساخته چندان كه وى را رعيت تو كرده و حكمت را بر او روا ساخته، به غلبه و نيرو از تو سرنتابد و بر آنچه از تو او را بزرگ و دشوار آيد جز (به خداوند) به رحمت و حمايتخواهى و بردبارى، يارى نجويد. و چه سزاوار است براى تو كه چون دانستى خدايت به مدد اين تسلط و نيرو كه بر ديگران چيره آمدهاى چه (نعمتى) به تو بخشيده خدا را سپاسگزار باشى كه هر كه شكر گزارد خدايش بدان نعمت كه بدو بخشيده در افزايد. و لا قوة الا بالله (و نيرويى جز به خدا نيست.)
18. و اما حق رعيت تو در دانش (رعاياى مملكت علم و دانشآموزان تو) اين است كه بدانى خدا با دانشى كه به تو داده و گنجينه حكمتى كه به تو سپرده تو را (سرپرست و خزانهدارى) براى آنان قرار داده است و اگر در اين سرپرستى كه خدايت داده نيك از عهده برآيى و براى ايشان چون گنجور مهربانى باشى كه خير خواه مولاى خود در بين بندگان اوست، و (خزانهدار) بردبار خداخواهى باشى كه چون نيازمندى بيند از اموالى كه در اختيار اوست به وى بدهد، سرپرستى راستين و خادمى امين (و در خور انتظار) هستى وگرنه به او خائن و به خلقش ظالمى و دستخوش سلب (نعمت) او و غلبه وى (بر خودت) گشتهاى.
19. و اما حق رعيتى كه به زناشويى مالك اويى (زنت كه به نكاح تو در آمده) اين است كه بدانى خداوند او را مايه آرامش و آسايش و همدم و پرستار تو ساخته و همچنين بر هر يك از شما (زن و شوهر) واجب است كه خداوند را به وجود همسرش سپاس گزارد و بداند كه اين نعمتى است كه خدا به او بخشيده و واجب است كه با نعمت خدا خوشرفتارى كند و او را گرامى دارد و با او سازگارى كند و هر چند حق تو بر زنت سختتر و فرمانپذيرى از تو، در هر چه خوش دارى يا نمىپسندى، تا جايى كه گناه نباشد، بر او لازمتر است ولى او را نيز حق مهربانى ديدن و همدمى است و حق دارد آرامش و آسايشش در بر آوردن كامى كه بر آوردنش ناگزير است، تأمين شود و اين (حقى) بس بزرگ است. و لا قوة الا بالله (و نيرويى جز به خدا نيست.)
20. و اما حق رعيتى كه به ملكيت زير دست (و مملوك) توست، اين است كه بدانى به راستى او آفريده پروردگار توست و گوشت و خون تو را دارد و تو (فقط) مالك و اختياردار او شدهاى نه اينكه به جاى خدا تو او را آفريده باشى و نه اينكه تو برايش گوش و چشم نهاده باشى و نه اينكه روزى رسان او تويى، بلكه تنها خداست كه اين همه را به كفايت خويش انجام داده و سپس او را بيگار تو ساخته و تو را امين او قرار داده و او را به تو سپرده است تا خدا را در مورد او مراعات كنى و به روش خداپسندانه با او رفتار كنى. پس بايد از آنچه خود مىخورى به او بخورانى و از آنچه خود مىپوشى به او بپوشانى و او را به كارى بيش از توانش واندارى و اگر او را نخواستى خود را از مسووليت الهى نسبت به او بيرون آرى و با ديگرى عوضش كنى و آفريده خدا را شكنجه نكنى. و لا قوة الا بالله (نيرويى نيست جز به خداوند.)
و اما حق خويشاوندى
21. حق مادرت اين است كه بدانى او تو را چنان برداشته كه كسى ديگرى را بدان گونه برنگيرد و از ميوه دل خود تو را چنان خورانده كه هيچ كس ديگرى را بدان سان نخوراند و به راستى تو را به گوش و چشم و دست و پاى و پوست و تمام اندامهايش (به تمام وجود خود) نگهدارى كرده و بدين نگهدارى به خوشرويى و دلشادى مواظبت در پيوسته و هر ناگوارى و درد و گرانى و نگرانى (دوران باردارى را) تحمل كرده چنانكه دست تطاول (آفات) را از تو دور ساخته و تو را بر زمين نهاده و خرسند بوده است كه تو سير باشى و او خود گرسنه ماند و تو جامه پوشى و او برهنه باشد و تو را سيراب كند و خود تشنه ماند و تو را در سايه دارد و خود زير آفتاب باشد و با بيچارگى خود تو را نعمت بخشد و با بيخوابى خود تو را لذت خواب چشاند و شكمش ظرف هستى تو بوده و دامنش پرورشگاهت و پستانش چشمه نوشت و جانش نگهدارت، سرد و گرم دنيا را براى تو و به خاطر تو چشيده است پس به قدرشناسى از اين همه او را سپاس گزار، و اين قدردانى را نتوانى جز به يارى و توفيق خداوند.
22. و اما حق پدرت اين است كه بدانى او ريشه (هستى) توست و تو شاخسار (درخت وجود) اويى و اگر او نمىبود تو هم نبودى، پس هرگاه در خود چيزى ديدى كه پسنديدى بدان كه سرچشمه آن نعمت بر تو، پدرت باشد (و آن را از پدرت دارى) و خدا را بستاى و به همان اندازه سپاسش دار (و لا قوة الا بالله) (و نيرويى جز به خداوند نيست.)
23. و اما حق فرزندت (اين است كه) بدانى او از توست و در اين جهان به نيك و بد خويش وابسته به توست و تو با پرورش خوب و رهنمايى او به راه پروردگارش و كمك به او در فرمانبردارى وى (هم) درباره خودت و (هم) در حق او مسؤول هستى و بر (اساس) اين مسؤوليت پاداش برى و كيفر بينى، پس در كار فرزند، چنان كسى عمل كن كه كارش را در اين دنيا به حسن اثر بيارايد و تو به سبب حسن رابطه فيمابين و سرپرستى خوبى كه از او كردهاى و نتيجهاى الهى كه از او گرفتهاى نزد پروردگارت معذور باشى. و لا قوة الا بالله (و نيرويى جز به خداوند نيست.)
24. و اما حق برادرت (اين است كه) بدانى او دست توست كه آن را (به كار) مىگشايى و پشت توست كه به او پناه مىبرى و (مايه) غلبه توست كه بدو اعتماد مىكنى و نيروى توست كه با آن هجوم آورى. پس او را سلاح نافرمانى خدا و دستافزار تجاوز بر حق خدا مگير و از يارى به او در كار خودش و ياورى به او در برابر دشمنش و حايل شدن ميان او و شيطانهايش و نصيحتپردازى و روى آوردن بدو براى خرسندى خدا، در صورتى كه مطيع خدا باشد؛ و به نيكويى از او پذيرفته آيد، خوددارى مكن وگرنه بايد خدا نزد تو بر او مقدمتر و از وى گراميتر باشد.
25. و اما حق كسى كه به تو نعمت آزادى از بردگى داده
(5) اين است كه بدانى او مال خود را در (راه آزادى) تو پرداخته و تو را از خوارى بردگى و هراس آن در آورده و به عزت آزادگى و آرامش آن رسانده و از اسارت غلامى آزادت كرده و حلقههاى (زنجير) بندگى را از (دست و پايت) گشوده و نسيم عزت (اختياردارى خود را) بر تو دميده و از زندان بىاختيارى برونت آورده و سختى را از تو دور رانده و زبان عدالت را بر تو گشاده و تمام دنيا را برايت مباح (و آزاد) كرده و تو را مالك خويشت ساخته و از اسارت رهايت كرده و براى پرستش پروردگارت آسودگى بخشيده و در اين راه كاهش مال خود را تحمل كرده است. پس بايد بدانى كه او بعد از خويشاوندانت، از همه مردم در زندگى و مرگت به تو نزديكتر است و به يارى و ياورى و همكارى تو در راه خدا سزاوارترين مردم است. پس تا او نيازى دارد خود را بر او ترجيح مده.
26. و اما حق برده آزاد كرده تو اين است كه بدانى خدا تو را پشتيبان و نگهبان و ياور و پناهگاه او ساخته و او را وسيله و سببى ميان تو و خودش قرار داده و سزاست كه تو را (به سبب او) از دوزخ دور سازد و در (خوشرفتارى) تو با او، تو را پاداش آخرت باشد و در دنيا نيز اگر خويشاوندىاش نباشد، به جبران آنكه مالت را بر او خرج كرده و پس از پرداخت مالت به حفظ حقش نيز اقدام كردهاى، ميراث بردن از او بر تو رواست و اگر حقش را مراعات نكنى بيم آن مىرود كه ميراثش بر تو گوارا نباشد. و لا قوة الا بالله (نيرويى جز به خدا نيست.)
27. و اما حق كسى كه به تو احسان كرده اين است كه او را سپاس دارى و احسانش را ياد كنى و گفتارى نكو درباره او بپراكنى و ميان خود و خداى سبحان خالصانه دعايش كنى، پس اگر به راستى چنين كردى او را در نهان و عيان سپاس داشتهاى، آنگاه اگر عوض دادن به او برايت ميسر شد او را عوض دهى وگرنه هماره در صدد جبران باشى و خود را منتظر فرصت آن نگاهدارى.
28. اما حق اذانگو (ى تو) اين است كه بدانى او تو را به ياد پروردگارت مىاندازد و تو را به (دريافت) بهرهات (از عبادت) فرا مىخواند و از بهترين ياوران تو در اداى فريضه (نمازى) است كه خداوند بر تو واجب ساخته، پس در اين (خدمت) او را همچون كسى كه به تو احسان كرده سپاس گزار. و اگر در (امور) خانه خود از او اندوهى به دل دارى
(6) نبايد در كار الهى وى (اذانگويى) به او
بدبين باشى و (بايد) بدانى كه او بىترديد نعمتى از خدا بر توست، پس با سپاسگزارى از خداوند، با نعمت خدا به هر حال خوشرفتارى كن. و لا قوة الا بالله (و نيرويى نيست جز به خداوند.)
29. و اما حق پيشنمازت اين است كه بدانى او سفير ميان تو و خدا و نمايندهات در پيشگاه پروردگار توست و از جانب تو سخن گويد و تو از جانب او سخن نگويى و براى تو (خدا را) بخواند و تو براى او نخوانى و براى تو درخواست كند و تو براى او درخواست نكنى و (امر) مهم ايستادن در برابر خدا و درخواست از او را برايت كفايت (و نيابت) كرده و تو در اين امر او را نيابت نكردهاى. پس اگر در اين وظيفه او را تقصيرى باشد بر عهده خود اوست نه تو و اگر گناهى باشدش تو شريك گناهش نيستى و او را (در نماز) بر تو برترى نيست
(7). پس او خود را نگهبان تو ساخته و نمازش را سپر نماز تو كرده و بايد بر اين سپاسش دارى. و لا حول و لا قوة الا
بالله (و هيچ جنبش و نيرويى نيست جز به خداوند.)
30. و اما حق همنشين اين است كه با او نرمخويى و نرم رفتارى كنى و در گفت و گوى با او جانب انصاف نگاهدارى و اگر خواستى (هنگام مجالست) به كارى ديگر پردازى در امر (بىاعتنايى) و چشم برگرفتن از او مبالغه نكنى و چون با وى به سخن در آيى از بيان خود قصد فهماندنش را داشته باشى، و اگر تو به ديدارش رفتى و كنارش نشستى، برخاستن نيز به اختيار توست ولى اگر او به كنار تو آمده و نشسته اختيار برخاستن هم با اوست. و تو جز با اجازه او برنخيزى (و مجلس را بر هم نزنى). و لا قوة الا بالله (و نيرويى نيست جز به خداوند.)
31. و اما حق همسايه، نگهداشت اوست چون در غيبت باشد و گراميداشت او چون به حضرت آيد و ياورى بدو در هر دو حال (غيبت و حضور)، عيبى از او را پيگيرى مكن و از بدى كه او راست كاوش منما كه بر آن آگاه شوى و اگر به ناخواه خود و بىرنجى بر آن آگه شدى بايد بر آنچه دانستهاى چون دژى استوار و پردهاى عيبپوش بپايى كه اگر نيزهها به كاويدن دلى كه (از آن راز آگه شده و) آن را در خود پيچيده پردازند، بدان نرسند. از آنجا كه نداند (و انتظار ندارد) به سخنى بر ضد او گوش مسپار و به هنگام سختى او را وا مگذار و به گاه نعمت بر او رشك مبر. (تو را سزد كه) از خطايش درگذرى و لغزشش را ببخشى و اگر با تو جهالتى كرد بردبارى را از او دريغ مدار و از (راه) سازگارى با او بيرون شو. (بايد) دشنام (ديگران) را از او بگردانى و دغلىِ ناصح نمايى را با او باطل سازى و با او به معاشرتى كريمانه آميزش كنى. و لا حول و لا قوة الا بالله (و جنبش و نيرويى نيست جز به خداوند.)
32. و اما حق هم صحبت اين است كه چندان كه راهى مىيابى و توانى با احسان با او هم صحبتى كنى وگرنه دست كم به انصاف با او رفتار كنى و او را به اندازهاى كه گرامىات مىدارد، ارجمند شمارى و همان گونه كه تو را نگه مىدارد نگاهش دارى، و در هيچ گراميداشتى در ميانه شما بر تو پيشى نجويد و اگر پيشدستى كرد، جبرانش كنى و تا آنجا كه شايستگى دارد در دوستى او كوتاهى نورزى. خود را بر آن دارى كه خيرخواه و نگهدار و ياور او در فرمانبردارى پروردگارش، و كمك او به خويشتن در اينكه نافرمانى پروردگارش نكند، باشى. سپس (بايد بر او) رحمتى باشى نه زحمتى. و لا قوة الا بالله (و نيرويى نيست جز به خدا.)
33. و اما حق شريك اين است كه اگر غايب باشد كار او را خود كفايت كنى و اگر حاضر باشد با او برادرانه كار كنى و سرِ خود بدون توجه به رأى و صوابديد او تصميم نگيرى و به تصميم خود بدون رايزنى با او عمل نكنى و مالش را برايش نگهدارى و كم يا بيش در آن خيانت نورزى، چه به ما رسيده است: «تا دو شريك به يكديگر خيانت نكردهاند، دست خدا بر سر ايشان است». و لا قوة الا بالله (و نيرويى نيست جز به خدا.)
34. و اما حق دارايى اين است كه آن را جز از راه حلال به دست نياورى و جز به راه حلالش صرف نكنى و آن را بيجا خرج نكنى و از راههاى درستش به نادرست منتقل نسازى و چون خداوندش داده است جز در راه خدا و آنچه وسيله نزديكى به خداست قرارش ندهى و در صورتى كه خود بدان نياز دارى به كسى كه بسا از تو سپاسگزارى (هم) نكند (بيهودهاش) ندهى، و سزاست كه آن را به بهاى ترك طاعت پروردگارت، پس از خود، به ميراث ننهى كه به وارث كمك كرده باشى تا در راه طاعت پروردگارش بهتر از تو آن مال را به مصرف رساند و بهره نهايى آن را ببرد و بار گناه و افسوس و پشيمانى با پيامدهايش بر دوش تو بماند. و لا قوة الا بالله (و نيرويى نيست جز به خداوند.)
35. اما حق بستانكارى كه طلبش را از تو بخواهد اين است كه اگر مال دارى به او بپردازى و كارش را به راه اندازى و بىنيازش كنى و او را سر ندوانى و از امروز به فردايش نكشانى؛ زيرا پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: «تأخير اداى دين از جانب توانگر ستم است»، و اگر تنگدستى، وى را به خوش گفتارى خرسند سازى و از او به نيكى مهلت خواهى و او را به لطف و خوشى از خود برگردانى و با بردن مالش، بد رفتارى بدو را نيز ميفزاى كه اين پستى است. و لا قوة الا بالله (و نيرويى نيست جز به خدا.)
36. اما حق معاشر تو
(8) اين است كه او را نفريبى و با وى دغلى در كار نيارى و به او دروغ نگويى و غافلش نسازى و نيرنگش نزنى و چون دشمنى كه ملاحظه طرف خود را نمىكند به كارشكنى او نپردازى و اگر به تو اطمينان كرد تا آنجا كه توانى برايش بكوشى و بدانى كه مغبون كردن كسى كه (به تو) اعتماد كرده مانند ربا خوردن است. و لا قوة الا بالله (و نيرويى نيست جز به خدا.)
37. اما حق طرفى كه مدعى توست اين است كه اگر در آنچه ادعا مىكند او را بر تو حقى است دليلش را نشكنى و واخواهى او را باطل نسازى و به سود او با خود طرف شوى (كلاهت را قاضى كنى) و بر ضد خود حكم كنى و بىگواهى گواهان، خودت، گواه حق او باشى؛ زيرا اين حق خدا بر توست، و اگر آنچه ادعا مىكند باطل است با او نرمى كنى، و بيمش (از خدا) دهى و به دينش سوگند دهى (و بخواهى كه دين را مراعات كند) و با يادآورى از خدا تندى او را بكاهى و (خود) دست از پرگويى و نارواگويى بكشى (كه اين دو) دشمنت را از تو دور نسازد بلكه تو را به گناه او گرفتار سازد و تيغ دشمنىاش را بر تو تيز كند؛ چه نارواگويى شر به بار آرد و خوشگويى ريشه شر را براندازد. و لا قوة الا بالله (و نيرويى نيست جز به خداوند.)
38. و اما حق طرفى كه تو بر او ادعايى دارى اين است كه اگر آنچه ادعا مىكنى حق توست در گفت و گو براى بيان مدعا (و در مطالبه خود از او) لطيف و آرام باشى؛ چه شنيدن ادعا (از خواهان) بر گوش خوانده، دشوار و گران مىآيد، و دليل خود را با نرمى به او بفهمانى و به او مهلت دهى و بيانى روشن و لطيفترين نرمشها را به كار گيرى و كشمكش او با بگو مگوى خود، تو را از دليل آوردنت باز ندارد چندان كه دليلت از دستت برود و نتوانى جبرانش كنى و به جايى برسى. و لا قوة الا بالله (و نيرويى نيست جز به خدا.)
39. و اما حق كسى كه از تو رايزنى خواهد (و چاره جويد) اين است كه اگر رأى درستى به خاطرت رسيد در نصيحت (و خيرانديشى) براى او بكوشى و هر چه مىدانى به مشورتش بفهمانى و بگويى كه اگر تو به جاى او بودى چنان مىكردى و اين از آن روست كه او از سوى تو مهربانى و نرمى بيند؛ زيرا نرمش رمندگى را از ميانه بردارد و سختگيرى به جاى همدلى، رمندگى آرد. و اگر در كار او نظرى بر خاطرت نگذرد ولى ديگرى را بشناسى كه به رأى او اعتماد دارى و او را براى رايزنى خودت مىپسندى وى را به او معرفى و رهنمايى كنى، و در حق او كوتاهى نورزى و از خيرانديشى برايش فروگذار نكنى. و لا قوة الا بالله (و نيرويى نيست جز به خدا.)
40. و اما حق كسى كه تو از او رايزنى خواهى (و چاره جويى) اين است كه او را در نظر ناموافقى كه بر سبيل مشورت به تو دهد متهم نكنى؛ زيرا مردم در زمينه آراء متفاوتند و نظرهاى مختلف دارند. و اگر به رأى او بدگمانى مختارى، اما متهم ساختن او كه به ديده تو شايسته رايزنى بوده است بر تو روا نيست و نيز از آنجا كه نظر خود را به خوبى به تو ارائه كرده و به نيكويى مشورت داده سپاسگزارى از او را فرو مگذار. و اگر نظرى موافق خواست تو داد خدا را سپاس دار و آن رأى را با سپاسمندى از برادرت بپذير و منتظر فرصتى باش كه اگر او از تو مشورتى خواهد و چارهاى جويد همان گونه به او پاداش دهى. و لا قوة الا بالله (و نيرويى نيست جز به خدا.)
41. اما حق اندرزخواه اين است كه به اندازهاى كه مىبينى شايستگى و توانايى پذيرفتن دارد (خيرخواهانه) اندرزش دهى (و گونهاى سخن گويى) و از راهى در آيى كه به گوشش خوش آيد و به اندازهاى كه عقلش توان دريافت دارد با او سخن گويى؛ زيرا هر عقلى را نوعى از سخن در خور است كه آن را (بهتر) بفهمد و دريابد، و بايد روش تو مهربانى باشد. لا قوة الا بالله (و نيرويى نيست جز به خدا.)
42. و اما حق اندرزگو اين است كه نسبت به او فروتنى كنى و به او دل دهى (و زلال اندرزش را به دلت بنوشانى) و گوش بدو فرا دارى تا اندرزش را بفهمى، سپس بدان بينديشى، اگر در اندرزگويى راه درست پيموده خدا را بر آن سپاس دارى و از او بپذيرى و قدر اندرزش را بدانى، و اگر توفيق درستگويى نيافته با او مهربان باشى و او را متهم نكنى و بدانى كه در خيرانديشى براى تو كوتاهى نورزيده اما اشتباه كرده است، مگر آنكه به ديده تو شايسته بدگمانى باشد كه (در اين صورت) به هر حال به هيچ سخن او (وقعى مگذار و) وزن و ارزشى مده. و لا قوة الا بالله (و نيرويى نيست جز به خدا.)
43. و اما حق سالخورده اين است كه سالخوردگى او را احترام گزارى و اگر از پيشگامان در اسلام باشد اسلامش را با مقدم دانستن وى تجليل كنى و از موضعگيرى در برابر او بگذرى و در راه بر او سبقت نگيرى و پيشاپيش وى راه نسپرى و با او نادانى نكنى و اگر وى با تو نادانىاى كرد بردبارى كنى و او را به خاطر حق (تقدم در) اسلام و سالخوردگىاش، گرامى دارى؛ زيرا حق سالخوردگى به اندازه حق اسلام است. و لا قوة الا بالله (و نيرويى نيست جز به خدا.)
44. و اما حق خردسال، مهربانى با اوست و پرورش و آموزش او و گذشت از او و چشمپوشى بر او و نرمى با او و كمك به وى و پردهپوشى بر لغزشهاى كودكانه اوست كه موجب توبه او شود، و كنار آمدن با او و اجتناب از تحريك كردن او؛ زيرا اين (روش) به رشد وى نزديكتر است.
45. و اما حق سائل (بينواى خواهنده) اين است كه اگر به راستى او يقين دارى و بر رفع نياز او توانا هستى به او بدهى و براى (سپرى شدن بلاى بينوايى) كه بر او نازل شده دعا كنى و در انجام دادن درخواستش به او كمك كنى، و اگر در راستى او شك دارى و بدگمانى به او در دلت راه يافته اما بدان يقين ندارى، از نيرنگ شيطان در امان نيستى كه خواسته است تو را از نصيب ثوابت باز دارد و ميان تو و (اين وسيله) نزديكى تو به پروردگارت حايل شود (در اين صورت) چشم از او فرو پوش و به خوشى جوابش كن و اگر بر نفس خود در كار او چيره آمدى و با آنكه در ضمير تو چنان گمانى گذشته بود چيزيش بخشيدى (مانعى ندارد) كه اين كار بجايى است.
46. و اما حق مسؤول (كسى كه از او چيزى خواهند) اين است كه اگر چيزى داد با سپاسگزارى و قدردانى احسان از او پذيرفته شود و اگر چيزى نداد او را معذور دانند. به او خوش گمان باش و بدان كه اگر دريغ كرد مال خود را دريغ كرده و گرچه ظالم باشد او را در (حفظ) مال خود سرزنشى نيست كه «به راستى، آدمى بسى ظالم و ناسپاس است».
47. و اما حق كسى كه خداوند به وسيله او و به دست او تو را شاد ساخته اين است كه اگر او خود قصد شادسازى تو را داشته نخست خدا را بستايى و سپس او را به اندازهاى كه سزد سپاس دارى و او را به سبب تقدم در آغاز كردن پاداش دهى و (يا) در مقام پاداش دادن به او باشى، و اگر قصد آن را نداشته (و ناخودآگاه شادت كرده) خدا را بستايى و سپاس دارى و بدانى اين از جانب خداست كه تو را بويژه از آن شادمانى بهرهمند داشته است و او را (هم) از آنجا كه يكى از اسباب نعمتهاى خدا بر تو شده دوست بدارى و از آن پس خيرش را بخواهى زيرا اسباب نعمتها بر جا باشند و هر چند خود قصد نداشته باشند بركت هستند. و لا قوة الا بالله (و نيرويى نيست جز به خدا.)
48. و اما حق آن كس كه (دست) قضا به وسيله او، به گفتار يا كردارى، با تو بد كرده اين است كه اگر به عمد بوده بهتر آن باشد كه از او درگذرى تا (ريشه كدورت) كنده شود و با چنين مردمى به ادب (الهى) رفتار كرده باشى؛ زيرا خداوند مىفرمايد: «
و لمن انتصر بعد ظلمه فأولئك ما عليهم من سبيل - الى قوله - لمن عزم الامور و هر كس بعد از ستمى كه ديده است، انتقام گيرد، اينانند كه بر آنان ايرادى نيست... - تا آنجا كه فرمايد - و هر كس كه شكيبايى و گذشت پيشه كند؛ بيگمان اين از كارهاى سترگ است.»(شورى (42): 41 - 43) و نيز
خداى عزوجل فرمايد: «
و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خير للصابرين و اگر خواستيد كسى را مكافات كنيد، نظير آنچه مكافات ديدهايد، مكافات دهيد و اگر شكيبايى (و خويشتندارى) ورزيد، بدانيد كه اين شيوه براى شكيبايان بهتر است.»(نحل (16): 126) اين، در مورد عمد است و اگر به عمد نباشد به قصد انتقامگيرى از او بر وى ستم مكن تا او را به عمد بر خطايى كه كرده است كيفر داده باشى (بلكه) با او مهربانى كن تا به نرمترين صورتى كه توانى به او پاسخ داده باشى. و لا قوة الا بالله (و نيرويى نيست جز به خدا).
49. اما حق تمام همكيشان تو حسن نيت و مهربانى و مدارا با كجرفتارانشان و دل به دست آوردن و اصلاح آنهاست و سپاسگزارى از خوشرفتاران با خويش و با تو؛ زيرا خوبى كردن او با خويش چنان است كه با تو هم خوبى كرده باشد چون از آزردن تو باز ايستاده و زحمتى به تو نداده و خود را از (زيان رساندن به) تو نگهداشته، پس همه را مشمول دعاى خود ساز و با ياورى خود به همه مدد رسان و براى همه نسبت به خود مقامى منظور دار، سالخورده آنان را به جاى پدر و خردسالشان را به جاى فرزند و ميانسالشان را به جاى برادر خود گير و هر كدام نزدت آمدند با لطف و مهربانى از آنان دلجويى كن و به كارشان برس. و با برادرِ (دينى) خود به همان حقوقى كه برادر را بر برادرش واجب آمده در پيوند.
50. و اما حق ذميان، حكم درباره آنان اين است كه آنچه خدا از آنان پذيرفته بپذيرى و به آن ذمه و عهدى كه خدا براى آنها مقرر داشته وفا كنى و در آنچه از خود خواهند و آنچه بدان مجبورند بدانشان حواله كنى و در رفتارى كه ميان تو (و ايشان) مىگذرد به حكم خدا عمل كنى و بايد رعايت اين (نكته) كه آنها در پناه تو و ذمه خدا و پيماندارى او و پيمان پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) هستند، ميانه تو و ستم بر آنان حايل شود (و از ستم بر آنان بازت دارد)؛ زيرا به ما رسيده است كه فرمود: «من ظلم معاهدا كنت خصمه؛ هر كس بر پيمان بستهاى ستم كند من طرف و دشمن او باشم» پس از خدا بپرهيز. و لا حول و لا قوة الا بالله (و جنبش و نيرويى نيست جز به خدا.)
اين پنجاه حق است كه تو را در برگرفته و به هيچ حال از حيطه شمول آنها بيرون نتوانى رفت و رعايت آنها بر تو واجب است، و لازم است كه به پرداخت آنها عمل كنى و در اين كار از خداوند، جل ثناؤه، كمك بخواهى.
و لا حول و لا قوة الا بالله و الحمد لله رب العالمين (و جنبش و نيرويى نيست جز به خداوند، و ستايش خاص پروردگار جهانيان است.).