27- برخورد عملى و تمسخرآميز ابراهيم با بتها
در مدتى كه ابراهيم در سرزمين بابل بود، جمعى از جمله حضرت لوط عليه السلام و ساره به او ايمان آوردند. او با (( ساره )) ازدواج كرد. از طرف پدر ساره ، زمينهاى مزروعى و گوسفندهاى بسيارى به ساره رسيده بود. ابراهيم عليه السلام مدتى در ضمن دعوت مردم به توحيد، به كشاورزى و دامدارى پرداخت تا اينكه تصميم گرفت از سرزمين بابل به سوى فلسطين هجرت كند و دعوت خود را به آن سرزمين بكشاند. اموال خود از جمله گوسفندانش را برداشته ، به همراه چند نفر با همسرش ساره حركت كردند. ولى از طرف حاكم وقت (بقاياى دستگاه نمرودى ) اموال ابراهيم عليه السلام را توقيف و ماجرا به دادگاه كشيده شد. ابراهيم عليه السلام در دادگاه ، خطاب به قاضى چنين گفت : من (و همسرم ) سالها زحمت كشيده ايم تا اين اموال را بدست آورده ايم ، اگر مى خواهيد اموال مرا مصادره كنيد، سالهاى عمرم را كه صرف تحصيل اين اموال شده به من برگردانيد. قاضى در برابر استدلال منطقى ابراهيم ، عقب نشينى كرد و گفت : (( حق با ابراهيم است . )) (120) ابراهيم عليه السلام آزاد شد و همراه اموال خود، به هجرت ادامه داد و با توكل به خدا و استمداد از درگاه حق ، حركت كرد تا تحول تازه اى در منطقه جديدى به وجود آورد و سخنش اين بود: انى ذاهب الى ربى سيهدين : من (هر جا بروم ) به سوى پروردگار مى روم ، او راهنماى من است و با هدايت او ترسى ندارم . (121) 34- غيرت ناموسى ابراهيم عليه السلام ابراهيم در مسير هجرت ، همراه ساره و لوط عليه السلام عبور مى كردند. ابراهيم عليه السلام براى حفظ ناموس خود (ساره ) را از نگاه چشمهاى گنهكار، صندوقى ساخت و ساره را در ميان آن نهاده بود. هنگامى كه به مرز ايالت مصر رسيدند، حاكم مصر به نام (( عزاره )) در مرز ايالت مصر، ماموران گمرك گماشته بود تا عوارض گمركى را از كاروان هايى كه وارد سرزمين مصر مى شوند بگيرند. مامور به بررسى اموال ابراهيم عليه السلام پرداخت تا اينكه چشمش به صندوق افتاد، به ابراهيم گفت : (( در صندوق را بگشا تا محتوى آن را قيمت كرده و يك دهم قيمت آن را براى وصول ، مشخص كنم . )) ابراهيم عليه السلام خيال كن اين صندوق پر از طلا و نقره است ، يك دهم آن را حساب كن تا بپردازم ، ولى آن را باز نمى كنم . مامور كه عصبانى شده بود، ابراهيم عليه السلام را مجبور كرد تا در صندوق را باز كند. مامور وصول ، ناگهان زن با جمالى را در ميان صندوق ديد و به ابراهيم عليه السلام گفت : اين زن با تو نسبتى دارد؟ ابراهيم : اين زن ، دختر خاله و همسر من است . مامور: چرا او را در ميان صندوق نهاده اى ؟ ابراهيم : غيرتم نسبت به ناموسم چنين اقتضا كرد، تا چشم ناپاكى به او نيفتد. مامور: من اجازه حركت به تو نمى دهم تا به حاكم مصر خبر داده ، تا از ماجراى تو و اين زن آگاه شود. مامور براى حاكم پيام فرستاد و ماجرا را براى او گزارش داد.
|