ابراهيم عليه السلام قهرمان بزرگ توحيد است . سراسر زندگى او سازنده و بالنده است . مكتب او عالى ترين ارزشهاى والاى انسانى مانند:
ايثار، شجاعت ، خداشناسى ، اخلاص ، تلاش و فضايل اخلاقى را به انسانها مى آموزد و در ابعاد گوناگون زندگى ، در پيشانى تاريخ مى
درخشد. از اين رو خداوند او را به عنوان يك امت معرفى كرده و مى فرمايد:
البته ابراهيم عليه السلام به زنده شدن مردگان يقين پيدا كرده بود، ولى مى خواست كه بر يقينش بيفزايد و سراسر قلبش سرشار از يقين كامل گردد. از اين رو دست به آسمان بلند كرد و گفت : (( خدايا! به من بنمايان كه چگونه چنين مردگانى را زنده مى كنى ؟ )) خداوند فرمود: (( مگر تو به روز قيامت ايمان نياوردى ؟ )) ابراهيم عرض مرد: (( چرا، ايمان دارم ولى مى خواهم دلم سرشار از ايمان و يقين و باور گردد و به عالى ترين مرحله يقين برسد. )) خداوند به او فرمود: (( چهار پرنده را بگير و سر آنها را ببر، و سپس گوشت بدن آنها را بكوب و درهم بياميز، آنگاه گوشت كوبيده شده را به ده قسمت تقسيم كن و هر قسمتش را بر سر كوهى بگذار و سپس در جايى بنشين و آنها را به اذن خدا به سوى خود بخوان . )) ابراهيم ، طبق فرمان خدا چهار پرنده را كه عبارت بودند از خروس ، طاووس ، اردك و كلاغ گرفت و آنها را كشته ، گوشت آنها را درهم آميخت و سپس ده قسمت كرد. هر قسمتى را روى كوهى نهاد، آنگاه كمى دورتر رفت و در حالى كه منقار آن چهار پرنده در دستش بود، در جايى نشست و صدا زد: (( اى پرندگان ! به اذن خدا زنده شويد و به نزد من پرواز كنيد. )) در همان لحظه گوشتهاى مخلوط شده پرندگان از هم جدا شد و به صورت چهار پرنده در آمد و روح در آنها دميده شد، و به سوى ابراهيم عليه السلام پرواز كردند و به منقارهاى خود پيوستند. ابراهيم عليه السلام با چشم خود صحنه معاد و زنده شده مردگان را ديد و در نهايت شگفتى متوجه دانه هايى كه روى زمين ريخته بود شد كه پرندگان به چيدن آنها مشغولند. قلب ابراهيم سرشار از اطمينان و باور گرديد، سخن قلبش را به زبان آورد و گفت : آرى ، خداوند بر همه چيز تواناست و زنده شدن مردگان پس از مرگ ، به دست او است ، خدايى كه هم از ذره هاى بدن مردگان آگاه است و هم توانايى بر جمع آنها را دارد. (97) مولانا در مثنوى مى گويد: اين چهار پرنده هر كدام رمز و كنايه از يكى از خوهاى زشت انسانى است . اردك كنايه از حرص و آز است . كلاغ كنايه از آرزوى دراز. خروس نشانه شهوت پرستى و طاووس بيانگر مقام طلبى انسانهاست و اگر كسى خود را از اسارت اين چهار خصلت زشت رهايى بخشد مى تواند پرواز كند و در راه ابراهيم خليل عليه السلام قدم بردارد و به مرحله عالى كمالات برسد.
ابراهيم در همان سن و سال نوجوانى به مقام پيامبرى رسيد و پس از بيرون آمدن از غار؛ سير و سياحت در صحراى ، كوه و دريا و تكميل معاد و خداشناسى و رسيدن به مقام نبوت (99) آماده شد كه وارد شهر بابل گردد. شهرى كه غرق در فساد و انحراف بود و از در و ديوار آن ناپاكى و پليدى مى باريد. بت پرستى و نمرودپرستى و استعمار و استثمار در همه جاى آن ديده مى شد. طبيعى است كه ابراهيم ، نخست به خانه مادرش رفت . پدر ابراهيم از دنيا رفته بود، ولى عمويش (( آزر )) زنده بود. ابراهيم آزر را از اين رو كه سرپرستش بود به عنوان پدر مى خواند. آزر از بت سازان و بت پرستان معروف بود. علاوه بر اين به دستگاه نمرود نيز نزديك بود و از مشاوران و معاونان ، بلكه از وزيران شخص نمرود به حساب مى آمد، از آنجا كه گفته اند: (( عدو شود سبب خيرگر خدا خواهد )) چون ابراهيم در خانه آزر بود، كمتر مورد سوء ظن قرار مى گرفت . (100) ابراهيم دعوت خود را از آزر شروع كرد، زيرا او بت ساز و بت فروش بود و در گسترش بت پرستى نقش بسيار داشت . اگر او يكتا پرست مى شد افراد زيادى به پيرويش دست از بت پرستى مى كشيدند. دعوت ابراهيم عليه السلام از آزر، داراى چندين مراحله بود؛ نخست با كمال نرمش و مدارا، همراه منطق شيوا و استدلال نيرومند، او را به خداى يگانه دعوت نمود و به او چنين گفت : اى بابا! چرا چيزى را مى پرستى كه نه مى شنود، نه مى بيند و نه هيچ مشكلى را از تو حل مى كند؟! اى بابا! دانشى براى من آمده كه بر تو نيامده است ، بنابراين از من پيروى كن تا تو را به راه راست هدايت كنم . اى بابا! شيطان را پرستش مكن كه شيطان نسبت به خداى رحمان ، عصيانگر است . اى بابا! من از اين مى ترسم كه از سوى خداوند رحمان عذابى به تو رسد و در نتيجه از دوستان شيطان باشى ! آزر در برابر دعوت مهرانگيز و منطقى ابراهيم عليه السلام عصبانى شد و او را تهديد به سنگسار كرده ، چنين گفت : (( اى ابراهيم ! آيا، تو از معبودهاى من (بتها) روى گردان هستى ، اگر از اين كار دست برندارى ، تو را سنگسار خواهم كرد، اكنون براى مدتى طولانى از من دور شو! )) ابراهيم عليه السلام از تهديد آزر نترسيد ولى ملايمت و نرمش را رعايت كرد تا بلكه عاطفه آزر را تحريك كرده و به نفع خود جذب كند، لذا براى دومين بار چنين گفت : سلام بر تو! من به زودى از پرورگارم برايت تقاضاى عفو مى كنم ، چرا كه همواره نسبت به من مهربان بوده است و از شما و آنچه غير خدا مى خوانيد كناره گيرى مى نمايم و پروردگارم را مى خوانم و اميد آن را دارم كه در خواندن پرودگارم ، بى پاسخ نمانم . (101) به اين ترتيب ابراهيم عليه السلام مرغوب شوكت و قدرت سرپرستش (( آزر )) نشد و از تهديد و هشدار او نترسيد و با توكل بر خداوند به طور مكرر او را دعوت به سوى خدا نمود و از بتها برحذرش داشته ، با صراحت اعلام كرد من از آن بتها دورى ميكنم و تنها خداى يگانه را مى پرستم . آزر با گستاخى ، ابراهيم را از خود راند و نصايح مهرانگيز او را با تندى رد كرد. وقتى ابراهيم عليه السلام با نرمش و استدلال نتيجه اى نگرفت ، پا را فراتر نهاد و رگبار سرزنش خود را متوجه او و پيروانش نمود و با صراحت به آزر و پيروانش گفت : (( آيا به راستى بتها را به عنوان خدا برگزيده ايد؟! تو و گروهت را در گمراهى آشكار مى نگرم )) (102) و در فرصتى ديگر به آزر و پيروانش گفت : (( اين تمثال ها و مجسمه ها چيست كه شما در برابر آنها سجده مى كنيد و آنها را شب و روز مى پرستيد؟! )) آنها در جواب دادند: (( نياكان و پدرانمان چنين كردند، ما هم روش آنها را ادامه مى دهيم . )) ابراهيم عليه السلام با قاطعيت و تاكيد گفت : لقد كنتم انتم و اباوكم فى ضلال مبين : قطعا هم شما و هم پدرانتان در گمراهى آشكار بوديد و هستيد. آنها گفتند: (( آيا مطلب حقى براى ما آورده اى يا شوخى مى كنى ؟! )) ابراهيم عليه السلام جواب داد: (( كاملا حق آورده ام . پروردگار شما همان پروردگار آسمانها و زمين است كه آنها را ايجاد كرده و من بر اين امر از گواهانم . )) (103) ابراهيم گرچه در مراحل نخست از راه نرمش و مدارا با آزر سخن گفت ، زيرا آزر حق سرپرستى بر ابراهيم داشت . وانگهى ابراهيم مى خواست از اين راه او را جذب نمايد، ولى وقتى كه لجاجت آزر در راه شرك ، براى ابراهيم روشن شد، نه تنها از او دورى كرد بلكه از او بيزارى جست ، چنانچه در آيه 114 سوره توبه مى خوانيم : فلما تبين له انه عدو لله تبرء منه : هنگامى كه ابراهيم روشن شد كه آزر دشمن خداست از او بيزارى جست .
|