|
گفت بابا سالها اين گفته اى | |
باز مى گويى به جهل آشفته اى |
|
چند از اينها گفته اى با هر كسى | |
تا جواب سرد بشنودى بسى |
|
اين دم سرد تو در گوشم نرفت | |
خاصه اكنون كه شدم دانا و زفت |
|
گفت : بابا! چه زيان دارد اگر | |
بشنوى يكبار تو پند پدر؟ |
|
همچنين كى گفت از پند لطيف | |
همچنين مى گفت آن دفع عفيف |
|
نى پدر از نصح كنعان سير شد | |
نى دمى در گوش آن ادبير شد |
|
اندر ان گفتن بدند و موج تيز | |
بر سر كنعان زد و شد ريز ريز (59) |
|
نوح گفت : اى پادشاه بردبار | |
مر مرا خر مرد وسيلت برد بار |
|
وعده كردى مر مرا تو بارها | |
كه بيابد اهلت از طوفان رها |
|
دل نهادم بر اميدت من سليم | |
پس چرا بر بود سيل از من گليم |
|
گفت او از اهل و خويشانت نبود | |
خود نديدى تو سفيدى او كبود |
|
چونكه دندان تو را كرم اوفتاد | |
نيست دندان بر كنش اى اوستاد |
|
باقى تن تا نگردد زار، از او | |
گر چه بود آن تو، شو بيزار از او |
|
گفت : بيزارم ز غير ذات تو | |
غير نبود آنكه او شد مات تو |
|
تو همى دانى كه چونم با تو من | |
بيست چندانم كه با باران چمن (60) |
|
گفت : اى نوح ! ار تو خواهى جمله را | |
حشر گردانم بر آرم از ثرى |
|
بهر كنعانى دل تو نشكنم | |
ليك از احوال او آگه كنم |
|
گفت : نى نى راضيم كه تو مرا | |
هم كنى غرقه اگر بايد تو را |
|
هر زمانى غرقه ميكن من خوشم | |
حكم تو جان است چون جان مى كشم |
|
ننگرم كس را وگر هم بنگرم | |
او بهانه باشد و تو منظرم |
|
عاشق صنع توام در شكر و صبر | |
عاشق منصوع كى باشم چو گبر |
|
عاشق صنع خدا با فر بود | |
عاشق مصنوع او كافر بود |
|
در ميان اين دو فرقى بس خفى است | |
خود شناسد آنكه در رويت صفى است (64) |