گاه مى شد كه حضرت نوح عليه السلام را آن قدر مى زدند كه به حالت مرگ بر زمين مى افتاد، ولى وقتى كه به هوش مى آمد و نيروى خود را
باز مى يافت ، با غسل كردن ، بدن را شستشو مى داد و سپس نزد قوم مى آمد و دعوت خود را آغاز مى كرد، به اين ترتيب ، آن حضرت با مقاومت خستگى
ناپذيرى ، به مبارزه بى امان خود ادامه مى داد. (25)
هنگامى كه نوح عليه السلام طبق فرمان خدا به ساختن كشتى مشغول شد، مشركان شبها در تاركى ، كنار كشتى مى آمدند و آنچه نوح عليه السلام از كشتى درست كرده بود خراب مى كردند، تخته هايش را از هم جدا كرده و مى شكستند. نوح عليه السلام از درگاه خدا استمداد كرد و گفت : خدايا! به من فرمان دادى تا كشتى را بسازم و من مدتى است به ساختن آن مشغول شده ام ، ولى آنچه را درست مى كنم ، شبها مخالفان مى آيند و خراب مى كنند؛ بنابراين چه وقت كار من به سامان و پايان مى رسد؟! خداوند به نوح عليه السلام وحى كرد: سگى را براى نگهبانى كشتى بگمار. حضرت نوح عليه السلام از آن پس ، سگى را كنار كشتى آورد تا نگهبانى دهد. آن حضرت روزها به ساختن كشتى مى پرداخت و شبها مى خوابيد. وقتى كه شبانه مخالفان براى خراب كردن كشتى مى آمدند، سگ به طرف آنها مى رفت و صداى خود را بلند مى نمود، نوح عليه السلام بيدار مى شد و با دسته بيل يا كلنگ به مهاجمان حمله مى كرد و آنها فرار مى كردند. مدتى برنامه نوح عليه السلام اين گونه بود تا ساختن كشتى به پايان رسيد. (45) 10- سرنشينان كشتى از آنجا كه طوفان نوح ، جهانى و سراسر كره زمين را فرا مى گرفت ؛ بر نوح عليه السلام لازم بود كه براى حفظ نسل حيوانات و حفظ گياهان ، از هر نوع يك جفت سوار كشتى كند و از بذر يا نهال گياهان گوناگون نيز بر دارد. روايت شده ؛ امام صادق عليه السلام فرمود: پس از پايان يافتن ساختمان كشتى ، خداوند به نوح عليه السلام وحى كرد كه : به زبان سريانى اعلام كن تا همه حيوانات جهان نزد تو آيند، نوح اعلام جهانى كرد، همه حيوانات حاضر شدند، نوح عليه السلام از هر نوع يك جفت (نر و ماده ) در كشتى جاى داد. (46) در قرآن ، اين مطلب را چنين مى خوانيم كه فرمان ما (به فرا رسيدن عذاب ) صادر شد و آب از تنور به جوشش آمد، به نوح عليه السلام گفتيم : از هر نوع حيوان ، جفتى (نر و ماده ) - يك زوج - در آن كشتى حمل كن . همچنين خاندانت را بر آن سوار كن ، مگر آنها كه قبلا وعده هلاكت به آنها داده شده (مانند يكى از همسران و يكى از پسرانش ) و همچنين مومنان را سوار كن . (47) به اين ترتيب مسافران كشتى عبارت بودند از: نوح عليه السلام و حدود هشتاد نفر از ايمان آوردندگان به او، و يك جفت از انواع حيوانات (حشرات ، پرندگان و چهار پايان ) و مقدارى از بذر و نهال گياهان . مسافران ، هر كدام در جايگاه مخصوصى قرار گرفتند و همه آماده يك بلاى عظيم بودند، كه نشانه هاى مقدماتى آن آشكار شد، از جمله در ميان تنورى كه در خانه نوح عليه السلام بود، آب به جوشيدن آمد، ابرهاى تيره و تار همچون پاره هاى ظلمانى شب ، سراسر آسمان را فرا گرفت . صداى غرش رعد و برق از هر سو شنيده و ديده مى شد، و همه چيز از يك حادثه بزرگ و فراگير خبر مى داد. 11- نصيحت پذيرفته شده شيطان به نوح عليه السلام حضرت نوح عليه السلام هنگامى كه حيوانات را سوار كشتى مى كرد، همه سوار شدند ولى در ميان آنها الاغ سوار نشد. نوح عليه السلام ترسيد آن حيوان غرق گردد و نسل الاغ در زمين برچيده شود، چند بار او را براى سوار شدن تحريك كرد، ولى او سوار نشد. نوح عليه السلام خشمگين شد و در حال خشم ، خطاب به الاغ گفت : (( اى شيطان ! سوار شو. )) شيطان ، اين سخن را از نوح عليه السلام شنيد، دم الاغ را گرفت و همراه الاغ وارد كشتى شد. در اينجا بود كه نوح عليه السلام تصور كرد به شيطان اجازه نداده و او در كشتى نيست . هنگامى كه كشتى ، بر فراز آب قرار گرفت و حركت كرد، نوح عليه السلام ناگاه ديد شيطان در صدر كشتى نشسته است ؛ با خشم به او گفت : (( چه كسى به تو اجازه ورود به كشتى را داد؟! )) شيطان گفت : (( تو اجازه دادى ، آنجا كه گفتى ؛ اى شيطان سوار شو! و بعد گفت : (( اى نوح ! تو به گردن من حق و نعمتى دارى ، مى خواهم آن را جبران كنم ! )) نوح عليه السلام فرمود: آن حق و نعمت چيست ؟! - تو بر قوم خود نفرين كردى ، همه آنها در يك ساعت غرق و هلاك شدند، اگر آنها اكنون زنده بودند مايه زحمت براى من مى شدند، زيرا حيران بودم كه چگونه آنها را گمراه كنم ، ولى اكنون راحت شدم . هنگامى كه نوح عليه السلام اين شماتت و نيش تلخ شيطان را شنيد، بسيار ناراحت شد و گريه اش در اين مورد ادامه يافت ... در اين موقع ، خداوند به نوح عليه السلام وحى كرد: (( سخن شيطان را گوش كن و بپذير. )) نوح عليه السلام گفت : اى شيطان ! اينك بگو سخنت چيست ؟ شيطان : اى نوح ! تو را از سه خصلت نهى مى كنم : 1. هيچ گاه متكبر و خودخواه نباش ، زيرا نخستين چيزى كه موجب گناه و نافرمانى خدا شد، تكبر بود. آن جا كه خداوند به من فرمان داد تا پدرت آدم عليه السلام را سجده كنم ، ولى تكبر باعث شد او را سجده نكردم ، اگر او را سجده مى كردم خداوند مرا از جهان ملكوتيان و فرشتگان بيرون نمى كرد. 2. از حرص بپرهيز، زيرا خداوند همه نعمتهاى بهشت را براى پدرت (آدم ) مباح كرد و تنها از خوردن يك درخت ميوه بخورد و در نتيجه به فرمان خدا از بهشت اخراج شود. 3. با زن نامحرم خلوت نكن ، كه در چنين حالى من بسيار به تو نزديك هستم تا تو را وسوسه كرده و به عمل منافى عفت وادارت كنم . خداوند به نوح عليه السلام وحى كرد: (( اين سخن شيطان را بپذير )) . (48) و در روايت ديگر آمده ؛ شيطان به نوح عليه السلام گفت : از سه خصلت بپرهيز: تكبر، حرص و حسد، زيرا تكبر موجب بدبختى من گرديد و رانده درگاه حق شدم و حرص موجب بيرون راندن آدم عليه السلام از بهشت شد و حسد موجب شد كه قابيل ، پسر آدم عليه السلام برادرش هابيل را كشت . نوح عليه السلام به ابليس گفت : (( به من خبر بده در چه وقت قدرت تو بر گمراه كردن انسان و تسلط تو بر او بيشتر از وقتهاى ديگر است ؟! )) شيطان در پاسخ گفت : (( هنگام خشم و غضب انسانها. )) (49) 12- فرا رسيدن بلاى عظيم طوفان حضرت نوح عليه السلام سالها، قوم گنهكارش را از عذاب الهى هشدار داده بود، ولى آنها همه چيز را به مسخره مى گرفتند و به هشدارها و آژيرهاى خطر حضرت نوح عليه السلام اعتنا نكردند، حتى نزد نوح عليه السلام آمده ، با كمال غرور و گستاخى مى گفتند: يا نوح قد جادلتنا فاكثرت جدالنا فاءتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين : اى نوح ! با ما ستيز كردى و زياد جر و بحث نمودى ، ديگر بس است ، اكنون اگر راست مى گويى ، آنچه را كه از عذاب خدا به ما وعده مى دهى بياور. (50) نوح عليه السلام صدها سال براى هدايت قومش تلاش كرد، ولى جز گروه اندكى ، به او ايمان نياوردند. نوح عليه السلام به طور كلى از هدايت شدن قوم مايوس شد، زيرا مى ديد روز به روز بر لجاجت و آزار آنها مى افزايد، و آنها آن چنان از نظر فكرى و روحى ، مسخ شده اند، كه هيچ روزنه اميدى براى جذب آنها باقى نمانده است ، و حتى فرزندان آينده آنها نيز اميدى نيست و از طرفى ، خداوند به نوح عليه السلام وحى كرد كه : لن يومن من فومك الا من قد آمن : جز آنان كه تا كنون ايمان آورده اند، ديگر هيچ كس از قوم تو ايمان نخواهد آورد. (51) اين جا بود كه : نوح عليه السلام آنها را سزاوار نفرين ديد و در مورد آنها چنين نفرين كرد: رب لا تذر على الارض من الكافرين ديارا انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لا يلدوا الا فاجرا كفارا: پرودگارا! احدى از كافران را روى زمين زنده مگذار، چرا كه اگر آنها را زنده بگذارى ، بندگانت را گمراه مى كنند و جز نسلى گنهكار و كافر به وجود نمى آورند. (52) در اين هنگام ، طوفان عظيم و عالمگير فرا رسيد. از آسمان ، زمين و از هر سو، آب و سيل جارى شد. آبى كه از آسمان مى آمد باران نبود، بلكه سيلى كه بر زمين مى ريخت . همه جاى زمين آبشارهاى عظيم و وحشتناكى شده بود كه بر زمين مى ريخت . باد تند از همه سو مى وزيد. رعد و برق و ابرهاى متراكم ، همه جا را تيره و تار ساخته بود. طولى نكشيد كه كشتى بر روى آب قرار گرفت و انسانها و موجوداتى كه در بيرون كشتى بودند غرق شدند همه كوهها و دشتها زير آب رفت . گويى همه جا اقيانوس بود. ديگر زمين يا قله كوهى ديده نمى شد، و به تعبير قرآن : و هى تجرى بهم فى موج كالجبال : كشتى نوح عليه السلام با سرنشينان سينه امواج كوه گونه را مى شكافت و همچنان به پيش مى رفت . (53) در اين جا براى اينكه به بلاى هولناك بيشتر پى ببريم ، نظر شما را به اين روايت زير جلب مى كنيم : 1. محل خانه حضرت نوح عليه السلام در مسجد اعظم كنونى كوفه بود، كه تنور نان پزى نيز در آن خانه بود و معمولا تنورها در جاى خشك و دور از آب مى باشد. همسر نوح عليه السلام ناگهان ديد از ميان تنور، آب مى جوشد و بالا مى آيد. با شتاب نزد نوح عليه السلام رفت و خبر داد. نوح عليه السلام با سرعت خود را كنار تنور رسانيد، روى آن آب را با طبقى بست و مهر زد، تا مقدمات حركت كشتى را فراهم سازد، پس از فراهم شدن مقدمات ، كنار تنور آمد و آن طبق را برداشت . آب از ميانش چون فواره بيرون زد. (54) 2. مادرى به كودك شيرخوار خود بسيار علاقه بسيار داشت ، وقتى ديد از هر سوى آب به جريان افتاده ، با كودك خود به سوى كوه شتافت و از آن بالا رفت ؛ يك سوم ارتفاع كوه را پيمود و همانجا ايستاد؛ آب به آنجا رسيد، مادر بالاتر رفت تا به دو سوم ارتفاع كوه رسيد؛ پس از چند لحظه ، آب به آنجا رسيد؛ مادر خود را به قله كوه رسانيد، آب آنجا را نيز فرا گرفت . هنگامى كه آب به گردن مادر رسيد، او كودكش را با دو دستش بلند كرد تا آب به او نرسد، ولى آب همچنان بالا آمد تا از آنها گذشت و غرق شدند. (55) 13. هلاكت كنعان پسر نوح عليه السلام يكى از پسران حضرت نوح عليه السلام (( كنعان )) (56) نام داشت . حضرت نوح عليه السلام با گفتار و شيوه هاى مختلفى ، او را به سوى توحيد دعوت كرد، ولى او با كمال گستاخى و لجاجت به دعوت پدر اعتنا ننمود و مانند ساير مردم به بت پرستى ادامه داد. هنگامى كه بلاى جهانگير طوفان فرا رسيد، نوح عليه السلام پسرش كنعان را در خطر غرق و هلاكت شدن ديد، دلش به حال او سوخت و از ميان كشتى او را صدا زد: يا بنى اركب معنا و لا تكن مع الكافرين : پسرم ! با ما به كشتى سوار شو و از گروه كافران مباش ! كنعان به جاى اينكه به دعوت دلسوزانه پدر پاسخ مثبت دهد و خود را كه در پرتگاه هلاكت بود نجات بخشد، با كمال غرور و گستاخى تقاضاى پدر را رد كرد و در پاسخش چنين گفت : ساوى الى جبل يعصمنى من الماء به زودى به كوهى پناه مى برم تا مرا از آب حفظ كند. نوح عليه السلام گفت : (( اى پسر! امروز هيچ نگهدارنده اى در برابر فرمان خدا نيست ، مگر آن كسى كه خدا به او رحم كند. )) طوفان ، از هر سو زمين را احاطه مى كرد و كنعان در خطر شديد قرار مى گرفت . ديگر چيزى نمانده بود كه هلاك گردد، نوح عليه السلام فرياد زد: رب ان ابنى من اهلى و ان وعدك الحق : پروردگارا! پسرم از خاندان من است و وعده تو در مورد (نجات خاندانم ) حق است . خداوند در پاسخ نوح عليه السلام فرمود: انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح ...: اى نوح ! او از اهلت نيست ، او عمل ناصالح و ناشايسته اى مى باشد؛ بنابراين آنچه را از آن آگاه نيستى از من مخواه . به تو اندرز مى دهم تا از جاهلان نباشى .
|