آرى شيوه مردان بزرگوار الهى چنين است كه هنگام رسيدن به قدرت ، گذشته را
فراموش مى كنند و كينه كسى را به دل نگيرند و درصدد انتقام از دشمنان برنيايند و
آزارشان را به احسان و نيكى پاسخ دهند و عفو و گذشت را پيشه خود سازند و اين شيوه
پسنديده در احوال ساير انبياى الهى و رهبران بزرگ نيز نمونه هاى فراوانى دارد، چنان
كه پيغمبر اسلام روز فتح مكه ، دشمنانى كه در
طول بيست سال ، سخت ترين آزارها و بدترين اهانت ها را درباره او و پيروانش انجام داده
و آن همه كارشكنى بر ضد او كردند، همه را بخشيد و با جمله ((اذهبوا فاءنتم
الطلقاء)) همه را از وحشت و اضطراب نجات داد.
بارى يوسف هنگامى كه آنان را مرخص كرد تا به شهر و ديار خود بازگردند، به آنها
چنين گفت : در اين سفر كه دوباره به مصر مى آييد، برادر پدرى خود را نيز همراه
بياوريد تا من او را ديدار كنم و براى آن كه بدانند عزيز مصر اين كار را به طور جدى
از آن ها مى خواهد، يك جمله به صورت تشويق و دنبالش جمله اى به گونه تهديد به
آنان فرموده و گفت : ((... آيا نمى بينيد كه من پيمانه را تمام مى دهم و بهتر از هر كس
پذيرايى مى كنم ))(100) ((و اگر اين بار او را همراه خود نياوريد پيمانه
و آذوقه اى نداريد و نزديك من نياييد))(101)
فرزندان يعقوب كه مى دانستند پدرشان به سختى به اين امر تن مى دهد و به آسانى
حاضر نيست بنيامين را از خود دور سازد، تاملى كرده و
قول دادند به هر ترتيبى شده ، اين كار را انجام دهند و در پاسخ اظهار داشتند: ((ما
كوشش مى كنيم تا رضايت پدرمان را در اين باره جلب كنيم و حتما اين كار را خواهيم
كرد.))(102)
گفت و گوى يوسف با آنان به پايان رسيد و برادران يوسف كه برادرشان را نشناخته
بودند، براى تحويل گرفتن بارهاى خود به اداره
كل غله رفتند.
يوسف نيز براى اين كه آنها را از هر نظر آمدن مصر براى بار دوم تشويق كند، به
ماموران خود دستور داد كالا و بضاعتى را كه براى خريد گندم به مصر آورده بودند -
به گفته برخى مقدارى صمغ بود - دربارهايشان بگذارند تا چون به كنعان رفتند و
بارها را باز كردند و متوجه شدند كالاهاى آنها را باز گردانده ، ترغيب شده و حتما سفر
ديگرى به مصر بيايند.
برخى گفته اند يوسف اين كار را به آن سبب كرد كه نخواست از برادرانش بهاى گندم
گرفته باشد و براى خود ننگ مى دانست كه در چنين روزگار سختى كه خاندانش به غله
نيازمندند، از آنان قيمت غله را دريافت دارد. از اين رو دستور داد كالايشان را دربارشان
بگذارند.
قول سوم اين است كه يوسف اين كار را كرد تا آنان حتما به مصر بازگردند، زيرا مى
دانست ديانت و امانت آنها سبب مى شود تا وقتى به كنعان رسيدند و كالاهايشان را در بارها
ديديد، براى پس دادن آنها هم كه شده به مصر بازگردند، چون نمى دانستند كه خود
عزيز مصر اين كار را كرده و چنين دستورى به ماموران داده است .
علت ديگرى نيز براى اين كار يوسف ذكر كرده و گفته اند: يوسف ترسيد مبادا فرزندان
يعقوب ديگر چيزى نداشته باشند كه براى خريد غله به مصر بياورند، لذا دستور داد
آن چه آورده بودند در بارهايشان بگذارند تا بار ديگر بتوانند به مصر بيايند.(103)
فرزندان يعقوب در حضور پدر
پسران يعقوب از مصر به سوى كنعان حركت كردند و پس از گذشت چند روز به فلسطين
وارد شده و خاندان يعقوب را از انتظار بيرون آوردند، ولى آن چه مسلم است اينان در
طول راه از احسان و نيكوكارى و كرم عزيز مصر پيش خود سخن ها گفته و آماده شدند تا
هر چه زودتر وسايل سفر دوم را فراهم كرده و براى تهيه آذوقه بيشترى دوباره به
مصر سفر كنند و شايد در همان ساعات نخست ورود، نزد پدر رفته و از پذيرايى گرم و
نيكى هاى پادشاه مصر برايش داستان ها گفتند.
طبرسى نقل كرده وقتى فرزندان يعقوب بازگشتند، به پدر گفتند: پدر جانت ما از نزد
بزرگ ترين پادشاهان مى آييم و كسى كه در علم و حكمت و خشوع و متانت و وقار مانند وى
يافت نمى شود و اگر شبيهى براى شما در ميان مردم باشد، همانا او خواهد بود.(104)
شايد جهت ديگرى نيز در كار بوده كه آنها را وادار كرد تا هر چه بيشتر از
فضل و كرم عزيز مصر براى پدر تعريف كنند و صفت هاى پسنديده او را نزد يعقوب باز
گويند، و آن جهت همان وعده اى بود كه به عزيز مصر داده بودند كه اين بار به هر
ترتيبى شده ، بنيامين را از پدر بازگيرند و به مصر ببرند و به راستى اين كار
براى آنها بسيار دشوار است و از طرفى يعقوب با بنيامين مانوس بود و به سختى
حاضر مى شد او را از خود جدا كند و از سوى ديگر برادران از روزى كه با يوسف آن
رفتار را كردند، به كلى پيش پدر بد سابقه شده و اعتمادش را از خود سلب كرده
بودند و مى دانستند كه راضى كردن يعقوب براى اين كار امرى بس
مشكل و دشوار است .
وضع خشك سالى و قحطى هم چنان ادامه داشت و هر روز كه بر خاندان يعقوب مى گذشت ،
احتياج بيشترى به غله و آذوقه پيدا مى كردند و با وضعى كه اينها در مصر ديده بودند،
بايد هر چه زودتر سفر ديگرى به مصر بكنند و حتى المقدور آذوقه بيشترى را تهيه
كنند و غله فراوانى براى خانواده يعقوب بياورند.
از اين رو همان روزهاى اول ورود، زمزمه مراجعت به مصر و بردن بنيامين را در اين سفر
شروع كرده و مطابق نقل قرآن كريم چنين گفتند: ((پدر جان (ما ديگر) از پيمانه (و
گرفتن آذوقه ) ممنوع شده ايم ))(105) و به ما گفته اند كه اگر اين سفر
بنيامين را همراه خود نبريم ، به ما آذوقه ندهند و به طور كلى به كشور مصر و نزد
عزيز نرويم . با اين وضع ((برادرمان را همراه ما بفرست تا پيمانه (آذوقه ) بگيريم
))(106) و تقاضايمان را براى گرفتن غله
قبول كنند و در اين سالهاى سخت از قحطى رهايى يابيم .
به دنبال اين درخواست چون مى دانستند كه يعقوب در اين باره اطمينانى به آنها ندارد،
اين جمله را هم اضافه كردند و گفتند: ((ما به طور حتم از وى محافظت و نگهدارى مى
كنيم .))
يعقوب در محذور سختى گرفتار شده بود، از طرفى مى ديد براى تهيه آذوقه ناچار
است پسران خود را دوباره به مصر بفرستد و از سوى ديگر بدون فرستادن بنيامين
آذوقه اى به آنان نمى دهند و نيز اطمينان به آنها ندارد كه وى را همراهشان بفرستد و
خاطره تلخ فرستادن يوسف برادر مادرى بنيامين را همراه برادران از ياد نبرده بود. در
اينجا شايد تاملى كرد و سپس گفت : ((آيا همانطور كه درباره برادرش يوسف به شما
اعتماد كردم ، درباره او نيز همان گونه به شما اعتماد كنم ؟)) آيا مى توانم با اين
سخنانتان به وى مطمئن باشم ؟ مگر شما نبوديد كه يوسف را از من گرفتيد و تعهد داديد
كه از وى محافظت مى كنيد، اما شبانه آمديد و به دروغ اظهار كرديد كه او را گرگ خورده
است ؟ با اين سابقه بدى كه داريد، چگونه مى توانم درباره برادرش بنيامين به شما
اعتماد كنم ؟
يعقوب اين جمله را كه حكايت از بى اعتمادى خود به فرزندان و علاقه شديد به يوسف
گم شده اش مى كرد اظهار داشت به دنبال آن
توكل و اعتمادش را درباره نگهبانى و لطف و مهر خداى تعالى بيان داشته ، فرمود: ((اما
خدا بهترين نگهبان و مهربان ترين مهربانان است ))(107)
يعنى به قول شما اعتمادى نيست ، اما به نگهبانى و حفاظت خداى تعالى اعتماد و اطمينان
دارم و او در هر حال مرا مورد مهر و لطف خود قرار خواهد داد.
هدف يعقوب از ذكر اين جمله يا اعتماد به خداى تعالى در مورد فرستادن بنيامين با آنان
بود، يا منظورش اين بود كه در مورد يوسف گم شده ام به خدا اعتماد دارم و مى دانم كه
او را روزى به من باز مى گرداند و خدا نسبت به من مهربان است .
چيزى كه در اين ميان موجب شد تا فرزندان يعقوب براى بردن بنيامين اصرار كنند و
بهانه اى به دستشان داد تا دوباره نزد پدر آمده و تقاضاى خود را تكرار كنند، اين بود
كه چون بارهاى خود را گشودند، مشاهده كردند كالاهايشان را ميان بارشان گذارده اند و
به آنان بازگردانده اند، از اين رو نزد پدر آمده و اين گونه آغاز سخن كرده گفتند:
((پدر جان ما ديگر چه مى خواهيم (يا ديگر ما چيزى نمى خواهيم ) زيرا اين كالاهايمان
است كه به ما بازگردانده اند و (ما دوباره مى رويم و) براى خانواده خود آذوقه تهيه
مى كنيم و برادرمان را نيز در كمال مراقبت حفظ مى كنيم و بدين وسيله بار شترى (ديگر
به بارهاى خود) مى افزاييم كه اين اندك است ))(108) و يك بار شتر غله
اضافى نيز براى زندگيمان در اين قحط سالى كمك خوبى است .
رضايت يعقوب را جلب كردند
يعقوب كه مى بيند خانواده اش نيازمند به آذوقه و غله است و آن نيز با مسافرت
فرزندانش به مصر تهيه مى شود، چاره اى ندارد جز اين كه به رفتن بنيامين راضى
شود؛ اما چون فرزندانش سابقه خوبى ندارند، از آنها پيمان محكمى گرفت تا از
بنيامين محافظت و نگهبانى كرده و او را نزد وى بازگردانند، مگر آن كه مشكلى پيش آيد
كه حل آن از عهده آنان خارج باشد و كار از دستشان بيرون رود.
شايد علت اين كه سابقه بد آنان را در مورد نگهدارى از يوسف و آن داستان تلخ و ناراحت
كننده را به رخشان كشيد، براى همين بود كه آنها را وادار كند تا مراقبت بيشترى در
محافظت از بنيامين كنند.
به هر صورت يعقوب رو به آنان كرده فرمود ((من او را با شما نمى فرستم تا آن كه
وثيقه اى از خدا نزد من آوريد (و تعهدى خدايى به من بسپاريد) كه او را به من
بازگردانيد، مگر آن كه گرفتار (حادثه اى ) شويد)) چون پسران تعهد خود را
سپردند يعقوب (موافقت كرده و) گفت : ((خدا درباره آن چه مى گوييم شاهد (و
وكيل ) است ))(109)
از اين كه مشكل حل شد و پسران توانستند موافقت پدر را براى بردن بنيامين جلب كنند،
خوشحال شده و آماده سفر دوم شدند، در برخى از روايت ها فاصله سفر
اول با سفر دوم را شش ماه ذكر كرده اند.
دومين سفر
فرزندان يعقوب مقدمه حركت به مصر را فراهم كرده و بارها را بستند و بنيامين را نيز
آماده مسافرت كرده و براى خداحافظى نزد پدر آمدند.
حضرت يعقوب كه صرف نظر از تجربه زندگى از منبع وحى الهى نيز برخوردار است
. و با عالم غيب نيز ارتباط دارد، در اين جا سفارشى ديگر به فرزندان خود كرد و
فرمود: ((اى فرزندان من ، از يك دروازه وارد (شهر مصر) نشويد و از دروازه هاى مختلف
وارد شويد و البته من نمى توانم در برابر خداوند كارى براى شما انجام دهم (و جلو
قضاى الهى را با اين تدبير بگيرم ) كه حكم (و فرمان ) تنها براى خدا است و من بر او
توكل كنم و همه توكل كنندگان بايد بر او
توكل كنند.))(110)
هدف يعقوب در اين دستور
در اين كه يعقوب (عليه السلام ) به چه منظورى اين دستور را به فرزندانش داد،
اختلاف است و عده اى گفتند يعقوب از چشم زخم مردم نسبت به آنان ترسيد. زيرا وقتى
يازده پسر يعقوب كه همگى رشيد و نيرومند بوده و از نظر
جمال و اندام و زيبايى ممتاز بودند، پيش رويش صف كشيدند، آن حضرت ترسيد كه اگر
اينها به همين شكل و اجتماع وارد مصر شوند، توجه مردم را جلب كرده و چشم ها متوجه آنان
شوند و مورد اصابت چشم زخم قرار گيرند و از اين رو دستور داد از دروازه هاى مختلف و
به صورت پراكنده وارد مصر شوند.
به دنبال اين گفتار، براى اثبات اين مطلب نيز كه چشم زخم حقيقت دارد و چشم مردم در
زوال نعمت ها موثر است ، سخنانى گفته شده و حديث هايى نيز از
رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) نقل كرده اند و از نظر علمى هم موضوع را مورد بحث
قرار داده اند كه نقل آنها ما را از مسير خود منحرف مى سازد.(111)
برخى گفته اند يعقوب ترسيد اگر اينها به صورت اجتماع وارد شوند، توجه ماموران
دولتى را به خود جلب كرده و مورد سؤ ظن آنان قرار گيرند و احيانا براى تحقيق
حال ايشان آنها را به زندان افكنده و گرفتار شوند.(112)
خداى تعالى به دنبال اين دستور يعقوب فرموده است : ((و چنان نبود كه (اين دستور
يعقوب ) كارى در برابر خدا (و تقدير الهى ) براى ايشان انجام دهد، جز آن كه خواسته
اى در دل يعقوب بود كه آن را برآورده و به راستى او داراى علمى بود كه ما بدو آموخته
بوديم ، ولى بيشتر مردم نمى دانند))(113)
شايد با توجه به سياق و ذيل آيه ، منظور خداى تعالى اين است كه آن چه يعقوب به
فرزندان خود گفت ، روى علمى بود كه ما به وى آموخته بوديم و يعقوب نمى توانست
جلوى قضاى ما را بگيرد، ولى چون به ما توكل كرد و با اين برنامه و دستور مى
خواست تا آنها را از گزند حوادث حفظ كند، ما نيز خواسته اش را عملى كرديم و حاجتش را
برآورديم ، و پسران از گزند يا چشم زخم مردم حفظ كرديم .
به هر صورت يازده پسر يعقوب حركت كردند و بر طبق دستور پدر، هنگام ورود به
مصر پراكنده شده و از دروازه هاى مختلف وارد شهر شدند و پس از اين كه بارهاى خود را
فرود آورده و به مركب ها و سر و وضع خود رسيدگى كردند، مشتاقانه به سمت خانه
عزيز مصر به راه افتادند.
طبيعى است يوسف عزيز نيز بدون آن كه به نزديكان خود اظهار كند، هر صبح و شام
انتظار ورود برادرانش به خصوص برادر پدر و مادريش بنيامين را مى كشيد و چشم به
راه بود تا دربانان مخصوص ورودشان را به اطلاع او برسانند.
در چنين وضعى دربانان - بدون اطلاع از هويت مردانى كه بر در خانه عزيز مصر آمده اند
ورود يازده مرد رشيد، زيبا، و نيرومند را به مصر خبر داده و درخواست اجازه ورود آنان را
به عرض رساندند.
عزيز مصر در كمال متانت و وقار به آنان اجازه ورود داد و سپس به خدمت كاران دستور داد
از آنها به گرمى پذيرايى كنند.
در حضور عزيز مصر
يوسف در جاى گاه مخصوص نشسته و پسران يعقوب وارد مجلس شدند و احترام هاى لازم را
به جاى آوردند و در جاى خود نشستند. درست روشن نيست كه هنگام ورود به آن مجالس چه
مطالبى عنوان شد و چه سخنانى رد و بدل گرديد. به طور
معمول در ابتدا برادران يوسف از الطاف گذشته عزيز مصر تشكر كرده و سپس برادر
كوچك خود را - كه قول داده بودند در اين سفر با خود بياورند معرفى كردند، يوسف نيز
از وضع پدر و خاندانشان سوال هايى كرده و تحقيقى را به
عمل آورد.
قرآن كريم اين ماجرا را به طور اجمال چنين بيان مى كند: ((چون بر يوسف درآمدند،
برادر خود (بنيامين ) را پيش خود برده به وى گفت : من برادر تو هستم و از آن چه اينها
مى كردند غمگين مباش ))(114)
بعضى از مورخان نوشته اند يوسف كه پس از سالها دورى و فراق ، اكنون چشمش به
برادر مادريش بنيامين افتاد. پس از گفت و گوى مختصرى كه با برادران ديگر كرد،
نتوانست اضطراب و دگرگونى خود را تحمل كند، لذا برخاست و به اندرون رفت و پس
از آن كه مقدارى گريه كرد، بنيامين را طلبيد و خود را معرفى كرد.))(115)
در حديثى كه صدوق از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده است آمده است كه يوسف در
آن مجلس از بنيامين سراغ پدرش را گرفت و او داستان پيرى زودرس و سفيدى چشم پدر
را كه بر اثر دورى و فراق يوسف به آن مبتلا شده بود، شرح داد و در اين وقت بود كه
بغض گلوى يوسف را گرفت و نتوانست خوددارى كند. از اين رو برخاسته ، به اندرون
رفت و ساعتى گريست ، سپس نزد آنها برگشته و دستور غذا داد. پس از اين كه خوان هاى
غذا را آوردند، گفت : هر يك از شما با برادر مادرى خود بر سر يك خوان طعام بنشيند.
پسران يعقوب به ترتيب هر دو نفر بر سر يك خوان نشستند، فقط بنيامين بود كه تنها
ماند.
يوسف از او پرسيد: ((چرا نمى نشينى ؟))
- دستور شما اين بود كه هر يك با برادر مادريش سر يك خوان بنشينيد و من ميان ايشان
برادر مادرى ندارم .
مگر تو برادر مادرى نداشتى ؟
چرا داشتم .
پس چه شد؟
اينان مى گويند گرگ او را دريده ؟
تو در فراقش چه اندازه اندوهناكى ؟
به اين مقدار كه خدا يازده پسر به من داد و من نام هر يك از آنان را از اسم او گرفته و
نام نهاده ام .
با اين وصف اساسا تو چگونه پيش زنان رفت و لذت فرزند بردى ؟
من پدر صالحى دارم ، او به من گفت ازدواج كن شايد خداوند به تو فرزندى بدهد و زمين
به تسبيح او سنگين گردد.
اكنون بيا و در كنار من بر سر خوان غذا بنشين .
برادران كه اين واقعه را ديدند، گفتند: به راستى خداوند يوسف و برادرانش را بر ما
برترى داده تا جايى كه فرمانرواى مصر او را بر سر خوان خود مى نشاند.
در اين جا بود كه يوسف خود را به بنيامين معرفى كرد(116) و گفت : ((من
برادر تو هستم و از آنچه اينها مى كردند، غمگين مباش ))(117)
بعيد نيست موضوع معرفى كردن يوسف به برادرش بنيامين پنهانى انجام شده باشد،
نه در حضور برادران . چنان كه بعد از مورخان نيز بدان تصريح كرده اند و شايد از
جمله ((اوى اليه اءخاه )) كه در قرآن كريم آمده است ، نيز اين مطلب استنباط شود.
به هر صورت پس از اين كه يوسف خود را به بنيامين معرفى كرد، شرح
حال خود را براى برادر باز گفت و بلاها و سختى هايى كه تا به آن روز كشيده بود،
به اطلاعش رسانيد و سپس خواست تا تدبيرى بينديشد و او را نزد خود نگه دارد، تا از
ديدار او بهره بيشترى ببرد. شايد پس از اين ماجرا خود بنيامين موضوع توقف و ماندن در
مصر را پيشنهاد كرده كه يوسف نيز پذيرفته و درصدد پيدا كردن راهى براى اين كار
برآمده است ، به گونه اى كه برادران مطلع نشده و در ضمن ناچار به موافقت با اين
پيشنهاد نيز بشوند.
تدبير يوسف براى نگه داشتن بنيامين
خداى تعالى در اين باره چنين فرموده است : ((و چون بارشان را بست ، آب خورى (جام
پيمانه ) را ميان بار برادرش (بنيامين ) گذاشت و سپس جارچى فرياد برآورد كه اى
كاروانيان شما دزد هستيد. كاروانيان رو به آنان كرده و گفتند: چه چيز گم كرده ايد؟ آنها
گفتند: جام شاه را گم كرده ايم و هر كس آن را بياورد، يك بار مژدگانى او است و من
ضمانت (پرداخت ) آن را مى كنم . برادران گفتند: به خدا سوگند شما مى دانيد كه ما
نيامده ايم تا در اين سرزمين فساد كنيم و ما دزد نبوده ايم ! آنان گفتند: كيفرش چيست اگر
دروغ بگوييد؟ برادران گفتند: كيفرش خود وى است كه (او را به عنوان برده بگيريد و
نزد خود نگاه داريد) و ما اين گونه ستمكاران را كيفر دهيم ، پس حضرت يوسف و يارانش
شروع كردند و به جست و جوى بارها و سپس جام را از ميان بار برادرش بيرون آورد و ما
اين چنين براى يوسف تدبير كرديم كه حق نداشت در آيين شاه برادر خود را بازداشت كند،
مگر آن كه خدا بخواهد (كه اين تدبير را برايش بكند) و ما هر كه را بخواهيم به مرتبه
اى بالا بريم و برتر از هر صاحب علمى دانايى است .))(118)
ظاهرا اين آيات احتياج به توضيح بيشترى ندارد و دقت در آنها مطلب را به خوبى آشكار
مى سازد، اما تذكر چند نكته لازم است :
1. از سياق آيات و ماجرايى كه گذشت ، چنين به دست مى آيد كه بنيامين از اين تدبير و
توطئه آگاه بوده است و شايد خود يوسف و برادرش در جلسه محرمانه اى اين نقشه را
طرح كردند تا طبق يك قانون مسلم مملكتى و اقرار خود فرزندان يعقوب ، بدون
اشكال و ايرادى بنيامين را نزد خود نگه دارد و بنيامين به طور
تفصيل از موضوع پنهان كردن پيمانه اش آگاه بوده لذا در تمام مدتى كه بارها را
بازرسى مى كردند، وى سخنى نگفت و با كمال خونسردى تماشا مى كرد و شايد گاهى
تبسمى هم بر لب مى زد، بر عكس برادران كه با
كمال تعجب واقعه را تماشا كرده و بعدا هم آن سخنان را در
كمال ناراحتى اظهار داشتند.
2. منظور از ((سياقه )) در آيه شريفه كه آن را به ((جام پيمانه )) ترجمه
كرده ايم ، ظاهرا جامى از جمله ظرف هاى سلطنتى بوده كه براى آشاميدنى ها از آن استفاده
مى كردند و در اختيار يوسف بوده است ، چنان كه برخى از مفسران نيز گفته اند و شايد
در آن ايام به جاى پيمانه مورد استفاده قرار مى گرفت .
3. اين كه جارچى يوسف فرياد زد ((اى كاروانيان قطعا شما دزد هستيد))(119) ايرادى به يوسف نيست كه چرا آن پيغمبر بزرگوار به دروغ نسبت دزدى به
برادران داد.
زيرا اولا: خود يوسف چنين سخنى بر زبان جارى نكرد، بلكه جارچى او چنين ندايى داد، و
شايد او نيز از توطئه بى خبر بوده ، فقط همين مقدار مى دانست كه پيمانه گم شده و
به سرقت رفته و سپس ميان بارهاى ميهمانان كاخ پيدا شده است . و او از ماجراهاى پشت
پرده خبر نداشت و از تدبيرى كه در اين باره شده بود؛ بى اطلاع بود.
ثانيا: شايد نسبت دزدى به برادران به ملاحظه
اعمال قبلى آنان بوده ؛ نه رفتارشان در آن ايام . مگر همين برادران يوسف نبودند كه
يوسف را با حيله و نيرنگ از پدرشان يعقوب دزديدند و به چاه انداختند و به
قول برخى او را به كاروانيان فروختند و اگر خود يوسف هم اين نسبت را داده و منادى هم
به دستور يوسف اين را جار زده باشد، سخن خلاف و دروغى نبوده است ، زيرا آنان
افرادى بودند كه چندين سال قبل به سرقت انسانى شريف ، بلكه برادرشان ، دست زده
بودند و به راستى مردمانى سارق بودند و اين معنايى است كه برخى از مفسران در
ترجمه آيه گفته اند و از ائمه دين نيز روايت شده است .
ثالثا: معلوم نيست اين جمله را به عنوان خبر گفته اند يا به صورت پرسش و استفهام
صادر شده است ؛ يعنى ((اى كاروانيان آيا شما دزديد؟)) و نظير آن در كلام عرب
بسيار است كه جمله اى را به صورت خبر ذكر مى كنند، ولى منظور پرسش و استفهام است
.
بارى يوسف با اين تدبير مشروع و ماهرانه كه از غيب الهام گرفته بود، توانست بدون
چون و چرا برادرش بنيامين را نزد خود نگاه دارد، و جاى ايراد و اشكالى نيز براى
برادرانش در اين كار نگذارد.
عكس العمل برادران
چنان كه قرآن كريم بيان فرموده است ، پسران يعقوب (كه از ماجراى پشت پرده خبر
ندارند و يوسف را نمى شناسند و پيش بينى چنين مطالبى را هم نمى كردند) نخست كه
جارچى ميان آنها فرياد برآورد ((شما دزديد)) با
كمال خون سردى و قاطعانه گفتند: ((ما دزد نيستيم و خود مى دانيد كه ما نيامده ايم تا
فسادى در زمين بكنيم )) و وقتى از آنان پرسيدند: اگر جام پيمانه ميان بار يكى از
شما پيدا شد كيفرش چيست ؟ روى همان اطمينانى كه به خودشان داشتند، گفتند كيفرش آن
است كه خود او را بازداشت كنيد و نگه داريد! و اكنون كه پيمانه از ميان بار بنيامين پيدا
شده ، و در محذور عجيبى گرفتار شده اند!
از طرفى به پدر اطمينان داده و پيمان محكمى بسته اند كه از بنيامين محافظت كرده و او
را نزد وى بازگردانند. از سوى ديگر مى بينند پيمانه از ميان بار او درآمده و در ظاهر
دزد معرفى شده و خود نيز اين قانون را قبول كرده و پذيرفته اند كه پاداش دزد آن است
كه خود او را بازداشت كنند. اكنون برادران درمانده و متحيرند كه با اين پيش آمد چه كنند؟
اگر نزد پدر باز گردند و بنيامين را در مصر بگذارند، پاسخ پدر را چه بگويند؟
به خصوص كه درباره يوسف بد سابقه و متهم اند، در ضمن يعقوب نيز اين سخن را از
آنان نمى پذيرد كه بنيامين به جرم دزدى بازداشت شده و او را نگه داشتند.
اگر بخواهند از عزيز مصر تقاضا كنند كه از جرم او صرف نظر كند و او را به آنان
تحويل دهد، اين هم ممكن نيست ، زيرا خودشان صريحا گفته اند جرم دزد آن است كه او را
بازداشت كنيد و پيشنهاد اغماض و گذشت از او، با سخن قبلى آنها سازگار نيست .
گذشته از آن مى ترسند با چنين درخواستى مورد سؤ ظن قرار گيرند و گمان هاى
ديگرى درباره آنان برده شود!
بدين ترتيب راه چاره بر آنها مسدود شد و در وضع بغرنج و سختى گرفتار شدند.
شايد جهت ديگرى هم كه به اين ناراحتى و مشكل روحى آنها كمك كرده و بيشتر رنجشان مى
داد همين اتهام دزدى و سرقت بود كه در ظاهر به دست آنان صورت گرفته بود و موجب
شرمندگى و سرافكندگيشان گرديده و قهرا آنان را در انظار ماموران و مردمان ديگرى
كه از موضوع اطلاع نداشتند، خوار و خفيف ساخته و هدف ملامت ها و سرزنش ها قرار داده
بود.
ناگفته پيداست در چنين وضعى ، نخستين واكنش پسران يعقوب اين بود كه همگى بنيامين
را ملامت كرده و براى خالى كردن عقده دل به سويش هجوم بردند و هر كدام به وى سخنى
گفتند.
طبرسى رحمه الله در تفسير خود نقل مى كند فرزندان يعقوب در اين وقت بنيامين را مخاطب
ساخته ، گفتند: تو ما را رسوا و رو سياه كردى ! چه وقت اين پيمانه را برداشتى ؟
بنيامين در پاسخشان گفت : همان كسى كه كالاهاى شما را در بارهايتان گذاشت ، اين
پيمانه را در بار من گذاشت .(120)
|