اين ظاهر داستان بود، ولى حقيقت چيز ديگرى بود، وقتى كه زنان مزبور موضوع
دل دادگى زليخا را به جوان كنعانى شنيدند، و پيش از آن نيز كم و بيش وصف زيبايى
خيره كننده يوسف را از خود زليخا و كاخ نشينان عزيز مصر شنيده بودند، لذا در صدد بر
آمدند تا وسيله اى فراهم ساخته و نقشه اى بكشند كه اين جوان ماه رو و عفيف را از نزديك
ببينند، از اين رو قرآن كريم به دنبال اين آيه ، لحن سخن را تغيير داده و حقيقت را چنين
بيان مى كند: ((و چون همسر عزيز از مكرشان اطلاع يافت ؛ نزد آنان كسى فرستاد و
محفلى برايشان آماده كرد و به هر يك از آنان ميوه و چاقويى داد و به يوسف گفت : بر
آنان در آى ، پس چون زنان او را ديدند، وى را بس شگرف يافتند و حيران شدند و از
شدت هيجان دست هاى خود را بريدند و گفتند: منزه است خدا، اين بشر نيست ، اين جز
فرشته اى بزرگوار(55) نيست ))
كه با واژه مكر و حيله درخواست زنان مصرى را بازگو مى كند؛ يعنى براى اين كه يوسف
را از نزديك ببيند اين نقشه را كشيدند و اين حيله را به كار بردند.
گرفتارى تازه
حيله زنان موثر واقع شد و همانطور كه پيش بينى مى كردند، زليخا مجلسى ترتيب داد
و از آنان دعوت كرد تا معشوقش را نشان دهد و علت گرفتارى و عشق جانسوزش را آشكارا
به ايشان بنماياند، تا غلام ماه سيماى كنعانى را كه موجب اين همه رنج و ناكامى و در
نهايت باعث رسوايى زليخا گرديده است ، از نزديك ببيند و بيش از اين زبان به ملامت و
سرزنش زليخا نگشايند.
آنان كه منتظر چنين دعوتى بودند، همگى دعوت زليخا را پذيرفته و براى مجلس
مزبور بهترين لباس ها را تهيه كرده و به انتظار فرا رسيدن روز موعود لحظه شمارى
كردند.
سرانجام روز موعود فرا رسيد و زليخا كاخ را آماده پذيرايى ايشان كرد و انواع
خوراكى ها و ميوه ها را تهيه نمود. براى هر يك از بانوان تشك و بالش مخصوصى
گذاردند و مجلس را از هر نظر آراستند و زنان يكى پس از ديگرى به قصر عزيز مصر
آمدند و هر كدام در جاى گاه مخصوص خود قرار گرفتند.
ناگفته پيداست كه اين مجلس چگونه مجلسى بوده و
اميال نفسانى تا چه حد بر آن حاكم بود. محفلى كه دعوت كننده اش يكى از بزرگترين و
زيباترين زنان مصر و ميهمانان نيز هم طراز از وى يا از نظر شخصيت سياسى و اجتماعى
قدرى بالاتر و پايين تر از او هستند و ثروت بى شمارى نيز در اختيار دارند و محور
زندگى آنان را آرايش بهتر و لباس زيباتر و رسيدگى به سر و وضع خود و
كامجويى بيشتر از وسائل زندگى تشكيل مى دهد، گرسنه نبوده اند كه غم گرسنگان
بخورند و برهنگى نديده اند كه در فكر پوشش برهنگان باشند و
نقل مجالسشان تعريف از زيبايى و زشتى فلان زن يا فلان جوان ، و غم و اندوهشان در
اطلاع از وضع مد روز و طرز دوخت جامه و آرايش سر و وضع خود است ... و صدها چيز
ديگر كه حتى به فكر ما نيز خطور نمى كند و از آن اطلاعى نداريم ، پايه و اساس چنين
محفلى شهوت است و از در و ديوارش هوا و هوس مى بارد.
راستى كه براى شخص پاك دامن و جوان با ايمانى چون يوسف صديق زندگى در چنين
محيطهاى آلوده و كثيفى چه قدر مشكل و تا چه حد ناگوار است و
تحمل ناملايماتى كه از نزديك مى بيند، چه اندازه سخت و دشوار است .
بارى زليخا پيش از تشكيل مجلس ، يوسف را در اتاقى براى انتظار آمدن ميهمانان نشانيد
و همين كه مجلس كاملا آراسته شد و ميهمانان همگى آمدند، انواع و اقسام تنقلات و ميوه هايى
را كه در آن فصل در شهر وجود داشت براى آنان مهيا كرد و به هر كدام چاقويى داد تا
آماده خوردن ميوه باشند و در همين وقت نزد يوسف آمد و به او تكليف كرد به سر سرا در
آيد. زنان مصرى كه براى ديدار يوسف دقيقه شمارى مى كردند و شايد از همان لحظه
ورود سراغش را از زليخا و ديگر افراد كاخ مى گرفتند، ناگهان ديدند كه در باز شد
و جوانى در كمال زيبايى و آراستگى و در عين
حال با يك دنيا وقار و متانت و حيا و عفت وارد شد.
آنان هيچ گاه تصور نمى كردند غلام كنعانى زليخا به اين اندازه زيبا باشد، يك باره
مبهوت جمال خيره كننده يوسف گرديدند و آن چنان از خود بى خود گشته و محو ديدار
يوسف شدند كه نفهميدند و دستهايشان را به جاى ميوه بريدند و بى اختيار فرياد زدند:
((حاشا كه اين جوان بشر باشد؛ اين جوان با زيبايى بى نظيرش كه آن را با حيا و
وقار و عفت و تقوا توام كرده فرشته اى است در صورت انسان ، و ملك بزرگوارى است
در لباس آدميان !))
آنان با بيان اين جمله شايد مى خواستند به زليخا بگويند ما كه تو را در عشق اين جوان
ملامت كرديم ، براى آن بود كه او را بشرى مانند ساير افراد بشر مى دانستيم ، ولى
اكنون كه مى بينيم او بشر نيست و در زيبايى و
جمال ، فوق افراد بشر و هم چون فرشته اى است ، سخن خود را پس گرفته و حق را به
تو مى دهيم ! يا مى خواستند بگويند فردى مانند اين جوان كه در عنفوان شباب و
كمال قواى بدنى ميان بهترين كاخ ها به سر مى برند و از بهترين غذاها و راحتى ها
بهره مند مى شود و همسرى هم ندارد، يكى از زيباترين بانوان مصرى يعنى زليخا - كه
سمت فرمان روايى و بزرگى بر او دارد و در خلوت با
كمال اصرار از وى كام مى خواهد، ولى او به خاطر خدا پاسخ رد به وى مى دهد و از
خلوت گاهش مى گريزد! راستى اين جوان بشر نيست و فرشته است ، مگر بشر معمولى
مى تواند اين قدر طاقت و توان داشته باشد. به خصوص جوان زيبايى كه همسر هم
ندارد و در عنفوان جوانى تا اين حد خوددار و باتقوا و فداكار است .
عملى كه بى اختيار و در حال بهت و حيرت از آنها سر زد و به جاى ميوه ها دستشان را
بريدند، فرصتى به دست زليخا داد تا درد دلش را به آنان بازگويد و علت عشق
آتشين خود را بيان نمايد و پاسخ ملامت هاى بى جاى آنان را بدهد و با زبان
حال به آنها بگويد:
| گرش بينى و دست از ترنج بشناسى | | روا بود كه ملامت كنى زليخا را |
خداى سبحان سخن او را در آن هنگامه اين گونه بيان فرمود:
((اين است آن جوانى كه مرا درباره عشق او ملامت مى كرديد. آرى من (صريحا مى گويم كه
) از وى كام خواستم ، ولى او (از كام روا ساختن من ) خوددارى كرد و اگر دستور مرا انجام
ندهد قطعا زندانى خواهد شد و از افراد خوار (و بى مقدار) خواهد گرديد.))(56)
يعنى شما كه تاب تحمل يك بار ديدن او را نداشتيد و با يك نظر فريفته و مدهوش
شديد و اختيار از كف داده و به جاى ترنج دست هاى خود را بريديد. پس من كه سالها در
كنارش به سر مى برم و صبح و شام با او هستم و پيوسته در برابر چشمانم قرار
دارد، چه كنم ! اكنون دانستيد كه بى جا مرا به باد ملامت گرفته ايد و بى سبب بر كار
من عيب جويى كرده و نسبت گمراهى به من داده ايد و من حق دارم كه اين چنين شيفته اين غلام
زيبا گردم و در عشقش سر از پا نشناسم ؟
زليخا اين جمله ها را به صورت سرزنش در پاسخ زنان مصرى گفت و سپس پرده از
روى كار برداشت و آن چه در دل داشت ، اظهار كرد و گفت : آرى من از او كام مى خواستم ،
ولى او دست رد بر سينه ام زد و به درخواستم بى توجهى نمود و بر
دل سوخته و عشق جانسوزم رحمى نكرد. اكنون ديگر كاسه صبرم لبريز شده و تاب و
توان از دستم رفته و كوس رسوايى ام بر سر هر كوى و برزن زده شده است .
حال اگر درخواستم را نپذيرد و گوش به فرمانم ندهد، او را به زندان مى افكنم و به
زارى و ذلت دچارش مى كنم .
اين صراحت لهجه زليخا و بى پروائى اش در معاشقه با يك جوان بيگانه گواهى
براى گفتار آن دسته از مفسران است كه گفته اند: شوهر زليخا مرد بى غيرتى بود، از
ارتباط همسرش با ديگران متاثر نمى شد و نيز مى تواند دليلى بر تسلط فوق العاده
وى بر شوهرش باشد. چنان كه در اين گونه محيطهاى آلوده و آماده براى عياشى و خوش
گذرانى عموما زنان زيبا و بوالهوسى هم چون همسر عزيز، اختيار شوهران را به دست
مى گيرند و فرمانروايى مطلق العنان مى گردند و كسى جرئت گفتن چون و چرا در
برابرشان را ندارد. شايد اين مطلب اختصاص به محيط خانه عزيز و ساير
رجال سياسى و اعيان مصر نداشته باشد. در واقع در ساير محيطها نيز عموما چنين بوده
است و چه جنايت ها و رسوايى ها كه در داخل اين قلعه محصور و كاخ هاى به ظاهر معمور
به وقوع پيوسته و كسى سر از آنها در نياورده و گاهى به طور اتفاق مانند ماجراى
زليخا و مراوده عاشقانه او به خارج كاخ سرايت كرده يا بر اثر توطئه هاى سياسى و
غيره وسيله اى براى تبليغ مخالفان گرديده است . معمولا در چنين محيطهايى وقتى
جنايتى اتفاق مى افتد، همان جا دفن شده و آثار آن را نيز از بين مى برند و كسى سر از
آن در نمى آورد. حالا چه چيزى سبب سرايت اين داستان به بيرون شد؟ شايد از مطالعه
صفحه هاى قبلى بتوان علتى براى آن پيدا كرد.
سرانجام اين جسارت و تهديد و بى پروايى ، كار را بر يوسف پاك دامن و معصوم بسيار
سخت كرد و زندگى در كاخ با عظمت ، وسيع زيبا را براى فرزند با ايمان يعقوب از
سياه چال تاريك زندان مشكل تر ساخت . به خصوص وقتى كه زنان مصرى هم با زليخا
هم داستان شده و به صورت خيرخواهى ، يوسف را به تسليم در برابر زليخا دعوت
كردند و از سرسختى و مخالفت با وى بيمش دادند.
بلكه به گفته برخى از مفسران و راويان : هر يك از زنانى كه يوسف را در آن مجلس
ديدند، زليخاى تازه اى براى يوسف شده و تقاضاى كام جويى و عشق بازى از وى
كردند و براى دست رسى به يوسف و ملاقات خصوصى با وى نقشه تازه اى ريختند و
هر يك جداگانه نزد زليخا آمد و به او گفتند: اجازه بده تا ما در خلوت با اين جوان
كنعانى مذاكره كنيم و او را به تسليم در برابر تو سفارش نموده و براى كام روا
ساختن تو آماده اش سازيم . زليخاى ساده دل و شيفته هم مى خواست تا با هر وسيله اى
به مقصود خود نائل شود به كام دل برسد، شرايط اين ملاقات خصوصى را در
داخل كاخ فراهم مى كرد و زنان مزبور جداگانه پيش يوسف مى رفتند، اما به محض ورود
سخن از عشق خود به ميان كشيده و دور از چشم زليخا و ديگران سعى مى كردند با گفتار
و رفتار خود، ماه رخسار كنعانى را متوجه خود سازند و
دل او را بربايند و تنها چيزى كه از آن سخنى به ميان نمى آورند، بحث زليخا و عشق و
علاقه اش به يوسف و تقاضاى ترحم بر دل سوخته و قلب تفتيده او بود.
اين اوضاع و احوال يوسف را وادار كرد تا به معشوق حقيقى و دلبر واقعى خود - كه در
هر پيش آمد ناگوارى او را نگهدارى و محافظت فرموده بود - رو آورده و نجات خود را از
اين دام خطرناكى كه زنان مصرى سر راهش نهاده بودند، از وى بخواهد. به ويژه وقتى
كه به ياد جمله تهديدآميز زليخا مى افتاد كه قدرت خود را به رخ يوسف و ديگران
كشيده و صريحا گفته بود اگر رام و مطيع نشود، او را به سياه
چال زندان مى اندازم و از اين عزت و مناعت به خوارى و ذلت مى افكنم ، تصميمش را در دعا
به درگاه پروردگار مهربان ، محكمتر مى ساخت .
حضرت سرانجام خواسته دل را به پيشگاه خداى تعالى بر زبان آورد و روى تضرع
به سويش و دست استمداد به درگاهش دراز كرد و گفت : ((پروردگارا زندان نزد من
محبوب تر است از آن چه اينان مرا بدان مى خوانند و اگر نيرنگ آنان را از من دور نكنى ،
به آنها متمايل مى شوم و از جاهلان (57) مى گردم ))
يعنى اگر قرار شود مرا مخير سازند تا تقاضاى نامشروع اينان را بپذيرم و يا آن كه
بقيه عمرم را در زندان سپرى كنم ، سپرى كردن عمرى در زندان براى من محبوب تر و
تحمل ناكامى ها و مشكلات زندان بر من آسان تر از انجام تقاضاى نامشروع اين ها است ،
زيرا زندان مرا از قيد اسارت شهوت و هوس مى رهاند، ولى اين كاخ با عظمت ممكن است
مرا با همه فراخى و زيبايى و نعمتش اسير شهوت و پاى بند هوا و هوس سازد. زندان
آرامش روح و آسايش جان به من مى دهد، ولى قصر عزيز روحم را تيره و جانم را عذاب مى
دهد. زندان محيط آسوده و خلوتى براى پرستش حق و احيانا مكان و جايگاه خوبى براى
تبليغ و ارشاد مجرمان و اصلاح آلودگان به گناه است ، ولى كاخ حاكم مصر كانون
فسادها و عياشى ها و فرمانروايى زنان هوسران و سبكسرى است كه هر انسان پاكى را
آلوده مى سازد و هر نيرو و قدرتى را مقهور نيروى خود مى سازد.
راستى كه عشق و ايمان به خدا - چنان كه پيش از اين گفتيم - چه سنگر محكم و دژ
مستحكمى است براى جلوگيرى از آلودگى ها و انحرافات و اساسا هيچ نيروى ديگرى
نمى تواند در چنين مراحل خطرناكى جاى آن را بگيرد و انسان را از انحراف حفظ كند! جز
ايمان به خدا چه نيرويى مى تواند زندان وحشتناك و تاريك را به خاطر فرار از
نافرمانى حق براى فرزند يعقوب از زندگانى در كاخ وسيع و پر نعمت نخست وزير
مصر محبوب تر سازد؟ و چه قدرتى جز عشق به حق مى تواند
تحمل سختى ها و شكنجه هاى زندان را به خاطر آلوده نشدن به گناه از آغوش گرم زنان
مصرى دلپذيرتر كند.
اين قسمت از داستان يوسف درس خوبى براى كسانى است كه مى خواهند با گناه مبارزه
كرده و از انحرافات خود و ديگران جلوگيريى كنند تا با تلاش بسيار از خداى تعالى
استمداد كرده و نيروى ايمان را در خود و ديگران تقويت كنند و در اين گونه مواقع حساس
و خطرناك با كمك آن نيروى غيبى خود را حفظ كنند و از انحراف و آلودگى مصون بمانند.
يوسف به دنبال تضرع خود افزود: ((اگر كيد و نيرنگ آنان را از من نگردانى ، به
آنان متمايل شده و از جمله نادنان خواهم شد))(58)
اين نيز درس آموزنده ديگرى است كه قرآن كريم درباره اين فرشته تقوا و عفت بيان مى
كند كه نمونه و الگوى ديگران باشد و اين تذكر را مى دهد كه انسان در هر مرحله از
ايمان و تقوا به هر اندازه به خود مطمئن و اميدوار باشد، بايد باز هم در وقت احساس
خطر به نيروى خود متكى نباشد و خود را از خداى تعالى بى نياز نداند و براى مبارزه
با خطر از او استمداد كند و بداند كه اگر امداد او نباشد و از جهان غيب كمك نگيرد نمى
تواند در مبارزه پيروز گردد.
| بى عنايات حق و خاصان حق | | گر ملك باشد سياه هستش ورق |
در ضمن اين حقيقت را نيز گوشزد مى كند كه پاسخ مثبت دادن به خواسته هاى نامشروع
زنان ، و آلوده شدن به گناه از نادانى و جهالت است و شخص عالم و دانشمند به هيچ
وجه حاضر نمى شود آلت دست زنان بوالهوس شده و خود را به گناه آلوده سازد.
لطف خداى سبحان كه همه جا شامل
حال اين بنده پاك دامن و فرمان بردار بوده و پيوسته از بلاها و فتنه هاى سخت
محافظتش فرموده ، در اين جا نيز به كمكش شتافت و كيد زنان را از وى بگردانيد و تمام
آن دلربايى و افسون ها و سخنان فريبنده زنان مصرى نتوانست يوسف معصوم را تحت
تاثير قرار دهد و تزلزلى در اراده آهنينش ايجاد كند و تدريجا شكست هاى پى در پى كه
در راه رام كردن اين جوان كنعانى نصيبشان شد، آنان را مجبور به عقب نشينى و دچار ياءس
و نوميدى كرد و از مزاحمت او دست كشيدند و در نتيجه ماه كنعان پيروزمندانه و فاتح از
ميدان آزمايش بيرون آمد.
خداوند در قرآن كريم يكى ديگر از نعمت هايش را كه به فرزند يعقوب عنايت كرده چنين
يادآور مى شود: ((پس پروردگارش دعاى او را مستجاب كرد و كيد زنان را از وى
بگردانيد و به راستى او شنواى داناست ))(59)
انتقال به زندان
غرور و خودخواهى همسر عزيز سبب شد تا تهديد خود را عملى سازد، از اين رو به
شوهرش پيشنهاد داد كه يوسف بى گناه را زندانى كند. عزيز مصر نيز گرچه خيانت
همسرش و بى گناهى يوسف را مى دانست و نشانه هاى ديگرى هم براى پاك دامنى يوسف
ديده بود، ولى اوضاع و احوال خانه و خارج كاخ و اصرار زليخا او را در محذور و
ناراحتى و فشار شديدى قرار داد. زيرا داستان زليخا و يوسف و تقاضاى كام جويى
زليخا از يوسف و امتناع وى از اين كار، در خارج شايع گرديد و سبب شد تا مردم تحقيق
بيشترى درباره آن بكنند و شايد كار به جايى كشيده بود كه بيشتر زنان و مردان
مصرى مشتاق ديدار اين جوان ماه روى كنعانى گشته و دردسرى براى عزيز مصر و كاخ
نشينان فراهم كرده بودند. سرانجام موضوع به صورت معمايى درآمده و مخالفان عزيز
مصر نيز از اين ماجرا به عنوان حربه اى عليه او استفاده مى كردند و از طرفى
ترسيدند كه به دنبال وقايع گذشته ، زليخا رسوايى تازه اى به بار آورد و عزيز
مصر را وادار شد تا براى پايان دادن به ماجرا تصميم جدى بگيرد و به هر صورت كه
ممكن است غائله را خاتمه دهد.
براى اين كار با مشاورانش مشورت كرد و تصميم بر اين شد كه يوسف را چندى به
زندان افكنند تا اولا سر و صداها از بين رود و ثانيا با زندانى كردن يوسف در خارج
چنين منعكس كنند كه وى گناه كار است و در صدد خيانت بوده و همسر عزيز، گناهى در اين
ماجرا نداشته است .
اما شواهد پاك دامنى يوسف به حدى بود كه با اين صحنه سازى ها نمى توانستند او را
خائن و گنه كار معرفى كنند و زليخا را پاك دامن و امين ، اما زليخا با تسلطى كه بر
شوهرش داشت و نيز زبونى عزيز مصر و مشاورانش در برابر اراده و فرمان زليخا،
براى آنان راهى جز اين نبود. اگر مرد غيور و با اراده ديگرى به جاى عزيز مصر بود
هيچ گاه همسر خيانت كار خود را آزاد نمى گذاشت و غلام پاك دامنى را كه
سال ها با كمال پاكى و صداقت و امانت در خانه او انجام وظيفه كرده بود، بدون هيچ جرم
و گناهى به زندان نمى انداخت ، بلكه چنين غلام پاك دامنى كه اين گونه حرمت ولى نعمت
خود را نگاه داشته و حاضر به خيانت به عزيز مصر و تجاوز به همسرش نشده است و
به خصوص پس از اثبات پاك دامنى اش نزد عزيز و
عمل به درخواست او كه از افشاى قضيه خوددارى كند و حاضر به رسوايى او نشود چنين
غلامى شايسته همه گونه جايزه و پاداش نيكى از جانب عزيز مصر بود و جاى آن داشت
كه با آن همه نشانه پاكى و فضيلت كه از وى ديده بودند، رعايت او را كرده و بهترين
مقام را به وى تفويض كنند.
اما كاخ عزيز مصر جايى نبود كه عدالت در آن حكومت داشته باشد و خادم از خائن متمايز
گردد؛ بلكه در آن جا تنها هوا و هوس - آن هم هوا و هوس زنان بوالهوس - حاكم بود و
به جاى خائن خادم مجازات مى شد؛ البته در چنين محيطى راهى جز اين راه و قانونى به
جز اين قانون زور حكومت نداشت و شايد اگر يوسف به خاطر زيبايى اش مورد علاقه
زليخا نبود و او اميدوار نبود كه يوسف پس از رفتن به زندان و ديدن ناملايمات و سختى
هاى زندان ، احتمالا ممكن است رام وى گردد و حاضر به كامجويى اش شود، شايد يوسف
عزيز را به قتل مى رساندند و اين جوان معصوم و فرزند پاك پيامبران بزرگ الهى
قربانى توطئه ها و هوسرانى ها و عياشى هاى كاخ نشينان مصر مى گرديد. قرآن كريم
زندانى شدن يوسف را اين گونه بيان مى كند: ((پس از ديدن آن نشانه ها (پاك دامنى
يوسف ) صلاح ديدند كه او را تا مدتى زندانى كنند))(60)
ماه كنعان در زندان
يوسف بى گناه به جرم پاك دامنى و عفت به زندان افتاد و كاخ آلوده به هوا و هوس و
شهوت و بى عدالتى را براى عزيز مصر و همسر هوس رانش گذاشت . يوسف اگرچه از
بهترين زندگى ها و نعمت ها به سخت ترين مكان ها
منتقل شد، اما چون وجدانش آسوده و دلش آرام و
توكل و اعتمادش به خداى رحمان بود، سختيهاى زندان در وى اثرى نكرد و زندگى در آن
محيط تاريك و سخت برايش از كاخ عزيز مصر با آن همه فراخى و آسايشش به مراتب
لذت بخش تر بود و آن چه به خصوص آن زندگانى سخت را برايش جان بخش تر مى
كرد، اين بود كه آن حضرت محيط زندان را براى انجام ماموريت الهى كه به عهده اش
بود، آماده تر مى ديد تا رسالتى را كه از نظر ارشاد و تبليغ مردم دارد، ميان افراد
زندانى بهتر انجام دهد، از اين رو از همان آغاز ورود به زندان شروع به تبليغ مرام
مقدس توحيد و ارشاد افراد زندانى نمود.
تربيت صحيح و اصالت خانوادگى و مسئوليتى كه در رسيدگى به وضع بيچارگان
و گرفتاران در خود احساس مى كرد، او را وادار كرد كه در هر فرصت و موقعيتى با
محدوديت هايى كه در زندان داشت ، به دل جويى از گرفتاران و عيادت بيماران زندانى
برود و رفع گرفتارى و پرستارى آنان را به عهده گيرد و مشكلاتشان را در حد مقدور
برطرف سازد. اين اخلاق پسنديده با زيبايى صورت و شيوايى منطق ، گفتار متين ، علم
و دانشى كه خداوند بدو عنايت فرموده بود، موجب شد تا زندانيان را در همان روزهاى سخت
متوجه خود سازد و همگى شيفته و دلباخته او گردند و مشكلاتشان را با وى در ميان
بگذارند و از فهم و عقلش در رفع آنها استمداد جويند.
هنگامى كه يوسف زندانى شد، دو تن از غلامان شاه نيز كه به گفته بعضى يكى از آنها
ساقى و ديگرى آشپز مخصوص شاه بودند، با يوسف به زندان افتادند. در
طول مدتى كه اين دو زندانى هر صبح و شام يوسف را مى ديدند، به علم و
عقل او واقف گشته و مانند زندانيان ديگر شيفته اخلاق و رفتار او شدند.
در اين ميان شبى آن دو خوابى ديدند كه حكايت از آينده آنان مى كرد، براى تعبير آن
صلاح ديدند به رفيق زندانى خود كه در قيافه او آثار نجابت و بزرگى و در
رفتارش نيكى و احسان ديده بودند، رجوع كنند و از وى بخواهند تا خواب آن دو را تعبير
كند.
يوسف هم كه در صدد بود تا به هر وسيله اى ، مردم بت پرست را به خداى يگانه دعوت
كند و از شرك و بت پرستى برهاند، در انتظار چنين فرصتى بود تا با جلب توجه
آنان از فرصت استفاده كند و مرام خداپرستى را به آنان گوشزد نمايد؛ از اين رو با
گشاده رويى و كمال متانت از آن دو استقبال كرد و دقيقا به سخنانشان گوش فرا داد.
يكى از آن دو خواب خود را چنين نقل كرد: ((من در خواب ديدم براى شراب ، انگور مى
فشارم ))(61)
ديگرى گفت : ((من در عالم رؤ يا ديدم كه بر سر خود (سبدهايى از) نان
حمل مى كنم و پرندگان از آن مى خورند))(62)
اين خواب ها را نقل كرده و به دنبال آن ادامه دادند: ((تعبير خواب ما را خبر ده كه ما تو را
از نيكوكاران مى بينيم ))(63) و تو تعبير خواب را نيكو مى دانى ، يا چون تو
شخص نيكوكارى هستى كه به بى چارگان نيكى مى كنى و از مستمندان دست گيرى نموده
به زندانيان احسان مى نمائى ، اين احسان و نيكى تو حكايت از قلب پاك و ضمير با
صفايت مى كند و بهتر مى توانى از اين خواب هايى كه ما ديده ايم ، آينده ما را پيش بينى
كنى و سرنوشت ما را بيان دارى .
يوسف سخنانشان را گوش داد و قبل از آن كه تعبير خوابشان را بيان كند به ارشاد و
هدايت آنان به خداى يگانه اقدام كرد و وظيفه سنگينى را كه از نظر نبوت بدو
محول شده بود، در همين فرصت كوتاه نيز انجام داد و براى اين كه آن دو بدانند سخنانى
كه مى گويند درست و صحيح بوده است و به او اعتماد و اطمينان پيدا كنند، سخن از علم
خود به ميان كشيده و آن چه را خداوند از اخبار آينده و علوم غيبى به وى آموخته بود براى
آنان اظهار داشته و فرمود: ((هيچ خوراكى براى شما نمى آورند جز آنكه من پيش از آن
كه به دست شما برسد از خصوصيات آن (غذا و چگونگى آن ) به شما خبر مى دهم
))(64)
در پى اين جمله براى آن كه آن دو را به خداى جهان متوجه سازد و تذكر دهد كه اين نعمت
بزرگ را خداوند به وى عنايت كرده و هر نعمتى چه بزرگ و چه كوچك از او به بندگان
مى رسد، ادامه داد: ((اين چيزهايى است كه پروردگارم به من آموخته است ، من آيين قومى
كه به خدا ايمان ندارند و منكر آخرتند رها كرده ام ))(65)
با بيان اين سخنان به تدريج آن دو را براى معرفى خود و ذكر حسب و نسب پرافتخار
خويش - كه شايد تا به آن روز براى رفيقان زندانى او معلوم نبود - آماده نمود تا مرام
توحيد و يگانه پرستى را بر آنان گوشزد كند و ناسپاسى مردم بت پرست را - كه آن
دو نيز از زمره آنها بودند - نسبت به خداى يگانه يادآور شود و به همين منظور به
دنبال آن گفت : ((و من از آيين پدرانم ابراهيم ، اسحاق و يعقوب پيروى نمودم و براى ما
روا نيست و كه چيزى را شريك خداوند گردانيم و اين مرام مقدس از كرم خدا بر ماست (كه ما
را بدان راهنمايى فرموده و همچنين ) بر مردم (كه به وسيله پيامبرانى بزرگوار چون
پدران من آنها را به اين راه هدايت فرمود) ولى بيشتر مردم از اين كرم
فضل الهى (و نعمت هاى بيشمار او) سپاسگذارى نمى كنند))(66) و او را نمى
شناسند و سپاس او را نمى دارند و بت ها را به جاى او پرستش نموده و در عبادت برايش
شريك قرار مى دهند!
|