بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در مدتى كه مشغول جمع آورى و تنظيم و نگارش يا چاپ اين داستانها بودم ، به هريك از
رفقا كه برخورد مى كردم و مى گفتم كتابى در دست تاءليف دارم
مشتمل بر يك عده داستانهاى سودمند واقعى ، كه از كتب احاديث يا كتب تواريخ و سير
استخراج كرده ، با زبانى ساده و سبكى اينچنين نگارش مى دهم تا در دسترس عموم
قرار بگيرد، همه تحسين و تمجيد مى كردند و اين را بالا خص براى طبقه جوان ، كارى
مفيد مى دانستند. بعضيها از آن جهت كه تاكنون نسبت به داستانهاى سودمند اخبار و احاديث
اين كار انجام نشده ، اين را يك نوع ((ابتكار)) تلقى مى كردند و مى گفتند:((جاى اين
كتاب تاكنون خالى بود)).
البته كتابهاى سودمند، كه مستقيما متن حقايق اخلاقى و اجتماعى را به لباس ((بيان )) در
آورده اند يا كتبى كه حقايق زندگى را در لباس ((داستان )) كه فكر و قلم نويسنده آن را
ساخته و پرداخته است و حقيقتى ندارد، مجسم كرده اند يا كتب سيرت كه از
اول تا آخر در مقام نقل تاريخ زندگى يك يا چند شخصيت بزرگ بوده اند از شماره
بيرون است ، ولى نويسنده تاكنون به كتابى برنخورده است كه مؤ لف به منظور
هدايت و ارشاد وتهذيب اخلاق عمومى ، داستانهايى سودمند از كتب تاريخ و حديث استخراج
كرده و در دسترس عموم قرار داده باشد. اگر هم اين كار شده است ، نسبت به داستانهاى
اخبار و احاديث صورت نگرفته است .
اين فكر خواه يك فكر ابتكارى باشد و خواه نباشد از من شروع نشده و ابتكار من نبوده
است . در يكى از جلسات ((هياءت تحريره شركت انتشار)) كه از يك عده اساتيد و فضلا
تشكيل مى شود و اين جانب نيز افتخار عضويت آن هياءت را دارد، يكى از اعضاى محترم
پيشنهاد كرد كه خوب است كتابى اخلاقى و تربيتى نگارش يابد. ولى نه به صورت
((بيان )) بلكه به صورت ((حكايت و داستان ))، آن هم نه داستانهاى جعلى و خيالى
بلكه داستانهاى حقيقى و واقعى كه در كتب اخبار و احاديث يا كتب تواريخ و تراجم (شرح
احوال ) ضبط شده است .
اين پيشنهاد مورد قبول هياءت واقع شد. سهمى كه اين جانب دارد اين است كه بيش از ساير
اعضا اين فكر در نظرم مقبول و پسنديده آمد و همان وقت تعهد كردم كه اين وظيفه را انجام
دهم . اثرى كه اكنون مشاهده مى فرماييد مولود آن پيشنهاد و آن تعهد است .
ماَّخذ و مدارك داستانها با قيد صفحه و احيانا با قيد چاپ كتاب ، در پاورقى نشان داده
شده و گاه هست كه بيش از يك ماءخذ در پاورقى ذكر شده ، غالبا ذكر بيش از يك ماءخذ
براى اين بوده كه در نقلها كم و زياد وجود داشته و قرائن نشان مى داده كه از هركدام
چيزى افتاده يا آن كه ناقل ، عنايتى به نقل همه 3داستان نداشته است .
در بيان و نگارش هيچ داستانى از حدود متن مآخذى كه
نقل گشته تجاوز نشده و نگارنده از خيال خود چيزى بر
اصل داستان نيفزوده يا چيزى از آن كم نكرده است . ولى در عين
حال اين كتاب يك ترجمه ساده تحت اللفظى نيست ، بلكه سعى شده در حدودى كه قرائن
و امارات دلالت مى كند و مقتضاى طبيعت روحيه هاى بشرى است ، بدون آن كه چيزى بر متن
داستان افزوده گردد، هر داستانى پرورش داده شود.
با اينكه غالبا نقطه شروع و خط گردش داستان با آنچه در ماءخذ آمده فرق دارد و طرز
بيان مختلف و متفاوت است ، به علاوه تا حدودى داستان در اينجا پرورش يافته است ،
اگر خواننده به ماءخذ مراجعه كند، مى بيند اين تصرفات طورى به
عمل آمده كه در حقيقت داستان ، هيچگونه تغيير و تبديلى نداده ، فقط داستان را مطبوع تر و
شنيدنى تر كرده است .
در اين كتاب از لحاظ نتيجه داستان ، هيچگونه توضيحى داده نشده ، مگر آنكه در متن
داستان جمله اى بوده كه نتيجه را بيان مى كرده است . و حتى ((عنوانى )) كه روى داستان
گذاشته شده سعى شده حتى الامكان ، عنوانى باشد كه اشاره به نتيجه داستان نباشد،
البته اين بدان جهت بوده كه خواسته ايم نتيجه گيرى را به عهده خود خواننده بگذاريم
.
كتاب و نوشته بايد هم زحمت فكر كردن را از دوش خواننده بردارد و هم او را وادار به
تفكر كند و قوه فكرى او را برانگيزد. آن فكرى كه بايد از دوش خواننده برداشته
شود،فكردر معناى جمله ها و عبارات است ، از اين نظر تا حدى كه وقت و فرصت اجازه مى
داده كوشش شده كه عبارت روان و مفهوم باشد.
و اما آن فكرى كه بايد به عهده خواننده گذاشته شود، فكر در نتيجه است ، هرچيزى تا
خود خواننده درباره آن فكر نكند و از فكر خود چيزى بر آن نيفزايد، با روحش آميخته نمى
گردد و در دلش نفوذ نمى كند و در عملش اثر نمى بخشد. البته آن فكرى كه خواننده از
خودش مى تواند بر مطلب بيفزايد، همانا نتيجه اى است كه به طور طبيعى از مقدمات مى
توان گرفت .
همان طور كه از اول بنا بود، اكثر اين داستاها از كتب حديث گرفته شده و قهرمان داستان
، يكى از پيشوايان بزرگ دين است ، ولى البته منحصر به اين گونه داستانها نيست ،
از كتب رجال و تراجم و تواريخ و سير هم استفاده شده و داستانهايى از علما و ساير
شخصيتها آورده شده كه سودمند و آموزنده است . در اين قسمت نيز
اعمال جمود و تعصب نشده و تنها به رجال شيعه اختصاص نيافته ، احيانا داستانهايى از
ساير شخصيتهاى اسلامى يا داستانهايى از شخصيتهاى برجسته غير مسلمان آورده شده
است ، چنانكه ملاحظه خواهيد فرمود.
نام اين كتاب را به اعتبار اينكه غالب قهرمانان اين داستانها كسانى هستند كه راست رو و
بر صراط مستقيم مى باشند و در زبان قرآن كريم ((صديقين )) ناميده شده اند، ((داستان
راستان )) گذاشته ايم . البته از آن جهت هم كه معمولاً طالبان و خوانندگان اينگونه
داستانها افرادى هستند كه مى خواهند راست گام بردارند و اين كتاب براى آنها و به
خاطر آنهاست ، ما اين داستانها را مى توانيم ((داستان راستان )) بدانيم .
گذشته از همه اينها، چون اين داستانها ساخته وهم و
خيال نيست ، بلكه قضايايى است كه در دنيا واقع شده و در متون كتبى كه عنايت بوده
قضايايى حقيقى در آن كتب با كمال صداقت و راستى و امانت ضبط شود، ضبط شده و اين
داستانها ((داستانهاى راست )) است ، از اين رو مناسب بود كه ماده ((راستى )) را در جزء نام
اين كتاب قرار دهيم .
اين داستان علاوه بر آنكه عملاً مى تواند راهنماى اخلاقى و اجتماعى سودمندى باشد،
معرف روح تعليمات اسلامى نيز هست و خواننده از اين رهگذر به حقيقت و روح تعليمات
اسلامى آشنا مى شود و مى تواند خود را يا محيط و جامعه خود را با اين مقياسها اندازه
بگيرد و ببيند در جامعه اى كه او در آن زندگى مى كند و همه طبقات ، خود را مسلمان مى
دانند و احيانا بعضى از آن طبقات سنگ اسلام را نيز به سينه مى زنند، چه اندازه از معنا و
حقيقت اسلام معمول و مجرى است .
اين داستانها هم براى ((خواص )) قابل استفاده است و هم براى ((عوام ))، ولى منظور از اين
نگارش تنها استفاده عوام است ؛ زيرا تنها اين طبقاتند كه ميلى به عدالت و انصاف و
خضوعى در برابر حق و حقيقت در آنها موجود است و اگر با سخن حقى مواجه شوند
حاضرند خود را با آن تطبيق دهند.
صلاح و فساد طبقات اجتماع در يكديگر تاءثير دارد، ممكن نيست كه ديوارى بين طبقات
كشيده شود و طبقه اى از سرايت فساد يا صلاح طبقه ديگر مصون يا بى بهره بماند،
ولى معمولاً فساد از ((خواص )) شروع مى شود و به ((عوام )) سرايت مى كند. و صلاح
برعكس از ((عوام )) و تنبه و بيدارى آنها آغاز مى شود و اجبارا ((خواص )) را به صلاح
مى آورد؛ يعنى عادتا فساد از بالا به پايين مى ريزد و صلاح از پايين به بالا سرايت
مى كند.
روى همين اصل است كه مى بينيم اميرالمؤمنين على عليه السلام در تعليمات عاليه خود،
بعد از آنكه مردم را به دو طبقه ((عامه )) و ((خاصه )) تقسيم مى كند، نسبت به صلاح و
به راه آمدن خاصه اظهار ياءس و نوميدى مى كند و تنها عامه مردم را مورد توجه قرار مى
دهد.
در دستور حكومتى كه به نام ((مالك اشتر نخعى )) مرقوم داشته مى نويسد:((براى والى
هيچكس پرخرج تر در هنگام سستى كم كمك تر در هنگام سختى ، متنفرتر از عدالت و
انصاف ، پرتوقع تر، ناسپاس تر، عذرناپذيرتر، كم طاقت تر در شدايد از ((خاصه
)) نيست . همانا استوانه دين و نقطه مركزى مسلمين و مايه پيروزى بر دشمن ، ((عامه )) مى
باشند، پس توجه تو همواره به اين طبقه معطوف باشد)).
اين فكر غلطى است از يك عده طرفداران اصلاح كه هروقت در فكر يك كار اصلاحى مى
افتند، ((زعماى )) هر صنف را در نظر مى گيرند و آن قله هاى مرتفع در نظرشان مجسم مى
شود و مى خواهند از آن ارتفاعات منيع شروع كنند.
تجربه نشان داده كه معمولاً كارهايى كه از ناحيه آن قله هاى رفيع آغاز شده و در نظرها
مفيد مى نمايد، بيش از آن مقدار كه حقيقت و اثر اصلاحى داشته باشد، جنبه تظاهر و
تبليغات و جلب نظر عوام دارد.
از ذكر اين نكته نيز نمى توانم صرف نظر كنم كه در مدتى كه
مشغول نگارش يا چاپ اين داستانها بودم ، بعضى از دوستان ضمن تحسين و اعتراف به
سودمندى اين كتاب ، از اينكه من كارهاى به عقيده آنها مهمتر و لازمتر خود را موقتا كنار
گذاشته و به اين كار پرداخته ام ، اظهار تاءسف مى كردند و ملامتم مى نمودم كه چرا
چندين تاءليف علمى مهم را در رشته هاى مختلف ، به يك سو گذاشته ام و به چنين كار
ساده اى پرداخته ام . حتى بعضى پيشنهاد كردند كه حالا كه زحمت اين كار را كشيده اى
پس لااقل به نام خودت منتشر نكن ! من گفتم چرا؟ مگر چه عيبى دارد؟ گفتند اثرى كه به
نام تو منتشر مى شود لااقل بايد در رديف همان
اصول فلسفه باشد، اين كار براى تو كوچك است . گفتم مقياس كوچكى و بزرگى چيست
؟ معلوم شد مقياس بزرگى و كوچكى كار در نظر اين آقايان مشكلى و سادگى آن است و
كارى به اهميت و بزرگى و كوچكى نتيجه كار ندارند، هركارى كه
مشكل است بزرگ است و هر كارى كه ساده است كوچك .
اگر اين منطق و اين طرز تفكر مربوط به يك نفر يا چند نفر مى بود، من در اينجا از آن
نام نمى بردم ، متاءسفانه اين طرز تفكر كه جز يك بيمارى اجتماعى و يك انحراف بزرگ
از تعلميات عاليه اسلامى چيز ديگرى نيست در اجتماع ما زياد شيوع پيدا كرده ، چه
زبانها را كه اين منطق نبسته و چه قلمها را كه نشكسته و به گوشه اى نيفكنده است ؟
به همين دليل است كه ما امروز از لحاظ كتب مفيد و مخصوصا كتب دينى و مذهبى سودمند، بيش
از اندازه فقيريم ، هر مدعى فضلى حاضر است ده
سال يا بيشتر صرف وقت كند و يك رطب و يا بس به هم ببافد و به عنوان يك اثر علمى
، كتابى تاءليف كند و با كمال افتخار نام خود را پشت آن كتاب بنويسد، بدون آنكه يك
ذره به حال اجتماع مفيد فايده اى باشد. اما از تاءليف يك كتاب مفيد، فقط به جرم اينكه
ساده است و كسر شاءن است ، خوددارى مى كند. نتيجه همين است كه آنچه بايسته و لازم است
نوشته نمى شود و چيزهايى كه زايد و بى مصرف است پشت سر يكديگر چاپ و تاءليف
مى گردد. چه خوب گفته خواجه نصيرالدين طوسى :
افسوس كه آنچه برده ام باختنى است
|
بشناخته ها تمام نشناختنى است
|
برداشته م هرآنچه بايد بگذاشت
|
بگذاشته ام هرآنچه برداشتنى است
|
عاقبة الامر در جواب آن آقايان گفتم : اين پيشنهاد شما مرا متذكر يك بيمارى اجتماعى كرد
نه تنها از تصميم خود صرف نظر نمى كنم ، بلكه در مقدمه كتاب از اين پيشنهاد شما
به عنوان يك ((بيمارى اجتماعى )) نام خواهم برد.
بعد به اين فكر افتادم كه حتما همان طور كه عده اى كسرشاءن خود مى دانند كه كتابهاى
ساده هرچند مفيد باشد تاءليف كنند، عده اى هم خواهند بود كه كسر شاءن خود مى دانند كه
دستورها و حكمتهايى كه از كتابهاى ساده درك مى كنند به كار ببندند!!
در اين كتاب براى رعايت حشمت و حرمت قرآن كريم از داستانهاى آن كتاب مقدس چيزى جزء
اين داستانها قرار نداديم . معتقد بوده و هستيم كه قصص قرآن
مستقل چاپ و منتشر شود و خوشبختانه اين كار را مكرر در زبان عربى و اخيرا در زبان
فارسى صورت گرفته است .
استفاده اى كه ما از قرآن مجيد كرده ايم ،اصل تاءليف اين كتاب است ؛ زيرا اولين كتابى
كه ((داستان راستان )) را به منظور هدايت و راهنمايى و تربيت اجتماع بشرى جزء
تعلميات عاليه خود قرار داده ((قرآن كريم )) است .
اين جلد، مشتمل بر 75 داستان است . من براى اين جلد يكصد داستان تهيه كرده بودم ، و
ميل داشتم ساير مجلدات اين كتاب نيز هركدام
مشتمل بر يكصد داستان باشد، ولى ديدم عقيده دوستان خصوصا اعضاى محترم ((هياءت
تحريريه شركت انتشار)) بر اين است كه صد داستان ، حجم كتاب را بزرگ مى كند و از
طرفى نوع كاغذى كه كتاب با آن چاپ مى شد در اين وقت ناياب شد، لهذا به داستان
هفتاد و پنجم ، اين جلد را ختم كرديم .
اين مطب را هم بگويم كه اكثريت قريب به اتفاق اين داستانها، جنبه مثبت دارد و فقط دو
سه داستان است كه جنبه منفى دارد؛ يعنى از نوع ادبى است كه لقمام آموخت كه با نشان
داده يك نقطه ضعف اخلاقى ، تنبه و تذكر حاصل مى شود،
مثل داستان ((يك دشنام )) و داستان ((شمشير زبان )) كه به
دنبال داستان ((دوستى كه بريده شده )) به تناسب آن داستان آمده .
اول بدون توجه اين داستانها را نگاشتم ، بعد خواستم آنها را بردارم و همه را يكنواخت و
از نوع داستانهايى قرار دهم كه از طريق مثبت راهنمايى مى كنند، مدتى در
حال ترديد باقى ماندم ، عاقبت تصميم گرفتم كه حذف نكنم و باقى بگذارم و در مقدمه
نظر خوانندگان را در درج اين نوع داستانها بخواهم تا براى جلدهاى بعدى تصميم
قطعى گرفته شود.
خود را به راهنمايى و انتقاد نيازمند مى دانم هرگونه نظر انتقادى و اصلاحى كه از طرف
خوانندگان محترم برسد با كمال تشكر و امتنان مورد توجه و استفاده قرار خواهد گرفت
. از خداوند سعادت و توفيق مساءلت مى نماييم .
تهران 19 تيرماه 1339 هجرى شمسى
مطابق 15 محرم الحرام 1380 هجرى قمرى |
|
1 رسول اكرم و دو حلقه جمعيت
|
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
رسول اكرم (ص ) وارد مسجد (مسجد مدينه (1)) شد، چشمش به دو اجتماع افتاد كه از دو
دسته تشكيل شده بود و هر دسته اى حلقه اى
تشكيل داده سرگرم كارى بودند: يك دسته مشغول عبادت و ذكر و دسته ديگر به تعليم
و تعلّم و ياد دادن و ياد گرفتن سرگرم بودند، هر دو دسته را از نظر گذرانيد و از
ديدن آنها مسرور و خرسند شد. به كسانى كه همراهش بودند روكرد و فرمود:((اين هر دو
دسته كار نيك مى كنند و بر خير و سعادتند)). آنگاه جمله اى اضافه كرد:((لكن من براى
تعليم و دانا كردن فرستاده شده ام ))، پس خودش به طرف همان دسته كه به كار
تعليم و تعلّم اشتغال داشتند رفت و در حلقه آنها نشست (2). |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
به گذشته پرمشقت خويش مى انديشيد، به يادش مى افتاد كه چه روزهاى تلخ و
پرمرارتى را پشت سرگذاشته ، روزهايى كه حتى قادر نبود قوت روزانه زن و كودكان
معصومش را فراهم نمايد. با خود فكرمى كرد كه چگونه يك جمله كوتاه فقط يك جمله كه
در سه نوبت پرده گوشش را نواخت ، به روحش نيرو داد و مسير زندگايش را عوض كرد
و او و خانواده اش را از فقر و نكبتى كه گرفتار آن بودند نجات داد.
او يكى از صحابه رسول اكرم بود. فقر و تنگدستى بر او چيره شده بود. در يك روز
كه حس كرد ديگر كارد به استخوانش رسيده ، با مشورت و پيشنهاد زنش تصميم گرفت
برود و وضع خود را براى رسول اكرم شرح دهد و از آن حضرت استمداد مالى كند.
با همين نيت رفت ، ولى قبل از آنكه حاجت خود را بگويد اين جمله از زبان
رسول اكرم به گوشش خورد:((هركس از ما كمكى بخواهد ما به او كمك مى كنيم ، ولى
اگر كسى بى نيازى بورزد و دست حاجت پيش مخلوقى دراز نكند، خداوند او را بى نياز
مى كند))
آن روز چيزى نگفت . و به خانه خويش برگشت . باز با هيولاى مهيب فقر كه همچنان بر
خانه اش سايه افكنده بود روبرو شد، ناچار روز ديگر به همان نيت به مجلس
رسول اكرم حاضر شد، آن روز هم همان جمله را از
رسول اكرم شنيد:((هركس از ما كمكى بخواهد ما به او كمك مى كنيم ، ولى اگر كسى بى
نيازى بورزد، خداوند او را بى نياز مى كند))
اين دفعه نيز بدون اينكه حاجت خود را بگويد، به خانه خويش برگشت ، و چون خود را
همچنان در چنگال فقر ضعيف و بيچاره و ناتوان مى ديد، براى سومين بار به همان نيت
به مجلس رسول اكرم رفت ، باز هم لبهاى
رسول اكرم به حركت آمد و با همان آهنگ كه به
دل قوت و به روح اطمينان مى بخشيد همان جمله را تكرار كرد.
اين بار كه آن جمله را شنيد، اطمينان بيشترى در قلب خود احساس كرد. حس كرد كه كليد
مشكل خويش را در همين جمله يافته است . وقتى كه خارج شد با قدمهاى مطمئن ترى راه مى
رفت . با خود فكر مى كرد كه ديگر هرگز به
دنبال كمك و مساعدت بندگان نخواهم رفت . به خدا تكيه مى كنم و از نيرو و استعدادى كه
در وجود خودم به وديعت گذاشته شده استفاده مى كنم و از او مى خواهم كه مرا در كارى كه
پيش مى گيرم موفق گرداند و مرا بى نياز سازد.
با خودش فكر كرد كه از من چه كارى ساخته است ؟ به نظرش رسيد عجالتا اين قدر
ازاو ساخته هست كه برود به صحرا و هيزمى جمع كند و بياورد و بفروشد. رفت و تيشه
اى عاريه كرد و به صحرا رفت ، هيزمى جمع كرد و فروخت . لذت
حاصل دسترنج خويش را چشيد. روزهاى ديگر به اين كار ادامه داد تا تدريجا توانست از
همين پول براى خود تيشه و حيوان و ساير لوازم كار را بخرد. باز هم به كار خود ادامه
داد تا صاحب سرمايه و غلامانى شد.
روزى رسول اكرم به اورسيد و تبسم كنان فرمود:((نگفتم هركس از ما كمكى بخواهد ما
به او كمك مى دهيم ، ولى اگر بى نيازى بورزد خداوند او را بى نياز مى كند))(3). |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
شخصى با هيجان و اضطراب ، به حضور امام صادق عليه السلام آمد و گفت : در باره من
دعايى بفرماييد تا خداوند به من وسعت رزقى بدهد كه خيلى فقير و تنگدستم .
امام :((هرگز دعا نمى كنم )).
چرا دعا نمى كنيد؟
((براى اينكه خداوند راهى براى اين كار معين كرده است ، خداوند امر كرده كه روزى را
پى جويى كنيد و طلب نماييد. اما تو مى خواهى در خانه خود بنشينى و با دعا روزى را
به خانه خود بكشانى !))(4) |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
قافله چندين ساعت راه رفته بود. آثار خستگى در سواران و در مركبها پديد گشته بود.
همينكه به منزلى رسيدند كه آنجا آبى بود، قافله فرود آمد.
رسول اكرم نيزكه همراه قافله بود، شتر خويش را خوابانيد و پياده شد.
قبل از همه چيز، همه در فكر بودند كه خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم
كنند.
رسول اكرم بعد از آنكه پياده شد، به آن سو كه آب بود روان شد، ولى بعد از آنكه
مقدارى رفت ، بدون آنكه با احدى سخنى بگويد، به طرف مركب خويش بازگشت .
اصحاب و ياران با تعجب با خود مى گفتند آيا اينجا را براى فرود آمدن نپسنديده است و
مى خواهد فرمان حركت بدهد؟! چشمها مراقب و گوشها منتظر شنيدن فرمان بود. تعجب
جمعيت هنگامى زياد شد كه ديدند همين كه به شتر خويش رسيد، زانوبند را برداشت و
زانوهاى شتر را بست و دو مرتبه به سوى مقصد اولى خويش روان شد.
فريادها از اطراف بلند شد:((اى رسول خد! چرا ما را فرمان ندادى كه اين كار را برايت
بكنيم و به خودت زحمت دادى و برگشتى ؟ ما كه با
كمال افتخار براى انجام اين خدمت آماده بوديم )).
در جواب آنها فرمود:((هرگز از ديگران در كارهاى خود كمك نخواهيد و به ديگران اتكا
نكنيد ولو براى يك قطعه چوب مسواك باشد))(5) |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
مردى از سفر حج برگشته ، سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را براى امام صادق
تعريف مى كرد، مخصوصا يكى از همسفران خويش را بسيار مى ستود كه چه مرد
بزرگوارى بود، ما به معيت همچو مرد شريفى مفتخر بوديم ، يكسره
مشغول طاعت و عبادت بود، همينكه در منزلى فرود مى آمديم او فورا به گوشه اى مى
رفت و سجاده خويش را پهن مى كرد و به طاعت و عبادت خويش
مشغول مى شد.
امام :((پس چه كسى كارهاى او را انجام مى داد؟ و كه حيوان او را تيمار مى كرد؟)).
البته افتخار اين كارها با ما بود. او فقط به كارهاى مقدس خويش
مشغول بود و كارى به اين كارها نداشت .
((بنابراين همه شما از او برتر بوده ايد)). |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
همينكه رسول اكرم و اصحاب و ياران از مركبها فرود آمدند و بارها را بر زمين نهادند،
تصميم جمعيت بر اين شد كه براى غذا گوسفندى را ذبح و آماده كنند.
يكى از اصحاب گفت :((سر بريدن گوسفند با من )).
ديگرى :((كندن پوست آن با من )).
سومى :((پختن گوشت آن با من )).
چهارمى : ...
رسول اكرم :((جمع كردن هيزم از صحرا با من )).
جمعيت :((يا رسول اللّه ! شما زحمت نكشيد و راحت بنشينيد، ما خودمان با
كمال افتخار همه اين كارها را مى كنيم )).
رسول اكرم :((مى دانم كه شما مى كنيد، ولى خداوند دوست نمى دارد بنده اش را در ميان
يارانش با وضعى متمايز ببيند كه براى خود نسبت به ديگران امتيازى
قائل شده باشد))(6).
سپس به طرف صحرا رفت و مقدار لازم خار و خاشاك از صحرا جمع كرد و آورد(7). |
|
7 قافله اى كه به حج مى رفت
|
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
قافله اى از مسلمانان كه آهنگ مكه داشت ، همينكه به مدينه رسيد چند روزى توقف و استراحت
كرد و بعد از مدينه به مقصد مكه به راه افتاد. در بين راه مكه و مدينه ، در يكى از
منازل ، اهل قافله با مردى مصادف شدند كه با آنها آشنا بود. آن مرد در ضمن صحبت با
آنها، متوجه شخصى در ميان آنها شد كه سيماى صالحين داشت و با چابكى و نشاط
مشغول خدمت و رسيدگى به كارها و حوايج اهل قافله بود، در لحظه
اول او را شناخت . با كمال تعجب از اهل قافله پرسيد: اين شخصى را كه
مشغول خدمت و انجام كارهاى شماست مى شناسيد؟
- نه ، او را نمى شناسيم ، اين مرد در مدينه به قافله ما ملحق شد، مردى صالح و متقى و
پرهيزگار است . ما از او تقاضا نكرده ايم كه براى ما كارى انجام دهد، ولى او خودش
مايل است كه در كارهاى ديگران شركت كند و به آنها كمك بدهد.
معلوم است كه نمى شناسيد، اگر مى شناختيد اين طور گستاخ نبوديد، هرگز حاضر نمى
شديد مانند يك خادم به كارهاى شما رسيدگى كند.
مگر اين شخص كيست ؟
اين ، ((على بن الحسين زين العابدين )) است .
جمعيت آشفته بپا خاستند و خواستند براى معذرت ، دست و پاى امام را ببوسند. آنگاه به
عنوان گِله گفتند: اين چه كارى بود كه شماباماكرديد؟!ممكن بود خداى ناخواسته ما
جسارتى نسبت به شما بكنيم و مرتكب گناهى بزرگ بشويم .
امام :((من عمدا شما را كه مرا نمى شناختيد براى همسفرى انتخاب كردم ؛ زيرا گاهى با
كسانى كه مرا مى شناسند مسافرت مى كنم ، آنها به خاطر
رسول خدا زياد به من عطوفت و مهربانى مى كنند، نمى گذارند كه من عهده دار كار و
خدمتى بشوم ، از اينرو مايلم همسفرانى انتخاب كنم كه مرا نمى شناسند و از معرفى خودم
هم خوددارى مى كنم تا بتوانم به سعادت خدمت رفقا
نايل شوم ))(8) |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در آن ايام ، شهر كوفه مركز ثقل حكومت اسلامى بود. در تمام قلمرو كشور وسيع اسلامى
آن روز، به استثناى قسمت شامات ، چشمها به آن شهر دوخته بود كه چه فرمانى صادر
مى كند و چه تصميمى مى گيرد.
در خارج اين شهر دو نفر، يكى مسلمان و ديگرى كتابى (يهودى يا مسيحى يا زردشتى )
روزى در راه به هم برخورد كردند. مقصد يكديگر را پرسيدند، معلوم شد كه مسلمان به
كوفه مى رود و آن مرد كتابى در همان نزديكى ، جاى ديگرى را در نظر دارد كه برود.
توافق كردند كه چون در مقدارى از مسافت راهشان يكى است با هم باشند و با يكديگر
مصاحبت كنند.
راه مشترك ، با صميميت ، در ضمن صحبتها و مذاكرات مختلف طى شد. به سر دوراهى
رسيدند، مرد كتابى با كمال تعجب مشاهده كرد كه رفيق مسلمانش از آن طرف كه راه كوفه
بود نرفت و از اين طرف كه او مى رفت آمد.
پرسيد: مگر تو نگفتى من مى خواهم به كوفه بروم ؟
چرا.
پس چرا از اين طرف مى آيى ؟ راه كوفه كه آن يكى است .
مى دانم ، مى خواهم مقدارى تو را مشايعت كنم . پيغمبر ما فرمود:((هرگاه دو نفر در يك راه
با يكديگر مصاحبت كنند، حقى بر يكديگر پيدا مى كنند))، اكنون تو حقى بر من پيدا
كردى . من به خاطر اين حق كه به گردن من دارى مى خواهم چند قدمى تو را مشايعت كنم . و
البته بعد به راه خودم خواهم رفت .
اوه ! پيغمبر شما كه اين چنين نفوذ و قدرتى در ميان مردم پيدا كرد و به اين سرعت دينش
در جهان رايج شد، حتما به واسطه همين اخلاق كريمه اش بوده .
تعجب و تحسين مرد كتابى در اين هنگام به منتها درجه رسيد كه برايش معلوم شد، اين
رفيق مسلمانش ، خليفه وقت ((على بن ابيطالب عليه السلام -)) بوده . طولى نكشيد كه
همين مرد، مسلمان شد و در شمار افراد مؤمن و فداكار اصحاب على عليه السلام قرار
گرفت (9). |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
على عليه السلام هنگامى كه به سوى كوفه مى آمد، وارد شهر انبار شد كه مردمش
ايرانى بودند.
كدخدايان و كشاورزان ايرانى خرسند بودند كه خليفه محبوبشان از شهر آنها عبور مى
كند، به استقبالش شتافتند، هنگامى كه مركب على به راه افتاد، آنها در جلو مركب على
عليه السلام شروع كردند به دويدن . على آنها را طلبيد و پرسيد:((چرا مى دويد، اين
چه كارى است كه مى كنيد؟!)).
اين يك نوعى احترام است كه ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام خود مى كنيم . اين سنت و
يك نوع ادبى است كه در ميان ما معمول بوده است .
((اين كار شما را در دنيا به رنج مى اندازد و در آخرت به شقاوت مى كشاند. هميشه از اين
گونه كارها كه شما راپست و خوار مى كند خوددارى كنيد. به علاوه اين كارها چه فايده
اى به حال آن افراد دارد؟))(10). |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
امام باقر، محمد بن على بن الحسين عليه السلام لقبش ((باقر)) است . باقر يعنى
شكافنده . به آن حضرت ((باقرالعلوم )) مى گفتند، يعنى شكافنده دانشها.
مردى مسيحى ، به صورت سخريه و استهزا، كلمه ((باقر)) تصحيف كرد به كلمه
((بقر)) يعنى گاو به آن حضرت گفت :((اَنْتَ بَقَرٌ؛ يعنى تو گاوى !!)).
امام بدون آنكه از خود ناراحتى نشان بدهد و اظهار عصبانيت كند، با
كمال سادگى گفت :((نه ، من بقر نيستم من باقرم )).
مسيحى : تو پسر زنى هستى كه آشپز بود.
((شغلش اين بود، عار و ننگى محسوب نمى شود)).
مادرت سياه و بى شرم و بدزبان بود.
((اگر اين نسبتها كه به مادرم مى دهى راست است ، خداوند او را بيامرزد و از گناهش
بگذرد و اگر دروغ است ، از گناه تو بگذرد كه دروغ و افترا بستى )).
مشاهده اين همه حلم ، از مردى كه قادر بود همه گونه موجبات آزارد يك مرد خارج از دين
اسلام را فراهم آورد، كافى بود كه انقلابى در روحيه مرد مسيحى ايجاد نمايد و او را به
سوى اسلام بكشاند.
مرد مسيحى بعدا مسلمان شد(11) |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
عربى بيابانى و وحشى ، وارد مدينه شد و يكسره به مسجد آمد تا مگر از
رسول خدا سيم و زرى بگيرد. هنگامى وارد شد كه
رسول اكرم در ميان انبوه اصحاب و ياران خود بود. حاجت خويش را اظهار كرد و عطايى
خواست . رسول اكرم چيزى به او داد، ولى او قانع نشد و آن را كم شمرد، به علاوه سخن
درشت و ناهموارى بر زبان آورد و نسبت به رسول خدا جسارت كرد. اصحاب و ياران
،سخت در خشم شدند و چيزى نمانده بود كه آزارى به او برسانند، ولى
رسول خدا مانع شد.
رسول اكرم بعدا اعرابى را با خود به خانه برد و مقدار ديگرى به او كمك كرد، ضمنا
اعرابى از نزديك مشاهده كرد كه وضع رسول اكرم به وضع رؤ سا و حكامى كه تا
كنون ديده شباهت ندارد و زر و خواسته اى در آنجا جمع نشده .
اعرابى اظهار رضايت كرد و كلمه اى تشكرآميز بر زبان راند. در اين وقت
رسول اكرم به او فرمود:((تو ديروز سخن درشت و ناهموارى بر زبان راندى كه موجب
خشم اصحاب و يارن من شد. من مى ترسم از ناحيه آنها به تو گزندى برسد، ولى
اكنون در حضور من اين جمله تشكرآميز را گفتى ، آيا ممكن است همين جمله را در حضور جمعيت
بگويى تا خشم و ناراحتى كه آنان نسبت به تو دارند از بين برود؟))
اعرابى گفت :((مانعى ندارد)).
روز ديگر اعرابى به مسجد آمد، در حالى كه همه جمع بودند،
رسول اكرم روبه جمعيت كرد و فرمود:((اين مرد اظهار مى دارد كه از ما راضى شده آيا
چنين است ؟))
اعرابى گفت :((چنين است )) و همان جمله تشكرآميز كه در خلوت گفته بود تكرار كرد.
اصحاب و ياران رسول خدا خنديدند.
در اين هنگام رسول خدا رو به جمعيت كرد و فرمود:
((مثل من و اين گونه افراد، مثل همان مردى است كه شترش رميده بود و فرار مى كرد،
مردم به خيال اينكه به صاحب شتر كمك بدهند فرياد كردند و به
دنبال شتر دويدند. آن شتر بيشتر رَم كرد و فرارى تر شد. صاحب شتر، مردم را بانگ زد
و گفت : خواهش مى كنم كسى به شتر من كارى نداشته باشد، من خودم بهتر مى دانم كه از
چه راه شتر خويش را رام كنم )).
همينكه مردم را از تعقيب بازداشت ، رفت و يك مشت علف برداشت وآرام آرام از جلو شتر
بيرون آمد، بدون آنكه نعره اى بزند و فريادى بكشد و بدود، تدريجا در حالى كه
علف را نشان مى داد جلو آمد. بعد با كمال سهولت ، مهار شتر خويش را در دست گرفت و
روان شد.
((اگر ديروز من شما را آزاد گذاشته بودم ، حتما اين اعرابى بدبخت به دست شما
كشته شده بود و در چه حالى بدى كشته شده بود، در
حال كفر و بت پرستى ولى مانع دخالت شما شدم و خودم با نرمى و ملايمت او را رام كردم
))(12). |