منشأ پيدايش دين از نظر دوركهيم
اين يك اصل كه تقريبا در حرفهای دوركهيم است . اگر چه با بيانی كه من گفتم در كتابهای اينها نمیگويند و ما مطلب را با بيان به اصطلاح شرقی خودمان يعنی در قالب اصطلاحات خودمان بيان كرديم ولی حرفش اين است و در اينجا از مجموع حرفهايش پيداست كه روی همين جهت تكيه كرده استولی دوركهيم از كسانی است كه روی يك سلسله مسائل ديگری [ چنين نظريهای را ابراز كرده است ، روی ] مطالعاتی كه گذشتگان او روی قبايل بدوی گذشته كه در دورانهای خيلی باستان بودهاند يا روی قبايل بدویای كه در زمان ما هم میگويند تا قرن هجدهم وجود داشتهاند و شايد الان هم وجود داشته باشند و به اصطلاح روی اديان بشرهای اوليه انجام دادهاند ، كه میبينيد در همه اين كتابها مینويسند و معتقد هستند كه در آن بدویترين حالات بشر هم نوعی پرستش وجود داشته است ، پرستش مظاهر طبيعت اما با عنوان يك نوع تقدس بخشيدن به آنها . مثلا میگويند كه در برخی غارها آثاری هست ، سنگها ، مهرهها و تسبيح مانندها پيدا شده است كه نشان میدهد كه بشر اوليه برای آن مهرهها يك نوع تقدسی قائل بوده است ، آنها را میبوسيده و برای آنها فوق العاده احترام قائل بوده است
راجع به اينكه آيا اينها دو نوع مذهب بوده يا هر دو يك چيز است ، بحث دارند ، بعضی میگويند يك چيز است و بعضی میگويند دو چيز است
يكی ديگر از حرفهايی كه راجع به اقوام اوليه گفتهاند مسأله توتم و توتم پرستی است . معتقدند كه اقوام بدوی گذشته و بعضی از اقوام بدوی زمانهای نزديك به زمان ما در واقع يك نوع حيوان را پرستش میكردهاند به اين اعتقاد كه خود را با آن حيوان از نظر نژاد يكی میدانستهاند يا اساسا خودشان را از نسل آن حيوان میدانستهاند . اين عقيده كه انسان از حيوان به وجود آمده است ، كه صورت علمیاش در داروينيسم هست ، صورت غير علمیاش در همان اقوام اوليه بوده است . مثلا يك قومی نسب خودش را به گاو میرسانده ، كه معتقدند منشأ اولی گاوپرستی و اينكه گاو تقدس پيدا كرده در هند اين بوده كه توتم اقوام هندی خيلی قديم گاو بوده منتها بعد تطور پيدا كرده و آن افكار بعديش از بين رفته ولی تقدس گاو باقی مانده است . يا مثلا بعضی فلان مرغ را توتم خودشان میدانستهاند
راجع به توجيه اين مطلب كه چگونه میشود كه اين فكر در مردمی پيدا میشود كه ما از نسل فلان حيوان هستيم و بعد هم به پرستش آن حيوان میپردازند و برای آن حيوان يك قداستی و يك قدرت خارق العادهای قائل میشوند ، آن حيوان را محافظ قوم و محافظ قبيله میدانند و اين جور چيزها ، میگويند دوركهيم معتقد بوده است كه اين همان تجلی روح اجتماعی انسانهاست ، به اين معنا كه چون واقعا هر انسانی در خودش دو " من " احساس میكرده ، يك " من " از آن جهت كه من زيدم پسر عمرو " من " ی كه در مقابل آن ، " من " فرد ديگر را میگذارند : اين مال من است نه مال تو و يك " من " ديگر كه آن ، من جمعی است ( مثلا برای ما كه ايرانی هستيم " من ايرانی " يك " من " مشترك است ) ، آری ، چون چنين بوده است ، اين قبايل كه آن حيوان را میپرستيدهاند در واقع جامعه را میپرستيدهاند ، اين عقيده برايشان پيدا میشده كه همه افراد اين قبيله از اولاد او هستند ، بعد اگر او را پرستش میكردند نه فقط به اعتبار اين بوده كه نسب ما به او منتهی میشود بلكه همچنين به اعتبار اين بوده است كه او مظهر اين جامعه است و در واقع میخواستهاند جامعه خودشان را پرستش كنند
حال ، آن شكل خيلی عالیتر و مدرنتری كه به نظر من از حرفهای دوركهيم تقليد كردهاند همين چيزی است كه نويسنده مقاله گفته ، نرفته دنبال توتم پرستی و غيره ، همان قسمت اولی را كه عرض كردم گفته است ، میگويد اين نوعی " بازگشت به از خودبيگانگی " است ، در انسان واقعا دو نوع " خود " وجود دارد : خود فردی و خود جمعی ، بسياری از كارها را كه انسان میكند به اعتبار خود جمعی و من جمعیاش میكند ، مثلا انسان در يك جا ايثار میكند ، شما ايثار را اين جور معنی میكنيد كه " ايثار " يعنی غير را بر خود مقدم داشتن ، بعد دنبال توجيه و تحليلش هستيد كه آخر چطور میشود انسان كه بالفطره برای خودش بايد كار كند چه احساسی در انسان هست كه غير را بر خود مقدم میدارد ؟ ! يك كاری است كه با منطق عقل جور در نمیآيد ، در عين حال انسان اين كار را میكند و اين را برتر هم میداند از اينكه كاری را برای خودش بكند ، و اين را يك كار مقدس میداند
میگويد شما اشتباه میكنيد كه میگوييد ايثار يعنی غير را بر خود مقدم داشتن . نه ، او خود را بر خود مقدم میدارد ، چون دارای دو " خود " است : خود اجتماعی و خود فردی . اين الان آن " خود " ش هست كه تجلی كرده است . باز هم " خود " برای " خود " كار كرده ولی نه خود فردی بلكه خود جمعی . بنابراين اخلاق هم به اين شكل توجيه میشود . حس مليت و ملت پرستی و فداكاريها و از خودگذشتگيها برای قوم و برای ملت و برای جمع نيز همه توجيه پذير است : اينها كار كردن برای غير نيست كار كردن برای " خود " است كه همان خود جمعی باشد
نويسنده اين مقاله ، اين بحث را برده تحت عنوان " از خود گذشتگی " كه من خيال میكنم اين تعبير از خود او باشد ( 1 ) . . . . ( 2 ) خود اجتماعیاش را گم میكند ، او را " غير " میپندارد و از خودش منتزع میكند ، از خودش به اصطلاح فرا میفكند ، در خودش دو " خود " احساس میكند : خود فردی كه در آن ، من است ، نفس است ، خود است ، فرديت است ، و يك " من " ديگر كه در آن ، جمع و جامعه است . آنگاه دو نوع كار هم میكند : كارهايی كه " من " جامعه انجام میدهد ، [ و كارهايی كه " من " فردی انجام میدهد ] . كم كم اين " من " جمعی را فراموش میكند ، بلا تشبيه نظير آنچه كه در تعبيرات قرآن راجع به خدا آمده است كه انسان در واقع خدا را فراموش میكند [ در نتيجه ] خودش را فراموش میكند ، اين میگويد كه انسان من جمعی را ، من خودش را فراموش میكند ، بعد میبيند يك سلسله فضيلتها هست ، خيال میكند خودش منحصر است به همان خود فردی ، بعد برای اينكه موضوعی برای آن كارهايی كه با من جمعی انجام میدهد پيدا كند میآيد آن موضوع را در خارج از وجود خودش فرض میكند و آن ماوراء الطبيعه است . خيلی حرفها از يك نظر منتها در يك جهت معكوسی شكل عرفانی پيدا میكند : سالها دل طلب جام جم از ما میكرد آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا میكرد
پاورقی :
. 1 اگر دوستان فرصت پيدا كنند ، از كتابهای مربوط - هر جا كه مفصلتر
هست - نظريه دوركهيم را پيدا كنند و روی اين امر هم تحقيق شود خوب است
. 2 [ افتادگی از نوار است ]
حال ، اين شخص در ميان اقوال و آرائی كه نقل كرده است ، اين نظريه را كه نقل میكند ، ديگر زياد رد نمیكند ، میگويد بله ، البته اين نظر هم خالی از ايرادها نيست و لهذا پيروان دوركهيم آن را اصلاح كردند ( يعنی ديگر اصلاح شدهاش هيچ عيبی ندارد ) . تقريبا نظری است كه خود اين شخص انتخاب میكند ، و از آن يك نتيجه هم میگيرد و آن نتيجه اين است كه میخواهد بگويد طبق آن نظريهای كه میگفت " منشأ دين جهل است " ناچار بايد نتيجه اين باشد كه با رفتن جهل دين از بين میرود ( چون با رفتن علت ، معلول از بين میرود ) و حال آنكه عملا اينجور نيست ، پس معلوم میشود كه اين نظريه باطل است ، و طبق آن نظريهای كه میگفت " منشأ دين ترس از قوای طبيعت است " آن روزی كه هراس انسان از قوای طبيعت از بين برود بايد دين از بين برود ، ولی ما میبينيم عملا اينجور نيست و دين از بين نرفت
همين طور است فقر و غنا و اختلاف طبقاتی . میبينيم در هر جا كه طبقات از بين میرود و تساوی به وجود میآيد باز هم دين از بين نمیرود ، در آن كشورها هم باز همان طور درگيری دارند ، بعد از اينكه اين كشورها به تساوی به اصطلاح رسيدهاند باز دائما درگيرند كه با دين چگونه مبارزه كنند ، باز میبينيد روز به روز تمايل جوانان به دين حتی در شوروی به قول او بيشتر میشود . ولی اگر اين نظريه را انتخاب كنيم ، چنين نيست ، اين يك اصلی است كه هميشه همراه بشر است ، ريشه مذهب همين است و به همين دليل هم هرگز از جامعه بشر بيرون نخواهد رفت . پس اين تنها نظريهای است كه برای مذهب ريشه ماورائی و الهی قائل نيست و در عين حال اعتراف میكند كه مذهب از بين رفتنی هم نيست . يكچنين حرفی اينجا هست
اين حرف هم يك حرف بی اساسی است
نقد نظريه دوركهيم
حقيقت اين است كه در اينكه جامعه يك واحد حقيقی است نه يك واحد اعتباری ، شكی و ترديدی نيست . اين مقدار را تفسير الميزان هم مكرر و در جاهای متعدد بحث كرده است كه جامعه يك وحدت و يك حيات مخصوص به خود دارد و به موجب اينكه يك وحدت و يك حيات مخصوص به خود دارد اجل دارد ، قوت دارد ، ضعف دارد ، سرنوشت مشترك دارد و . . . ، كه من در اين جزوه كوچكی كه اخيرا منتشر كردهام به نام قيام و انقلاب مهدی عليه السلام از ديدگاه فلسفه تاريخ ، چون جزوه ، خيلی مختصر بود ، ضمن اشاره به اين بحث ، چند جا كه جای اين بود كه بايد مراجعه كرد در پاورقی به تفسير الميزان ارجاع كردهام . تعبيراتی كه در قرآن هست : « لكل امه اجل ، اذا جاء اجلهم فلا يستأخرون ساعه و لا يستقدمون »( 1 ) و اساسا اينكه قرآن حكم را روی قوم میبرد : اقوامی چنين بودند و ما اقوام را هلاك كرديم ، و [ از نظر قرآن ] در ميان اقوام سرنوشت مشترك در كار نيست ، اگر يك اقليت صالح در ميان يك قوم باشد تأثيری در وضع قوم نمیگذارد چنانكه عكس قضيه هم همينجور است از باب اينكه خود قوم و ملت يك حكم واحد دارد ، [ اين امر مؤيد آن است كه جامعه يك واحد حقيقی است نه يك واحد اعتباری ]پاورقی : . 1 يونس / . 49
تا اينجای نظريه مذكور همه درست است ولی اينكه تركيب جامعه چگونه تركيبی است ، ما روی اين قضيه كه بحث كرديم به اينجا رسيديم كه تركيب جامعه انسانی يك تركيب نوع سوم است ، يعنی نه از نوع تركيب اعتباری است ( چون واقعا يك تركيب حقيقی است ) و نه از نوع تركيبهای طبيعی يا شيميايی ، زيرا در تركيبهای طبيعی و شيميايی اصلا شخصيت اجزاء به هيچ نحو استقلال ندارد ، مستحيل است در شخصيت كل ، ولی افراد در جامعه در اين حد شخصيتشان مستحيل نمیشود و لازمه نظريه دوركهيم و اشخاصی كه در اين حد اصالت اجتماعی هستند ، جبر اجتماعی است ، يعنی لازمهاش اين است كه فرد از خودش هيچ ارادهای و هيچ تشخيصی نداشته باشد ، يعنی وقتی كه حس میكند ، اين جامعه باشد كه حس میكند ، وقتی كه اراده میكند اين جامعه باشد كه اراده میكند و فرد اساسا در مقابل جامعه هيچ استقلال نداشته باشد ، و حال آنكه در عين اينكه جامعه يك حقيقت و يك نوع تركيب است ، استقلال فرد در يك حد معين محفوظ است و لهذا فرد میتواند جامعه خودش را عوض كندجزء مستحيل شده امكان ندارد كه بتواند [ وضع " كل " را ] تغيير بدهد و عوض كند . فرد میتواند علی رغم سير و جريان رودخانه جامعه ، در جهت خلاف جامعه سير و حركت كند ، میتواند سير جامعه را شديدتر كند ، میتواند كندتر كند ، میتواند متوقف كند و میتواند مسير تاريخ را عوض كند ، و اين همان مسأله است كه انسان كه اختيار و آزادی دارد ، در مقابل جبر جامعه هم آزادی و استقلالش در يك حد زيادی محفوظ است
انسان دارای يك " خود " ذو مراتب است
اين است كه انسان اينجور نيست كه اين شخص میگويد ، كه واقعا در ضمير خودش دو " من " احساس بكند ، يعنی واقعا دو " من " وجود داشته باشد : من فردی و من اجتماعی . " من " انسان تحت تأثير جامعه شكل میگيرد ، رشد میكند و به خود رنگ میگيرد ضمن اينكه يك نوع آزادی و استقلال دارد ، اما انسان واقعا دارای دو " من " نمیشود كه آن وقتی كه من ايثار میكنم او يك شخص است در من دارد ايثار میكند ، وقتی كه دارم اثره انجام میدهم يعنی برای خودم كار میكنم يكی ديگر دارد كار میكند ، و در واقع دوگانگی واقعی در ما وجود داشته باشد ، آن وقتی كه فردی كار میكنيم ، برای خودمان و برای شخصمان كار میكنيم ، بد میكنيم ، ظلم میكنيم ، اثره میكنيم ، خودمان را مقدم میداريم ، او يك " من " است در ما دارد كار میكند ، و آن وقتی كه داريم به جامعه خدمت میكنيم ، ايثار میكنيم ، احسان میكنيم ، كارهای شرافتمندانه میكنيم ، ايثار میكنيم ، احسان میكنيم ، كارهای شرافتمندانه میكنيم ، پرستش میكنيم ، او يك " من " ديگر است در ما [ كه اين كارها را انجام میدهد ]اين حرفها چيست ؟ ! اينها مسائلی نيست كه بگوييم آقايان در لابراتوارها اثبات كردهاند ، يك مسائل استدلالی است : انسان در ضمير خودش دقيقا احساس میكند كه همان كه [ بد میكند ] . ( 1 ) همان است كه در ساعت بعد دارد خيرخواهی میكند ، و لهذا اينها مراتب شیء واحد هستند نه دو شخص جدا . فرق است ميان مراتب يك شیء كه يك شیء دارای مراتبی از وجود است ، مثل يك درخت كه دارای تنه و شاخههاست ، شاخه بالا و شاخه پايين ، يك اثر از بالا سر میزند يك اثر از پايين و يك اثر از وسط ، ولی يك شیء است ، آری فرق است ميان " مراتب يك شیء " و " دو شیء جدا از يكديگر " . آنچه كه در اينجا صحيح و درست است [ همين است كه اين " من " ها مراتب شیء واحد هستند نه اشياء جدا از يكديگر ]
پاورقی :
. 1 [ افتادگی از نوار است ]
نظر قرآن
اينجاست كه انسان به عمق منطق قرآن پی میبرد . قرآن بدون اينكه اين مسائل را طرح كند ( 1 ) میگويد : نفس اماره ، نفس لوامه ، نفس مطمئنه . فلاسفه ، اين مورد را میگويند " وحدت در كثرت ، كثرت در وحدت "اينجور نيست كه انسان چند " خود " جدا داشته باشد ، يك كار را نفس اماره میكند ، يك كار ديگر را نفس لوامه و يك كار ديگر را نفس مطمئنه . نه ، نفس انسان گاهی در يك حد پايين است ، در آن حد پايين كه كار میكند ، آنجا كه تحت فرمان عقل نيست ، اسمش میشود " نفس اماره "
همين نفس در يك درجه بالاتر چشمهايش را باز میكند و هشيارتر میگردد ، میشود " نفس لوامه " كه خودش خودش را ملامت میكند . اگر دو تا بود كه ديگر ملامت معنی نداشت . خودش كار بدی كرده ، بعد خودش خودش [ را محاكمه میكند ، ] ( 2 ) در آن واحد خودش میشود قاضی ، خودش میشود مدعی ، خودش میشود مدعا عليه ، و عليه خودش حكم صادر میكند . محاسبه النفس معنايش همين است . « لا اقسم بيوم القيامه و لا اقسم بالنفس اللوامه ( 3 ) . اين را در رديف قيامت هم ذكر كرده كه همان طور كه در قيامت خداست كه به حسابها رسيدگی میكند ، خداوند به انسان يك درجهای از روح و روان داده كه از خود انسان در دنيا حساب میكشد .
پاورقی :
. 1 انسان وارد هر موضوعی كه میشود آخرش میبيند كه سر از قرآن در
میآورد و میبيند قرآن نظر خودش را گفته است
. 2 [ افتادگی از نوار است ]
. 3 قيامه / 1 و . 2
اين است كه انسان يك شخص واحد و يك شیء واحد است كه اين پلهها را طی میكند . نفس اماره همان نفس لوامه است و نفس لوامه همان نفس مطمئنه است اما اينها در درجات مختلف هستند ، درجاتش هم مربوط به اين است كه در چه درجهای از توجه و آگاهی و تذكر و صفا و نبودن حجابها و داشتن ايمان و يقين بيشتر و امثال اينها باشند ، و الا همان يكی است
خلاصه
پس اين نظريه آقای دوركهيم - كه ضمن اينكه يك نظريه جامعه شناسی است يك نظريه روانشناسی هم میخواهد باشد - غلط است ، انسان دو شخصيت مستقل و جدا از يكديگر ندارد ، يك " من " است در انسان كه همه كارهای متضاد را در آن واحد انجام میدهد . پس اين توجيه كه انسان دو " من " دارد ، يك " من " خودش را فراموش كرده و بعد آنچه را كه از آن " من " صادر میشود به " غير من " و به " جز من " نسبت داده كه آن " جز من " ماوراء الطبيعه است صحيح نيست ، اصلا دو من در كار نيست كه به اين شكل بخواهد در بيايدپاورقی : . 1 فجر / 27 و . 28
ثانيا اگر چنين باشد بايد هميشه مذهبيها در ميان مردمی باشند كه به قول شما بيشتر " از خود بيگانه " باشند ، يعنی هر چه افراد ، روح اجتماعی در آنها بيشتر فراموش شده و بيشتر مرده باشد و هر چه احساس اجتماعی را بيشتر فاقد باشند بايد بيشتر دينی و مذهبی باشند ، در دنيا را میبينيم عنقريب دين میرود ، علم آمد مذهب رفت ، عدالت اجتماعی آمد مذهب رفت ، . . . ، كم كم میبينند همه اين معيارها و مقياسها غلط از آب در آمده ، اينطور كه مذهب نشان میدهد ، خير ، تشريف دارد ، خاطر آقايان جمع باشد از بين رفتنی نيست و وجود دارد . حال آمدهاند چنين توجيهی میكنند كه نه ، مذهب هست ، باقی است و نمیشود مذهب از بين برود [ ولی ريشه الهی ندارد ] . حرف آخرش اين است كه : از آنچه گذشت نتيجه بگيريد كه ايدئولوژی به طور اعم و مذهب به طور اخص از مظاهر اساسی زندگی اجتماعی هستند و كسانی كه تصور میكنند با پيشرفت انسان و دانش او اينها از بين خواهند رفت نه ساختمان اجتماع را درست شناختهاند و نه ماهيت ايدئولوژی و مذهب رايكچنين توجيهی میخواهند بكنند . به اينها بايد گفت كه اگر اين حرف درست باشد ، با پيشرفت جامعه شناسی آقای دوركهيم ، ديگر مذهب بايد از بين برود ، زيرا حرف دوركهيم هم معنايش اين است كه اعتقاد به مذهب به نوعی جهالت بر میگردد ، همانطوری كه حرف فويرباخ هم اينجور بود ، منتها فويرباخ انسان را به صورت فردی میديد ، میگفت انسان بالفطره يك سلسله سرشتهای نيك و يك سلسله سرشتهای پليد دارد ، بعد در جريان اجتماع چون خودش را خيلی گرفتار سرشت پليدی خودش میبيند آن سرشت پاك خودش را از خودش انتزاع و جدا میكند و او را در بيرون خودش فرض و خيال میكند و . . . ( 1 )
پاورقی :
. 1 [ بقيه بيانات استاد متأسفانه روی نوار ضبط نشده است ]
نظر قرآن درباره منشأ دين
چند جلسه بحث شد درباره نظرياتی كه عدهای با حساب جامعهشناسی مذهبی درباره منشأ گرايش انسان به دين و مذهب يا منشأ پيدايش دين و مذهب ابراز داشتهاند . مخصوصا با توجه به تمام گفتههای اين آقايان چند چيز روشن میشود ، يكی اينكه هر كه هر چه گفته است جز يك سلسله فرضيهها چيز ديگری نيست ، يعنی هر يك از اينها از نظر علمی حداكثر ارزش يك فرضيه را دارد نه يك نظريه كه يك فرضيه اثبات شده است . فرق است ميان فرضيه و نظريه . يك وقت انسان درباره چيزی يك فرض میكند يعنی يك احتمال میدهد ، اين احتمال به عنوان يك طرح اولی است برای تحقيق تا بعد ببينيم كه دلائل ، آن را تأييد میكند يا نمیكند . ولی نظريه آن وقتی است كه دلائل هم آن را تأييد كرده است . خود همين كه شما میبينيد اينقدر افراد پاكی هستند اينها را دين اينجور پاك نساخته است ، اينها اول پاك بودهاند بعد آمدهاند به طرف دين . اگر كسی به اين صورت ايراد بگيرد اندكی نزديكتر است به قبول تا به آن صورت كه بگويد افرادی كه پاكی و شرافت و همه [ خوبيهايی ] را كه دارند فراموش میكنند چون آن را از دست میدهند ، شرافتها را به يك امر ديگری به نام " خدا " نسبت میدهند . و لهذا ببينيد نكات و ظرايف قرآن چگونه است ! يك مسألهای مورد سؤال است ، غالبا میگويند چرا قرآن مثلا میگويد : « ذلك الكتاب لا ريب فيه هدی للمتقين » ( و نظير اين در آيات قرآن زياد است ) هدايت است برای متقيان . اينجور سؤال میكنند كه در اينجا فرض بر اين است كه اول ، افراد متقی هستند بعد قرآن متقيها را هدايت میكند ، و حال آنكه قرآن غير متقيها را متقی میكند نه اينكه متقيها را هدايت میكند . يا در سوره مباركه يس میخوانيم : « يس 0 و القرآن الحكيم 0 انك لمن المرسلين 0 علی صراط مستقيم 0 تنزيل العزيز الرحيم 0 لتنذر قوما ما أنذر اباؤهم فهم غافلون . . 0انما تنذر من اتبع الذكر و خشی الرحمن بالغيب »( 1 )
مقصودم آيه اخير است
اين را جواب دادهاند - در تفسير الميزان هم خيال میكنم اين مطلب هست - كه انسانها دارای دو گونه هدايت هستند : هدايت فطری و هدايت به اصطلاح اكتسابی ، و قرآن میخواهد بگويد كه تا كسی چراغ هدايت فطریاش روشن نباشد هدايت اكتسابی برای او فايده ندارد . اين در واقع همان مطلب است كه تا انسان انسانيت فطری خودش را حفظ نكرده باشد [ تعليمات انبياء برای او ] فايده ندارد ، يعنی تعليمات انبياء برای اشخاص مسخ شده و انسانيت را از دست داده ، مفيد نيست ، درست عكس حرف اينها ، و تجربه و واقعيت نيز همين را نشان میدهد . مثلا برداشت من از سوره ماعون اينجور بوده . « ا رايت الذی يكذب بالدين ». ديدی آن كسی را كه دين را دروغ میپندارد ؟ ابتدا به صورت تعجب [ سخن میگويد ] كه انسان ، انسان باشد و دين را دروغ بپندارد ؟ ! و بعد مشخصاتش را ذكر میكند كه اين چون از انسانيت خارج شده دين را تكذيب میكند : « فذلك الذی يدع اليتيم »اين همان كسی است كه يتيم را به شدت از خود میراند ، يعنی اين امر شرط انسانيت است و فطرت انسانيت حكم میكند كه انسان نسبت به يتيم عاطفه داشته باشد . « و لا يحض علی طعام المسكين اين كسی است كه برای اطعام مساكين و تغذيه كردن مردم گرسنه كوششی ندارد، حض و ترغيبی ندارد ، تعاونی ندارد . يعنی اين اول، انسانيتش را از دست داده . آدمی كه انسانيت را از دست بدهد قهرا اسلاميت را هم قبلا از دست داده ، يعنی ديگر يك انسان طبيعی نيست ، يك انسان مسخ شده است
پاورقی : . 1 يس / . 11 1
باز از مطلب دور شديم . خواستم عرض كنم كه میبينيد حرفهای اينها صرفا يك سلسله فرضيههای بدون دليل است بلكه فرضيههايی است كه دليل هميشه بر خلاف اين فرضيههاست . شايد از همه موهومتر همين فرضيه ماركسيستهاست كه دين اختراع طبقه استثمارگر است . اين هم هيچ دليلی ندارد ، واقعيات تاريخ و واقعيات حاضر ، آن را كاملا نفی میكند و دليلها همه در جهت خلاف استحال ما میخواهيم ببينيم كه نظر قرآن درباره مبنا و منشأ دين چيست
يك وقت ما دين را به عنوان آنچه از ناحيه پيغمبران بر مردم عرضه میشود نگاه میكنيم ، اين معلوم است كه منشأش وحی است . ولی آيا همين وحی كه معارفی را به عنوان معارف دين عرضه میدارد و اخلاق و تربيتی را عرضه میدارد و قانون و مقرراتی را عرضه میدارد و در مجموع ، همين وحی كه يك راهی را برای فكر و برای عمل انسان عرضه میدارد ، آيا يك مبنا و ريشهای هم در انسانها دارد ؟ قطع نظر از تعليم خاص قرآن اين يك امری بر خلاف طبيعت دين نيست كه كسی بگويد دين فقط يك چيزی است كه خدا به وسيله وحی بر بشر عرضه داشته است ولی بشر قبل از اين عرضه شدن يك حالت بی تفاوتی راجع به دين و لا دينی داشته است . گفتيم كه در اين صورت مثل بشر میشود مثل يك ديوار ، مثل يك صفحه سفيد و مثل يك كاغذ سفيد نسبت به خطوطی كه روی آن نقش بشود كه اين كاغذ فقط يك حالت قابليت و امكان به معنای يك حالت بی تفاوتی در آن هست . برای اين كاغذ امكان اين هست كه چيزی رويش نوشته بشود يا چيزی رويش نوشته نشود ، يعنی نسبت نوشته شدن و نوشته نشدن با كاغذ علی السويه است ، آنچه كه نوشته میشود آيه قرآن باشد يا ضد قرآن ، برای كاغذ علی السويه است
ممكن است كسی اينجور بگويد كه بشر به حسب سرشت خودش صرفا يك حالت امكان و يك حالت بی تفاوتی نسبت به دين دارد ، فقط خدا پيغمبران را مبعوث فرمود و آنها آمدند دين را كه بشر يك حالت بی تفاوتی نسبت به آن داشت به او تعليم دادند . اگر كسی چنين حرفی بزند نمیتوان گفت منكر اديان شده . اين خودش حرفی است
ولی نظريه ديگر اين است كه نه ، آنچه كه پيغمبران عرضه داشتهاند نه چيزی است كه انسان نسبت به آن يك حالت بی تفاوتی و يك حالت تساوی داشته است بلكه يك چيزی است كه اقتضای آن در سرشت و ذات انسان هست ، يعنی طلب او ، خواست او و جستجوی او در طبيعت و سرشت انسان هست
در اين صورت حالت پيغمبران حالت باغبانی میشود كه گلی يا درختی را پرورش میدهد ، كه در خود اين درخت يا گل يك استعدادی يعنی يك طلبی برای يك شیء خاص هست . اگر هسته زردآلو را در زمين میكارد ، اينجور نيست كه هسته زردآلو بی تفاوت باشد برای خرما شدن يا زردآلو شدن يا آلبالو شدن ، اختيار با باغبان است كه بيايد اين را زردآلو بكند يا خرما و يا آلبالو ! در انسان نيز يك فطرتی - به معنای يك تقاضايی - وجود دارد . بعثت پيغمبران ، پاسخگويی به تقاضايی است كه اين تقاضا در سرشت بشر وجود دارد . در واقع آنچه كه بشر به حسب سرشت خودش در جستجوی آن بوده است و خواهد بود ، پيغمبران آن را بر او عرضه داشتهاند و عرضه میدارند . اين همان معنی فطرت است
حال ببينيم كه در معارف اسلامی تصريحی يا اشارهای به مسأله فطرت هست يا نيست ؟ جای شك نيست كه در اسلام مسأله فطرت شديدا مطرح است ، منتها در تعبير از فطرت ، علما در استنباطشان ممكن است مختلف و متفاوت باشند ، ولی در اصل اينكه چيزی به نام فطرت ، به نام فطرت دين ، فطرت اسلاميت ، فطرت توحيد به نامهای مختلف گفته شده است در سرشت انسان هست ميان علمای اسلامی اعم از شيعه و سنی هيچ اختلافی نيست . حال مقداری از آن را فقط اشاره میكنم
يكی از آنها همان آيه معروف فطرت است كه در سوره مباركه روم است : « فاقم وجهك للدين حنيفا ». چهره خودت را به سوی دين كن به شكل پايدار ، [ دين را ] بپا دارد ، يعنی پايدارش نگهدار ، توجه خودت را به آنسو كن ، حنيفا در حالی كه حنيف هستی ( گفتيم شايد نزديكترين ترجمه به معنای " حنيف " همان " حقگرا " است ) ، در حالی كه حقگرا و حقيقت گرا هستی . « فطره الله التی فطر الناس عليها »بر تو باد اين فطرت الهی - يعنی همين دين كه فطرت الهی است - اين خلقت الهی ( گفتيم فطرت يعنی نوع خاص از خلقت ) ، اين دين ، اين چگونگی خاص در آفرينش انسان كه خدای متعال همه انسانها را بر اين چگونگی آفريده است « لا تبديل لخلق الله » تغيير پذير نيست ، جزء سرشت انسان است ، تا انسان در عالم هست و تا انسان انسان است ، انسانی كه متولد بشود باز با اين سرشت متولد میشود ، يعنی سرشت را نمیشود در انسانها عوض كرد و تغيير داد و تبديل به چيز ديگر كرد . « ذلك الدين القيم »( 1 ) آن است دين راست و فوق العاده راست و مستقيم
اين آيه در كمال صراحت ، دين را " « فطره الله »" برای همه مردم میشناسد . اگر لازم باشد بعد بيشتر بحث میكنيم
همچنين در سوره مباركه يس اينطور میفرمايد : « ا لم اعهد اليكم يا بنیآدم ان لا تعبدوا الشيطان انه لكم عدو مبين 0 و ان اعبدونی هذا صراط مستقيم 0 و لقد اضل منكم جبلا كثيرا ا فلم تكونوا تعقلون »( 2 )
سخن از يك عهد و پيمان است : ای بنی آدم ، ای فرزندان آدم ! ( صحبت يك نفر و دو نفر ، و يك امت و دو امت نيست ) آيا من با شما پيمان نبستم ؟ میگويد من و شما قبلا با يكديگر قرارداد و پيمان بستيم كه شيطان را پرستش نكنيد . اينجا پرستش شيطان ، شيطان پرستی به آن معنا نيست كه برويم در يك محراب ، مجسمه شيطان را بسازيم ، بلكه همان تبعيت از شيطان است . « و ان اعبدونی »ما با همديگر پيمان بستيم كه شيطان را پرستش نكنيد ، من را پرستش كنيد . « هذا صراط مستقيم ». راه راست شما كه شما را به كمال و سعادتتان میرساند اين است
پاورقی : . 1 روم / . 30 . 2 يس / 60 - . 62
آيه ديگر ، آن آيه معروفی است كه به " آيه ذر " معروف شده است : « و اذ اخذ ربك من بنیآدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علی انفسهم ا لست بربكم قالوا بلی شهدنا ان تقولوا يوم القيمه انا كنا عن هذا غافلين او تقولوا انما اشرك اباؤنا من قبل و كنا ذريه من بعدهم ا فتهلكنا بما فعل المبطلون »( 1 )آيه عجيبی است . تفصيل آيه را بگذاريد دو سه قسمت ديگر را بگويم بعد آيه را اندكی مفصلتر تفسير میكنم
آيات ديگری هم در قرآن هست ولی شايد به اين صراحت نباشد ، اگر چه صراحت بعضی از آنها كمتر هم نيست ، مثل آيه : « / فی الله شك فاطر السموات و الارض » ( 2 ) . آيا در خدا شكی هست خدای خالق آسمانها و زمين ؟ يعنی در رابطه انسان و خدا ( 3 ) مطلب به گونهای است كه جای شك و ترديد نيست ، مسأله كأنه استدلالی و نظری نيست كه كسی يك نظريه را انتخاب كند ، ديگری نظريه ديگر را انتخاب كند ، بلكه اگر مسأله به صورت صحيحش طرح شود احدی شك نمیكند ، پس اگر كسی شك میكند مسأله را به صورت صحيح [ طرح نكرده ، ] در غير خدا شك كرده اسمش را گذاشته خدا ، و يا شك ندارد ، عناد و جحود میورزد . اين آيه را هم ما میتوانيم جزو آيات فطرت بدانيم
پاورقی :
. 1 اعراف / 172 و . 173
. 2 ابراهيم / . 10
. 3 چون مسأله ، مسأله خداست ، شك كننده انسان است
آيات ديگری در قرآن است كه به آن صراحت نيست ولی البته بعضی از مفسرين به اين شكل تفسير كردهاند ، مثل آيهای كه میفرمايد : « و لئن سئلتهم من خلق السموات و الارض ليقولن الله » ( 2 ) يعنی اگر از اين مردم ، از اين كافران ، از اين مشركان بپرسيد كه چه كسی آسمان و زمين را آفريده است میگويند " الله "
پاورقی : . 1 احزاب / . 72 . 2 لقمان / . 25
اين آيه را دو جور تفسير میكنند ، بعضی میگويند كه مقصود قرآن اين است كه اينها اعتقادشان به خالقيت الهی كامل است ، يعنی اينها خدا را خالق میدانند و بتها را خالق و شريك در خالقيت خدا نمیدانند ، عيب كارشان اين است كه با اينكه خدا را خالق مطلق میدانند معذلك در عبادت ، غير خالق را شريك خالق قرار میدهند . اگر اينجور باشد اين بيان همان اعتقاد متعارف و معمولی مشركين زمان پيغمبر است . ولی بعضی میگويند قرآن میخواهد بگويد كه اينها الان به حسب اعتقادات سخيف خودشان برای خدا غير خدا را شريك قرار میدهند حتی در خالقيت البته نه اينكه اعتقاد به شريك دارند بلكه اصلا فكری در اين زمينه ندارند ولی اگر شما از آنها بپرسيد كه تو چه كسی را عبادت میكنی ؟ ناچار میگويد خالق . بعد میگوييد خالق كيست ؟ آنگاه فطرتش جواب میدهد : اللهاين آيات را هم گفتهاند ، ولی ما فعلا به اين آياتی كه ذو وجهين است كاری نداريم
سه جمله برايتان نقل میكنم ، يك جمله از حضرت رسول ، يك جمله از نهجالبلاغه و يك جمله از صحيفه سجاديه . البته اينها را برای نمونه ذكر میكنم و الا در باب فطرت ، ما بيش از اينها حديث و روايت داريم
جملهای كه از رسول اكرم رسيده است اين حديث معروف است : ( 1 ) ²كل مولود يولد علی الفطره فابواه يهودانه او ينصرانه او يمجسانه» (2) هر مولودی كه متولد میشود ، بر فطرت الهی ، بر فطرت اسلامی به دنيا میآيد ، پدران و مادران ( 3 ) هستند كه اينها را تغيير میدهند ، اگر يهودی هستند يهوديش میكنند ، نصرانی هستند نصرانيش میكنند ، مجوسی هستند مجوسيش میكنند ، هر كه هر گروهی هست آن گروهیاش میكند
پاورقی :
. 1 اين حديث را بيشتر ، اهل تسنن روايت كردهاند ولی شيعه هم روايت
كرده است ، آنها متعدد روايت كردهاند ، در شيعه من يك جا بيشتر برخورد
نكردم
. 2 صحيح بخاری ، كتاب الجنائز ، ابواب 80 و . 93
. 3 معلوم است كه اينها به عنوان نمونه عوامل خارجی ذكر شدهاند
اين حديث در نقلی كه اهل تسنن كردهاند يك ذيلی هم دارد ، میگويند پيغمبر بعد [ از آنكه اين جمله را فرمود ] يك مثالی ذكر كرد اين مثال هم جالب است فرمود : آيا هيچ تا به حال يك گوسفند را ديدهايد كه از مادر متولد بشود و گوشش بريده باشد ؟ يا گوسفند از مادر با گوش سالم به دنيا میآيد ، بعد انسانها گوش حيوان را میبرند . مثال میزند فطرت اسلاميه را به همان گوش سالم كه مقتضای سرشت و طبيعت انسان است ، و غير اسلام را به گوش بريده كه يك عامل خارجی میآيد چاقويی را بر میدارد و گوش حيوان را میبرد . اين يك حديث
آنكه در نهجالبلاغه ( خطبه اول ) است اين است : بعد از آنكه خلقت عالم و آدم را اشاره میفرمايد ، نوبت مسأله بعث رسل میرسد و میفرمايد : « فبعث فيهم رسله » خدا رسولان خود را در ميان مردم مبعوث فرمود « و واتر اليهم انبياءه » انبيای خودش را يكی بعد از ديگری فرستاد - يعنی به يكی قناعت نكرد ، پشت سر هم فرستاد - كه هر كدام آمدند و تأييد و تأكيد قبلی را كردند ، چرا ؟ « ليستأدوهم ميثاق فطرته و يذكروهم منسی نعمته و يحتجوا عليهم بالتبليغ و يثيروا لهم دفائن العقول »
میفرمايد خدا پيامبران را يكی بعد از ديگری فرستاد ( 1 ) « ليستأدوهم ميثاق فطرته » آمدند از مردم بخواهند وفای به پيمانی را كه در فطرتشان هست ، آمدند به انسان بگويند ای انسان ! تو در آن عمق فطرتت با خدای خودت پيمانی بستهای ، ما آمدهايم وفای به آن پيمان را بخواهيم ، يعنی ابتدا به ساكن نيست ، يك چيزی كه وجود دارد آمدهاند آن را به اصطلاح به فعليت برسانند ، مثل اينكه يك وقت شما میآييد از افرادی برای كاری قول بگيريد ، و يكوقت قولش را قبلا شما يا كس ديگر گرفته است ، شما میآييد و میگوييد آن موضوعی را كه قولش را دادهايد آمدهايم كه عمل بكنيد
اميرالمؤمنين میفرمايد پيغمبران آمدهاند ادای ميثاقی را كه در فطرت هست از مردم بخواهند « و يذكروهم منسی نعمته » نعمتهای خدا را كه مورد غفلت و نسيان بشر است به ياد بشر بياورند يعنی به عنوان مذكر و يادآور آمدهاند ، بشر را توجه بدهند به چيزی كه از او غافل است ، يعنی آمدهاند كه مذكر باشند نه معلم ، البته پيغمبران معلم هم هستند ، میبينيد در قرآن ، پيغمبر هم به عنوان مذكر ياد شده و هم به عنوان معلم ، در آنچه كه مربوط به فطرت مردم است پيغمبر عنوان مذكر ( يادآوری كننده ) دارد
پاورقی : . 1 اينجاست همان دو نظريهای كه گفتيم : آيا پيغمبران آمدند برای اينكه يك چيزی را ابتدا به ساكن به مردم بدهند يا آمدند چيزی را كه پيمانش در سرشت انسانها بود از مردم بخواهند ؟
« و يحتجوا عليهم بالتبليغ » . پيغمبران همچنين آمدهاند كه در حالی كه مذكر مردم هستند و مردم را تبليغ میكنند و رسالت خودشان را به مردم ابلاغ میكنند ، به اين وسيله بر مردم احتجاج كنند ، يعنی بر مردم اتمام حجت كنند ، دليل برای مردم بياورند ، مردم را اقناع كنند و عذر را از مردم قطع كنندتعبير بعدی از همه اينها عميقتر است : « و يثيروا لهم دفائن العقول » . " دفائن " يعنی گنجينهها ، دفينهها ، گنجها . میدانيد در قديم گنج را در زير زمين دفن میكردند ، نه برای اين كه مثلا فاسد نشود ، بلكه برای اينكه كسی از آن اطلاع پيدا نكند . قهرا رويش را خاك میپاشيدند كه كسی نمیفهميد اينجا گنج است ، شخص از روی آن رد میشد و نمیدانست كه زير پای او گنجی وجود دارد . پيغمبران آمدند مردم را آگاه كنند كه در عمق روح شما ، در اعماق عقلهای شما و در اعماق ضمير باطن شما گنجها وجود دارد ، خودتان غافليد ، آمدند روی گنجها را عقب بزنند تا بشر متوجه بشود كه عجب ! اينهمه گنج در ما وجود داشته و ما بی خبر بوديم ؟ ! سالها دل طلب جام جم از ما میكرد آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا میكرد
| بی دلی در همه احوال خدا با او بود |
| او نمیديدش و از دور خدايا میكرد |
ببينيد [ اسلام ] تا كجا برای انسان اصالت قائل شده است كه برای او يك ضمير باطن فطری قائل است : « و يثيروا لهم دفائن العقول » . و فی ك ضمير باطن فطری قائل است : « و يثيروا لهم دفائن العقول » . « و فی² الارض آيات للموقنين و فی انفسكم ا فلا تبصرون »[ و در زمين نشانههايی برای يقين كنندگان است ] و در خود شما ، آيا نمیبينيد ؟ و چرا نمیبينيد ؟ اين هم جمله نهجالبلاغه
جملهای در صحيفه سجاديه است . اين جمله هم اتفاقا در اولين دعای صحيفه سجاديه است كه دعايی است كه با حمد و ثنای الهی شروع میشود و همه آن دعای حمد است . در همان اوايل اين دعا اين چند جمله آمده است : « ابتدع بقدرته الخلق ابتداعا » ابداع كرد با قدرت خود ، خلق و آفرينش را ، ابداع كردنی . گفتيم " ابداع " يعنی خلقتی نه از روی يك مثال و تقليد ، كه عرض كرديم بشر هم در عالم خودش و در حد خودش نوعی آفرينندگی دارد ولی آفرينندگی بشر ، گر چه اسمش را " ابداع " بگذاريم باز از روی يك مثال ( طبيعت و خلقت ) است اما خداوند متعال كه خالق عالم است ، قبل از او چيزی نبوده كه از روی يك نقشه خلق بكند
پاورقی : . 1 فصلت / . 53
« و اخترعهم علی مشيته اختراعا » آنها را بر طبق مشيت خودش اختراع كرد اختراع كردنی . " اختراع " نيز همان معنای " ابداع " را میرساند يعنی [ فقط ] از ناحيه خداوند ، اختراع است ، چنانكه مثلا ضبط صوت را يك كسی ابتدا میگوييم اختراع كرده ، بعد ديگران هر چه میآيند میسازند ديگر عمل اينها اختراع شمرده نمیشود« ثم سلك بهم طريق ارادته و بعثهم فی سبيل محبته » . بعد كه اينها را آفريد ، اينان را راه برد ( 1 ) و به راه انداخت در طريق اراده خودش
پاورقی :
. 1 " سلك " سلوك كردن و راه رفتن است . " سلك " وقتی با " ب
" " باء تعديه ) ذكر میشود يعنی راه بردن
| خبر داری كه سياحان افلاك |
| چرا گردند گرد مركز خاك |
| چه میخواهند از اين منزل بريدن |
| كه میجويند از اين محمل كشيدن |
| در اين محرابگه معبودشان كيست |
| از اين آمد شدن مقصودشان چيست |
| همه هستند سرگردان چو پرگار |
| پديد آرنده خود را طلبكار |
| رهرو منزل عشقيم ز سر حد عدم |
| تا به اقليم وجود اينهمه راه آمدهايم |
| آبرو میرود ای ابر خطا شوی ببار |
| كه به ديوان عمل نامه سياه آمدهايم |
| ناظر روی تو صاحبنظراناند آری |
| سر گيسوی تو در هيچ سری نيست كه نيست |
پاورقی :
. 1 میخواهد بگويد هيچكس نيست - حتی آنكه منكر است - كه نظر او از
پرتو روی تو روشن نباشد ، منتها خودش نمیداند و نمیفهمد
. 2 همان را تأكيد میكند با اين عبارت
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز ورنه در مجلس رندان خبری نيست كه نيست حاجی سبزواری صاحب كتاب منظومه ، حكيم و فيلسوف و عارف و فوق العاده مرد متقی با حالی است و گر چه شهرتش به علمش است ولی مقام عملش از مقام علمش بالاتر است ، شعر هم میگفته ، هم به فارسی و هم به عربی ، البته شاعر درجه اول نيست ولی شعرهای خوب هم زياد دارد . بعضی شعرهايش واقعا عالی است . همين غزل حافظ را او استقبال كرده . يكی دو تا شعر در آن هست كه تقريبا همرديف شعرهای حافظ شده و خيلی هم شهرت پيدا كرده ، میگويد : شورش عشق تو در هيچ سری نيست كه نيست منظر روی تو زيب نظری نيست كه نيست همان حرف حافظ را با اين عبارت میگويد : نيست يك مرغ دلی كش نفكندی به قفس تير بيداد تو تا پر به پری نيست كه نيست نه همين از غم او سينه ما صد چاك است داغ او لاله صفت بر جگری نيست كه نيست شعر خيلی معروفش كه بيت الغزل آن است اين شعر است : موسی ای نيست كه دعوی انا الحق شنود ورنه اين زمزمه اندر شجری نيست كه نيست چشم ما ديده خفاش بود ورنه تو را پرتو حسن به ديوار و دری نيست كه نيست گوش اسرار شنو نيست وگرنه " اسرار " ( 1 ) برش از عالم معنا خبری نيست كه نيست به هر حال اين جمله صحيفه سجاديه هم جمله فوق العاده عجيب و پر مغز و پرمعنايی است . حال اگر ما در جمله " « ابتدع بقدرته الخلق » . . . " ، " خلق " را به معنای مطلق آفرينش بگيريم [ اين جملات ] يك فلسفه عمومی برای كل آفرينش است كه شامل انسان هم هست ، و اگر " خلق " را مخصوص انسانها بدانيم بديهی است كه باز هم شامل انسانها میشود . اينها يك چيزهايی بود كه من به طور نمونه خواستم عرض كنم كه اينها در مدارك اسلامی هست
حال مطلبی را مقدمتا عرض میكنم و بعد به شرح آيات ( آيه فطرت و آيه ذر ) میپردازم
پاورقی :
. 1 " اسرار " تخلص اوست
حديثی است در تفسير صافی از امام عسكری ( ع ) ، حديث بسيار مفصلی است ، گر چه سند آن چندان معتبر نيست ولی مضامين حديث مضامينی است كه شيخ انصاری میگويد از مضامين اين حديث علائم صحت نمودار است ، خيلی جالب هم هست ، در ذيل آيه "« و منهم اميون لا يعلمون الكتاب الا امانی " ( 1 ) است .
پاورقی : . 1 بقره / . 78
قرآن توده بی سواد يهودی را انتقاد میكند ، يعنی علاوه بر انتقاد از احبار و علمايشان ، میفرمايد : « و منهم اميون لا يعلمون الكتاب الا امانی »گروهی از اينها هم يك مردم امی بی سوادی هستند كه از توراتشان جز يك سلسله آرزوها و خيالات خبری ندارند مثل توده مسلمان امروز همينقدر میداند كه يك توراتی هست اما اگر بگوييد محتوای تورات چيست ، هيچ چيز نمیداند ، شايد يك چيزهايی را خيال بكند در تورات است كه در تورات نيست ، و چيزهايی را كه در تورات هست او خبر ندارد كه وجود دارد . اينقدر بی اطلاع است . حديث چنين است : شخصی از امام صادق عليهالسلام سؤال كرد كه توده عوام چه تقصيری دارند ؟ خود قرآن قبول میكند كه اينها مردم جاهل و بی معرفتی بودهاند ، هر چه بر سر اينها آوردند علما آوردند ، پس همه نكوهشها بايد متوجه علما باشد ، مردم عوام كه عذری ندارند ، اينها بايد معذور عندالله باشند ، چرا قرآن از اينها انتقاد میكند ؟ امام آنجا يك بحث مفصلی میفرمايند كه من در يكی از سخنرانيهايی كه در آن انجمن ماهانه دينی در حدود پانزده سال پيش میكرديم ، ( 1 ) قسمتهای زيادی از اين حديث را آوردم . امام در آنجا يك بحث بسيار عالی را طرح میكند ، علما را تقسيم میكند كه چگونه هستند و چگونه نيستند و علمای سوء چنيناند و علمای غير سوء چنين ، علمايی كه بد از كار در میآيند ضررشان بر اسلام از لشكر يزيد بن معاويه بر حسين بن علی ( ع ) بيشتر است و . .
پاورقی :
. 1 [ اين سخنرانی در كتاب ده گفتار تحت عنوان " اصل اجتهاد در اسلام
" درج شده است ]
اينها را ما میگوييم ادراكهای اوليه فطری ، كه اگر هيچ كسی هم به انسان ياد ندهد ، انسان بالفطره اين مقدار را میفهمد
پس فطرت ، يكی به معنای فطرت ادراكی است ، كه به اين معنا " دين فطری است " يا بگوييم " توحيد فطری است " يعنی از نظر ادراكی فطری است . دوم فطرت احساسی است ، يعنی توجه به خدا و حتی توجه به دستورهای دين [ به گونهای است كه ] احساسات انسان ، انسان را به سوی خدا و به سوی دين میكشاند . اين دو مطلب است . يكوقت میگوييم انسان بالفطره خدا را میفهمد ، و يكوقت میگوييم انسان بالفطره به سوی خدا گرايش و كشش دارد و جذب میشود
حال بايد ببينيم كه آنچه كه در قرآن ، نهجالبلاغه ، صحيفه سجاديه و كلمات ائمه اطهار در باب فطری بودن دين به طور كلی يا توحيد آمده است ، آيا مقصود اين است كه دين و توحيد از نظر ادراكی فطری هستند يعنی يك ادراك فطری در انسان هستند ، يا مقصود اين است كه اينها يك گرايش فطری و يك كشش فطری در انسان هستند ؟ يا هر دو است ؟ از جلسه آينده كه ما ان شاءالله درباره آيات بحث میكنيم ، و باز به تفصيل بيشتر قهرا شايد به همين جملهها هم برگرديم ، اين موضوع را بحث میكنيم كه آيا اينكه " دين يا توحيد كه خود اين هم باز قابل بحث است : دين به طور كلی يا خصوص توحيد كه اصل اصول دين است فطری است " يعنی دين يا توحيد يك ادراك فطری در بشر است يا يك احساس و گرايش فطری در بشر است ؟ ( 1 ) .
پاورقی : . 1 [ چنانكه از سياق كلام استاد پيداست ، بحث فطرت خصوصا بحث درباره آيات قرآن همچنان ادامه داشته است ولی ظاهرا اين جلسات در همين
جا به پايان رسيده و ادامه نيافته است ]
