next page

fehrest page

back page

مروری ديگر بر مسأله " عشق "

به طور كلی از مجموع سؤالات معلوم می‏شود كه اين بحث " عشق " كه ما مطرح كرديم خيلی سؤال انگيز بوده و شايد بهتر اين بود كه طرح نمی‏كرديم
نوشته‏اند كه اين كلمه در زبان عربی مسيری كه از كوفه به طرف شام به طرف لشكرگاه معاويه حركت می‏كردند ، رسيدند به همين سرزمين نينوا ( سرزمين كربلا ) ، در آنجا يك مشت از اين‏ خاك را برداشتند و بوييدند و بعد فرمودند : « ايه لك ايتها التربه ، ليحشرن منك اقوام يدخلون الجنه بغير حساب » . يعنی خوشا به تو كه از ميان تو گروهی محشور خواهند شد كه بدون حساب وارد بهشت می‏شوند . بعد فرمود : « مناخ ركاب و مصارع عشاق » ( 2 ) ، كه نسبت به اصحاب امام‏ حسين كلمه " عشاق " تعبير شده . اين روايت در كتب مقاتل از جمله‏ كتاب نفس المهموم مرحوم حاج شيخ عباس قمی هست . پس به اين قرصی كه اصلا در قرآن و روايات اسلامی ، اين كلمه و مشتقات‏ آن به چشم نمی‏خورد ، به اين شدت نيست ، هست ولی كم است

پاورقی : . 1 كافی ، ج / 2 ص . 83 . 2 نفس المهموم ، ص 206 : [ اينجا بار انداز سواران و قتلگاه عاشقان‏ است ]

و ثانيا يك وقت می‏گوييد كه خود اين كلمه به چشم نمی‏خورد ، در اين صورت می‏گوييم لفظ كه نمی‏تواند موضوع بحث باشد ، اگر چيزی مورد اكراه اسلام باشد معنای آن مورد اكراه است نه لفظ آن كه بگوييم‏ اسلام از اين لفظ تنفر دارد . محبت وقتی كه به آن حالت برسد [ " عشق " ناميده می‏شود ، ] به يك حالتی كه زمام فكر و اراده انسان را می‏گيرد ، بر عقل و بر اراده تسلط پيدا می‏كند و لهذا حالتی می‏شود شبه جنون ، يعنی عقل‏ را ديگر در آنجا حكمی نيست :
قياس كردم تدبير عقل در ره عشق
چو شبنمی است كه بر بحر می‏كشد رقمی
در مسأله جنگ عقل و عشق می‏بينيد كه هميشه پيروزی را با عشق دانسته‏اند و محكوميت را با عقل :
نيكخواهانم نصيحت می‏كنند
خشت بر دريا زدن بی حاصل است
شوق را بر صبر قوت غالب است
عقل را با عشق دعوی باطل است
يكچنين حالتی را " عشق " می‏نامند . عيب اساسی اين حالت اين است كه‏ از اختيار انسان خارج است . اين قابل توصيه نيست . برخی امور است كه‏ اگر پيدا بشود ، به شرط اينكه انسان در برخورد با آن به نحو احسن رفتار كند مفيد واقع می‏شود ولی خودش قابل توصيه نيست ، مثل مصيبت . مصيبت‏ برای انسان می‏تواند آثار بسيار مفيدی داشته باشد اما قابل توصيه نيست كه به انسان بگويند تو به‏ دست خودت برای خودت مصيبت به وجود بياور چون مصيبت و بلا يك كوره‏ خيلی خوبی است برای اصلاح انسان . اين مسأله‏ای كه به نام " عشق " ناميده می‏شود نيز چيزی است كه اگر پيش آمد ممكن است يك كسی را خراب‏ كند ، ممكن هم هست يك كسی را آباد كند ، ولی به هر حال يك امر قابل‏ توصيه نيست . اگر هم عرفا آن را توصيه كرده‏اند آنها يك ادعايی دارند ، ادعاشان اين است كه می‏گويند آدم كامل مثل يك آدمی است كه شنا را خوب‏ بلد است كه اگر يك كسی را كه شنا بلد نيست در دريا هم بياندازد ، اگر ديد غرق می‏شود می‏تواند او را بگيرد و بيرون بياورد . آنها معتقدند كه يك‏ آدم كامل اگر بر يك ناقص اشراف داشته باشد ، می‏تواند مراقب و مواظب‏ او باشد و نگذارد هلاك بشود ( 1 ) . مثل آن تمرينی كه بچه‏ها را در استخر می‏دهند . به بچه نمی‏شود توصيه كرد كه به تنهايی برو در استخر ، اما تحت‏ مراقبت يك نفر مربی مانعی ندارد ، او مراقبش است ، اگر ديد دارد غرق‏ می‏شود نجاتش می‏دهد
همچنين اينها معتقدند كه اين يك امری است كه اگر رخ بدهد ، در انسان‏ وحدت و تمركز ايجاد می‏كند ، يعنی او را از هزاران رشته تعلق جدا می‏كند

پاورقی : . 1 حال من به عقيده اينها ، درست يا نادرست ، كاری ندارم

يك عيب اساسی در ما اين است كه در روح ما صدها رشته به صدها شی‏ء وابستگی دارد نه به يك شی‏ء ، به صدها شی‏ء از نظر روح و معنا وابسته‏ هستيم ، مثل يك انسانی يا يك حيوانی كه با رشته‏های مختلف به صد جا بسته باشد ، اگر يكی از آنها بريده شود نود و نه تای ديگر هست ، دو تا بريده شود نود و هشت تای ديگر هست . انسان برای اينكه به خدا از نظر عمل موحد باشد و همه رشته‏ها [ ی متصل به او ] از خدا سرچشمه بگيرد بايد همه اينها را قطع‏ بكند تا بتواند به او وصل بكند و [ مصداق ] " « فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن بالله »" ( 1 ) بشود . اينها معتقد هستند كه همين چيزی كه اسمش‏ " بلا " هست ( عشق " سبب می‏شود كه انسان از همه آن صد شی‏ء می‏برد ، به‏ همان يكی وصل می‏شود و اين حالت تمركز در او پيدا می‏شود . آنگاه مدعی‏ هستند همين قدر كه اين تمركز ولو نسبت به يك مظهر و يك شی‏ء باطل در او پيدا شد بعد امكان اينكه اين تمركز تحت مراقبت يك " كامل " از اينجا برداشته شود و به مركز اصلی خودش گذاشته شود هست . آنچه گفته‏اند روی‏ اين حساب است
سؤال ديگر اين است كه : آيا پرستش را به مفهوم عبوديت به كار می‏بريد ؟ اگر چنين است پس با توضيحی كه در مورد پرستش فرموديد كه مرحله نهايی عشق است ، عبادتی را كه بندگان فقط به قصد انجام وظيفه انجام می‏دهند چه می‏توان ناميد ؟

پاورقی : . 1 بقره / . 256 . 2 بينه / . 5

عبادت حقيقی

اين كه جواب روشنی دارد و آن اين است كه اين ، جزء اصول مسلم معارف‏ اسلامی است كه در عبادت ، اخلاص شرط است : « و ما امروا الا ليعبدوا الله مخلصين له الدين »( 2 ) و يكی از اخلاصها ، بلكه بالاترين اخلاصها اين‏ است كه انسان معبودش هوای نفس خودش نباشد . حال هر جا كه هوای نفس باشد قهرا نوعی شرك در آنجا وجود دارد ، در اين بحثی نيست ، ولی يك وقت هست كه شرك انسان ، به معنای متعارف شرك است ، در واقع توحيد است ، يعنی توحيد در غير خداپرستی است كه اكثر مردم موحدند در خداناپرستی . گفتند مرحوم شيخ جعفر شوشتری ، آن سالهايی كه آن منبرهای معروف را در تهران می‏رفت يك روز رفت بالای منبر و گفت : ايها الناس ! همه‏ پيغمبران آمده‏اند شما را به توحيد دعوت كرده‏اند ، من آمده‏ام شما را به‏ شرك دعوت می‏كنم . خيلی نظرها را به خود جلب كرد كه اين چه می‏گويد ؟ بعد گفت كه همه پيغمبران آمده‏اند گفته‏اند فقط خدا را بپرستيد ، فقط برای خدا كار كنيد ، من می‏گويم يك كمی هم برای خدا كار كنيد ، يعنی همه‏ كارهايتان خالصانه برای غير خدا نباشد
كاری كه خالصانه برای غير خداست يعنی كاری كه آدمی فقط برای دنيا انجام می‏دهد كه هيچ به خدا ارتباط پيدا نمی‏كند ، ولی انسان در برخی از كارها خدا را وسيله قرار می‏دهد برای خواسته‏های نفسانی خودش . اين گونه‏ كارها ولو در آن " خدا " وسيله است و هدف نيست اما باز يك نوع رفتن‏ به در خانه خداست : من می‏دانم خداست كه سررشته كارهای دنيا در درستش‏ است ، خداست كه می‏تواند مشكلات دنيايی مرا حل كند ، اگر به خاطر مشكلات‏ دنيا نبود به طرف خانه خدا نمی‏رفتم ولی حالا می‏روم به در خانه خدا اما برای مشكلات دنيا . شك ندارد كه اين خودش نوعی شرك است ، يعنی پرستشی‏ است كه خدا از هدف بودن خارج ، و وسيله شده است برای خواسته نفسانی
ولی خداوند متعال اين نوع شركها را كه شركهای خفی است به نوعی از انسان می‏پذيرد ، يعنی همان چيزی را كه انسان‏ می‏خواهد به او می‏دهد
در آخرت هم همين طور است . اگر انسان عبادت را انجام بدهد برای‏ خواسته‏های اخروی ، خدای متعال همان خواسته‏های اخروی را به او می‏دهد ، اما اين ، عبادت به معنای واقعی عبادت و پرستش خدا كه خدا پرستش شده باشد نيست ، خدا آنوقت پرستش شده است كه خدا برای خود خدا پرستش شده باشد ، يعنی پرستش حقيقی و اخلاص حقيقی فقط و فقط آن است ، باقی ديگر اينها مراتب و درجاتی از شرك است ولی شركهای خفی است كه اين شركهای خفی ، عقوبت در عالم آخرت ندارد ، اما شك ندارد كه اينها شرك است ، يعنی‏ توحيد يك درجه و يك مرتبه نيست ، حتی حديثی هست - خيلی عجيب است - كه : « ان دبيب الشرك فی القلب اخفی من دبيب النمله السوداء علی الصخره‏ الصماء فی الليله الظلماء » ( 1 ) . ( اين نشان می‏دهد كه توحيد ، عجيب‏ دقيق است ) يعنی پيدايش مخفيانه شرك در قلب انسان آنقدر مخفی می‏ماند از خود انسان كه مانند حركت كردن مورچه سياه است در شب تاريك روی‏ سنگ سياه . مورچه سياه باشد ، شب هم تاريك باشد ، سنگ هم سياه باشد ، آيا چشم او را می‏بيند ؟ بنابراين ما يك عبادت حقيقی داريم و يك‏ عبادتهای مجازی . عبادت حقيقی همان است كه : « ما عبدتك خوفا من نارك‏ و لا طمعا فی جنتك بل وجدتك اهلا للعباده فعبدتك » ( 2 )

پاورقی : . 1 [ در بحار الانوار ، ج 72 ، باب / 98 ص 96 به اين صورت آمده است‏ : ان الشرك اخفی من دبيب النمل فی الليله الظلماء علی المسح الاسود ] . . 2 بحار الانوار ، ج 41 ، باب / 101 ص 14 با اندكی اختلاف

تمثيل سعدی

چه عالی آورده است سعدی اين داستان را ، البته تمثيل و مثل است و مقدمه‏اش منظور نيست . می‏دانيد كه از عشقهای تمثيلی ، عشق سلطان محمود و اياز است . می‏گو يد به سلطان محمود عيب می‏گرفتند كه آخر اين چه حسنی‏ دارد ؟ چه زيبايی‏ای دارد ؟ اين شكل و قيافه ندارد ، چرا اينقدر نسبت به‏ اين عشق و محبت می‏ورزی ؟ او می‏خو است يك وقت عملا به اينها نشان بدهد كه چرا چنين است و به خاطر آنهايی كه شما خيال می‏كنيد نيست ، دليل‏ ديگری دارد ، نه اينكه من عاشق آب و رنگ او هستم ، بنده واقعی و خالص‏ من اوست كه مرا به خاطر خودم دوست می‏دارد . در بوستان است :
يكی خرده بر شاه غزنين گرفت
كه حسنی ندارد اياز ای شگفت
گلی را كه نه رنگ باشد نه بو
دريغ است سودای بلبل بر او
به محمود گفت اين حكايت كسی
بپيچيد ز انديشه بر خود بسی
كه عشق من ای خواجه بر خوی اوست
نه بر قد و بالای دلجوی اوست
شنيدم كه در تنگنايی شتر
بيفتاد و بشكست صندوق در
می‏گويد در يك سفری كه می‏رفت دستور داد عمدا بارها را شل ببندند و به‏ يك دره‏ا ی كه می‏رسند ، آنجا تعمدا صندوق جواهرات را كه معمولا همراه خود دارند از روی شتر بياندازند كه اين صندوق بشكند و در و مرجان و جواهر قيمتی بريزد ته دره
به يغما ملك آستين بر فشاند
وز آنجا به تعجيل مركب براند
گفت هر كه هر چه برداشت مال خودش . اين را گفت و شلاق زد به اسبش و خودش رفت
سواران پی در و مرجان شدند
ز سلطان به يغما پريشان شدند
يكچنين يغمايی را اعلام كردند ، همه ريختند ته دره كه يك گوهر قيمتی به‏ دست آورند
نماند از وشاقان گردن فراز
كسی در قفای ملك جز اياز
يكوقت نگاه كرد پشت سرش ديد فقط يك نفر مانده و او اياز است ، همه‏ رفته‏اند سراغ نعمت
بگفتا كه ای سنبلت پيچ پيچ
ز يغما چه آورده‏ای ؟ گفت هيچ
من اندر قفای تو می‏تاختم
ز خدمت به نعمت نپرداختم
من خدمت را بر نعمت ترجيح دادم . اينجا كه می‏رسد گريزش را می‏زند ( تا اينجا مثل بود ) ، می‏گويد :
خلاف طريقت بود كه اوليا
تمنا كنند از خدا جز خدا
گر از دوست چشمت به احسان اوست
تو در بند خويشی نه در بند دوست
عبادت حقيقی اين است ، نبايد غير آن را به حساب عبادت بگذاريم
اين شركها را خداوند به تفضل خودش از ما پذيرفته است
حال گيرم كه اين لغت ( عشق ) به كار نرفته است ، معنا چطور ؟ اين‏ لغت در مورد خدا هم به كار برده نشده است الا همان جمله « من عشق‏ العباده و احبها » يا كم به كار برده شده است ، ولی اين معنا به كار برده شده است . مگر در دعای كميل نمی‏خوانيم : ²و اجعل قلبی بحبك متيما» . " متيم " همان حالتی را می‏گويند كه ما " عشق " می‏ناميم . در چند تعبير ديگر نيز در دعای كميل نظير اين مطلب هست . سؤال ديگر در همين زمينه است و باز مسأله عشق و هوای نفس و اين جور چيزها . عرض كرديم آنهايی كه اين حرف را زده‏اند اولا مدعی هستند كاری‏ ندارم كه حرفشان درست است يا نادرست كه عشق دو نوع است ، يك نوعش‏ اساسا شهوت است ، آن را " جسمانی " می‏نامند و می‏گويند رهايش كنيد
يك نوع ديگرش هست كه می‏گويند آن شهوت نيست و امر روحی است ، تازه‏ آن هم كه امر روحی است خودش فی حد ذاته يك كمالی برای انسان نيست
می‏گويند وقتی كه انسان اين حالت روحی را پيدا كرد و يك حالت شبه جنون در او پيدا شد خاصيتش اين است كه انسان را از غير آن‏ معشوق از همه چيز می‏برد و جدا می‏كند و انسان تازه آمادگی پيدا می‏كند برای‏ اينكه يكدفعه از خلق يكجا ببرد و در معشوق تمركز پيدا كند
داستان زليخا كه در روايات آمده است همين است . زليخا عاشق يوسف‏ می‏شود . تعبير قرآن به جای " عشق " چنين است : « قد شغفها حبا »( 1 ) كه " « شغفها »" ظاهرا گفته‏اند يعنی اين كه مجامع قلبش را گرفته بود ، اصلا قلبش را مثل مشت در اختيار گرفته بود . اين حالت در اين زن پيدا می‏شود . بعدها اين زن كه قبلا دين شوهرش را داشته است شرك بوده يا چيز ديگر موحد می‏شود و يك موحد خداپرست كامل می‏شود . در قصص و حكايات‏ آمده است كه يوسف آن اواخر می‏رود سراغ زليخا . زليخا ديگر به او اعتنا نمی‏كند . می‏گويد من يوسف‏ام ، من همانی هستم كه تو چنين می‏كردی . هر چه‏ می‏گويد ، زليخا به او اعتنا نمی‏كند . می‏گويد چرا ؟ می‏گويد اكنون من كسی‏ را پيدا كرده‏ام كه ديگر به تو اعتنا ندارم . همان حالت قبلی كه شك‏ ندارد در مرحله خودش چيز بدی بود [ تبديل به اين حالت شده بود ، ] يعنی‏ اگر همان عشق مجازی يوسف ، او را يكدفعه از همه چيز نبريده بود و به‏ يكچنين حالت روحی وارد نكرده بود در مرحله بعد به يك مرحله عشق الهی‏ نمی‏رسيد كه به همان يوسف هم ديگر اعتنا نداشته باشد . اينها يكچنين حرفی‏ می‏زنند

پاورقی : . 1 يوسف / . 30

فطری بودن دين

می‏توان گفت كه جنابعالی خواستيد بفرماييد كه اينها سه بيان مختلف در توجيه و تعبير دين دارند ( 1 ) . ولی می‏شود گفت كه اين سه بيان ، سه‏ بيان مختلف نيست ، همه گوشه‏هايی از يك نظريه و يك فرضيه و يك بيان‏ است
در نظريه‏ای كه ديگران عامل جهل يا عامل ترس را سبب پيدايش دين‏ دانسته‏اند آنها در واقع به عامل اجتماعی توجه نكرده‏اند و توجهشان به عامل‏ فردی بوده و به عبارت ديگر توجيه روانشناسانه كرده‏اند نه توجيه جامعه‏ شناسانه . آنها گفتند انسان - به همان دلايلی كه قبلا گفتيم : يا به علت‏ جهلش و يا به علت ترسش ، به همان علل - گرايش به دين پيدا كرده است . روی حساب اينها می‏تواند در دوره‏ای‏ كه اينها اسم آن را دوره اشتراك اوليه گذاشته‏اند نيز دين وجود داشته‏ باشد ، يعنی در آن دوره‏ای كه به قول اينها مسأله طبقات و مالكيت وجود نداشته باز هم دين می‏تواند وجود داشته باشد ، چون منشأش يك جنبه شخصی و فردی و روانشناسی است

پاورقی : . 1 [ قبل از بيانات استاد ، كنفرانس درباره مقاله سابق الذكر ادامه‏ يافته است ]

ماركسيسم و پيدايش دين

در نظريه ماركسيستها چنين نيست ، الزاما بايد قبول كنيم كه در دوره‏ اشتراك اوليه ، دين حتما وجود نداشته ، دين بعد از مالكيت و بعد از آنكه جامعه به دو گروه استثمارگر و استثمار شده ، غنی و فقير تقسيم شد ، پيدا شده است . اين يك تفاوت . بنابراين دين را طبقه حاكمه وضع‏ كرده‏اند . طبق نظريه اينها ما بايد قبول كنيم كه واضعين اوليه دين ، خودشان جزء طبقه حاكمه بوده‏اند . ولی نظريات گذشته به طبقات كار نداشت‏ ، طبقه حاكم و محكوم نمی‏شناخت و برايش فرق نمی‏كرد . بنابراين اگر تاريخ‏ نشان بدهد كه اينجور نيست ، يعنی اگر تاريخ نشان بدهد كه همه اديان يا اكثر اديان از طبقاتی بروز كرده‏اند كه طبقات حاكمه نبوده‏اند قهرا نظريه‏ اينها رد می‏شود . اينها می‏گويند كه دين را طبقه حاكمه وضع كرده است برای‏ حفظ امتيازات خودش . می‏گويند اين طبقه يك سلسله امتيازات داشته و آن‏ طبقه ديگر يك سلسله محروميتها . اينها برای حفظ اين امتيازات به عاملی‏ معنوی و درونی هم احتياج داشتند و آن عامل درونی قهرا بايد در طبقه محكوم‏ به صورت ايمان و اعتقاد باشد . طبقه حاكم قهرا خودش بی عقيده است چون‏ امامزاده را خودش ساخته ، فقط طبقه محكوم را معتقد می‏كند و بنابراين طبقه محكوم بايد با ايمان و با اعتقاد باشد . آنگاه دين برای طبقه محكوم چگونه است ؟ اولا برای آنها مايه تسلی‏ است . به آنها می‏گويند هر چه در اينجا از دست دادی در دنيای ديگر به‏ دست می‏آوری ، غصه نخور ، همه برای اين كه انقلاب نكن . در اين صورت‏ بايد تمام تعليمات دين در جهت تسليم و تسكين باشد . اگر قضا و قدر است‏ برای اين است كه بگويند آقا فايده ندارد ، مگر با قضا و قدر می‏شود جنگيد ؟ ! اگر برای احساس مغبونيت است ، می‏گويند جبران در عالم آخرت وجود دارد . پس تمام تعليمات اديان در جهت تسليم و تمكين و تسكين است ، و حال آنكه تعليماتی در اديان مثلا در اسلام پيدا می‏شود در جهت خلاف ، يعنی‏ تعليماتی در جهت انقلابی ، نه تنها دين از ميان طبقه حاكمه بروز نكرده‏ است ، بالاتر از آن ، خواه از ميان طبقه حاكمه بروز كرده باشد و خواه از طبقه ديگر ، در جهت منافع طبقه محكوم و دعوت به ثوره و انقلاب است
اين ديگر با اين حرفها جور در نمی‏آيد . به حساب آنها نمی‏تواند تخلف‏ داشته باشد ، بايد در متن اين تعليمات ، چيزی [ بر خلاف منافع طبقه‏ حاكمه نباشد ] . مثلا در همين نظامات اجتماعی كه خودمان در آن هستيم آيا امكان دارد از دستگاههای ارتباط جمعی روزنامه‏ها ، راديو تلويزيون يك‏ وقت مطلبی انسان بشنود در جهت تحريك مردم بر عليه هيئت حاكمه ؟ ، نه‏ ، خود هيئت حاكمه هر چه می‏گويد در جهت توجيه خودش می‏گويد و امكان‏ ندارد در جهت خلافش باشد . پس دين را طبقه حاكمه وضع می‏كند و در تعليماتش بايد مايه‏های نااميد كننده مثل قضا و قدر و مايه‏های تسلی بخش‏ [ مثل ] وعده‏های عالم آخرت وجود داشته باشد ، و قهرا بايد فرض كنيم كه طبقه ديندار ، جاهل هم هست چون اگر جاهل نباشد زير بار اين جور تعليمات نمی‏رود
پس ، از اين جهت ما نمی‏توانيم به آنها ايراد بگيريم كه نظريات‏ مختلف در اين زمينه داده‏اند ، يعنی اين كه می‏گويند دين ساخته طبقه حاكمه‏ است و اين كه می‏گويند از جهل توده استفاده كرده‏اند با همديگر منافات‏ ندارد . آن نظريه اول می‏خواست بگويد كه توده خودش از آن جهت كه جاهل‏ بود دين را برای خود اختراع كرد ، اينها می‏گويند طبقه حاكمه از جهل توده‏ استفاده كرد و دين را اختراع كرد ( 1 )

نقد نظريه ماركسيسم

نقاط ضعف اين نظريه يكی مربوط به تاريخ اديان است ، يعنی تاريخ اديان‏ نشان می‏دهد كه از قديم‏ترين ايامی كه بشر بر روی زمين بوده است ، از همان‏ دوره‏ای كه اينها آن را دوره اشتراك اوليه می‏نامند آثار پرستش وجود دارد ، ماكس مولر حتی معتقد است كه بر خلاف نظريه معروف كه می‏گويند دين ، اول از پرستش طبيعت و اشياء و بت‏پرستی و ارباب انواع شروع شده و بعد رسيده به پرستش خدای واحد ، ديرينه شناسی ثابت كرده و ثابت هم می‏كند كه از قديم‏ترين ايام ، پرستش خدای يگانه وجود داشته است

پاورقی : . 1 يك نظريه كه چنين نظريه‏ای ما نداريم اين است كه ممكن است كسی‏ بگويد طبقه محروم خودش برای تسلی خودش دين را وضع كرد . ماركسيستها عامل تسلی را آورده‏اند ولی می‏گويند طبقه حاكمه برای اينها مايه تسلی وضع‏ كرد

پس طبق اين نظريه ، اولا در دوره اشتراك اوليه امكان ندارد و دين وجود داشته باشد ، [ كه گفتيم اين امر با تاريخ اديان سازگار نيست ، و ] ثانيا در اين دوره‏هايی كه دوره طبقاتی است مثلا در دوره‏ فئوداليسم ما بايد ضرورتا قبول كنيم كه آورنده و پيروان اوليه تمام اديان‏ از طبقه حاكمه بوده‏اند . اين نيز با تاريخ قطعی و مسلم اديان جور در نمی‏آيد ، با همين تاريخ يهود و بنی‏اسرائيل جور در نمی‏آيد ، با تاريخ‏ مسيحيت هم جور در نمی‏آيد . با تاريخ بنی‏اسرائيل از اين جهت جور در نمی‏آيد كه اولا موسی ( ع ) گو اينكه از نظر خونی و نژادی وابسته است به‏ قوم محروم و استثمار شده ، ولی از نظر وضع طبقاتی وابسته است به طبقه‏ استثمارگر ، زيرا به منزله فرزند فرعون است ، در خانه فرعون در ناز و نعمت فراوان بزرگ شده ، يعنی به منزله شاهزاده درجه اول است ، چون‏ آنها بچه نداشته‏اند و او بجای فرزندشان بوده است . موسی در خانه فرعون‏ عليه فرعون و به سود طبقه استثمار شده فرعون قيام می‏كند . اين ديگر به‏ هيچ وجه توجيه ماركسيستی ندارد . اين را ما يا بايد ريشه قومی و نژادی و خونی بدهيم كه به هر حال با ماركسيسم جور در نمی‏آيد ، چون اينها اصلا تاريخ را جدال طبقات می‏دانند نه جدال خونها ، به عبارت ديگر يا بايد اين را تعصب [ نژادی بدانيم كه ] موسی بعد از اينكه بزرگ شد و فهميد كه‏ خونش با خون فرعون دو تاست و آنهايی كه با او هم خون هستند چنين‏اند و چنان ، تعصب خونی ، او را وادار به قيام كرد ، كه به هر حال با ماركسيسم‏ جور در نمی‏آيد ، و يا اگر چنين نگوييم هر چه بخواهيم بگوييم با وضع زندگی‏ فرعون جور در نمی‏آيد
ثانيا موسی در خانه فرعون در واقع به سود بنی اسرائيل قيام می‏كند ، پس‏ گروه استثمار شده هستند كه قيام می‏كنند ، قيام ، قيام فرعونيها نيست ، قيام عليه فرعونيها است يعنی قيام بنی اسرائيل است
پس باز درست صد در صد بر ضد حرفهايی است كه اينها می‏گويند كه دين را طبقه حاكم وضع [ كرده است . مطابق اين نظريه ] بايد بگوييم دين يهود را در دستگاه فرعون وضع كردند برای ايجاد حس تسليم و تمكين در قوم بنی‏ اسرائيل . در صورتی كه دين يهود آمد برای تحريك و تهييج بنی اسرائيل و وادار كردنشان به قيام : « و تلك نعمه تمنها علی ان عبدت بنی‏اسرائيل »( 1 ) ( اعتراض به‏ تعبيد بنی اسرائيل است )
« يا قوم ادخلوا الارض المقدسه التی كتب الله لكم »( 2 )
همه آن تهييج است : نترسيد ، پايداری كنيد ، واصبروا ، توكل بر خدا كنيد ، خداوند چنين و چنان می‏كند
خود اسلام چنين دينی است : « و نريد ان نمن علی الذين استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم‏ الوارثين »( 3 )
« وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فی الارض..
و ليمكنن لهم دينهم الذی ارتضی لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا »(4)
نويد است برای مردم ، مردمی كه ديگران خلافت زمين را گرفته‏اند ، كه‏ خلافت زمين را ما به شما می‏دهيم ، زمين را ارث شما قرار می‏دهيم : . . . « ان الارض لله يورثها من يشاء »( 5 )

پاورقی : . 1 شعراء / . 22 . 2 مائده / . 21 . 3 قصص / . 5 . 4 نور / . 55 . 5 اعراف / . 128

« و لقد كتبنا فی الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادی الصالحون ( 1 )
طه حسين كتاب شيرينی نوشته به نام الوعد الحق كه آقای احمد آرام ترجمه‏ كرده به نام وعده راست . اين كتاب الوعد الحق عنوانش همين آيه است : " « وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فی الارض . . " . بيست نفر از مردمی را كه همه از طبقه برده و مستضعف و محروم و زير دست بوده‏اند و اين وعده قرآن به آنها حيات و جان داد مانند عمار ياسر و ابوذر غفاری و عبدالله بن مسعود انتخاب كرده [ و در اين باره سخن‏ گفته است ] . از كتابهای خيلی خوب و خواندنی است كه برای بچه‏ها و جوانها بايد توصيه كرد . اصلا تاريخ اسلام چنين تاريخی است ، عبدالله بن‏ مسعود می‏آيد با ابوجهل ارباب خودش می‏جنگد ، يعنی ثوره بندگان و بردگان‏ است . اين امر با اين تز اساسا جور در نمی‏آيد . تعليماتی كه می‏گويد : « لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم »، ( 2 ) يا آن آيه‏ای كه‏ می‏فرمايد : « و الشعراء يتبعهم الغاوون الم تر انهم فی كل واد يهيمون و انهم يقولون ما لا يفعلون الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات . . . و انتصروا من بعد ما ظلموا » ( 3 ) ، كه با شعر و هجو و با اين بيانهای‏ تبليغاتی ، در اين موارد اجازه می‏دهد [ مظلوم تظلم نمايد ، ] يا غيبت را تحريم می‏كند الا در اين گونه موارد - يكی و دو تا نيست - ، اين تعليمات‏ با اين منطقها جور در نمی‏آيد ، يعنی اينها يك حرفهای ديكته شده است ، بايد پذيرفت بدون اينكه با هيچ واقعيتی منطبق باشد

پاورقی : . 1 انبياء / . 105 . 2 نساء / . 148 . 3 شعراء / 224 - . 227

آيا دين مولود جهل است ؟

از آن بالاتر منطق كسانی است كه دين را صرفا معلول جهل افراد می‏دانستند و جنبه روانشناسانه به قضيه می‏دادند و نويسنده مقاله هم ايراد گرفت ، گفت اگر اينجور است بايد همين قدر كه مردم عالم شدند دين خود به خود منتفی شود . مقايسه كنيد : هر معتقدی غير دين در گذشته كه مولود جهالت‏ مردم بوده است ، صرف اينكه علم آمده درست همان طور كه با آمدن چراغ ، ظلمت از بين می‏رود خود به خود از بين رفته است . مطابق اين نظريه بايد كاملا به موازات پيشرفت علم ، دين منتفی بشود ، يعنی در ميان طبقات‏ علما نبايد دينداری وجود داشته باشد ، در صورتی كه گويا خود راسل است كه‏ می‏گويد ما می‏بينيم كه در ميان طبقه جاهل ، هم بی دين هست و هم دين‏دار ، ( 1 ) در طبقه علما نيز هم ديندار داريم و هم بی دين ، و بلكه شايد آن‏ عالم‏ترين عالمها در هر زمانی حتی در زمان ما می‏بينيم او خودش دين دارد

پاورقی : . 1 همين جهال و داش مشتی‏های خودمان ، اينهايی كه جز عربده كشيدن چيزی‏ سرشان نمی‏شود ، آيا در ميان اينها ديندار بيشتر است يا بی دين ؟ هم‏ ديندار دارند و هم بی دين

روی منطق اينها اصلا محال است كه اينشتين يك آدم معتقد به دين و مذهب‏ باشد ، يا ماكس پلانك يا ويليام جيمز يا بركسون يا داروين و امثال اينها كه دانشمندان درجه يك به شمار می‏روند . در كتاب داروينيسم ( بهزاد ) می‏نويسد كه عليرغم تكفيرهای شديدی كه كليسا از او كرد تا آخر عمر به خدای‏ يگانه مؤمن و معتقد باقی ماند . همين داروينيزمی كه اينقدر ابزار دست‏ ماركسيستها قرار گرفته . علم داروين [ پايه گذار اين مكتب ] را لامذهب‏ نكرد . در جای ديگر خواندم كه داروين در وقت مردن ، كتاب مقدس را روی‏ سينه‏اش چسبانده بود و رها نمی‏كرد . اين امر با اين منطقها جور در نمی‏آيد
ديگر اينكه به حساب ماركسيستها امتيازات طبقاتی را از بين ببرند دين‏ خود به خود از بين می‏رود ، يعنی احتياج ندارد شما با دين مبارزه كنيد
به منطق آنها جهل را از بين ببريد دين خود به خود از بين می‏رود ، و به‏ منطق اينها امتيازات طبقاتی را از بين ببريد ، جامعه سوسياليستی ايجاد كنيد ، خود به خود ديگر دينی وجود نخواهد داشت . كذبش در خود كشورهای‏ سوسياليست [ آشكار شد ] . خود كشورهای سوسياليست بهترين دليل بر رد اينهاست . اينكه اينها هنوز هم در كشور شوروی تبليغات زياد عليه دين‏ می‏كنند برای چيست ؟ امتيازات طبقاتی ديگر وجود ندارد ، ولی باز هر چند يك بار می‏گويند در جوانان دين رسوخ كرده ، شروع كنيد به مبارزه كردن
در حالی كه علت كه از بين رفت ديگر معلول از بين می‏رود . شما می‏گوييد كه علت پيدايش دين امتيازات طبقاتی بوده ، در اينجا هم كه جامعه‏تان‏ طبقاتی نيست ، پس چرا گرايش به دين پيدا كردند ؟ پس ريشه ديگری بايد داشته باشد . يا در كشورهای ديگر ، مثلا در كشورهای اسلامی ، ما بايد چنين‏ فرض كنيم : همين قدر كه يكی از كشورهای اسلامی سوسياليست شد ديگر درب‏ تمام مسجدها خود به خود بسته می‏شود ، و حال آنكه می‏بينيم كشورهای اسلامی‏ نه خود دغدغه‏ای دارند و نه ما برايشان دغدغه‏ای داريم . كشورها دارند سوسياليست می‏شوند و هيچ اين خطر برايشان وجود ندارد . اگر يك لامذهبی‏هايی در كشورهای سوسياليست وجود دارد در كشورهای طبقاتی بيشتر وجود دارد
الان در كشورهای طبقاتی آيا گروههای حاكمه بيشتر با دين و مذهب مبارزه‏ می‏كنند يا گروههای محكوم ؟ [ بديهی است كه گروههای حاكمه ، و حال آنكه‏ مطابق ماركسيسم مذهب ساخته طبقه حاكمه است ، ] و اينها واقعيات‏ اجتماعی است كه با آن روبرو هستيم . اينها با منطق اين افراد چگونه‏ توجيه می‏شود ؟ چگونه می‏توانند اينها را توجيه كنند ؟ !

سخن ويل دورانت

ويل دورانت با اينكه خودش يك آدم لامذهبی است ، در كتاب درسهای‏ تاريخ تعبيری دارد كه معلوم است از روی ناراحتی و خشم است ، توجيهاتی‏ را كه راجع به پيدايش دين كرده‏اند نقل می‏كند و می‏گويد اينها درست نيست‏ ، و در پايان می‏گويد " دين صد جان دارد ، هر چه آن را بكشی دو مرتبه‏ زنده می‏شود " . و اين يك حقيقتی است . نمی‏خواهد بگويی صد جان دارد ، همين قدر بگو جان دارد خودت را راحت كن ، يعنی فطری است . چرا می‏گويی‏ صد جان دارد ؟ ! فطرت بشر را نمی‏شود كشت . می‏گويد اينهمه در جاهايی با دين و مذهب مبارزه كردند و به حساب خودشان به كلی آن را ريشه كن كردند [ اما دوباره زنده شد ] . هر عادتی ، يك نسل كه با آن مبارزه كردند ديگر در نسل دوم نمی‏تواند وجود داشته باشد . می‏گويد هر چه می‏زنندش دو مرتبه‏ از نو زنده می‏شود
- بايد به او گفت تا جانت در بيايد
واقعا همين طور است : تا جان تو در بيايد . حتی همين نويسنده مقاله هم كه خودش يك آدم ماترياليستی هست ، اينجا خيلی خوب‏ می‏گويد ، همين نظريه طبقاتی را كه ذكر می‏كند ، می‏گويد : " مطابق اين نظريه ، طبقات مولد و پيشرو مانند طبقه كارگر پيوندی با مذهب ندارند ( يعنی بالذات پيوندی ندارند، كاری به آن ندارند ) چون طرز تفكر آنها در نتيجه شرايط زيست آنها مترقی و علمی است ! برعكس طبقات‏ استثمارگر و غير مولد كه برای حفظ منافع خود نياز به مذهب دارند "
حال اين شخص جواب می‏دهد : " اين نظريه نيز چندان با واقعيت وفق نمی‏دهد ( 1 ) و مشاهدات و آمار خلاف آن را ثابت می‏كند . كشاورزان شايد مولدترين طبقه اجتماع باشند و در عين حال مذهبی‏ترين آن . روشنفكران به عكس ، عموما غير مولد ولی كمتر از تمام طبقات با مذهب پيوند دارند . ( پس به مسأله طبقه روشنفكر و غيره‏ مربوط نيست . ) بيكاران كمتر از كارگران شاغل ، به مذهب علاقه نشان‏ می‏دهند . در ميان كارگران كشورهای صنعتی گرايش به مذهب در قرن حاضر بيش از قرن گذشته و در دهه‏های اخير بيش از دهه‏های پيشين است . از همه‏ مهمتر در كشور شوروی و دمكراتهای توده‏ای كه طبق ادعای خودشان در آنها اختلاف طبقاتی از ميان رفته و تمام افراد ، مولد هستند مذهب نه تنها از بين نرفته بلكه نفوذ آن روز افزون است "

پاورقی : . 1 انور خامه‏ای ( نويسنده مقاله ) از سران كمونيستهای ايران بوده و سالها همين حرف را تبليغ می‏كرده است

اينها با چه توجيه می‏شود ؟ اين جز يك تز شكست خورده چيزی نيست ولی از بس اين حرفها را همين جور قالبی تكرار می‏كنند ، عبارتهای خوبی قبلا ساخته و پرداخته‏اند و اين عبارتها را تكرار می‏كنند ، و به عبارت ديگر از بس اين حرفها را با عبارتهای خيلی زيبا تكرار می‏كنند ، كسی روی اينها فكر نمی‏كند كه آيا اين حرفها درست است يا نادرست
نظريه خاص ماكس مولر كه توحيد قبل از شرك وجود داشته ، نظريه‏ای است‏ كه وجود دارد ولی پيرو زياد ندارد ، اغلب نظريه‏شان اين است كه شرك قبل‏ از توحيد وجود داشته . البته با منطق دين و اسلام چنين است كه توحيد قبل‏ از شرك وجود داشته ، يعنی شرك يك توحيد منحرف شده است . نظريه اينها اين است كه شرك قبل از توحيد وجود داشته ، ولی هر جا كه تاريخ نشان‏ می‏دهد كه از بشر نشانه‏ای هست كه مسأله اشتراك اوليه را از روی نشانه‏ها به دست آورده‏اند و به عبارت ديگر هر جا كه از بشر نشانه‏ای پيدا شده ، از پرستش نشانه‏ای هست . من اين را ديگر به عنوان نقل نظريه ديگران‏ نمی‏گويم ، به عنوان نظريه دينی و مذهبی چرا ، ولی به عنوان نظريه ديگران‏ نمی‏گويم كه [ هر جا از بشر نشانه‏ای پيدا شده ] از " توحيد " نشانه‏ای‏ هست . هر جا كه از زندگی بشر - اعم از اشتراكی و غير اشتراكی و اختصاصی‏ - نشانه‏ای هست ، از پرستش هم نشانه‏ای هست . هنوز اثری از زندگی بشر به‏ دست نيامده است كه آثار پرستش در آن وجود نداشته باشد
- برخی گفته‏اند كه در دوران قبل از آتش اثری از پرستش ديده نشده است‏
اين را من به اين خصوصيات نمی‏دانم ، ولی می‏دانم كه اين حرف بر خلاف نظريه عموم است . تازه اين كه شما می‏گوييد ، باز به مسأله‏ اشتراك اوليه بر نمی‏خورد . شما می‏گوييد كه از وقتی آتش [ كشف شد پرستش نيز پديد آمد ] . آنچه كه ما به موجب آن ، نظريه ماركسيستها را رد كرديم اين بود كه طبق اين نظريه ، در دوره اشتراك اوليه ( 1 ) و قبل‏ از دوره كشاورزی كه اينها معتقدند مالكيت از دوره كشاورزی پيدا شد امكان‏ ندارد كه پرستش وجود داشته باشد ، در صورتی كه قبل از آن دوره قطعا به‏ اقرار خود آنها پرستش وجود دارد . حال اين مسأله‏ای كه شما می‏گوييد كه در دوران قبل از آتش اثری از پرستش ديده نشده ضرری به جايی نمی‏زند . به‏ علاوه " ديده نشده " دليل بر عدم نيست

پاورقی : . 1 البته دوره اشتراك اوليه چند دوره بعد است ، بايد گفت " در دوره زندگی دسته جمعی قبيله‏ای " ، همان دوره قبل از دوره كشاورزی ، كه‏ دوره صيد و شكار و غيره است

بررسی و نقد نظريه دوركهيم

نظريه ششمی كه در اين مقاله درباره منشأ پيدايش دين و مذهب بيان شده‏ است تحت عنوان " بازگشت به از خودبيگانگی " مطرح گرديده كه تحت اين‏ عنوان نظريه جامعه‏شناس معروف فرانسوی به نام دوركهيم را ذكر می‏كند
سخنان دوركهيم در زمينه منشأ پيدايش مذهب فعلا جزء مشهورترين سخنان جهان‏ است ، و خيال می‏كنم كه نويسنده اين مقاله يك مقداری نظريات خاص خودش‏ را هم مخلوط كرده است ، يعنی اين كه ما نظريه دوركهيم را نوعی " بازگشت به از خودبيگانگی " بدانيم شايد تعبير مخصوص نويسنده اين مقاله‏ باشد ، يعنی من در جای ديگر اين تعبير را نديده‏ام . تا آنجا كه ما با نظريات دوركهيم سابقه داريم دوركهيم يك فردی است كه اصاله الاجتماعی‏ می‏انديشد ، يعنی برای جامعه اصالت قائل است و برای فرد در واقع اصالتی قائل نيست . به اين معنا كه او معتقد است كه جامعه يك تركيب حقيقی از افراد است نه يك تركيب اعتباری

مركب اعتباری و مركب حقيقی

ما مركبهای اعتباری داريم و مركبهای حقيقی . مركب اعتباری يعنی مجموع‏ اشيائی كه يك نوع همبستگی ميانشان هست بدون آنكه شخصيت خود را از دست‏ داده باشند و شخصيتشان در شخصيت " كل " مستحيل شده باشد . مثلا ما مجموع درختهايی را كه در يك محوطه هست " باغ " می‏ناميم ، يك درخت‏ را " باغ " نمی‏گوييم ، اين مجموع را " باغ " می‏گوييم ، ولی اين‏ مجموعه به نام " باغ " هر جزء آن ، شخصيت مستقلی دارد ، اين درخت‏ شخصيتش مستقل است ، آن درخت هم شخصيتش مستقل است ، اين درخت اگر در اين باغ هم نبود باز همين درخت بود ، اگر تنها خودش هم می‏بود باز خودش‏ همين بود كه هست ، اگر هم [ در اثر بودن در اين باغ ] تغييری در آن باشد خيلی سطحی است و عمقی نيست ، مثلا يك درخت آلبالو در اين باغ شخصيتش‏ در اين مجموع حل نشده و شخصيتش باقی است به طوری كه اگر تمام اين‏ درختها هم نبودند و تنها اين درخت آلبالو بود باز خودش همينجور بود كه‏ اكنون هست ، و همچنين درختان ديگر . اينها را ما می‏گوييم " مركبهای‏ اعتباری "
ولی در مركبهای حقيقی ، اجزاء مركب شخصيتشان در شخصيت " كل " مستحيل می‏شود ، يعنی آن وضع سابق خودشان را ندارند ، ماهيت خودشان را در واقع از دست می‏دهند و ماهيت جديد پيدا می‏كنند كه همان ماهيت كل است ، مثل مركبات شيميايی يا مركبات‏ طبيعی . در طبيعت هر چه مركب داريم از اين قبيل است . مثلا اگر آب را يك جسم مركب می‏دانيم ، آن را مركب از دو عنصر مختلف می‏دانيم كه آن دو عنصر در آن در يك حالت تغيير يافته و تغيير ماهيت داده وجود دارند ، يعنی ديگر اكسيژن به صورت اكسيژن در آب موجود نيست و خاصيت خودش را هم ندارد ، هيدروژن هم به صورت هيدروژن وجود ندارد ، اينها با يكديگر تركيب شده‏اند ، در ماهيت شی‏ء سوم مستحيل شده‏اند و واقعا يك ماهيت‏ جديد به وجود آمده است كه ماهيت آب باشد . بله آب را می‏شود بار ديگر تجزيه كرد و به همان عناصر اولی‏اش برگرداند ولی اكنون اينطور نيست ، و همچنين ساير مركبات طبيعی

تركيب جامعه انسانی چه نوع تركيبی است ؟

حال اين بحث در مورد جامعه انسانی هست كه آيا جامعه انسانی يك مركب‏ حقيقی است يا يك مركب اعتباری ؟ شك ندارد كه اگر ملاك ، بدنها و جسمهای افراد جامعه باشد جامعه يك مركب اعتباری است ، با درختهای يك‏ باغ فرقی نمی‏كند ، اين فرد با همه خصلتهای به اصطلاح بيولوژيكی خودش كه‏ از مادر متولد شده است اكنون وجود دارد ، آن فرد ديگر هم همين طور ، و همين طور افراد ديگر . يك آدمی كه از مادر متولد می‏شود اگر بروند او را در غاری هم بزرگ كنند باز از نظر زيست شناسی همان طور رشد می‏كند كه در جامعه رشد می‏كند ، نمی‏گويم هيچ فرق ندارد ولی فرق ماهيتی ندارد ، يعنی‏ اينطور نيست كه بدن او تبديل به بدن ديگر بشود . ولی انسان بر خلاف حيوان [ يك جنبه روحی دارد ] . حيوان شخصيتش به همان بدنش‏ است و شخصيت روانيش هم تقريبا مانند شخصيت بدنيش می‏باشد ، يعنی كمتر ، از افراد ديگر تأثير می‏پذيرد . از نظر روانی هم يك حيوان با غرائزی كه‏ در او آفريده می‏شود در جمع حيوانها باشد يا نباشد خيلی متفاوت نيست
ولی انسان يك جنبه فرهنگی دارد يا به زبان خودمان يك جنبه روحی دارد ، يك جنبه‏ای دارد كه به شخصيت او مربوط است نه به شخص او . اين چطور ؟ فلاسفه پيشين هم قبول داشته‏اند ك ه بر خلاف حيوانات كه با غرائز مجهز و آماده شده به دنيا می‏آيند راجع به فطرت هم كه بحث می‏كرديم گفتيم انسان‏ با خصلتهای بالقوه به دنيا می‏آيد . به قول كسانی كه به فطرتی قائل نيستند روح انسان در زمان تولد يك صفحه بی نقش است كه چيزی در آن نيست ، هر چه بنويسند همان است ، بر خلاف حيوان كه در ابتدای تولد يك صفحه تمام‏ شده و نقاشی شده است . تازه قائل به فطرت كه بشويم معنايش اين است كه‏ استعدادهای يك سلسله امور بالقوه در انسان موجود است آنچنانكه در بذر استعداد فلان ميوه يا درخت موجود است . به قول كسانی كه منكر فطرت‏ هستند انسان در ابتدای تولد حكم تخته سياه را دارد ، يعنی يك صفحه خالی‏ است ، هر چه روی آن بنويسيد همان را نوشته‏ايد ، برای آن فرق نمی‏كند كه‏ آيه قرآن بنويسيد يا مثلا فحش بنويسيد ، و به قول كسانی كه قائل به‏ فطرت‏اند انسان حكم يك بذر را دارد ، اكنون كه بذر است بالفعل درخت‏ نيست ، برگ نيست ، شاخه نيست ، ميوه نيست اما استعداد اين شدن در ذاتش هست ، اگر او را بسوزانيم و خاكستر كنيم استعدادش را به فعليت‏ نرسانده‏ايم
پس اين مقدار هست كه انسان به هر حال يك موجود بالقوه است ، جامعه است كه به او فعليت می‏بخشد ، يعنی جامعه است كه به انسان‏ شخصيت روحی می‏دهد ، انسان زبانش را از جامعه می‏گيرد . آداب و رسومش و افكار و عقايدش را از جامعه می‏گيرد ، جامعه است كه ظرفيت روحی او را پر می‏كند و برايش شخصيت می‏سازد ، او هم به نوبه خود در ديگران اثر می‏بخشد ، او صرفا يك موجود منفعل نيست ، يك موجود منفعل و فعال است ، يعنی از يك طرف می‏گيرد ، از طرف ديگر پس می‏دهد ، نسبت به يك فرد متعلم است ، نسبت به فرد ديگر معلم ، و حتی نسبت به همان معلم خودش ، هم معلم است و هم متعلم ، اين از فكر خودش ، از خصلتهای روحی خودش و از آنچه آموخته يا ابتكار كرده است به آن می‏آموزد و آن به اين می‏آموزد ، يعنی روی همديگر تأثير می‏كنند . افراد جامعه از نظر روانی و روحی و فرهنگی حكم عناصر تشكيل دهنده آب را دارند يعنی در يكديگر اثر می‏كنند ، همين طور كه اكسيژن و هيدروژن وقتی كه با يكديگر جمع شدند ميل تركيبی‏ دارند ، روی يكديگر اثر می‏گذارند و بعد از يك سلسله فعل و انفعالها يك‏ ماهيت جديد به وجود می‏آيد ، افراد انسان هم روی يكديگر تأثير فرهنگی‏ می‏گذارند و از مجموع افراد اجتماع كه روی يكديگر اثر می‏گذارند ، يك‏ مركب حقيقی به وجود می‏آيد به نام " قوم " يا " ملت "
پس انسانها از نظر فرهنگی دارای دو " خود " هستند : خود فردی و خود اجتماعی ، چنانكه در آب نيز اكسيژن و هيدروژن در يك حد خاصی از همديگر متمايز هستند ولی در يك حد ديگر و در يك سطح ديگر هر دو آبند و در آب‏ بودن وحدت پيدا كرده‏اند و اگر اينها من خود را احساس می‏كردند دو " من‏ " در خود احساس می‏كردند ، اكسيژن يك " من " احساس می‏كرد كه من‏ اكسيژنم ، يك " من " ديگر احساس می‏كرد كه من آبم ، هيدروژن هم يك " من " احساس می‏كرد كه‏ من هيدروژنم ، يك " من " ديگر احساس می‏كرد كه من آبم ، و " من آبم‏ " همان " من " مشترك اكسيژن و هيدروژن است
بنابراين در هر فردی واقعا دو " من " وجود دارد : يك " من " من‏ فردی و " من " ديگر من اجتماعی
next page

fehrest page

back page