next page

fehrest page

back page

" عشق " از نظر عرفا

غرضم اين جهت است كه عرفا مدعی هستند كه همه عشقها حقيقی است :
عشق حقيقی است مجازی مگير
اين دم شير است به بازی مگير
اينها فلاسفه را كه عشق را دو نوع می‏دانند رد می‏كنند ، مدعی هستند كه در معشوقهای مجازی هم ، عاشق در عين حال كه خودش نمی‏داند ، معشوق را به‏ اعتبار اين كه پرتوی از او هست دوست دارد . به عقيده آنها اصلا محال‏ است كه انسان غير خدا را دوست داشته باشد . محی الدين می‏گويد : ما احب‏ احد غير خالقه ( به خاطر همين حرفهاست كه عده‏ای از فقها به او حمله‏ كرده‏اند ) . می‏گويد : احدی تا كنون غير از خالق خودش را دوست نداشته‏ لكن احتجب عنه تعالی تحت زينب و سعاد و هند و . . ( 1 ) . او در زير نامهای معشوقهای مجازی پنهان است ، معشوق حقيقی خود اوست . در اين‏ زمينه ، مولوی شعرهايی دارد ، می‏گويد :
جرعه‏ای بر ريختی زان خفيه جام
بر زمين خاك من كأس الكرام
در مقام تمثيل ذكر می‏كند . می‏خواهد بگويد كه جرعه‏ای از عشق الهی بر روی‏ خاك ريخته ، و اگر انسان ، موجود خاكی را دوست می‏دارد به اعتبار آن‏ جرعه‏ای است كه روی خاك ريخته شده است

پاورقی : . 1 شرح سيد عليخان بر صحيفه سجاديه

گشت بر زلف و رخ از جرعه نشان خاك را ( 1 ) شاهان ( 2 ) همی ليسند از آن اين عارف می‏گويد اگر همه ، خاك را آنچنان در آغوش می‏گيرند و می‏ليسند به اعتبار اين است كه از آن جرعه چيزی در آن هست . بعد می‏گويد :
جرعه خاك آميز چون مجنون كند
مر شما را صاف او تا چون كند
می‏گويد اين معشوق مجازی به اعتبار اينكه يك ذره از آن جرعه در آن‏ ريخته شده ، شما را اينجور كرده ، اين اگر صاف بشود - يعنی اگر به خود آن حقيقت برسی - ديگر چه خواهی شد ؟ ! بنابراين منافاتی نيست كه به ظاهر يعنی در خيال خود انسان معشوق ، يك‏ انسان باشد ، ولی در حقيقت ، معشوق حقيقی ، آن انسان نباشد بلكه آن‏ ظاهری باشد كه در اين مظهر به شكلی خودش را ظاهر كرده است

آيا ارزشهای انسانی متغير است ؟

سؤال سوم كه شايد لازم باشد بيشتر درباره آن بحث كنيم اين است : يك ماركسيست در توجيه عدم تناقض ميان دفاع از ارزشهای انسانی و ماديت ( راجع به آنچه كه قبلا بحث كرديم كه ميان فلسفه مادی و قول به‏ ارزشهای انسانی يك نوع تناقض هست ) می‏تواند بگويد كه ما انسان را يك‏ موجود ثابت نمی‏دانيم ( و قهرا ارزشهای انسانی هم ثابت نيست ) و به تبع نظام اجتماعی ، او را متكامل می‏دانيم . از اين رو انسان در هر دوره ، ارزشهای اخلاقی مختص به‏ آن دوره را دارد كه می‏توان به آن متكی بود . اخلاق فئودالی با اخلاق‏ كمونيستی فرق می‏كند اما طبقه پرولتاريا در يك مرحله مشخص تاريخی‏ می‏تواند از يك مجموعه ارزشهای اخلاقی كمونيستی دم بزند . پس تناقضی وجود ندارد و قبول ارزشهای اخلاقی متحول ، قبول فطريات و غير ماده را ضروری‏ نمی‏كند

پاورقی : . 1 می‏خواهد بگويد " اين انسان كه اين بدنش يك خاك بيشتر نيست "
. 2 مقصودش از شاهان " فی حد اعلی " و آنهايی است كه نازشان بيشتر می‏چربد

سؤال و بحث خوبی است كه بايد دنبالش را بگيريم . سخن اول اين است‏ كه انسان يك موجود متحول است ، پس ارزشهای انسانی هم يك سلسله‏ ارزشهای متحول است ، و به عبارت ديگر چون انسان ثابت نيست پس ارزشها هم قهرا ثابت نيست . اين يك مطلب
مطلب ديگر اين است كه حال كه [ انسان و ارزشهای انسانی ] ثابت نيست‏ و متغير است ، متكامل هم هست ، و بعد بگوييم ملاك تكامل چيست ؟ در اين‏ باره جداگانه بايد بحث كنيم . بعد می‏گويند : از اين رو انسان در هر دوره ، ارزشهای اخلاقی مختص به آن دوره را دارد كه می‏توان به آن متكی بود . اخلاق فئودالی با اخلاق كمونيستی فرق می‏كند .

در اينجا روی دو جهت تكيه شده است و يك مقدار هم شايد خلط مبحث شده‏ باشد . يك مسأله اينكه ارزشهای انسانی ثابت نيست و متغير است . اين‏ همان مسأله نسبيت اخلاق است ، يعنی در ميان ارزشهای انسانی ، آن قسمت‏ كه مربوط به اخلاق است ، متغير است ، مسأله متغير بودن و نسبی بودن اخلاق . آيا خود اين‏ مطلب حرف درستی است ؟ يعنی واقعا ارزشهای انسانی و از جمله ارزشهای‏ اخلاقی متغير است ؟ همين چندتايی كه ما نام برديم آيا اينها واقعا متغير و متحول است ؟ مثلا گفتيم حقيقت جويی خودش برای انسان يك ارزش است
آيا اين يك ارزش متغير است ؟ يعنی در دوره‏های مثلا اشتراك اوليه ، كشاورزی ، بردگی ، فئودالی ، سرمايه‏داری و كمونيستی ، اين ارزش برای‏ انسان تغيير كرده است ؟ يا اين به صورت يك ارزش ثابت برای انسان‏ هست ؟ ثانيا اگر ارزشها متغير باشد معنايش اين است كه هر ارزشی در زمان‏ خودش درست است و در زمان ديگر محكوم است . مثلا اخلاق فئودالی را در نظر می‏گيريم . آيا ما می‏توانيم اين اخلاق را كه " اخلاق فئودالی " می‏ناميم به دليل اينكه وابسته به دوره فئوداليسم بوده امضاء و تصحيح كنيم‏ ؟ يعنی ما بايد ببينيم در آن دوره ، آنها چه چيز را اخلاق می‏دانستند [ همان را تأييد كنيم ] ولو آنكه اخلاق دانستنشان مثلا به اين بوده است كه‏ اگر چه افسانه است ضحاك بيايد روزی يك جوان را بكشد برای اينكه مارهای‏ روی دوش خود را با مغز آنها تغذيه كند . يا اينكه نه ، يك سلسله اصول‏ ثابت در كار است . كار فرعون در زمان خودش هم محكوم است . نه اينكه‏ كار فرعون چون تعلق به زمان فرعون دارد در زمان خودش درست است ، ما در زمان ديگری هستيم و نبايد ارزشهای زمان خودمان را به زمان فرعون و موسی ( ع ) تحميل كنيم ، فرعون به زمان ديگری تعلق داشته است و آنچه كه در آن‏ زمان ، آنها آن را اخلاق می‏دانستند اخلاق درستی است . آيا ما می‏توانيم‏ چنين حرفی بزنيم ؟ ! ثالثا در اين بيان روی اخلاق طبقاتی تكيه شده است
قاعدتا هم همينجور بايد باشد ، يعنی ماركسيسم نمی‏تواند به اخلاق انسانی‏ يعنی اخلاقی كه برای كل انسانها اخلاق است قائل باشد . مطابق اين بيان مثلا در زمان ما كه نمونه‏ای از همه اين نظامها هست ، نمونه فئوداليسم ، نمونه‏ كاپيتاليسم و نمونه كمونيسم هست ، بايد بگوييم كه واقعا اخلاق برای‏ كمونيست يك چيز است ( اخلاق كمونيستی ) و برای كاپيتاليست چيز ديگر
حرف يك كاپيتاليست به يك كمونيست و بالعكس بايد اين باشد كه تو نمی‏توانی اخلاق خودت را به من تحميل كنی زيرا تو در شرايط من نيستی و من‏ در شرايط تو نيستم . اگر من در شرايط تو می‏بودم اخلاق تو را می‏پذيرفتم ، و اگر تو در شرايط من می‏بودی اخلاق من را می‏پذيرفتی ، پس نه من می‏توانم به‏ تو حرفی بزنم و نه تو می‏توانی . نه يك كمونيست می‏تواند يك كاپيتاليست‏ را از نظر اخلاقی محكوم كند و نه يك كاپيتاليست می‏تواند يك كمونيست را از نظر اخلاقی محكوم كند ، زيرا يك اخلاق مشترك انسانی و فطری كه يك‏ كمونيست بتواند يك كاپيتاليست را تقبيح كند و بالعكس ، وجود ندارد و يك امر مشترك در كار نيست ، و هر يك می‏تواند در پاسخ به ديگری بگويد اخلاق من متعلق به خود من است و اخلاق تو متعلق به تو ، تو نمی‏توانی اخلاق‏ من را داشته باشی و من نمی‏توانم اخلاق تو را داشته باشم
بنابراين ، اخلاق نه تنها وابسته به زمانها می‏شود ، وابسته به خصوصيات‏ طبقاتی هم می‏شود . مثلا در اينهمه از نقاط دنيا كه اكنون نظام فئوداليسم‏ حكومت می‏كند اخلاق صحيح آنها همان اخلاق فئوداليته است
حرف ما اين است كه انسان از آن جهت كه انسان است يك سلسله اخلاقيات دارد كه اين اخلاقيات بر دوره بدويت انسان آن گونه‏ صادق است كه بر اين دوره تمدن صنعتی او

سخن دكتر هشترودی و نقد آن

اتفاقا مطلبی را كه دو سه شب پيش در روزنامه خواندم ، خيلی جالب بود و قصد داشتم كه آن را يك وقتی برايتان بخوانم . امروز هم كه بحث ما همين جور به اين امور گذشت ، اكنون برايتان می‏خوانم . در روزنامه كيهان‏ هشتم تير ماه ( 1 ) مصاحبه‏ای شده بود با آقای پروفسور هشترودی تحت عنوان‏ " گفتگوی خبرنگار ما با آقای هشترودی " و با تيتر " انسان زمينی به‏ صورت موجودی كيهانی در می‏آيد " . او گاهی حرفهای عجيب و غريبی می‏زند
يك سلسله حرفها در اين زمينه‏ها دارد كه هميشه آنها را تكرار می‏كند كه‏ اهرام مصر را انسانهای روی زمين نساخته‏اند بلكه انسانهای ديگری از كراتی‏ كه در تمدن پيشرفته‏تر بودند آمدند و ساختند و امكان ندارد اين را انسان‏ آن روز ساخته باشد و از اين حرفها ، و اخيرا برای خودش يك " فلسفه‏ اخلاق " ساخته ، يعنی او هم يك نوع امانيزم به اصطلاح از خودش اختراع‏ كرده است . در آن مصاحبه ، آقای هشترودی مقدمه‏ای ذكر كرده و در آن ، علم‏ و تمدن امروز را محكوم كرده است . می‏گويد علم و تمدن چون نتيجه‏اش فعلا به ضرر بشر است اكنون محكوم است . قسمتهايی از عبارتهای او را برايتان‏ می‏خوانم ، می‏گويد : هيچ حكمی مطلق نيست . همه احكام ، نسبی است . شايد به شما گفته باشند كه احكام رياضی مطلق است . احكام رياضی هم مطلق نيست‏

پاورقی : . 1 [ سال 56 ]

خبرنگار كيهان می‏گويد : پروفسور هشترودی رياضی دان پير ايران با اين منطق كه هيچ حكمی مطلق‏ نيست به جنگ نامهربانيها می‏رود و مردم را از تيره‏ها و ملتهای گوناگون‏ به زير پرچم مهرورزيها می‏خواند و اينكه همه مردم همديگر را برادر و خواهر بدانند
اينجا من نوشته‏ام : اين كه می‏گويد هيچ حكمی مطلق نيست ، خود همين حكم‏ كه " هيچ حكمی مطلق نيست " حكمی است مطلق يا غير مطلق ؟ يك وقت ما می‏گوييم هيچ حكمی مطلق نيست مگر اين حكم كه هيچ حكمی مطلق نيست ، اين‏ ديگر مطلق است . در اين صورت ، استثنا چرا ؟ اگر بناست هيچ حكمی مطلق‏ نباشد ديگر دليل ندارد كه اين يكی استثنا بشود . منطقيين می‏گويند بعضی از قضايا هست كه محال است اين قضايا به نحو عموم صادق باشد ، حتما استثنا می‏خورد ، مثل اينكه كسی بگويد : " همه گفته‏های من دروغ است " . اين‏ نمی‏تواند راست باشد به طوری كه همه مصداقهايش راست باشد ، چون اگر همه‏ گفته‏های من دروغ باشد ، از جمله همين گفته من هم بايد دروغ باشد . اگر اين گفته من دروغ باشد پس بايد همه گفته‏های من دروغ نباشد و الا نمی‏شود اين دروغ باشد
حال ، از جمله حرفهايی كه نمی‏تواند صادق باشد اين است كه " هيچ حكمی‏ مطلق نيست " ، اين اگر بخواهد صادق باشد شامل خودش هم می‏شود . اگر شامل خودش بشود پس خود اين هم مطلق نيست . وقتی خود اين مطلق نباشد پس ما احكام مطلقی داريم ، و به عبارت‏ ديگر چون اين مطلق نيست پس بايد يك سلسله احكام مطلق داشته باشيم
اين يكی
ديگر اينكه می‏گويد " مردم را به مهرورزی می‏خواند و اينكه همه مردم‏ همديگر را برادر و خواهر بدانند " . از اين آقا بايد پرسيد اين‏ دستورالعمل اخلاقی كه " همه مردم بايد يكديگر را برادر و خواهر يكديگر بدانند " حكم مطلق است يا حكم نسبی ؟ تعلق به زمان خاص دارد يا در همه‏ زمانها [ صادق است ؟ ] آيا اين دستورالعمل برای همه زمانها از گذشته و آينده و حاضر خوب بوده است يا فقط برای زمان حاضر است ؟ همچنين آيا در همه مكانها و در همه شرايط برای همه مردم صادق است يا برای بعضی از مردم‏ ؟ بعد خبرنگار می‏گويد : استاد دانشگاه تهران كه از پيشرفت تكنيك و دانش و از استخدامشان در خدمت ظلم و آدم كشی سخت رنج می‏برد می‏گويد : " احكام لا يتغير قرون وسطايی در قرن ما در هم شكسته و اعتبار خود را نه تنها از دست داده بلكه احكام جديدی جای آنها را گرفته كه به هيچ وجه‏ مطلق نيست . حكمت عاليه سقراط و اخلاق متعالی كانت با آنهمه طنطنه و دبدبه به عنوان ريا و دروغ و حس اثبات نفس و خود دوستی و حب ذات‏ تعبير شده است . اينشتين اعتبار علمی مطلق بودن زمان و مكان را درهم‏ ريخت . از سوی ديگر با نظريه جنسی فرويد اعتبار مبانی اخلاقی كه به صورت‏ موهبت مطلق الهی تلقی می‏شد از دست رفت . اكنون كه كليه احكام ، نسبی‏ است نبايد به خاطر اينكه فلانی حكم مورد قبول مرا نمی‏پذيرد برادركشی راه‏ بياندازيم
حكمی كه ما قبول می‏كنيم برای ما مطلق است ولی اين حكم ممكن است برای‏ ديگری مطلق نباشد . وقتی احكام رياضی مطلق نيست و همه چيز نسبی است‏ عده‏ای چگونه می‏توانند با حكم مطلق ، برادر كشی و خواهر كشی كنند و از تكنيك در اين راه استفاده كنند "
می‏گويد اصلا اين جنگها از بقايای احكام مطلق قرون وسطاست ، يعنی در قرون وسطی مردم احكام خودشان را [ مطلق می‏دانستند ] . مقصودش اين است‏ كه مثلا پيروان فلان دين ، خودشان را حق می‏دانستند حق مطلق ، و مخالفين را باطل می‏دانستند باطل مطلق . آنها هم در مقابل ، همين طور بودند و اين امر منجر به آدم كشی می‏شد . ما بايد همين قدر بفهميم كه هيچ چيز مطلق نيست
اگر من می‏گويم حرف من حق است ، اگر حق هم باشد به طور مطلق حق نيست ، او را هم اگر می‏گوييم باطل ، اگر باطل هم باشد به طور مطلق باطل نيست
من حق نسبی هستم و باطل نسبی ، او هم حق نسبی است و باطل نسبی . پس‏ بياييم با همديگر برادر باشيم . اين اساس حرفش است
بعد احكام اخلاقی را با مسائل رياضی و غيره مخلوط می‏كند ، می‏گويد همه آن‏ اخلاق سقراط ، تازه امروز می‏گويند در واقع نوعی خود دوستی ، دروغ و رياست‏
به اين آقا بايد گفت : شما الان با اين بيان خودت ريا را محكوم كردی ، دروغ را محكوم كردی ، اثبات نفس و خود دوستی و حب ذات را هم محكوم‏ كردی . البته اين حرف ، حرف بی اساسی است كه حكمت سقراط باطنش‏ اينهاست ، يعنی گفته‏اند كه اين نوعی خود دوستی است كه به صورت اخلاق‏ جلوه كرده . بسيار خوب ، ما قبول كرديم كه حكمت سقراط نوعی خود دوستی ، خودپرستی ، حس اثبات‏ نفس ، تظاهر ، ريا و غيره است به نام " اخلاق " و اخلاق سقراط را محكوم‏ می‏كنيم ، ولی در نتيجه قبول كرديم كه اينها را به طور مطلق نفی كرديم و به طور مطلق ، ضد اخلاق دانستيم . آيا ريا يك ضد اخلاق است به طور مطلق‏ يا به طور نسبی ؟ دروغ ضد اخلاق است به طور مطلق يا به طور نسبی ؟ خود دوستی و خودپرستی ضد اخلاق است به طور مطلق يا به طور نسبی ؟ اگر اينها به طور نسبی ضد اخلاق‏اند پس اخلاق سقراط نيز حق نسبی است و نفی نشده
شما می‏خواهيد بگوييد حكمت سقراط به كلی منسوخ است به دليل اينكه باطنش‏ اينهاست ، پس شما [ ضد اخلاق بودن ] اينها را به طور مطلق در اينجا پذيرفته‏ايد
انسان نمی‏تواند قائل به اخلاق باشد و در عين حال اخلاق را متغير و نسبی‏ بداند ( حرف ما اين است ، باز هم درباره‏اش بحث خواهيم كرد ) ، يعنی‏ اخلاق لا اقل از نظر اصول مساوی است [ با ثبات و اطلاق ] . ما يك اصول‏ اخلاقی داريم و يك فروع اخلاقی . فروع اخلاقی غير از اصول اخلاقی است
اصول اخلاقی يا اخلاق است و ثابت و مطلق ، [ و يا اخلاق نيست ، ] و اگر ما ثبات و اطلاق را از اخلاق بگيريم اخلاق ديگر از جنبه اخلاقی بودن خارج‏ می‏شود ، بله به شكل يك سلسله آداب يك سلسله قواعد قراردادی مثل آيين‏ نامه‏ها در می‏آيد ، نه آن امر مقدس و نه آن امری كه واقعا فضيلت و خير است . . ( 1 )

پاورقی : . 1 [ بقيه بيانات استاد متأسفانه روی نوار ضبط نشده است ]

تكامل اصالتهای انسانی

. . . [ از نظر منكران اصالتهای انسانی ] اين حرفهايی كه ما به نام‏ اصالتهای انسانی ، شرافتهای انسانی ، كرامتهای انسانی می‏ناميم ، همه‏ موهوم محض است ، منتها بعضی از اين منكرها می‏گويند موهومهايی است كه‏ مصلحت و منافع جامعه بشر اقتضا می‏كند كه بشر اين موهومها را بپذيرد والا حقيقتی ندارد ، مثلا صداقت در مقابل فريب و فريبكاری هيچ اصالتی ندارد ، برای انسانی كه می‏خواهد صادق باشد يا فريبكار ايندو هيچ فرقی نمی‏كند ، اگر همه مردم بخواهند فريبكار باشند به زيان همه مردم است ، برای اينكه‏ همه مردم بهتر به منافع خودشان برسند و زيان كمتری ببرند ناچار بايد اين‏ موهومات را پذيرفت . آنگاه فيلسوفانی آمدند و اين حرفها را به مردم‏ تلقين كردند كه شرافت اقتضا می‏كند كه انسان صادق باشد و نه فريبكار ، تا وجدانهای مردم را به اين موهومات پايبند كنند . اينها موهوماتی است كه به حال مردم مفيد است و الا در واقعيت‏ خود موهوم محض است . گروهی ديگر از همين كسانی كه اينها را موهوم‏ می‏دانند ، هم موهوم می‏دانند و هم توصيه نمی‏كنند ، توصيه به خلافش می‏كنند ، مثل فلسفه نيچه كه می‏گويد اين موهومات را يك عده وضع كرده‏اند برای‏ منافع خودشان ، اگر كسی بتواند بر خلاف رفتار كند بايد هم بر خلاف رفتار كند

مقايسه نظر نيچه و ماركسيستها

پس نظريه دوم ، موهوم بودن اينهاست اعم از اينكه اينها را يك‏ موهومهای مفيدی به حال بشريت بدانيم يا موهومهايی كه حتی مفيد هم نيست‏ . در اين زمينه نيچه سخنی دارد درست عكس سخن ماركسيستها . ماركسيستها می‏گويند مفاهيم اخلاقی ، مخصوصا مفاهيم اخلاقی دينی و مذهبی را طبقات مرفه‏ و برخوردار برای تسكين طبقه محروم و جلوگيری از انقلاب و شورش طبقه‏ محروم به وجود آورده‏اند . دين وضع شده از ناحيه طبقات استثمارگر است
نيچه درست عكس اين مطلب را می‏گويد . او چون فلسفه‏اش بر محور تكامل‏ نسل بشر ( و كمال را هم فقط در قدرت می‏داند ) و پيدايش انسان نيرومند ( ابر مرد ) است ، می‏گويد اصلا دين و اخلاق و اين مسائل را طبقه ضعفا كه به‏ حكم طبيعت محكوم به فنا هستند اختراع كردند برای اينكه جلو طبقه اقويا را بگيرند . در قانون تكامل طبيعت ، ضعيف اساسا محكوم است و بايد هم‏ از بين برود گناهی از خود ضعف بالاتر نيست . و قوی بايد باقی بماند برای‏ اينكه نسل قويتر ، از او به وجود بيايد و طبيعت در اقويا به كمال می‏رسد نه در ضعفا . ضعفا موجوداتی حذف شدنی هستند ، بايد هم حذف بشوند و تقويت ضعيف بسيار كار غلطی است . اين مفاهيم دين و مذهب و انصاف و عدالت و نفس كشی و ايثار و از خود گذشتگی و غيره را ضعفا اختراع كردند ، چون ديدند با زور از عهده اقويا بر نمی‏آيند آمدند اين معانی و مفاهيم را وضع كردند و به‏ اين وسيله جلو پيشرفت اقويا را گرفتند . در منطق او دين ساخته دست‏ ضعفاست برای جلوگيری اقويا ، كه هميشه حق هم از آن قوی است : " الحكم‏ لمن غلب " حق از آن همانی است كه در اين تنازع طبيعی پيروز شده است ، و لهذا تمام معانی و مفاهيم دينی و مذهبی و اخلاقی را به كلی نفی می‏كند و می‏گويد اينها مانع تكامل هستند . اين هم نظر دوم
ولی نظريات ديگری هست كه اصالت انسانيت را قبول می‏كند يعنی موهوم‏ نمی‏داند ، واقعا برای انسانيت واقعيتی قائل است اما اينها را فطری هم‏ نمی‏داند . اينها دو دسته‏اند . يك دسته همان كسانی هستند كه می‏خواهند اينها را ، هم قبول كنند و هم فطری بودنشان را انكار كنند ، همان مسأله‏ای‏ را كه در سؤال دو جلسه قبل مطرح شده بود طرح كردند ، گفتند در اين جهان ، حقيقت ثابتی وجود ندارد ، هيچ امر ثابتی نيست ، چه چيز در دنيا ثبات‏ دارد كه انسانيت ثبات داشته باشد ؟ ! انسانيت به همان معنی اصالتهای‏ انسانی نيز يك حقيقت متغير است ، تابع شرايط خاص زمان است ، در هر زمانی و در هر شرايط زمانی ، اصالتهای انسانی و اصالتهای اخلاقی به تناسب‏ آن زمان و شرايط آن زمان يك چيز است كه در آن زمان واقعا اخلاق همان‏ است و آن ، مقدس و انسانيت است ، ولی وقتی كه شرايط زمانی تغيير می‏كند آنها هم تغيير می‏كنند ، جايشان را به چيز ديگر می‏دهند كه آن زمان ، انسانيت آنهاست . پس اين‏ اصالتها ثابت نيستند و متغيرند و بعلاوه همان طور كه قبلا عرض كرديم‏ می‏گويند مطلق نيستند ، نسبی‏اند ، گذشته از اينكه به حسب زمان متغير هستند ، در زمان واحد هم در محيطهای مختلف و در شرايط مختلف ، مختلف‏ می‏شوند . مثلا وضع طبقاتی قهرا اخلاق را مختلف و متعدد می‏كند . هر انسانی‏ در هر شرايطی از شرايط اجتماعی هست ، برای او اخلاق يك چيز است غير از آن چيزی كه در شرايط ديگری برای افراد ديگر اخلاق است . راجع به اين‏ مطلب ، ما در جلسه گذشته بحث كرديم ، چندان لزومی به تكرار نيست ، فقط امری را اضافه می‏كنم و آن اين است :

مفهوم تكامل اصالتهای انسانی

اين فرضيه همان طور كه گفتم بر اساس اين است كه هيچ امر ثابتی در جهان نيست و همه چيز متغير است ، ولی تنها بر اساس تغيير نيست ، بر اساس تغيير و تكامل است . ما همين جا می‏خواهيم اين مطلب را مقداری‏ بشكافيم كه اگر گفتيم اصالتهای انسانی متكاملند معنی متكامل بودن چه‏ می‏تواند باشد كه با مطلق تغيير فرق بكند . هر تغييری را ما نمی‏توانيم‏ تكامل بدانيم ، چون تنزل هم تغيير است . يك انسان در انسانيت خودش‏ ممكن است كاملتر بشود و ممكن است تغييرش در جهت عكس باشد ، همان كه‏ ما می‏گوييم " فساد اخلاق " . اصلا آيا " فساد اخلاق " معنی دارد ولو در زمان واحد يا معنی ندارد ؟ ناچار معنی دارد ، نمی‏شود كه معنی نداشته باشد ، بگوييم هر وضعی كه بود ، وضع ديگری كه به جايش آمد اين تكامل است ! بديهی است كه چنين نيست . تكامل يعنی گام برداشتن در مسير كمال ، يعنی شی‏ء متكامل كه منزل عوض می‏كند و مراحل را مرحله به مرحله‏ پشت سر می‏گذارد ، گذشته از عدم ثبات و در يك جا متوقف نبودن ، يك‏ امر ديگر هم در آن هست و آن اين است كه اين تغيير در مسير كمال صورت‏ گرفته است ، بدين معنی كه مبدئی را در نظر گرفته‏ايم ، بعد می‏گوييم در آن‏ متكامل شده است ، يعنی در مرحله بعد همان را در مرحله عالی‏تر و به مقدار بيشتر دارد
پس اگر مسير ، مسير كمال نباشد آن تغيير مرحله و آن تغيير و جابجا شدن‏ ، تكامل نيست . اگر مسير بخواهد مسير كمال باشد بايد يك امری را ما در نظر بگيريم بعد بگوييم آن امر را كه [ اين شی‏ء ] در ابتدا داشته است كه‏ ما آن را كمال تلقی كرده‏ايم در مرحله بعد همان را به شكل افزونتری دارد
مثلا تكامل در علم و تكامل در صنعت را در نظر می‏گيريم . جامعه‏ای در مرحله‏ای از علم و دانايی و اطلاع و كشف اسرار طبيعت و در مرحله‏ای از صنعت هست ، در مرحله ديگر تغيير می‏كند ، حال آيا هر تغييری را می‏توانيم‏ بگوييم " تكامل " ؟ اگر در دوره بعد ، اين مردم جاهل‏تر و نادان‏تر شدند ، قدرت فنی و صنعتی‏شان ضعيف‏تر شد باز می‏توانيم بگوييم تكامل پيدا كرده‏اند چون با گذشته فرق كرده‏اند ؟ م ثلا آمار باسوادها سابق بيشتر بود حالا كمتر شده است ، سطح سواد و معلومات قبلا بيشتر بود حالا كمتر شده‏ است ، آيا می‏توانيم بگوييم چون اكنون در آن مرحله نيستند ، پس تكامل‏ است ؟ نه ، آن وقتی ما می‏گوييم تكامل است كه در دوره بعد ، آن جامعه از نظر كميت يا كيفيت و يا از هر دو نظر در سطح بالاتر قرار گرفته باشد ، يعنی اگر در دوره قبل مثلا آمار باسوادها 50 درصد بود اكنون از نظر كميت شده 60 درصد ، و اگر بالاترين سطح دانش و معلومات و حداكثر سواد داشتن اين بود كه مدرك ليسانس داشته باشند ، اكنون مراحل تخصصی را طی كرده‏اند . صنعت‏ هم همين طور است ، يعنی در آنچه كه داشته‏اند همان را دارند با چيز اضافه‏ ، و به عبارت ديگر آن را در سطح بالاتر دارند
اين است كه در " تكامل " ما بايد يك " مبدأ كمال " ی در نظر بگيريم و بعد مسيری از همان مبدأ در نظر بگيريم كه شی‏ء در همان مسير در مرحله بعد در سطح بالاتر قرار گرفته است . اين را می‏گوييم " تكامل "

انواع تكامل جامعه بشری

1 . تكامل در رابطه انسان با طبيعت

می‏آييم سراغ تكامل جامعه بشری . تكامل جامعه بشری چند گونه است ( 1 ) . يك وقت ما می‏گوييم جامعه بشر متكامل است بدين معنی كه در مسائل فنی‏ يعنی در رابطه انسان با طبيعت [ پيشرفت داشته است ] . انسان با طبيعت‏ رابطه دارد ، در حال جنگ و جدل است و می‏خواهد بر طبيعت تسلط پيدا كند ، قاهر بشود و طبيعت را استخدام كند . تكامل در اين امر ، خيلی خوب‏ معنی دارد و بدون شك جامعه بشری در رابطه‏اش با طبيعت تكامل پيدا كرده‏ ، يعنی اگر ما در مجموع زمانها در نظر بگيريم ، آنچه كه " تكنيك " يا " صنعت " يا " تصرف در طبيعت " و يا " تسلط در طبيعت " ناميده می‏شود روز به روز [ پيشرفت نموده و ] افزايش پيدا كرده است

پاورقی : . 1 در بحثهای " فلسفه تاريخ " در باب تكامل اين بحث را مطرح‏ كرده‏اند

2 . تكامل در روابط ساختمانی اجتماع

مسأله ديگر ، تكامل در روابط انسانها با يكديگر است ولی مقصود روابط ساختمانی اجتماع است . يعنی چه ؟ يعنی جامعه از نظر تشكيلات ، حكم يك‏ موجود زنده را دارد كه هر چه ساده‏تر و بسيطتر است از ارگانيزم كمتری‏ برخوردار است ، حالت وحدت و بساطت بيشتری دارد ، هر چه كه تكامل پيدا می‏كند ، از نظر اعضا و اجزا و ارگانها پيچيده‏تر می‏شود ، تقسيم كار بيشتر می‏شود و گسترش اين پيچيدگی بيشتر می‏گردد
از اين نظر هم بدون شك جامعه بشری تكامل پيدا كرده . به عنوان مثال‏ جامعه امروز ايران و جامعه پنجاه سال پيش ايران را در نظر می‏گيريم
شغلها را در نظر بگيريد ، رشته‏های علمی را در نظر بگيريد ، پستهای اداری‏ را در نظر بگيريد . سابقا اين جامعه مثل يك حيوان كوچك ابتدايی بود با اعضايی بسيار كم . می‏بينيد روز به روز بر اعضای آن افزوده می‏شود . مثلا از نظر كسب ، يعنی كاری كه وسيله مبادله است آنهايی كه ابزارها را در اختيار افراد می‏گذارند سابقا اگر كسی انواع شغلها را در همين تهران در نظر می‏گرفت شايد در ده شغل خلاصه می‏شد ، يعنی وضع جامعه بيش از اين‏ اقتضا نمی‏كرد . در دهات كه می‏رفتيد يك مغازه می‏ديديد كه آن مغازه در آن‏ واحد هم عطاری است ، هم بقالی ، هم قصابی و هم لوازم التحرير فروشی ، هر چه می‏خواهيد آنجا هست . ولی هر چه كه جامعه‏ گسترش پيدا می‏كند اين شغلها تنوع پيدا می‏كند ، و اكنون شما می‏بينيد كه‏ در اثر پيشرفت صنعت ، شغلهايی اختراع شده است كه در قديم نبود چون‏ موضوعش منتفی بود ، مثل نوار فروشی ، كه كسی شغلش اين باشد كه نوارهای‏ ضبط شده را بفروشد . تازه در ميان نوارهای ضبط شده يك بخش آن نوارهای‏ مذهبی است . شما می‏بينيد مغازه به وجود آمده كه كارش اين است كه فقط نوار مذهبی می‏فروشد
در كارهای اداری نيز همين طور است . مثلا وزارتخانه‏ها را در نظر می‏گيريد . ( حال ممكن است يك مقدار هم مصنوعی و تصنعی باشد ولی يك‏ مقدار هم واقعا ضرورت ساخت اجتماع اقتضا می‏كند ) . اگر در زمان‏ ناصرالدين شاه يكی دو تا وزير بيشتر نبودند و اينها كارها را اداره‏ می‏كرده‏اند اكنون از نظر واقع و نفس الامر هم اگر بخواهد كارهای وزارتخانه‏ها اداره شود ، يك كار مثلا آب و برق برابر با تمام كارهای‏ دوره ناصرالدين شاه است
از اين نظر هم [ جوامع بشری متكامل شده است ، ] از نظر پيچيدگی‏ اجتماعها ( و اين هم مربوط به ايران نيست ، همه دنيا اين جور است ) يعنی زياد شدن كار و شغل و بعد تقسيم كار و شغل ، و افزايش تخصصها ، كه‏ نتيجه‏اش خارج شدن افراد اجتماع از تشابه است و اين از نظر جامعه شناسی‏ اثر زيادی دارد ، چون انسان شبيه كارش است و كارش شبيه انسان ، و كار انسان را می‏سازد . در آن دوره‏هايی كه كارها چند قلم بيشتر نبود انسانها با يكديگر شبيه‏تر بودند تا امروز كه كارها اينقدر تنوع پيدا كرده و بين‏ انواع كارها از زمين تا آسمان مباينت هست . قهرا بين انسانی كه در عمرش دائما سر و كارش با فلان كار است و انسانی كه سر و كارش با فلان كار ديگر است‏ نهايت تباين هست و اصلا دو روح‏اند ، و اين مشكل بزرگی است كه خواه‏ ناخواه به وجود آمده است
بنابراين در اين [ جهت ] هم تكامل معنی دارد ، يعنی آن دوره اول را می‏گوييم كه افراد انسانها ، حالت يك موجود زنده را به خود می‏گيرند ، يعنی يك مجموعه تقسيم شده‏ای هستند كه مجموعشان برای يك هدف واحد كار می‏كنند ، در همين جهت ، جامعه بشری دوره به دوره كمال يافته‏تر شده است‏ ، يعنی آنچه داشته ، در دوره بعد دارد با اضافه ، و آنچه در دوره بعد دارد در دوره ديگر همان را دارد با اضافه ، يعنی در دوره‏های بعد همانها را در سطح بالاتر دارد
اين است كه " تكامل " مطلق تغيير نيست ، تكامل ، معيار می‏خواهد ( 1 ) ، يعنی آنچه را كه در مرحله قبل داشته است كه آن را هم ما نوعی كمال‏ تلقی می‏كنيم در مرحله بعد به نحو بيشتر و كاملتر و افزونتر داشته باشد
به عبارت ديگر در تكامل ، يك مقدار خاص و يك مسير خاص با اين شرايط بايد وجود داشته باشد

پاورقی : . 1 به تعبير فلاسفه هر حركتی مسافت می‏خواهد ( مسافت معنی اعمی دارد ) . اگر حركت مسافتش مختلف شد ديگر يك حركت نيست ، و در حركت تكاملی‏ حتما بايد مسافت ، مسافت واحدی باشد

3 . تكامل در انسانيت

حال ، اگر ما اصول ارزشهای انسانی را فطری و ثابت بدانيم آن وقت است‏ كه " تكامل " معنی پيدا می‏كند . مثلا گفتيم مسأله حقيقت جويی يكی از ارزشهای انسان است . اگر در همين مسأله حقيقت جويی‏ و حقيقت پويی و حقيقت خواهی ، بشر اوليه هم حقيقت جو و حقيقت خواه‏ بوده و در دوره بعد ، در حقيقت خواهی پيشرفت كرده يعنی حقيقت خواه‏تر و حقيقت جوتر شده و بيشتر از گذشته وابسته به حقيقت شده است ، پس تكامل‏ پيدا كرده است . همين طور است زيبايی دوستی . اگر جمال و زيبايی و به‏ عبارت ديگر زيبايی دوستی خودش يك معيار است و مفهوم معينی دارد ، تكامل در اين زمينه می‏تواند معنی داشته باشد : بشر اوليه زيبايی دوست‏ بود ، بشر امروز هم زيبائی دوست است . آنچه را كه بشر اوليه دوست‏ می‏داشت بشر امروز همان را در سطح بالاتر دوست دارد ، و همين طور است‏ هنر كه زيبايی آفرينی است ، يعنی در آن مقوله‏ای كه بشر اوليه زيبايی را می‏آفريد بشر امروز در همان مقوله پيشرفت كرده . چون همان هست پيشرفت‏ معنی دارد . همين طور خير و فضيلت اخلاقی و نيز عشق و پرستش
اما اگر از ابتدا " تكامل " را صرف تغيير بدانيم كه حتی وحدت مسير هم برايش قائل نباشيم ، يعنی برايش معيار هم قائل نباشيم ، بگوييم مثلا بشر گذشته در دوره‏های سابق حقيقت جويی را برای خود ارزش می‏دانست ، ملاك انسانيت حقيقت جويی بود ، ولی امروز اين معيار تغيير كرده ، ديگر حقيقت جويی نيست و يك چيز ديگر است ، در اين صورت چگونه اسم اين را " تكامل " می‏گذاريد ؟ " معيارها ثابت " غير از اين است كه انسان‏ ثابت است . اين دو را با هم اشتباه می‏كنند . اينها خيال می‏كنند اگر معيارهای انسانيت را كه همان مدار انسانيت و مسير انسانيت است ثابت‏ دانستيم پس ما انسان را ثابت دانسته‏ايم . اين مثل آن است كه اگر ما بگوييم كه مدار زمين به دور خورشيد يك مدار ثابت و معينی است ، يعنی زمين در حركت خودش به دور خورشيد روی يك مدار بيضی شكل حركت می‏كند و فاصله‏اش‏ از خورشيد از فلان مقدار كمتر نمی‏شود و از فلان مقدار بيشتر نمی‏شود ، در بهار فاصله اينقدر است ، در پاييز اينقدر ، در زمستان اينقدر و در تابستان اينقدر ، ديگری بگويد پس شما زمين را ثابت می‏دانيد . نه ، زمين‏ متحرك است ، ولی متحرك است در اين مدار ثابت . زمين ، ثابت باشد معنايش اين است كه زمين در يك منزل از اين مدار در جا می‏زند . اما زمين دو جور می‏تواند متحرك باشد ، يكی اينكه در مدار معين حركت كند حال‏ می‏خواهد آن مدار خط مستقيم باشد يا خط منحنی ، بيضی باشد يا دايره ، هر چه می‏خواهد باشد و ديگر اينكه يك حركتهای مضطربانه‏ای داشته باشد ، گاهی‏ به اين طرف بپيچد گاهی به آن طرف ، گاهی از آن طرف برود ، گاهی برگردد به آن جايی كه از آنجا آمده ، باز هم هميشه حركت كرده . البته در حركتهای مكانی به يك علت خاص ، تكامل فرض نمی‏شود
پس اينكه حركت ، مدارش ثابت باشد ، مسيرش مشخص باشد غير از اين‏ است كه متحرك ، متحرك نباشد و ثابت باشد . مثل اين است كه اگر برای‏ آپولو يك مسير معين كرده‏اند از اينجا تا كره ماه ، و اين مسير كه قبلا معين شده روی صفحه كاغذ آمده است و حتی مشخص است كه مثلا در چهل و هشت‏ ساعت و چند دقيقه و چند ثانيه ديگر در كجای اين خط قرار گرفته است و معلوم است كه در كجای كره ماه خواهد نشست ، بگوييم پس آپولو ثابت‏ است . خير ، مسيرش مشخص است ، مسير ، مشخص باشد غير از اين است كه‏ خود اين شی‏ء ، ساكن باشد . ساكن بودنش اين است كه در يك فاصله معين بايستد ، نه بيايد به طرف زمين و نه برود به طرف ماه

فطرت و تكامل جامعه بشری در انسانيت

اينهايی كه متحرك بودن انسان را با متزلزل بودن معيارهای انسانيت يكی‏ دانسته‏ا ند مرتكب اين اشتباه شده‏اند . اين بود كه ما گفتيم كه اگر ما قائل به فطرت انسانی باشيم يعنی معيارهای انسانيت را يك معيارهای‏ ثابت كه ريشه‏اش فطرت انسانی است بدانيم انسانيت معنی و مفهوم پيدا می‏كند ، نه تنها انسانيت ، تكامل انسانيت نيز معنی و مفهوم خواهد داشت‏ و لهذا امروز اين ترديد ميان علما هست و در " فلسفه تاريخ " اين بحث‏ به شدت مطرح است كه آيا انسان در آنچه كه به نام " انسانيت " و " معنويت " ناميده می‏شود تكامل پيدا كرده يا نكرده است ؟ ويل دورانت در كتاب درسهای تاريخ تيتری كه برای اين بحث قرار داده به اين صورت است‏ : " آيا پيشرفت واقعيت دارد ؟ " البته شك ندارد كه پيشرفت انسان در صنعت واقعيت دارد ، ولی آيا پيشرفت انسان در انسانيت واقعيت دارد ؟ پس اين مسأله اكنون مطرح است كه بدون شك بشر از نظر فن و تكنيك و رابطه‏اش با طبيعت تكامل پيدا كرده و بدون شك بشر از نظر نظامهای‏ ساختمان جامعه تكامل پيدا كرده ، ولی آنچه كه مورد ترديد است [ تكامل در انسانيت است ] . حتی گفتند اصلا بايد در اين زمينه لغت progress ( 1 ) را برداشت چون چنين چيزی وجود ندارد . نويسنده كتاب تاريخ چيست ؟

پاورقی : . 1 [ به معنی پيشرفت ]

خودش با اين نظريه مخالف است ، می‏گويد نه ، در جنبه‏های انسانی هم پيشرفت بوده ولی آهنگش با آهنگ‏ تكاملهای ديگر يكی نبوده ، با آنها هماهنگ نبوده و خيلی كند بوده است ، ولی نظرياتی را در اين زمينه نقل می‏كند و بعد می‏گويد نه ، اصلا بشر در اين‏ جهت هيچ پيشرفتی نكرده است

ماركسيسم و تكامل جامعه بشری در انسانيت

در ماركسيسم ، ناچارند كه معياری برای انسانيت قائل نباشند و تكامل را فقط يك نامگذاری و يك امر اعتباری و امری طفيلی تكامل ابزار توليد بدانند . در اينكه ابزار توليد تكامل پيدا می‏كند شكی نيست . می‏گويند ابزار توليد كه تكامل پيدا می‏كند در هر مرحله‏ای ، اخلاقی را ايجاب می‏كند . چون آن اخلاق ، ايجاب شده مرحله تكامل يافته ابزار توليد است پس ما می‏گوييم آن اخلاق تكامل پيدا كرده . در صورتی كه اينها هيچ تلازمی با همديگر ندارند . اولا كه ما اين را به آن اطلاق قبول نداريم كه در هر دوره‏ای ابزار توليد در هر مرحله‏ای از تكامل باشد يك اخلاق خاص اقتضا دارد . در اصول اخلاق اين مطلب را قبول نداريم . ابزار توليد در هر مرحله‏ای باشد اصول اخلاق يكی است . اين مثل اين است كه كسی بگويد " خيانت كردن به مال يك نفر آن وقتی خيانت و دزدی و كار بدی بود كه با شمع می‏رفتند به دزدی ، يا به ناموس كسی تجاوز كردن در آن زمان كار بدی‏ بود ولی امروز با اين برق و الكترونيك باز هم شما می‏گوييد اگر انسان‏ برود دزدی يا به ناموس كسی خيانت كند بد است ؟ ! اوضاع عوض شده "
اينها ربطی به همديگر ندارد
قطع نظر از اين جهت ، اين سخن اساسا نفی اصالتهای انسانی است ، يعنی اصلا اصالتهای انسانی هيچ و پوچ است ، ما تكامل ابزار توليد را تكامل انسان می‏ناميم . پس خود انسانيت از آن جهت كه انسانيت‏ است هيچ تكاملی ندارد . ابزار توليد تكامل پيدا می‏كند و به قول اينها در هر مرحله‏ای كه تكامل پيدا می‏كند روابط خاصی را كه همه اين روابط مانند قانون ، حكومت ، هنر ، زيبايی و اخلاق روبناست و همه ساخته و تابع و طفيلی ابزار توليد است ايجاب می‏كند ، و چون اين ابزار توليد آن را اقتضا كرده ، می‏گوييم تكامل پيدا كرده است . جز نامگذاری نمی‏تواند چيز ديگر باشد و الا يك امر واقعی در كار نيست كه بگوييم چيزی بوده است كه‏ كمال يافته است ، بلكه چيزی نسخ شده و چيزی به جای آن آمده است . مگر هر وقت چيزی نسخ شد و چيز ديگری به جای آن آمد می‏توان گفت " تكامل " ؟ ! ممكن است اصلا نه تكامل باشد نه سقوط ، و ممكن است سقوط باشد . با چه معياری می‏توانيم بگوييم " تكامل " ؟ با هيچ معياری ، فقط چون ابزار توليد تكامل پيدا كرده می‏گوييم آن هم تكامل يافته . اين است كه اين مسأله اخلاق متغير به معنای اينكه حتی اصول اخلاقی متغير است به هيچ وجه راه حلی برای اصالتهای انسانی نيست

اگزيستانسياليسم و اصالتهای انسانی

و اما نظريه ديگر كه نظريه اگزيستانسياليسم است . اينها هم خواسته‏اند كه برای اصالتهای انسانی واقعا پايه و پايگاهی بسازند بدون آنكه مسأله‏ مادی بودن جهان و مادی بودن انسان دست به تركيبش خورده باشد . اولا مسأله‏ای را گفتند كه اين مسأله را قبل از اينها ديگران هم گفته‏اند ( 1 ) . اولين مسأله‏ای كه اينها طرح كردند كه در اينجا راهشان با فلسفه شرقی متفاوت می‏شود اين است كه ، در فلسفه شرقی‏ مثل كلمات بوعلی می‏گويند ما دو گونه " خير " داريم . ( 2 ) خيرهای‏ محسوس و خيرهای معقول ، چيزهايی كه انسان از جنبه‏های حسی و مادی ، آنها را می‏خواهد ، به عبارت ديگر خواسته‏های اين قسمتهای هستی انسان ، و خواسته‏های جنبه‏های معنوی انسان . آنها كلمه " منفعت " يا " سود " را اگر به كار ببرند احيانا در مورد خير محسوس به كار ببرند . مثلا می‏گويند علم خير است ولی خير معقول ، اما آب و نان خير است ولی خير محسوس ، و انسان مجبور است دنبال آنچه كه در عمق وجدان خودش آن را خير می‏داند برود ، بالفطره دنبال خيرهای خودش می‏رود . اگر بگوييم ملاك خيريت چيست‏ ؟ می‏گويند ملاك خيريت ، كمال است ، يعنی آن مرحله از وجود انسان با رسيدن به آن خير تقويت می‏شود و تكامل پيدا می‏كند . در فلسفه فرنگی چون اصلا نمی‏خواهند غير از محسوس به حقيقتی و به‏ واقعيتی قائل باشند می‏گويند واقعيت همانی است كه مادی و محسوس است ، غير آن ، واقعيت نيست . پس قهرا نمی‏توانند بگويند كه انسان دو گونه‏ خير دارد .

پاورقی : . 1 اغلب اين فلسفه‏ها ريشه‏ای در فلسفه هگل دارد . هم ماركسيسم و هم‏ اگزيستانسياليسم ريشه‏های اساسی‏شان در فلسفه هگل است و به حق گفته‏اند كه‏ هگل چهره فلسفه اروپا را تغيير داد
. 2 " خير " يعنی خواسته‏ای كه از عمق ذات انسان سرچشمه می‏گيرد

آنها كه می‏گفتند " دو گونه خير " به دو گونه واقعيت معتقد بودند ، برای انسان دو مرتبه از واقعيت‏ قائل بودند و در عالم هستی هم دو مرتبه از واقعيت ( 1 ) قائل بودند
انسان با واقعيت محسوسش جستجوگر خيرهای محسوس است و با واقعيت‏ معقولش جستجوگر خيرهای محسوس است و با واقعيت معقولش جستجوگر خيرهای‏ معقول ، و در اين جهت كه به هر حال جستجوگر خير است در هر دو ناحيه يكی‏ است . اگر جستجوگر علم است جستجوگر يك واقعيت است كه آن " خير معقول " است . اگر جستجوگر پول است آن هم باز واقعيتی است ، جستجوگر يك واقعيت است كه واقعيت محسوس باشد
اينها چون اساس كارشان را بر اين گذاشتند كه " واقعيت " يعنی‏ محسوس و مادی ، آمدند گفتند كه انسان يا جستجوگر خير است كه خير يعنی‏ همان سود و منفعت مادی و يا جستجوگر چيزی است كه هيچ چيز نيست ، فقط ارزش است ، همان كلمه " سود و ارزش " كه در فلسفه اروپا آمده و چه‏ انحراف بزرگی هست در فلسفه انسانی . از همين جاست كه می‏گويند بشر يا دنبال سود يعنی چيزی كه خيرش در آن است می‏رود ، قهرا عقل هم می‏گويد برو دنبالش ، منطقی هم هست ، و يا دنبال چيزهايی می‏رود كه خيرش در آنها نيست ، عقل هم می‏گويد نرو ولی می‏رود ، يك كار غير عقلی و غير منطقی‏ انجام می‏دهد ، دنبال يك سلسله كارهای غير عقلانی و غير منطقی می‏رود كه‏ منطق و عقل هيچ حكم نمی‏كند كه برو دنبالش ، ولی می‏رود .

پاورقی : . 1 بيش از دو مرتبه ، مقصود آن دو مرتبه‏ای است كه به انسان مربوط است

يك چنين تضادی‏ و يك چنين امر به اصطلاح نامعقولی در وجود انسان هست كه دنبال چيزهايی‏ می‏رود كه هيچ برای او خيريتی ندارد ولی می‏رود ، و لهذا با عقل هم منطبق‏ نيست ، ولی مگر انسان همه كارهايش با عقل منطبق است ؟ ! كار غير عقلی و كار نامعقول و غيرمنطقی می‏كند . اينها را كارهای غير منطقی بشر دانسته‏اند
قهرا در توجيه همين چيزهايی كه اسم اينها را گذاشتند ارزش و نه خير يعنی‏ آنچه كه انسان دنبالش می‏رود بدون آنكه خير ( 1 ) و اختيار شدنی باشد درماندند كه اين ارزشها را چگونه می‏شود توجيه كرد . " خير " كه همان‏ محسوس و مادی است . اينها كه محسوس و مادی نيست . مگر زيبايی ، محسوس است برای انسان و مادی است ؟ ! مگر به اصطلاح حجم دارد ، يعنی‏ چشم پر كن است ؟ ! مگر فضيلت اساسا واقعيتی است ؟ ! مگر حقيقت ، واقعيت است ؟ ! اينها شد يك سلسله مسائل غير منطقی و غير عقلانی برای بشر ، ولی از طرف ديگر ديدند آخر چطور می‏شود اينها را به جامعه گفت كه همه اينها اموری موهوم است ، يعنی لازمه اين فلسفه و همان حرف نيچه و غير نيچه را بگويند كه اينها همه موهوم است ، واقعيت ، همانی است كه سود است ، هر چه كه غير سود باشد واقعيت نيست ، عقل هم می‏گويد دنبالش نرو . آنهايی‏ كه شجاع بودند گفتند ، آنهايی كه خيلی شجاع نبودند زير پرده اين مطلب را به شكل ديگری گفتند ، يكی گفت ارزشهای تكامل پيدا كرده ، و ديگری به‏ گونه ديگر ، . . . اگزيستانسياليستها آمدند راه حلی پيدا كردند و آن اين‏ كه گفتند ارزشها فرقشان با واقعيتها و حقيقتها اين است كه ارزشها يك‏ سلسله امور آفريدنی هستند نه يك سلسله امور كشف شدنی ( 2 ) .

پاورقی : . 1 " خير " يعنی اختيار شدنی
. 2 كتابی هست به نام جدال با مدعی . كتابی خواندنی است . يكی از همين سران . >

امور كشف شدنی يعنی اموری كه واقعيت دارد . انسان از راه عقل ، علم و استدلال‏ ، آنچه را كه واقعيت دارد كشف می‏كند . ولی ارزشها اموری است كه انسان‏ اينها را خلق می‏كند و می‏آفريند ، قبلا وجود ندارد كه انسان اينها را كشف‏ كند ، انسان اينها را خلق می‏كند
همه حرفهای اگزيستانسياليستها در مسأله ارزشها همين است . و لهذا اين‏ اصطلاح هم در ادبيات امروز زياد آمده است : " انسان ارزشها را می‏آفريند " در صورتی كه اين حرف ، حرف پوچی است ، " انسان ارزش را می‏آفريند " يعنی چه ؟ ! معنای اين حرف اين است كه در طبيعت خود ، مثلا ايثار و اثره ( 1 ) ( به قول عربها ) هر دو مساوی است ، عدل و ظلم مساوی است ، در ذات خود هيچ تفاوتی ميان عدل و ظلم نيست ، ولی انسان به عدل ارزش‏ می‏دهد ، آنگاه عدل با ظلم فرق می‏كند ، می‏شود دارای ارزش .

پاورقی : > - می‏گويند - ماركسيست با شخصی مصاحبه‏ای داشته و اين شخص مدعی است‏ كه او متن مصاحبه‏اش را با تغييراتی منتشر كرده . مقدمه‏ای می‏نويسد و فحشهای دنيا را به آن مصاحبه كننده می‏دهد و بعد می‏گويد من اكنون عين‏ مصاحبه را چاپ می‏كنم . اين كتاب در دو بخش است ، بخش اولش راجع به‏ ارزش حيات و زندگی و تكامل و تقريبا راجع به همين مسأله ارزشهاست ، و بخش دومش راجع به شعر نو . اشكال كننده سؤالات عجيبی می‏كند . او از اول‏ طرفدار فلسفه پوچی می‏شود يا لااقل در آنجا از فلسفه پوچی دفاع می‏كند كه‏ همه چيز هيچ است و پوچ ، و زندگی يك راه حل بيشتر ندارد و آن خودكشی‏ است . او پيرو فلسفه خودكشی است . حالا چرا خود جناب خودكشی نمی‏كند اين‏ را ديگر از خودش بايد پرسيد . اين شخص می‏خواهد كه اين نظريه را رد كند . كم كم می‏رسند به همين مسأله ارزشها . در اينجا از منطق اگزيستانسياليسم‏ پيروی می‏كند ( چون ماركسيسم در اين مسائل نارساست ، خيلی هم نارساست ) و می‏گويد ارزشها يك سلسله امور آفريدنی هستند نه كشف شدنی
. 1 اثره يعنی خود را مقدم داشتن ، ايثار يعنی ديگری را بر خود مقدم‏ داشتن

ارزش را انسان به آن داده است ، چنانكه به ايثار ، انسان ارزش داده كه با اثره فرق كرده‏ است . اگر شما اكنون می‏گوييد عدل بهتر است از ظلم ، صدق بهتر است از كذب ، و امانت بهتر است از خيانت ، اينها در ذات خودشان مساوی هستند ، اين انسان است كه به اينها ارزش داده
به اين آقايان بايد گفت " انسان ارزش را آفريده " يعنی چه ؟ يك‏ وقت هست كه " انسان ارزش را می‏آفريند " به معنی اين است كه به چيزی‏ كه واقعيت ندارد واقعيت می‏بخشد ، يعنی قبلا اينها واقعيتی نداشت ، بعد انسان به اينها واقعيت داد و اموری واقعيت دار شدند
واضح است كه اينها چيزی نيست كه انسان بيايد آنها را بسازد . قدرت‏ خلاقيت انسان همان قدرت فن و صنعت است كه روی ماده‏ای ، كاری انجام‏ می‏دهد ، شكلی و صورتی به آن می‏دهد ، و شما قبول داريد كه در اينجا شكل و صورت و ماده در كار نيست . پس " انسان اينها را خلق می‏كند " به‏ معنای اينكه واقعيت واقعی به اينها می‏دهد اصلا معنی ندارد ، و فرضا بخواهد واقعيت بدهد ، اساسا خود " معنويت " واقعيت دارد يا واقعيت‏ ندارد ؟ شما می‏گوييد اصلا معنويت واقعيت ندارد . در اين صورت انسان‏ چطور می‏تواند به چيزی كه واقعيت پذير نيست واقعيت بدهد ؟ ! آفرينندگی‏ انسان در اين مسائل همان است كه ما آن را " اعتبار " می‏ناميم . اعتبار يعنی چه ؟ اعتبار يعنی يك امر قراردادی . مثلا شما گروهی هستيد كه در اين‏ مدرسه با يكديگر همكاری داريد ، می‏بينيد كه اگر بخواهيد همكاريتان سامانی‏ داشته باشد بايد تشكيلاتی داشته باشيد ، و اگر بخواهيد تشكيلات داشته‏ باشيد بايد در ميان خودتان مثلا يك هيئت مديره ، يك هيئت اجرايی و غيره داشته باشيد و يك نفر را هم به عنوان رياست اين مدرسه انتخاب كنيد . يك نفر را به عنوان رئيس‏ خودتان انتخاب می‏كنيد ، می‏گوييد آقای الف رئيس ما . اينجا شما اعطا كرديد رياست را به آقای الف ، يعنی رياستی را كه وجود نداشته داديد به‏ او . اينجا شما آفريديد و خلق كرديد ، اما اين خلق ، يك امر قراردادی و اعتبار است ، يعنی واقعيتی ندارد ، يعنی الان آقای الف در عالم و هم و ذهن و اعتبار و قرارداد شما با يك ساعت پيش خود كه رئيس نبود فرق‏ كرده ، ولی در عالم واقع و نفس الامر همان آدمی است كه بوده . اعطاء رياست يعنی يك قرارداد و يك اعتبار و چيزی كه اذهان به حكم يك مصلحت‏ ، آن را پذيرفته و فرض كرده‏اند ، يعنی يك امر مجاز . اعتبار كردن ، منتهای قدرت آفرينندگی بشر در اين گونه مسائل است
بنابراين " انسان ارزش را می‏آفريند " حداكثر ، معنايش اين است كه‏ اموری كه ما آنها را " ارزشها " می‏ناميم هيچ واقعيتی ندارند ، بشر برای‏ آنها اعتبار " ارج " می‏كند ( ارزش همان ارج است ) ، در واقع ارجی‏ برای بشر ندارد ، ولی بشر ارج را برای آن اعتبار كرده است
باز هم نفی اصالتهاست و می‏شود يك امر قراردادی و موهوم . تازه مسأله‏ مهم اين است كه در امور قراردادی ، انسان در " وسائل " می‏تواند قرارداد كند نه در " هدفها " . مثلا می‏گوييم ارزش اسكناس يك ارزش‏ اعتباری است ، يعنی بر خلاف طلا كه چون به درد انسان می‏خورد در شؤون‏ زيادی كار آراست ، هم كمياب است و هم كار آرا چه از نظر زينت بودن و چه از نظرهای ديگر ، نسبتا به خودی خود برای بشر ارزش دارد [ اسكناس به‏ خودی خود ارزش ندارد ، ] اسكناس را ما به جای طلا اعتبار می‏كنيم برای‏ رسيدن به يك سلسله هدفها ، برای اينكه مبادله آسان باشد آن را اعتبار می‏كنيم
پس اسكناس فی حد ذاته هيچ ارزشی ندارد ، يعنی اين كاغذی كه مثلا به نام‏ هزار تومان به دست ما داده‏اند با يك كاغذ ديگر به همين اندازه ، از نظر ارزش واقعی هيچ فرقی ندارد ، ولی از نظر ارزش اعتباری و قراردادی فرق‏ كرده است آن هم از آن جهت كه ما آن را وسيله برای هدفهای ديگری قرار داده‏ايم
پس اگر ما اصالتهای انسانی را اموری آفريدنی بدانيم ، چون آفريدن به‏ معنای واقعيت دادن در اينجا معنی ندارد و آفريدن در اينجا معنايی جز اعتبار كردن ندارد ، بدين معنی است كه همه اينها وسائلی است برای‏ هدفهای ديگری ، زيرا خود اينها نمی‏توانند هم اعتباری باشند هم هدف . " هم اعتباری باشد هم هدف " مثل اين است كه انسان هدف ندارد ، چيزی را برای خودش اعتبار می‏كند كه هدف بشود و بعد همان هدف می‏شود ، درست‏ همان كار بت پرستهای عرب كه می‏آمدند بتی را می‏ساختند ، بعد همانی را كه‏ خودشان ساخته بودند پرستش می‏كردند : « / تعبدون ما تنحتون »( 1 ) چيزی‏ را كه خودت ساخته‏ای همان را پرستش می‏كنی ؟ ! هدف ، آن چيزی است كه در مرحله بالاتر از توست و تو كوشش می‏كنی به آن برسی . چيزی را كه تو جعل‏ می‏كنی و قرارداد می‏كنی ، آن به دست توست و از تو پايين‏تر است

پاورقی : . 1 صافات / . 95

اصالتهای انسانی اموری فطری است

اين است كه اين راه هم راه حلی برای اين مشكل نيست و باز بر می‏گرديم به همان نتيجه‏گيری سابق خودمان كه اين اصالتهای انسانی آن‏ وقت معنی و مفهوم و واقعيت پيدا می‏كند كه يك سلسله امور فطری برای‏ انسان باشد ، مايه‏هايی در فطرت انسان باشد و خود اينها يك سلسله‏ واقعيتها باشد كه انسان به واقعيت خودش به سوی آن واقعيتها حركت می‏كند ، همين طور كه در خير محسوس ، انسان با واقعيت محسوسش به سوی‏ واقعيتهای محسوسی حركت می‏كند آنها هم يك واقعيتهايی باشد كه انسان با واقعيت معقولش به سوی آن واقعيتها حركت می‏كند . تكامل انسان هم فقط با اين فرض قابل تصور است ، و اگر اين را از انسان بگيريم تكامل در انسانيت معنی ندارد هر چند تكامل در ابزار معنی دارد
پس ارزشها همان خيرهای واقعی‏اند . اين حرف هم حرف بی اساسی است كه‏ ما بياييم آنچه را كه بشر دنبالش می‏رود تقسيم كنيم به سودها و ارزشها ، و بعد بگوييم ارزشها كه هيچ و پوچ است ، منطقی نيست و عقل هيچگاه حكم‏ نمی‏كند برو دنبال اينها ولی انسان می‏رود ، انسان يك كارهای ديوانگی ( غير عقلی يعنی ديوانگی ) و غير عقلانی هم دارد ، حال اگر چه ضد عقل نيست‏ كه بگوييم بر ضد حكم عقل است ولی بالاخره عقلی هم نيست و مساوی می‏شود با كار ديوانگی ، و به عبارت ديگر يك نوع خل گريهايی است ولی خل گريهای‏ خوبی است كه لازم است باشد . تازه اين " خوب است و لازم است باشد " اساسا معنی ندارد . بالاخره ناچاريم اينها را يك سلسله خل گريها برای بشر بدانيم . از اين بحث می‏گذريم
حال بحث فطری بودن دين مطرح است . اينهايی كه می‏گويند دين فطری است‏ مقصودشان چيست ؟ چه دليلی بر فطری بودن دين دارند ؟ يعنی علائم فطری بودن چيست و آيا آن علائم در دين‏ وجود دارد يا وجود ندارد ؟ كه جزء سؤالهايی بود كه قبلا كرده بودند كه " علائم فطری بودن چيست ؟ آيا دين فطری هست يا فطری نيست ؟ و چه نظرياتی‏ در باب منشأ دين گفته شده است " كه يك نظريه‏اش همين نظريه فطری بودن‏ است . در مقابل نظريه فطری بودن در باب خصوص دين ، چه نظرياتی است ، كه آن مقاله‏ای كه در جلسه پيش عرض كردم در اطراف همين موضوع ، يعنی " نظريات درباره منشأ پيدايش دين " است . قرار شد كه آقای . . . در اطراف اين مقاله كنفرانس بدهند
در حدود بيست سال پيش در قم نشريه‏ای منتشر می‏شد به نام " نشريه‏ سالانه مكتب تشيع " . شايد هفت هشت شماره به صورت سالانه منتشر شد ، سه چهار شماره هم به صورت سه ماهه منتشر شد . در آن نشريات سالانه ظن‏ بسيار قوی دارم كه در شماره اول آن مقاله‏ای آقای مهندس بيانی ترجمه كرد تحت عنوان " دين يا بعد چهارم " ، مقدمه‏ای و مؤخره‏ای هم آقای مهندس‏ بازرگان بر آن مقاله نوشته بود . آن مقاله هم اگر پيدا بكنيد برای اين‏ بحث ( يعنی نظريات درباره اينكه منشأ پيدايش دين چيست ) خيلی خوب‏ است . نظريات را در آنجا نقل كرده است . البته خود نويسنده آن مقاله‏ طرفدار فطری بودن حس دينی است
next page

fehrest page

back page