![]() |
" عشق " از نظر عرفا
غرضم اين جهت است كه عرفا مدعی هستند كه همه عشقها حقيقی است :| عشق حقيقی است مجازی مگير |
| اين دم شير است به بازی مگير |
| جرعهای بر ريختی زان خفيه جام |
| بر زمين خاك من كأس الكرام |
پاورقی :
. 1 شرح سيد عليخان بر صحيفه سجاديه
| جرعه خاك آميز چون مجنون كند |
| مر شما را صاف او تا چون كند |
آيا ارزشهای انسانی متغير است ؟
سؤال سوم كه شايد لازم باشد بيشتر درباره آن بحث كنيم اين است : يك ماركسيست در توجيه عدم تناقض ميان دفاع از ارزشهای انسانی و ماديت ( راجع به آنچه كه قبلا بحث كرديم كه ميان فلسفه مادی و قول به ارزشهای انسانی يك نوع تناقض هست ) میتواند بگويد كه ما انسان را يك موجود ثابت نمیدانيم ( و قهرا ارزشهای انسانی هم ثابت نيست ) و به تبع نظام اجتماعی ، او را متكامل میدانيم . از اين رو انسان در هر دوره ، ارزشهای اخلاقی مختص به آن دوره را دارد كه میتوان به آن متكی بود . اخلاق فئودالی با اخلاق كمونيستی فرق میكند اما طبقه پرولتاريا در يك مرحله مشخص تاريخی میتواند از يك مجموعه ارزشهای اخلاقی كمونيستی دم بزند . پس تناقضی وجود ندارد و قبول ارزشهای اخلاقی متحول ، قبول فطريات و غير ماده را ضروری نمیكند
پاورقی :
. 1 میخواهد بگويد " اين انسان كه اين بدنش يك خاك بيشتر نيست "
. 2 مقصودش از شاهان " فی حد اعلی " و آنهايی است كه نازشان بيشتر
میچربد
مطلب ديگر اين است كه حال كه [ انسان و ارزشهای انسانی ] ثابت نيست و متغير است ، متكامل هم هست ، و بعد بگوييم ملاك تكامل چيست ؟ در اين باره جداگانه بايد بحث كنيم . بعد میگويند : از اين رو انسان در هر دوره ، ارزشهای اخلاقی مختص به آن دوره را دارد كه میتوان به آن متكی بود . اخلاق فئودالی با اخلاق كمونيستی فرق میكند .
در اينجا روی دو جهت تكيه شده است و يك مقدار هم شايد خلط مبحث شده باشد . يك مسأله اينكه ارزشهای انسانی ثابت نيست و متغير است . اين همان مسأله نسبيت اخلاق است ، يعنی در ميان ارزشهای انسانی ، آن قسمت كه مربوط به اخلاق است ، متغير است ، مسأله متغير بودن و نسبی بودن اخلاق . آيا خود اين مطلب حرف درستی است ؟ يعنی واقعا ارزشهای انسانی و از جمله ارزشهای اخلاقی متغير است ؟ همين چندتايی كه ما نام برديم آيا اينها واقعا متغير و متحول است ؟ مثلا گفتيم حقيقت جويی خودش برای انسان يك ارزش است
آيا اين يك ارزش متغير است ؟ يعنی در دورههای مثلا اشتراك اوليه ، كشاورزی ، بردگی ، فئودالی ، سرمايهداری و كمونيستی ، اين ارزش برای انسان تغيير كرده است ؟ يا اين به صورت يك ارزش ثابت برای انسان هست ؟ ثانيا اگر ارزشها متغير باشد معنايش اين است كه هر ارزشی در زمان خودش درست است و در زمان ديگر محكوم است . مثلا اخلاق فئودالی را در نظر میگيريم . آيا ما میتوانيم اين اخلاق را كه " اخلاق فئودالی " میناميم به دليل اينكه وابسته به دوره فئوداليسم بوده امضاء و تصحيح كنيم ؟ يعنی ما بايد ببينيم در آن دوره ، آنها چه چيز را اخلاق میدانستند [ همان را تأييد كنيم ] ولو آنكه اخلاق دانستنشان مثلا به اين بوده است كه اگر چه افسانه است ضحاك بيايد روزی يك جوان را بكشد برای اينكه مارهای روی دوش خود را با مغز آنها تغذيه كند . يا اينكه نه ، يك سلسله اصول ثابت در كار است . كار فرعون در زمان خودش هم محكوم است . نه اينكه كار فرعون چون تعلق به زمان فرعون دارد در زمان خودش درست است ، ما در زمان ديگری هستيم و نبايد ارزشهای زمان خودمان را به زمان فرعون و موسی ( ع ) تحميل كنيم ، فرعون به زمان ديگری تعلق داشته است و آنچه كه در آن زمان ، آنها آن را اخلاق میدانستند اخلاق درستی است . آيا ما میتوانيم چنين حرفی بزنيم ؟ ! ثالثا در اين بيان روی اخلاق طبقاتی تكيه شده است
قاعدتا هم همينجور بايد باشد ، يعنی ماركسيسم نمیتواند به اخلاق انسانی يعنی اخلاقی كه برای كل انسانها اخلاق است قائل باشد . مطابق اين بيان مثلا در زمان ما كه نمونهای از همه اين نظامها هست ، نمونه فئوداليسم ، نمونه كاپيتاليسم و نمونه كمونيسم هست ، بايد بگوييم كه واقعا اخلاق برای كمونيست يك چيز است ( اخلاق كمونيستی ) و برای كاپيتاليست چيز ديگر
حرف يك كاپيتاليست به يك كمونيست و بالعكس بايد اين باشد كه تو نمیتوانی اخلاق خودت را به من تحميل كنی زيرا تو در شرايط من نيستی و من در شرايط تو نيستم . اگر من در شرايط تو میبودم اخلاق تو را میپذيرفتم ، و اگر تو در شرايط من میبودی اخلاق من را میپذيرفتی ، پس نه من میتوانم به تو حرفی بزنم و نه تو میتوانی . نه يك كمونيست میتواند يك كاپيتاليست را از نظر اخلاقی محكوم كند و نه يك كاپيتاليست میتواند يك كمونيست را از نظر اخلاقی محكوم كند ، زيرا يك اخلاق مشترك انسانی و فطری كه يك كمونيست بتواند يك كاپيتاليست را تقبيح كند و بالعكس ، وجود ندارد و يك امر مشترك در كار نيست ، و هر يك میتواند در پاسخ به ديگری بگويد اخلاق من متعلق به خود من است و اخلاق تو متعلق به تو ، تو نمیتوانی اخلاق من را داشته باشی و من نمیتوانم اخلاق تو را داشته باشم
بنابراين ، اخلاق نه تنها وابسته به زمانها میشود ، وابسته به خصوصيات طبقاتی هم میشود . مثلا در اينهمه از نقاط دنيا كه اكنون نظام فئوداليسم حكومت میكند اخلاق صحيح آنها همان اخلاق فئوداليته است
حرف ما اين است كه انسان از آن جهت كه انسان است يك سلسله اخلاقيات دارد كه اين اخلاقيات بر دوره بدويت انسان آن گونه صادق است كه بر اين دوره تمدن صنعتی او
سخن دكتر هشترودی و نقد آن
اتفاقا مطلبی را كه دو سه شب پيش در روزنامه خواندم ، خيلی جالب بود و قصد داشتم كه آن را يك وقتی برايتان بخوانم . امروز هم كه بحث ما همين جور به اين امور گذشت ، اكنون برايتان میخوانم . در روزنامه كيهان هشتم تير ماه ( 1 ) مصاحبهای شده بود با آقای پروفسور هشترودی تحت عنوان " گفتگوی خبرنگار ما با آقای هشترودی " و با تيتر " انسان زمينی به صورت موجودی كيهانی در میآيد " . او گاهی حرفهای عجيب و غريبی میزنديك سلسله حرفها در اين زمينهها دارد كه هميشه آنها را تكرار میكند كه اهرام مصر را انسانهای روی زمين نساختهاند بلكه انسانهای ديگری از كراتی كه در تمدن پيشرفتهتر بودند آمدند و ساختند و امكان ندارد اين را انسان آن روز ساخته باشد و از اين حرفها ، و اخيرا برای خودش يك " فلسفه اخلاق " ساخته ، يعنی او هم يك نوع امانيزم به اصطلاح از خودش اختراع كرده است . در آن مصاحبه ، آقای هشترودی مقدمهای ذكر كرده و در آن ، علم و تمدن امروز را محكوم كرده است . میگويد علم و تمدن چون نتيجهاش فعلا به ضرر بشر است اكنون محكوم است . قسمتهايی از عبارتهای او را برايتان میخوانم ، میگويد : هيچ حكمی مطلق نيست . همه احكام ، نسبی است . شايد به شما گفته باشند كه احكام رياضی مطلق است . احكام رياضی هم مطلق نيست
پاورقی :
. 1 [ سال 56 ]
اينجا من نوشتهام : اين كه میگويد هيچ حكمی مطلق نيست ، خود همين حكم كه " هيچ حكمی مطلق نيست " حكمی است مطلق يا غير مطلق ؟ يك وقت ما میگوييم هيچ حكمی مطلق نيست مگر اين حكم كه هيچ حكمی مطلق نيست ، اين ديگر مطلق است . در اين صورت ، استثنا چرا ؟ اگر بناست هيچ حكمی مطلق نباشد ديگر دليل ندارد كه اين يكی استثنا بشود . منطقيين میگويند بعضی از قضايا هست كه محال است اين قضايا به نحو عموم صادق باشد ، حتما استثنا میخورد ، مثل اينكه كسی بگويد : " همه گفتههای من دروغ است " . اين نمیتواند راست باشد به طوری كه همه مصداقهايش راست باشد ، چون اگر همه گفتههای من دروغ باشد ، از جمله همين گفته من هم بايد دروغ باشد . اگر اين گفته من دروغ باشد پس بايد همه گفتههای من دروغ نباشد و الا نمیشود اين دروغ باشد
حال ، از جمله حرفهايی كه نمیتواند صادق باشد اين است كه " هيچ حكمی مطلق نيست " ، اين اگر بخواهد صادق باشد شامل خودش هم میشود . اگر شامل خودش بشود پس خود اين هم مطلق نيست . وقتی خود اين مطلق نباشد پس ما احكام مطلقی داريم ، و به عبارت ديگر چون اين مطلق نيست پس بايد يك سلسله احكام مطلق داشته باشيم
اين يكی
ديگر اينكه میگويد " مردم را به مهرورزی میخواند و اينكه همه مردم همديگر را برادر و خواهر بدانند " . از اين آقا بايد پرسيد اين دستورالعمل اخلاقی كه " همه مردم بايد يكديگر را برادر و خواهر يكديگر بدانند " حكم مطلق است يا حكم نسبی ؟ تعلق به زمان خاص دارد يا در همه زمانها [ صادق است ؟ ] آيا اين دستورالعمل برای همه زمانها از گذشته و آينده و حاضر خوب بوده است يا فقط برای زمان حاضر است ؟ همچنين آيا در همه مكانها و در همه شرايط برای همه مردم صادق است يا برای بعضی از مردم ؟ بعد خبرنگار میگويد : استاد دانشگاه تهران كه از پيشرفت تكنيك و دانش و از استخدامشان در خدمت ظلم و آدم كشی سخت رنج میبرد میگويد : " احكام لا يتغير قرون وسطايی در قرن ما در هم شكسته و اعتبار خود را نه تنها از دست داده بلكه احكام جديدی جای آنها را گرفته كه به هيچ وجه مطلق نيست . حكمت عاليه سقراط و اخلاق متعالی كانت با آنهمه طنطنه و دبدبه به عنوان ريا و دروغ و حس اثبات نفس و خود دوستی و حب ذات تعبير شده است . اينشتين اعتبار علمی مطلق بودن زمان و مكان را درهم ريخت . از سوی ديگر با نظريه جنسی فرويد اعتبار مبانی اخلاقی كه به صورت موهبت مطلق الهی تلقی میشد از دست رفت . اكنون كه كليه احكام ، نسبی است نبايد به خاطر اينكه فلانی حكم مورد قبول مرا نمیپذيرد برادركشی راه بياندازيم
حكمی كه ما قبول میكنيم برای ما مطلق است ولی اين حكم ممكن است برای ديگری مطلق نباشد . وقتی احكام رياضی مطلق نيست و همه چيز نسبی است عدهای چگونه میتوانند با حكم مطلق ، برادر كشی و خواهر كشی كنند و از تكنيك در اين راه استفاده كنند "
میگويد اصلا اين جنگها از بقايای احكام مطلق قرون وسطاست ، يعنی در قرون وسطی مردم احكام خودشان را [ مطلق میدانستند ] . مقصودش اين است كه مثلا پيروان فلان دين ، خودشان را حق میدانستند حق مطلق ، و مخالفين را باطل میدانستند باطل مطلق . آنها هم در مقابل ، همين طور بودند و اين امر منجر به آدم كشی میشد . ما بايد همين قدر بفهميم كه هيچ چيز مطلق نيست
اگر من میگويم حرف من حق است ، اگر حق هم باشد به طور مطلق حق نيست ، او را هم اگر میگوييم باطل ، اگر باطل هم باشد به طور مطلق باطل نيست
من حق نسبی هستم و باطل نسبی ، او هم حق نسبی است و باطل نسبی . پس بياييم با همديگر برادر باشيم . اين اساس حرفش است
بعد احكام اخلاقی را با مسائل رياضی و غيره مخلوط میكند ، میگويد همه آن اخلاق سقراط ، تازه امروز میگويند در واقع نوعی خود دوستی ، دروغ و رياست
به اين آقا بايد گفت : شما الان با اين بيان خودت ريا را محكوم كردی ، دروغ را محكوم كردی ، اثبات نفس و خود دوستی و حب ذات را هم محكوم كردی . البته اين حرف ، حرف بی اساسی است كه حكمت سقراط باطنش اينهاست ، يعنی گفتهاند كه اين نوعی خود دوستی است كه به صورت اخلاق جلوه كرده . بسيار خوب ، ما قبول كرديم كه حكمت سقراط نوعی خود دوستی ، خودپرستی ، حس اثبات نفس ، تظاهر ، ريا و غيره است به نام " اخلاق " و اخلاق سقراط را محكوم میكنيم ، ولی در نتيجه قبول كرديم كه اينها را به طور مطلق نفی كرديم و به طور مطلق ، ضد اخلاق دانستيم . آيا ريا يك ضد اخلاق است به طور مطلق يا به طور نسبی ؟ دروغ ضد اخلاق است به طور مطلق يا به طور نسبی ؟ خود دوستی و خودپرستی ضد اخلاق است به طور مطلق يا به طور نسبی ؟ اگر اينها به طور نسبی ضد اخلاقاند پس اخلاق سقراط نيز حق نسبی است و نفی نشده
شما میخواهيد بگوييد حكمت سقراط به كلی منسوخ است به دليل اينكه باطنش اينهاست ، پس شما [ ضد اخلاق بودن ] اينها را به طور مطلق در اينجا پذيرفتهايد
انسان نمیتواند قائل به اخلاق باشد و در عين حال اخلاق را متغير و نسبی بداند ( حرف ما اين است ، باز هم دربارهاش بحث خواهيم كرد ) ، يعنی اخلاق لا اقل از نظر اصول مساوی است [ با ثبات و اطلاق ] . ما يك اصول اخلاقی داريم و يك فروع اخلاقی . فروع اخلاقی غير از اصول اخلاقی است
اصول اخلاقی يا اخلاق است و ثابت و مطلق ، [ و يا اخلاق نيست ، ] و اگر ما ثبات و اطلاق را از اخلاق بگيريم اخلاق ديگر از جنبه اخلاقی بودن خارج میشود ، بله به شكل يك سلسله آداب يك سلسله قواعد قراردادی مثل آيين نامهها در میآيد ، نه آن امر مقدس و نه آن امری كه واقعا فضيلت و خير است . . ( 1 )
پاورقی :
. 1 [ بقيه بيانات استاد متأسفانه روی نوار ضبط نشده است ]
تكامل اصالتهای انسانی
. . . [ از نظر منكران اصالتهای انسانی ] اين حرفهايی كه ما به نام اصالتهای انسانی ، شرافتهای انسانی ، كرامتهای انسانی میناميم ، همه موهوم محض است ، منتها بعضی از اين منكرها میگويند موهومهايی است كه مصلحت و منافع جامعه بشر اقتضا میكند كه بشر اين موهومها را بپذيرد والا حقيقتی ندارد ، مثلا صداقت در مقابل فريب و فريبكاری هيچ اصالتی ندارد ، برای انسانی كه میخواهد صادق باشد يا فريبكار ايندو هيچ فرقی نمیكند ، اگر همه مردم بخواهند فريبكار باشند به زيان همه مردم است ، برای اينكه همه مردم بهتر به منافع خودشان برسند و زيان كمتری ببرند ناچار بايد اين موهومات را پذيرفت . آنگاه فيلسوفانی آمدند و اين حرفها را به مردم تلقين كردند كه شرافت اقتضا میكند كه انسان صادق باشد و نه فريبكار ، تا وجدانهای مردم را به اين موهومات پايبند كنند . اينها موهوماتی است كه به حال مردم مفيد است و الا در واقعيت خود موهوم محض است . گروهی ديگر از همين كسانی كه اينها را موهوم میدانند ، هم موهوم میدانند و هم توصيه نمیكنند ، توصيه به خلافش میكنند ، مثل فلسفه نيچه كه میگويد اين موهومات را يك عده وضع كردهاند برای منافع خودشان ، اگر كسی بتواند بر خلاف رفتار كند بايد هم بر خلاف رفتار كندمقايسه نظر نيچه و ماركسيستها
پس نظريه دوم ، موهوم بودن اينهاست اعم از اينكه اينها را يك موهومهای مفيدی به حال بشريت بدانيم يا موهومهايی كه حتی مفيد هم نيست . در اين زمينه نيچه سخنی دارد درست عكس سخن ماركسيستها . ماركسيستها میگويند مفاهيم اخلاقی ، مخصوصا مفاهيم اخلاقی دينی و مذهبی را طبقات مرفه و برخوردار برای تسكين طبقه محروم و جلوگيری از انقلاب و شورش طبقه محروم به وجود آوردهاند . دين وضع شده از ناحيه طبقات استثمارگر استنيچه درست عكس اين مطلب را میگويد . او چون فلسفهاش بر محور تكامل نسل بشر ( و كمال را هم فقط در قدرت میداند ) و پيدايش انسان نيرومند ( ابر مرد ) است ، میگويد اصلا دين و اخلاق و اين مسائل را طبقه ضعفا كه به حكم طبيعت محكوم به فنا هستند اختراع كردند برای اينكه جلو طبقه اقويا را بگيرند . در قانون تكامل طبيعت ، ضعيف اساسا محكوم است و بايد هم از بين برود گناهی از خود ضعف بالاتر نيست . و قوی بايد باقی بماند برای اينكه نسل قويتر ، از او به وجود بيايد و طبيعت در اقويا به كمال میرسد نه در ضعفا . ضعفا موجوداتی حذف شدنی هستند ، بايد هم حذف بشوند و تقويت ضعيف بسيار كار غلطی است . اين مفاهيم دين و مذهب و انصاف و عدالت و نفس كشی و ايثار و از خود گذشتگی و غيره را ضعفا اختراع كردند ، چون ديدند با زور از عهده اقويا بر نمیآيند آمدند اين معانی و مفاهيم را وضع كردند و به اين وسيله جلو پيشرفت اقويا را گرفتند . در منطق او دين ساخته دست ضعفاست برای جلوگيری اقويا ، كه هميشه حق هم از آن قوی است : " الحكم لمن غلب " حق از آن همانی است كه در اين تنازع طبيعی پيروز شده است ، و لهذا تمام معانی و مفاهيم دينی و مذهبی و اخلاقی را به كلی نفی میكند و میگويد اينها مانع تكامل هستند . اين هم نظر دوم
ولی نظريات ديگری هست كه اصالت انسانيت را قبول میكند يعنی موهوم نمیداند ، واقعا برای انسانيت واقعيتی قائل است اما اينها را فطری هم نمیداند . اينها دو دستهاند . يك دسته همان كسانی هستند كه میخواهند اينها را ، هم قبول كنند و هم فطری بودنشان را انكار كنند ، همان مسألهای را كه در سؤال دو جلسه قبل مطرح شده بود طرح كردند ، گفتند در اين جهان ، حقيقت ثابتی وجود ندارد ، هيچ امر ثابتی نيست ، چه چيز در دنيا ثبات دارد كه انسانيت ثبات داشته باشد ؟ ! انسانيت به همان معنی اصالتهای انسانی نيز يك حقيقت متغير است ، تابع شرايط خاص زمان است ، در هر زمانی و در هر شرايط زمانی ، اصالتهای انسانی و اصالتهای اخلاقی به تناسب آن زمان و شرايط آن زمان يك چيز است كه در آن زمان واقعا اخلاق همان است و آن ، مقدس و انسانيت است ، ولی وقتی كه شرايط زمانی تغيير میكند آنها هم تغيير میكنند ، جايشان را به چيز ديگر میدهند كه آن زمان ، انسانيت آنهاست . پس اين اصالتها ثابت نيستند و متغيرند و بعلاوه همان طور كه قبلا عرض كرديم میگويند مطلق نيستند ، نسبیاند ، گذشته از اينكه به حسب زمان متغير هستند ، در زمان واحد هم در محيطهای مختلف و در شرايط مختلف ، مختلف میشوند . مثلا وضع طبقاتی قهرا اخلاق را مختلف و متعدد میكند . هر انسانی در هر شرايطی از شرايط اجتماعی هست ، برای او اخلاق يك چيز است غير از آن چيزی كه در شرايط ديگری برای افراد ديگر اخلاق است . راجع به اين مطلب ، ما در جلسه گذشته بحث كرديم ، چندان لزومی به تكرار نيست ، فقط امری را اضافه میكنم و آن اين است :
مفهوم تكامل اصالتهای انسانی
اين فرضيه همان طور كه گفتم بر اساس اين است كه هيچ امر ثابتی در جهان نيست و همه چيز متغير است ، ولی تنها بر اساس تغيير نيست ، بر اساس تغيير و تكامل است . ما همين جا میخواهيم اين مطلب را مقداری بشكافيم كه اگر گفتيم اصالتهای انسانی متكاملند معنی متكامل بودن چه میتواند باشد كه با مطلق تغيير فرق بكند . هر تغييری را ما نمیتوانيم تكامل بدانيم ، چون تنزل هم تغيير است . يك انسان در انسانيت خودش ممكن است كاملتر بشود و ممكن است تغييرش در جهت عكس باشد ، همان كه ما میگوييم " فساد اخلاق " . اصلا آيا " فساد اخلاق " معنی دارد ولو در زمان واحد يا معنی ندارد ؟ ناچار معنی دارد ، نمیشود كه معنی نداشته باشد ، بگوييم هر وضعی كه بود ، وضع ديگری كه به جايش آمد اين تكامل است ! بديهی است كه چنين نيست . تكامل يعنی گام برداشتن در مسير كمال ، يعنی شیء متكامل كه منزل عوض میكند و مراحل را مرحله به مرحله پشت سر میگذارد ، گذشته از عدم ثبات و در يك جا متوقف نبودن ، يك امر ديگر هم در آن هست و آن اين است كه اين تغيير در مسير كمال صورت گرفته است ، بدين معنی كه مبدئی را در نظر گرفتهايم ، بعد میگوييم در آن متكامل شده است ، يعنی در مرحله بعد همان را در مرحله عالیتر و به مقدار بيشتر داردپس اگر مسير ، مسير كمال نباشد آن تغيير مرحله و آن تغيير و جابجا شدن ، تكامل نيست . اگر مسير بخواهد مسير كمال باشد بايد يك امری را ما در نظر بگيريم بعد بگوييم آن امر را كه [ اين شیء ] در ابتدا داشته است كه ما آن را كمال تلقی كردهايم در مرحله بعد همان را به شكل افزونتری دارد
مثلا تكامل در علم و تكامل در صنعت را در نظر میگيريم . جامعهای در مرحلهای از علم و دانايی و اطلاع و كشف اسرار طبيعت و در مرحلهای از صنعت هست ، در مرحله ديگر تغيير میكند ، حال آيا هر تغييری را میتوانيم بگوييم " تكامل " ؟ اگر در دوره بعد ، اين مردم جاهلتر و نادانتر شدند ، قدرت فنی و صنعتیشان ضعيفتر شد باز میتوانيم بگوييم تكامل پيدا كردهاند چون با گذشته فرق كردهاند ؟ م ثلا آمار باسوادها سابق بيشتر بود حالا كمتر شده است ، سطح سواد و معلومات قبلا بيشتر بود حالا كمتر شده است ، آيا میتوانيم بگوييم چون اكنون در آن مرحله نيستند ، پس تكامل است ؟ نه ، آن وقتی ما میگوييم تكامل است كه در دوره بعد ، آن جامعه از نظر كميت يا كيفيت و يا از هر دو نظر در سطح بالاتر قرار گرفته باشد ، يعنی اگر در دوره قبل مثلا آمار باسوادها 50 درصد بود اكنون از نظر كميت شده 60 درصد ، و اگر بالاترين سطح دانش و معلومات و حداكثر سواد داشتن اين بود كه مدرك ليسانس داشته باشند ، اكنون مراحل تخصصی را طی كردهاند . صنعت هم همين طور است ، يعنی در آنچه كه داشتهاند همان را دارند با چيز اضافه ، و به عبارت ديگر آن را در سطح بالاتر دارند
اين است كه در " تكامل " ما بايد يك " مبدأ كمال " ی در نظر بگيريم و بعد مسيری از همان مبدأ در نظر بگيريم كه شیء در همان مسير در مرحله بعد در سطح بالاتر قرار گرفته است . اين را میگوييم " تكامل "
انواع تكامل جامعه بشری
1 . تكامل در رابطه انسان با طبيعت
میآييم سراغ تكامل جامعه بشری . تكامل جامعه بشری چند گونه است ( 1 ) . يك وقت ما میگوييم جامعه بشر متكامل است بدين معنی كه در مسائل فنی يعنی در رابطه انسان با طبيعت [ پيشرفت داشته است ] . انسان با طبيعت رابطه دارد ، در حال جنگ و جدل است و میخواهد بر طبيعت تسلط پيدا كند ، قاهر بشود و طبيعت را استخدام كند . تكامل در اين امر ، خيلی خوب معنی دارد و بدون شك جامعه بشری در رابطهاش با طبيعت تكامل پيدا كرده ، يعنی اگر ما در مجموع زمانها در نظر بگيريم ، آنچه كه " تكنيك " يا " صنعت " يا " تصرف در طبيعت " و يا " تسلط در طبيعت " ناميده میشود روز به روز [ پيشرفت نموده و ] افزايش پيدا كرده است
پاورقی :
. 1 در بحثهای " فلسفه تاريخ " در باب تكامل اين بحث را مطرح
كردهاند
2 . تكامل در روابط ساختمانی اجتماع
مسأله ديگر ، تكامل در روابط انسانها با يكديگر است ولی مقصود روابط ساختمانی اجتماع است . يعنی چه ؟ يعنی جامعه از نظر تشكيلات ، حكم يك موجود زنده را دارد كه هر چه سادهتر و بسيطتر است از ارگانيزم كمتری برخوردار است ، حالت وحدت و بساطت بيشتری دارد ، هر چه كه تكامل پيدا میكند ، از نظر اعضا و اجزا و ارگانها پيچيدهتر میشود ، تقسيم كار بيشتر میشود و گسترش اين پيچيدگی بيشتر میگردداز اين نظر هم بدون شك جامعه بشری تكامل پيدا كرده . به عنوان مثال جامعه امروز ايران و جامعه پنجاه سال پيش ايران را در نظر میگيريم
شغلها را در نظر بگيريد ، رشتههای علمی را در نظر بگيريد ، پستهای اداری را در نظر بگيريد . سابقا اين جامعه مثل يك حيوان كوچك ابتدايی بود با اعضايی بسيار كم . میبينيد روز به روز بر اعضای آن افزوده میشود . مثلا از نظر كسب ، يعنی كاری كه وسيله مبادله است آنهايی كه ابزارها را در اختيار افراد میگذارند سابقا اگر كسی انواع شغلها را در همين تهران در نظر میگرفت شايد در ده شغل خلاصه میشد ، يعنی وضع جامعه بيش از اين اقتضا نمیكرد . در دهات كه میرفتيد يك مغازه میديديد كه آن مغازه در آن واحد هم عطاری است ، هم بقالی ، هم قصابی و هم لوازم التحرير فروشی ، هر چه میخواهيد آنجا هست . ولی هر چه كه جامعه گسترش پيدا میكند اين شغلها تنوع پيدا میكند ، و اكنون شما میبينيد كه در اثر پيشرفت صنعت ، شغلهايی اختراع شده است كه در قديم نبود چون موضوعش منتفی بود ، مثل نوار فروشی ، كه كسی شغلش اين باشد كه نوارهای ضبط شده را بفروشد . تازه در ميان نوارهای ضبط شده يك بخش آن نوارهای مذهبی است . شما میبينيد مغازه به وجود آمده كه كارش اين است كه فقط نوار مذهبی میفروشد
در كارهای اداری نيز همين طور است . مثلا وزارتخانهها را در نظر میگيريد . ( حال ممكن است يك مقدار هم مصنوعی و تصنعی باشد ولی يك مقدار هم واقعا ضرورت ساخت اجتماع اقتضا میكند ) . اگر در زمان ناصرالدين شاه يكی دو تا وزير بيشتر نبودند و اينها كارها را اداره میكردهاند اكنون از نظر واقع و نفس الامر هم اگر بخواهد كارهای وزارتخانهها اداره شود ، يك كار مثلا آب و برق برابر با تمام كارهای دوره ناصرالدين شاه است
از اين نظر هم [ جوامع بشری متكامل شده است ، ] از نظر پيچيدگی اجتماعها ( و اين هم مربوط به ايران نيست ، همه دنيا اين جور است ) يعنی زياد شدن كار و شغل و بعد تقسيم كار و شغل ، و افزايش تخصصها ، كه نتيجهاش خارج شدن افراد اجتماع از تشابه است و اين از نظر جامعه شناسی اثر زيادی دارد ، چون انسان شبيه كارش است و كارش شبيه انسان ، و كار انسان را میسازد . در آن دورههايی كه كارها چند قلم بيشتر نبود انسانها با يكديگر شبيهتر بودند تا امروز كه كارها اينقدر تنوع پيدا كرده و بين انواع كارها از زمين تا آسمان مباينت هست . قهرا بين انسانی كه در عمرش دائما سر و كارش با فلان كار است و انسانی كه سر و كارش با فلان كار ديگر است نهايت تباين هست و اصلا دو روحاند ، و اين مشكل بزرگی است كه خواه ناخواه به وجود آمده است
بنابراين در اين [ جهت ] هم تكامل معنی دارد ، يعنی آن دوره اول را میگوييم كه افراد انسانها ، حالت يك موجود زنده را به خود میگيرند ، يعنی يك مجموعه تقسيم شدهای هستند كه مجموعشان برای يك هدف واحد كار میكنند ، در همين جهت ، جامعه بشری دوره به دوره كمال يافتهتر شده است ، يعنی آنچه داشته ، در دوره بعد دارد با اضافه ، و آنچه در دوره بعد دارد در دوره ديگر همان را دارد با اضافه ، يعنی در دورههای بعد همانها را در سطح بالاتر دارد
اين است كه " تكامل " مطلق تغيير نيست ، تكامل ، معيار میخواهد ( 1 ) ، يعنی آنچه را كه در مرحله قبل داشته است كه آن را هم ما نوعی كمال تلقی میكنيم در مرحله بعد به نحو بيشتر و كاملتر و افزونتر داشته باشد
به عبارت ديگر در تكامل ، يك مقدار خاص و يك مسير خاص با اين شرايط بايد وجود داشته باشد
پاورقی :
. 1 به تعبير فلاسفه هر حركتی مسافت میخواهد ( مسافت معنی اعمی دارد )
. اگر حركت مسافتش مختلف شد ديگر يك حركت نيست ، و در حركت تكاملی
حتما بايد مسافت ، مسافت واحدی باشد
3 . تكامل در انسانيت
حال ، اگر ما اصول ارزشهای انسانی را فطری و ثابت بدانيم آن وقت است كه " تكامل " معنی پيدا میكند . مثلا گفتيم مسأله حقيقت جويی يكی از ارزشهای انسان است . اگر در همين مسأله حقيقت جويی و حقيقت پويی و حقيقت خواهی ، بشر اوليه هم حقيقت جو و حقيقت خواه بوده و در دوره بعد ، در حقيقت خواهی پيشرفت كرده يعنی حقيقت خواهتر و حقيقت جوتر شده و بيشتر از گذشته وابسته به حقيقت شده است ، پس تكامل پيدا كرده است . همين طور است زيبايی دوستی . اگر جمال و زيبايی و به عبارت ديگر زيبايی دوستی خودش يك معيار است و مفهوم معينی دارد ، تكامل در اين زمينه میتواند معنی داشته باشد : بشر اوليه زيبايی دوست بود ، بشر امروز هم زيبائی دوست است . آنچه را كه بشر اوليه دوست میداشت بشر امروز همان را در سطح بالاتر دوست دارد ، و همين طور است هنر كه زيبايی آفرينی است ، يعنی در آن مقولهای كه بشر اوليه زيبايی را میآفريد بشر امروز در همان مقوله پيشرفت كرده . چون همان هست پيشرفت معنی دارد . همين طور خير و فضيلت اخلاقی و نيز عشق و پرستشاما اگر از ابتدا " تكامل " را صرف تغيير بدانيم كه حتی وحدت مسير هم برايش قائل نباشيم ، يعنی برايش معيار هم قائل نباشيم ، بگوييم مثلا بشر گذشته در دورههای سابق حقيقت جويی را برای خود ارزش میدانست ، ملاك انسانيت حقيقت جويی بود ، ولی امروز اين معيار تغيير كرده ، ديگر حقيقت جويی نيست و يك چيز ديگر است ، در اين صورت چگونه اسم اين را " تكامل " میگذاريد ؟ " معيارها ثابت " غير از اين است كه انسان ثابت است . اين دو را با هم اشتباه میكنند . اينها خيال میكنند اگر معيارهای انسانيت را كه همان مدار انسانيت و مسير انسانيت است ثابت دانستيم پس ما انسان را ثابت دانستهايم . اين مثل آن است كه اگر ما بگوييم كه مدار زمين به دور خورشيد يك مدار ثابت و معينی است ، يعنی زمين در حركت خودش به دور خورشيد روی يك مدار بيضی شكل حركت میكند و فاصلهاش از خورشيد از فلان مقدار كمتر نمیشود و از فلان مقدار بيشتر نمیشود ، در بهار فاصله اينقدر است ، در پاييز اينقدر ، در زمستان اينقدر و در تابستان اينقدر ، ديگری بگويد پس شما زمين را ثابت میدانيد . نه ، زمين متحرك است ، ولی متحرك است در اين مدار ثابت . زمين ، ثابت باشد معنايش اين است كه زمين در يك منزل از اين مدار در جا میزند . اما زمين دو جور میتواند متحرك باشد ، يكی اينكه در مدار معين حركت كند حال میخواهد آن مدار خط مستقيم باشد يا خط منحنی ، بيضی باشد يا دايره ، هر چه میخواهد باشد و ديگر اينكه يك حركتهای مضطربانهای داشته باشد ، گاهی به اين طرف بپيچد گاهی به آن طرف ، گاهی از آن طرف برود ، گاهی برگردد به آن جايی كه از آنجا آمده ، باز هم هميشه حركت كرده . البته در حركتهای مكانی به يك علت خاص ، تكامل فرض نمیشود
پس اينكه حركت ، مدارش ثابت باشد ، مسيرش مشخص باشد غير از اين است كه متحرك ، متحرك نباشد و ثابت باشد . مثل اين است كه اگر برای آپولو يك مسير معين كردهاند از اينجا تا كره ماه ، و اين مسير كه قبلا معين شده روی صفحه كاغذ آمده است و حتی مشخص است كه مثلا در چهل و هشت ساعت و چند دقيقه و چند ثانيه ديگر در كجای اين خط قرار گرفته است و معلوم است كه در كجای كره ماه خواهد نشست ، بگوييم پس آپولو ثابت است . خير ، مسيرش مشخص است ، مسير ، مشخص باشد غير از اين است كه خود اين شیء ، ساكن باشد . ساكن بودنش اين است كه در يك فاصله معين بايستد ، نه بيايد به طرف زمين و نه برود به طرف ماه
فطرت و تكامل جامعه بشری در انسانيت
اينهايی كه متحرك بودن انسان را با متزلزل بودن معيارهای انسانيت يكی دانستها ند مرتكب اين اشتباه شدهاند . اين بود كه ما گفتيم كه اگر ما قائل به فطرت انسانی باشيم يعنی معيارهای انسانيت را يك معيارهای ثابت كه ريشهاش فطرت انسانی است بدانيم انسانيت معنی و مفهوم پيدا میكند ، نه تنها انسانيت ، تكامل انسانيت نيز معنی و مفهوم خواهد داشت و لهذا امروز اين ترديد ميان علما هست و در " فلسفه تاريخ " اين بحث به شدت مطرح است كه آيا انسان در آنچه كه به نام " انسانيت " و " معنويت " ناميده میشود تكامل پيدا كرده يا نكرده است ؟ ويل دورانت در كتاب درسهای تاريخ تيتری كه برای اين بحث قرار داده به اين صورت است : " آيا پيشرفت واقعيت دارد ؟ " البته شك ندارد كه پيشرفت انسان در صنعت واقعيت دارد ، ولی آيا پيشرفت انسان در انسانيت واقعيت دارد ؟ پس اين مسأله اكنون مطرح است كه بدون شك بشر از نظر فن و تكنيك و رابطهاش با طبيعت تكامل پيدا كرده و بدون شك بشر از نظر نظامهای ساختمان جامعه تكامل پيدا كرده ، ولی آنچه كه مورد ترديد است [ تكامل در انسانيت است ] . حتی گفتند اصلا بايد در اين زمينه لغت progress ( 1 ) را برداشت چون چنين چيزی وجود ندارد . نويسنده كتاب تاريخ چيست ؟
پاورقی :
. 1 [ به معنی پيشرفت ]
ماركسيسم و تكامل جامعه بشری در انسانيت
در ماركسيسم ، ناچارند كه معياری برای انسانيت قائل نباشند و تكامل را فقط يك نامگذاری و يك امر اعتباری و امری طفيلی تكامل ابزار توليد بدانند . در اينكه ابزار توليد تكامل پيدا میكند شكی نيست . میگويند ابزار توليد كه تكامل پيدا میكند در هر مرحلهای ، اخلاقی را ايجاب میكند . چون آن اخلاق ، ايجاب شده مرحله تكامل يافته ابزار توليد است پس ما میگوييم آن اخلاق تكامل پيدا كرده . در صورتی كه اينها هيچ تلازمی با همديگر ندارند . اولا كه ما اين را به آن اطلاق قبول نداريم كه در هر دورهای ابزار توليد در هر مرحلهای از تكامل باشد يك اخلاق خاص اقتضا دارد . در اصول اخلاق اين مطلب را قبول نداريم . ابزار توليد در هر مرحلهای باشد اصول اخلاق يكی است . اين مثل اين است كه كسی بگويد " خيانت كردن به مال يك نفر آن وقتی خيانت و دزدی و كار بدی بود كه با شمع میرفتند به دزدی ، يا به ناموس كسی تجاوز كردن در آن زمان كار بدی بود ولی امروز با اين برق و الكترونيك باز هم شما میگوييد اگر انسان برود دزدی يا به ناموس كسی خيانت كند بد است ؟ ! اوضاع عوض شده "اينها ربطی به همديگر ندارد
قطع نظر از اين جهت ، اين سخن اساسا نفی اصالتهای انسانی است ، يعنی اصلا اصالتهای انسانی هيچ و پوچ است ، ما تكامل ابزار توليد را تكامل انسان میناميم . پس خود انسانيت از آن جهت كه انسانيت است هيچ تكاملی ندارد . ابزار توليد تكامل پيدا میكند و به قول اينها در هر مرحلهای كه تكامل پيدا میكند روابط خاصی را كه همه اين روابط مانند قانون ، حكومت ، هنر ، زيبايی و اخلاق روبناست و همه ساخته و تابع و طفيلی ابزار توليد است ايجاب میكند ، و چون اين ابزار توليد آن را اقتضا كرده ، میگوييم تكامل پيدا كرده است . جز نامگذاری نمیتواند چيز ديگر باشد و الا يك امر واقعی در كار نيست كه بگوييم چيزی بوده است كه كمال يافته است ، بلكه چيزی نسخ شده و چيزی به جای آن آمده است . مگر هر وقت چيزی نسخ شد و چيز ديگری به جای آن آمد میتوان گفت " تكامل " ؟ ! ممكن است اصلا نه تكامل باشد نه سقوط ، و ممكن است سقوط باشد . با چه معياری میتوانيم بگوييم " تكامل " ؟ با هيچ معياری ، فقط چون ابزار توليد تكامل پيدا كرده میگوييم آن هم تكامل يافته . اين است كه اين مسأله اخلاق متغير به معنای اينكه حتی اصول اخلاقی متغير است به هيچ وجه راه حلی برای اصالتهای انسانی نيست
اگزيستانسياليسم و اصالتهای انسانی
و اما نظريه ديگر كه نظريه اگزيستانسياليسم است . اينها هم خواستهاند كه برای اصالتهای انسانی واقعا پايه و پايگاهی بسازند بدون آنكه مسأله مادی بودن جهان و مادی بودن انسان دست به تركيبش خورده باشد . اولا مسألهای را گفتند كه اين مسأله را قبل از اينها ديگران هم گفتهاند ( 1 ) . اولين مسألهای كه اينها طرح كردند كه در اينجا راهشان با فلسفه شرقی متفاوت میشود اين است كه ، در فلسفه شرقی مثل كلمات بوعلی میگويند ما دو گونه " خير " داريم . ( 2 ) خيرهای محسوس و خيرهای معقول ، چيزهايی كه انسان از جنبههای حسی و مادی ، آنها را میخواهد ، به عبارت ديگر خواستههای اين قسمتهای هستی انسان ، و خواستههای جنبههای معنوی انسان . آنها كلمه " منفعت " يا " سود " را اگر به كار ببرند احيانا در مورد خير محسوس به كار ببرند . مثلا میگويند علم خير است ولی خير معقول ، اما آب و نان خير است ولی خير محسوس ، و انسان مجبور است دنبال آنچه كه در عمق وجدان خودش آن را خير میداند برود ، بالفطره دنبال خيرهای خودش میرود . اگر بگوييم ملاك خيريت چيست ؟ میگويند ملاك خيريت ، كمال است ، يعنی آن مرحله از وجود انسان با رسيدن به آن خير تقويت میشود و تكامل پيدا میكند . در فلسفه فرنگی چون اصلا نمیخواهند غير از محسوس به حقيقتی و به واقعيتی قائل باشند میگويند واقعيت همانی است كه مادی و محسوس است ، غير آن ، واقعيت نيست . پس قهرا نمیتوانند بگويند كه انسان دو گونه خير دارد .
پاورقی :
. 1 اغلب اين فلسفهها ريشهای در فلسفه هگل دارد . هم ماركسيسم و هم
اگزيستانسياليسم ريشههای اساسیشان در فلسفه هگل است و به حق گفتهاند كه
هگل چهره فلسفه اروپا را تغيير داد
. 2 " خير " يعنی خواستهای كه از عمق ذات انسان سرچشمه میگيرد
انسان با واقعيت محسوسش جستجوگر خيرهای محسوس است و با واقعيت معقولش جستجوگر خيرهای محسوس است و با واقعيت معقولش جستجوگر خيرهای معقول ، و در اين جهت كه به هر حال جستجوگر خير است در هر دو ناحيه يكی است . اگر جستجوگر علم است جستجوگر يك واقعيت است كه آن " خير معقول " است . اگر جستجوگر پول است آن هم باز واقعيتی است ، جستجوگر يك واقعيت است كه واقعيت محسوس باشد
اينها چون اساس كارشان را بر اين گذاشتند كه " واقعيت " يعنی محسوس و مادی ، آمدند گفتند كه انسان يا جستجوگر خير است كه خير يعنی همان سود و منفعت مادی و يا جستجوگر چيزی است كه هيچ چيز نيست ، فقط ارزش است ، همان كلمه " سود و ارزش " كه در فلسفه اروپا آمده و چه انحراف بزرگی هست در فلسفه انسانی . از همين جاست كه میگويند بشر يا دنبال سود يعنی چيزی كه خيرش در آن است میرود ، قهرا عقل هم میگويد برو دنبالش ، منطقی هم هست ، و يا دنبال چيزهايی میرود كه خيرش در آنها نيست ، عقل هم میگويد نرو ولی میرود ، يك كار غير عقلی و غير منطقی انجام میدهد ، دنبال يك سلسله كارهای غير عقلانی و غير منطقی میرود كه منطق و عقل هيچ حكم نمیكند كه برو دنبالش ، ولی میرود .
پاورقی :
. 1 بيش از دو مرتبه ، مقصود آن دو مرتبهای است كه به انسان مربوط
است
قهرا در توجيه همين چيزهايی كه اسم اينها را گذاشتند ارزش و نه خير يعنی آنچه كه انسان دنبالش میرود بدون آنكه خير ( 1 ) و اختيار شدنی باشد درماندند كه اين ارزشها را چگونه میشود توجيه كرد . " خير " كه همان محسوس و مادی است . اينها كه محسوس و مادی نيست . مگر زيبايی ، محسوس است برای انسان و مادی است ؟ ! مگر به اصطلاح حجم دارد ، يعنی چشم پر كن است ؟ ! مگر فضيلت اساسا واقعيتی است ؟ ! مگر حقيقت ، واقعيت است ؟ ! اينها شد يك سلسله مسائل غير منطقی و غير عقلانی برای بشر ، ولی از طرف ديگر ديدند آخر چطور میشود اينها را به جامعه گفت كه همه اينها اموری موهوم است ، يعنی لازمه اين فلسفه و همان حرف نيچه و غير نيچه را بگويند كه اينها همه موهوم است ، واقعيت ، همانی است كه سود است ، هر چه كه غير سود باشد واقعيت نيست ، عقل هم میگويد دنبالش نرو . آنهايی كه شجاع بودند گفتند ، آنهايی كه خيلی شجاع نبودند زير پرده اين مطلب را به شكل ديگری گفتند ، يكی گفت ارزشهای تكامل پيدا كرده ، و ديگری به گونه ديگر ، . . . اگزيستانسياليستها آمدند راه حلی پيدا كردند و آن اين كه گفتند ارزشها فرقشان با واقعيتها و حقيقتها اين است كه ارزشها يك سلسله امور آفريدنی هستند نه يك سلسله امور كشف شدنی ( 2 ) .
پاورقی :
. 1 " خير " يعنی اختيار شدنی
. 2 كتابی هست به نام جدال با مدعی . كتابی خواندنی است . يكی از
همين سران . >
همه حرفهای اگزيستانسياليستها در مسأله ارزشها همين است . و لهذا اين اصطلاح هم در ادبيات امروز زياد آمده است : " انسان ارزشها را میآفريند " در صورتی كه اين حرف ، حرف پوچی است ، " انسان ارزش را میآفريند " يعنی چه ؟ ! معنای اين حرف اين است كه در طبيعت خود ، مثلا ايثار و اثره ( 1 ) ( به قول عربها ) هر دو مساوی است ، عدل و ظلم مساوی است ، در ذات خود هيچ تفاوتی ميان عدل و ظلم نيست ، ولی انسان به عدل ارزش میدهد ، آنگاه عدل با ظلم فرق میكند ، میشود دارای ارزش .
پاورقی :
> - میگويند - ماركسيست با شخصی مصاحبهای داشته و اين شخص مدعی است
كه او متن مصاحبهاش را با تغييراتی منتشر كرده . مقدمهای مینويسد و
فحشهای دنيا را به آن مصاحبه كننده میدهد و بعد میگويد من اكنون عين
مصاحبه را چاپ میكنم . اين كتاب در دو بخش است ، بخش اولش راجع به
ارزش حيات و زندگی و تكامل و تقريبا راجع به همين مسأله ارزشهاست ، و
بخش دومش راجع به شعر نو . اشكال كننده سؤالات عجيبی میكند . او از اول
طرفدار فلسفه پوچی میشود يا لااقل در آنجا از فلسفه پوچی دفاع میكند كه
همه چيز هيچ است و پوچ ، و زندگی يك راه حل بيشتر ندارد و آن خودكشی
است . او پيرو فلسفه خودكشی است . حالا چرا خود جناب خودكشی نمیكند اين
را ديگر از خودش بايد پرسيد . اين شخص میخواهد كه اين نظريه را رد كند
. كم كم میرسند به همين مسأله ارزشها . در اينجا از منطق اگزيستانسياليسم
پيروی میكند ( چون ماركسيسم در اين مسائل نارساست ، خيلی هم نارساست )
و میگويد ارزشها يك سلسله امور آفريدنی هستند نه كشف شدنی
. 1 اثره يعنی خود را مقدم داشتن ، ايثار يعنی ديگری را بر خود مقدم
داشتن
به اين آقايان بايد گفت " انسان ارزش را آفريده " يعنی چه ؟ يك وقت هست كه " انسان ارزش را میآفريند " به معنی اين است كه به چيزی كه واقعيت ندارد واقعيت میبخشد ، يعنی قبلا اينها واقعيتی نداشت ، بعد انسان به اينها واقعيت داد و اموری واقعيت دار شدند
واضح است كه اينها چيزی نيست كه انسان بيايد آنها را بسازد . قدرت خلاقيت انسان همان قدرت فن و صنعت است كه روی مادهای ، كاری انجام میدهد ، شكلی و صورتی به آن میدهد ، و شما قبول داريد كه در اينجا شكل و صورت و ماده در كار نيست . پس " انسان اينها را خلق میكند " به معنای اينكه واقعيت واقعی به اينها میدهد اصلا معنی ندارد ، و فرضا بخواهد واقعيت بدهد ، اساسا خود " معنويت " واقعيت دارد يا واقعيت ندارد ؟ شما میگوييد اصلا معنويت واقعيت ندارد . در اين صورت انسان چطور میتواند به چيزی كه واقعيت پذير نيست واقعيت بدهد ؟ ! آفرينندگی انسان در اين مسائل همان است كه ما آن را " اعتبار " میناميم . اعتبار يعنی چه ؟ اعتبار يعنی يك امر قراردادی . مثلا شما گروهی هستيد كه در اين مدرسه با يكديگر همكاری داريد ، میبينيد كه اگر بخواهيد همكاريتان سامانی داشته باشد بايد تشكيلاتی داشته باشيد ، و اگر بخواهيد تشكيلات داشته باشيد بايد در ميان خودتان مثلا يك هيئت مديره ، يك هيئت اجرايی و غيره داشته باشيد و يك نفر را هم به عنوان رياست اين مدرسه انتخاب كنيد . يك نفر را به عنوان رئيس خودتان انتخاب میكنيد ، میگوييد آقای الف رئيس ما . اينجا شما اعطا كرديد رياست را به آقای الف ، يعنی رياستی را كه وجود نداشته داديد به او . اينجا شما آفريديد و خلق كرديد ، اما اين خلق ، يك امر قراردادی و اعتبار است ، يعنی واقعيتی ندارد ، يعنی الان آقای الف در عالم و هم و ذهن و اعتبار و قرارداد شما با يك ساعت پيش خود كه رئيس نبود فرق كرده ، ولی در عالم واقع و نفس الامر همان آدمی است كه بوده . اعطاء رياست يعنی يك قرارداد و يك اعتبار و چيزی كه اذهان به حكم يك مصلحت ، آن را پذيرفته و فرض كردهاند ، يعنی يك امر مجاز . اعتبار كردن ، منتهای قدرت آفرينندگی بشر در اين گونه مسائل است
بنابراين " انسان ارزش را میآفريند " حداكثر ، معنايش اين است كه اموری كه ما آنها را " ارزشها " میناميم هيچ واقعيتی ندارند ، بشر برای آنها اعتبار " ارج " میكند ( ارزش همان ارج است ) ، در واقع ارجی برای بشر ندارد ، ولی بشر ارج را برای آن اعتبار كرده است
باز هم نفی اصالتهاست و میشود يك امر قراردادی و موهوم . تازه مسأله مهم اين است كه در امور قراردادی ، انسان در " وسائل " میتواند قرارداد كند نه در " هدفها " . مثلا میگوييم ارزش اسكناس يك ارزش اعتباری است ، يعنی بر خلاف طلا كه چون به درد انسان میخورد در شؤون زيادی كار آراست ، هم كمياب است و هم كار آرا چه از نظر زينت بودن و چه از نظرهای ديگر ، نسبتا به خودی خود برای بشر ارزش دارد [ اسكناس به خودی خود ارزش ندارد ، ] اسكناس را ما به جای طلا اعتبار میكنيم برای رسيدن به يك سلسله هدفها ، برای اينكه مبادله آسان باشد آن را اعتبار میكنيم
پس اسكناس فی حد ذاته هيچ ارزشی ندارد ، يعنی اين كاغذی كه مثلا به نام هزار تومان به دست ما دادهاند با يك كاغذ ديگر به همين اندازه ، از نظر ارزش واقعی هيچ فرقی ندارد ، ولی از نظر ارزش اعتباری و قراردادی فرق كرده است آن هم از آن جهت كه ما آن را وسيله برای هدفهای ديگری قرار دادهايم
پس اگر ما اصالتهای انسانی را اموری آفريدنی بدانيم ، چون آفريدن به معنای واقعيت دادن در اينجا معنی ندارد و آفريدن در اينجا معنايی جز اعتبار كردن ندارد ، بدين معنی است كه همه اينها وسائلی است برای هدفهای ديگری ، زيرا خود اينها نمیتوانند هم اعتباری باشند هم هدف . " هم اعتباری باشد هم هدف " مثل اين است كه انسان هدف ندارد ، چيزی را برای خودش اعتبار میكند كه هدف بشود و بعد همان هدف میشود ، درست همان كار بت پرستهای عرب كه میآمدند بتی را میساختند ، بعد همانی را كه خودشان ساخته بودند پرستش میكردند : « / تعبدون ما تنحتون »( 1 ) چيزی را كه خودت ساختهای همان را پرستش میكنی ؟ ! هدف ، آن چيزی است كه در مرحله بالاتر از توست و تو كوشش میكنی به آن برسی . چيزی را كه تو جعل میكنی و قرارداد میكنی ، آن به دست توست و از تو پايينتر است
پاورقی : . 1 صافات / . 95
اصالتهای انسانی اموری فطری است
اين است كه اين راه هم راه حلی برای اين مشكل نيست و باز بر میگرديم به همان نتيجهگيری سابق خودمان كه اين اصالتهای انسانی آن وقت معنی و مفهوم و واقعيت پيدا میكند كه يك سلسله امور فطری برای انسان باشد ، مايههايی در فطرت انسان باشد و خود اينها يك سلسله واقعيتها باشد كه انسان به واقعيت خودش به سوی آن واقعيتها حركت میكند ، همين طور كه در خير محسوس ، انسان با واقعيت محسوسش به سوی واقعيتهای محسوسی حركت میكند آنها هم يك واقعيتهايی باشد كه انسان با واقعيت معقولش به سوی آن واقعيتها حركت میكند . تكامل انسان هم فقط با اين فرض قابل تصور است ، و اگر اين را از انسان بگيريم تكامل در انسانيت معنی ندارد هر چند تكامل در ابزار معنی داردپس ارزشها همان خيرهای واقعیاند . اين حرف هم حرف بی اساسی است كه ما بياييم آنچه را كه بشر دنبالش میرود تقسيم كنيم به سودها و ارزشها ، و بعد بگوييم ارزشها كه هيچ و پوچ است ، منطقی نيست و عقل هيچگاه حكم نمیكند برو دنبال اينها ولی انسان میرود ، انسان يك كارهای ديوانگی ( غير عقلی يعنی ديوانگی ) و غير عقلانی هم دارد ، حال اگر چه ضد عقل نيست كه بگوييم بر ضد حكم عقل است ولی بالاخره عقلی هم نيست و مساوی میشود با كار ديوانگی ، و به عبارت ديگر يك نوع خل گريهايی است ولی خل گريهای خوبی است كه لازم است باشد . تازه اين " خوب است و لازم است باشد " اساسا معنی ندارد . بالاخره ناچاريم اينها را يك سلسله خل گريها برای بشر بدانيم . از اين بحث میگذريم
حال بحث فطری بودن دين مطرح است . اينهايی كه میگويند دين فطری است مقصودشان چيست ؟ چه دليلی بر فطری بودن دين دارند ؟ يعنی علائم فطری بودن چيست و آيا آن علائم در دين وجود دارد يا وجود ندارد ؟ كه جزء سؤالهايی بود كه قبلا كرده بودند كه " علائم فطری بودن چيست ؟ آيا دين فطری هست يا فطری نيست ؟ و چه نظرياتی در باب منشأ دين گفته شده است " كه يك نظريهاش همين نظريه فطری بودن است . در مقابل نظريه فطری بودن در باب خصوص دين ، چه نظرياتی است ، كه آن مقالهای كه در جلسه پيش عرض كردم در اطراف همين موضوع ، يعنی " نظريات درباره منشأ پيدايش دين " است . قرار شد كه آقای . . . در اطراف اين مقاله كنفرانس بدهند
در حدود بيست سال پيش در قم نشريهای منتشر میشد به نام " نشريه سالانه مكتب تشيع " . شايد هفت هشت شماره به صورت سالانه منتشر شد ، سه چهار شماره هم به صورت سه ماهه منتشر شد . در آن نشريات سالانه ظن بسيار قوی دارم كه در شماره اول آن مقالهای آقای مهندس بيانی ترجمه كرد تحت عنوان " دين يا بعد چهارم " ، مقدمهای و مؤخرهای هم آقای مهندس بازرگان بر آن مقاله نوشته بود . آن مقاله هم اگر پيدا بكنيد برای اين بحث ( يعنی نظريات درباره اينكه منشأ پيدايش دين چيست ) خيلی خوب است . نظريات را در آنجا نقل كرده است . البته خود نويسنده آن مقاله طرفدار فطری بودن حس دينی است


