![]() |
آيا وجدان كردن دليل فطری بودن است ؟
سؤال ديگری مطرح شده است كه : آيا در اثبات وجود فطرت برای انسان ، به همين اكتفا میكنيم كه فطريات را در خودمان میيابيم ، و يا استدلال ديگری هست ؟ چون در صورت اول ، غرائز ، هوسها و فطريات كاملا قابل تداخلاند و تكيه بر تفاوتهای اصطلاحی و لفظی ، كافی نيست و خلاصه مرز دقيقتر فطرت و غريزه در انسان چيست ؟ و آيا اين مرزها قراردادی است ( مثلا تقسيمشان به خودآگاه و ناخودآگاه ) يا واقعی است ؟ اين در واقع دو سؤال در طول يكديگر است . میگويند آيا برای اثبات فطری بودن يك امر به همين جهت اكتفا میكنيم كه " ما آن امر را در خود میيابيم " ؟ جواب اين است كه اولا ما هنوز در مقام اثبات فطری بودن و يا علائم فطری بودن يك امر برنيامدهايم و بعد درباره آن صحبت میكنيم ، ثانيا فرضا چنين چيزی باشد ، اين يك چيز عجيبی نيست كه يك امری برای ما فطری باشد و دليل ما بر فطری بودنش اين باشد كه خود فطری بودنش را در ضمير خودمان میيابيم . اين نظير آن است كه ما يك سلسله بديهيات اوليه داريم ، مثلا میگوييم اينكه " كل از جزء بزرگتر است و محال است كه جزء برابر با كل يا بزرگتر از كل خودش باشد " بديهی است ، بعد كسی بگويد چه دليلی بر بديهی بودن اين مطلب هست ؟ خودش بديهی است ولی اين كه بديهی است آيا نظری است يا بديهی ؟ میگوييم اين هم كه بديهی است ، بديهی است . اگر ما فرض كنيم كه [ بديهی بودن آن ] بديهی نباشد و نظری باشد بايد برايش دليل بياوريم ، آن دليل ما چگونه است ؟ نظری است يا بديهی ؟ اگر فرض كنيم دليل ما نظری باشد پس آن هم دليل میخواهد . حال دليل دليل چطور ؟ نظری است يا بديهی ؟ اگر در آخر به يك بديهی رسيديم كه آن ، بديهی بودنش احتياج به دليل ندارد اين میتواند درست باشد ، اما اگر به چنين بديهیای هرگز نرسيم پس هيچ بديهیای نداريم و هيچ نظریای نداريم ، يعنی وقتی هيچ بديهیای نداشته باشيم هيچ استدلالی نمیتوانيم داشته باشيم ، چون [ در اين صورت ] استدلال ما بر يك امر نظری يعنی بر يك امر مجهول [ مبتنی است ] . اگر ما بخواهيم بر يك امر مجهول ، از يك امر نظری ( يعنی از يك امر مجهول ديگر ) دليل بياوريم اين كار مثل ضم صفر به صفر است كه اثری نداردپس تعجبی ندارد كه كسی بگويد كه ما يك سلسله امور فطری داريم و فطری بودن آنها را در ضمير خودمان وجدان میكنيم و هيچ نيازی به دليل نداريم
در عرايض بعد درباره اين مطلب توضيح بيشتر داده میشود
در ادامه سؤال گفتهاند كه : در اين صورت فرقی ميان غريزه و هوس و مانند آن باقی نمیماند
اتفاقا آن بحثی كه ما كرديم بحث لغوی بود يعنی بحث ما بر سر اين بود كه اين لغت " فطرت " كه در قرآن و بعد در اصطلاحات علما به كار برده شده در چه موردی به كار رفته است ؟ ما ابايی نداريم كه كسی بر روی همه اين مسائل فطری اسم غريزه را بگذارد . مگر اسم غريزه را كه رويش گذاشتند ديگر قضيه حل شده است ؟ ! بحث در ماهيت آن كه رويش گذاشتند ديگر قضيه حل شده است ؟ ! بحث در ماهيت آن امر غريزی و آن امر فطری است ، حال شما میخواهيد اسمش را " غريزه " بگذاريد يا " فطرت " . ما به لغت كاری نداريم ( 1 ) كه آيا لغت فطرت با لغت غريزه فرق دارد يا فرق ندارد . بحث در اين است كه آيا آنچه كه به نام انسانيت ناميده میشود و به عنوان ملاكهای انسانی شناخته میشود و به عنوان ملاكهای انسانی شناخته میشود اكتسابی است يا غير اكتسابی ؟ آيا آن ملاكها از خارج بر انسان تحميل شده است يا از ذات انسان میجوشد ؟ بحث ما اين است . وقتی میگوييم اين ملاكها فطری است يعنی از ذات انسان میجوشد و انسان موجودی است كه بذر اين ملاكها در عمق وجودش كاشته شده است و وجود دارد . حال شما میخوا هيد اسم اين را هم غريزه بگذاريد بگذاريد ، اين بحث لغوی میشود . ما فقط خواستيم بگوييم كه معمولا در اين گونه موارد لغت " غريزه " را اطلاق نمیكنند . كسی هم بخواهد لغت غريزه را اطلاق كند بكند . معمولا در مورد حيوانات " فطرت " نمیگويند ، كسی بخواهد لغت فطرت را هم به كار ببرد به كار ببرد . پس بحث ، بحث لغوی نيست
پاورقی :
. 1 البته " كاری نداريم " به اين معنا كه میخواهيم بگوييم لغت ،
تأثيری در مدعای ما ندارد ، ولی با لغت هم كار داريم
حال به ادامه بحث خودمان میپردازيم
انسان ناشناختهترين موجود
در ميان موجودات جهان هيچ موجودی به اندازه انسان نيازمند به تفسير نيست . گفتيم موضوعاتی كه در فلسفه روی آنها بحث میشود يعنی همه فلسفههای جهان در اطراف آنها بحث میكنند خدا ، جهان و انسان است . حال بعضی فلسفهها بيشتر راجع به خدا بحث كردهاند ، بعضی بيشتر راجع به جهان بحث كردهاند و بعضی بيشتر راجع به انسانانسان در ميان اجزاء جهان چه امتيازی دارد كه میگوييم " جهان " و " انسان " . مگر انسان جزء جهان نيست ؟ بله ، انسان جزء جهان است ولی اين جزء با همه جزئهای ديگر تفاوتهايی دارد يا بگوييم پيچيدگيهايی دارد كه از همه اجزاء ديگر جهان بيشتر نيازمند به تفسير و توجيه است . يك فلز هم يك شیء است . آهن و پولاد و طلا و نقره و گياه هم از اجزاء جهان هستند ولی اينها اينقدر نيازمند به تفسير و توجيه نيستند كه لازم باشد يك سلسله فرضيات ، نظريات و طرحها برای شناخت آنها به كار برده شود
لهذا الان هم مدعی هستند كه انسان ناشناختهترين موجودات جهان است
كتابی است از الكسيس كارل به نام انسان موجود ناشناخته ( الانسان ذلك المجهول ) . اسم خوبی است . تعجب است كه با اينكه انسان خودش عامل شناخت اشياء ديگر است و اشياء بسيار بسيار دور از خود را شناخته است و احيانا مدعی است كه مجهولی در مورد آنها ندارد ، در مورد نزديكترين موجودات به خودش - كه خود همان عامل شناسايی يعنی انسان باشد - مجهولات زيادی دارد
يكی از مجهولات در مورد انسان همين مسأله فطريات ( 1 ) انسان است كه در دو قسمت است : يكی در ناحيه شناختها ، دركها ، دريافتها ، و ديگر در ناحيه خواستها و ميلها
فطريات انسان در ناحيه شناختها
در ناحيه دريافتها و شناختها اين مسأله هست كه آيا انسان دارای يك سلسله معلومات فطری يعنی معلومات غير اكتسابی هست يا خير ؟ ما الان هزارها تصور و تصديق در ذهن خودمان داريم كه بدون شك اكثريت قريب به اتفاق اينها اكتسابی استاز اين آيه قرآن كه در سوره مباركه نحل است ( « و الله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا و جعل لكم السمع و الابصار و الافئده لعلكم تشكرون ) ( 2 ) بعضی خواستهاند استنباط كنند كه همه معلومات انسان اكتسابی است و معلومات فطری در كار نيست . ظاهر آيه اين است كه وقتی خدا شما را از شكم مادرانتان بيرون آورد هيچ چيز نمیدانستيد ، يعنی لوح ضمير شما صاف و پاك بود و هيچ نقشی در آن نبود ، چشم و گوش به شما داده شد كه مسلما به عنوان نمونهای از حواس است و منحصر به چشم و گوش نيست و دل به شما داده شد كه مقصود مايه تفكر است ، يعنی در لوح ضمير شما چيزی نوشته نشده بود ، با قلم حواس و با قلم دل و عقل است كه روی اين لوح صاف چيزهايی نوشته میشود . اين يك نظريه است
پاورقی :
. 1 اگر هم دلتان میخواهد ، مثل بعضی از روانشناسها كلمه " غرائز "
را به كار ببريد
. 2 نحل / . 78
نظريه افلاطون
نظريه ديگری است كه از افلاطون است و عكس اين نظريه است . میگويد انسان وقتی كه به اين دنيا میآيد همه چيز را میداند . چيزی كه نداند وجود ندارد . روح انسان قبل از بدن در دنيای ديگری وجود داشته است . آن دنيا به قول او دنيا مثل است و روح انسان در دنيای مثل كه به عقيده او حقايق موجودات اين عالم هستند مثل را درك كرده و به حقايق اشياء رسيده است ، بعد كه به بدن تعلق میگيرد يك نوع حجاب ميان او و معلومات او برقرار میشود و مثل آدمی میشود كه يك چيزهايی میداند ولی موقتا فراموش كرده است . به عقيده او هر كسی كه به دنيا میآيد همه علوم ( مثلا رياضيات ) را میداند . پس تعليم و تعلم چيست ؟ میگويد تعليم و تعلم ، تذكر و يادآوری است ، معلم مذكر است يعنی آنچه را كه ( متعلم ) را باطن میداند به او يادآوری میكند و او به ياد آنچه قبلا میدانسته است میافتد . از اين روست كه " تعليم " در مكتب او فقط تذكر است و بس . اين هم نظريه دوم كه درست نقطه مقابل نظريه اول استنظريه حكمای اسلامی
نظريه سوم اين است كه انسان بعضی چيزها را بالفطره میداند كه آنها البته كم هستند . اصول تفكر انسانی كه اصول مشترك تفكرات همه انسانهاست اصولی فطری هستند و فروع و شاخههای تفكرات ، اكتسابی . ولی اينها هم كه میگويند اصول تفكرات ، فطری هستند باز نه به آن مفهوم افلاطونی میگويند كه روح انسان در دنيای ديگر اينها را ياد گرفته و اينجا فراموش كرده است ، بلكه مقصود اين است كه انسان در اين دنيا متوجه اينها میشود ولی در دانستن اينها نيازمند به معلم و نيازمند به صغری و كبری چيدن و ترتيب قياس دادن يا تجربه كردن و امثال اينها نيست ، يعنی ساختمان فكر انسان به گونهای است كه صرف اينكه اين مسائل عرضه بشود كافی است برای اينكه انسان آنها را دريابد ، احتياج به استدلال و دليل ندارد ، نه اينكه انسان اينها را قبلا میدانسته است . اين ، نظريه ديگر است كه معمولا حكمای اسلامی همين نظريه را دارند . ارسطو نيز همين نظريه را با اختلاف در بعضی خصوصيات داشته استدر ميان فلاسفه جديد نيز اين اختلاف نظر وجود دارد . البته شايد كسی آن نظريه افلاطونی را در دوره جديد معتقد نباشد ولی در دوره جديد هم بعضی از فيلسوفان ، برخی از معلومات را برای انسان فطری و قبلی میدانند و بعضی ديگر را بعدی و تجربی . قهرمان اين نظريه ، فيلسوف بسيار بزرگ معروف دنيا در قرون جديد يعنی كانت است كه او معتقد است به يك سلسله معلومات قبلی و غير حاصل از تجربه و حواس ، يعنی معلوماتی كه به عقيده او لازمه ساختمان ذهن است
در ميان فيلسوفان آلمان اين فكر وجود داشته است ، ولی اغلب فيلسوفان انگليسی كه بيشتر حسی بودهاند ( مثل جان لاك و هيوم ) نظرشان عكس اين است ، میگويند هيچ معلومی در لوح ضمير انسان نيست و همه چيز را انسان از بيرون دريافت میكند و همه چيز آموختنی است
نكتهای كه عرض كردم - كه ما در اصول فلسفه هم آن را ذكر كردهايم - بسيار بسيار دقيق است . فيلسوفان اسلامی قائل به اين هستند كه اصول اوليه تفكر انسان آموختنی و استدلالی نيست و بی نياز از استدلال است ولی در عين حال اين اصول را ذاتی نمیدانند آنچنان كه افلاطون و يا كانت ذاتی میدانند . حكمای اسلامی میگويند در ابتدا كه انسان متولد میشود حتی همان اصول تفكر را هم ندارد ولی اصول اوليه تفكر كه بعد پيدا میشود از راه تجربه پيدا نمیشود ، از راه استدلال هم پيدا نمیشود ، از راه معلم هم پيدا نمیشود ، بلكه همينقدر كه انسان دو طرف قضايا ( موضوع و محمول ) را تصور كند ساختمان ذهن اينطور است كه بلافاصله به طور جزم حكم به رابطه ميان موضوع و محمول میكند . مثلا اگر بگوييم " كل از جزء بزرگتر است " افلاطون میگويد اين را مانند همه مسائل ديگر از ازل روحها میدانستهاند ، كانت میگويد در اينكه میگوييم " كل از جزء بزرگتر است " يك سلسله عناصر ذهنی فطری هست كه در ساختمان آن دخالت دارد ، يك مقدارش از بيرون گرفته شده و يك مقدارش از خود ذهن است . حكمای اسلامی میگويند نوزاد وقتی كه به دنيا میآيد هيچ چيز نمیداند ، حتی قضيه مذكور را هم نمیداند چون تصوری از كل ندارد ، تصوری هم از جزء ندارد ، ولی همينقدر كه تصوری از كل و تصوری از جزء پيدا كرد و اين دو را برابر هم گذاشت ديگر بدون نياز به دليل و معلم و تجربه حكم میكند . كه كل از جزء بزرگتر است
پس ديديم كه در بخش دريافتها اختلاف نظرهايی تا اين حدود وجود دارد كه آيا ما دريافتی كه فطری باشد يا به معنای افلاطونی و يا به معنای حكمای اسلامی داريم يا نداريم ؟ در اين حدود محل بحث و سخن است
نظر قرآن
اما ببينيم نظر قرآن چيست . ما از يك طرف ديديم كه قرآن میفرمايد : « و الله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا و جعل لكم السمع و الابصار و الافئده لعلكم تشكرون ». وقتی نوزاد به دنيا میآيد لوح ضميرش از همه چيز صاف و پاك است . ولی در عين حال قرآن بعضی از مسائل را به شكلی طرح میكند كه فهميده میشود كه [ آن مسائل ] بی نياز از استدلال است . مثلا خود مسأله توحيد در قرآن چگونه مطرح شده و اين آيات چگونه با يكديگر جور در میآيد ؟ مسأله توحيد در قرآن كه بعد آياتش را میخوانيم امری است فطری . پس اين " « لا تعلمون شيئا »" و اين مطلب كه شما خدا را به نوعی در باطن و در ضمير میشناسيد چگونه با هم جمع میشوند ؟ نه ، اينها با يكديگر قابل جمعاندباز از خصوصيات قرآن است كه دم از " تذكر " میزند . خيلی عجيب است ! در عين اينكه آن نظريه افلاطونی به آن شدت در قرآن رد شده است میبينيم قرآن به پيغمبر میفرمايد : فذكر يادآوری كن « انما انت مذكر 0 لست عليهم بمصيطر »( 1 ) ( آيات ذكر ، كه يكی و دو تا هم نيست )
پاورقی : . 1 غاشيه / 21 و . 22
حتی خود قرآن " ذكر " نام گرفته است . همچنين به خود رسول اكرم كلمه " ذكر " اطلاق شده است : « قد انزل الله اليكم ذكرا ، رسولا ». . . ( 1 ) . پس [ اين آيات ] نشان میدهد كه در عين حال قرآن قائل به مسائلی است كه برای آن مسائل ، تذكر و ياد آوری كافی است و استدلال نمیخواهد . مثلا در آيه " « هل يستوی الذين يعلمون و الذين لا يعلمون »" ( 2 ) استفهام تقريری میكند ( 3 ) .
پاورقی :
. 1 طلاق / . 10
. 2 زمر / . 9
. 3 اين را در متد تعليم و تربيت " روش سقراطی " میگويند . میگويند
سقراط در تعليمات خودش از همين روش استفاده میكرده است ، وقتی
میخواست مطلبی را به طرف ثابت كند از بديهیترين مسائل شروع میكرد و به
صورت سؤال میگفت : آيا اين مطلب اينطور است يا آنطور ؟ چون مسأله
روشن بود او همان طرفی را كه سقراط میخواست انتخاب میكرد . همين كه آن
را به صفحه روشن ذهن طرف میآورد يك سؤال بالاتری مطرح میكرد . باز او
همان طرفی را كه سقراط میخواست انتخاب میكرد . اين را هم كه در صفحه
روشن ذهنش میآورد يك سؤال ديگر طرح میكرد و باز جواب میگرفت . اين
كار را ادامه میداد تا اينكه يكدفعه طرف مقابل متوجه میشد كه خودش به
مدعای سقراط اعتراف كرده بدون اينكه سقراط يك كلمه حرف زده باشد ،
يعنی از درون مخاطب جوابها را بيرون میكشيد . چون استاد فن بود و يك
روانشناس بسيار دقيق بود و روان و سير ذهن و سير فكر را خيلی خوب
میشناخت از يك مقدماتی شروع میكرد كه بدون اينكه يك كلمه حرف زده
باشد ، ذهن مخاطب ، خودش قدم به قدم پيش میآمد .
مادر سقراط ماما بوده است . خودش میگفته است من مانند مادرم ماماگری
میكنم . ماما بچه را به دنيا نمیآورد ، طبيعت مادر است كه بچه را به
دنيا میآورد . كار ماما فقط اين است كه مادر را راهنمايی میكند : اينطور
بنشين ، اينطور حركت كن . او را كمك میدهد تا نوزاد از او متولد شود
كار او اين نيست كه با دست خودش بچه را بگيرد و بيرون بكشد ، آن ، كار
ناقصی است ، او بايد صبر كند كه به صورت خودكار بچه متولد شود . سقراط
میگفت كه كار من همان ماماگری است ، يعنی كاری میكنم كه ذهن ، فكر را
توليد میكند همانطور كه مادر بچه را میزايد ، من فقط ذهنها را كمك میكنم
كه فكرهای جديد را بزايند
وقتی میخواهد دعوت به ايمان و عمل صالح كند میفرمايد : « ام نجعل الذين امنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فی الارض ام نجعل المتقين كالفجار (1) . يعنی ما سؤال میكنيم شما خودتان جوابش را بدهيد . در دنباله همين نوع آيات است : « انما يتذكر اولوا الالباب » ( 2 ) صاحبان عقلها خودشان متذكر میشوند
پس فطرياتی كه قرآن قائل است از نوع فطريات افلاطونی نيست كه بچه قبل از اينكه متولد شود اينها را میدانسته و مجهز به اينها به دنيا میآيد ، بلكه به معنای اين است كه استعداد اينها در هر كسی هست به طوری كه همينقدر كه بچه به مرحلهای رسيد كه بتواند اينها را تصور كند تصديق اينها برايش فطری است . پس آيه " « و الله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا و جعل لكم السمع و الابصار و الافئده لعلكم تشكرون »" با اين مسأله كه توحيد ، فطری است و با اين مسأله كه قرآن بسياری از مسائل را به عنوان " تذكر " ذكر میكند منافات ندارد ، چون " فطری است " به معنی اين است كه احتياج به آموزش و استدلال ندارد ، نه به اين معنا كه قبل از آمدن به اين دنيا آنها را میدانسته تا در اين صورت اين دو آيه با يكديگر منافات داشته باشند . اين در باب فطريات علمی
پاورقی : . 1 ص / . 28 . 2 زمر / . 9
نظر منكرين و نتيجه آن
آنهايی كه به طور كلی منكر فطريات هستند میگويند كه فكر انسان يك سلسله اصول ثابت كه لازمه طرز كار كردن عقل نه لازمه ساختمان عقل آنطور كه كانت میگويد باشد نداردمثلا در باب اصول فكر از جمله میگفتند كه " تناقض - يعنی جمع ميان دو نقيض - محال است " ، يعنی يك شیء محال است در آن واحد ، در واقع و نفس الامر ، هم باشد و هم نباشد ، بدين معنی كه يك فكر و نظريه ، محال است كه در آن واحد ، هم مطابق با واقع باشد و هم مطابق با واقع نباشد ( 1 ) . يا میگفتند " دو شیء متساوی با شیء سوم خودشان با يكديگر متساوی هستند " ، " كل از جزء بزرگتر است " ، " ترجح بلامرجح محال است " و غيره . " ترجح بلامرجح محال است " يعنی اينكه اگر دو امكان مخالف يكديگر در برابر يك شیء وجود داشته باشند و نسبت اين شیء با هر دو امكان متساوی باشد ، چربيدن اين شیء به يك طرف نيازمند به يك عامل خارجی است ، اگر عامل خارجی دخالت نكند ترجيح پيدا كردن يك طرف بر طرف ديگر محال است
در مقام مثال اينطور میگوييم : فرض كنيم دو كفه يك ترازوی بسيار دقيق و حساس به حال تعادل ايستادهاند ( 2 ) .
پاورقی :
. 1 البته راجع به اين مسأله حرفهايی در فلسفه هگل و بعد در ماركسيسم
آمده است كه اين حرفها به كلی از موضوع بحث خارج است كه اگر بخواهيم
وارد اينها هم بشويم بحثها بسيار طولانی میشود
. 2 حال نگوييد كه در طبيعت نمیشود ترازو آنقدر حساس باشد و بالاخره
ساخت بشر >
از اين نوع مثالها باز هم وجود دارد . مثلا ممكن نيست يك شیء مكانی در آن واحد دو مكان را اشغال كند و قهرا نقطه مقابلش هم هست ، يعنی دو شیء مكانی در آن واحد نمیتوانند يك مكان را اشغال كنند
اينها چيزهايی است كه نمیشود برای آنها دليل آورد ولی نه به اين معنا كه اينها مجهولاتی است كه نمیدانيم آيا چنين چيزی هست يا نه
برای يك چيزهايی نمیشود دليل آورد و ما هم نمیدانيم آنطور هست يا نه . مثلا راجع به ابعاد عالم كه آيا متناهی است يا نامتناهی ، ممكن است كسی بگويد من نمی دانم متناهی است يا نامتناهی ، چون نمیتوان برای آن دليل آورد . يا مثال معروفی كه میزنند : اگر كسی بگويد همه اشياء دارند به يك نسبت بزرگ میشوند ، چنانچه ديگری در جواب او بگويد اگر من دارم بزرگ میشوم پس چطور قبلا صد و هفتاد سانتيمتر بودم و حال كه اندازه میگيرم مثلا صد و هشتاد سانتيمتر نيستم ؟ او میگويد متر هم به نسبت تو بزرگ شده است . اين سخن را [ كه همه اشياء به يك نسبت دارند بزرگ میشوند ] با دليل نمیتوان رد كرد
پاورقی :
> است . فرض كنيد مثلا به اندازه يك ميليونيم گرم حساسيت دارد . ما از
مرز حساسيت به اين طرف حساب میكنيم
. 1 مثلا از يكی چيزی كم میشود ، يكی كهنه میشود و چيزی از آن میريزد
اينها همه جزء عاملهاست ، اشتباه نشود
اما اين سخن كه " اين جسم در آن واحد دو مكان را اشغال كرده است " نمیشود برای آن دليل آورد ، نه اينكه به صورت يك مجهول باقی مانده است . قطعا چنين چيزی دروغ است يعنی محال است
آنهايی كه قائل به اصول تفكر فطری هستند ناچار اين اصول اصلی تفكرات را لا يتغير و غير قابل خطا و اشتباه میدانند ، میگويند اينجا كه هستيم اين اصل درست است و اگر ما را از اينجا به يك شرايط و محيط ديگر ( مثلا به يك كره ديگر ) ببرند آنجا هم مطلب همينطور است
مطالب ديگری وجود دارد كه اگر چه بديهی نيست و نزديك بديهی است اما از همين قبيل است ، مثل " 4 = 2 x 2 " . در دنيا " 4 = 2 x 2 " است و در آخرت هم " 4 = 2 x 2 " است . در اين عصر " 4 = 2 x 2 " است و در وقتی هم كه كره زمين ملتهب بوده " 4 = 2 x 2 " بوده است . اگر ميلياردها سال ديگر هم از عمر عالم بگذرد باز " 4 = 2 x 2 " است
اگر ما به چنين اصول فطری برای تفكر قائل شويم میتوانيم برای فروع ، ارزش قائل باشيم ، چون فروع بر همين اصول بنا شده است
حال ممكن است كسی بگويد خود اين اصول هم اكتسابی است به اين معنا كه يك عاملی سبب شده كه [ ما اين اصول را بديهی تلقی كنيم ] و وضع آن عامل اقتضا میكند كه ما اينطور فكر كنيم . ما مثل آينهای هستيم كه در مقابل صورتهايی قرار گرفتهايم ، چون فعلا در مقابل آن صورتها هستيم و هميشه هم در مقابل آن صورتها بودهايم و اكنون آنها را میبينيم [ اينطور فكر میكنيم ] . اگر آنها را از مقابل ما بردارند و چيز ديگری بگذارند عكس مطلب را میبينيم . الان میگوييم كل از جزء بزرگتر است . اين شرايط محيط است كه اقتضا كرده اينطور بگوييم ، اگر محيط عوض شود ممكن است عكسش را فكر كنيم و بگوييم جزء از كلش بزرگتر است ( من فعلا فقط میخواهم بگويم نتيجه چه میشود ) . اگر ما اصول فطری تفكرات را منكر باشيم برای هيچ دريافتی و هيچ علمی ، ارزشی باقی نمیماند . تمام رياضيات بر اساس يك سلسله اصول متعارفه است . طبق نظر اينها خود اين اصول متعارفه ، اعتباری ندارد و مثلا مربوط به ساختمان مخصوص مغز ماست . بنابراين اگر مغز ما را جور ديگری بسازند ما هم جور ديگری میگوييم . [ اين اصول ] مربوط به اين است كه ما در زمين زندگی میكنيم ، اگر در مريخ زندگی كنيم جور ديگری فكر میكنيم . قهرا طبق اين نظريه هيچ فلسفهای اعتبار ندارد . پس ما اين نتيجه را عجالتا میگير يم . حال نمیخواهم اين نتيجه را اثبات كنم
آن كسانی كه منكر اصول اوليه فكر هستند قدر مسلم نمیتوانند يك جهان بينی داشته باشند ، يك فلسفهای داشته باشند كه به طور جزم حكم كنند كه ما جهان را شناختيم و مطلب همين است
از قضا اين جور هم هست ، يعنی خودشان متوجه نشدند . داستان اينها داستان آن آدمی است كه بالای شاخه درختی نشسته بود و زير پای خودش را اره میكرد و خودش متوجه نبود كه اين كار سبب میشود خودش سقوط كند
فلسفههای ماترياليستی چارهای ندارند جز اينكه حسی محض باشند و اگر حسی محض باشند چارهای ندارند جز اينكه تمام انديشهها را محصول عوامل خاص بيرونی بدانند ، و بنابراين برای تفكر ، اصول مسلم و قطعی و اوليه لايتخلف قائل نيستند ، يعنی همه حرفها و همه شاخهها كه ما میگوييم بر اين پايههای بی اعتبار گذاشته شده است ، پس خود اين فلسفه هم كه بر اين به يك فلسفه - مثلا ماترياليسم ديالكتيك - قائل هستيم و جهان جز ماده چيزی نيست ، [ بايد به اينها گفت ] خود همين نيز فكری است كه هيچ اعتبار ندارد قطع نظر از ايرادهای ديگری كه كسی بخواهد به محتوايش بگيرد ، زيرا اين مبنايی كه برايش ساختهايد مبنا نيست ، يعنی تو در حكم همان شخصی هستی كه روی شاخه درخت نشسته و زير پای خود را میبرد . زير پای خودت را قبلا بريدهای يا مشغول بريدنش هستی ، ديگر نمیتوانی آنجا بايستی ، و خودت از آنجا سقوط كردهای
فطريات در ناحيه خواستها
قسمت دوم ، فطريات در ناحيه خواستهاست . آيا انسان در ناحيه خواستهای خودش يك سلسله فطريات دارد يا ندارد ؟ قسمت اول ، شناختها بود ، اين میشود خواستها . اين قسمت را ابتدا من تقسيم میكنم به دو قسم . ( به لفظش هم كار ندارم كه اينجا غريزه بايد گفت يا فطرت و يا چيز ديگر . ) خواستهای فطری يا غريزی انسان دو نوع است : جسمی و روحی ، مقصود از خواست جسمی ، تقاضايی است كه صد در صد وابسته به جسم باشد ، مثل غريزه گرسنگی يا خوردن ، غذا خواستن ، ميل به غذا به دنبال گرسنگیاين يك امر بسيار مادی و جسمانی است ولی غريزی است يعنی مربوط به ساختمان بدنی انسان و هر حيوانی است . انسان بعد از اينكه به اصطلاح قدما نياز به " بدل ما يتحلل " پيدا كرد غذا هضم شد و احتياج به غذای جديد پيدا شد يك سلسله ترشحات در معده او پيدا میشود ، بعد اينها به صورت يك احساسی در شعور انسان منعكس میشود ولو انسانی كه اصلا نداند . معده دارد ، مثل بچه . بعد او برای اينكه اين احساس خودش را خاموش كند شروع میكند به غذا خوردن ، و وقتی غذا خورد ديگر احساس هم از بين میرود بلكه يك حالت نفرتی هم پيدا میكند . و همين طور است غريزه جنسی . غريزه جنسی تا آنجا كه به شهوت مربوط است ( 1 ) و تا آنجا كه به هورمونهای بدنی و ترشحات غدهها مربوط است ، شك ندارد كه يك امر غريزی است خواه اسمش را " فطری " بگذاريد و خواه نگذاريد ، يعنی امری است كه اكتسابی نيست و به ساختمان انسان مربوط است . همچنين " خواب " ماهيت خواب هر چه میخواهد باشد ، خستگی سلولها يا مسموم شدن سلولها در اثر كار زياد ، و يا مصرف شدن انرژی كه باز بدن بايد انرژی بگيرد ، هر چه هست ، بالاخره مربوط به ساختمان جسمانی انسان است . اينها را معمولا میگويند " امور غريزی "
ما فعلا به اين امور غريزی يا فطری جسمانی كاری نداريم . اينها از بحث ما خارج است . يك سلسله غرايز يا فطريات است در ناحيه خواستها و ميلها كه حتی روانشناسی هم اينها را " امور روحی " مینامد و لذات ناشی از اينها را هم " لذات روحی " مینامد ، مثل ميل به فرزند داشتن . ميل به فرزند داشتن غير از غريزه جنسی است كه آن مربوط به ارضاء شهوت است .
پاورقی :
. 1 چون اينكه مسأله عشق با مسأله شهوت آيا يكی است يا دو تا ، حتی
در رابطه دو انسان با يكديگر آيا عشق از مقوله شهوت است يا نه ، در آن
بحث است . ما فعلا مخلوط نمیكنيم
اينها يك سلسله خواستهاست كه اينها را باز مورد بحث قرار میدهيم كه آيا اين خواستها فطری است يا فطری نيست . با انكار دريافتهای فطری در ناحيه علم و ادراك ، ما به آن دره هولناك رسيديم : دره هولناك شك مطلق ، آن هم شكی كه ما را به سوفسطايیگری ، نفی علم و نفی درك حقيقت به طور كلی میكشاند . حال بياييم ببينيم كه در ميان خواستها آيا خواستهای فطری داريم يا نداريم ؟ آنجا هم همين طور بحث میكنيم . قبل از اينكه اثبات كنيم كه خواستهای فطری داريم يا نداريم ، میخواهيم ببينيم اگر چنين خواستهايی داشته باشيم به كجا خواهيم رسيد و چه در دست ما خواهد بود ، و اگر نداشته باشيم به كجا خواهيم رسيد و چه در دست ما خواهد بود ، و اگر نداشته باشيم چه برايمان باقی میماند ؟ آيا همين طور كه در ناحيه علم و دريافت ، عدهای اصول اوليه تفكر را انكار كردند و در عين حال بی جهت چسبيدهاند به شاخه ، در اينجا هم با انكار اين فطريات و اين اصالتها باز ما میرسيم به افرادی كه میبينيم بن را قطع كرده و روی شاخه نشستهاند ، محكم هم چسبيدهاند و نمیدانند كه خودشان ريشهاش را قطع كردهاند ، يا نه ؟ آنگاه میرويم به مرحله بعد ، يعنی مقام اثبات
حال ممكن است كسی بگويد من به فطريات در باب علم قائل نيستم ، من همان سوفسطائی و همان شكاك مطلقم ، و نيز بگويد من به فطريات در باب خواستها قائل نيستم ، اصلا به انسانيت هم هيچ اعتقاد ندارم ، و به عبارت ديگر به ما بگويد شما داريد از آنچه كه منطقيين " جدل " مینامند استفاده میكنيد يعنی همان اموری را كه خودشان ( طرفهای مقابل ) قبول دارند عليه آنها به كار میبريد . ما اصلا آنچه را كه آنها قبول دارند قبول نداريم . آيا شما مستقلا میتوانيد اينها را برای ما اثبات كنيد يا نه ؟ عرض میكنيم بله میتوانيم اثبات كنيم ، تا بعد برسيم به مطالب ديگر
گرايشهای مقدس
دو سؤال اينجا رسيده است . چون هر دو سؤال جزء بحثهای ما هست ناچاريم كه فعلا وقت خودمان را صرف جواب اينها نكنيم . همين قدر خواستم اجمالا عرض كنم كه چنين سؤالاتی هست . يكی در واقع در معنی فطری بودن جستجوی از خداست كه ضمنا مطلبی را از كتابی به نام " خدا از ديدگاه قرآن " ( 1 ) نقل كردهاند كه انسانها پديدههای طبيعی را كه میديدند در جستجوی علت آنها بودند و هر علتی را كه به دست میآوردند به نوبه خود به دنبال علت ديگری برای آن بودند و همين امر بالاخره بشر را رسانده است به اين كه پس اين سلسله علتها بايد در جايی منتهی بشود ، چون اگر بنا بشود كه هر پديدهای خودش معلول پديده ديگری باشد كه آن پديده ديگر مانند خود اين هست ، به اصطلاح همان فكر ارتكازی امتناع تسلسل [ پيش میآيد ، ] پس در نهايت امر فكرشان به اينجا منتهی شده است كه بايد به علت العلل رسانده است .
پاورقی :
. 1 [ نوشته شهيد مظلوم دكتر بهشتی ]
سؤال دوم راجع به علائم فطری بودن است . قبلا هم عرض كرديم كه اين ، بحثی است كه ما در آينده داريم كه علائم فطری بودن يك خصلت چيست ؟ ما از كجا بفهميم كه فلان صفت ، فلان خصلت در بشر ، فطری بشر است يا معلول يك سلسله عوامل خارجی - عوامل اجتماعی يا عوامل فردی - است ؟ میپردازيم به ادامه بحث . گفتيم آنچه مسلم است و جای هيچ شك و بحثی در آن نيست اين است كه انسان با همه موجودات ديگری كه ما میشناسيم اين تفاوتها را دارد ( 1 ) : يكی اينكه موجودی است كه جهان خارج را درك میكند ، به عبارت ديگر درباره جهان خارج میانديشد ، به تعبير ديگر موجودی است كه فكر میكند ، و به تعبير امروزی موجودی است آگاه ، هم از خود آگاه است و هم از جهان آگاه است . انسان به حكم اين خصلت خودش ، يك سلسله دريافتها از جهان خارج دارد كه ما از آنها تعبير به " ادراك " میكنيم ، و چه كلمه خوبی هم از قديم انتخاب شده بوده است ، چون " ادراك " يعنی دريافتن و رسيدن . فلاسفه هم روی ريشه لغوی اين كلمه تكيه كردهاند . در زبان عربی ، اگر كسی در جستجوی چيزی باشد و به آن برسد میگويند " ادركه " ، مثلا اگر انسانی ، انسانی را تعقيب كند او فرار میكند ، اين هم به دنبالش میدود ، يك وقت به او میرسد و يك وقت به او نمیرسد ، اگر به او برسد میگويند " ادركه "
پاورقی :
. 1 نمیخواهيم ساير تفاوتها را نفی كرده باشيم
بدون شك در اين جهت نه جمادات نه نباتات و نه حيوانات با انسان شريك نيستند . حيوانات يك نوع آگاهی مبهمی از جهان خارج دارند ولی آن آگاهی قدر مسلم اين است كه در سطح آگاهی انسان نيست . لا اقل آنها فكر نمیكنند ، چون فكر كردن يعنی يك موجود با سرمايههای دريافتیای كه دارد به يك سرمايه جديد دست يابد ، يعنی از آنچه كه میداند چيزی را كه نمیداند كشف كند . شما وقتی كه مینشينيد به فكر كردن درباره موضوعی ، وقتی كه مشكلی داريد ، بعد مینشينيد فكر میكنيد و راه حلی كشف میكنيد
اين " فكر كردن " چه عملی است ؟ عمل اين است كه با نوعی برقرار كردن رابطه ميان معلوماتی كه داريد مجهولی را تبديل به معلوم میكنيد ، يعنی يك راه حل جديد كشف میكنيد ، درست مثل حالت توالد و تناسل در عالم ماده و در عالم جسم كه دو موجود مذكر و مؤنث با يكديگر ازدواج میكنند و از ازدواج آنها مولود جديدی به وجود میآيد . انسان هنگامی كه فكر میكند آن سرمايهها را با همديگر جفت و جور میكند ، از جفت و جور كردن آنها پلی و ارتباطی برقرار میكند و در نتيجه ، فكر جديد و راه حل جديد برايش پيدا میشود . حيوان اينها را ندارد ، حيوان فقط حس میكند ، همين مشاهده سطحی ، مثلا رنگها را كه ما میبينيم آنها هم میبينند ، حرارت را كه ما احساس میكنيم آنها هم احساس میكنند . از اين بيشتر نيست . ولی فكر كردن از مختصات انسان است
امتيازات انسان
مسأله دوم در مورد امتياز انسان از غير انسان يك سلسله گرايشهای خاص در انسان است كه اين گرايشها را از يك طرف میتوان " گرايشهای مقدس " ناميد و از طرف ديگر میتوان گرايشهايی دانست نه بر اساس خود محوری ، يعنی انسان يك سلسله گرايشها دارد كه اين گرايشها از " خود محوری " بيرون است . " خود محوری " يعنی چه ؟ يعنی گرايشهايی كه در نهايت امر ، خود فردی باشد . اين در حيوان هم هست ، در انسان عادی هم هست . حيوان هم گرايش به تغذيه دارد ولی اين گرايش به تغذيه گرايش به سوی خود اوست ، يعنی گرايش دارد به جذب غذا برای خود . انسان هم البته يك سلسله گرايشهای بر اساس خودمحوری دارد ، چون انسان در عين اينكه انسان است حيوان است بلكه اول حيوان است بعد انسان است . اينگونه گرايشها در انسان هم هستحال مسأله اين است كه انسان يك سلسله گرايشهای ديگری دارد كه اين گرايشها اولا بر اساس خودمحوری نيست و ثانيا انسان در وجدان خود برای اين گرايشها يك نوع قداست قائل است
يعنی برای اينها يك برتری و سطح عالی قائل است كه هر انسانی به هر ميزانی كه از اين گرايشها برخوردار باشد او را انسان متعالیتر تلقی میكند . گرايشهای حيوان يا خودمحوری محض است مثل گرايش به خواب و خوراك و امثال اينها ، و يا اگر " غير محوری " هست در حدود بقای نوع است ، يعنی در حدود توالد و تناسل آن هم در حدود غريزه است ( بار ديگر میرسيم به تعريف غريزه ) ، يعنی در حدود يك عمل آگاهانه و آزادانه و انتخاب شده است . اين خيلی محسوس و مشاهد است . مثلا ما اسب را در نظر میگيريم . اسب بچهاش كه متولد میشود هر چه هم كه نزديكتر به تولد باشد بيشتر يك گرايش شديدی به آن بچه دارد كه خدا میداند . وقتی كه اين بچه هست و اين اسب را سوار میشويد اين حيوان نمیخواهد حركت كند ، نگران بچهاش است ، دائما رويش را بر میگرداند به طرف او ، و اگر دو قدم او را دور كنيم و میدود دنبالش . تا تدريجا اين بچه بزرگ میشود . هر اندازه اين بچه بزرگ میشود از گرايش اين حيوان به او كاسته میشود . بعد كه او به صورت يك جوان در میآيد [ هيچ گرايشی به او ندارد ] . اسبی كه مثلا هفت سال داشته باشد و يك كره مثلا دو ساله داشته باشد ( 1 ) بايد وقتی به جوانش نگاه میكند لذت ببرد ، در حالی كه اصلا به او گرايش ندارد و اگر بيايد جلو به او لگد میزند و طردش میكند ، چرا ؟ زيرا اين غريزه فقط در حد حمايت آن بچه بوده ، فقط برای اين بوده كه اين نسل ادامه پيدا كند ، و بيش از اين چيزی نبوده است .
پاورقی : . 1 من نمیدانم اسبها و مردهای زمان فردوسی چگونه بودهاند كه گفته است : "
| سه پنج سال اسب و سه ده ساله مرد |
حيواناتی هم كه اجتماعی زندگی میكنند باز عملشان عمل انتخابی نيست بلكه عمل انتصابی است ، يعنی از ناحيه طبيعت برای اين كار انتخاب شدهاند و كارشان را به صورت جبری يعنی به صورت لا يتخلف كه امكان تخلف نيست انجام میدهند . مثلا زنبور عسل يا بعضی از مورچهها ( موريانهها ) حيوانهای اجتماعی هستند ، همچنين آهوها تا حد زيادی حيوانهای اجتماعی هستند ، ولی اينها هم اين عملشان يك نوع عمل غريزی است يعنی يك نوع عمل خود به خودی و نيمه آگاهانه است و نه انتخابی ، بلكه از اول از ناحيه طبيعت تعيين شدهاند و نمیتوانند از آنچه كه هستند تخلف كنند
اين است گرايشهای حيوان
ولی انسان گرايشهايی دارد كه آن گرايشها اولا با " خود محوری " قابل توجيه نيست و اگر توجيهاتی كردهاند اين توجيهات همه محل بحث و قابل ايراد و اشكال است و ثانيا شكل انتخابی و آگاهانه دارد ، و به هر حال اينها اموری است كه ملاك و معيار انسانيت شناخته میشود . اگر تمام مكتبهای جهان از " انسانيت " دم میزنند ، " انسانيت " يعنی همين گرايشها و همين امور ، يعنی غير از اينها چيزی نيست . امروز هم تمام مكتبهای دنيا اعم از مكتبهای الهی ، مادی و شكاك هر چه بگوييد بالاخره مسائلی را در مورد انسان مطرح میكنند كه اين مسائل ، مسائل مافوق حيوانی تلقی میشوند . ما ابتدا بايد اين مسائل را طرح كنيم ، بعد ببينيم آيا اينها برای انسان فطری هستند يا فطری نيستند ، اگر فطری نباشند چه بايد نتيجه بگيريم و اگر فطری باشند چگونه نتيجه بگيريم ، و بعد برويم دنبال دليل بر فطری بودن يا نبودن اينها
فطريات احساسی
1 . حقيقت جويی
اين گرايشها كه گفتيم احيانا " مقدسات " هم ناميده میشوند اجمالا پنج مقوله هستند ، يا لااقل ما فعلا پنج مقوله از اينها را میشناسيم . يكی از آنها مقوله " حقيقت " است . مقوله حقيقت را ما میتوانيم مقوله " دانايی " يا مقوله " دريافت واقعيت جهان " هم بناميم . مقصود اين است كه در انسان چنين گرايشی وجود دارد ، گرايش به كشف واقعيتها آنچنان كه هستند ، درك حقايق اشياء " « كما هی عليها » " ، اينكه انسان میخواهد جهان را ، هستی را ، اشياء را آنچنان كه هستند دريافت كند . از دعاهای منسوب به پيغمبر اكرم است كه میفرموده است : « اللهم ارنی الاشياء كما هی »اساسا آن چيزی كه به نام " حكمت " و " فلسفه " ناميده میشود هدفش همين است . اصلا اگر بشر دنبال فلسفه رفته است برای همين حس بوده است كه میخواسته حقيقت را و حقايق اشياء را درك كند . ما نام اين حس را میتوانيم " حس فلسفی " هم بگذاريم . میخواهيد بگوييد " حقيقت جويی " ، میخواهيد بگوييد " مقوله حقيقت " ، " مقوله فلسفی " يا " مقوله دانايی " ، جملهای هست كه من ديدم قديمترين كسی كه اين تعبير را به كار برده است بوعلی سينا بوده و ديگر من اطلاع ندارم كه قبل از او هم چنين تعبيری بوده است يا نه . بعدها شيخ اشراق و ديگران نيز اين تعبير را به كار بردهاند در مورد غايت و هدف فلسفه ، يا تعريف فلسفه به حسب غايت و نتيجهاش ، میگويد : صيروره الانسان عالما عقليا مضاهيا للعالم العينی
يعنی نتيجه نهايی فيلسوف شدن اين است كه انسان ، جهانی عقلانی بشود شبيه جهان عينی ، يعنی اين جهان عينی را دريافت كند . آنچنان كه هست ، بعد خودش بشود يك جهانی ، ولی آن جهان بيرون ، جهان عينی است ، اين همان جهان باشد ولی صورت عقلی همان جهان . اين مسأله حقيقت يا حقيقت جويی ، از نظر فيلسوفان همان كمال نظری انسان است ، و انسان بالجبله و بالفطره میخواهد كمال نظری پيدا كند يعنی حقايق جهان را درك كند . چنين گرايشی در انسان برای رسيدن به حقايق جهان وجود دارد
در روانشناسی هم میبينيد كه اين حس را به نام " حس حقيقت جويی " يا " حس كاوش " مطرح میكنند . وقتی مسأله را در يك سطح گسترده طرح میكنند اسمش را میگذارند " حس كاوش " و میگويند اين همان چيزی است كه حتی در كودك هم وجود دارد ، در كودك بين دو سالگی و سه سالگی به تفاوت ميان كودكان اين حس پيدا میشود ، حس سؤال كه بچه به سن سه سالگی كه میرسد دائما میپرسد . در تعليم و تربيت نيز به پدر و مادرها توصيه میكنند كه [ تا حد ممكن پاسخ كودكان خود را بدهند و آنها را طرد نكنند ] . پدر و مادرهای نادان و خالی از توجه ، وقتی میبينند بچه سه چهار سالهشان دائما سؤال میكند ، اين را فضولی تلقی میكنند ، میگويند : " بچه ! اينقدر فضولی نكن ، حرف نزن " . اين اشتباه است . اين ، حس سؤال است ، حس كاوشگری است ، حس حقيقت جويی است كه در او تازه زنده شده است و او میپرسد و حق دارد بپرسد ، و حتی اگر از چيزهايی میپرسد كه نمیتوانيد جواب بدهيد يا او نمیتواند جوابش را دريافت كند در عين حال نبايد با تشر زدن و منكوب كردن و سركوب كردن اين حس ، جوابش را داد كه حرف نزن ، فضولی نكن
باز بايد تا حد ممكن جوابی كه بشود او را ارضاء و اقناع كرد به او داد
و حتی میگويند بسياری از خرابكاريهای بچه [ معلول همين حس است ] . چون اين خودش يك مسألهای است : بچه خرابكار است ، به هر چه میرسد دست میزند ، اين را محكم میكوبد روی آن ، آن را میزند به اين ، . . . آيا انسان طبعا خرابكار است ، بعد كه بزرگ میشود اصلاح میشود ، يا نه ؟ میگويند اين معلول همان حس كاوش اوست . میخواهد اين را بزند به آن ببيند چه میشود . حال ما نمیزنيم چون میدانيم چه میشود ، بارها تجربه كردهايم ، بنابراين برای ما مشكل حل شده و سؤالی باقی نمانده ، ولی او هنوز اين مسأله برايش روشن نيست ، میزند ببيند چه میشود . مسأله " استفهام " خود مسألهای است . حال آنچه كه فلاسفه طرح میكنند در سطح بالاتری است ، روانشناسها آن را عموميت میدهند حتی به كودك ، اين كه انسان به هر حال گرايش دارد به دانستن ، كه حقيقتی را و حقايقی را بداند
داستان معروف ابوريحان بيرونی را شايد شنيده باشيد كه در مرض موتش بود و همسايهای فقيه داشت . همسايه آمده بود به عيادت ابوريحان ، ديد كه ديگر در بستر است و حالت رو به قبله دارد و چيزی از عمرش باقی نمانده است . ابوريحان از او مسألهای در باب ارث پرسيد . فقيه تعجب كرد ، گفت حالا چه وقت سؤال كردن مسأله است ؟ ! ابوريحان به او گفت من میدانم كه میخواهم بميرم ولی از تو میپرسم : اگر من بميرم و پاسخ اين مسأله را بدانم بهتر است يا بميرم و ندانم ؟ گفت : بديهی است كه بميری و بدانی . ( همين خودش يك حقيقتی است . ) گفت : پس جوابم را بده . جوابش را گفت . آن فقيه مدعی است كه من هنوز به خانه نرسيده بودم كه صدای گريه زنها از خانه ابوريحان بلند شد . حال ، اين خود يك حسی است در بشر ، كسانی كه از اين حس استفاده كرده و اين حس را در خود زنده نگه داشتهاند به مرحلهای میرسند كه لذت كشف حقيقت برای آنها برتر از هر لذت ديگری است ، و به عبارت ديگر لذت علم برايشان از هر لذتی بالاتر است ( 1 )
هم در مورد مرحوم سيد محمدباقر حجهالاسلام شفتی اصفهانی اين داستان را قدمای ما نقل كردهاند و هم در مورد پاستور ظاهرا عين اين داستان آمده است . مرحوم آقا سيدمحمدباقر در شب زفافش بعد از آنكه به اصطلاح عروس و داماد را دست به دست دادند و عروس را بردند به حجله كه بعد معمولا زنها میآيند ، رفت به اتاق ديگری ، كه وقتی زنها رفتند برود نزد عروس
با خود گفت اكنون فرصتی است ، از اين فرصت استفاده كنيم و مطالعه كنيم . شروع كرد به مطالعه كردن . زنها رفتند . عروس بيچاره تنها ماند . هر چه منتظر ماند كه داماد بيايد نيامد . يك وقت مرحوم سيد متوجه شد كه صبح شده ، يعنی آنچنان جاذبه علم اين مرد را كشيد كه شب زفاف از عروسش فراموش كرد . و عين اين داستان را برای پاستور نقل كردهاند
پاورقی :
. 1 اينها را كه بيشتر تفصيل میدهم برای اين است كه بدانيد يك
واقعيتی است در مورد انسان و بايد اينها را تحليل كرد . قبلا گفتم هيچ
موضوعی به اندازه انسان نيازمند به توضيح و تفسير نيست
حال اين چيست ؟ اينها يك واقعيتهايی است . اين حس كم و بيش در همه افراد بشر وجود دارد . البته مثل همه حسهای ديگر در افراد شدت و ضعف دارد و نيز بستگی دارد به اينكه انسان چقدر آن را تربيت كرده و پرورش داده باشد ، و لهذا انسان را به دليل " دانستن " بر غير انسان ترجيح میدهند . استوارت ميل فيلسوف معروف انگليسی میگويد : " اگر انسان ، دانايی باشد بد حال به از ابلهی است خوشحال " يعنی اگر امر دائر بشود ميان اينكه من يك دانا باشم ولی بدبخت و در فقر و مسكنت و بدبختی زندگی كنم ، و اينكه ابله باشم ولی خوشحال يعنی همه چيز برايم فراهم باشد من آن را بر اين ترجيح میدهم . " سقراطی ملول ترجيح دارد بر خوكی فربه . " اين حرفها همه ، ارزش حقيقت را برای بشر نشان میدهد ، چون اصلا معنای دانايی چيست ؟ مگر غير از آگاهی و رسيدن به جهان و درك كردن جهان است ؟ اين يك گرايش ، كه از مقوله حقيقت است
2 . گرايش به خير و فضيلت
گرايش ديگری در انسان هست كه به اصطلاح از مقوله " خير و فضيلت " است ، به تعبير ديگر از مقوله اخلاق است ، آنچه كه ما در اصطلاح خودمان " اخلاق " میناميم . انسان به بسياری از امور گرايش دارد به حكم آنكه منفعت و سود است . انسان به پول گرايش دارد برای اينكه پول برای انسان منفعت است . يعنی وسيلهای است كه میتواند حوائج مادی او را رفع كند . اين خيلی عالی است . گرايش انسان به منفعت ، همان " خود محوری " است ، يعنی انسان به چيزی گرايش پيدا میكند برای اينكه آن را جذب كند به خود برای ادامه و بقای حياتش . ( البته همين " گرايش موجود زنده به اينكه حيات خويش را حفظ كند " چيست و چه رمزی دارد ، خود مسألهای است . ) تا اين اندازه ، تحليل آن كمی سادهتر است ، اما اموری هست كه انسان به آنها گرايش دارد نه به دليل اينكه منفعت است بلكه به دليل اينكه فضيلت و " خير عقلانی " است . منفعت ، خير حسی است و فضيلت ، خير عقلی . " فضيلت " مانند گرايش انسان به راستی از آن جهت كه راستی است و در مقابل ، تنفر از دروغ ، گرايش انسان به تقوا و پاكی . به طور كلی اينگونه گرايشها كه فضيلت است دو نوع است ، بعضی فردی است و بعضی اجتماعی . " فردی " مثل گرايش به نظم و انضباط ، گرايش به تسلط بر نفس ، آنچه كه ما " مالكيت نفس " میناميم ، بر خود مسلط بودن و بسياری ديگر از مفاهيم اخلاق فردی ، حتی شجاعت به معنی قوت قلب نه زور بازو كه آن از مقوله اخلاق نيست ، شجاعت در مقابل جبن و امثال اينها ، و " اجتماعی " مانند گرايش به تعاون ، كمك ديگران بودن ، با يكديگر يك كار اجتماعی كردن ، گرايش به احسان و نيكوكاری ، گرايش به فداكاری ( كه هيچ با منطق منفعت جور در نمیآيد زيرا فداكاری يعنی فدا كردن خود ، حتی جان خود ) ، گرايش به ايثار : " « و يؤثرون علی انفسهم و لو كان بهم خصاصه »" ( 1 ) اينكه انسان در حالی كه كمال احتياج به چيزی را دارد ديگری را بر خود مقدم بدارد : « و يطعمون الطعام علی حبه مسكينا و يتيما و اسيرا 0 انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا »( 2 )پس به طور كلی گرايش به فضيلت ، يا گرايشهای اخلاقی ، يا به تعبير ديگر گرايشهايی كه از مقوله فضيلت و خير اخلاقی است ، در انسان هست
پاورقی : . 1 حشر / . 9 . 2 انسان / 8 و . 9


