next page

fehrest page

مقدمه

" فطرت " عنوان بحثهايی است از متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری كه در سالهای 1355 و 1356 در تهران در جمع معلمان و دبيران مدرسه نيكان طی ده‏ جلسه ايراد شده و ظاهرا به دليل برخورد با نهضت اسلامی و افزايش مشاغل‏ اجتماعی استاد شهيد متوقف گرديده است
مسأله " فطرت " - كه به تعبير استاد " ام المسائل " معارف اسلامی‏ است - در چهار نوبت و از ديدگاههای مختلف توسط استاد شهيد مورد بحث‏ قرار گرفته است ، يكی در انجمن اسلامی پزشكان ، ديگر در حوزه علميه قم ( كه بيشتر جنبه قرآنی دارد و نوارهای آن در دست نيست بلكه تقريرات‏ شاگردان ، موجود است ) ، سوم در مدرسه نيكان و چهارم در جلساتی در تهران‏ موسوم به جلسه يزديها . ضمنا يادداشتهايی نيز در اين زمينه از استاد شهيد بجا مانده است
ابتدا قصد داشتيم همه بحثهای مذكور را در يك مجلد عرضه نماييم ، ولی از آنجا كه سبك و سياق بحثها متفاوت بود و مشتركاتی نيز وجود داشت بهتر آن ديديم كه يكی از موارد چهارگانه را كه در مجموع دارای‏ مزيت است انتخاب نموده به چاپ برسانيم و نشر موارد سه گانه باقيمانده‏ و نيز يادداشتهای مرقوم در اين موضوع را به " مجموعه آثار " موكول‏ نماييم
قبلا و در سالهای اول پيروزی انقلاب اسلامی كه نشر آثار استاد شهيد نظم‏ مطلوبی نداشت كتابی تحت همين عنوان به نام استاد شهيد و از طرف يكی از انجمنهای اسلامی منتشر گرديد كه دارای اغلاط و اشكالات زيادی بود و البته‏ پس از اعلام نظر " شورای نظارت " انتشار آن متوقف گرديد
اميد است اين اثر استاد شهيد نيز همچون ديگر آثار آن متفكر شهيد فرزانه ، ياری كننده ما در آشنايی بيشتر با معارف ارزشمند اسلامی كه‏ زيربنای انقلاب مقدس اسلامی است باشد تا با روشن بينی لازم ، حركت خود به سوی اهداف عاليه اسلام را در مسير صحيح آن ادامه دهيم و بدينوسيله‏ علاوه بر انجام وظيفه الهی ، پيام شهادت مظلومانه آن ستاره درخشان آسمان‏ علم و عمل را به جهانيان برسانيم و روح او و روح راحل رهبر كبير فقيدمان‏ امام خمينی ( رضوان الله عليه ) را - كه تأكيدات مكرر بر مطالعه آثار او داشت و وی را پاره تن خويش می‏دانست - خشنود نماييم
مرداد 1369 شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مطهری

معنای فطرت

« بسم الله الرحمن الرحيم » موضوع بحث " فطرت " است . بحث فطرت از يك طرف يك بحث فلسفی‏ است . . ( 1 ) . موضوعات مهم فلسفه اين سه موضوع است : خدا ، جهان ، انسان . اين بحث ، بحثی است مربوط به " انسان " و می‏توان گفت از يك‏ نظر و از يك شاخه مربوط است به انسان و خدا ، يك سر مسأله انسان است‏ و سر ديگر آن ، خدا . در منابع اسلامی ، يعنی در قرآن و سنت ، روی اصل‏ فطرت تكيه فراوان شده است كه مقداری از آنها را كه قبلا يادداشت كرده‏ام‏ در اين جلسه مطرح می‏كنم . اينكه قرآن برای انسان قائل به فطرت است يك‏ نوع بينش خاص درباره انسان است

پاورقی : . 1 [ افتادگی از نوار است ]

كلمه " فطرت " چه كلمه‏ای است و آيا قبل از قرآن كسی اين كلمه را در مورد انسان استعمال كرده است ، يا از جمله چيزهايی است كه برای اولين‏ بار قرآن آن را در مورد انسان به كار برده است ؟ ظاهرا اين كلمه قبل از قرآن سابقه‏ای ندارد و برای اولين بار قرآن اين لغت را در مورد انسان به‏ كار برده است كه قرائنش را بعد عرض می‏كنم
ما ابتدا بايد ببينيم كه خود لغت " فطرت " چه لغتی است و دقيقا ريشه اين لغت را به دست آوريم
مسأله ديگری كه بايد در اينجا بحث كنيم اين است كه آيا انسان به طور كلی يك سلسله فطريات كه آن را تعريف خواهيم كرد دارد يا ندارد و فاقد هر گونه فطرت است ( 1 ) ؟ بحث سوم ما درباره خصوص دين خواهد بود كه آيا دين ، فطری است و يا فطری نيست ؟ قرآن صريحا فرموده است كه دين فطری است . ما بايد يك‏ بحث علمی روی انسان و روی دين بكنيم و ببينيم آيا اساسا دين فطری است و يا فطری نيست

فطرت و تربيت

البته اين مسأله ، شاخه‏های زيادی در جاهای مختلف پيدا می‏كند ، از جمله‏ در بحث تعليم و تربيت كه بحث بسيار وسيعی است . اگر انسان دارای يك‏ سلسله فطريات باشد قطعا تربيت او بايد با در نظر گرفتن همان فطريات‏ صورت گيرد و اصل لغت " تربيت " هم اگر به كار برده می‏شود - چه آگاهانه و چه غيرآگاهانه - بر همين اساس‏ است ، چون " تربيت " يعنی رشد دادن و پرورش دادن ، و اين مبنی بر قبول كردن يك سلسله استعدادها و به تعبير امروز يك سلسله ويژگيها در انسان است

پاورقی : . 1 كلمات ديگری از قبيل " سرشت " و امثال آن را رديف قرار نمی‏دهم‏ چون ما هنوز " فطرت " را كاملا تعريف نكرده‏ايم .

تربيت با صنعت اين تفاوت را دارد كه در صنعت ، حساب حساب ساختن‏ است . يعنی انسان منظوری را ابتدا دارد ، بعد ، از يك سلسله مواد و اشياء برای منظور خود استفاده می‏كند در حالی كه به خود اين ماده توجه‏ ندارد كه با اين كاری كه روی آن انجام می‏دهد آن را كامل می‏كند يا ناقص ، ماده می‏خواهد كامل شود يا ناقص [ برای او فرقی نمی‏كند ] ، منظور " من‏ " بايد حاصل شود
يك نجار و يا يك معمار و بنا كه عملش يك نوع ساختن است هدفش بايد تأمين شود ، او به اين كاری ندارد كه اين مقدار چوب و آهن و سيمان و امثال اينها را در ذات و طبيعت خودشان پرورش می‏دهد و آنها را تكميل‏ می‏كند و يا آنها را ناقص می‏كند ، بلكه اساسا گاهی لازم می‏شود كه آن ماده‏ را ناقص كند برای اينكه برای منظور او به كار بيايد
اما يك باغبان در عين اينكه منظور و هدفی دارد و منافعی دارد ولی كار او بر اساس پرورش دادن طبيعت گل يا گياه است ، يعنی طبيعت گل يا گياه را در نظر می‏گيرد و راه رشد و كمالی را كه در طبيعت برای آن معين‏ شده است می‏شناسد و آن را در همان مسير طبيعی و به يك معنا فطری خودش‏ پرورش می‏دهد و از آن استفاده می‏كند
من اين مثال را قبلا هم گفته‏ام : يك وقت انسان گوسفند را به عنوان يك‏ شی‏ء برای خود گوسفند در نظر می‏گيرد و يك وقت به عنوان يك شی‏ء برای انسان . اگر بخواهيم گوسفند را از نظر خود گوسفند در نظر بگيريم آيا مصلحت گوسفند در اخته كردن اوست ؟ ابدا . ما با عمل‏ اخته كردن ، اولا او را زجر می‏دهيم و [ ثانيا ] ناقصش می‏كنيم ، يعنی يكی‏ از جهازات لازمی را كه در طبيعت برای او هست و بايد باشد و كمالش هم‏ هست از او می‏گيريم و او را به عنوان يك شی‏ء برای خودمان در نظر می‏گيريم‏ ، كاری نداريم كه گوسفند كامل می‏شود يا ناقص ، [ می‏گوييم ] من می‏خواهم‏ چاقش بكنم و گوشتش بيشتر بشود ، لذا بايد اخته‏اش كنم تا حواسش به‏ دنبال گوسفند ماده نباشد و فقط متوجه چريدن باشد ، بيشتر بخورد ، چاق‏تر شود و گوشتش بيشتر گردد كه وقتی سر اين گوسفند را بريديم گوشت بيشتری‏ برايمان داشته باشد
در انسانها نيز همينطور است . انسان را دو جور می‏شود ساخت : . 1 ساختن ، آنچنان كه اشياء را می‏سازند ، يعنی آن كسی كه سازنده است‏ فقط منظور خودش را در نظر می‏گيرد و فرد را به شكلی در می‏آورد كه آن‏ منظور را تأمين كند ، حال می‏خواهد با ناقص كردن منظورش را تأمين كند يا با كامل كردن
كسانی كه قائل به اصالت اجتماع هستند كه اين اصالت اجتماع در نهايت‏ به اصالت يك طبقه مخصوص كه همان طبقه حكام باشد بر می‏گردد می‏خواهند انسانها را طوری بسازند كه منظور طبقه حاكمه بهتر تأمين شود و يا به قول‏ خود آنها برای جامعه مفيد باشند ، كه اين بحث را در آينده مطرح می‏كنيم‏ كه آيا تضادی ميان كمال فرد و كمال جامعه هست يا خير ؟ و آيا ما در بسياری از مسائل برای اينكه جامعه را به كمال برسانيم مجبوريم فرد را ناقص كنيم يا چنين چيزی در كار نيست ؟ می‏گويند جامعه به چنين و چنان افرادی‏ نياز دارد . به چه نوع افرادی ؟ می‏گويند مثلا جامعه به سربازهايی صددرصد انضباطی نياز دارد كه فرمان ما فوق را بدون چون و چرا اطاعت كنند و غير از فرمان فرمانده درباره چيز ديگری فكر نكنند . حال اگر انسانی بخواهد اصالت اراده و اصالت عقل داشته باشد يعنی از نظر عقل و فكر استقلال‏ داشته باشد و فكر كند اين كار را چرا من می‏خواهم انجام دهم ، و يا يك‏ سلسله عواطف انسانی داشته باشد ، ديگر به درد اين كار نمی‏خورد و به قول‏ اينها به درد جامعه نمی‏خورد . از نظر اينها افرادی به درد جامعه می‏خورند كه نه فكر داشته باشند و نه عاطفه . اگر به او يك بمب دادند و گفتند برو بالای اين شهر بينداز ، فكر نكند كه آخر اين مردم چه گناهی دارند و چرا ، و فكر نكند كه آخر در آنجا مرد است ، زن هست ، پير و جوان و بچه‏ هست ، بی گناه و با گناه هست . نه فكر كند و نه يك ذره عاطفه داشته‏ باشد . همانطور كه تخم آن گوسفند را می‏كشند برای اينكه بهتر بچرد و چاق‏تر شود ، رگهای عاطفی و احساساتی و عاطفه‏های انسانی را از وجود او بيرون‏ می‏كشند و حالتی نظير حالت استسباع به او می‏دهند كه اصلا استقلال و حريت‏ فكر از او گرفته شود . آنوقت است كه انسانی می‏شود كه كاملا به درد آنها می‏خورد
ولی اين بر اساس " تربيت " به معنی واقعی نيست . " تربيت " يعنی پرورش دادن استعدادهای واقعی انسان . اگر او دارای استعداد عقلانی و فكری است و " چون و چرا " در مسائل دارد بايد آن را پرورش داد نه‏ اينكه اين استعدادها را در او [ نابود كرد ] . اگر در او عاطفه انسانی ( مثل رحم ) وجود دارد بايد آن را پرورش داد . البته اينها حد افراط و تفريط دارد
غرضم اين جهت است كه مسأله فطرت با مسأله تربيت خويشاوندی خاصی‏ دارد كه جداگانه روی آن بحث می‏كنيم
يكی از مسائل مهم در فلسفه‏های انسانی امروز و در جامعه شناسی‏ها مسأله‏ " تكامل تاريخ " است . اگر ما برای انسان به فطرت قائل باشيم " تكامل تاريخ " را به شكلی بايد توجيه كنيم و اگر به فطرت قائل نباشيم‏ همانطور كه بسياری از مكتبهای امروزی به كلی فطرت را از انسان نفی‏ می‏كنند " تكامل تاريخ " را به شكل ديگری بايد توجيه كنيم . اينها بحثهايی است كه به طور اجمال اشاره كردم

لغت " فطرت "

حال از مسأله اول شروع می‏كنيم . لغت فطرت كه در قرآن آمده است : " « فطره الله التی فطر الناس عليها »" ( 1 ) چه لغتی است ؟ ماده فطر ( ف ، ط ، ر ) مكرر در قرآن آمده است : " « فطرهن »" ( 2 ) ، " « فاطر السموات والارض »" ( 3 ) ، " « اذا السماء انفطرت »" (4) و " « منفطر به »" ( 5 ) . در همه جا در مفهوم اين كلمه ، ابداع و خلق و بلكه خلق به همان معنای ابداع هست . " ابداع " به يك معنا يعنی‏ آفرينش بدون سابقه .

پاورقی : . 1 روم / . 30 . 2 انبياء / . 56 . 3 انعام / 14 ، و پنج آيه ديگر
. 4 انفطار / . 1 . 5 مزمل / . 18

لغت " فطره " با اين صيغه - يعنی بر وزن " فعلة " - فقط در يك آيه آمده است كه در مورد انسان و دين است كه دين " فطره الله " است : « فاقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التی فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله »( 1 ) . تفسير اين آيه را بعد به تفصيل عرض می‏كنيم
كسانی كه به زبان عربی آشنا هستند می‏دانند كه وزن " فعلة " دلالت بر نوع يعنی گونه می‏كند . " جلسة " يعنی نشستن ، و " جلسة " يعنی نوع‏ خاصی از نشستن . " جلست جلسة زيد " يعنی نشستم به گونه نشستن زيد ، همانگونه كه زيد می‏نشيند نشستم . ابن مالك در " الفيه " می‏گويد :
و فعلة لمره كجلسة
و فعلة لهيئة كجلسة
چنانكه گفتيم در قرآن ، لغت " فطرت " در مورد انسان و رابطه او با دين آمده است : « فطره الله التی فطر الناس عليها »يعنی آن گونه خاص‏ از آفرينش كه ما به انسان داده‏ايم ، يعنی انسان به گونه‏ای خاص آفريده‏ شده است . اين كلمه‏ای كه امروز می‏گويند " ويژگيهای انسان " ، اگر ما برای انسان يك سلسله ويژگيها در اصل خلقت قائل باشيم ، مفهوم فطرت را می‏دهد . فطرت انسان يعنی ويژگيهايی در اصل خلقت و آفرينش انسان

پاورقی : . 1 روم / . 30

سخن ابن اثير

يكی از كتب معتبری كه در لغات حديث نوشته شده است كتابی است به‏ نام النهاية از ابن اثير كه تا حد زيادی معروف است و چون می‏خواهيم از مدارك معتبر شاهد آورده باشيم از اين كتاب [ نقل می‏كنيم ] ( 1 ) همچنان كه در لغات قرآن " مفردات " راغب كتاب‏ بسيار نفيسی است . راغب لغات قرآن را خيلی خوب ريشه شكافی كرده است‏ و ابن اثير لغات حديث را
ابن اثير در النهايه به مناسبت ، آن حديث معروف را نقل می‏كند كه : « كل مولود يولد علی الفطره » ... ( 2 ) هر مولودی بر فطرت اسلاميه متولد می‏شود لكن پدران او ( يعنی عوامل خارجی ) او را منحرف می‏كنند ، يهودی يا نصرانی يا مجوسی‏اش می‏كنند ، كه درباره اين حديث بعد بحث می‏كنيم . چون‏ اين حديث را نقل كرده ، كلمه " فطرت " را معنی كرده است : الفطر : الابتداء والاختراع . " فطر " يعنی ابتدا و اختراع ، يعنی خلقت ابتدايی‏ . مقصود از خلقت ابتدايی كه ابداع هم احيانا به آن می‏گويند خلقت غير تقليدی است . كار خدا فطر است ، اختراع است ولی كار بشر معمولا تقليد است ، حتی در اختراعی هم كه بشر می‏كند عناصر تقليد وجود دارد ، يعنی چه‏ ؟

پاورقی : . 1 سه برادر هستند كه هر سه برادر به نام ابن اثير خوانده می‏شوند و هر سه از محققين علمای اسلام هستند . لقب يكی عزالدين و ديگری مجدالدين و سومی ضياءالدين است . " كامل التواريخ " و " اسد الغابة " از عزالدين ، و " جامع الاصول " كه در حديث است و همچنين " النهاية " كه از كتابهای بسيار خوب و دقيق و در توضيح لغاتی است كه در احاديث‏ آمده از مجدالدين است
. 2 صحيح بخاری ، كتاب الجنائز ، ابواب 80 و . 93

كارهای بشر تقليد از طبيعت است ، يعنی قبلا طبيعتی وجود دارد و بشر آن‏ را الگو قرار می‏دهد و بر اساس آن نقاشی می‏كند ، صناعی می‏كند ، مجسمه‏ سازی می‏كند . بشر احيانا اختراع و ابتكار هم می‏كند و قدرت بر اختراع و ابتكار هم دارد ، ولی مايه‏های اصلی اختراع و ابتكار بشر باز خود طبيعت است يعنی از طبيعت الگو می‏گيرد . ( در معارف اسلامی در نهج البلاغه و غير آن روی اين قضيه زياد تكيه شده است‏ و قهرا همينطور هم است . ) [ اما ] خدا كار خودش را از يك صنع ديگری‏ تقليد نكرده ، چون هر چه هست صنع اوست و مقدم بر صنع او چيزی نيست
پس كلمه " فطر " مساوی با ابتداء و اختراع است ، يعنی عملی كه از روی چيز ديگری تقليد نشده است
بعد می‏گويد : والفطره : الحالة منه كالجلسة والركبة فطرت يعنی حالت‏ خاص و نوع خاصی از آفرينش ، مثل لغت " جلسة " و " ركبة " كه به‏ معنی نوع خاصی نشستن و نوع خاصی ايستادن است ( 1 ) . والمعنی انه يولد علی نوع من الجبلة والطبع المتهيی لقبول الدين فلو ترك عليها لاستمر علی‏ لزومها . يعنی انسان به نوعی از جبلت و سرشت و طبيعت آفريده شده است‏ كه برای پذيرش دين آمادگی دارد و اگر به حال خود و به حال طبيعی رها شود همان راه را انتخاب می‏كند مگر اينكه عوامل خارجی و قسری او را از راهش‏ منحرف كرده باشد
بعد ابن اثير می‏گويد در حديث ، لغت " فطرت " مكرر آمده است . مثلا در حديثی از پيغمبر اكرم كه ابن اثير ابتدای حديث را نياورده آمده است‏ : " « علی غير فطره محمد » " يعنی " علی غير دين محمد " يعنی در اينجا به جای كلمه " دين " خود كلمه " فطرت " آمده است . همچنين از علی ( ع ) نقل می‏كند : « و جبار القلوب علی فطراتها » ( 2 )

پاورقی : . 1 اينها را من مخصوصا می‏گويم برای اينكه اگر ما بعد معنی می‏كنيم‏ بدانيد كه اين معانی بر اساس مفهوم لغوی اين كلمات است كه اين مفهوم‏ صحيح لغوی را لغويون بسيار معتبر از قديم گفته‏اند . . 2 [ در نهج البلاغه شبيه اين جمله آمده است : و جابل القلوب علی‏ فطراتها » ]

خدای متعال كه دلها را آفريده است جبار ( 1 ) دلها بر اساس فطرتهای اين‏ دلهاست . در اينجا " فطرت " جمع بسته شده است : فطرات ( فطرتها )
از اينجا ما يك نشانه پيدا می‏كنيم كه آنچه كه از نظر معارف اسلامی ، فطری انسان است يك چيز نيست بلكه انسان فطرياتی دارد . ابن اثير گفته‏ است : " علی فطراتها " ای علی خلقها ( 2 )

سخن ابن عباس

حديث عجيبی از ابن عباس نقل می‏كند كه من همين حديث را قرينه می‏گيرم‏ بر اينكه لغت " فطرت " از لغاتی است كه قرآن برای اول بار به كار برده است . ابن عباس كه پسر عموی پيغمبر و مردی قرشی و عالم است او يك عجمی نبوده كه بگوييم از لغت عرب ناآگاه بوده است می‏گويد من معنی‏ كلمه " فطرت " را كه در قرآن آمده است آن وقتی فهميدم كه با يك‏ اعرابی باديه نشين روبرو شدم كه اين كلمه را در موردی به كار برد . وقتی‏ اين كلمه را در آن مورد به كار برد مفهوم آيه برای من روشن شد . می‏گويد : ما كنت ادری ما فاطر السموات والارض حتی احتكم الی اعرابيان فی بئر
لغت " فاطر " را كه در قرآن آمده است درست نفهميده بودم تا اينكه دو نفر اعرابی ( 3 ) آمدند كه درباره يك چاه آب با يكديگر اختلاف داشتند

پاورقی : . 1 يعنی جبران كننده ، كه مقصود ، خلاق است
. 2 نهايه ابن اثير ، ج / 3 ص . 457 . 3 " اعرابی " يعنی عرب باديه نشين . لغت " اعراب " كه در قرآن‏ آمده است . با آنچه كه ما امروز " اعراب " می‏گوييم كه جمع عرب‏ می‏گيريم يكی نيست . جمع عرب ، عرب است . اعراب و اعرابی معمولا به‏ باديه نشينها می‏گويند

يكی از آنها گفت : انا فطرتها . می‏خواست بگويد چاه مال من است . مقصودش اين بود كه من ابتداء آن را حفر كردم . ( می‏دانيد وقتی چاه را می‏كنند [ پس از مدتی ] آب ، خود را پايين می‏كشد لذا دو مرتبه آن را حفر می‏كنند و چند متر پايين‏تر می‏روند ) می‏خواست بگويد من صاحب اولش هستم ، يعنی آن كسی‏ كه اول بار اين چاه را حفر كرد من بودم . ابن عباس می‏گويد از اينجا فهميدم كه لغت " فطرت " در قرآن چه معنايی می‏دهد : يك خلقت صددرصد ابتدايی در انسان كه حتی در غير انسان هم سابقه ندارد
در موارد ديگری هم كه لغت فطر در زبان عربی به كار برده شده است‏ مفهوم ابتدايی بودن و سابقه نداشتن در آن هست . مثلا عرب می‏گويد : " فطر ناب البعير فطرا " اذا شق اللحم و طلع . وقتی كه دندان شتر در می‏آيد و برای اولين بار گوشت را می‏شكافد اين ابتدای طلوعش را با " فطر " بيان می‏كنند . همچنين اولين شيری را كه از پستان حيوان گرفته می‏شود به‏ اعتبار اينكه برای اولين بار گرفته شده است " فطر " می‏گويند
راغب اصفهانی هم اين لغت را در همين حدودی كه ابن اثير در النهايه‏ شكافته است ، شكافته و چون تقريبا تكرار می‏شود ديگر آنها را ذكر نمی‏كنم‏

كلام مرحوم شيخ عباس قمی

مرحوم شيخ عباس قمی - رضوان الله عليه - در كتاب سفينة البحار ( 1 ) از مطرزی كه يكی ديگر از لغويون است نقل می‏كند كه گفته است فطرت يعنی خلقت .

پاورقی : . 1 بهترين و مفيدترين كتاب مرحوم شيخ عباس قمی همين كتاب است كه‏ در زمينه >

آنگاه حديث " « كل مولود يولد علی الفطره » " را از غوالی اللئالی نقل می‏كند و بعد حديثی از امام صادق ( ع ) نقل می‏كند كه به يك مناسبتی لغت " فطره " را به كار برده‏اند ولی در غير مورد فطرتی كه ما می‏گوييم . ابی بصير می‏گويد كه روزی خدمت امام صادق ( ع ) بوديم ، گوشت شتری آوردند و خورديم ، بعد مقداری شير آوردند و ايشان از آن شير آشاميدند و به من گفتند كه تو هم بياشام و من نيز آشاميدم و گفتم‏ : ايش ؟ اين چيست ؟ ( ديدم يك مزه خاصی می‏دهد ) « قال انها الفطره » فرمود اين " فطره " است ( 1 ) ( كفك شير تازه در وقت دوشيدن ) . پس‏ باز همان مفهوم ابتدائيت در اين لغت هست . از لغت " فطرت " می‏گذريم

فطره ، صبغة ، حنيف

در قرآن سه لغت آمده است كه اين سه لغت [ با توجه به ] معنا و مفهومی كه قرآن درباره دين دارد ( « فطره الله التی فطر الناس عليها ») در مورد يك معنا به كار برده شده‏اند ، يعنی مفهومهای مختلفی هستند كه‏ مصداق واحد دارند . يكی همين لغت " فطره " است و دوم لغت " صبغة " و سوم لغت " حنيف " ، يعنی در مورد دين ، هم " فطره الله " گفته شده است ، هم " صبغه الله " و هم " للدين حنيفا " . حال راجع به " صبغه " و " حنيف " مقداری بحث می‏كنيم

پاورقی : > احاديث است و كشتی بحار است ، يعنی ايشان احاديث بحار مرحوم‏ مجلسی را با لغات مشخص كرده است و در واقع يك فهرستی است از احاديثی‏ كه در كتاب بحار مرحوم مجلسی است . ايشان در اين كتاب اندكی از نهايه‏ ابن اثير تقليد كرده با اين تفاوت كه ابن اثير بيشتر به لغت توجه داشته‏ و ايشان بيشتر به احاديث
. 1 آنچه در نظرم است ، در خراسان به آن " جيك " و در بعضی جاها به‏ آن " آغوز " می‏گويند كه همان شير ابتدايی است كه برای اولين بار از حيوانی كه بچه زاييده است گرفته می‏شود

در قرآن آمده است : « صبغه الله و من احسن من الله صبغه »( 1 ) . اين‏ لغت نيز بر وزن " فعله " است . " صبغه " از همان ماده كلماتی مثل‏ " صبغ " و " صباغ " است . " صبغ " يعنی رنگ كردن ، " صباغ " يعنی رنگرز و " صبغه " يعنی نوع رنگ زدن ، نوع رنگ كردن . ( رنگ‏ كردن به معنای رنگ زدن نه به معنای فريب دادن ) . " صبغه الله " يعنی‏ نوع رنگی كه خدا در متن تكوين زده است ، يعنی رنگ خدايی . درباره دين‏ آمده است كه دين رنگ خدايی است ، رنگی است كه دست حق در متن تكوين و در متن خلقت ، انسان را به آن رنگ ، متلون كرده است . مفسرين و از جمله راغب گفته‏اند كه اين تعبير در قرآن اشاره است به عمل غسل تعميد كه‏ مسيحيان انجام می‏دادند ( 2 ) . مسيحيان به غسل تعميد معتقد بودند و هنوز هم اين كار را می‏كنند . وقتی می‏خواهند كسی را مسيحی كنند ، حتی بچه‏ای را كه در مسيحيت متولد شده است برای اينكه وارد دين مسيحيت كنند ، او را غسل می‏دهند و به اين وسيله رنگ مسيحيت به او می‏زنند و اين شستشو كردن‏ را يك نوع رنگ مسيحيت زدن می‏دانند . قرآن می‏گويد رنگ ، آن رنگی است‏ كه خدا در متن خلقت زده است
در يك آيه می‏فرمايد : « ما كان ابراهيم يهوديا و لا نصرانيا و لكن كان‏ حنيفا مسلما »( 3 ) .

پاورقی : . 1 بقره / . 138 . 2 می‏گويند كه چون در آب عموديه شستشو می‏دادند آن را " تعميد " می‏گويند . در بعضی كلمات آمده كه اين آب رنگ خاصی ( مثل زرد ) داشته‏ است
. 3 آل عمران / . 67

قرآن می‏گويد بشر يك فطرت دارد كه آن فطرت‏ دينی است و دين هم اسلام است و اسلام هم يك حقيقت است از آدم تا خاتم‏ ( 1 ) . قرآن به " اديان " قائل نيست به " دين " قائل است و لهذا هيچوقت در قرآن و حديث " دين " جمع بسته نشده است چون دين فطرت‏ است ، راه است ، حقيقتی در سرشت انسان است . انسانها چند گونه آفريده‏ نشده‏اند . و همه پيغمبران كه آمده‏اند تمام دستورهاشان دستورهايی بر اساس‏ احياء و بيدار كردن و پرورش دادن حس فطری است . آنچه آنها عرضه‏ می‏دارند تقاضای همين فطرت انسانی است . فطرت انسانی كه چند جور تقاضا ندارد و لهذا قرآن می‏فرمايد آنچه كه نوح پيغمبر ( ع ) داشته است دين‏ است و نامش اسلام و آنچه كه ابراهيم ( ع ) داشته دين است و نامش اسلام‏ و آنچه موسی ( ع ) و عيسی ( ع ) و هر پيغمبر به حقی داشته است دين است‏ و نامش اسلام ، اين نامهايی كه بعدها پيدا می‏شود انحراف از آن دين اصلی‏ و از آن فطرت اصلی است ، و لهذا می‏فرمايد : « ما كان ابراهيم يهوديا و لا نصرانيا و لكن كان حنيفا مسلما » . ابراهيم نه يهودی بود نه نصرانی ، حنيف بود و مسلم . نمی‏خواهد بگويد ابراهيم مثل يكی از مسلمين زمان‏ پيغمبر يعنی از امت پيغمبر آخرالزمان بود ، می‏فرمايد يهوديت انحرافی‏ است از اسلام حقيقی ، نصرانيت هم انحرافی است از اسلام حقيقی و اسلام يك‏ چيز بيشتر نيست . در آن آيه شريفه كه عرض كردم می‏فرمايد اين رنگ زدنها چه اثری دارد ؟ ! اين غسل تعميدها چه اثری دارد ؟ ! مگر با غسل تعميد هم‏ می‏شود كسی را كه چيزی نيست آنچنانی كرد ؟ ! رنگ زدن آن رنگ زدنی است كه دست خلقت در متن‏ آفرينش زده است . می‏خواهد بفرمايد آنچه پيغمبر ما می‏گويد همان اسلام‏ واقعی و همان فطرت واقعی است ، فطرت واقعی يعنی رنگی كه خدا در متن‏ خلقت به روح و روان بشر زده است

پاورقی : . 1 پرسيده‏اند كه آيا شرايع هم فطری است يا فطری نيست . بعد خواهيم‏ گفت كه اينكه می‏گوييم دين فطری است چه چيز آن فطری است ، آيا اصول‏ معارفش فطری است يا احكامش هم فطری است ؟ اين جزئياتی است كه بعدها بايد وارد آن شويم

راغب می‏گويد : صبغه الله اشاره الی ما اوجده الله تعالی فی الناس من‏ العقل المتميز به عن البهائم كالفطره . ( البته او فطرت را منحصر به عقل‏ دانسته است ) و كانت النصاری اذا ولد لهم ولد غمسوه فی اليوم السابع فی‏ ماء عموديه مسيحيها بچه‏ای را كه متولد می‏شد در روز هفتم در آب عموديه‏ غسل تعميد می‏دادند يزعمون ان ذلك صبغه فكر می‏كردند كه اين رنگ مسيحيت‏ به او زدن است . فقال تعالی له ذلك : و من احسن من الله صبغه هيچكس از خدا بهتر نمی‏تواند رنگ بزند ، يعنی رنگ ، رنگی است كه خدا زده است
در حديث است : « الدين الحنيف و الفطره و صبغه الله و التعريف فی‏ الميثاق » ( 1 ) دين حنيف يا دين فطری و يا صبغه الله همان است كه خدا در ميثاق يعنی در پيمانی كه خدا با روح بشر بسته است بشر را با آن آشنا كرده است ، كه اشاره است به آن مطلبی كه از آن تعبير به " عالم ذر " می‏كنند كه قهرا مسأله عالم ذر بايد در اينجا مطرح شود كه مفهوم و معنايش‏ چيست ؟ آيا واقعا انسانها قبلا در همين عالم ماده و طبيعت به صورت‏ حيوانات كوچكی بودند و بعد به چنين [ صورتی درآمدند ؟ ] يا يك معنای‏ دقيقتری دارد كه حتما معنای دقيقتری دارد

پاورقی : . 1 بحارالانوار ، چاپ جديد ، ج 3 ، باب / 11 ص 276 ، نقل از معانی‏ الاخبار

معنای " حنيف "

زراره از امام باقر ( ع ) می‏پرسد : كلمه " حنفاء لله " يعنی چه ؟ ما الحنيفيه ؟ امام می‏فرمودند : حنيفيت يعنی فطرت . باز ارجاع كرده‏اند به‏ يك امر تكوينی و طبيعی
شيخ صدوق در كتاب نفيس توحيد می‏گويد كه زراره از امام باقر راجع به‏ " « حنفاء لله غير مشركين به »" ( 1 ) و بعد ، از " حنيفيت " سؤال‏ كرد ، امام فرمود : « هی الفطره التی فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله‏ ، قال فطرهم الله علی المعرفه » خدا مردم را بر معرفت خودش مفطور كرده‏ است . بعد امام به داستان ذر اشاره كرد و فرمود : پيغمبر هم فرمود : « كل مولود يولد علی الفطره يعنی علی المعرفه بان الله عز و جل خالقه » يعنی در فطرت هر كسی اين معرفت هست كه خداوند ، آفريننده اوست . باز در حديث ديگر امام باقر ( ع ) فرمود : « عروه الله الوثقی التوحيد ، و الصبغه الاسلام »
ابن اثير در ماده " حنف " همين معانی‏ای را كه در احاديث ما آمده‏ است گفته است كه معنای " حنفاء " اين است كه خداوند ، انسانها را از معاصی پاك آفريده است: « خلقت عبادی حنفاء ای طاهری الاعضاء من المعاصی‏ و قيل اراد انه خلقهم حنفاء مؤمنين لما اخذ عليهم الميثاق « ا لست بربكم‏ قالوا بلی »، فلا يوجد احد الا وهو مقربان له ربا وان اشرك به و اختلفوا فيه والحنفاء جمع حنيف وهو المائل الی الاسلام الثابت عليه و الحنيف عند العرب من كان علی دين ابراهيم ( عليه السلام ) » و اصل الحنف الميل

پاورقی : . 1 حج / . 31

خلاصه حرف او اين می‏شود كه حنيفيت يعنی ميل و گرايش به حقيقت
پس اگر ما بخواهيم لغت حنيف را معنی كنيم معنايش چنين می‏شود : حق‏ گرا ، حقيقت گرا ، و يا خداگرا ، توحيدگرا . در فطرت انسان حنيفيت‏ هست يعنی در فطرت او حق گرايی و حقيقت گرايی هست . تا اينجا بحث‏ درباره لغت فطرت بود برای اينكه ريشه‏هايش را در آيات و احاديث به‏ دست بياوريم و اجمالا بدانيم كه فطرت در احاديث و در آيات قرآنی يك‏ ريشه‏ای دارد و يكی از اصول است . لذا لازم بود اين مقدار عرض كنم

طبيعت ، غريزه ، فطرت

1 . طبيعت

حال راجع به فطريات انسان صحبت می‏كنيم ( فعلا بحث دينی و مذهبی و قرآنی نمی‏كنيم ) . آيا انسان فطرياتی دارد يا ندارد و قهرا معنی فطريات‏ چيست ؟ ما سه لغت داريم كه خوب است اين سه لغت از يكديگر تميز داده شوند و فرقشان بيان شود . يكی لغت " طبيعت " است . معمولا در مورد بی جانها لغت " طبيعت " يا " طبع " به كار برده می‏شود . البته در مورد جاندارها هم به كار برده می‏شود ، می‏خواهم بگويم در مورد بی جانها اين‏ لغت اختصاصا به كار برده می‏شود . مثلا ما می‏گوييم كه طبع آب چنين است
وقتی می‏خواهيم خاصيتی از خواص اين موجود بی جان به نام آب را بيان كنيم‏ می‏گوييم طبع آب چنين است . يا می‏گوييم طبيعت اكسيژن چنين است كه قابل‏ احتراق است ، طبيعت ئيدروژن و ازت چنين است و برای اشياء به اعتبار خواص گوناگونی كه دارند ويژگيهايی ذاتی قائل می‏شويم . اسم ويژگی ذاتی [ شی‏ء بی جان ] را " طبيعت " می‏گذاريم . اين ناشی از يك فكر فلسفی است‏ كه در همه افراد بشر هست ، يعنی بشر اينطور فكر می‏كند كه دو شی‏ء متساوی‏ از هر جهت ، نمی‏توانند خ واص گوناگون داشته باشند . اگر خواص ، گوناگون شد دليل بر اين است كه تفاوتها و چند گونگی‏هايی بين اين دو شی‏ء هست . چون بشر اشياء را از بعضی جهات متساوی می‏ديده ، و مشاهده می‏كرده‏ است كه چند شی‏ء در عين اينكه همه جسم و ماده هستند خواصشان گوناگون است‏ مثلا ( 1 ) می‏ديده كه آب يك جسم و يك ماده است ، خاك هم يك جسم و يك ماده است ، ولی هر كدام از اينها خواص مخصوص به خود دارند كه‏ ديگری ندارد ناچار [ اينطور نتيجه گيری می‏كرده كه ] يك قوه و نيرويی و يك خصوصيتی در اين جسم نهفته است كه منشأ اين خاصيت مخصوص شده و يك‏ خصوصيت ديگری در دومی نهفته است كه منشأ خواص مخصوص به آن شده است ، و آن خصوصيتی كه منشأ اثر خاص می‏شود اسمش " طبيعت " است . امروز هم‏ ما اين كلمه را در همين موارد به كار می‏بريم ، مثلا می‏گوييم طبيعت گيلاس‏ اين است يا طبيعت فلان درخت اين است كه در سرما طاقت دارد و در گرما از بين می‏رود و طبيعت فلان درخت ديگر اين است كه در منطقه گرمسير می‏تواند به حياتش ادامه دهد ، و غيره

پاورقی : . 1 چون اين فكر از قديم بوده ، مثال را هم از قديم ذكر می‏كنيم

البته طبيعت را در غير بی جان يعنی در جاندارها مثل گياهان و حيوانات و انسان هم به كار می‏بريم ولی در آن جنبه‏هايی كه با بی‏ جانها مشتركند ، چون جاندارها آنچه را كه بی جانها دارا هستند دارا می‏باشند ولی چيزهايی دارند كه بی جانها ندارند

2 . غريزه

لغت دومی ما لغت " غريزه " است كه بيشتر در مورد حيوانات به كار برده می‏شود و كمتر در مورد انسان به كار می‏رود ولی در مورد جماد و نبات‏ به هيچ وجه به كار برده نمی‏شود . هنوز ماهيت غريزه روشن نيست يعنی هنوز كسی نتوانسته است درست توضيح دهد كه غريزه در حيوانات چيست ، ولی‏ اينقدر [ می‏دانيم ] كه حيوانات ( 1 ) از ويژگيهای مخصوص درونی‏ای‏ برخوردار هستند كه راهنمای زندگی آنهاست و يك حالت نيمه آگاهانه‏ای در حيوانات وجود دارد كه به موجب اين حالت مسير را تشخيص می‏دهند و اين‏ حالت ، اكتسابی هم نيست ، يك حالت غير اكتسابی و سرشتی است . مثلا حتی بچه حيوانات راقی‏تر در همان ابتدای تولد بدون آنكه آموزشی ببينند و تجربه‏ای بكنند به دنبال يك سلسله كارهايی كه بر ايشان لازم است می‏روند

پاورقی : . 1 غريزه در حيوانات پست‏تر و پايين‏تر ( مثل حشرات ) بيشتر از حيوانات راقی‏تر است

بچه حيوان ( مثل كره اسب ) بر خلاف بچه انسان كه وقتی به دنيا می‏آيد بايد او را به پستان بيندازند ( اگر چه بچه انسان هم يك مقدار لبهايش‏ را كج و راست می‏كند و خيلی ضعيف نشان می‏دهد كه در جستجوی چيزی است ) همينقدر كه از مادر متولد می‏شود و از آن پرده نشيمن بيرون می‏آيد فورا تلاش می‏كند كه از جا بلند بشود ، چند بار زمين می‏خورد ولی بالاخره بلند می‏شود و بلافاصله بدون اينكه‏ مادر ، او را راهنمايی كند سرش را كج می‏كند و در زير شكم مادر جستجو می‏كند . معلوم است كه در جستجوی پستان مادر است ، و در ظرف يكی دو دقيقه پستان مادر را پيدا می‏كند و شروع به مكيدن می‏كند . اين [ حالت ] كه كره اسب ، بلند شده دنبال پستان مادر می‏رود و زود هم آن را پيدا می‏كند چيست ؟ می‏گويند اين غريزه حيوانی است . غرائز حيوانات بسيار مختلف است . مثلا مورچه در گردآوری آذوقه غريزه خاصی دارد :
مور گرد آورد به تابستان
تا فراغت بود زمستانش
اين حيوان يك وضع عجيبی دارد و حتی برای گردآوردن آذوقه‏های خودش‏ كارهای خارق العاده‏ای می‏كند كه معلوم نيست ( 1 ) از چه منبعی است و چه‏ ريشه‏ای دارد . می‏گويند گندم را كه جمع می‏كند . متوجه است كه اگر گندم‏ سالم باشد بعد می‏رويد و به دردش نمی‏خورد ، لذا گندم را از وسط می‏شكافد و آن را می‏ميراند برای اينكه ديگر قابل روييدن نباشد ، و بسيار كارهای‏ عجيب ديگری كه اين حيوان می‏كند . اينها چيست ؟ ما می‏گوييم اينها " غريزه " است . غريزه ، كاری است نيمه آگاهانه كه هم می‏توان گفت‏ آگاهانه است و هم می‏توان گفت آگاهانه نيست ، يك حالت خيلی مبهمی‏ است
همچو ميل كودكان با مادران
سر ميل خود نداند در لبان

پاورقی : . 1 " معلوم نيست " يعنی نظريات مختلف است

از يك طرف به دليل اينكه ميل است يك حالت آگاهانه است . " ميل‏ " يك حالت روانی‏ای است كه انسان به خود ميل يك نوع آگاهی حضوری دارد ولی درباره آن كوچكترين آگاهی ندارد ، يعنی به خود ميل‏ آگاهی حضوری دارد ولی ديگر علم به اين علم خودش ندارد ، سر اين آگاهی‏ خودش را نمی‏داند ، همينقدر به طور اجمال و ابهام اين ميل در او پيدا می‏شود اما خودش توجه به اين ميل ندارد ، آگاه به اين ميل است ولی توجه‏ ندارد ، چون توجه داشتن غير از آگاه بودن و حاضر بودن يك چيز است
در مورد حيوانات ، لغت " غريزه " به كار برده می‏شود . من تا به حال‏ نديده‏ام كه در مورد حيوانات چه در اصطلاحات دينی و چه در اصطلاحات غير دينی لغت " فطرت " به كار برده شده باشد . حال اگر كسی هم به كار برده باشد گناهی مرتكب نشده است ولی من يادم نيست كه در مورد حيوانات‏ ، آنجا كه كلمه " غريزه " را بايد به كاربرد كلمه " فطرت " به كار برده شده باشد

3 . فطرت

در مورد انسان لغت " فطرت " را به كار می‏بريم . فطرت مانند طبيعت‏ و غريزه ، يك امر تكوينی است ، يعنی جزء سرشت انسان است ( اگر می‏گويم‏ تكوينی است می‏خواهم بگويم اكتسابی نيست ) ، امری است كه از غريزه‏ آگاهانه‏تر است . انسان آنچه را كه می‏داند می‏تواند بداند كه می‏داند ، يعنی انسان يك سلسله فطريات دارد و می‏داند كه چنين فطرياتی دارد

آيا انسان فطرياتی دارد ؟

فرق ديگری كه فطريات با غريزه دارد اين است كه غريزه در حدود مسائل‏ مادی زندگی حيوان است و فطريات انسان مربوط می‏شود به مسائلی كه ما آنها را مسائل انسانی ( مسائل ماوراء حيوانی ) می‏ناميم . پس در حقيقت [ بحث‏ ] فطرت اين است كه آيا اين مسائلی كه به عنوان مسائل خاص انسانی يعنی‏ ماوراء حيوانی مطرح است و برای حيوان مطرح نيست همه اكتسابی است و ريشه‏ای در ساختمان انسان ندارد ؟ يا اينكه نه ، همه اين مسائل ريشه‏ای در ساختمان انسان دارد و فطری انسان است ؟ مثلا مسأله‏ای است به نام حقيقت‏ خواهی كه خودش يك مطلبی است
مقصودم از حقيقت‏خواهی ، اين [ حالتی ] است كه انسان می‏خواهد به‏ واقعيت مجهولاتی كه در برابرش هست نائل شود و حقايق مجهولات را كشف‏ كند . اولا آيا انسان حقيقت خواه است يا خير ؟ ممكن است كسی منكر شود و بگويد اصلا انسان حقيقت خواه نيست و اگر انسان حقيقت را می‏خواهد برای منافع خودش می‏خواهد ، كه اين بحث در باب‏ علم هست ( چون علم می‏خواهد حقيقت را برای انسان كشف كند ) كه آيا انسان برای علم ارزش ذاتی قائل است يا فقط ارزش ابزاری قائل است ؟ بدون ترديد علم وسيله‏ای برای انسان است : " توانا بود هر كه دانا بود " ، علم به انسان قدرت می‏دهد و وقتی كه قدرت داد وسيله‏ای می‏شود كه‏ انسان با آن به زندگی خودش بهبود بخشد . ولی يك مسأله ديگر نيز هست : آيا علم برای انسان ارزش ذاتی هم دارد يا ندارد ؟ اگر قائل شديم كه علم‏ برای انسان در حال حاضر ارزش ذاتی دارد ، يعنی انسان امروز حقيقت خواه است [ اين‏ سؤال مطرح می‏شود ] كه آيا اين حقيقت خواهی را ضرورتهای اجتماعی به انسان‏ تلقين كرده يا جزء نهاد انسان است و انسان ، حقيقت خواه آفريده شده‏ است ؟ مثال ديگر " خير اخلاقی " است . ما عجالتا امروز مفاهيم و معانی‏ای در ميان خودمان داريم كه اسم آنها را " خير اخلاقی " می‏گذاريم ، يعنی از نظر اخلاقی ، اينها را " انسانيت " و " نيك اخلاقی " و نقطه مقابلش‏ را " شر اخلاقی " می‏ناميم . مثلا " سپاسگزاری " يعنی چه ؟ يعنی اگر كسی‏ به انسان نيكی كرد انسان در مقابل او نيكی كند و سپاسگزار باشد ، در مقابل ناسپاسی است . به عبارت ديگر سپاسگزاری يعنی " نيكی را نيكی‏ پاسخ گفتن " . اين يك مسأله اخلاقی است . ما امروز بالاخره اين را پذيرفته‏ايم كه " « هل جزاء الاحسان الا الاحسان »" ( 1 ) . اين آيه كه‏ سؤال می‏كند می‏خواهد از فطرت انسان جواب بگيرد كه اين ، امری فطری است‏ [ كه پاداش احسان جز احسان نيست . می‏فرمايد آيا ] پاداش احسان غير از احسان چيز ديگری می‏تواند باشد ؟ انسان می‏گويد خير ، جزا و پاداش احسان ، احسان است
اين حكم را انسان از كجا گرفته است ؟ آيا يك امر تلقينی است و ضرورتهای اجتماعی آن را به انسان تحميل كرده است ؟ ( قهرا در اين صورت‏ اگر شرايط اجتماعی تغيير كند اين حكم هم عوض می‏شود و از بين می‏رود كه‏ همان مفهوم نسبيت اخلاق می‏شود ) يا اينكه اين يك امری در نهاد انسان‏ است ؟

پاورقی : . 1 الرحمن / . 60

مسأله خود دين و پرستش از جمله اينهاست . آيا اين حسی كه امروز به‏ نام حس دينی به هر حال در انسانها وجود دارد امری است كه از نهاد انسان‏ سرچشمه می‏گيرد و يك تقاضايی در سرشت و باطن انسان است يا اين هم يك‏ امری است كه مولود يك سلسله عوامل ديگر است ؟ ( عواملی كه ما بعد به‏ طور مختصر درباره آنها سخن می‏گوييم )
پس بحث فطريات انسان را اينطور طرح می‏كنيم : يك سلسله مسائلی بوده‏ و هست كه امروز اين مسائل را به نام " انسانيت " مطرح می‏كنند . هيچ‏ مكتبی نيست كه منكر يك سلسله ارزشهای انسانی به قول امروز باشد ( 1 )
انسان يك وقت دنبال منافع و سود می‏رود . اين يك امر منطقی به نظر می‏رسد ، چون انسان به حسب غريزه ، ادامه حيات و بقاء را دوست دارد و به هر چه كه به ادامه حيات او كمك كند قهرا علاقمند است ، و منطقی و طبيعی است كه انسان دنبال سود برود
يك چيزهای ديگری وجود دارد كه با سود قابل انطباق نيست ، يعنی مسأله‏ ، مسأله سود نيست ، و با منطق سود جور در نمی‏آيد . فرنگيها به غلط اسم‏ اين را valeur ( ارزش ) گذاشته‏اند . اصلا خود اين اسم گذاری منشأ يك‏ سلسله اشتباهات شده است ( 2 )

پاورقی : . 1 اين بحث " ارزش " هم از آن بحثهای بسيار جالب است كه اگر فرصت كنيم آن را مطرح می‏كنيم
. 2 از آن جهت كلمه " ارزش " را به كار برده‏اند كه در واقع‏ خواسته‏اند بگويند اينها " واقعيت " نيستند ولی انسان به حسب قرارداد به اينها اعتبار داده است ، امری هم كه ما به حسب قرارداد و اعتبار برايش ارزش قائل بشويم در واقع هيچ است . اين مثل آن است كه ما برای‏ يك اسكناس هزار تومانی به حسب قرارداد ارزشی قائل >

اين چيزهايی كه امروز آنها را " ارزشهای انسانی " می‏نامند چيست ؟ آيا اينها ريشه‏ای در نهاد و سرشت انسان دارد ؟ و اگر دارد آن چيست و برای‏ چيست ؟ چون اين خودش خيلی مسأله مهمی است ، زيرا اگر چيزی در نهاد انسان باشد آن چيز از مسائل و واقعيات ديگری حكايت می‏كند
بدون شك تعليمات اسلامی بر اساس قبول يك سلسله فطريات است ، يعنی‏ همه آن چيزهايی كه امروز مسائل انسانی و ماوراء حيوانی ناميده می‏شوند و اسم آنها را " ارزشهای انسانی " می‏گذاريم ، از نظر معارف اسلامی ريشه‏ای‏ در نهاد و سرشت انسان دارد ، و بعد خواهيم گفت كه اصالت انسان و انسانيت واقعی انسان در گرو قبول فطريات است . اين ، حرف مفت است‏ كه ما برای انسان ، فطريات قائل نشويم يعنی ريشه‏ای در نهاد انسان برای‏ اينها قائل نشويم و دم از " امانيزم " و اصالت انسان بزنيم

پاورقی : > هستيم كه مثلا اگر اين اسكناس را بدهيم می‏توانيم يك تن گندم بگيريم‏ . اگر اين قرارداد و اعتبار را بگيرند اين اسكناس با يك صفحه كاغذ فرقی‏ ندارد ، حال اسمش را هر چه می‏خواهند بگذارند

پس بحث بعد ما درباره همين ارزشهای انسانی و معنای فطری بودن‏ اينهاست و نتيجه‏ای كه از اينها می‏گيريم ، و بعد آن چيزهايی را كه‏ فطريات انسان است بر می‏شماريم كه اين ارزشها چيست ، آنگاه بايد ببينيم‏ كه از متون اسلامی چه دليلی بر فطری بودن اينها می‏توانيم به دست بياوريم‏ ؟ آيا ما از قرآن و از متون اسلامی می‏توانيم دليل بياوريم كه خيرهای اخلاقی‏ هم يك سلسله اموری در سرشت انسان است ؟ آيا از آيه كريمه " « و نفس‏ و ما سويها فالهمها » « فجورها و تقويها »" ( 1 ) می‏توانيم برای يك سلسله فطريات در باب‏ مسائل اخلاقی استفاده كنيم ؟ يا از همان آيه " « هل جزاء الاحسان الا الاحسان »" [ می‏توانيم استفاده كنيم ؟ ] معمولا در جايی كه قرآن سؤال‏ می‏كند پاسخ را از فطرت مردم می‏خواهد ، می‏خواهد بگويد چيزهايی است كه‏ اينها در نهاد مردم هست و هر كسی اينها را می‏داند . در جلسات آينده در ضمن بحث ، به برخی سؤالات پاسخ خواهيم گفت

پاورقی : . 1 شمس / . 8

فطريات انسان

ابتدا به دو سؤال از سؤالات مطرح شده جواب می‏دهيم و بعد وارد بحث‏ خودمان می‏شويم . يك سؤال اين است كه آيا مسائلی كه قرآن مجيد از زبان‏ نوع انسان بيان می‏كند فطری است يا خير ؟ مثلا قرآن می‏فرمايد : « و يقول‏ الانسان‏ء اذا ما مت لسوف اخرج حيا »( 1 ) . آيا از اينجا دانسته نمی‏شود كه اعتقاد به رستاخيز فطری نيست ؟ اين سؤال از نظر كلی سؤال خوبی است يعنی سؤالی است كه بايد روی آن‏ كار كرد و ديد كه آيا مجموع آنچه كه قرآن از زبان نوع انسان نقل می‏كند مربوط به يك سلسله امور فطری انسان است يا نه ؟ به هر حال اين سؤال به‏ صورت كلی قابل بحث و قابل طرح است و بايد مجموع آياتی كه در اين زمينه‏ هست جمع آوری بشود .

پاورقی : . 1 مريم / . 66

ولی آنچه كه راجع به خصوص آيه : " « و يقول‏ الانسان‏ء اذا ما مت لسوف اخرج حيا »" زنده می‏شوند ولی اين زنده شدن را يك نوع بازگشت به دنيا تلقی می‏كرده‏ است كه اكثر مردم اينطور تلقی می‏كنند نه بازگشت به خدا . اگر تصور ما از معاد اين باشد كه نوعی بازگشت جديد به همين دنياست قدر مسلم اعتقاد به معاد يك امر فطری نيست ، اما اگر تصورمان‏ از معاد اين باشد كه واقعيت و حقيقتش بازگشت به خداست ، آن وقت يك‏ امری می‏شود مربوط به رابطه انسان و خدا ، كه اين را می‏توانيم در محلش‏ بحث كنيم كه اين ، امری فطری است

پاورقی : . 1 [ صاحب مجمع البيان می‏نويسد : " نزل قوله ويقول الانسان . . . " آيه مذكور در مورد ابی بن خلف جمحی و بنابر قولی در مورد وليد بن مغيره‏ نازل شده است ]

next page

fehrest page