![]() |
مقدمه
" فطرت " عنوان بحثهايی است از متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری كه در سالهای 1355 و 1356 در تهران در جمع معلمان و دبيران مدرسه نيكان طی ده جلسه ايراد شده و ظاهرا به دليل برخورد با نهضت اسلامی و افزايش مشاغل اجتماعی استاد شهيد متوقف گرديده استمسأله " فطرت " - كه به تعبير استاد " ام المسائل " معارف اسلامی است - در چهار نوبت و از ديدگاههای مختلف توسط استاد شهيد مورد بحث قرار گرفته است ، يكی در انجمن اسلامی پزشكان ، ديگر در حوزه علميه قم ( كه بيشتر جنبه قرآنی دارد و نوارهای آن در دست نيست بلكه تقريرات شاگردان ، موجود است ) ، سوم در مدرسه نيكان و چهارم در جلساتی در تهران موسوم به جلسه يزديها . ضمنا يادداشتهايی نيز در اين زمينه از استاد شهيد بجا مانده است
ابتدا قصد داشتيم همه بحثهای مذكور را در يك مجلد عرضه نماييم ، ولی از آنجا كه سبك و سياق بحثها متفاوت بود و مشتركاتی نيز وجود داشت بهتر آن ديديم كه يكی از موارد چهارگانه را كه در مجموع دارای مزيت است انتخاب نموده به چاپ برسانيم و نشر موارد سه گانه باقيمانده و نيز يادداشتهای مرقوم در اين موضوع را به " مجموعه آثار " موكول نماييم
قبلا و در سالهای اول پيروزی انقلاب اسلامی كه نشر آثار استاد شهيد نظم مطلوبی نداشت كتابی تحت همين عنوان به نام استاد شهيد و از طرف يكی از انجمنهای اسلامی منتشر گرديد كه دارای اغلاط و اشكالات زيادی بود و البته پس از اعلام نظر " شورای نظارت " انتشار آن متوقف گرديد
اميد است اين اثر استاد شهيد نيز همچون ديگر آثار آن متفكر شهيد فرزانه ، ياری كننده ما در آشنايی بيشتر با معارف ارزشمند اسلامی كه زيربنای انقلاب مقدس اسلامی است باشد تا با روشن بينی لازم ، حركت خود به سوی اهداف عاليه اسلام را در مسير صحيح آن ادامه دهيم و بدينوسيله علاوه بر انجام وظيفه الهی ، پيام شهادت مظلومانه آن ستاره درخشان آسمان علم و عمل را به جهانيان برسانيم و روح او و روح راحل رهبر كبير فقيدمان امام خمينی ( رضوان الله عليه ) را - كه تأكيدات مكرر بر مطالعه آثار او داشت و وی را پاره تن خويش میدانست - خشنود نماييم
مرداد 1369 شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مطهری
معنای فطرت
« بسم الله الرحمن الرحيم » موضوع بحث " فطرت " است . بحث فطرت از يك طرف يك بحث فلسفی است . . ( 1 ) . موضوعات مهم فلسفه اين سه موضوع است : خدا ، جهان ، انسان . اين بحث ، بحثی است مربوط به " انسان " و میتوان گفت از يك نظر و از يك شاخه مربوط است به انسان و خدا ، يك سر مسأله انسان است و سر ديگر آن ، خدا . در منابع اسلامی ، يعنی در قرآن و سنت ، روی اصل فطرت تكيه فراوان شده است كه مقداری از آنها را كه قبلا يادداشت كردهام در اين جلسه مطرح میكنم . اينكه قرآن برای انسان قائل به فطرت است يك نوع بينش خاص درباره انسان است
پاورقی :
. 1 [ افتادگی از نوار است ]
ما ابتدا بايد ببينيم كه خود لغت " فطرت " چه لغتی است و دقيقا ريشه اين لغت را به دست آوريم
مسأله ديگری كه بايد در اينجا بحث كنيم اين است كه آيا انسان به طور كلی يك سلسله فطريات كه آن را تعريف خواهيم كرد دارد يا ندارد و فاقد هر گونه فطرت است ( 1 ) ؟ بحث سوم ما درباره خصوص دين خواهد بود كه آيا دين ، فطری است و يا فطری نيست ؟ قرآن صريحا فرموده است كه دين فطری است . ما بايد يك بحث علمی روی انسان و روی دين بكنيم و ببينيم آيا اساسا دين فطری است و يا فطری نيست
فطرت و تربيت
البته اين مسأله ، شاخههای زيادی در جاهای مختلف پيدا میكند ، از جمله در بحث تعليم و تربيت كه بحث بسيار وسيعی است . اگر انسان دارای يك سلسله فطريات باشد قطعا تربيت او بايد با در نظر گرفتن همان فطريات صورت گيرد و اصل لغت " تربيت " هم اگر به كار برده میشود - چه آگاهانه و چه غيرآگاهانه - بر همين اساس است ، چون " تربيت " يعنی رشد دادن و پرورش دادن ، و اين مبنی بر قبول كردن يك سلسله استعدادها و به تعبير امروز يك سلسله ويژگيها در انسان استپاورقی : . 1 كلمات ديگری از قبيل " سرشت " و امثال آن را رديف قرار نمیدهم چون ما هنوز " فطرت " را كاملا تعريف نكردهايم .
تربيت با صنعت اين تفاوت را دارد كه در صنعت ، حساب حساب ساختن است . يعنی انسان منظوری را ابتدا دارد ، بعد ، از يك سلسله مواد و اشياء برای منظور خود استفاده میكند در حالی كه به خود اين ماده توجه ندارد كه با اين كاری كه روی آن انجام میدهد آن را كامل میكند يا ناقص ، ماده میخواهد كامل شود يا ناقص [ برای او فرقی نمیكند ] ، منظور " من " بايد حاصل شوديك نجار و يا يك معمار و بنا كه عملش يك نوع ساختن است هدفش بايد تأمين شود ، او به اين كاری ندارد كه اين مقدار چوب و آهن و سيمان و امثال اينها را در ذات و طبيعت خودشان پرورش میدهد و آنها را تكميل میكند و يا آنها را ناقص میكند ، بلكه اساسا گاهی لازم میشود كه آن ماده را ناقص كند برای اينكه برای منظور او به كار بيايد
اما يك باغبان در عين اينكه منظور و هدفی دارد و منافعی دارد ولی كار او بر اساس پرورش دادن طبيعت گل يا گياه است ، يعنی طبيعت گل يا گياه را در نظر میگيرد و راه رشد و كمالی را كه در طبيعت برای آن معين شده است میشناسد و آن را در همان مسير طبيعی و به يك معنا فطری خودش پرورش میدهد و از آن استفاده میكند
من اين مثال را قبلا هم گفتهام : يك وقت انسان گوسفند را به عنوان يك شیء برای خود گوسفند در نظر میگيرد و يك وقت به عنوان يك شیء برای انسان . اگر بخواهيم گوسفند را از نظر خود گوسفند در نظر بگيريم آيا مصلحت گوسفند در اخته كردن اوست ؟ ابدا . ما با عمل اخته كردن ، اولا او را زجر میدهيم و [ ثانيا ] ناقصش میكنيم ، يعنی يكی از جهازات لازمی را كه در طبيعت برای او هست و بايد باشد و كمالش هم هست از او میگيريم و او را به عنوان يك شیء برای خودمان در نظر میگيريم ، كاری نداريم كه گوسفند كامل میشود يا ناقص ، [ میگوييم ] من میخواهم چاقش بكنم و گوشتش بيشتر بشود ، لذا بايد اختهاش كنم تا حواسش به دنبال گوسفند ماده نباشد و فقط متوجه چريدن باشد ، بيشتر بخورد ، چاقتر شود و گوشتش بيشتر گردد كه وقتی سر اين گوسفند را بريديم گوشت بيشتری برايمان داشته باشد
در انسانها نيز همينطور است . انسان را دو جور میشود ساخت : . 1 ساختن ، آنچنان كه اشياء را میسازند ، يعنی آن كسی كه سازنده است فقط منظور خودش را در نظر میگيرد و فرد را به شكلی در میآورد كه آن منظور را تأمين كند ، حال میخواهد با ناقص كردن منظورش را تأمين كند يا با كامل كردن
كسانی كه قائل به اصالت اجتماع هستند كه اين اصالت اجتماع در نهايت به اصالت يك طبقه مخصوص كه همان طبقه حكام باشد بر میگردد میخواهند انسانها را طوری بسازند كه منظور طبقه حاكمه بهتر تأمين شود و يا به قول خود آنها برای جامعه مفيد باشند ، كه اين بحث را در آينده مطرح میكنيم كه آيا تضادی ميان كمال فرد و كمال جامعه هست يا خير ؟ و آيا ما در بسياری از مسائل برای اينكه جامعه را به كمال برسانيم مجبوريم فرد را ناقص كنيم يا چنين چيزی در كار نيست ؟ میگويند جامعه به چنين و چنان افرادی نياز دارد . به چه نوع افرادی ؟ میگويند مثلا جامعه به سربازهايی صددرصد انضباطی نياز دارد كه فرمان ما فوق را بدون چون و چرا اطاعت كنند و غير از فرمان فرمانده درباره چيز ديگری فكر نكنند . حال اگر انسانی بخواهد اصالت اراده و اصالت عقل داشته باشد يعنی از نظر عقل و فكر استقلال داشته باشد و فكر كند اين كار را چرا من میخواهم انجام دهم ، و يا يك سلسله عواطف انسانی داشته باشد ، ديگر به درد اين كار نمیخورد و به قول اينها به درد جامعه نمیخورد . از نظر اينها افرادی به درد جامعه میخورند كه نه فكر داشته باشند و نه عاطفه . اگر به او يك بمب دادند و گفتند برو بالای اين شهر بينداز ، فكر نكند كه آخر اين مردم چه گناهی دارند و چرا ، و فكر نكند كه آخر در آنجا مرد است ، زن هست ، پير و جوان و بچه هست ، بی گناه و با گناه هست . نه فكر كند و نه يك ذره عاطفه داشته باشد . همانطور كه تخم آن گوسفند را میكشند برای اينكه بهتر بچرد و چاقتر شود ، رگهای عاطفی و احساساتی و عاطفههای انسانی را از وجود او بيرون میكشند و حالتی نظير حالت استسباع به او میدهند كه اصلا استقلال و حريت فكر از او گرفته شود . آنوقت است كه انسانی میشود كه كاملا به درد آنها میخورد
ولی اين بر اساس " تربيت " به معنی واقعی نيست . " تربيت " يعنی پرورش دادن استعدادهای واقعی انسان . اگر او دارای استعداد عقلانی و فكری است و " چون و چرا " در مسائل دارد بايد آن را پرورش داد نه اينكه اين استعدادها را در او [ نابود كرد ] . اگر در او عاطفه انسانی ( مثل رحم ) وجود دارد بايد آن را پرورش داد . البته اينها حد افراط و تفريط دارد
غرضم اين جهت است كه مسأله فطرت با مسأله تربيت خويشاوندی خاصی دارد كه جداگانه روی آن بحث میكنيم
يكی از مسائل مهم در فلسفههای انسانی امروز و در جامعه شناسیها مسأله " تكامل تاريخ " است . اگر ما برای انسان به فطرت قائل باشيم " تكامل تاريخ " را به شكلی بايد توجيه كنيم و اگر به فطرت قائل نباشيم همانطور كه بسياری از مكتبهای امروزی به كلی فطرت را از انسان نفی میكنند " تكامل تاريخ " را به شكل ديگری بايد توجيه كنيم . اينها بحثهايی است كه به طور اجمال اشاره كردم
لغت " فطرت "
حال از مسأله اول شروع میكنيم . لغت فطرت كه در قرآن آمده است : " « فطره الله التی فطر الناس عليها »" ( 1 ) چه لغتی است ؟ ماده فطر ( ف ، ط ، ر ) مكرر در قرآن آمده است : " « فطرهن »" ( 2 ) ، " « فاطر السموات والارض »" ( 3 ) ، " « اذا السماء انفطرت »" (4) و " « منفطر به »" ( 5 ) . در همه جا در مفهوم اين كلمه ، ابداع و خلق و بلكه خلق به همان معنای ابداع هست . " ابداع " به يك معنا يعنی آفرينش بدون سابقه .
پاورقی :
. 1 روم / . 30
. 2 انبياء / . 56
. 3 انعام / 14 ، و پنج آيه ديگر
. 4 انفطار / . 1
. 5 مزمل / . 18
كسانی كه به زبان عربی آشنا هستند میدانند كه وزن " فعلة " دلالت بر نوع يعنی گونه میكند . " جلسة " يعنی نشستن ، و " جلسة " يعنی نوع خاصی از نشستن . " جلست جلسة زيد " يعنی نشستم به گونه نشستن زيد ، همانگونه كه زيد مینشيند نشستم . ابن مالك در " الفيه " میگويد :
| و فعلة لمره كجلسة |
| و فعلة لهيئة كجلسة |
پاورقی : . 1 روم / . 30
سخن ابن اثير
يكی از كتب معتبری كه در لغات حديث نوشته شده است كتابی است به نام النهاية از ابن اثير كه تا حد زيادی معروف است و چون میخواهيم از مدارك معتبر شاهد آورده باشيم از اين كتاب [ نقل میكنيم ] ( 1 ) همچنان كه در لغات قرآن " مفردات " راغب كتاب بسيار نفيسی است . راغب لغات قرآن را خيلی خوب ريشه شكافی كرده است و ابن اثير لغات حديث راابن اثير در النهايه به مناسبت ، آن حديث معروف را نقل میكند كه : « كل مولود يولد علی الفطره » ... ( 2 ) هر مولودی بر فطرت اسلاميه متولد میشود لكن پدران او ( يعنی عوامل خارجی ) او را منحرف میكنند ، يهودی يا نصرانی يا مجوسیاش میكنند ، كه درباره اين حديث بعد بحث میكنيم . چون اين حديث را نقل كرده ، كلمه " فطرت " را معنی كرده است : الفطر : الابتداء والاختراع . " فطر " يعنی ابتدا و اختراع ، يعنی خلقت ابتدايی . مقصود از خلقت ابتدايی كه ابداع هم احيانا به آن میگويند خلقت غير تقليدی است . كار خدا فطر است ، اختراع است ولی كار بشر معمولا تقليد است ، حتی در اختراعی هم كه بشر میكند عناصر تقليد وجود دارد ، يعنی چه ؟
پاورقی :
. 1 سه برادر هستند كه هر سه برادر به نام ابن اثير خوانده میشوند و هر
سه از محققين علمای اسلام هستند . لقب يكی عزالدين و ديگری مجدالدين و
سومی ضياءالدين است . " كامل التواريخ " و " اسد الغابة " از
عزالدين ، و " جامع الاصول " كه در حديث است و همچنين " النهاية "
كه از كتابهای بسيار خوب و دقيق و در توضيح لغاتی است كه در احاديث
آمده از مجدالدين است
. 2 صحيح بخاری ، كتاب الجنائز ، ابواب 80 و . 93
پس كلمه " فطر " مساوی با ابتداء و اختراع است ، يعنی عملی كه از روی چيز ديگری تقليد نشده است
بعد میگويد : والفطره : الحالة منه كالجلسة والركبة فطرت يعنی حالت خاص و نوع خاصی از آفرينش ، مثل لغت " جلسة " و " ركبة " كه به معنی نوع خاصی نشستن و نوع خاصی ايستادن است ( 1 ) . والمعنی انه يولد علی نوع من الجبلة والطبع المتهيی لقبول الدين فلو ترك عليها لاستمر علی لزومها . يعنی انسان به نوعی از جبلت و سرشت و طبيعت آفريده شده است كه برای پذيرش دين آمادگی دارد و اگر به حال خود و به حال طبيعی رها شود همان راه را انتخاب میكند مگر اينكه عوامل خارجی و قسری او را از راهش منحرف كرده باشد
بعد ابن اثير میگويد در حديث ، لغت " فطرت " مكرر آمده است . مثلا در حديثی از پيغمبر اكرم كه ابن اثير ابتدای حديث را نياورده آمده است : " « علی غير فطره محمد » " يعنی " علی غير دين محمد " يعنی در اينجا به جای كلمه " دين " خود كلمه " فطرت " آمده است . همچنين از علی ( ع ) نقل میكند : « و جبار القلوب علی فطراتها » ( 2 )
پاورقی :
. 1 اينها را من مخصوصا میگويم برای اينكه اگر ما بعد معنی میكنيم
بدانيد كه اين معانی بر اساس مفهوم لغوی اين كلمات است كه اين مفهوم
صحيح لغوی را لغويون بسيار معتبر از قديم گفتهاند .
. 2 [ در نهج البلاغه شبيه اين جمله آمده است : و جابل القلوب علی
فطراتها » ]
از اينجا ما يك نشانه پيدا میكنيم كه آنچه كه از نظر معارف اسلامی ، فطری انسان است يك چيز نيست بلكه انسان فطرياتی دارد . ابن اثير گفته است : " علی فطراتها " ای علی خلقها ( 2 )
سخن ابن عباس
حديث عجيبی از ابن عباس نقل میكند كه من همين حديث را قرينه میگيرم بر اينكه لغت " فطرت " از لغاتی است كه قرآن برای اول بار به كار برده است . ابن عباس كه پسر عموی پيغمبر و مردی قرشی و عالم است او يك عجمی نبوده كه بگوييم از لغت عرب ناآگاه بوده است میگويد من معنی كلمه " فطرت " را كه در قرآن آمده است آن وقتی فهميدم كه با يك اعرابی باديه نشين روبرو شدم كه اين كلمه را در موردی به كار برد . وقتی اين كلمه را در آن مورد به كار برد مفهوم آيه برای من روشن شد . میگويد : ما كنت ادری ما فاطر السموات والارض حتی احتكم الی اعرابيان فی بئرلغت " فاطر " را كه در قرآن آمده است درست نفهميده بودم تا اينكه دو نفر اعرابی ( 3 ) آمدند كه درباره يك چاه آب با يكديگر اختلاف داشتند
پاورقی :
. 1 يعنی جبران كننده ، كه مقصود ، خلاق است
. 2 نهايه ابن اثير ، ج / 3 ص . 457
. 3 " اعرابی " يعنی عرب باديه نشين . لغت " اعراب " كه در قرآن
آمده است . با آنچه كه ما امروز " اعراب " میگوييم كه جمع عرب
میگيريم يكی نيست . جمع عرب ، عرب است . اعراب و اعرابی معمولا به
باديه نشينها میگويند
در موارد ديگری هم كه لغت فطر در زبان عربی به كار برده شده است مفهوم ابتدايی بودن و سابقه نداشتن در آن هست . مثلا عرب میگويد : " فطر ناب البعير فطرا " اذا شق اللحم و طلع . وقتی كه دندان شتر در میآيد و برای اولين بار گوشت را میشكافد اين ابتدای طلوعش را با " فطر " بيان میكنند . همچنين اولين شيری را كه از پستان حيوان گرفته میشود به اعتبار اينكه برای اولين بار گرفته شده است " فطر " میگويند
راغب اصفهانی هم اين لغت را در همين حدودی كه ابن اثير در النهايه شكافته است ، شكافته و چون تقريبا تكرار میشود ديگر آنها را ذكر نمیكنم
كلام مرحوم شيخ عباس قمی
مرحوم شيخ عباس قمی - رضوان الله عليه - در كتاب سفينة البحار ( 1 ) از مطرزی كه يكی ديگر از لغويون است نقل میكند كه گفته است فطرت يعنی خلقت .پاورقی : . 1 بهترين و مفيدترين كتاب مرحوم شيخ عباس قمی همين كتاب است كه در زمينه >
آنگاه حديث " « كل مولود يولد علی الفطره » " را از غوالی اللئالی نقل میكند و بعد حديثی از امام صادق ( ع ) نقل میكند كه به يك مناسبتی لغت " فطره " را به كار بردهاند ولی در غير مورد فطرتی كه ما میگوييم . ابی بصير میگويد كه روزی خدمت امام صادق ( ع ) بوديم ، گوشت شتری آوردند و خورديم ، بعد مقداری شير آوردند و ايشان از آن شير آشاميدند و به من گفتند كه تو هم بياشام و من نيز آشاميدم و گفتم : ايش ؟ اين چيست ؟ ( ديدم يك مزه خاصی میدهد ) « قال انها الفطره » فرمود اين " فطره " است ( 1 ) ( كفك شير تازه در وقت دوشيدن ) . پس باز همان مفهوم ابتدائيت در اين لغت هست . از لغت " فطرت " میگذريمفطره ، صبغة ، حنيف
در قرآن سه لغت آمده است كه اين سه لغت [ با توجه به ] معنا و مفهومی كه قرآن درباره دين دارد ( « فطره الله التی فطر الناس عليها ») در مورد يك معنا به كار برده شدهاند ، يعنی مفهومهای مختلفی هستند كه مصداق واحد دارند . يكی همين لغت " فطره " است و دوم لغت " صبغة " و سوم لغت " حنيف " ، يعنی در مورد دين ، هم " فطره الله " گفته شده است ، هم " صبغه الله " و هم " للدين حنيفا " . حال راجع به " صبغه " و " حنيف " مقداری بحث میكنيم
پاورقی :
> احاديث است و كشتی بحار است ، يعنی ايشان احاديث بحار مرحوم
مجلسی را با لغات مشخص كرده است و در واقع يك فهرستی است از احاديثی
كه در كتاب بحار مرحوم مجلسی است . ايشان در اين كتاب اندكی از نهايه
ابن اثير تقليد كرده با اين تفاوت كه ابن اثير بيشتر به لغت توجه داشته
و ايشان بيشتر به احاديث
. 1 آنچه در نظرم است ، در خراسان به آن " جيك " و در بعضی جاها به
آن " آغوز " میگويند كه همان شير ابتدايی است كه برای اولين بار از
حيوانی كه بچه زاييده است گرفته میشود
در يك آيه میفرمايد : « ما كان ابراهيم يهوديا و لا نصرانيا و لكن كان حنيفا مسلما »( 3 ) .
پاورقی :
. 1 بقره / . 138
. 2 میگويند كه چون در آب عموديه شستشو میدادند آن را " تعميد "
میگويند . در بعضی كلمات آمده كه اين آب رنگ خاصی ( مثل زرد ) داشته
است
. 3 آل عمران / . 67
پاورقی :
. 1 پرسيدهاند كه آيا شرايع هم فطری است يا فطری نيست . بعد خواهيم
گفت كه اينكه میگوييم دين فطری است چه چيز آن فطری است ، آيا اصول
معارفش فطری است يا احكامش هم فطری است ؟ اين جزئياتی است كه بعدها
بايد وارد آن شويم
در حديث است : « الدين الحنيف و الفطره و صبغه الله و التعريف فی الميثاق » ( 1 ) دين حنيف يا دين فطری و يا صبغه الله همان است كه خدا در ميثاق يعنی در پيمانی كه خدا با روح بشر بسته است بشر را با آن آشنا كرده است ، كه اشاره است به آن مطلبی كه از آن تعبير به " عالم ذر " میكنند كه قهرا مسأله عالم ذر بايد در اينجا مطرح شود كه مفهوم و معنايش چيست ؟ آيا واقعا انسانها قبلا در همين عالم ماده و طبيعت به صورت حيوانات كوچكی بودند و بعد به چنين [ صورتی درآمدند ؟ ] يا يك معنای دقيقتری دارد كه حتما معنای دقيقتری دارد
پاورقی :
. 1 بحارالانوار ، چاپ جديد ، ج 3 ، باب / 11 ص 276 ، نقل از معانی
الاخبار
معنای " حنيف "
زراره از امام باقر ( ع ) میپرسد : كلمه " حنفاء لله " يعنی چه ؟ ما الحنيفيه ؟ امام میفرمودند : حنيفيت يعنی فطرت . باز ارجاع كردهاند به يك امر تكوينی و طبيعیشيخ صدوق در كتاب نفيس توحيد میگويد كه زراره از امام باقر راجع به " « حنفاء لله غير مشركين به »" ( 1 ) و بعد ، از " حنيفيت " سؤال كرد ، امام فرمود : « هی الفطره التی فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ، قال فطرهم الله علی المعرفه » خدا مردم را بر معرفت خودش مفطور كرده است . بعد امام به داستان ذر اشاره كرد و فرمود : پيغمبر هم فرمود : « كل مولود يولد علی الفطره يعنی علی المعرفه بان الله عز و جل خالقه » يعنی در فطرت هر كسی اين معرفت هست كه خداوند ، آفريننده اوست . باز در حديث ديگر امام باقر ( ع ) فرمود : « عروه الله الوثقی التوحيد ، و الصبغه الاسلام »
ابن اثير در ماده " حنف " همين معانیای را كه در احاديث ما آمده است گفته است كه معنای " حنفاء " اين است كه خداوند ، انسانها را از معاصی پاك آفريده است: « خلقت عبادی حنفاء ای طاهری الاعضاء من المعاصی و قيل اراد انه خلقهم حنفاء مؤمنين لما اخذ عليهم الميثاق « ا لست بربكم قالوا بلی »، فلا يوجد احد الا وهو مقربان له ربا وان اشرك به و اختلفوا فيه والحنفاء جمع حنيف وهو المائل الی الاسلام الثابت عليه و الحنيف عند العرب من كان علی دين ابراهيم ( عليه السلام ) » و اصل الحنف الميل
پاورقی : . 1 حج / . 31
خلاصه حرف او اين میشود كه حنيفيت يعنی ميل و گرايش به حقيقتپس اگر ما بخواهيم لغت حنيف را معنی كنيم معنايش چنين میشود : حق گرا ، حقيقت گرا ، و يا خداگرا ، توحيدگرا . در فطرت انسان حنيفيت هست يعنی در فطرت او حق گرايی و حقيقت گرايی هست . تا اينجا بحث درباره لغت فطرت بود برای اينكه ريشههايش را در آيات و احاديث به دست بياوريم و اجمالا بدانيم كه فطرت در احاديث و در آيات قرآنی يك ريشهای دارد و يكی از اصول است . لذا لازم بود اين مقدار عرض كنم
طبيعت ، غريزه ، فطرت
1 . طبيعت
حال راجع به فطريات انسان صحبت میكنيم ( فعلا بحث دينی و مذهبی و قرآنی نمیكنيم ) . آيا انسان فطرياتی دارد يا ندارد و قهرا معنی فطريات چيست ؟ ما سه لغت داريم كه خوب است اين سه لغت از يكديگر تميز داده شوند و فرقشان بيان شود . يكی لغت " طبيعت " است . معمولا در مورد بی جانها لغت " طبيعت " يا " طبع " به كار برده میشود . البته در مورد جاندارها هم به كار برده میشود ، میخواهم بگويم در مورد بی جانها اين لغت اختصاصا به كار برده میشود . مثلا ما میگوييم كه طبع آب چنين استوقتی میخواهيم خاصيتی از خواص اين موجود بی جان به نام آب را بيان كنيم میگوييم طبع آب چنين است . يا میگوييم طبيعت اكسيژن چنين است كه قابل احتراق است ، طبيعت ئيدروژن و ازت چنين است و برای اشياء به اعتبار خواص گوناگونی كه دارند ويژگيهايی ذاتی قائل میشويم . اسم ويژگی ذاتی [ شیء بی جان ] را " طبيعت " میگذاريم . اين ناشی از يك فكر فلسفی است كه در همه افراد بشر هست ، يعنی بشر اينطور فكر میكند كه دو شیء متساوی از هر جهت ، نمیتوانند خ واص گوناگون داشته باشند . اگر خواص ، گوناگون شد دليل بر اين است كه تفاوتها و چند گونگیهايی بين اين دو شیء هست . چون بشر اشياء را از بعضی جهات متساوی میديده ، و مشاهده میكرده است كه چند شیء در عين اينكه همه جسم و ماده هستند خواصشان گوناگون است مثلا ( 1 ) میديده كه آب يك جسم و يك ماده است ، خاك هم يك جسم و يك ماده است ، ولی هر كدام از اينها خواص مخصوص به خود دارند كه ديگری ندارد ناچار [ اينطور نتيجه گيری میكرده كه ] يك قوه و نيرويی و يك خصوصيتی در اين جسم نهفته است كه منشأ اين خاصيت مخصوص شده و يك خصوصيت ديگری در دومی نهفته است كه منشأ خواص مخصوص به آن شده است ، و آن خصوصيتی كه منشأ اثر خاص میشود اسمش " طبيعت " است . امروز هم ما اين كلمه را در همين موارد به كار میبريم ، مثلا میگوييم طبيعت گيلاس اين است يا طبيعت فلان درخت اين است كه در سرما طاقت دارد و در گرما از بين میرود و طبيعت فلان درخت ديگر اين است كه در منطقه گرمسير میتواند به حياتش ادامه دهد ، و غيره
پاورقی :
. 1 چون اين فكر از قديم بوده ، مثال را هم از قديم ذكر میكنيم
2 . غريزه
لغت دومی ما لغت " غريزه " است كه بيشتر در مورد حيوانات به كار برده میشود و كمتر در مورد انسان به كار میرود ولی در مورد جماد و نبات به هيچ وجه به كار برده نمیشود . هنوز ماهيت غريزه روشن نيست يعنی هنوز كسی نتوانسته است درست توضيح دهد كه غريزه در حيوانات چيست ، ولی اينقدر [ میدانيم ] كه حيوانات ( 1 ) از ويژگيهای مخصوص درونیای برخوردار هستند كه راهنمای زندگی آنهاست و يك حالت نيمه آگاهانهای در حيوانات وجود دارد كه به موجب اين حالت مسير را تشخيص میدهند و اين حالت ، اكتسابی هم نيست ، يك حالت غير اكتسابی و سرشتی است . مثلا حتی بچه حيوانات راقیتر در همان ابتدای تولد بدون آنكه آموزشی ببينند و تجربهای بكنند به دنبال يك سلسله كارهايی كه بر ايشان لازم است میروند
پاورقی :
. 1 غريزه در حيوانات پستتر و پايينتر ( مثل حشرات ) بيشتر از
حيوانات راقیتر است
| مور گرد آورد به تابستان |
| تا فراغت بود زمستانش |
| همچو ميل كودكان با مادران |
| سر ميل خود نداند در لبان |
پاورقی :
. 1 " معلوم نيست " يعنی نظريات مختلف است
در مورد حيوانات ، لغت " غريزه " به كار برده میشود . من تا به حال نديدهام كه در مورد حيوانات چه در اصطلاحات دينی و چه در اصطلاحات غير دينی لغت " فطرت " به كار برده شده باشد . حال اگر كسی هم به كار برده باشد گناهی مرتكب نشده است ولی من يادم نيست كه در مورد حيوانات ، آنجا كه كلمه " غريزه " را بايد به كاربرد كلمه " فطرت " به كار برده شده باشد
3 . فطرت
در مورد انسان لغت " فطرت " را به كار میبريم . فطرت مانند طبيعت و غريزه ، يك امر تكوينی است ، يعنی جزء سرشت انسان است ( اگر میگويم تكوينی است میخواهم بگويم اكتسابی نيست ) ، امری است كه از غريزه آگاهانهتر است . انسان آنچه را كه میداند میتواند بداند كه میداند ، يعنی انسان يك سلسله فطريات دارد و میداند كه چنين فطرياتی داردآيا انسان فطرياتی دارد ؟
فرق ديگری كه فطريات با غريزه دارد اين است كه غريزه در حدود مسائل مادی زندگی حيوان است و فطريات انسان مربوط میشود به مسائلی كه ما آنها را مسائل انسانی ( مسائل ماوراء حيوانی ) میناميم . پس در حقيقت [ بحث ] فطرت اين است كه آيا اين مسائلی كه به عنوان مسائل خاص انسانی يعنی ماوراء حيوانی مطرح است و برای حيوان مطرح نيست همه اكتسابی است و ريشهای در ساختمان انسان ندارد ؟ يا اينكه نه ، همه اين مسائل ريشهای در ساختمان انسان دارد و فطری انسان است ؟ مثلا مسألهای است به نام حقيقت خواهی كه خودش يك مطلبی استمقصودم از حقيقتخواهی ، اين [ حالتی ] است كه انسان میخواهد به واقعيت مجهولاتی كه در برابرش هست نائل شود و حقايق مجهولات را كشف كند . اولا آيا انسان حقيقت خواه است يا خير ؟ ممكن است كسی منكر شود و بگويد اصلا انسان حقيقت خواه نيست و اگر انسان حقيقت را میخواهد برای منافع خودش میخواهد ، كه اين بحث در باب علم هست ( چون علم میخواهد حقيقت را برای انسان كشف كند ) كه آيا انسان برای علم ارزش ذاتی قائل است يا فقط ارزش ابزاری قائل است ؟ بدون ترديد علم وسيلهای برای انسان است : " توانا بود هر كه دانا بود " ، علم به انسان قدرت میدهد و وقتی كه قدرت داد وسيلهای میشود كه انسان با آن به زندگی خودش بهبود بخشد . ولی يك مسأله ديگر نيز هست : آيا علم برای انسان ارزش ذاتی هم دارد يا ندارد ؟ اگر قائل شديم كه علم برای انسان در حال حاضر ارزش ذاتی دارد ، يعنی انسان امروز حقيقت خواه است [ اين سؤال مطرح میشود ] كه آيا اين حقيقت خواهی را ضرورتهای اجتماعی به انسان تلقين كرده يا جزء نهاد انسان است و انسان ، حقيقت خواه آفريده شده است ؟ مثال ديگر " خير اخلاقی " است . ما عجالتا امروز مفاهيم و معانیای در ميان خودمان داريم كه اسم آنها را " خير اخلاقی " میگذاريم ، يعنی از نظر اخلاقی ، اينها را " انسانيت " و " نيك اخلاقی " و نقطه مقابلش را " شر اخلاقی " میناميم . مثلا " سپاسگزاری " يعنی چه ؟ يعنی اگر كسی به انسان نيكی كرد انسان در مقابل او نيكی كند و سپاسگزار باشد ، در مقابل ناسپاسی است . به عبارت ديگر سپاسگزاری يعنی " نيكی را نيكی پاسخ گفتن " . اين يك مسأله اخلاقی است . ما امروز بالاخره اين را پذيرفتهايم كه " « هل جزاء الاحسان الا الاحسان »" ( 1 ) . اين آيه كه سؤال میكند میخواهد از فطرت انسان جواب بگيرد كه اين ، امری فطری است [ كه پاداش احسان جز احسان نيست . میفرمايد آيا ] پاداش احسان غير از احسان چيز ديگری میتواند باشد ؟ انسان میگويد خير ، جزا و پاداش احسان ، احسان است
اين حكم را انسان از كجا گرفته است ؟ آيا يك امر تلقينی است و ضرورتهای اجتماعی آن را به انسان تحميل كرده است ؟ ( قهرا در اين صورت اگر شرايط اجتماعی تغيير كند اين حكم هم عوض میشود و از بين میرود كه همان مفهوم نسبيت اخلاق میشود ) يا اينكه اين يك امری در نهاد انسان است ؟
پاورقی : . 1 الرحمن / . 60
مسأله خود دين و پرستش از جمله اينهاست . آيا اين حسی كه امروز به نام حس دينی به هر حال در انسانها وجود دارد امری است كه از نهاد انسان سرچشمه میگيرد و يك تقاضايی در سرشت و باطن انسان است يا اين هم يك امری است كه مولود يك سلسله عوامل ديگر است ؟ ( عواملی كه ما بعد به طور مختصر درباره آنها سخن میگوييم )پس بحث فطريات انسان را اينطور طرح میكنيم : يك سلسله مسائلی بوده و هست كه امروز اين مسائل را به نام " انسانيت " مطرح میكنند . هيچ مكتبی نيست كه منكر يك سلسله ارزشهای انسانی به قول امروز باشد ( 1 )
انسان يك وقت دنبال منافع و سود میرود . اين يك امر منطقی به نظر میرسد ، چون انسان به حسب غريزه ، ادامه حيات و بقاء را دوست دارد و به هر چه كه به ادامه حيات او كمك كند قهرا علاقمند است ، و منطقی و طبيعی است كه انسان دنبال سود برود
يك چيزهای ديگری وجود دارد كه با سود قابل انطباق نيست ، يعنی مسأله ، مسأله سود نيست ، و با منطق سود جور در نمیآيد . فرنگيها به غلط اسم اين را valeur ( ارزش ) گذاشتهاند . اصلا خود اين اسم گذاری منشأ يك سلسله اشتباهات شده است ( 2 )
پاورقی :
. 1 اين بحث " ارزش " هم از آن بحثهای بسيار جالب است كه اگر
فرصت كنيم آن را مطرح میكنيم
. 2 از آن جهت كلمه " ارزش " را به كار بردهاند كه در واقع
خواستهاند بگويند اينها " واقعيت " نيستند ولی انسان به حسب قرارداد
به اينها اعتبار داده است ، امری هم كه ما به حسب قرارداد و اعتبار
برايش ارزش قائل بشويم در واقع هيچ است . اين مثل آن است كه ما برای
يك اسكناس هزار تومانی به حسب قرارداد ارزشی قائل >
بدون شك تعليمات اسلامی بر اساس قبول يك سلسله فطريات است ، يعنی همه آن چيزهايی كه امروز مسائل انسانی و ماوراء حيوانی ناميده میشوند و اسم آنها را " ارزشهای انسانی " میگذاريم ، از نظر معارف اسلامی ريشهای در نهاد و سرشت انسان دارد ، و بعد خواهيم گفت كه اصالت انسان و انسانيت واقعی انسان در گرو قبول فطريات است . اين ، حرف مفت است كه ما برای انسان ، فطريات قائل نشويم يعنی ريشهای در نهاد انسان برای اينها قائل نشويم و دم از " امانيزم " و اصالت انسان بزنيم
پاورقی :
> هستيم كه مثلا اگر اين اسكناس را بدهيم میتوانيم يك تن گندم بگيريم
. اگر اين قرارداد و اعتبار را بگيرند اين اسكناس با يك صفحه كاغذ فرقی
ندارد ، حال اسمش را هر چه میخواهند بگذارند
پاورقی : . 1 شمس / . 8
فطريات انسان
ابتدا به دو سؤال از سؤالات مطرح شده جواب میدهيم و بعد وارد بحث خودمان میشويم . يك سؤال اين است كه آيا مسائلی كه قرآن مجيد از زبان نوع انسان بيان میكند فطری است يا خير ؟ مثلا قرآن میفرمايد : « و يقول الانسانء اذا ما مت لسوف اخرج حيا »( 1 ) . آيا از اينجا دانسته نمیشود كه اعتقاد به رستاخيز فطری نيست ؟ اين سؤال از نظر كلی سؤال خوبی است يعنی سؤالی است كه بايد روی آن كار كرد و ديد كه آيا مجموع آنچه كه قرآن از زبان نوع انسان نقل میكند مربوط به يك سلسله امور فطری انسان است يا نه ؟ به هر حال اين سؤال به صورت كلی قابل بحث و قابل طرح است و بايد مجموع آياتی كه در اين زمينه هست جمع آوری بشود .پاورقی : . 1 مريم / . 66
ولی آنچه كه راجع به خصوص آيه : " « و يقول الانسانء اذا ما مت لسوف اخرج حيا »" زنده میشوند ولی اين زنده شدن را يك نوع بازگشت به دنيا تلقی میكرده است كه اكثر مردم اينطور تلقی میكنند نه بازگشت به خدا . اگر تصور ما از معاد اين باشد كه نوعی بازگشت جديد به همين دنياست قدر مسلم اعتقاد به معاد يك امر فطری نيست ، اما اگر تصورمان از معاد اين باشد كه واقعيت و حقيقتش بازگشت به خداست ، آن وقت يك امری میشود مربوط به رابطه انسان و خدا ، كه اين را میتوانيم در محلش بحث كنيم كه اين ، امری فطری است
پاورقی :
. 1 [ صاحب مجمع البيان مینويسد : " نزل قوله ويقول الانسان . . . "
آيه مذكور در مورد ابی بن خلف جمحی و بنابر قولی در مورد وليد بن مغيره
نازل شده است ]

