![]() |
مقدمه
كتاب حاضر از دو بخش تشكيل شده است بخش اول آن تحت عنوان " حق و باطل " است كه تلفيق شده پنج گفتار استاد شهيد مرتضی مطهری در همين زمينه میباشد كه سه گفتار آن در يك مدرسه دينی واقع در دماوند ايراد شده و دوتای ديگر ، قسمتی از بحثهای آن شهيد سعيد تحت عنوان " فلسفه تاريخ " است كه در منزل ايشان تدريس میشد تاريخ ايراد اين پنج گفتار به سال 56 باز میگرددبخش دوم اين كتاب ، " احياء تفكر اسلامی " نام دارد كه مجموع پنج سخنرانی استاد تحت همين عنوان در حسينيه ارشاد میباشد گفتار اول اين بخش در تاريخ 1349 / 2 / 7 به مناسبت يادبود اقبال لاهوری و چهار گفتار ديگر هر يك به فاصله يك هفته از گفتار قبلی ايراد شدهاند
در تنظيم اين كتاب ، هيچ دخل و تصرفی از سوی ويراستار در اصل مطلب نشده و تنها در برخی موارد ، اصلاحات اندك عبارتی صورت گرفته است به طوری كه حالت گفتاری مطالب بخصوص در بخش دوم كتاب كه احتياج به تلفيق نداشته ، حفظ گرديده و شيرينی كلام استاد محفوظ مانده است اميد است كه اين اثر نيز همچون ديگر آثار آن متفكر شهيد در اشاعه معارف اسلامی و استحكام پشتوانه فرهنگی انقلاب اسلامی مفيد افتد
انتشارات صدرا
حق و باطل
بسم الله الرحمن الرحيم از مباحث مهم جهان بينی ، بحث حق و باطل است . اين بحث كه در قرآن نيز به كرات از آن سخن به ميان آمده است ، در دو قلمرو مورد توجه و بررسی قرار میگيرد : . 1 در جهان هستی . 2 در جامعه و تاريخ اين مقاله بيشتر به قسمت دوم توجه دارد ، هر چند كه خلاصه ای از بحث حق و باطل در جهان هستی نيز در آن مطرح میشودحق و باطل در جهان هستی
آيا نظام عالم نظام حق است ؟ نظام راستين است ؟ نظامی است آنچنان كه بايد باشد ؟ آيا هر چيزی در اين نظام كلی در جای خود قرار دارد ؟ يا نه ، نظام باطل است ؟ در عالم هستی باطل راه دارد ؟ چيزهائی هست كه نبايد باشد ؟ كل نظام پوچ و بیهدف و بیغايت است ؟ در برابر اين پرسشها و نظاير آن انديشمندان و متفكران چند دسته شده اند : عده ای نظر اول را برگزيده اند و برخی نظر دوم را ، و گروهی ديگر به نظری متفاوت با هر دو دسته قبلی معتقد شده اند بعضی فيلسوفان و از آن جمله اكثر ماديين نسبت به جهان ( و نيز نسبت به انسان ) بدبين بوده اند و جهان را در مجموع خود يك امر نبايستی و نامطلوب و كور و كر و بیهدف میدانسته اند در مقابل ، الهيون و مكاتب الهی و خصوصا اسلام بطور قاطع و صريح خلقت عالم را بر حق میدانند و آن را عين خير و نيكی و حسن میشمارند و برآنند كه هيچ كاستی و زيادتی در آن راه ندارد و باطل و لغو و بازيچه نيست ، و هيچ امر نبايستی در نظام جهان هستی وجود ندارد : « الذی احسن كل شیء خلقه (1) ، ربنا الذی اعطی كل شیء خلقه »(2) : پروردگار ما خلقت هر چيز را نيكو ساخت ، و هر آنچه لازمه خلقتش بود به او عطا كردنظريه سومين گروه اين است كه جهان ( و انسان ) تركيبی است از خير و شر ، نيمی مطلوب و نيمی نامطلوب است ، نيمی بايستنی و نيمی نبايستنی است ما دوگانگی را در جهان میبينيم در اين عالم ، خير و شر ، حق و باطل ، نقص و كمال ، مرض و سلامت ، مرگ و حيات ، بینظمی و نظم ، ظلم و عدل ، فساد و صلاح ، خرابی و آبادانی زياد به چشم میخورد اين دوگانگی نشانه اين است كه در مبدأ و منشأ هستی دوگانگی وجود دارد ، زيرا امكان ندارد كه در آن واحد همه عالم از يك مبدأ و يك اصل ريشه گرفته باشد ، و در عين حال اختلاف و دوگانگی در آن وجود داشته باشد فكر ثنويت و دوگانگی پرستی كه در ايران باستان رواج داشته ، از اينجا ناشی شده است كه برای جهان دو مبدأ قائل شده اند : مبدأ خير و نور و خوبی ، و مبدأ شر و ظلمت و بدی ، و معتقد شدند كه سپاهيان و نيروهای اين دو مبدأ يعنی سپاهيان يزدان و سپاهيان اهريمن همواره با يكديگر در نبرد و ستيزند گرچه نويد دادند كه بالاخره در پايان جهان سپاهيان خير و نور بر سپاهيان شر و ظلمت پيروز خواهند شد ، سپاه شر و ظلمت شكست خواهد خورد و سپاه خير و نور باقی خواهد ماند
پاورقی : 1 - سوره سجده ، آيه . 7 2 - سوره طه ، آيه . 50
گرچه بحث خير و شر را در كتاب " عدل الهی " به تفصيل شرح داده ايم ، اما در اينجا نيز به مناسبت اشاره ای به آن میكنيمدر حكمت الهی اصالت در هستی با حق است ، با خير است ، با حسن و كمال و زيبائی است ، باطلها ، شرور ، نقصها و زشتيها در نهايت امر و در تحليل نهائی به نيستیها منتهی میشوند ، نه به هستیها شر از آن جهت كه هست شر نيست ، بلكه از آن جهت كه منشأ نيستی در شیء ديگری میشود شر است شرور ، ضرورتهائی هستند كه لازمه هستی خيرها و حق ها و به صورت يك سلسله لوازم ذاتی لاينفك میباشند كه اصالت ندارند و در مقام مقايسه با حق ها و خيرها به منزله " نمود " هايی در مقابل " بود " ها هستند كه اگر آن بودها بخواهند باشند اين نمودها هم قهرا بايد باشند
مسئله اصلی ، مسئله پيدايش ماهيت است كه به تبع وجود پديد میآيد هستی مطلق ، خير محض است كه هيچ شر و نقص و زشتی در آن راه ندارد در اين مرتبه از هستی كه مرتبه ذات حق است ، نه ماهيت در كار است و نه نيستی اما مخلوقات الهی كه از او وجود يافته اند ضعف وجودی دارند ، چرا كه لازمه فعل بودن يك فعل ، تاخير از فاعل است و جز خدا كه فاعل عالی الاطلاق است ، همه مخلوقات فعل او محسوب میشوند و لذا ضعف و نقص دارند لازمه فعل بودن ، ماهيت داشتن است و همين طور فعل فعل يك درجه از او نازل تر است به اين ترتيب نيستی در عين اينكه اصالت ندارد در هستی راه پيدا میكند تا میرسيم به عالم طبيعت يا ناسوت كه از نظر حكمای الهی ضعيف ترين و ناقص ترين عوالم وجود است ، در اينجا نشانه های ضعف وجود كه به يك اعتبار نشانه های ماهيت و نيستی است ، بيشتر پديدار میشود پس شر و باطل در عين حال كه اصالت ندارد و از سنخ وجود نيست ، از لوازم لاينفك درجات پائين هستی است
به اين ترتيب نظام هستی را اگر از آن جهت كه هستی است نظر كنيم ، باطل و ماهيت و نيستی در آن راه ندارد ، از بالا كه نگاه كنيم نور است ، اما از پائين كه نگاه كنيم سايه میبينيم ، سايه يك جسم لازمه جسم است كه در عين اينكه اصالت ندارد ( و هر چه هست نور است ) ، اما به واسطه آن جسم برای ذهن ما نمود پيدا میكند ، سايه چيزی نيست جز نبودن نور در يك محدوده ، و بودن نور در اطراف آن
حكمت الهی همه چيز را در بسم الله الرحمن الرحيم خلاصه میكند ، میگويد ظهرالوجود بسم الله الرحمن الرحيم يعنی هستی به نام الله رحمان و رحيم به ظهور میرسد و از يك ديد خيلی عالی ، عالم جز الله و رحمانيت الله و رحيميت الله چيز ديگری نيست تصور اين معنا مشكل است اما خيلی عالی و لطيف است و اگر انسان اين نكته را درك كرد بسياری از مسائل برای او حل میشود در اين بينش ، عالم دو چهره دارد : چهره از اوئی و چهره به سوی اوئی ، چهره از اوئی رحمانيت خداست و چهره به سوی اوئی رحيميت خدا ساير اسماء الهی ، اسمهای تبعی هستند ، درجه دوم و سوم اند خداوند ، جبار و منتقم هم هست ، اما اصالت از رحمانيت و رحيميت خداست صفات ديگر در واقع از اين اسماء ناشی میشوند حتی قهر هم از لطف ناشی میشود ، آن اصالتی كه لطف دارد ، قهر ندارد ديد توحيدی نمیتواند غير از اين باشد ، ديد واقعی فلسفی هم همين است و هستی شناسی واقعی غير از اين نيست
حق و باطل در جامعه و تاريخ
قسمت دوم بحث حق و باطل مربوط میشود به بشر و جامعه و تاريخ در اين قلمرو كاری نداريم به كل عالم هستی كه آيا نظامش خير است ، كامل است ، احسن است يا نيست ، بلكه سؤال در خلقت خود بشر است كه اين چه موجودی است ؟ يك موجود حق جو ، عدالت خواه ، ارزش خواه و نور طلب است يا برعكس يك موجود شرير ، مفسد ، خونريز ، ظالم و ؟ و يا آنكه انسانها برخی طرفدار حقند و برخی طرفدار باطل و اينها با هم در ستيزند ؟ در اينجا هم چند نظريه وجود دارد : يك نظر اين است كه انسان بحسب جنس ، موجودی است شرور و بدخواه و ظالم كه جز قتل و غارت و دزدی و حيله و دروغ از او سر نمیزند ، طبيعت او شرارت است و فساد ، استثمار است و ظلم اگر هم در تاريخ بشر خير و اخلاق و ارزشهای انسانی ديده میشود ، اينها اموری جبری است كه طبيعت او را وادار میكند كه قدری چنين باشد درون انسان ، انسان را به بدی میكشاند و گاهی جبر ، انسان را به خوبی دعوت میكند مثلا وقتی كه انسانها در مقابل طبيعت و حيوانات درنده قرار گرفتند متوجه شدند اگر با هم قرارداد صلح اجباری نبندند نمیتوانند از خودشان دفاع كنند ، لذا اجبارا بر خودشان تحميل كردند كه يك زندگی اجتماعی داشته باشند و با هم براساس عدالت رفتار كنند چون نفع همه در آن است پس جبر بيرونی انسان را وادار كرد كه خوب باشد ، مثل دولتهای ضعيفی كه در مقابل يك دولت قوی ، پيمان صلح و دوستی میبندند تا از شر او محفوظ بمانند و اگر روزی دشمن مشترك از بين رفت بين خودشان جنگ در میگيرد هر جمعی به آن دليل جمع است كه مقابل يك ضد قرار گرفته ، يعنی اگر او نباشد اينها با هم خوب و متحد نيستند و اگر جمعی دشمنش را از دست بدهد به تفرقه بدل میشود ، دو گروه میشوند و باز اگر يكی از اين دو گروه از بين رفت آن يكی دو دسته میشود و همين طور اگر ادامه پيدا كرد و دو نفر ماندند باز با يكديگر میجنگند و قوی تر میماند ( اين مسئله همان داروينيسم اجتماعی است كه از نظريه تنازع بقاء داروين ، وقتی كه آن را به غلط در مورد جامعه بشری تعميم دادند ، حاصل شد )بسياری از فيلسوفان ماترياليست دنيای قديم و شمار كمتری از ماترياليستهای دنيای جديد چنين نظريه ای داشته اند ، و با بدبينی كامل به طبيعت بشر مینگريسته اند اينها بشر را قابل اصلاح نمیدانند و به تز اصلاحی قائل نيستند و ارائه تز اصلاحی از نظر آنان معنا ندارد و مثل اين است كه كسی برای عقرب قانون وضع كند تا خوب شود و كسی را نگزد ، حال آنكه :
| نيش عقرب نه از ره كين است |
| اقتضای طبيعتش اين است |
اين متفكرين عموما به همين دليل خودكشی را تجويز میكنند ، میگويند چون زندگی شر است و انسان هم شر است يك كار خير بيشتر در جهان نيست و آن پايان دادن به شر زندگی است ، تا انسان از اين جهان پر شر و شور و دنيای شر وجود خودش خلاص شود
اين تفكر انحرافی كه از فرنگیها گرفته شده بود توسط صادق هدايت در ميان ايرانيان مطرح شد او هميشه در نوشته هايش چهره های زشت زندگی را مجسم میكرد ، مثل لجنزاری كه جز لجن و گنديدگی چيزی در آن نيست و كرمهائی در اين لجنزار ، زندگی كثيفشان را ادامه میدهند عاقبت هم تحت تأثير حرفهای خودش خودكشی كرد در سالهائی كه كتابهای او طرفدار داشت ، غالب جوان های ايرانی كه خودكشی كردند تحت تأثير كتابهای او قرار داشتند مانی هم فلسفه اش در همين جهت بود كه زندگی شر است ، منتها به ثنويت ميان روح و بدن قائل بود و میگفت بدن شر است ، زندگی مادی شر است ، روح در اين بدن حبس است پس هر كس بميرد يا خودكشی كند از شر زندگی رها خواهد شد ، مثل مرغی كه از قفس آزاد شده باشد پس هر چند او به زندگی ديگری قائل بود ولی اين زندگی را صد درصد شر میدانست ( 1 )
براساس اين بينش ، بشر به حسب غريزه موجود شريری است و شرارت جزء ذات و سرشت اوست ، از اول كه در اين دنيا آمده همين جور بوده ، الان هم هست ، در آينده هم هر چه بماند همين است و غير از اين نيست ، اميد بهبود و آينده خوب برای بشريت خيال است
قرآن در مسئله آفرينش انسان در اين زمينه مطالبی دارد ، خداوند وقتی اعلام كرد : « انی جاعل فی الارض خليفة »( 2 ) من خليفه و جانشينی در زمين قرار میدهم ، ملائكه با بدبينی نسبت به سرشت انسان ، اظهار داشتند : « ا تجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء »( 3 ) میخواهی در روی زمين كسی را قرار دهی كه فساد میكند و خون میريزد ؟ يعنی در سرشت اين موجود جز فساد و خون ريزی چيزی نيست خداوند در جواب آنها فرمود ، « انی اعلم مالا تعلمون »( 4 ) من چيزی میدانم كه شما نمیدانيد . يعنی آنها را تخطئه نكرد و نگفت كه دروغ میگوئيد ، بلكه گفت ورای آنچه شما میدانيد من چيزها میدانم ، شما يك طرف سكه را خوانده ايد ، شما عارف به حقيقت موجودی كه من میخواهم بيافرينم نيستيد ، حد شما كمتر از آن است كه او را بشناسيد ، او برتر و بالاتر است به اين ترتيب ملائكه ، كه قسمتی از كتاب وجودی انسان را شناخته و خوانده بودند و نيمی از آن را نخوانده بودند ، اظهار بدبينی كامل كردند حال اگر عده ای از متفكرين جنبه های سياه و تاريك زندگی بشر را ببينند و اين طور اظهار نظر بكنند خيلی عجيب به نظر نمیآيد
پاورقی :
1 - میگويند پادشاه معاصرش به او گفت میخواهم مطابق فلسفه خودت
بهترين خدمت را به تو بكنم و ترا از شر اين زندگی خلاص كنم ، و او را
كشت
4 - 2 - سوره بقره ، آيه . 30
هر چه انسان از طبيعت دورتر شود فاسدتر میشود و هر چه به طبيعت اوليه نزديكتر باشد ، به انسانيت و درستی و پاكی نزديكتر است نظريه روسو كه فردی مذهبی است از يك نظر شبيه نظريه فطرت است كه در اسلام مطرح شده ، و شبيه است به جمله معروف پيامبر اكرم صلی الله عليه وآله وسلم كه فرمود : « كل مولود يولد علی الفطرش حتی يكون » « ابواه هما اللذان يهودانه و ينصرانه و يمجسانه » (1) هر بچه ای از مادر بر فطرت پاك اسلاميت متولد میشود ، بعد پدر و مادر او را يهودی يا نصرانی يا مجوسی میكنند انحراف يهودی گری ، نصرانی گری ، مجوسی گری مثل است و پدر و مادر به عنوان نمونه دو عامل اجتماعی ذكر شده اند ، يعنی فطرت انسان سالم است ، جامعه آن را منحرف میكند در يكی از تعبيرات اين احاديث پيامبر مثالی میزند ، میفرمايد : اينكه گوش حيوانات خود را میبريد هيچوقت شده كه اين حيوانات وقتی از مادر متولد میشوند گوششان بريده باشد ؟ نه ، هميشه سالم از مادر متولد میشوند و بعد انسانها گوششان را میبرند از نظر روحی هم همين طور است ، همه انسانها سالم ، درست و حق گرا و خيرخواه متولد میشوند ، انحرافها ، كجرويها ، دروغگوئيها ، ظلمها ، خيانتها ، شرارتها و فسادها بعد به انسان تحميل میگردد پس اين نظريه براساس خوش بينی به طبيعت بشريت ، به جنس بشريت و سرشت و ساختمان بشريت استوار است و اصل را درستی و حقانيت و راستی میداند ، و انحراف را معلول علل خارجی و عرضی و به اصطلاح فلاسفه علل اتفاقی میداند يعنی بر مبنای علل طبيعی ، درونی و ديناميكی ، حركت انسان بر راه راست و صراط مستقيم است و بر اثر تغييرات عرضی ، اتفاقی ، مكانيكی و بيرونی انحرافات و بديها و شرور به انسان تحميل میشود
پاورقی :
1 - مجمع البيانج 8 ص 303 بحارالانوار جلد 3 صفحه 281 به نقل از غوالی
اللئالی بدون لفظ ( و يمجسانه ) تفسير برهان جلد 4 - صفحه 263 حديث 29
به نقل از شيخ طبرسی در جامع الجوامع
پس انسانها دو گونه میشوند : عده ای كه راه حق و خير را میروند ، راه ايمان و انبياء را میروند و بعضی ديگر كه راه شيطان را میپيمايند و به دعوت انبياء كفر و نفاق میورزند . به قول مولوی :
| دو علم افراشت : اسپيد و سياه |
| آن يكی آدم ، دگر ابليس راه |
وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فی الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذی ارتضی لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدوننی لا يشركون بیشيئا »( 2 ) . نظريه ديگر ماترياليسم تاريخی است در قرن نوزدهم يك مكتب مادی ظهور كرد كه ادعای خوش بينی به تاريخ آينده و جامعه را داشت ، اين مكتب ماركسيسم بود
پاورقی : 1 - سوره توبه ، آيه . 33 2 - سوره نور ، آيه . 55
هگل منطق و فلسفهای بنياد گزارد كه اعتقاد به تكامل و رشد و توسعه ، اساس آن بود هر چند هگل مادی نبود ، اما ماركس با استفاده از منطق ديالكتيك او بينش مادی خود را بنا نهاد ( ماترياليسم ديالكتيك ) او هويت تاريخ را هم مادی معرفی كرد ( ماترياليسم تاريخی ) ( 1 ) فلسفه تاريخ ماركس بر چند اصل مبتنی است :1 - نفی فطرت و غريزه
انسان در ذات خودش نه خوب است و نه بد ماركسيسم در انسان شناسیاش فطرت و غريزه برای انسان نمیشناسد و هرگونه ذات و سرشت درونی را نفی میكند ، چون قبلا در جامعه شناسی قرن نوزدهم اين مسئله مطرح شده بود كه جامعه شناسی انسان بر روانشناسی او تقدم دارد ، چيزهائی كه میپنداريم برای انسان غريزی و فطرت است ، در واقع جامعه به او عطا كرده و اصولا هر چه انسان دارد جامعه به او داده است اين جامعه است كه به همه جهازات روحی و روانی انسان شكل میبخشد ، جامعه است كه غريزه اخلاقی را به فرد تحميل میكند و او خيال میكند كه آن را از خودش دارد انسان مثل يك ماده خام است كه تحويل كارخانه داده میشود و خودش هيچ اقتضائی ندارد ، كارخانه آن را به هر شكلی خواست در میآورد ، يا مثل نوار خالی ضبط صوت است كه هر چه بگوئيد همان را به شما تحويل میدهد قرآن بخوانيد قرآن ، شعر بخوانيد شعر ، نثر بخوانيد نثر تحويل میدهد
پاورقی :
1 - تعبير ماترياليسم تاريخی در هيچ يك از آثار ماركس بكار نرفته ،
اين تعبير سالها بعد از مرگ ماركس ، توسط " ميخانف " بكار گرفته شد
و از آن پس رايج گشت آنچه در اين مورد در آثار ماركس مشاهده میشود ،
" تلقی مادی از تاريخ " است به معنای تلقی معيشتی
2 - اصالت اقتصاد
از نظر جامعه شناسی ماركسيسم ، سازمانها و بنيادهای جامعه همه در يك سطح نيستند ، جامعه مانند ساختمانی است كه يك پايه و زيربنا دارد و بقيه قسمتهای آن بر روی آن پايه بنا میشوند و تابه آن هستند پايه و زيربنای جامعه اقتصاد است و تغيير اوضاع و احوال اقتصادی باعث تغيير نهادهای اجتماعی خواهد شد و تغيير عوامل اجتماعی باعث تغيير رفتار انسانها میگرددپس انسان از جامعه شكل میگيرد و جامعه از اقتصاد ، و اقتصاد هم ساخته روابط توليد و در نهايت ابزار توليد است شكل ابزار توليد است كه جامعه را میسازد ، و جامعه است كه انسان را میسازد اگر خواستيد انسانها را در طول تاريخ بشناسيد وضع اقتصادی و ابزار توليد اجتماعی آنها را بشناسيد خوبی و بدی انسان تابع وضع خاص ابزار توليد است . خير و نور و عدل از يك طرف و شر و ظلمت و ظلم از طرف ديگر به انسانها مربوط نيست ، اينها همه تابع نظام توليد است ، نظام توليدی گاهی جبرا ايجاب میكند عدل را و گاهی جبرا ايجاب میكند نقطه مقابلش را
براين اساس ماركسيسم برای تاريخ جوامع سير واحدی را بيان میكند كه همه جوامع ضرورتا بايد آن را طی كنند اين مراحل عبارتند از دوره اشتراك اوليه ، دوره برده داری ، دوره فئوداليسم يا ارباب و رعيتی ، دوره بورژوازی و سرمايه داری ، دوره سوسياليسم و كمونيسم در دوره اشتراك اوليه ، از آغاز پيدايش انسان ، بشر مراحل اول زندگی اجتماعی را طی میكرد و هنوز موفق به كشف كشاورزی نشده بود ، هنوز موفق به كشف دامپروری نشده بود ، هنوز صنعتش پيشرفت نكرده بود ، ابزار توليدش بسيار ابتدائی بود تنها سنگهای تيزی پيدا كرده بود كه حيوانات را شكار كند ، او با اين ابزارهای ساده و معمولی فقط میتوانست به اندازه خودش توليد كند زندگيش مثل پرندگان بود كه صبح گرسنه از آشيانه بيرون میآيند و تا غروب دنبال غذا میروند و وقتی سير شدند به آشيانه برمیگردند و دوباره صبح گرسنه میروند و عصر سير برمیگردند قهرا اين وضع توليد اقتضا میكرد كه انسانها با هم خوب باشند ، روابط اجتماعی برادرانه داشته باشند ، مثل يك گله آهو كه با هم دعوا ندارند ، صبح میروند چرا و عصر برمیگردند و برادروار زندگی میكنند دشمنی با طبيعت و حيوانات درنده هم باعث اتحاد و دوستی آنها میشد ، چيزی هم كه باعث جنگ و نزاع باشد در بين نبود ثروت و مالی نبود تا بر سر آن دعوا و نزاع كنند پس وضع توليد دوره اشتراكی ايجاب میكرد عدالت و مساوات و برادری را
اما كم كم وضع بشر پيشرفت كرد انسان ، كشاورزی آموخت ، دامداری را فرا گرفت ، ابزارهای جديد و كاملتری ساخت بطوری كه توانست اضافه بر نيازش توليد كند مثلا گندم و دانه های ديگر را كشف كرده بود ، آنها را در زمين میكاشت و هفتاد من برمیداشت و خودش و ده نفر ديگر را میتوانست سير كند از اينجا بود كه استثمار پيدا شد يعنی افرادی كار كنند و توليد كنند و عده ای از محصول كار آنها بدون كار و تلاش استفاده نمايند قبلا هر كس اجبارا میبايست برای خودش كار كند ، اما حالا اين امكان پيدا شده بود كه يك نفر با استفاده از كار ديگری زندگی كند به اين ترتيب مالكيت خصوصی پيدا شد مالكيت زمين و مالكيت برده عده ای برده های جنگی را بكار میگرفتند و خود میخوردند و میخوابيدند و برده ها را استثمار میكردند
بنابراين از وقتی كه ابزار توليد رشد كرد ، مالكيت خصوصی به وجود آمد و وقتی مالكيت خصوصی پيدا شد استثمار و ظلم به وجود آمد زيربنای اقتصادی كه خراب شد ، بشر هم فاسد شد ، يا استثمارگر شد و يا استثمار شده به تعبير ماركس اين هر دو به نحوی از خود بيگانه شدند ، از انسانيت خود خارج شدند ، چون اساس انسانيت " ما " بودن بود ، قبلا مالكيت عمومی و اشتراكی بود ، با آمدن مالكيت خصوصی " ما " به " من " ها تبديل شد كه در مقابل يكديگر قرار گرفتند ، از اينجا فساد و شرارت و ظلم و تباهی شروع شد . در دوره اشتراكيت هر چه بود خوبی بود و خير و صلاح و برادری و عدالت چون ثروتی در كار نبود در دوره های بعد چون مالكيت پيدا شد هر چه آمد ، بدی بود و ظلم و فساد و نابرابری
پس تنها در دوره اشتراك ، حق بر جامعه حكومت داشته و بعد از آن دوره ، حق و عدالتی وجود نداشته و نمیتوانسته هم وجود داشته باشد چون مطابق اصل اول انسان اصالت ندارد ، فطرت ندارد ، وجدان و اختيار ندارد ، فكرش ، روحش ، ذوقش ، وجدانش و همه چيزش تابع جامعه است و جامعه هم اساسش سازمان توليدی است ، و وضع توليدی و جبر تاريخ هر جور ايجاب كند انسان به همانگونه ساخته میشود ، نور بدهد نور میگيرد ، ظلمت بدهد ظلمت میگيرد
| در پس آينه طوطی صفتم داشته اند |
| آنچه استاد ازل گفت بگو میگويم |
تز اصلاحی
گفتيم كسانی كه انسان را ذاتا بد و شرور ميدانستند و به طبيعت او بدبين بودند ، تز اصلاحی نداشتند و انسان را قابل اصلاح نمیدانستند و طرح مدينه فاضله برای او نمیريختند حالا میگوئيم ماركسيسم هم قائل به تز اصلاحی نيست و هر تز اصلاحی را در دوره مالكيت ، تخيل میشمارد و توصيه های اخلاقی به عدالت و جامعه بیطبقه را سوسياليسم تخيلی قلمداد میكند ، چرا كه ماركسيسم برای بشر اختيار نمیشناسد ، او را تابع جامعه و ابزار توليد اقتصادی میداند كه محكوم به جبر تاريخ است ماركس میگويد تحول جامعه مثل تولد نوزاد است كه تا موقعش نرسد ، زايمان امكان پذير نيست ، بايد صبر كرد تا ابزار توليد به آن مرحله از رشد برسد كه اقتضانمايد مالكيت خصوصی از بين برود تاريخ مثل زن حامله است كه نمیشود بچه اش را در سه ماهگی سالم بزايد ، سقط جنين میشود ، بايد صبر كرد تا زمانش برسد ، حداكثر كاری كه میتوان كرد اين است كه درد را تخفيف دهيم و زايمان را راحت تر كنيم همه كسانی كه به " اصالت اجتماع " معتقدند ، يعنی انسان را فاقد سرشت ، و تمام ابعاد وجودی او را ساخته جامعه میدانند جبری فكر میكنند و تز اصلاحی را قبول ندارند چون قبول تز اصلاحی براساس اين است كه انسان بتواند خودش را اصلاح كند و حق و عدل و راستی را بر پا داردمثلا دوركهيم جامعه شناس معروف فرانسوی شديدا به اصالت اجتماع معتقد است ، او در كمال صراحت میگويد : جبر بر انسان حاكم است و اختيار و آزادی خيال محض است از نظر اينها انسان حالت نوار خالی ضبط صوت را دارد كه هر صدائی روی آن ضبط شود ، جبرا عين همان را پس میدهد نوار ، ديگر نمیتواند عكس العمل مخالف نشان دهد و بگويد روی من اين مطلب را ضبط كرده اند اما من عكسش را میگويم يا اصلاحش میكنم انسان هم در هر موقعيت اجتماعی كه قرار بگيرد جامعه او را به آن گونه پر میكند و هر جور هم پر كرد ، او همان را پس میدهد نتيجه اين اصالت اجتماعی بودن ، نفی هرگونه اختيار و آزادی از بشر است اختيار و آزادی جز با قبول آنچه در اسلام به نام فطرت ناميده میشود و قبل از اجتماع در متن خلقت به انسان داده شده است معنی پيدا نمیكند بنابراين مسئله تز اصلاحی بر دو پايه استوار است : يكی اينكه طبيعت بشر را شرير ندانيم ، ديگر اينكه برای بشر آزادی و اختياری قائل شويم كه بتواند بر اوضاع اجتماعی خويش مسلط شود و خود و جامعه خود را هر طور كه میخواهد بسازد
تز اصلاحی و علمی بودن ماركسيسم
میگويند ماركسيسم علم است اين سخن به معنی آن است كه ماركسيسم يك تز اصلاحی نيست يك باغبان ، قوانين گياه شناسی ، قوانين رشد و نمو گياهان ، قوانين تغذيه و توليد مثل گياهان ، قوانين بيماری و سلامت گياهان را میشناسد ، بعد ، از اين دانسته ها استفاده میكند ، جريان طبيعت را كشف میكند و خود را با آن وفق میدهد بر طبيعت آن مقدار میتوان مسلط شد كه بتوان آن را شناخت ولی باغبان نمیتواند درختی را كه به صورت نهال است يك روزه بارور كند ، اين ديگر در اختيار او نيست سير طبيعت خارج از اختيار انسان است و انسان حداكثر میتواند آن را بشناسد و خودش را با آن تطبيق دهدماركسيستها مدعی شدند كه ماركسيسم علم است ، يعنی سير جبری جامعه را كشف میكند همان طور كه درخت يك سير طبيعی و جبری لايتغير دارد ، جامعه هم يك سير جبری لايتخلف دارد ، همان طور كه طبيعت اگر بخواهد به منزل پنجم برسد بايد از منزل اول و دوم و سوم و چهارم بگذرد و نمیتواند دو منزل يكی كند و مثل جنين بايد مراحل را در رحم مادر پشت سر يكديگر به ترتيب طی كند ، جامعه نيز در سير تكاملی خود بايد طی مراحل كند ، و همان طور كه انسان در حد يك پزشك و يك ماما تنها میتواند سلامت جنين را بهتر حفظ كند ، اگر كج بود راستش كند ، درد زايمان را كم كند ، نگذارد مادر زياد استراحت كند ، تا بچه درشت نشود و احتياج به سزارين پيدا نشود و دخالت پزشك تا اين حدود است اما در جريان طبيعی نمیتواند دخالت داشته باشد ، جريان جبری جامعه هم يك چنين جريانی است
جامعه بايد مراحلی را جبرا طی كند ، از دوره اشتراك اوليه به برده داری و از آن به فئوداليسم و از آن به بورژوازی و كاپيتاليسم برسد و از اين مراحل بگذرد تا به سوسياليسم و كمونيسم نهائی برسد
اگر شما بخواهيد جامعه ای را از فئوداليسم به سوسياليسم ببريد مثل اين است كه نطفه ای را بخواهيد به مرحله تولد برسانيد ، اين ، عملی نيست جامعه هم ره صد ساله را يك شبه طی نمیكند تزی عملی نيست جامعه هم ره صد ساله را يك شبه طی نمیكند تزی كه میخواهد با آزادی دادن ، با ايمان بخشيدن ، با علم و ايمان ، بشر را به صلاح و كمال و رفاه برساند درست نيست ، عملی نيست
تز اصلاحی يعنی اينكه طرحی به بشر بدهيم كه بشر خودش را بر آن مبنا بسازد ماركسيسم میگويد من چنين تز اصلاحيی ندارم ، يك فكر علمی و حكمت علمی ندارم میگويد در دوره فئوداليسم دست و پای بيخودی نزن ، يك كاری بكن فئوداليسم دوره اش را طی كند بيايد به دوره بورژوازی ، و اگر جامعه در دوره كاپيتاليسم است كاری بكن كه تضادهايش شديد بشود و انقلاب صورت گيرد معنی اينكه اينها تز اصلاحی ندارند همين است چون تز اصلاحی ، يعنی اصلاح بشر به دست بشر كه بر دو فكر اساسی متوقف است : يكی اينكه در طبيعت بشر حقگرائی وجود داشته باشد ، ديگر اينكه بشر آزاد و مختار باشد و بتواند خود انتخاب كند
وقتی كه در طبيعت بشر جز شرارت چيزی نيست ، بشر را بدست بشر نمیشود اصلاح كرد پيامبران آمده اند بشر را بدست بشر اصلاح كنند نيامده اند بشر را بدست فرشتگان اصلاح كنند قرآن میگويد : « لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط »( 1 ) پيامبران را با دلائل روشن فرستاديم و با آنها كتاب و ميزان فرستاديم تا مردم عدالت را بر پا دارند نمیگويد تا پيامبران مردم را به عدالت وادار كنند میگويد تا مردم ، خود عدالت را بپا دارند يعنی پيامبران میخواهند به دست مردم ، جامعه را اصلاح كنند ، تز اصلاحی اين است
پاورقی : 1 - سوره حديد ، آيه . 25
علمی بودن ماركسيسم به ادعای خودشان رد داشتن تز اصلاحی است ، اما اين به اصطلاح فرضيه علمی ، حتی با تجربيات زمان خود بنيان گذاران آن نيز مطبق نبود ، آنها اين فرضيه را در زمان خودشان هم نتوانستند تأييد تجربی كنند و خودشان ديدند كه خلاف آن درآمد نه تنها تاريخ جوامع به آن گواهی نداد بلكه برعكس ، مورخين ثابت كردند كه اوضاع جهان باين ترتيب كه اينها گفته اند نبوده است به علاوه ماركس و انگلس در اواخر عمرشان تحولات و انقلابات اروپا را به گونه ای تجزيه و تحليل كردند كه نظريه اول خود را نقض نمودند بالاتر اينكه لنين در روسيه خلاف اين نظريه را ثابت كرد ، او ثابت كرد كه در ميان نهادهای اجتماعی ، اساس سياست است نه اقتصاد ، و لهذا سوسياليسم ماركس را در جامعه ای برقرار كرد كه هنوز زيربنای اقتصادی آن اقتضا نمیكرد ارتش تشكيل داد يعنی زور دولت تشكيل داد يعنی سياست حزب تشكيل داد يعنی سياستاينها به مغز ماركس خطور نكرده بود ماركس اولويت را برای طبقه قائل بود نه برای حزب او میگفت حزب به آن اندازه كمونيستی است كه به طبقه كارگر نزديكتر باشد لنين گفت آن وقت طبقه را طبقه میدانيم كه خودش را به حزب نزديك كند ، ما میتوانيم از افراد غير طبقه كارگر هم عضو بگيريم مائو بيشتر از او اين اصول را نقض كرد مائو در چين نشان داد يك طفل يك شبه ره صد ساله میرود
ماركس منتظر نشسته بود تا حامله های زمان خودش بچه را بزايند حامله هايی كه او پيش بينی میكرد يكی انگلستان بود ، يكی آلمان ، يكی امريكا ، يكی فرانسه ، چون كاپيتاليسم در آنها به عالیترين مراحل رشد و تكامل رسيده بود و آنها نه ماهه بودند و بايد بزودی بچه های سوسياليسم يكی از انگلستان ، يكی از فرانسه ، يكی از امريكا متولد میشدند اين نه ماهه ها ، نه ساله شدند و نزائيدند ، نود ساله شدند هنوز هم نزائيده اند ! ديگر اميدی هم به زائيدن اينها نيست ، برعكس كشورهايی سوسياليسم زائيدند كه روز اولی بود كه نطفه در رحمشان منعقد شده بود الان عقب مانده ترين كشورها ، كشورهائی هستند كه به سوسياليسم گرايش دارند
مائو در " چهار رساله فلسفی " در كمال صراحت ، بدون اينكه اسم ماركس را بياورد ، میگويد : اينكه تضاد عمده را تضاد اقتصادی بدانيم در همه جا درست نيست ، در يك جا تضاد عمده تضاد فكری است ، يك جا با اقتصاد میتوان رو بناها را درست كرد و يك جا هم اول بايد نظام اجتماعی را تغيير داد بعد نظام اقتصادی عوض میشود ، و اين يعنی پوچ
امروزه حرفی پوچ تر از حرف زيربنا و روبنا نيست و با كمال تأسف بعضی از جوانهای ما هنوز اين حرف را يك حرف علمی تلقی میكنند ، و عجيب تر اين است كه عده ای میخواهند اسلام را هم با اين حرفها تطبيق بدهند ، میگويند اسلام هم اقتصاد را زيربنا میداند ! اينها نه اسلام را میشناسند نه ماركسيسم را اين حرف در ميان خودشان و در دنيا پنبه اش زده شده است و تنها جنبه تبليغی آن باقی مانده است
چون حرف رهبر و ايدئولوگ اصلی آنها است نمیخواهند آن را رد كنند و بروی خودشان بياورند و ناچارند در تبليغات خود از آن ياد كنند
چرا ماركسيستها تاريخ را تاريك معرفی میكنند ؟
ماركسيستها كوشش دارند تاريخ بشريت را سياه و ظلمانی جلوه دهند ، تاريخ را تاريك معرفی كنند ، آنها فقط فجر تاريخ ، يعنی دوره اشتراك اوليه را نورانی به حساب میآورند و همچنين نهايت تاريخ يا دوره كمون ثانويه را ! و تمام تاريخ بشريت را از بدو پيدايش مالكيت خصوصی ، دوره حكومت باطل و ظلم و فساد و شرارت و خونريزی و خدعه و نيرنگ و دروغ میپندارند ، و جريانهای حقيقی را كه در تاريخ بشريت پيدا شده چنين توجيه میكنند : اين جريانها نيرنگ بوده است ، ظلمتی بوده است بر روی ظلمتها ، حتی اديان و پيامبران نقشی نداشته اند ، اينها بشر را نساخته اند ، بشر اينها را ساخته و اينها وسيله ای بوده اند در دست بشر برای ظلمها ، تحميق ها ، ترياك توده ها اگر كسی دم از عدالت و حق زده حتما كاسه ای زير نيم كاسه اش بوده است مگر چنين چيزی امكان دارد كه در دوره مالكيت خصوصی كسی واقعا طرفدار حق و حقيقت و عدالت باشد ؟ البته گاهی ماركسيستها قبول میكنند كه در تاريخ نهضتهائی از طرف محرومان میشده ( هر چند محرومان طرفدار حقوق خودشان بوده اند نه طرفدار عدالت ، منتهی اگر عدالت اجرا شود با حقوق آنها تطبيق میكند ) ولی اين نهضتها در دوره ای كه توليد ، مالكيت خصوصی يا برده داری و يا فئوداليسم و بورژوازی را ايجاب میكرده ، نمیتوانسته به نتيجه برسد ، مانند حركت برخلاف مسير آب كه نمیتواند نتيجه بدهدروبنا بطور موقت و قشری میتواند برخلاف زيربنا حركت كند اما نه برای هميشه اگر هم احيانا برقی در تاريخ به سود بشريت جهيده خيلی موقتی بوده و بعد خاموش شده و ظلمت دوباره حاكم شده ، و آنچه آمده بوده تا قاتق نان بشر باشد ، بلای جان او شده است
مذاهب هر چند توانستند تأثيرات محدودی داشته باشند اما هيچ گره كوری را از زندگی بشر باز نكردند شبيه مدينه فاضله افلاطون كه چون طرحی ايده آل و ذهنی و غير عملی بود هيچكس و حتی خود افلاطون ( 1 ) آن را پياده نكرد پس اين جريانها حكم لحظه را دارد اگر اميرالمؤمنين پنج سال خلافت كرد و عدالت گستری نمود ، اين پنج سال حكومت علی ( ع ) در مقايسه با تاريخ بشريت حكم يك ثانيه را دارد و به حساب نمیآيد آنچه بر كل تاريخ حاكم بوده ظلمها و تاريكیها بوده است
اين يك نوع مبارزه زيركانه ماركسيستهاست كه گاهی مذهبیها هم از روی نادانی گول آن را میخورند اين يكی از آن نقشه ها و طرحهای طرارانه آنهاست برای بیاعتبار جلوه دادن مذهب چون آنكه در تمام طول تاريخ منادی حق و عدالت بوده ، آنكه به حمايت مظلومين و اهل حق برخاسته ، فقط مذهب بوده ، حتی فيلسوفان قديم هم به اين قبيل مسائل فكر نمیكردند در مذهب بوده كه عدالت مطرح شده ، مبارزه با ظلم مطرح شده ، راستی و درستی مطرح شده ، برابری و برادری مطرح شده ، و اين بزرگترين دروغ و تهمت به تاريخ است
پاورقی :
1 - افلاطون نتوانست حتی يك دهكده را براساس طرح خودش بسازد و خودش
آخر عمر دست از تزش برداشت
قهرمانان اين صفحه خود امام حسين ، برادران امام حسين ، فرزندان امام حسين ، برادرزادگان امام حسين و اصحاب امام حسين هستند اگر قسمتهای زيبای اين صفحه را در مقابل قسمتهای زشت آن صفحه قرار دهيم ، نه تنها كمتر نيست بلكه بر آن میچربد ولی بعضی منبريها مثل اينكه عادت دارند صفحه سياه تاريخ عاشورا را برای مردم بازگو كنند گوئی اين تاريخ اساسا صفحه سفيد ندارد ، مثل اينكه امام حسين و اصحاب و ياران او مردمی بودند كه فقط نفله شدند ، افرادی بودند كه مظلوم واقع شدند و هيچ قهرمانی نداشتند در حالی كه همان طور كه گفتيم قضيه دو طرف دارد و طرف زيبای آن بر طرف زشت آن میچربد
اين ايراد ، عين ايرادی است كه به تاريخ نويسهای ماترياليست وارد است كه كوشش میكنند صفحات تاريخ بشريت را سياه سياه جلوه دهند ، چون برخلاف فلسفه آنهاست كه زيبائیها را نشان دهند اگر زيبائیها را نشان دهند ماترياليستها تاريخی باطل میشود آنها میگويند انسان ، از زمانی كه مالكيت پيدا شد از انسانيت خودش خارج شد و به اصطلاح ماركس از خود بيگانه و مسخ شد ! استثمارگر به شكلی از انسانيت خارج شد و استثمار شده به شكل ديگر انسان آن وقت انسان بود كه در دوره اشتراك اوليه بود و آن وقت به انسانيت خودش بازگشت میكند كه به اشتراك ثانوی برسد در بين اين دو دوره انسان از انسانيت بيرون رفته و تاريخ او نمیتواند نقطه درخشانی داشته باشد
پس چه بايد كرد ؟ بايد صبر كرد تا اتوبوس تاريخ ، مراحل خود را بگذراند و به مقصد خودش برسد و آن ، وقتی است كه ابزار توليد جبرا سوسياليسم و اشتراكيت را ايجاب كند پس در ايجاد سوسياليسم و حق و عدالت ، بشر نقشی ندارد و نمیتواند آن را جلو يا عقب ببرد ، بايد خود به خود مانند يك جريان خود كار طبيعی پيش برود و زمانش برسد وقتی زمان و دوره و تاريخش رسيد خودش به وجود میآيد
نظريه اسلام
نظر اسلام درست برخلاف نظر ماركسيسم است . قرآن همانگونه كه در آغاز اين بحث اشاره كرديم جريان هستی را براساس حق میداند و حق را اصيل معرفی میكند و در مقابل ، هر چند باطل را نفی نمیكند اما آن را اصيل نمیداند از اين رو قرآن به تاريخ خوشبين است و برای انسان اصالت قائل است قرآن نمیگويد انسان فقط يك ابزار است و در مسير يك جبر كور واقع شده است ، چون برای ايمان اصالت قائل است اسلام برای انسان يك گرايش ذاتی به صداقت و امانت و عدالت معتقد است به تعبير قرآن انسان حنيف است ، حقگراست ، يعنی ميل به كمال و خير و حق بالفطره در او وجود دارد در عين حال از آزادی و اختيار برخوردار است و لذا ممكن است از مسير خودش منحرف شود و حق كشی كند ، ظلم كند ، دروغ بگويد ، قرآن اينها را به صورت يك جريانهای موقت میپذيردپس در اين بينش ، باطل به عنوان يك امر نسبی و تبعی و به عنوان يك نمود و يك امر طفيلی مطرح میشود ظلم كه پيدا میشود از كجا پيدا میشود ؟ از اينجا پيدا میشود كه ستمگر ، آن حس ملكوتی و خدائی خودش را به جای آنكه در مسير خدائی ارضاء كند در مسير غير خدائی و شيطانی ارضاء میكند
بطلان و شر از يك نوع تغيير مسير پيدا میشود كه لازمه مرتبه وجودی انسان يعنی مختار و آزاد بودن انسان است حق اصيل است و باطل غير اصيل ، و هميشه بين امر اصيل و غير اصيل اختلاف و جنگ است ، ولی اين طور نيست كه حق هميشه مغلوب باشد و باطل هميشه غالب آن چيزی كه استمرار داشته و زندگی و تمدن را ادامه داده حق بوده است ، و باطل نمايشی بوده كه جرقه ای زده ، بعد خاموش شده و از بين رفته است فطرت بشر در همه جا حتی در شوروی همين جور است از آن ده ميليون كمونيستش كه بگذريد كه آنها هم شايد پنج ميليونشان اغفال شده اند ، اگر شما سراغ صد و نودميليون ديگر برويد يك عده انسانهای فطری میبينيد ، يعنی مسلمان فطری ، مسلمان بالفطره ، يعنی يك انسان سالم اگر جامعه ای جوری كه ماركسيستها میگويند باشد ، ظلمت بر نور بچربد ، شر بر خير بچربد ، همه به همديگر دروغ بگويند ، همه به يكديگر خيانت كنند ، يك نفر تقوی نداشته باشد ، يك نفر ايمان و حقيقت نداشته باشد ، محال است اصلا اين جامعه سر پای خودش بايستد
فرق است بين جامعه بيمار و جامعه ای كه شر درآن غالب شده باشد شما آن قله های شامخ را در نظر نگيريد ، آنها مقياس جامعه نيستند ، جامعه مثل يك فرد است حكما میگويند حالتی كه حيات بدن را حفظ میكند بين دو حد است و به تعبير آنها مزاج نوسان دارد ، مثلا فشار خون انسان بين دو حد بايد باشد ، از يك حد كمتر باشد میميرد و از يك حد بيشتر هم باشد میميرد ، يك حد تعادل دارد انسان كوشش میكند كه مزاج را در اين حد تعادل نگه دارد او ره اگر از يك حد كمتر باشد خوب نيست ، بيشتر هم باشد خوب نيست سلولهای سفيد يا قرمز از يك حد نبايد كمتر باشند ، از يك حد هم نبايد بيشتر باشند قند از يك حد كمتر نبايد باشد ، از يك حد هم نبايد بيشتر باشد جامعه هم همين طور است حق و حقيقت در جامعه اگر از يك حد كمتر باشد آن جامعه میميرد اگر جامعه ای باقی باشد معلوم میشود در ميان دو حد باطل افراط و تفريط نوسان دارد حالا اگر در آن حد معتدل باشد ، جامعه ای مترقی است و در مقابل ، ممكن است در مرز از هم گسيختگی باشد از اين طرف يا در مرز از هم گسيختگی باشد از آن طرف جامعه هائی كه قرآن میگويد آنها هلاك شدند كدام جامعه ها است ؟ جامعه هائی كه باطل بر آنها غلبه كرده است
تأكيدی كه قرآن میكند اين است كه جامعه بايد در حال تعادل واقعی باشد پس مريض بودن جامعه غير از اين است كه بر جامعه ، باطل غلبه داشته باشد اين دو نبايد با يكديگر اشتباه شود جنگ ميان حق و باطل هميشه وجود داشته است انسان میبيند باطل بطور موقت میآيد روی حق را میپوشاند ولی آن نيرو را ندارد كه بتواند به صورت دائم باقی بماند و عاقبت كنار میرود
باطل وجود تبعی و طفيلی دارد ، وجود موقت دارد ، آن چيزی كه استمرار دارد حق است هر وقت جامعه ای در مجموع به باطل گرائيد ، محكوم به فنا شده است يعنی به باطل گرائيدن بطور كامل ، و از حق بريدن همان و فانی شدن همان باطل ، يك شیء مردنی است ، محكوم به مرگ است ، از درون خودش دارد میميرد نظير اينكه امروزه میگويند فلان تمدن محكوم به مرگ است ، رو به زوال است ، يعنی از درون خودش دارد میميرد ، در حال مردن است ، چون بعضی مرگها تدريجی است و ضرورت ندارد دفعی باشد

