next page

fehrest page

مقدمه

كتاب حاضر از دو بخش تشكيل شده است بخش اول آن تحت عنوان " حق و باطل " است كه تلفيق شده پنج گفتار استاد شهيد مرتضی مطهری در همين‏ زمينه می‏باشد كه سه گفتار آن در يك مدرسه دينی واقع در دماوند ايراد شده‏ و دوتای ديگر ، قسمتی از بحثهای آن شهيد سعيد تحت عنوان " فلسفه تاريخ‏ " است كه در منزل ايشان تدريس می‏شد تاريخ ايراد اين پنج گفتار به سال‏ 56 باز می‏گردد
بخش دوم اين كتاب ، " احياء تفكر اسلامی " نام دارد كه مجموع پنج‏ سخنرانی استاد تحت همين عنوان در حسينيه ارشاد می‏باشد گفتار اول اين‏ بخش در تاريخ 1349 / 2 / 7 به مناسبت يادبود اقبال لاهوری و چهار گفتار ديگر هر يك به فاصله يك هفته از گفتار قبلی ايراد شده‏اند
در تنظيم اين كتاب ، هيچ دخل و تصرفی از سوی ويراستار در اصل مطلب‏ نشده و تنها در برخی موارد ، اصلاحات اندك عبارتی صورت گرفته است به‏ طوری كه حالت گفتاری مطالب بخصوص در بخش دوم كتاب كه احتياج به‏ تلفيق نداشته ، حفظ گرديده و شيرينی كلام استاد محفوظ مانده است اميد است كه اين اثر نيز همچون ديگر آثار آن متفكر شهيد در اشاعه معارف‏ اسلامی و استحكام پشتوانه فرهنگی انقلاب اسلامی مفيد افتد
انتشارات صدرا

حق و باطل

بسم الله الرحمن الرحيم از مباحث مهم جهان بينی ، بحث حق و باطل است . اين بحث كه در قرآن‏ نيز به كرات از آن سخن به ميان آمده است ، در دو قلمرو مورد توجه و بررسی قرار می‏گيرد : . 1 در جهان هستی . 2 در جامعه و تاريخ اين مقاله بيشتر به قسمت دوم‏ توجه دارد ، هر چند كه خلاصه ای از بحث حق و باطل در جهان هستی نيز در آن‏ مطرح می‏شود

حق و باطل در جهان هستی

آيا نظام عالم نظام حق است ؟ نظام راستين است ؟ نظامی است آنچنان كه‏ بايد باشد ؟ آيا هر چيزی در اين نظام كلی در جای خود قرار دارد ؟ يا نه ، نظام باطل است ؟ در عالم هستی باطل راه دارد ؟ چيزهائی هست كه نبايد باشد ؟ كل نظام پوچ و بی‏هدف و بی‏غايت است ؟ در برابر اين پرسشها و نظاير آن انديشمندان و متفكران چند دسته شده اند : عده ای نظر اول را برگزيده اند و برخی نظر دوم را ، و گروهی ديگر به نظری متفاوت با هر دو دسته قبلی معتقد شده اند بعضی‏ فيلسوفان و از آن جمله اكثر ماديين نسبت به جهان ( و نيز نسبت به انسان‏ ) بدبين بوده اند و جهان را در مجموع خود يك امر نبايستی و نامطلوب و كور و كر و بی‏هدف می‏دانسته اند در مقابل ، الهيون و مكاتب الهی و خصوصا اسلام بطور قاطع و صريح خلقت عالم را بر حق می‏دانند و آن را عين خير و نيكی و حسن می‏شمارند و برآنند كه هيچ كاستی و زيادتی در آن راه ندارد و باطل و لغو و بازيچه نيست ، و هيچ امر نبايستی در نظام جهان هستی وجود ندارد : « الذی احسن كل شی‏ء خلقه (1) ، ربنا الذی اعطی كل شی‏ء خلقه »(2) : پروردگار ما خلقت هر چيز را نيكو ساخت ، و هر آنچه لازمه خلقتش بود به او عطا كرد
نظريه سومين گروه اين است كه جهان ( و انسان ) تركيبی است از خير و شر ، نيمی مطلوب و نيمی نامطلوب است ، نيمی بايستنی و نيمی نبايستنی‏ است ما دوگانگی را در جهان می‏بينيم در اين عالم ، خير و شر ، حق و باطل‏ ، نقص و كمال ، مرض و سلامت ، مرگ و حيات ، بی‏نظمی و نظم ، ظلم و عدل‏ ، فساد و صلاح ، خرابی و آبادانی زياد به چشم می‏خورد اين دوگانگی نشانه‏ اين است كه در مبدأ و منشأ هستی دوگانگی وجود دارد ، زيرا امكان ندارد كه در آن واحد همه عالم از يك مبدأ و يك اصل ريشه گرفته باشد ، و در عين حال اختلاف و دوگانگی در آن وجود داشته باشد فكر ثنويت و دوگانگی‏ پرستی كه در ايران باستان رواج داشته ، از اينجا ناشی شده است كه برای جهان دو مبدأ قائل شده اند : مبدأ خير و نور و خوبی ، و مبدأ شر و ظلمت و بدی ، و معتقد شدند كه سپاهيان و نيروهای اين دو مبدأ يعنی سپاهيان يزدان و سپاهيان اهريمن همواره با يكديگر در نبرد و ستيزند گرچه نويد دادند كه‏ بالاخره در پايان جهان سپاهيان خير و نور بر سپاهيان شر و ظلمت پيروز خواهند شد ، سپاه شر و ظلمت شكست خواهد خورد و سپاه خير و نور باقی‏ خواهد ماند

پاورقی : 1 - سوره سجده ، آيه . 7 2 - سوره طه ، آيه . 50

گرچه بحث خير و شر را در كتاب " عدل الهی " به تفصيل شرح داده ايم‏ ، اما در اينجا نيز به مناسبت اشاره ای به آن می‏كنيم
در حكمت الهی اصالت در هستی با حق است ، با خير است ، با حسن و كمال و زيبائی است ، باطلها ، شرور ، نقصها و زشتيها در نهايت امر و در تحليل نهائی به نيستی‏ها منتهی می‏شوند ، نه به هستی‏ها شر از آن جهت كه‏ هست شر نيست ، بلكه از آن جهت كه منشأ نيستی در شی‏ء ديگری می‏شود شر است شرور ، ضرورتهائی هستند كه لازمه هستی خيرها و حق ها و به صورت يك‏ سلسله لوازم ذاتی لاينفك می‏باشند كه اصالت ندارند و در مقام مقايسه با حق ها و خيرها به منزله " نمود " هايی در مقابل " بود " ها هستند كه‏ اگر آن بودها بخواهند باشند اين نمودها هم قهرا بايد باشند
مسئله اصلی ، مسئله پيدايش ماهيت است كه به تبع وجود پديد می‏آيد هستی مطلق ، خير محض است كه هيچ شر و نقص و زشتی در آن راه ندارد در اين مرتبه از هستی كه مرتبه ذات حق است ، نه ماهيت در كار است و نه‏ نيستی اما مخلوقات الهی كه از او وجود يافته اند ضعف وجودی دارند ، چرا كه لازمه فعل بودن يك فعل ، تاخير از فاعل است و جز خدا كه فاعل عالی الاطلاق است ، همه مخلوقات فعل او محسوب می‏شوند و لذا ضعف و نقص دارند لازمه فعل بودن ، ماهيت داشتن‏ است و همين طور فعل فعل يك درجه از او نازل تر است به اين ترتيب‏ نيستی در عين اينكه اصالت ندارد در هستی راه پيدا می‏كند تا می‏رسيم به‏ عالم طبيعت يا ناسوت كه از نظر حكمای الهی ضعيف ترين و ناقص ترين‏ عوالم وجود است ، در اينجا نشانه های ضعف وجود كه به يك اعتبار نشانه‏ های ماهيت و نيستی است ، بيشتر پديدار می‏شود پس شر و باطل در عين حال‏ كه اصالت ندارد و از سنخ وجود نيست ، از لوازم لاينفك درجات پائين‏ هستی است
به اين ترتيب نظام هستی را اگر از آن جهت كه هستی است نظر كنيم ، باطل و ماهيت و نيستی در آن راه ندارد ، از بالا كه نگاه كنيم نور است ، اما از پائين كه نگاه كنيم سايه می‏بينيم ، سايه يك جسم لازمه جسم است كه‏ در عين اينكه اصالت ندارد ( و هر چه هست نور است ) ، اما به واسطه آن‏ جسم برای ذهن ما نمود پيدا می‏كند ، سايه چيزی نيست جز نبودن نور در يك‏ محدوده ، و بودن نور در اطراف آن
حكمت الهی همه چيز را در بسم الله الرحمن الرحيم خلاصه می‏كند ، می‏گويد ظهرالوجود بسم الله الرحمن الرحيم يعنی هستی به نام الله رحمان و رحيم به‏ ظهور می‏رسد و از يك ديد خيلی عالی ، عالم جز الله و رحمانيت الله و رحيميت الله چيز ديگری نيست تصور اين معنا مشكل است اما خيلی عالی و لطيف است و اگر انسان اين نكته را درك كرد بسياری از مسائل برای او حل‏ می‏شود در اين بينش ، عالم دو چهره دارد : چهره از اوئی و چهره به سوی اوئی ، چهره از اوئی‏ رحمانيت خداست و چهره به سوی اوئی رحيميت خدا ساير اسماء الهی ، اسمهای تبعی هستند ، درجه دوم و سوم اند خداوند ، جبار و منتقم هم هست ، اما اصالت از رحمانيت و رحيميت خداست صفات ديگر در واقع از اين‏ اسماء ناشی می‏شوند حتی قهر هم از لطف ناشی می‏شود ، آن اصالتی كه لطف‏ دارد ، قهر ندارد ديد توحيدی نمی‏تواند غير از اين باشد ، ديد واقعی فلسفی‏ هم همين است و هستی شناسی واقعی غير از اين نيست

حق و باطل در جامعه و تاريخ

قسمت دوم بحث حق و باطل مربوط می‏شود به بشر و جامعه و تاريخ در اين‏ قلمرو كاری نداريم به كل عالم هستی كه آيا نظامش خير است ، كامل است ، احسن است يا نيست ، بلكه سؤال در خلقت خود بشر است كه اين چه موجودی‏ است ؟ يك موجود حق جو ، عدالت خواه ، ارزش خواه و نور طلب است يا برعكس يك موجود شرير ، مفسد ، خونريز ، ظالم و ؟ و يا آنكه انسانها برخی طرفدار حقند و برخی طرفدار باطل و اينها با هم در ستيزند ؟ در اينجا هم چند نظريه وجود دارد : يك نظر اين است كه انسان بحسب‏ جنس ، موجودی است شرور و بدخواه و ظالم كه جز قتل و غارت و دزدی و حيله و دروغ از او سر نمی‏زند ، طبيعت او شرارت است و فساد ، استثمار است و ظلم اگر هم در تاريخ بشر خير و اخلاق و ارزشهای انسانی ديده می‏شود ، اينها اموری جبری است كه طبيعت او را وادار می‏كند كه قدری چنين باشد درون انسان ، انسان را به بدی‏ می‏كشاند و گاهی جبر ، انسان را به خوبی دعوت می‏كند مثلا وقتی كه انسانها در مقابل طبيعت و حيوانات درنده قرار گرفتند متوجه شدند اگر با هم‏ قرارداد صلح اجباری نبندند نمی‏توانند از خودشان دفاع كنند ، لذا اجبارا بر خودشان تحميل كردند كه يك زندگی اجتماعی داشته باشند و با هم براساس‏ عدالت رفتار كنند چون نفع همه در آن است پس جبر بيرونی انسان را وادار كرد كه خوب باشد ، مثل دولتهای ضعيفی كه در مقابل يك دولت قوی ، پيمان‏ صلح و دوستی می‏بندند تا از شر او محفوظ بمانند و اگر روزی دشمن مشترك از بين رفت بين خودشان جنگ در می‏گيرد هر جمعی به آن دليل جمع است كه‏ مقابل يك ضد قرار گرفته ، يعنی اگر او نباشد اينها با هم خوب و متحد نيستند و اگر جمعی دشمنش را از دست بدهد به تفرقه بدل می‏شود ، دو گروه‏ می‏شوند و باز اگر يكی از اين دو گروه از بين رفت آن يكی دو دسته می‏شود و همين طور اگر ادامه پيدا كرد و دو نفر ماندند باز با يكديگر می‏جنگند و قوی تر می‏ماند ( اين مسئله همان داروينيسم اجتماعی است كه از نظريه‏ تنازع بقاء داروين ، وقتی كه آن را به غلط در مورد جامعه بشری تعميم‏ دادند ، حاصل شد )
بسياری از فيلسوفان ماترياليست دنيای قديم و شمار كمتری از ماترياليستهای دنيای جديد چنين نظريه ای داشته اند ، و با بدبينی كامل به‏ طبيعت بشر می‏نگريسته اند اينها بشر را قابل اصلاح نمی‏دانند و به تز اصلاحی‏ قائل نيستند و ارائه تز اصلاحی از نظر آنان معنا ندارد و مثل اين است كه‏ كسی برای عقرب قانون وضع كند تا خوب شود و كسی را نگزد ، حال آنكه :
نيش عقرب نه از ره كين است
اقتضای طبيعتش اين است
وقتی طبيعت عقرب گزندگی باشد ، قانون و تز وضع كردن معنا ندارد بشر هم همين طور ، تا وقتی روی زمين است شرارت خواهد داشت و اصلاح پذير نخواهد بود
اين متفكرين عموما به همين دليل خودكشی را تجويز می‏كنند ، می‏گويند چون‏ زندگی شر است و انسان هم شر است يك كار خير بيشتر در جهان نيست و آن‏ پايان دادن به شر زندگی است ، تا انسان از اين جهان پر شر و شور و دنيای‏ شر وجود خودش خلاص شود
اين تفكر انحرافی كه از فرنگی‏ها گرفته شده بود توسط صادق هدايت در ميان ايرانيان مطرح شد او هميشه در نوشته هايش چهره های زشت زندگی را مجسم می‏كرد ، مثل لجنزاری كه جز لجن و گنديدگی چيزی در آن نيست و كرمهائی در اين لجنزار ، زندگی كثيفشان را ادامه می‏دهند عاقبت هم تحت‏ تأثير حرفهای خودش خودكشی كرد در سالهائی كه كتابهای او طرفدار داشت ، غالب جوان های ايرانی كه خودكشی كردند تحت تأثير كتابهای او قرار داشتند مانی هم فلسفه اش در همين جهت بود كه زندگی شر است ، منتها به‏ ثنويت ميان روح و بدن قائل بود و می‏گفت بدن شر است ، زندگی مادی شر است ، روح در اين بدن حبس است پس هر كس بميرد يا خودكشی كند از شر زندگی رها خواهد شد ، مثل مرغی كه از قفس آزاد شده باشد پس هر چند او به زندگی ديگری قائل بود ولی اين زندگی را صد درصد شر می‏دانست ( 1 )
براساس اين بينش ، بشر به حسب غريزه موجود شريری است و شرارت جزء ذات و سرشت اوست ، از اول كه در اين دنيا آمده همين جور بوده ، الان هم‏ هست ، در آينده هم هر چه بماند همين است و غير از اين نيست ، اميد بهبود و آينده خوب برای بشريت خيال است
قرآن در مسئله آفرينش انسان در اين زمينه مطالبی دارد ، خداوند وقتی‏ اعلام كرد : « انی جاعل فی الارض خليفة »( 2 ) من خليفه و جانشينی در زمين قرار می‏دهم ، ملائكه با بدبينی نسبت به سرشت انسان ، اظهار داشتند : « ا تجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء »( 3 ) می‏خواهی در روی‏ زمين كسی را قرار دهی كه فساد می‏كند و خون می‏ريزد ؟ يعنی در سرشت اين‏ موجود جز فساد و خون ريزی چيزی نيست خداوند در جواب آنها فرمود ، « انی‏ اعلم مالا تعلمون »( 4 ) من چيزی می‏دانم كه شما نمی‏دانيد . يعنی آنها را تخطئه نكرد و نگفت كه دروغ می‏گوئيد ، بلكه گفت ورای آنچه شما می‏دانيد من چيزها می‏دانم ، شما يك طرف سكه را خوانده ايد ، شما عارف به حقيقت‏ موجودی كه من می‏خواهم بيافرينم نيستيد ، حد شما كمتر از آن است كه او را بشناسيد ، او برتر و بالاتر است به اين ترتيب ملائكه ، كه قسمتی از كتاب‏ وجودی انسان را شناخته و خوانده بودند و نيمی از آن را نخوانده بودند ، اظهار بدبينی كامل كردند حال اگر عده ای از متفكرين‏ جنبه های سياه و تاريك زندگی بشر را ببينند و اين طور اظهار نظر بكنند خيلی عجيب به نظر نمی‏آيد

پاورقی : 1 - می‏گويند پادشاه معاصرش به او گفت می‏خواهم مطابق فلسفه خودت‏ بهترين خدمت را به تو بكنم و ترا از شر اين زندگی خلاص كنم ، و او را كشت
4 - 2 - سوره بقره ، آيه . 30

نظريه ديگری كه عكس نظريه قبل است می‏گويد : طبيعت و سرشت بشر بر خير است ، بر حق است ، بر درستی و راستی است انسان موجودی اخلاقی و صلح‏ جو و خيرخواه است اصل در طبيعت بشر ، نور و عدالت و امانت و تقواست‏ پس چه چيز انسان را فاسد می‏كند ؟ می‏گويند انحراف بشر علت خارجی دارد ، از بيرون به بشر تحميل می‏شود ، جامعه انسان را فاسد می‏كند ژان ژاك روسو چنين عقيده ای دارد و در كتاب معروف خود " اميل " می‏خواهد نشان دهد كه انسان طبيعی ، انسان خارج از جامعه ، انسان در طبيعت ، موجودی است‏ سالم و درست و پاك ، و همه نادرستی‏ها ، فسادها و ناپاكيها از جامعه به‏ او تحميل می‏شود لذا روسو به اجتماع و زندگی اجتماعی بدبين است و تز اصلاحی او اين است كه بشر بايد تا حد ممكن به طبيعت برگردد روسو به تمدن‏ جديد خوش بين نيست چون معتقد است كه تمدن جديد انسان را از طبيعت دور می‏كند
هر چه انسان از طبيعت دورتر شود فاسدتر می‏شود و هر چه به طبيعت اوليه‏ نزديكتر باشد ، به انسانيت و درستی و پاكی نزديكتر است نظريه روسو كه‏ فردی مذهبی است از يك نظر شبيه نظريه فطرت است كه در اسلام مطرح شده ، و شبيه است به جمله معروف پيامبر اكرم صلی الله عليه وآله وسلم كه‏ فرمود : « كل مولود يولد علی الفطرش حتی يكون » « ابواه هما اللذان يهودانه و ينصرانه و يمجسانه » (1) هر بچه ای از مادر بر فطرت پاك اسلاميت متولد می‏شود ، بعد پدر و مادر او را يهودی يا نصرانی يا مجوسی می‏كنند انحراف يهودی گری ، نصرانی گری ، مجوسی گری مثل‏ است و پدر و مادر به عنوان نمونه دو عامل اجتماعی ذكر شده اند ، يعنی‏ فطرت انسان سالم است ، جامعه آن را منحرف می‏كند در يكی از تعبيرات‏ اين احاديث پيامبر مثالی می‏زند ، می‏فرمايد : اينكه گوش حيوانات خود را می‏بريد هيچوقت شده كه اين حيوانات وقتی از مادر متولد می‏شوند گوششان‏ بريده باشد ؟ نه ، هميشه سالم از مادر متولد می‏شوند و بعد انسانها گوششان‏ را می‏برند از نظر روحی هم همين طور است ، همه انسانها سالم ، درست و حق‏ گرا و خيرخواه متولد می‏شوند ، انحرافها ، كجرويها ، دروغگوئيها ، ظلمها ، خيانتها ، شرارتها و فسادها بعد به انسان تحميل می‏گردد پس اين نظريه‏ براساس خوش بينی به طبيعت بشريت ، به جنس بشريت و سرشت و ساختمان‏ بشريت استوار است و اصل را درستی و حقانيت و راستی می‏داند ، و انحراف‏ را معلول علل خارجی و عرضی و به اصطلاح فلاسفه علل اتفاقی می‏داند يعنی بر مبنای علل طبيعی ، درونی و ديناميكی ، حركت انسان بر راه راست و صراط مستقيم است و بر اثر تغييرات عرضی ، اتفاقی ، مكانيكی و بيرونی‏ انحرافات و بديها و شرور به انسان تحميل می‏شود

پاورقی : 1 - مجمع البيان‏ج 8 ص 303 بحارالانوار جلد 3 صفحه 281 به نقل از غوالی‏ اللئالی بدون لفظ ( و يمجسانه ) تفسير برهان جلد 4 - صفحه 263 حديث 29 به نقل از شيخ طبرسی در جامع الجوامع

نظريه ديگری به اين شكل مطرح شده كه انسانها در صحنه جامعه ، برخی‏ طرفدار حق و عده ای به دنبال باطل هستند فرشته ، بر خير الهام و شيطان به‏ شر وسوسه می‏كند
پس انسانها دو گونه می‏شوند : عده ای كه راه حق و خير را می‏روند ، راه‏ ايمان و انبياء را می‏روند و بعضی ديگر كه راه شيطان را می‏پيمايند و به‏ دعوت انبياء كفر و نفاق می‏ورزند . به قول مولوی :
دو علم افراشت : اسپيد و سياه
آن يكی آدم ، دگر ابليس راه
يك پرچم سپيد و يك پرچم سياه ، يك پرچم هدايت و يك پرچم ضلالت ، يك پرچم نور و يك پرچم ظلمت در نتيجه جامعه ممزوجی است از خير و شر و حق و باطل ، چون انسان ممزوجی است از خير و شر اين نزاع و درگيری حق و باطل هميشه در صحنه وجود فرد و در صحنه اجتماع حكمفرماست حال غلبه با كدام است ، بحث ديگری است البته ما معتقديم كه غلبه نهائی با حق و حقيقت است ، عدل بر ظلم غلبه خواهد كرد و خير بر شر پيروز خواهد شد ، نور بر ظلمت غلبه خواهد كرد و دين بر كفر پيروز خواهد شد « هو الذی ارسل‏ رسوله بالهدی و دين الحق ليظهره علی الدين كله و لو كره المشركون ( 1 )
وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فی الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذی ارتضی لهم و ليبدلنهم من‏ بعد خوفهم امنا يعبدوننی لا يشركون بی‏شيئا »( 2 ) . نظريه ديگر ماترياليسم تاريخی است در قرن نوزدهم يك مكتب مادی ظهور كرد كه ادعای خوش بينی به تاريخ آينده و جامعه را داشت ، اين مكتب‏ ماركسيسم بود

پاورقی : 1 - سوره توبه ، آيه . 33 2 - سوره نور ، آيه . 55

هگل منطق و فلسفه‏ای بنياد گزارد كه اعتقاد به تكامل و رشد و توسعه ، اساس آن بود هر چند هگل مادی نبود ، اما ماركس با استفاده از منطق‏ ديالكتيك او بينش مادی خود را بنا نهاد ( ماترياليسم ديالكتيك ) او هويت تاريخ را هم مادی معرفی كرد ( ماترياليسم تاريخی ) ( 1 ) فلسفه‏ تاريخ ماركس بر چند اصل مبتنی است :

1 - نفی فطرت و غريزه

انسان در ذات خودش نه خوب است و نه بد ماركسيسم در انسان شناسی‏اش‏ فطرت و غريزه برای انسان نمی‏شناسد و هرگونه ذات و سرشت درونی را نفی‏ می‏كند ، چون قبلا در جامعه شناسی قرن نوزدهم اين مسئله مطرح شده بود كه‏ جامعه شناسی انسان بر روانشناسی او تقدم دارد ، چيزهائی كه می‏پنداريم‏ برای انسان غريزی و فطرت است ، در واقع جامعه به او عطا كرده و اصولا هر چه انسان دارد جامعه به او داده است اين جامعه است كه به همه جهازات‏ روحی و روانی انسان شكل می‏بخشد ، جامعه است كه غريزه اخلاقی را به فرد تحميل می‏كند و او خيال می‏كند كه آن را از خودش دارد انسان مثل يك ماده خام است كه تحويل‏ كارخانه داده می‏شود و خودش هيچ اقتضائی ندارد ، كارخانه آن را به هر شكلی خواست در می‏آورد ، يا مثل نوار خالی ضبط صوت است كه هر چه بگوئيد همان را به شما تحويل می‏دهد قرآن بخوانيد قرآن ، شعر بخوانيد شعر ، نثر بخوانيد نثر تحويل می‏دهد

پاورقی : 1 - تعبير ماترياليسم تاريخی در هيچ يك از آثار ماركس بكار نرفته ، اين تعبير سالها بعد از مرگ ماركس ، توسط " ميخانف " بكار گرفته شد و از آن پس رايج گشت آنچه در اين مورد در آثار ماركس مشاهده می‏شود ، " تلقی مادی از تاريخ " است به معنای تلقی معيشتی

پس انسان در ذات خودش نه غريزه خوبی دارد نه غريزه بدی اينها مربوط به عوامل اجتماعی است ، عواملی پيچيده كه ممكن است افراد را خوب بسازد يا بد

2 - اصالت اقتصاد

از نظر جامعه شناسی ماركسيسم ، سازمانها و بنيادهای جامعه همه در يك‏ سطح نيستند ، جامعه مانند ساختمانی است كه يك پايه و زيربنا دارد و بقيه قسمتهای آن بر روی آن پايه بنا می‏شوند و تابه آن هستند پايه و زيربنای جامعه اقتصاد است و تغيير اوضاع و احوال اقتصادی باعث تغيير نهادهای اجتماعی خواهد شد و تغيير عوامل اجتماعی باعث تغيير رفتار انسانها می‏گردد
پس انسان از جامعه شكل می‏گيرد و جامعه از اقتصاد ، و اقتصاد هم ساخته‏ روابط توليد و در نهايت ابزار توليد است شكل ابزار توليد است كه جامعه‏ را می‏سازد ، و جامعه است كه انسان را می‏سازد اگر خواستيد انسانها را در طول تاريخ بشناسيد وضع اقتصادی و ابزار توليد اجتماعی آنها را بشناسيد خوبی و بدی انسان تابع وضع خاص ابزار توليد است . خير و نور و عدل از يك طرف و شر و ظلمت و ظلم از طرف ديگر به‏ انسانها مربوط نيست ، اينها همه تابع نظام توليد است ، نظام توليدی‏ گاهی جبرا ايجاب می‏كند عدل را و گاهی جبرا ايجاب می‏كند نقطه مقابلش را
براين اساس ماركسيسم برای تاريخ جوامع سير واحدی را بيان می‏كند كه همه‏ جوامع ضرورتا بايد آن را طی كنند اين مراحل عبارتند از دوره اشتراك‏ اوليه ، دوره برده داری ، دوره فئوداليسم يا ارباب و رعيتی ، دوره‏ بورژوازی و سرمايه داری ، دوره سوسياليسم و كمونيسم در دوره اشتراك‏ اوليه ، از آغاز پيدايش انسان ، بشر مراحل اول زندگی اجتماعی را طی‏ می‏كرد و هنوز موفق به كشف كشاورزی نشده بود ، هنوز موفق به كشف‏ دامپروری نشده بود ، هنوز صنعتش پيشرفت نكرده بود ، ابزار توليدش‏ بسيار ابتدائی بود تنها سنگهای تيزی پيدا كرده بود كه حيوانات را شكار كند ، او با اين ابزارهای ساده و معمولی فقط می‏توانست به اندازه خودش‏ توليد كند زندگيش مثل پرندگان بود كه صبح گرسنه از آشيانه بيرون می‏آيند و تا غروب دنبال غذا می‏روند و وقتی سير شدند به آشيانه برمی‏گردند و دوباره صبح گرسنه می‏روند و عصر سير برمی‏گردند قهرا اين وضع توليد اقتضا می‏كرد كه انسانها با هم خوب باشند ، روابط اجتماعی برادرانه داشته باشند ، مثل يك گله آهو كه با هم دعوا ندارند ، صبح می‏روند چرا و عصر برمی‏گردند و برادروار زندگی می‏كنند دشمنی با طبيعت و حيوانات درنده هم‏ باعث اتحاد و دوستی آنها می‏شد ، چيزی هم كه باعث جنگ و نزاع باشد در بين نبود ثروت و مالی نبود تا بر سر آن دعوا و نزاع كنند پس وضع توليد دوره اشتراكی ايجاب می‏كرد عدالت و مساوات و برادری را
اما كم كم وضع بشر پيشرفت كرد انسان ، كشاورزی آموخت ، دامداری را فرا گرفت ، ابزارهای جديد و كاملتری ساخت بطوری كه توانست اضافه بر نيازش توليد كند مثلا گندم و دانه های ديگر را كشف كرده بود ، آنها را در زمين می‏كاشت و هفتاد من برمی‏داشت و خودش و ده نفر ديگر را می‏توانست سير كند از اينجا بود كه استثمار پيدا شد يعنی افرادی كار كنند و توليد كنند و عده ای از محصول كار آنها بدون كار و تلاش استفاده نمايند قبلا هر كس اجبارا می‏بايست برای خودش كار كند ، اما حالا اين امكان پيدا شده بود كه يك نفر با استفاده از كار ديگری زندگی كند به اين ترتيب‏ مالكيت خصوصی پيدا شد مالكيت زمين و مالكيت برده عده ای برده های جنگی‏ را بكار می‏گرفتند و خود می‏خوردند و می‏خوابيدند و برده ها را استثمار می‏كردند
بنابراين از وقتی كه ابزار توليد رشد كرد ، مالكيت خصوصی به وجود آمد و وقتی مالكيت خصوصی پيدا شد استثمار و ظلم به وجود آمد زيربنای اقتصادی‏ كه خراب شد ، بشر هم فاسد شد ، يا استثمارگر شد و يا استثمار شده به‏ تعبير ماركس اين هر دو به نحوی از خود بيگانه شدند ، از انسانيت خود خارج شدند ، چون اساس انسانيت " ما " بودن بود ، قبلا مالكيت عمومی و اشتراكی بود ، با آمدن مالكيت خصوصی " ما " به " من " ها تبديل شد كه در مقابل يكديگر قرار گرفتند ، از اينجا فساد و شرارت و ظلم و تباهی‏ شروع شد . در دوره اشتراكيت هر چه بود خوبی بود و خير و صلاح و برادری و عدالت چون ثروتی‏ در كار نبود در دوره های بعد چون مالكيت پيدا شد هر چه آمد ، بدی بود و ظلم و فساد و نابرابری
پس تنها در دوره اشتراك ، حق بر جامعه حكومت داشته و بعد از آن دوره‏ ، حق و عدالتی وجود نداشته و نمی‏توانسته هم وجود داشته باشد چون مطابق‏ اصل اول انسان اصالت ندارد ، فطرت ندارد ، وجدان و اختيار ندارد ، فكرش ، روحش ، ذوقش ، وجدانش و همه چيزش تابع جامعه است و جامعه هم‏ اساسش سازمان توليدی است ، و وضع توليدی و جبر تاريخ هر جور ايجاب كند انسان به همانگونه ساخته می‏شود ، نور بدهد نور می‏گيرد ، ظلمت بدهد ظلمت‏ می‏گيرد
در پس آينه طوطی صفتم داشته اند
آنچه استاد ازل گفت بگو می‏گويم
اينجا ، آينه ابزار توليد است اين شر و فساد و باطل از ابزار توليد پيدا شده و جبرا هم پيدا شده ، و هست و هست تا وقتی كه باز دوباره‏ ابزار توليد آنقدر رشد كند كه مالكيت خصوصی امكان نداشته باشد و مالكيت‏ ، اشتراكی و عمومی گردد در اين صورت باز انسانها جبرا خوب می‏شوند ، حق‏ ، سايه گستر می‏شود ، همه برادر می‏شوند ، " من " ها " ما " می‏شوند ، نور و خير و عدالت پيدا می‏شود در اين بينش ، انسان ، محكوم جبر تاريخ‏ است و ابزار بر انسان تقدم دارد يك روزی ابزار اقتضا می‏كرد كه انسان‏ خوب باشد ، خوب بود ، يك روز اقتضا می‏كرد بد باشد بد بود ، الان دوره‏ بدی انسان است . يك روز هم آينده ابزار توليد اقتضا می‏كند كه انسان خوب شود ، باز انسان خوب می‏شود به‏ اين حساب نه بايد به بشر خوش بين بود و نه بدبين

تز اصلاحی

گفتيم كسانی كه انسان را ذاتا بد و شرور ميدانستند و به طبيعت او بدبين بودند ، تز اصلاحی نداشتند و انسان را قابل اصلاح نمی‏دانستند و طرح‏ مدينه فاضله برای او نمی‏ريختند حالا می‏گوئيم ماركسيسم هم قائل به تز اصلاحی‏ نيست و هر تز اصلاحی را در دوره مالكيت ، تخيل می‏شمارد و توصيه های‏ اخلاقی به عدالت و جامعه بی‏طبقه را سوسياليسم تخيلی قلمداد می‏كند ، چرا كه ماركسيسم برای بشر اختيار نمی‏شناسد ، او را تابع جامعه و ابزار توليد اقتصادی می‏داند كه محكوم به جبر تاريخ است ماركس می‏گويد تحول جامعه مثل‏ تولد نوزاد است كه تا موقعش نرسد ، زايمان امكان پذير نيست ، بايد صبر كرد تا ابزار توليد به آن مرحله از رشد برسد كه اقتضانمايد مالكيت خصوصی‏ از بين برود تاريخ مثل زن حامله است كه نمی‏شود بچه اش را در سه ماهگی‏ سالم بزايد ، سقط جنين می‏شود ، بايد صبر كرد تا زمانش برسد ، حداكثر كاری كه می‏توان كرد اين است كه درد را تخفيف دهيم و زايمان را راحت تر كنيم همه كسانی كه به " اصالت اجتماع " معتقدند ، يعنی انسان را فاقد سرشت ، و تمام ابعاد وجودی او را ساخته جامعه می‏دانند جبری فكر می‏كنند و تز اصلاحی را قبول ندارند چون قبول تز اصلاحی براساس اين است كه انسان‏ بتواند خودش را اصلاح كند و حق و عدل و راستی را بر پا دارد
مثلا دوركهيم جامعه شناس معروف فرانسوی شديدا به اصالت اجتماع معتقد است ، او در كمال صراحت می‏گويد : جبر بر انسان حاكم است و اختيار و آزادی خيال محض است از نظر اينها انسان حالت نوار خالی ضبط صوت را دارد كه هر صدائی روی آن ضبط شود ، جبرا عين همان را پس می‏دهد نوار ، ديگر نمی‏تواند عكس العمل مخالف نشان دهد و بگويد روی من اين مطلب را ضبط كرده اند اما من عكسش را می‏گويم يا اصلاحش می‏كنم انسان هم در هر موقعيت اجتماعی كه قرار بگيرد جامعه او را به آن گونه پر می‏كند و هر جور هم پر كرد ، او همان را پس می‏دهد نتيجه اين اصالت اجتماعی بودن ، نفی‏ هرگونه اختيار و آزادی از بشر است اختيار و آزادی جز با قبول آنچه در اسلام به نام فطرت ناميده می‏شود و قبل از اجتماع در متن خلقت به انسان‏ داده شده است معنی پيدا نمی‏كند بنابراين مسئله تز اصلاحی بر دو پايه‏ استوار است : يكی اينكه طبيعت بشر را شرير ندانيم ، ديگر اينكه برای‏ بشر آزادی و اختياری قائل شويم كه بتواند بر اوضاع اجتماعی خويش مسلط شود و خود و جامعه خود را هر طور كه می‏خواهد بسازد

تز اصلاحی و علمی بودن ماركسيسم

می‏گويند ماركسيسم علم است اين سخن به معنی آن است كه ماركسيسم يك تز اصلاحی نيست يك باغبان ، قوانين گياه شناسی ، قوانين رشد و نمو گياهان ، قوانين تغذيه و توليد مثل گياهان ، قوانين بيماری و سلامت گياهان را می‏شناسد ، بعد ، از اين دانسته ها استفاده‏ می‏كند ، جريان طبيعت را كشف می‏كند و خود را با آن وفق می‏دهد بر طبيعت‏ آن مقدار می‏توان مسلط شد كه بتوان آن را شناخت ولی باغبان نمی‏تواند درختی را كه به صورت نهال است يك روزه بارور كند ، اين ديگر در اختيار او نيست سير طبيعت خارج از اختيار انسان است و انسان حداكثر می‏تواند آن را بشناسد و خودش را با آن تطبيق دهد
ماركسيستها مدعی شدند كه ماركسيسم علم است ، يعنی سير جبری جامعه را كشف می‏كند همان طور كه درخت يك سير طبيعی و جبری لايتغير دارد ، جامعه‏ هم يك سير جبری لايتخلف دارد ، همان طور كه طبيعت اگر بخواهد به منزل‏ پنجم برسد بايد از منزل اول و دوم و سوم و چهارم بگذرد و نمی‏تواند دو منزل يكی كند و مثل جنين بايد مراحل را در رحم مادر پشت سر يكديگر به‏ ترتيب طی كند ، جامعه نيز در سير تكاملی خود بايد طی مراحل كند ، و همان‏ طور كه انسان در حد يك پزشك و يك ماما تنها می‏تواند سلامت جنين را بهتر حفظ كند ، اگر كج بود راستش كند ، درد زايمان را كم كند ، نگذارد مادر زياد استراحت كند ، تا بچه درشت نشود و احتياج به سزارين پيدا نشود و دخالت پزشك تا اين حدود است اما در جريان طبيعی نمی‏تواند دخالت داشته باشد ، جريان جبری جامعه هم يك چنين جريانی است
جامعه بايد مراحلی را جبرا طی كند ، از دوره اشتراك اوليه به برده‏ داری و از آن به فئوداليسم و از آن به بورژوازی و كاپيتاليسم برسد و از اين مراحل بگذرد تا به سوسياليسم و كمونيسم نهائی برسد
اگر شما بخواهيد جامعه ای را از فئوداليسم به سوسياليسم ببريد مثل اين‏ است كه نطفه ای را بخواهيد به مرحله تولد برسانيد ، اين ، عملی نيست‏ جامعه هم ره صد ساله را يك شبه طی نمی‏كند تزی عملی نيست جامعه هم ره صد ساله را يك شبه طی نمی‏كند تزی كه می‏خواهد با آزادی دادن ، با ايمان‏ بخشيدن ، با علم و ايمان ، بشر را به صلاح و كمال و رفاه برساند درست‏ نيست ، عملی نيست
تز اصلاحی يعنی اينكه طرحی به بشر بدهيم كه بشر خودش را بر آن مبنا بسازد ماركسيسم می‏گويد من چنين تز اصلاحيی ندارم ، يك فكر علمی و حكمت‏ علمی ندارم می‏گويد در دوره فئوداليسم دست و پای بيخودی نزن ، يك كاری‏ بكن فئوداليسم دوره اش را طی كند بيايد به دوره بورژوازی ، و اگر جامعه‏ در دوره كاپيتاليسم است كاری بكن كه تضادهايش شديد بشود و انقلاب صورت‏ گيرد معنی اينكه اينها تز اصلاحی ندارند همين است چون تز اصلاحی ، يعنی‏ اصلاح بشر به دست بشر كه بر دو فكر اساسی متوقف است : يكی اينكه در طبيعت بشر حقگرائی وجود داشته باشد ، ديگر اينكه بشر آزاد و مختار باشد و بتواند خود انتخاب كند
وقتی كه در طبيعت بشر جز شرارت چيزی نيست ، بشر را بدست بشر نمی‏شود اصلاح كرد پيامبران آمده اند بشر را بدست بشر اصلاح كنند نيامده اند بشر را بدست فرشتگان اصلاح كنند قرآن می‏گويد : « لقد ارسلنا رسلنا بالبينات‏ و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط »( 1 ) پيامبران‏ را با دلائل روشن فرستاديم و با آنها كتاب و ميزان فرستاديم تا مردم‏ عدالت را بر پا دارند نمی‏گويد تا پيامبران مردم را به عدالت وادار كنند می‏گويد تا مردم ، خود عدالت را بپا دارند يعنی پيامبران می‏خواهند به دست مردم ، جامعه را اصلاح كنند ، تز اصلاحی‏ اين است

پاورقی : 1 - سوره حديد ، آيه . 25

علمی بودن ماركسيسم به ادعای خودشان رد داشتن تز اصلاحی است ، اما اين‏ به اصطلاح فرضيه علمی ، حتی با تجربيات زمان خود بنيان گذاران آن نيز مطبق نبود ، آنها اين فرضيه را در زمان خودشان هم نتوانستند تأييد تجربی‏ كنند و خودشان ديدند كه خلاف آن درآمد نه تنها تاريخ جوامع به آن گواهی‏ نداد بلكه برعكس ، مورخين ثابت كردند كه اوضاع جهان باين ترتيب كه‏ اينها گفته اند نبوده است به علاوه ماركس و انگلس در اواخر عمرشان‏ تحولات و انقلابات اروپا را به گونه ای تجزيه و تحليل كردند كه نظريه اول‏ خود را نقض نمودند بالاتر اينكه لنين در روسيه خلاف اين نظريه را ثابت‏ كرد ، او ثابت كرد كه در ميان نهادهای اجتماعی ، اساس سياست است نه‏ اقتصاد ، و لهذا سوسياليسم ماركس را در جامعه ای برقرار كرد كه هنوز زيربنای اقتصادی آن اقتضا نمی‏كرد ارتش تشكيل داد يعنی زور دولت تشكيل‏ داد يعنی سياست حزب تشكيل داد يعنی سياست
اينها به مغز ماركس خطور نكرده بود ماركس اولويت را برای طبقه قائل‏ بود نه برای حزب او می‏گفت حزب به آن اندازه كمونيستی است كه به طبقه‏ كارگر نزديكتر باشد لنين گفت آن وقت طبقه را طبقه می‏دانيم كه خودش را به حزب نزديك كند ، ما می‏توانيم از افراد غير طبقه كارگر هم عضو بگيريم‏ مائو بيشتر از او اين اصول را نقض كرد مائو در چين نشان داد يك طفل يك‏ شبه ره صد ساله می‏رود
ماركس منتظر نشسته بود تا حامله های زمان خودش بچه را بزايند حامله‏ هايی كه او پيش بينی می‏كرد يكی انگلستان بود ، يكی آلمان ، يكی امريكا ، يكی فرانسه ، چون كاپيتاليسم در آنها به عالی‏ترين مراحل رشد و تكامل‏ رسيده بود و آنها نه ماهه بودند و بايد بزودی بچه های سوسياليسم يكی از انگلستان ، يكی از فرانسه ، يكی از امريكا متولد می‏شدند اين نه ماهه ها ، نه ساله شدند و نزائيدند ، نود ساله شدند هنوز هم نزائيده اند ! ديگر اميدی هم به زائيدن اينها نيست ، برعكس كشورهايی سوسياليسم زائيدند كه‏ روز اولی بود كه نطفه در رحمشان منعقد شده بود الان عقب مانده ترين‏ كشورها ، كشورهائی هستند كه به سوسياليسم گرايش دارند
مائو در " چهار رساله فلسفی " در كمال صراحت ، بدون اينكه اسم‏ ماركس را بياورد ، می‏گويد : اينكه تضاد عمده را تضاد اقتصادی بدانيم در همه جا درست نيست ، در يك جا تضاد عمده تضاد فكری است ، يك جا با اقتصاد می‏توان رو بناها را درست كرد و يك جا هم اول بايد نظام اجتماعی‏ را تغيير داد بعد نظام اقتصادی عوض می‏شود ، و اين يعنی پوچ
امروزه حرفی پوچ تر از حرف زيربنا و روبنا نيست و با كمال تأسف بعضی‏ از جوانهای ما هنوز اين حرف را يك حرف علمی تلقی می‏كنند ، و عجيب تر اين است كه عده ای می‏خواهند اسلام را هم با اين حرفها تطبيق بدهند ، می‏گويند اسلام هم اقتصاد را زيربنا می‏داند ! اينها نه اسلام را می‏شناسند نه‏ ماركسيسم را اين حرف در ميان خودشان و در دنيا پنبه اش زده شده است و تنها جنبه تبليغی آن باقی مانده است
چون حرف رهبر و ايدئولوگ اصلی آنها است نمی‏خواهند آن را رد كنند و بروی خودشان بياورند و ناچارند در تبليغات خود از آن ياد كنند

چرا ماركسيستها تاريخ را تاريك معرفی می‏كنند ؟

ماركسيستها كوشش دارند تاريخ بشريت را سياه و ظلمانی جلوه دهند ، تاريخ را تاريك معرفی كنند ، آنها فقط فجر تاريخ ، يعنی دوره اشتراك‏ اوليه را نورانی به حساب می‏آورند و همچنين نهايت تاريخ يا دوره كمون‏ ثانويه را ! و تمام تاريخ بشريت را از بدو پيدايش مالكيت خصوصی ، دوره‏ حكومت باطل و ظلم و فساد و شرارت و خونريزی و خدعه و نيرنگ و دروغ‏ می‏پندارند ، و جريانهای حقيقی را كه در تاريخ بشريت پيدا شده چنين توجيه‏ می‏كنند : اين جريانها نيرنگ بوده است ، ظلمتی بوده است بر روی ظلمتها ، حتی اديان و پيامبران نقشی نداشته اند ، اينها بشر را نساخته اند ، بشر اينها را ساخته و اينها وسيله ای بوده اند در دست بشر برای ظلمها ، تحميق ها ، ترياك توده ها اگر كسی دم از عدالت و حق زده حتما كاسه ای‏ زير نيم كاسه اش بوده است مگر چنين چيزی امكان دارد كه در دوره مالكيت‏ خصوصی كسی واقعا طرفدار حق و حقيقت و عدالت باشد ؟ البته گاهی‏ ماركسيستها قبول می‏كنند كه در تاريخ نهضتهائی از طرف محرومان می‏شده ( هر چند محرومان طرفدار حقوق خودشان بوده اند نه طرفدار عدالت ، منتهی اگر عدالت اجرا شود با حقوق آنها تطبيق می‏كند ) ولی اين نهضتها در دوره ای‏ كه توليد ، مالكيت خصوصی يا برده داری و يا فئوداليسم و بورژوازی را ايجاب می‏كرده ، نمی‏توانسته به‏ نتيجه برسد ، مانند حركت برخلاف مسير آب كه نمی‏تواند نتيجه بدهد
روبنا بطور موقت و قشری می‏تواند برخلاف زيربنا حركت كند اما نه برای‏ هميشه اگر هم احيانا برقی در تاريخ به سود بشريت جهيده خيلی موقتی بوده‏ و بعد خاموش شده و ظلمت دوباره حاكم شده ، و آنچه آمده بوده تا قاتق‏ نان بشر باشد ، بلای جان او شده است
مذاهب هر چند توانستند تأثيرات محدودی داشته باشند اما هيچ گره كوری‏ را از زندگی بشر باز نكردند شبيه مدينه فاضله افلاطون كه چون طرحی ايده آل‏ و ذهنی و غير عملی بود هيچكس و حتی خود افلاطون ( 1 ) آن را پياده نكرد پس اين جريانها حكم لحظه را دارد اگر اميرالمؤمنين پنج سال خلافت كرد و عدالت گستری نمود ، اين پنج سال حكومت علی ( ع ) در مقايسه با تاريخ‏ بشريت حكم يك ثانيه را دارد و به حساب نمی‏آيد آنچه بر كل تاريخ حاكم‏ بوده ظلمها و تاريكی‏ها بوده است
اين يك نوع مبارزه زيركانه ماركسيستهاست كه گاهی مذهبی‏ها هم از روی‏ نادانی گول آن را می‏خورند اين يكی از آن نقشه ها و طرحهای طرارانه‏ آنهاست برای بی‏اعتبار جلوه دادن مذهب چون آنكه در تمام طول تاريخ منادی‏ حق و عدالت بوده ، آنكه به حمايت مظلومين و اهل حق برخاسته ، فقط مذهب‏ بوده ، حتی فيلسوفان قديم هم به اين قبيل مسائل فكر نمی‏كردند در مذهب بوده كه‏ عدالت مطرح شده ، مبارزه با ظلم مطرح شده ، راستی و درستی مطرح شده ، برابری و برادری مطرح شده ، و اين بزرگترين دروغ و تهمت به تاريخ است

پاورقی : 1 - افلاطون نتوانست حتی يك دهكده را براساس طرح خودش بسازد و خودش‏ آخر عمر دست از تزش برداشت

من در يك سخنرانی تحت عنوان " حماسه حسينی " از بعضی روضه خوانها و منبری ها انتقاد كردم ، گفتم اين حادثه عاشورا دارای دو صفحه است ، دو چهره دارد : يك صفحه سياه و يك صفحه سفيد سكه ای است كه دورو دارد در يك طرف ظلم و جنايت و بی‏رحمی و نامردمی و قساوت است قهرمان اين صفحه‏ ابن زياد است و عمر سعد و شمر و سنان بن انس و حرمله كوفی و همين طور كه اين صفحه از سياه ترين صفحات تاريخ است ، طرف ديگر آن از درخشان‏ ترين صفحات تاريخ است در آن صفحه ، ما ايمان می‏بينيم و حقيقت و توكل و مجاهدت و صبر و رضا
قهرمانان اين صفحه خود امام حسين ، برادران امام حسين ، فرزندان امام‏ حسين ، برادرزادگان امام حسين و اصحاب امام حسين هستند اگر قسمتهای‏ زيبای اين صفحه را در مقابل قسمتهای زشت آن صفحه قرار دهيم ، نه تنها كمتر نيست بلكه بر آن می‏چربد ولی بعضی منبريها مثل اينكه عادت دارند صفحه سياه تاريخ عاشورا را برای مردم بازگو كنند گوئی اين تاريخ اساسا صفحه سفيد ندارد ، مثل اينكه امام حسين و اصحاب و ياران او مردمی بودند كه فقط نفله شدند ، افرادی بودند كه مظلوم واقع شدند و هيچ قهرمانی‏ نداشتند در حالی كه همان طور كه گفتيم قضيه دو طرف دارد و طرف زيبای آن‏ بر طرف زشت آن می‏چربد
اين ايراد ، عين ايرادی است كه به تاريخ نويسهای ماترياليست وارد است كه كوشش می‏كنند صفحات تاريخ بشريت را سياه سياه جلوه دهند ، چون‏ برخلاف فلسفه آنهاست كه زيبائی‏ها را نشان دهند اگر زيبائی‏ها را نشان‏ دهند ماترياليستها تاريخی باطل می‏شود آنها می‏گويند انسان ، از زمانی كه‏ مالكيت پيدا شد از انسانيت خودش خارج شد و به اصطلاح ماركس از خود بيگانه و مسخ شد ! استثمارگر به شكلی از انسانيت خارج شد و استثمار شده‏ به شكل ديگر انسان آن وقت انسان بود كه در دوره اشتراك اوليه بود و آن‏ وقت به انسانيت خودش بازگشت می‏كند كه به اشتراك ثانوی برسد در بين‏ اين دو دوره انسان از انسانيت بيرون رفته و تاريخ او نمی‏تواند نقطه‏ درخشانی داشته باشد
پس چه بايد كرد ؟ بايد صبر كرد تا اتوبوس تاريخ ، مراحل خود را بگذراند و به مقصد خودش برسد و آن ، وقتی است كه ابزار توليد جبرا سوسياليسم و اشتراكيت را ايجاب كند پس در ايجاد سوسياليسم و حق و عدالت ، بشر نقشی ندارد و نمی‏تواند آن را جلو يا عقب ببرد ، بايد خود به خود مانند يك جريان خود كار طبيعی پيش برود و زمانش برسد وقتی زمان‏ و دوره و تاريخش رسيد خودش به وجود می‏آيد

نظريه اسلام

نظر اسلام درست برخلاف نظر ماركسيسم است . قرآن همانگونه كه در آغاز اين بحث اشاره كرديم جريان هستی را براساس حق می‏داند و حق‏ را اصيل معرفی می‏كند و در مقابل ، هر چند باطل را نفی نمی‏كند اما آن را اصيل نمی‏داند از اين رو قرآن به تاريخ خوشبين است و برای انسان اصالت‏ قائل است قرآن نمی‏گويد انسان فقط يك ابزار است و در مسير يك جبر كور واقع شده است ، چون برای ايمان اصالت قائل است اسلام برای انسان يك‏ گرايش ذاتی به صداقت و امانت و عدالت معتقد است به تعبير قرآن انسان‏ حنيف است ، حقگراست ، يعنی ميل به كمال و خير و حق بالفطره در او وجود دارد در عين حال از آزادی و اختيار برخوردار است و لذا ممكن است از مسير خودش منحرف شود و حق كشی كند ، ظلم كند ، دروغ بگويد ، قرآن اينها را به صورت يك جريانهای موقت می‏پذيرد
پس در اين بينش ، باطل به عنوان يك امر نسبی و تبعی و به عنوان يك‏ نمود و يك امر طفيلی مطرح می‏شود ظلم كه پيدا می‏شود از كجا پيدا می‏شود ؟ از اينجا پيدا می‏شود كه ستمگر ، آن حس ملكوتی و خدائی خودش را به جای‏ آنكه در مسير خدائی ارضاء كند در مسير غير خدائی و شيطانی ارضاء می‏كند
بطلان و شر از يك نوع تغيير مسير پيدا می‏شود كه لازمه مرتبه وجودی انسان‏ يعنی مختار و آزاد بودن انسان است حق اصيل است و باطل غير اصيل ، و هميشه بين امر اصيل و غير اصيل اختلاف و جنگ است ، ولی اين طور نيست‏ كه حق هميشه مغلوب باشد و باطل هميشه غالب آن چيزی كه استمرار داشته و زندگی و تمدن را ادامه داده حق بوده است ، و باطل نمايشی بوده كه جرقه‏ ای زده ، بعد خاموش شده و از بين رفته است فطرت بشر در همه جا حتی در شوروی همين جور است‏ از آن ده ميليون كمونيستش كه بگذريد كه آنها هم شايد پنج ميليونشان‏ اغفال شده اند ، اگر شما سراغ صد و نودميليون ديگر برويد يك عده‏ انسانهای فطری می‏بينيد ، يعنی مسلمان فطری ، مسلمان بالفطره ، يعنی يك‏ انسان سالم اگر جامعه ای جوری كه ماركسيستها می‏گويند باشد ، ظلمت بر نور بچربد ، شر بر خير بچربد ، همه به همديگر دروغ بگويند ، همه به يكديگر خيانت كنند ، يك نفر تقوی نداشته باشد ، يك نفر ايمان و حقيقت نداشته‏ باشد ، محال است اصلا اين جامعه سر پای خودش بايستد
فرق است بين جامعه بيمار و جامعه ای كه شر درآن غالب شده باشد شما آن‏ قله های شامخ را در نظر نگيريد ، آنها مقياس جامعه نيستند ، جامعه مثل‏ يك فرد است حكما می‏گويند حالتی كه حيات بدن را حفظ می‏كند بين دو حد است و به تعبير آنها مزاج نوسان دارد ، مثلا فشار خون انسان بين دو حد بايد باشد ، از يك حد كمتر باشد می‏ميرد و از يك حد بيشتر هم باشد می‏ميرد ، يك حد تعادل دارد انسان كوشش می‏كند كه مزاج را در اين حد تعادل نگه دارد او ره اگر از يك حد كمتر باشد خوب نيست ، بيشتر هم‏ باشد خوب نيست سلولهای سفيد يا قرمز از يك حد نبايد كمتر باشند ، از يك حد هم نبايد بيشتر باشند قند از يك حد كمتر نبايد باشد ، از يك حد هم نبايد بيشتر باشد جامعه هم همين طور است حق و حقيقت در جامعه اگر از يك حد كمتر باشد آن جامعه می‏ميرد اگر جامعه ای باقی باشد معلوم می‏شود در ميان دو حد باطل افراط و تفريط نوسان دارد حالا اگر در آن حد معتدل‏ باشد ، جامعه ای مترقی است و در مقابل ، ممكن است در مرز از هم گسيختگی‏ باشد از اين طرف يا در مرز از هم گسيختگی باشد از آن طرف جامعه هائی كه‏ قرآن می‏گويد آنها هلاك شدند كدام جامعه ها است ؟ جامعه هائی كه باطل بر آنها غلبه كرده است
تأكيدی كه قرآن می‏كند اين است كه جامعه بايد در حال تعادل واقعی باشد پس مريض بودن جامعه غير از اين است كه بر جامعه ، باطل غلبه داشته‏ باشد اين دو نبايد با يكديگر اشتباه شود جنگ ميان حق و باطل هميشه وجود داشته است انسان می‏بيند باطل بطور موقت می‏آيد روی حق را می‏پوشاند ولی‏ آن نيرو را ندارد كه بتواند به صورت دائم باقی بماند و عاقبت كنار می‏رود
باطل وجود تبعی و طفيلی دارد ، وجود موقت دارد ، آن چيزی كه استمرار دارد حق است هر وقت جامعه ای در مجموع به باطل گرائيد ، محكوم به فنا شده است يعنی به باطل گرائيدن بطور كامل ، و از حق بريدن همان و فانی‏ شدن همان باطل ، يك شی‏ء مردنی است ، محكوم به مرگ است ، از درون‏ خودش دارد می‏ميرد نظير اينكه امروزه می‏گويند فلان تمدن محكوم به مرگ‏ است ، رو به زوال است ، يعنی از درون خودش دارد می‏ميرد ، در حال مردن‏ است ، چون بعضی مرگها تدريجی است و ضرورت ندارد دفعی باشد
next page

fehrest page