fehrest page

back page

قيام و طغيان خوارج

خارجيها در ابتدا آرام بودند و فقط به انتقاد و بحثهای آزاد اكتفا می‏كردند . رفتار علی نيز درباره آنان همانطور بود كه گفتيم ، يعنی به هيچ‏ وجه مزاحم آنها نمی‏شد و حتی حقوق آنها را از بيت المال قطع نكرد . اما كم كم كه از توبه علی مأيوس گشتند روششان را عوض كردند و تصميم گرفتند دست به انقلاب بزنند . در منزل يكی از هم مسلكان خود گرد آمدند و او خطابه كوبنده و مهيجی ايراد كرد و دوستان خويش را تحت عنوان امر به‏ معروف و نهی از منكر دعوت به قيام و شورش كرد . خطاب به آنان گفت : اما بعد فوالله ما ينبغی لقوم يؤمنون بالرحمن و ينيبون الی حكم القرآن‏ ان تكون هذه الدنيا آثر عندهم من الامر بالمعروف و النهی عن المنكر و القول بالحق و ان من و ضر فانه من يمن و يضر فی هذه الدنيا فان ثوابه يوم‏ القيامة رضوان الله و الخلود فی جنانه ، فأخرجوا بنا اخواننا من هذه القرية الظالم اهلها الی كور الجبال او الی بعض هذه المدائن منكرين لهذه البدع المضلة ( 1 )

پاورقی : 1 - الامامة و السياسية ، ص 141 - 143 و كامل مبرد ، جلد 2

" پس از حمد و ثنا ، خدا را سوگند كه سزاوار نيست گروهی كه به خدای‏ بخشايشگر ايمان دارند و به حكم قرآن می‏گروند دنيا در نظرشان از امر به‏ معروف و نهی از منكر و گفته به حق محبوبتر باشد اگر چه اينها زيان آور و خطر زا باشند كه هر كه در اين دنيا در خطر و زيان افتد پاداشش در قيامت‏ خشنودی حق و جاودانی بهشت اوست . برادران ! بيرون بريد ما را از اين‏ شهر ستمگرنشين به نقاط كوهستانی يا بعضی از اين شهرستانها تا در مقابل‏ اين بدعتهای گمراه كننده قيام كنيم و از آنها جلوگيری نمائيم "
با اين سخنان روحيه آتشين آنها آتشين تر شد . از آنجا حركت كردند و دست به طغيان و انقلاب زدند . امنيت راهها را سلب كردند ، غارتگری و آشوب را پيشه كردند ( 1 ) . می‏خواستند با اين وضع دولت را تضعيف كنند و حكومت وقت را از پای درآورند
اينجا ديگر جای گذشت و آزاد گذاشتن نبود زيرا مسئله اظهار عقيده نيست‏ بلكه اخلال به امنيت اجتماعی و قيام مسلحانه عليه حكومت شرعی است . لذا علی آنان را تعقيب كرد و در كنار نهروان با آنان رودررو قرار گرفت

پاورقی : 1 - الامامة و السياسية ، ص 141 - 143 و كامل مبرد ، جلد 2

خطابه خواند و نصيحت كرد و اتمام حجت نمود . آنگاه پرچم امان را به‏ دست ابوايوب انصاری داد كه هر كس در سايه آن قرار گرفت در امان است . از دوازده هزار نفر ، هشت هزارشان برگشتند و بقيه سرسختی نشان دادند . به سختی شكست خوردند و جز معدودی از آنان باقی نماند

مميزات خوارج

روحيه خوارج ، روحيه خاصی است . آنها تركيبی از زشتی و زيبائی بودند و در مجموع به نحوی بودند كه در نهايت امر در صف دشمنان علی قرار گرفتند و شخصيت علی آنها را " دفع " كرد نه " جذب "
ما هم جنبه‏های مثبت و زيبا و هم جنبه‏های منفی و نازيبای روحيه آنها را كه در مجموع روحيه آنها را خطرناك بلكه و حشتناك كرد ذكر می‏كنيم : 1 - روحيه‏ای مبارزه گر و فداكار داشتند و در راه عقيده و ايده خويش‏ سرسختانه می‏كوشيدند . در تاريخ خوارج فداكاريهائی را می‏بينيم كه در تاريخ‏ زندگی بشر كم نظير است ، و اين فداكاری و از خود گذشتگی ، آنان را شجاع‏ و نيرومند پرورده بود
ابن عبدربه درباره آنان می‏گويد : وليس فی الافراق كلها أشد بصائر من الخوارج ، و لا أشد اجتهادا ، و لا أوطن أنفسا علی الموت منهم الذی طعن فأنفذه الرمح‏ فجعل يسعی الی قاتله و يقول : و عجلت اليك رب لترضی ( 1 )
" در تمام فرقه‏ها معتقدتر و كوشاتر از خوارج نبود و نيز آماده‏تر برای‏ مرگ از آنها يافت نمی‏شد . يكی از آنان نيزه خورده بود و نيزه سخت در او كارگر افتاده بود ، به سوی قاتلش پيش می‏رفت و می‏گفت خدايا ! به‏ سوی تو می‏شتابم تا خشنود شوی "
معاويه شخصی را به دنبال پسرش كه خارجی بود فرستاد تا او را برگرداند . پدر نتوانست فرزند را از تصميمش منصرف كند . عاقبت گفت فرزندم ! خواهم رفت و كودك خردسالت را خواهم آورد تا او را ببينی و مهر پدری تو بجنبد و دست برداری . گفت به خدا قسم من به ضربتی سخت مشتاقترم تا به‏ فرزندم ( 2 )
2 - مردمی عبادت پيشه و متنسك بودند . شبها را به عبادت می‏گذراندند . بی‏ميل به دنيا و زخارف آن بودند . وقتی علی ، ابن عباس را فرستاد تا اصحاب نهروان را پند دهد ، ابن عباس پس از بازگشتن آنها را چنين وصف‏ كرد : لهم جباه قرحة لطول السجود ، و أيد كثفنات الابل ، عليهم قمص مرحضة و هم مشمرون ( 3 )

پاورقی : 1 - فجر الاسلام ، ص 263 به نقل از العقد الفريد . 2 - فجر الاسلام ، ص . 243 3 - العقد الفريد ، ج 2 ، ص . 389

" دوازده هزار نفر كه از كثرت عبادت پيشانيهايشان پينه بسته‏ است . دستها را از بس روی زمينهای خشك و سوزان زمين گذاشته‏اند و در مقابل حق به خاك افتاده‏اند همچون پاهای شتر سفت شده است . پيراهنهای‏ كهنه و مندرسی به تن كرده‏اند اما مردمی مصمم و قاطع
خوارج به احكام اسلامی و ظواهر اسلام سخت پايبند بودند . دست به آنچه‏ خود آن را گناه می‏دانستند نمی زدند . آنها از خود معيارها داشتند و با آن‏ معيارها خلافی را مرتكب نمی گشتند و از كسی كه دست به گناهی زد بيزار بودند . زياد بن ابيه يكی از آنان را كشت سپس غلامش را خواست و از حالات او جويا شد . گفت نه روز برايش غذائی بردم و نه شب برايش فراشی‏ گستردم . روز را روزه بود و شب را به عبادت می‏گذرانيد ( 1 )
هر گامی كه بر می‏داشتند از عقيده منشأ می‏گرفت و در تمام افعال مسلكی‏ بودند . در راه پيشبرد عقائد خود می‏كوشيدند
علی عليه السلام درباره آنان می‏فرمايد : « لا تقتلوا الخوارج بعدی فليس من طلب الحق فأخطأه كمن طلب الباطل‏ فأدركه » ( 2 )
" خوارج را از پس من ديگر نكشيد ، زيرا آن كس كه حق را می‏جويد و خطا رود همانند آنكس نيست كه باطل را می‏جويد و آن را می‏يابد "

پاورقی : 1 - كامل مبرد ، ج 2 ، ص . 116 2 - نهج البلاغه ، خطبه . 60

يعنی اينها با اصحاب معاويه تفاوت دارند . اينها حق را می‏خواهند ولی در اشتباه افتاده‏اند اما آنها از اول حقه باز بوده‏اند و مسيرشان مسير باطل بوده است . بعد از اين اگر اينها را بكشيد به نفع‏ معاويه است كه از اينها بدتر و خطرناكتر است
قبل از آنكه ساير خصيصه‏های خوارج را بيان كنيم لازم است يك نكته را در اينجا كه سخن از قدس و تقوا و زاهدمابی خوارج است يادآوری كنيم ، و آن‏ اينكه يكی از شگفتيها و برجستگيها و فوق العادگيهای تاريخ زندگی علی كه‏ مانند برای آن نمی‏توان پيدا كرد همين اقدام شجاعانه و تهورآميز او در مبارزه با اين مقدس خشكه‏های متحجر و مغرور است
علی بر روی مردمی اينچنين ظاهر الصلاح و آراسته ، قيافه‏های حق به جانب‏ ، ژنده‏پو ش و عبادت پيشه ، شمشير كشيد و همه را از دم شمشير گذرانده‏ است
ما اگر به جای اصحاب او بوديم و قيافه‏های آنچنانی را می‏ديديم مسلما احساساتمان برانگيخته می‏شد و علی را به اعتراض می‏گرفتيم كه آخر شمشير به‏ روی اينچنين مردمی كشيدن ؟ !
از درسهای بسيار آموزنده تاريخ تشيع خصوصا ، و جهان اسلام عموما ، همين‏ داستان خوارج است
علی خود به اهميت و فوق العادگی كار خود از اين جهت واقف است و آن‏ را بازگو می‏كند . می‏گويد : « فانا فقأت عين الفتنة و لم يكن ليجتری عليها احد غيری بعد ان ماج‏ غيهبها و اشتد كلبها » ( 1 )

پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 92

" چشم اين فتنه را من درآوردم . غير از من احدی جرأت چنين كاری را نداشت پس از آنكه موج دريای تاريكی و شبهه‏ناكی آن بالا گرفته بود و " هاری " آن فزونی يافته بود
اميرالمؤمنين عليه‏السلام دو تعبير جالب دارد در اينجا : يكی شبهه‏ناكی و ترديدآوری اين جريان . وضع قدس و تقوای ظاهری خوارج‏ طوری بود كه هر مؤمن نافذ الايمانی را به ترديد وامی داشت . از اين جهت‏ يك جو تاريك و مبهم و يك فضای پر از شك و دودلی به وجود آمده بود
تعبير ديگر اينست كه حالت اين خشكه مقدسان را به " كلب " تشبيه‏ می‏كند . كلب يعنی هاری . هاری همان ديوانگی است كه در سگ پيدا می‏شود
به هر كس می‏رسد گاز می‏زند و هر اتفاقا حامل يك بيماری ( ميكروب ) مسری‏ است . نيش سگ به بدن هر انسان يا حيوانی فرو رود و از لعاب دهان آن‏ چيزی وارد خون انسان يا حيوان بشود آن انسان يا حيوان هار پس از چندی به‏ همان بيماری مبتلا می‏گردد . او هم هار می‏شود و گاز می‏گيرد و ديگران را هار می‏كند . اگر اين وضع ادامه پيدا كند ، فوق العاده خطرناك می‏گردد
اينست كه خردمندان بلا فاصله سگ هار را اعدام می‏كنند كه لااقل ديگران‏ از خطر هاری نجات يابند
علی می‏فرمايد اينها حكم سگ هار را پيدا كرده بودند ، چاره پذير نبودند ، می‏گزيدند و مبتلا می‏كردند و مرتب بر عدد هارها می‏افزودند
وای به حال جامعه مسلمين از آن وقت كه گروهی خشكه مقدس يك دنده جاهل‏ بی‏خبر ، پا را به يك كفش كنند و به جان اين و آن بيفتند . چه قدرتی‏ می‏تواند در مقابل اين مارهای افسون ناپذير ايستادگی كند ؟ كدام روح قوی و نيرومند است كه در مقابل اين قيافه‏های زهد و تقوا تكان نخورد ؟ كدام‏ دست است كه بخواهد برای فرود آوردن شمشير بر فرق اينها بالا رود و نلرزد ؟ اينست كه علی می‏فرمايد : « و لم يكن ليجتری‏ء عليها احد غيری »
" يعنی غير از من احدی جرأت بر چنين اقدامی نداشت "
غير از علی و بصيرت علی و ايمان نافذ علی احدی از مسلمانان معتقد به‏ خدا و رسول و قيامت به خود جرأت نمی‏داد كه بر روی اينها شمشير بكشد
اينگونه كسان را تنها افراد غير معتقد به خدا و اسلام جرأت می‏كنند بكشند ، نه افراد معتقد و مؤمن معمولی
اينست كه علی به عنوان يك افتخار بزرگ برای خود می‏گويد : اين من‏ بودم ، و تنها من بودم كه خطر بزرگی كه از ناحيه اين خشكه مقدسان به اسلام‏ متوجه می‏شد درك كردم . پيشانيهای پينه بسته اينها و جامه‏های زاهد مابانه‏ شان و زبانهای دائم الذكرشان و حتی اعتقاد محكم و پابرجايشان نتوانست‏ مانع بصيرت من گردد . من بودم كه فهميدم اگر اينها پا بگيرند همه را به‏ درد خود مبتلا خواهند كرد و جهان اسلام را به جمود و ظاهرگرايی و تقشر و تحجری خواهند كشانيد كه كمر اسلام خم شود . مگر نه اينست كه پيغمبر فرمود دو دسته پشت مرا شكستند : عالم لا ابالی ، و جاهل مقدس ماب
علی می‏خواهد بگويد اگر من با نهضت خارجيگری در دنيای اسلام مبارزه‏ نمی‏كردم ديگر كسی پيدا نمی‏شد كه جرأت كند اين چنين مبارزه كند . غير از من كسی نبود كه ببيند جمعيتی پيشانيشان از كثرت عبادت پينه بسته ، مردمی مسلكی و دينی اما در عين حال سد راه اسلام ، مردمی كه خودشان خيال‏ می‏كنند به نفع اسلام كار می‏كنند اما در حقيقت دشمن واقعی اسلامند ، و بتواند به جنگ آنها بيايد و خونشان را بريزد . من اين كار را كردم
عمل علی راه خلفا و حكام بعدی را هموار كرد كه با خوارج بجنگند و خونشان را بريزند . سربازان اسلامی نيز بدون چون و چرا پيروی می‏كردند كه‏ علی با آنان جنگيده است ، و در حقيقت سيره علی راه را برای ديگران نيز باز كرد كه بی‏پروا بتوانند با يك جمعيت ظاهرالصلاح مقدس ماب ديندار ولی احمق پيكار كنند
3 - خوارج مردمی جاهل و نادان بودند . در اثر جهالت و نادانی حقايق را نمی فهميدند و بد تفسير می‏كردند و اين كج فهميها كم كم برای آنان به‏ صورت يك مذهب و آئينی در آمد كه بزرگترين فداكاريها را در راه تثبيت‏ آن از خويش بروز می‏دادند . در ابتدا فريضه اسلامی نهی از منكر ، آنان را به صورت حزبی شكل داد كه تنها هدفشان احيای يك سنت اسلامی بود
در اينجا لازم است بايستيم و در يك نكته از تاريخ اسلام دقيقا تأمل‏ كنيم : ما وقتی كه به سيره نبوی مراجعه می‏كنيم می‏بينيم آن حضرت در تمام دوره‏ سيزده ساله مكه به احدی اجازه جهاد و حتی دفاع نداد ، تا آنجا كه واقعا مسلمانان به تنگ آمدند و با اجازه آن حضرت گروهی به حبشه مهاجرت كردند ، اما سايرين ماندند و زجر كشيدند . تنها در سال دوم مدينه بود كه رخصت‏ جهاد داده شد
در دوره مكه مسلمانان تعليمات ديدند ، با روح اسلام آشنا شدند ، ثقافت‏ اسلامی در اعماق روحشان نفوذ يافت . نتيجه اين شد كه پس از ورود در مدينه هر كدام يك مبلغ واقعی اسلام بودند و رسول اكرم كه آنها را به‏ اطراف و اكناف می‏فرستاد خوب از عهده بر می‏آمدند . هنگامی هم كه به‏ جهاد می‏رفتند می‏دانستند برای چه هدف و ايده‏ای می‏جنگند . به تعبير اميرالمؤمنين عليه‏السلام : « و حملوا بصائرهم علی اسيافهم » ( 1 )
" همانا بصيرتها و انديشه‏های روشن و حساب شده خود را بر شمشيرهای خود حمل می‏كردند "
چنين شمشيرهای آبديده و انسانهای تعليمات يافته بودند كه توانستند رسالت خود را در زمينه اسلام انجام دهند . وقتی كه تاريخ را می‏خوانيم و گفتگوهای اين مردم را كه تا چند سال پيش جز شمشير و شتر چيزی را نمی‏شناختند می‏بينيم ، از انديشه بلند و ثقافت اسلامی اينها غرق در حيرت‏ می‏شويم

پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 148

در دوره خلفا با كمال تأسف بيشتر توجهات به سوی فتوحات معطوف شد غافل از اينكه به موازات باز كردن در واژه‏های اسلام به‏ روی افراد ديگر و رو آوردن آنها به اسلام كه به هر حال جاذبه توحيد اسلام و عدل و مساوات اسلام ، عرب و عجم را جذب می‏كرد ، می‏بايست فرهنگ و ثقافت اسلامی هم تعليم داده شود و افراد دقيقا با روح اسلام آشنا شوند
خوارج بيشتر عرب بودند و غير عرب هم كم و بيش در ميان آنها بود ، ولی همه آنها اعم از عرب و غير عرب جاهل مسلك و نا آشنا به فرهنگ‏ اسلامی بودند . همه كسريهای خود را می‏خواستند با فشار آوردن بر روی ركوع و سجودهای طولانی جبران كنند . علی عليه‏السلام روحيه اينها را همينطور توصيف‏ می‏كند ، می‏فرمايد : « جفاش طغام و عبيد اقزام ، جمعوا من كل اوب و تلقطوا من كل شوب ، ممن ينبغی ان يفقه و يؤدب و يعلم و يدرب و يولی عليه و يؤخذ علی يديه ، ليسوا من المهاجرين و الانصار الذين تبوؤا الدار و الايمان » ( 1 )
" مردمی خشن ، فاقد انديشه عالی و احساسات لطيف ، مردمی پست ، برده‏ صفت ، او باش كه از هر گوشه‏ای جمع شده‏اند و از هر ناحيه‏ای فراهم‏ آمده‏اند . اينها كسانی هستند كه بايد اول تعليمات ببينند . آداب اسلامی‏ به آنها تعليم داده شود ، در فرهنگ و ثقافت اسلامی خبرويت پيدا كنند

پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 236

بايد بر اينها قيم حكومت كند و مچ دستشان گرفته شود نه اينكه آزاد بگردند و شمشيرها را در دست نگه دارند و راجع به ماهيت اسلام اظهار نظر كنند . اينها نه از مهاجرينند كه از خانه‏های خود به خاطر اسلام‏ مهاجرت كردند و نه از انصار كه مهاجرين را در جوار خود پذيرفتند "
پيدايش طبقه جاهل مسلك مقدس ماب كه خوارج جزئی از آنها بودند برای‏ اسلام گران تمام شد . گذشته از خوارج كه با همه عيبها از فضيلت شجاعت و فداكاری بهره‏مند بودند ، عده‏ای ديگر از اين تيپ متنسك به وجود آمد كه‏ اين هنر را هم نداشت . اينها اسلام را به سوی رهبانيت و انزوا كشاندند ، بازار تظاهر و ريا را رائج كردند . اينها چون آن هنر را نداشتند كه شمشير پولادين بر روی صاحبان قدرت بكشند شمشير زبان را بر روی صاحبان فضيلت‏ كشيدند . بازار تكفير و تفسيق و نسبت بی‏دينی به هر صاحب فضيلت را رائج‏ ساختند
به هر حال يكی از بارزترين مميزات خوارج جهالت و نادانيشان بود . از مظاهر جهالتشان ، عدم تفكيك ميان ظاهر يعنی خط و جلد قرآن و معنی قرآن‏ بود . لذا فريب نيرنگ ساده معاويه و عمر و عاص را خوردند
در اين مردم جهالت و عبادت توأم بود . علی می‏خواست با جهالت آنها بجنگد ، اما چگونه ممكن بود جنبه زهد و تقوا و عبادت اينها را از جنبه‏ جهالتشان تفكيك كرد ، بلكه عبادتشان عين جهالت بود . عبادت توأم با جهالت از نظر علی كه اسلام شناس درجه اول است ارزشی نداشت . لهذا آنها را كوبيد و وجهه زهد و تقوا و عبادتشان نتوانست سپری در مقابل علی قرار گيرد : خطر جهالت اينگونه افراد و جمعيتها بيشتر از اين ناحيه است كه ابزار و آلت دست زيركها قرار می‏گيرند و سد راه مصالح عاليه اسلامی واقع می‏شوند . هميشه منافقان بيدين ، مقدسان احمق را عليه مصالح اسلامی بر می‏انگيزند
اينها شمشيری می‏گردند در دست آنها و تيری در كمان آنها
چقدر عالی و لطيف ، علی عليه‏السلام اين وضع اينها را بيان می‏كند
می‏فرمايد : « ثم انتم شرار الناس و من رمی به الشيطان مراميه و ضرب به تيهه » ( 1 )
" همانا بدترين مردم هستيد . شما تيرهائی هستيد در دست شيطان كه از وجود پليد شما برای زدن نشانه خود استفاده می‏كند و به وسيله شما مردم را در حيرت و ترديد و گمراهی می‏افكند "
گفتيم : در ابتدا حزب خوارج برای احياء يك سنت اسلامی به وجود آمد اما عدم بصيرت و نادانی ، آنها را بدينجا كشانيد كه آيات قرآن را غلط تفسير كنند و از آنجا ريشه مذهبی پيدا كردند و به عنوان يك مذهب و يك‏ طريقه موادی را ترسيم نمودند . آيه‏ای است در قرآن كه می‏فرمايد : « ان الحكم الا لله يقص الحق و هو خير الفاصلين »( 2 )

پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 125 2 - سوره انعام ، آيه . 57

در اين آيه " حكم " از مختصات ذات حق بيان شده است ، منتهی بايد ديد مراد از حكم چيست ؟ بدون ترديد مراد از حكم در اينجا قانون و نظامات حياتی بشر است . در اين آيه ، حق قانونگزاری از غير خدا سلب شده و آنرا از شئون ذات حق ( يا كسی كه ذات حق به او اختيارات بدهد ) می‏داند . اما خوارج حكم را به‏ معنای حكومت كه شامل حكميت نيز می‏شد گرفتند و برای خود شعاری ساختند و می‏گفتند لا حكم الا لله . مرادشان اين بود كه حكومت و حكميت و رهبری نيز همچون قانونگزاری حق اختصاصی خدا است و غير از خدا احدی حق ندارد كه به‏ هيچ نحو حكم يا حاكم ميان مردم باشد همچنانكه حق جعل قانون ندارد
گاهی اميرالمؤمنين مشغول نماز بود و يا سر منبر برای مردم سخن می‏گفت ، ندا در می‏دادند و به او خطاب می‏كردند كه لا حكم الا لله لا لك و لاصحابك‏ يا علی حق حاكميت جز برای خدا نيست . تو را و اصحابت را نشايد كه‏ حكومت يا حكميت كنيد
او در جواب می‏گفت : « كلمة حق يراد بها الباطل ، نعم انه لا حكم الا لله و لكن هؤلاء يقولون لا امره الا لله ، و انه لابد للناس من امير بر او فاجر ، يعمل فی امرته‏ المؤمن ، و يستمتع فيها الكافر ، و يبلغ الله فيها الاجل ، و يجمع به‏ الفی‏ء ، و يقاتل به العدو ، و تأمن به السبل ، و يؤخذ به للضعيف » « من القوی ، حتی يستريح بر و يستراح من فاجر » ( 1 )
" سخنی به حق است اما آنان از آن اراده باطل دارند . درست است‏ قانونگزاری از آن خداست اما اينها می‏خواهند بگويند غير از خدا كسی نبايد حكومت كند و امير باشد . مردم احتياج به حاكم دارند خواه نيكوكار باشد و خواه بدكار ( يعنی حداقل و در فرض نبودن نيكوكار ) . در پرتو حكومت او مؤمن كار خويش را ( برای خدا ) انجام می‏دهد و كافر از زندگی دنيای خويش‏ بهره‏مند می‏گردد ، و خداوند مدت ر ا به پايان می‏رساند . به وسيله حكومت‏ و در پرتو حكومت است كه مالياتها جمع آوری می‏گردد ، با دشمن پيكار می‏شود ، راهها امن می‏گردد ، حق ضعيف و ناتوان از قوی و ستمكار گرفته‏ می‏شود تا نيكوكار آسايش يابد و از شر بدكار آسايش به دست آيد "
خلاصه آنكه قانون خودبخود اجرا نمی‏گردد ، فرد يا جمعيتی می‏بايست تا برای اجراء آن بكوشند

پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 40

4 - مردمی تنگ نظر و كوته ديد بودند . در افقی بسيار پست فكر می‏كردند . اسلام و مسلمانی را در چهار ديواری انديشه‏های محدود خود محصور كرده‏ بودند . مانند همه كوته نظران ديگر مدعی بودند كه همه بد می‏فهمند و يا اصلا نمی‏فهمند و همگان راه خطا می‏روند و همه جهنمی هستند . اينگونه كوته‏ نظران اول كاری كه می‏كنند و اينست كه تنگ نظری خود را به صورت يك‏ عقيده دينی در می‏آورند ، رحمت خدا را محدود می‏كنند ، خداوند را همواره‏ بر كرسی غضب می‏نشانند و منتظر اينكه از بنده‏اش لغزشی پيدا شود و به عذاب‏ ابد كشيده شود . يكی از اصول عقائد خوارج اين بود كه مرتكب گناه كبيره‏ مثلا دروغ يا غيبت يا شرب خمر ، كافر است و از اسلام بيرون است و مستحق‏ خلود در آتش است . عليهذا جز عده بسيار معدودی از بشر همه مخلد در آتش‏ جهنمند . تنگ نظری مذهبی از خصيصه‏های خوارج است اما امروز آن را باز در جامعه اسلامی می‏بينيم . اين همان است كه گفتيم خوارج شعارشان از بين رفته‏ و مرده است اما روح مذهبشان كم و بيش در ميان بعضی افراد و طبقات‏ همچنان زنده و باقی است
بعضی از خشك مغزان را می‏بينيم كه جز خود و عده‏ای بسيار معدود مانند خود ، همه مردم جهان را با ديد كفر و الحاد می‏نگرند و دائره اسلام و مسلمانی را بسيار محدود خيال می‏كنند
در فصل پيش گفتيم كه خوارج با روح فرهنگ اسلامی آشنا نبودند ولی شجاع‏ بودند . چون جاهل بودند تنگ نظر بودند و چون تنگ نظر بودند زود تكفير و تفسيق می‏كردند تا آنجا كه اسلام و مسلمانی را منحصر به خود می‏دانستند و ساير مسلمانان را كه اصول عقائد آنها را نمی‏پذيرفتند كافر می‏خواندند و چون شجاع بودند غالبا به سراغ صاحبان قدرت می‏رفتند و به خيال خود آنها را امر به معروف و نهی از منكر می‏كردند و خود كشته می‏شدند و گفتيم در دوره‏های بعد جمود و جهالت و تنسك و مقدس مابی و تنگ نظری آنها برای‏ ديگران باقی ماند اما شجاعت و شهامت و فداكاری از ميان رفت
خوارج بی‏شهامت ، يعنی مقدس مابان ترسو ، شمشير پولادين را به كناری گذاشتند و از امر به معروف و نهی از منكر صاحبان قدرت كه‏ برايشان خطر ايجاد می‏كرد صرف نظر كردند و با شمشير زبان به جان صاحبان‏ فضيلت افتادند . هر صاحب فضيلتی را به نوعی متهم كردند به طوری كه در تاريخ اسلام كمتر صاحب فضيلتی را می‏توان يافت كه هدف تير تهمت اين‏ طبقه واقع نشده باشد . يكی را گفتند منكر خدا ، ديگری را گفتند منكر معاد ، سومی را گفتند منكر معراج جسمانی و چهارمی را گفتند صوفی ، پنجمی را چيز ديگر و همينطور ، به طوری كه اگر نظر اين احمقان را ملاك قرار دهيم‏ هيچوقت هيچ دانشمند واقعی مسلمان نبوده است . وقتی كه علی تكفير بشود تكليف ديگران روشن است . بوعلی سينا ، خواجه نصير الدين طوسی ، صدرالمتألهين شيرازی ، فيض كاشانی ، سيد جمال الدين اسد آبادی ، و اخيرا محمد اقبال پاكستانی از كسانی هستند كه از اين جام جرعه‏ای به كامشان‏ ريخته شده است
بوعلی در همين معنی می‏گويد :
كفر چو منی گزاف و آسان نبود
محكمتر از ايمان من ايمان نبود
در دهر يكی چو من و آنهم كافر
پس در همه دهر يك مسلمان نبود
خواجه نصيرالدين طوسی كه از طرف شخصی مسمی به " نظام العلماء " مورد تكفير واقع شد ، می‏گويد :
نظام بی‏نظام ار كافرم خواند
چراغ كذب را نبود فروغی
مسلمان خوانمش ، زيرا كه نبود
دروغی را جوابی جز دروغی
به هر حال ، يكی از مشخصات و مميزات خوارج تنگ نظری و كوته بينی‏ آنها بود كه همه را بيدين و لامذهب می‏خواندند . علی ، عليه اين كوته نظری‏ آنان استدلال كرد كه اين چه فكر غلطی است كه دنبال می‏كنيد ؟ فرمود : پيغمبر جانی را سياست می‏كرد و سپس بر جنازه او نماز می‏خواند و حال آنكه‏ اگر ارتكاب كبيره موجب كفر بود پيغمبر بر جنازه آنها نماز نمی‏خواند زيرا بر جنازه كافر نماز خواندن جايز نيست و قرآن از آن نهی كرده است ( 1 ) . شرابخوار را حد زد و دست دزد را بريد و زنا كار غير محصن را تازيانه زد و بعد همه را در جرگه مسلمانها راه داد و سهمشان را از بيت‏ المال قطع نكرد و آنها با مسلمانان ديگر ازدواج كردند . پيغمبر مجازات‏ اسلامی را در حقشان جاری كرد اما اسمشان را از اسامی مسلمانها بيرون نبرد ( 2 )
فرمود فرض كنيد من خطا كردم و در اثر آن ، كافر گشتم ديگر چرا تمام‏ جامعه اسلامی را تكفير می‏كنيد ؟ مگر گمراهی و ضلال كسی موجب می‏گردد كه‏ ديگران نيز در گمراهی و خطا باشند و مورد مؤاخذه قرار گيرند ؟ ! چرا شمشيرهايتان را بر دوش گذارده و بی‏گناه و گناهكار - به نظر خودتان - هر دو را از دم شمشير می‏گذرانيد ( 3 ) ؟ !

پاورقی : 1 - سوره توبه ، آيه . 84 2 و 3 - نهج البلاغه ، خطبه . 127

در اينجا اميرالمؤمنين از دو نظر بر آنان عيب می‏گيرد و دافعه او از دو سو آنان را دفع می‏كند : يكی از اين نظر كه گناه را به غير مقصر نيز تعميم‏ داده‏اند و او را به مؤاخذه گرفته‏اند و ديگری از اين نظر كه ارتكاب گناه‏ را موجب كفر و خروج از اسلام دانسته يعنی دائره اسلام را محدود گرفته‏اند كه هر كه پا از حدود برخی مقررات بيرون گذاشت از اسلام بيرون رفته است‏
علی در اينجا تنگ نظری و كوته بينی را محكوم كرده و در حقيقت پيكار علی با خوارج ، پيكار با اين طرز انديشه و فكر است نه پيكار با افراد ، زيرا اگر افراد اين چنين فكر نمی‏كردند علی نيز اين چنين با آنها رفتار نمی‏كرد . خونشان را ريخت تا با مرگشان آن انديشه‏های نيز بميرد ، قرآن‏ درست فهميده شود و مسلمانان ، اسلام و قرآن را آنچنان ببينند كه هست و قانونگزارش خواسته است
در اثر كوته بينی و كج فهمی بود كه از سياست قرآن به نيزه كردن گول‏ خوردند و بزرگترين خطرات را برای اسلام به وجود آوردند و علی را كه‏ می‏رفت تا ريشه نفاقها را بر كند و معاويه و افكار او را برای هميشه‏ نابود سازد ، از جنگ بازداشتند و به دنبال آن چه حوادث شومی كه بر جامعه اسلامی رو آورد ( 1 ) ؟

پاورقی : 1 - حوادثی كه بر عالم اسلام رو آورد آنچه در ارزيابی بيشتر جلب توجه‏ می‏كند ضربه‏های روحی و معنوی است كه بر مسلمين وارد آمد . قرآن كريم زير بنای دعوت اسلامی را بر بصيرت و تفكر قرار داده بود و قرآن خود راه‏ اجتهاد و درك عقل را برای مردم باز گذاشته بود
فلولا نفر من كل فرقه منهم طائفة ليتفقهوا فی الدين ». / 9 : 122 >

خوارج در اثر اين كوته نظری ساير مسلمانان را عملا مسلمان

پاورقی : > " پس چرا از هر گروهی از ايشان دسته‏ای كوچ نمی‏كنند تا در دين تفقه‏ كنند ؟ " . درك ساده چيزی را " تفقه در آن " نمی‏گويند بلكه تفقه درك‏ با اعمال نظر و بصيرت است
ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا »أ 8 : . 29 " اگر تقوای الهی داشته باشيد خدا در جان شما نوری قرار می‏دهد كه مايه‏ تشخيص و تميز شما باشد "
و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا »أ 29 : . 69 " آنانكه در راه ما كوشش كنند ما راههای خود را به آنها می‏نمايانيم‏ " . خوارج درست در مقابل اين طرز تعليم قرآنی كه می‏خواست فقه اسلامی‏ برای هميشه متحرك و زنده بماند جمود و ركود را آغاز كردند ، معارف‏ اسلامی را مرده و ساكن درك كردند و شكل و صورتها را نيز به داخل اسلام‏ كشاندند
اسلام هرگز به شكل و صورت و ظاهر زندگی نپرداخته است . تعليمات اسلامی‏ همه متوجه روح و معنی ، و راهی است كه بشر را به آن هدفها و معانی‏ می‏رساند . اسلام هدفها و معانی و ارائه طريقه رسيدن به آن هدفها را در قلمرو خود گرفته و بشر را در غير اين امر آزاد گذاشته است و به اين‏ وسيله از هر گونه تصادمی با توسعه تمدن و فرهنگ پرهيز كرده است
در اسلام يك وسيله مادی و يك شكل ظاهری نمی‏توان يافت كه جنبه " تقدس " داشته باشد و مسلمان وظيفه خود بداند كه آن شكل و ظاهر را حفظ نمايد . از اين رو ، پرهيز از تصادم با مظاهر توسعه علم و تمدن يكی از جهاتی است كه كار انطباق اين دين را با مقتضيات زمان آسان كرده و مانع‏ بزرگ جاويد ماندن را از ميان بر می‏دارد
اين همان درهم آميختن تعقل و تدين است . از طرفی اصول را ثابت و پايدار گرفته و از طرفی آنرا از شكلها جدا كرده است . كليات را به دست‏ داده است . اين كليات مظاهر گوناگونی دارند و تغيير مظاهر ، حقيقت را تغيير نمی‏دهد

اما تطبيق حقيقت بر مظاهر و مصاديق خود هم آنقدر ساده نيست كه كار همه كس باشد بلكه نيازمند دركی عميق و فهمی صحيح است و خوارج مردمی‏ جامد فكر بودند و ماوراء آنچه می‏شنيدند يارای درك نداشتند و لذا وقتی‏ اميرالمؤمنين ، ابن عباس را فرستاد تا با > نمی‏دانستند ، ذبيحه آنها را حلال نمی‏شمردند ، خونشان را مباح می‏دانستند ، با آنها ازدواج نمی‏كردند

پاورقی : > آنها احتجاج كند به وی گفت : لا تخاصمهم بالقرآن فان القرآن حمال ذو وجوه تقول و يقولون و لكن‏ حاججهم بالسنة فانهم لن يجدوا عنها محيصا » . ( نهج البلاغه ، نامه 77 )
" با قرآن با آنان استدلال مكن زيرا كه قرآن احتمالات و توجيهات بسيار می‏پذيرد ، تو می‏گوئی و آنان می‏گويند ، و لكن با سنت و سخنان پيغمبر با آنان سخن بگو و استدلال كن كه صريح است و از آن راه فراری ندارند "
يعنی قرآن كليات است . در مقام احتجاج ، آنها چيزی را مصداق می‏گيرند و استدلال می‏كنند و تو نيز چيز ديگری را ، و اين در مقام محاجه و مجادله‏ قهرا نتيجه بخش نيست . آنان ، آن مقدار درك ندارند كه بتوانند از حقايق قرآن چيزی بفهمند و آنها را با مصاديق راستينش تطبيق دهند بلكه با آنها با سنت سخن بگو كه جزئی است و دست روی مصداق گذاشته است . در اينجا حضرت به جمود و خشك مغزی آنان در عين تدينشان اشاره كرده است كه‏ نمايشگر انفكاك تعقل از تدين است
خوارج تنها زائيده جهالت و ركود فكری بودند . آنها قدرت تجزيه و تحليل نداشتند و نمی‏توانستند كلی را از مصداق جدا كنند . خيال می‏كردند وقتی حكميت در موردی اشتباه بوده است ديگر اساس آن باطل و نادرست‏ است و حال آنكه ممكن است اساس آن محكم و صحيح باشد اما اجراء آن در موردی ناروا باشد . و لذا در داستان تحكيم سه مرحله را می‏بينيم : 1 - علی به شهادت تاريخ راضی به حكميت نبود ، پيشنهاد اصحاب معاويه‏ را " مكيده " و " غدر " می‏دانست و بر اين مطلب سخت اصرار داشت و پافشاری می‏كرد
2 - می‏گفت اگر بناست شورای تحكيم تشكيل شود ، ابوموسی مرد بی‏تدبيری‏ است و صلاحيت اين كار را ندارند ، بايست شخص صالحی را انتخاب كرد و خودش ابن عباس و يا مالك اشتر را پيشنهاد می‏كرد
3 - اصل حكميت صحيح است و خطا نيست . در اينجا نيز علی اصرار داشت‏ . ابوالعباس مبرد در " الكامل فی اللغة و الادب " ج 2 ، ص 134 می‏گويد : " علی شخصا با خوارج محاجه كرد و به آنان گفت : شما را به خدا سوگند ! آيا >

پاورقی : > هيچكس از شما همچون من با تحكيم مخالف بود ؟ گفتند : خدايا ! تو شاهدی كه نه . گفت : آيا شما مرا وادار نكرديد كه بپذيرم ؟ گفتند : خدايا ! تو شاهدی كه چرا . گفت : پس چرا با من مخالفت می‏كنيد و مرا طرد كرده‏ايد ؟ گفتند : گناهی بزرگ مرتكب شده‏ايم و بايد توبه كنيم . ما توبه كرديم ، تو نيز توبه كن . گفت : " استغفر الله من كل ذنب » " آنها هم كه در حدود شش هزار نفر بودند برگشتند و گفتند كه علی توبه كرد و ما منتظريم كه فرمان دهد و به طرف شام حركت كنيم . اشعث بن قيس در محضر او آمد و گفت : مردم می‏گويند شما تحكيم را گمراهی می‏دانيد و پايداری بر آن را كفر . حضرت منبر رفت و خطبه خواند و گفت : هر كس كه‏ خيال می‏كند من از تحكيم برگشته‏ام دروغ می‏گويد و هركس كه آن را گمراهی‏ شمرد خود گمراهتر است . خوارج نيز از مسجد بيرون آمدند و دوباره بر علی‏ شوريدند "
حضرت می‏فرمايد اين مورد اشتباه بوده است از اين نظر كه معاويه و اصحابش می‏خواستند حيله كنند و از اين نظر كه ابوموسی نالايق می‏بوده و من‏ هم از اول می‏گفتم ، شما نپذيرفتيد ، و اما اين دليل نيست كه اساس تحكيم‏ باطل باشد
از طرفی ما بين حكومت قرآن و حكومت افراد مردم فرق نمی‏گذشتند . قبول‏ حكومت قرآن اينست كه در حادثه‏ای به هر چه قرآن پيش بينی كرده است عمل‏ شود و اما قبول حكومت افراد پيروی كردن از آراء و نظريات شخص آنان‏ است و قرآن كه خود سخن نمی‏گويد بايد حقايق آن را با اعمال نظر به دست‏ آورد و آن هم بدون افراد مردم امكان پذير نيست . حضرت خود در اين باره‏ می‏فرمايد : انا لم نحكم الرجال و انما حكمنا القرآن ، و هذا القرآن انما هو خط مسطور بين الدفتين ، لا ينطق بلسان و لابد له من ترجمان ، و انما ينطق عنه‏ الرجال ، و لما دعانا القوم الی ان نحكم بيننا القرآن لم نكن الفريق‏ المتولی عن كتاب الله ، و قد قال سبحانه : " فان تنازعتم فی شی‏ء فردوه الی الله و الرسول »" فرده الی الله ان نحكم بكتابه ، و رده الی‏ الرسول ان نأخذ بسنته ، فاذا حكم بالصدق فی كتاب الله فنحن احق الناس‏ به ، و ان حكم بسنة رسول الله فنحن أولاهم به ». (نهج البلاغه ، خطبه 125)
" ما حاكم قرار نداديم مردمان را بلكه قرآن را حاكم قرار داديم و اين‏ قرآن خطوطی است كه در ميان جلد قرار گرفته است ، با زبان سخن نمی‏گويد و بيان كننده لازم >

پاورقی : > دارد و مردانند كه از آنان سخن می‏گويند و چون اهل شام از ما خواستند كه قرآن را حاكم قرار دهيم ما كسانی نبوديم كه از قرآن روگردان باشيم و حال آنكه خداوند سبحان خود در قرآن می‏فرمايد : " اگر در چيزی نزاع‏ داشتيد آنرا به خدا و پيغمبرش برگردانيد " رجوع به خدا اين است كه‏ كتابش را حاكم قرار دهيم و به كتابش حكم كنيم و رجوع به پيغمبر اين‏ است كه از سنتش پيروی كنيم . و اگر به راستی در كتاب خدا حكم شود ما سزاوارترين مردميم به آن و اگر به سنت پيغمبرش حكم شود ، ما بدان اولی‏ هستيم "
در اينجا اشكالی است كه مطابق اعتقاد شيعه و شخص اميرالمؤمنين ، ( نهج البلاغه ، خطبه 2 ، قسمت آخر ) . زمامداری و امامت در اسلام انتصابی‏ و بر طبق نص است پس چرا حضرت در مقابل حكميت تسليم شد و سپس سخت‏ از آن دفاع می‏كرد ؟ جواب اين اشكال را ما به خوبی از ذيل كلام امام می‏فهميم ، زيرا همچنانكه می‏فرمايند اگر در قرآن درست تدبر و قضاوت شود جز خلافت و امامت او را نتيجه نمی‏دهد و سنت پيغمبر نيز به همين منوال است

تأثير فرق اسلامی در يكديگر

مطالعه در احوال خوارج از اين نظر برای ما ارزنده است كه بفهميم چقدر در تاريخ اسلامی از لحاظ سياسی و از لحاظ عقيده و سليقه و از لحاظ فقه و احكام اثر گذاشته‏اند . فرق مختلف و دسته‏ها هر چند در چهارچوب شعارها از يكديگر دورند ، اما گاهی روح يك مذهب در يك فرقه ديگر حلول می‏كند و آن‏ فرقه در عين اينكه با آن مذهب مخالف است روح و معنای آنرا پذيرفته‏ است . طبيعت آدمی دزد است . گاهی اشخاصی پيدا می‏شوند كه مثلا سنی هستند اما روحا و معنا شيعی هستند و گاهی برعكس . گاهی شخصی طبيعتا متشرع و ظاهری است و روحا متصوف ، و گاهی برعكس . همچنين بعضی انتحالا و شعارا ممكن است شيعی باشند اما روحا و عملا خارجی . اين ، هم در مورد افراد صادق است و هم درباره امتها و ملتها
و هنگامی كه نحله‏ها با هم معاشر باشند هر چند شعارها محفوظ است اما عقائد و سليقه‏ها به يكديگر سرايت می‏كند همان طوری كه مثلا قمه‏زنی و بلند كردن طبل و شيپور از ارتدوكسهای قفقاز به ايران سرايت كرد و چون روحيه‏ مردم برای پذيرفتن آنها آمادگی داشت همچون برق در همه جا دويد . >

پاورقی : > بنابراين بايد به روح فرقه‏های مختلف پی‏برد . گاهی فرقه‏ای مولود حسن‏ ظن و " ضع فعل اخيك علی احسنه " هستند مثل سنيها كه مولود حسن ظن به‏ شخصيتها هستند ، و فرقه‏ای مولود يك نوع بينش مخصوص و اهميت دادن به‏ اصول اسلامی نه به افراد و اشخاص ، و قهرا مردمی منتقد خواهند بود ، مثل‏ شيعه صدر اول ، فرقه‏ای مولود اهميت دادن به باطن روح و تأويل باطن مثل‏ متصوفه و فرقه‏ای مولود تعصب و جمود هستند مثل خوارج
وقتی كه روح فرقه‏ها و حوادث تاريخی اول آنها را شناختيم بهتر می‏توانيم‏ قضاوت كنيم كه در قرون بعد چه عقائدی از فرقه‏ای به فرقه ديگر رسيده و در عين حفظ شعارها و چهار چوب نامها ، روح آنها را پذيرفته‏اند . از اين‏ جهت عقائد و افكار نظير لغتها هستند كه بدون آنكه تعمدی در كار باشد لغتهای قومی در قوم ديگر سرايت می‏كند . مثل اينكه بعد از فتح ايران به‏ وسيله مسلمين كلمات عربی وارد لغت فارسی شد و برعكس كلمات فارسی هم‏ چند هزار در لغت عربی وارد شد . همچنين تأثير تركی در زبان عربی و فارسی‏ ، مثل تركی زمان متوكل و تركی سلاجقه و مغولی ، و همچنين است ساير زبانهای دنيا ، و همچنين است ذوقها و سليقه‏ها
طرز تفكر خوارج و روح انديشه آنان - جمود فكری و انفكاك تعقل از تدين‏ - در طول تاريخ اسلام به صورتهای گوناگونی در داخل جامعه اسلامی رخنه كرده‏ است . هر چند ساير فرق خود را مخالف با آنان می‏پندارند اما باز روح‏ خارجيگری را در طرز انديشه آنان می‏يابيم و اين نيست جز در اثر آنچه كه‏ گفتيم : طبيعت آدمی دزد است و معاشرتها اين دزدی را آسان كرده است
همواره عده‏ای خارجی مسلك بوده و هستند كه شعارشان مبارزه با هر شيی‏ء جديد است . حتی وسائل زندگی را كه گفتيم هيچ وسيله مادی و شكل ظاهری در اسلام رنگ تقدس ندارد ، رنگ تقدس می‏دهند و استفاده از هر وسيله نو را كفر و زندقه می‏پندارند
در بين مكتبهای اعتقادی و علمی اسلامی و همچنين فقهی نيز مكتبهائی را می‏بينيم كه مولود روح تفكيك تعقل از تدين است و درست مكتبشان جلوه‏گاه‏ انديشه خارجيگری است ، عقل را در راه كشف حقيقت و يا استخراج قانون‏ فرعی به طور كلی طرد شده است ، پيروی از آن را بدعت و بيدينی خوانده‏اند و حال اينكه قرآن در آياتی بسيار ، بشر را به سوی عقل خوانده و بصيرت‏ انسانی را پشتوانه دعوت الهی قرار داده است
معتزله كه در اوائل قرن دوم هجری به وجود آمده‏اند - و پيدايششان در اثر بحث و كاوش >

پاورقی : > در تفسير معنای كفر و ايمان بود كه آيا ارتكاب كبيره موجب كفر است‏ يا نيست و قهرا پيدايش آنان با خوارج پيوند می‏خورد - مردمی بودند كه تا اندازه‏ای می‏خواستند آزاد فكر كنند و يك حيات عقلی به وجود آورند . هر چند از مبادی و مبانی علمی بی‏بهره بودند اما مسائل اسلامی را تا حدی‏ آزادانه مورد بررسی و تدبر قرار می‏دادند ، احاديث را تا حدودی نقادی‏ می‏كردند ، تنها آراء و نظرياتی را كه به عقيده خود تحقيق و اجتهاد كرده‏ بودند متبع می‏شناختند
اين مردم از اول با مخالفتها و مقاومتهای اهل حديث و ظاهر گرايان‏ روبرو بودند ، آنهائی كه تنها ظواهر حديث را حجت می‏دانستند و به روح و معنی قرآن و حديث كاری نداشتند ، برای حكم صريح عقل ارزشی قائل نبودند
هر چه معتزله برای انديشه قيمت قائل بودند آنان قيمت را تنها برای‏ ظواهر می‏پنداشتند
در طول يك قرن و نيمی كه از حيات مكتب عقلی اعتزال گذشت با نوسانهای عجيبی دست به گريبان بودند تا عاقبت مذهب اشعری به وجود آمد و يكباره ارزش تفكر و انديشه‏های عقلی محض و محاسبات فلسفی خالص را منكر شدند . مدعی بودند كه بر مسلمانان فرض است كه به آنچه در ظاهر تعبيرات نقلی رسيده است متعبد باشند و در عمق معانی تدبير و تفكر نكنند ، هر گونه سئوال و جواب چون و چرائی بدعت است . امام احمد حنبل كه از ائمه چهار گانه اهل سنت است سخت با طرز تفكر اعتزالی مخالفت می‏كرد آنچنانكه به زندان افتاد و در زير ضربات شلاق واقع گشت و باز به مخالفت‏ خويش ادامه می‏داد
بالاخره اشعريان پيروز شدند و بساط تفكر عقلی را برچيدند و اين پيروزی‏ ضربه بزرگی بر حيات عقلی عالم اسلام وارد آورد
اشاعره ، معتزله را اصحاب بدعت می‏شمردند . يكی از شعرای اشعری پس از پيروزی مذهبشان می‏گويد :
ذهبت دوله اصحاب البدع
و وهی حبلهم ثم انقطع
و تداعی بانصراف جمعهم
حزب ابليس الذی كان جمع
هل لهم يا قوم فی بدعتهم
من فقيه او امام يتبع
( المعتزلة ، تأليف زهدی جاء الله ، ص 185 ) >

پاورقی : > دوران قدرت صاحبان بدعت از ميان رفت و ريسمانشان سست شد و سپس‏ منقطع گشت و حزبی كه شيطان جمعشان كرده بود همدگر را خواندند تا جمعشان‏ را متفرق كنند هم مسلكان ! آيا آنان در بدعتهايشان فقيه يا امام قابل‏ اتباعی داشتند ؟ مكتب اخباريگری نيز - كه يك مكتب فقهی شيعی است و در قرنهای يازدهم‏ و دوازدهم هجری به اوج قدرت خود رسيد و با مكتب ظاهريون و اهل حديث در اهل سنت بسيار نزديك است و از نظر سلوك فقهی هر دو مكتب سلوك واحدی‏ دارند و تنها اختلافشان در احاديثی است كه بايد پيروی كرد - يك نوع‏ انفكاك تعقل از تدين است
اخباريها كار عقل را به كلی تعطيل كردند و در مقام استخراج احكام اسلامی‏ از متون آن ، درك عقل را از ارزش و حجيت انداختند و پيروی از آن را حرام دانستند و در تأليفات خويش بر اصوليين - طرفداران مكتب ديگر فقهی‏ شيعی - سخت تاختند و می‏گفتند فقط كتاب و سنت حجتند . البته حجيت‏ كتاب را نيز از راه تفسير سنت و حديث می‏گفتند و در حقيقت قرآن را نيز از حجيت انداختند و فقط ظاهر حديث را قابل پيروی می‏دانستند
ما اكنون در صدد نيستيم كه طرزهای مختلف تفكر اسلامی را دنبال كنيم و مكتبهای پيرو انفكاك تعقل از تدين را كه همان روح خارجيگری است بحث‏ كنيم - اين بحثی است كه دامنه ای بسيار وسيع دارد - بلكه تنها غرض‏ اشاره‏ای به تأثير فرق در يكديگر بود و اينكه مذهب خارجيگری با اينكه‏ ديری نپائيد اما روحش در تمام قرون و اعصار اسلامی جلوه گر بوده است تا اكنون كه عده‏ای از نويسندگان معاصر و روشنفكر دنيای اسلام نيز طرز تفكر آنان را به صورت مدرن و امروزی درآورده‏اند و با فلسفه حسی پيوند داده‏اند

سياست قرآن بر نيزه كردن

سياست " قرآن بر نيزه كردن " سيزده قرن است كه كم و بيش ميان‏ مسلمين رائج است . مخصوصا هر وقت مقدس مابان و متظاهران زياد می‏شوند و تظاهر به تقوا و زهد بازار پيدا می‏كند ، سياست قرآن بر نيزه كردن از طرف استفاده چی‏ها رائج می‏گردد . درسهائی كه از اينجا بايد آموخت : الف - درس اول اينست كه هر وقت جاهلها و نادانها و بی‏خبرها مظهر قدس و تقوا شناخته شوند و مردم آنها را سمبل مسلمان عملی بدانند وسيله‏ خوبی به دست زيركهای منفعت پرست می‏افتد . اين زيركها همواره آنها را آلت مقاصد خويش قرار می‏دهند و از وجود آنها سدی محكم جلو افكار مصلحان‏ واقعی می‏سازند . بسيار ديده شده است كه عناصر ضد اسلامی رسما از اين‏ وسيله استفاده كرده‏اند يعنی نيروی خود اسلام را عليه اسلام به كار انداخته‏اند . استعمار غرب تجربه فراوانی در استفاده از اين وسيله دارد و در موقع خود از تحريك كاذب احساسات مسلمين خصوصا در زمينه ايجاد تفرقه ميان‏ مسلمين بهره گيری می‏نمايد . چقدر شرم آور است كه مثلا مسلمان دلسوخته‏ای‏ درصدد بيرون راندن نفوذ خارجی برآيد و همان مردمی كه او می‏خواهد آنها را نجات دهد با نام و عنوان دين و مذهب سدی در مقابل او گردند . آری اگر توده مردم جاهل و بی‏خبر باشند و منافقان از سنگر خود اسلام استفاده‏ می‏نمايند . در ايران خودمان كه مردم افتخار دوستی و ولايت اهل بيت اطهار را دارند ، منافقان از نام مقدس اهل بيت و از سنگر مقدس " ولاء اهل‏ بيت " سنگری عليه قرآن و اسلام و اهل البيت به نفع يهود غاصب می‏سازند و اين ، شنيعترين اقسام ظلم به اسلام و قرآن و پيغمبر اكرم و اهل بيت آن‏ بزرگوار است . رسول اكرم فرمود : « انی ما اخاف علی امتی الفقر و لكن اخاف عليهم سوء التدبير »
" من از هجوم فقر و تنگدستی بر امت خودم بيمناك نيستم . آنچه از آن‏ بر امتم بيمناكم كج انديشی است . آنچه فقر فكری بر امتم وارد می‏كند فقر اقتصادی وارد نمی‏كند "
ب - درس دوم اينست كه بايد كوشش كنيم طرز استنباطمان از قرآن صحيح‏ باشد . قرآن آنگاه راهنما و هادی است كه مورد تدبير صحيح واقع شود ، عالمانه تفسير شود ، از راهنمائيهای اهل قرآن كه راسخين در علم قرآنند بهره گرفته شود . تا طرز استنباط ما از قرآن صحيح نباشد و تا راه و رسم‏ استفاده از قرآن را نياموزيم از آن بهره‏مند نخواهيم گشت . سودجويان و يا نادانان گروهی قرآن را می‏خوانند و احتمال باطل را دنبال می‏كنند همچنان كه از زبان نهج البلاغه‏ شنيديد آنها كلمه حق را می‏گويند و از آن باطل را اراده می‏كنند . اين ، عمل به قرآن و احياء آن نيست بلكه اماته قرآن است . عمل به قرآن آنگاه‏ است كه درك از آن دركی صحيح باشد
قرآن همواره مسائل را به صورت كلی و اصولی طرح می‏كند ولی استنباط و تطبيق كلی بر جزئی بسته به فهم و درك صحيح ماست . مثلا در قرآن ننوشته‏ در جنگی كه در فلان روز بين علی و معاويه در می‏گيرد حق با علی است . در قرآن همين قدر آمده است كه : « و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احديهما علی الاخری فقاتلوا التی تبغی حتی تفی‏ء الی امر الله »( 1 )
" اگر دو گروه از مؤمنان كارزار كردند ، آشتی دهيد آنان را و اگر يكی‏ بر ديگری سر كشی و ستمگری كند با آنكه ستمگر است نبرد كنيد تا به سوی‏ فرمان خدا برگردد "
اين قرآن و طرز بيان قرآن . اما قرآن نمی‏گويد در فلان جنگ فلان كس حق‏ است و ديگری باطل

پاورقی : 1 - سوره حجرات ، آيه . 9

قرآن يكی يكی اسم نمی‏برد ، نمی‏گويد بعد از چهل سال يا كمتر و يا بيشتر مردی به نام معاويه پيدا می‏شود و با علی جنگ می‏كند شما به نفع علی وارد جنگ شويد . و نبايد هم وارد جزئيات بشود . قرآن نبايد موضوعات را شماره كند و انگشت روی حق و باطل بگذارد . چنين چيزی ممكن نيست . قرآن آمده است تا جاودانه بماند پس بايد اصول‏ و كليات را روشن كند تا در هر عصری باطلی رودرروی حق قرار می‏گيرد مردم‏ با معيار آن كليات عمل كنند . اين ديگر وظيفه خود مردم است كه با ارائه‏ اصل " « و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا ». . . " چشمشان را باز كنند و فرقه طاغی را از فرقه غير طاغی تشخيص دهند و اگر واقعا فرقه‏ سركش دست از سركشی كشيد بپذيرند و اما اگر دست نكشيد و حيله كرد و برای اينكه خود را از شكست نجات دهد تا فرصت جديدی برای حمله به دست‏ آورد و دوباره سركشی كند و به ذيل آيه كه می‏فرمايد : « فان فائت فاصلحوا بينهما »
متمسك شود ، حيله او را نپذيرند
تشخيص همه اينها با خود مردم است . قرآن می‏خواهد مسلمانان رشد عقلی و اجتماعی داشته باشند و به موجب همان رشد عقلی مرد حق را از غير مرد حق‏ تميز دهند . قرآن نيامده است كه برای هميشه با مردم مانند ولی صغير با صغير عمل كند ، جزئيات زندگی آنها را با قيموميت شخصی انجام دهد و هر مورد خاص را با علامت و نشانه حسی تعيين نمايد
اساسا شناخت اشخاص و ميزان صلاحيت آنها و حدود شايستگی و وابستگی‏ آنها به اسلام و حقايق اسلامی خود يك وظيفه است و غالبا ما از اين وظيفه‏ خطير غافليم
علی عليه‏السلام می‏فرمود : « انكم لن تعرفوا الرشد حتی تعرفوا الذی تركه » ( 1 )
" هرگز حق را نخواهيد شناخت و به راه راست پی‏نخواهيد برد مگر آن كس‏ كه راه راست را رها كرده بشناسيد "
يعنی شناخت اصول و كليات به تنهائی فائده ندارد تا تطبيق به مصداق و جزئی نشود ، زيرا ممكن است با اشتباه درباره افراد و اشخاص و با نشناختن مورد ، با نام حق و نام اسلام و تحت شعارهای اسلامی بر ضد اسلام و حقيقت و به نفع باطل عمل كنيد
در قرآن ظلم و ظالم و عدل و حق آمده است اما بايد ديد مصداق آنها كدام‏ است ؟ ظلمی را حق ، و حقی را ظلم تشخيص ندهيم و بعد به موجب همين‏ كليات و به حكم قرآن - به خيال خودمان - سر عدالت و حق را نبريم

پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 147

لزوم پيكار با نفاق

مشكل‏ترين مبارزه‏ها مبارزه بانفاق است كه مبارزه با زيركهائی است كه‏ احمقها را وسيله قرار می‏دهند . اين پيكار از پيكار با كفر به مراتب‏ مشكلتر است زيرا در جنگ با كفر مبارزه با يك جريان مكشوف و ظاهر و بی‏پرده است و اما مبارزه با نفاق ، در حقيقت مبارزه با كفر مستور است‏ . نفاق دورو دارد ، يك رو ظاهر كه اسلام است و مسلمانی و يك رو باطن ، كه كفر است و شيطنت ، و درك آن برای توده‏ها و مردم عادی بسيار دشوار و گاهی غيرممكن است و لذا مبارزه با نفاقها غالبا به شكست برخورده است‏ زيرا توده‏ها شعاع دركشان از سرحد ظاهر نمی‏گذرد و نهفته را روشن نمی‏سازد و آنقدر برد ندارد كه تا اعماق باطنها نفوذ كند
اميرالمؤمنين ( ع ) در نامه‏ای كه برای محمد بن ابی‏بكر نوشت می‏گويد : « و لقد قال لی رسول الله : انی لا اخاف علی امتی » ²مؤمنا و لا مشركا ، اما المؤمن فيمنعه الله بايمانه و اما المشرك فيقمعه‏ الله بشركه ، و لكنی اخاف عليكم كل منافق الجنان عالم اللسان ، يقول ما تعرفون و يفعل ما تنكرون » ( 1 )
" پيغمبر به من گفت من بر امتم از مؤمن و مشرك نمی‏ترسم . زيرا مؤمن‏ را خداوند به سبب ايمانش باز می‏دارد و مشرك را به خاطر سركش خوار می‏كند ، و لكن بر شما از هر منافق دل دانا زبان می‏ترسم كه آنچه را می‏پسنديد می‏گويد و آنچه را ناشايسته می‏دانيد می‏كند "
در اينجا رسول الله از ناحيه نفاق و منافق اعلام خطر می‏كند ، زيرا عامه‏ امت بی خبر و ناآگاهند و از ظاهرها فريب می‏خورند ( 2 )

پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، نامه . 27 2 - و لذا در طول تاريخ اسلام می‏بينيم هر وقت مصلحتی به خاطر مردم و اصلاح وضع اجتماعی و دينی آنان قيام كرده است و منافع سودجويان و بيداد گران به مخاطره افتاده است ، آنها بلا فاصله لباس قدس پوشيده‏اند و به‏ تقوی و دين تظاهر كرده‏اند
مأمون الرشيد ، خليفه عباسی كه عياشيها و اسرافهای او در تاريخ‏ زمامداران معروف و مشهور است ، چون علويان را می‏بيند كه دست به نهضت‏ زده‏اند ، جبه‏اش را وصله می‏زند و با لباس وصله دار در اجتماعات ظاهر می‏گردد كه ابوحنيفه اسكافی كه از درهم و دينار او نيز استفاده نكرده و بهره‏ای نبرده است ، مأمون را بر اين كار می‏ستايد و مدح می‏گويد :
مأمون ، آن كز ملوك دولت اسلام
هرگز چون او نديد تازی و دهقان
جبه‏ای از خز بداشت برتن و چندان
سوده و فرسوده گشت بر وی و خلقان
مر ندما را از آن فزود تعجب
كردند از وی سؤال از سبب آن
گفت زشاهان حديث ماند باقی
در عرب و در عجم نه توزی و كتان
>

و بايد توجه داشت كه هر اندازه احمق زياد باشد بازار نفاق داغ‏تر است‏ . مبارزه با احمق و حماقت ، مبارزه با نفاق نيز هست زيرا احمق ابزار دست منافق است . قهرا مبارزه با احمق و حماقت خلع سلاح كردن منافق ، و شمشير از دست منافق گرفتن است

پاورقی : > و ديگران هر كدام به نحوی سياست مخرب و كوبنده " قرآن بر نيزه " را پيش گرفتند و تمام زحمتها و فداكاريها را درهم كوبيدند و نهضتها را در نطفه خفه كردند و اين نيست جز از جهالت و نادانی مردم كه ما بين شعارها و واقعيات ، تميز نمی‏د هند و از اينرو راه نهضت و اصلاح را به روی خويش‏ بستند و آنگاه بيدار گشتند كه مقدمات همه خنثی گشته و بايد راه را باز از سرگرفت
از جمله نكته‏های بزرگی كه از سيرت علی می‏آموزيم اين است كه اين چنين‏ مبارزه‏ای اختصاص به جمعيتی خاص ندارد بلكه در هر جا كه عده‏ای از مسلمانان و آنان كه در زی دين قرار گرفته‏اند آلت پيشرفت بيگانگان و پيشبرد اهداف استعماری شدند و استعمارگران برای تضمين منافع خود به آنان‏ تترس كردند و آنان را برای خويش سپر گرفتند كه مبارزه آنان بدون از بين‏ بردن آن سپرها امكان پذير نيست بايد ابتدا با سپرها مبارزه كرد و آنها را از بين برد تا سد راه برطرف گردد و بتوان بر قلب دشمن حمله برد
شايد تحريكات معاويه در خرابكاری خوارج مؤثر بوده و بنابراين آن روز هم‏ معاويه و يا دست كم امثال اشعث بن قيس ، عناصر خرابكار و ناراحت به‏ خوارج تترس كرده بودند
داستان خوارج اين حقيقت را به ما می‏آموزد كه در هر نهضتی اول بايد سپرها را نابود كرد و با حماقتها جنگيد ، همچنانكه علی پس از جريان‏ تحكيم ، اول به خوارج پرداخت و سپس خواست تا باز به سراغ معاويه رود

علی امام و پيشوای راستين

سراسر وجود علی ، تاريخ و سيرت علی ، خلق و خوی علی ، رنگ و بوی علی‏ ، سخن و گفتگوی علی درس است و سرمشق است و تعليم است و رهبری است
همچنان كه جذبهای علی برای ما آموزنده و درس است ، دفعهای او نيز چنين است . ما معمولا در زيارتهای علی و ساير اظهار ادبها مدعی می‏شويم كه‏ ما دوست دوست تو ، و دشمن دشمن تو هستيم . تعبير ديگر اين جمله اينست‏ كه ما به سوی آن نقطه می‏رويم كه در جو جاذبی تو قرار دارد و تو جذب‏ می‏كنی و از آن نقاط دوری می‏گزينيم كه تو آنها را دفع می‏كنی
آنچه در بحثهای گذشته گفتيم گوشه‏ای از جاذبه و دافعه علی بود . مخصوصا در مورد دافعه علی به اختصار برگزار كرديم ، اما از آنچه گفتيم معلوم شد كه علی دو طبقه را سخت دفع كرده است : 1 - منافقان زيرك 2 - زاهدان احمق همين دو درس ، برای مدعيان تشيع او كافی است كه چشم باز كنند و فريب‏ منافقان را نخورند ، تيز بين باشند و ظاهر بينی را رها نمايند ، كه جامعه‏ تشيع در حال حاضر سخت به اين دو درد مبتلا است
و السلام علی من اتبع الهدی پايان

fehrest page

back page