قيام و طغيان خوارج
خارجيها در ابتدا آرام بودند و فقط به انتقاد و بحثهای آزاد اكتفا میكردند . رفتار علی نيز درباره آنان همانطور بود كه گفتيم ، يعنی به هيچ وجه مزاحم آنها نمیشد و حتی حقوق آنها را از بيت المال قطع نكرد . اما كم كم كه از توبه علی مأيوس گشتند روششان را عوض كردند و تصميم گرفتند دست به انقلاب بزنند . در منزل يكی از هم مسلكان خود گرد آمدند و او خطابه كوبنده و مهيجی ايراد كرد و دوستان خويش را تحت عنوان امر به معروف و نهی از منكر دعوت به قيام و شورش كرد . خطاب به آنان گفت : اما بعد فوالله ما ينبغی لقوم يؤمنون بالرحمن و ينيبون الی حكم القرآن ان تكون هذه الدنيا آثر عندهم من الامر بالمعروف و النهی عن المنكر و القول بالحق و ان من و ضر فانه من يمن و يضر فی هذه الدنيا فان ثوابه يوم القيامة رضوان الله و الخلود فی جنانه ، فأخرجوا بنا اخواننا من هذه القرية الظالم اهلها الی كور الجبال او الی بعض هذه المدائن منكرين لهذه البدع المضلة ( 1 )
پاورقی :
1 - الامامة و السياسية ، ص 141 - 143 و كامل مبرد ، جلد 2
با اين سخنان روحيه آتشين آنها آتشين تر شد . از آنجا حركت كردند و دست به طغيان و انقلاب زدند . امنيت راهها را سلب كردند ، غارتگری و آشوب را پيشه كردند ( 1 ) . میخواستند با اين وضع دولت را تضعيف كنند و حكومت وقت را از پای درآورند
اينجا ديگر جای گذشت و آزاد گذاشتن نبود زيرا مسئله اظهار عقيده نيست بلكه اخلال به امنيت اجتماعی و قيام مسلحانه عليه حكومت شرعی است . لذا علی آنان را تعقيب كرد و در كنار نهروان با آنان رودررو قرار گرفت
پاورقی :
1 - الامامة و السياسية ، ص 141 - 143 و كامل مبرد ، جلد 2
مميزات خوارج
روحيه خوارج ، روحيه خاصی است . آنها تركيبی از زشتی و زيبائی بودند و در مجموع به نحوی بودند كه در نهايت امر در صف دشمنان علی قرار گرفتند و شخصيت علی آنها را " دفع " كرد نه " جذب "ما هم جنبههای مثبت و زيبا و هم جنبههای منفی و نازيبای روحيه آنها را كه در مجموع روحيه آنها را خطرناك بلكه و حشتناك كرد ذكر میكنيم : 1 - روحيهای مبارزه گر و فداكار داشتند و در راه عقيده و ايده خويش سرسختانه میكوشيدند . در تاريخ خوارج فداكاريهائی را میبينيم كه در تاريخ زندگی بشر كم نظير است ، و اين فداكاری و از خود گذشتگی ، آنان را شجاع و نيرومند پرورده بود
ابن عبدربه درباره آنان میگويد : وليس فی الافراق كلها أشد بصائر من الخوارج ، و لا أشد اجتهادا ، و لا أوطن أنفسا علی الموت منهم الذی طعن فأنفذه الرمح فجعل يسعی الی قاتله و يقول : و عجلت اليك رب لترضی ( 1 )
" در تمام فرقهها معتقدتر و كوشاتر از خوارج نبود و نيز آمادهتر برای مرگ از آنها يافت نمیشد . يكی از آنان نيزه خورده بود و نيزه سخت در او كارگر افتاده بود ، به سوی قاتلش پيش میرفت و میگفت خدايا ! به سوی تو میشتابم تا خشنود شوی "
معاويه شخصی را به دنبال پسرش كه خارجی بود فرستاد تا او را برگرداند . پدر نتوانست فرزند را از تصميمش منصرف كند . عاقبت گفت فرزندم ! خواهم رفت و كودك خردسالت را خواهم آورد تا او را ببينی و مهر پدری تو بجنبد و دست برداری . گفت به خدا قسم من به ضربتی سخت مشتاقترم تا به فرزندم ( 2 )
2 - مردمی عبادت پيشه و متنسك بودند . شبها را به عبادت میگذراندند . بیميل به دنيا و زخارف آن بودند . وقتی علی ، ابن عباس را فرستاد تا اصحاب نهروان را پند دهد ، ابن عباس پس از بازگشتن آنها را چنين وصف كرد : لهم جباه قرحة لطول السجود ، و أيد كثفنات الابل ، عليهم قمص مرحضة و هم مشمرون ( 3 )
پاورقی : 1 - فجر الاسلام ، ص 263 به نقل از العقد الفريد . 2 - فجر الاسلام ، ص . 243 3 - العقد الفريد ، ج 2 ، ص . 389
" دوازده هزار نفر كه از كثرت عبادت پيشانيهايشان پينه بسته است . دستها را از بس روی زمينهای خشك و سوزان زمين گذاشتهاند و در مقابل حق به خاك افتادهاند همچون پاهای شتر سفت شده است . پيراهنهای كهنه و مندرسی به تن كردهاند اما مردمی مصمم و قاطعخوارج به احكام اسلامی و ظواهر اسلام سخت پايبند بودند . دست به آنچه خود آن را گناه میدانستند نمی زدند . آنها از خود معيارها داشتند و با آن معيارها خلافی را مرتكب نمی گشتند و از كسی كه دست به گناهی زد بيزار بودند . زياد بن ابيه يكی از آنان را كشت سپس غلامش را خواست و از حالات او جويا شد . گفت نه روز برايش غذائی بردم و نه شب برايش فراشی گستردم . روز را روزه بود و شب را به عبادت میگذرانيد ( 1 )
هر گامی كه بر میداشتند از عقيده منشأ میگرفت و در تمام افعال مسلكی بودند . در راه پيشبرد عقائد خود میكوشيدند
علی عليه السلام درباره آنان میفرمايد : « لا تقتلوا الخوارج بعدی فليس من طلب الحق فأخطأه كمن طلب الباطل فأدركه » ( 2 )
" خوارج را از پس من ديگر نكشيد ، زيرا آن كس كه حق را میجويد و خطا رود همانند آنكس نيست كه باطل را میجويد و آن را میيابد "
پاورقی : 1 - كامل مبرد ، ج 2 ، ص . 116 2 - نهج البلاغه ، خطبه . 60
يعنی اينها با اصحاب معاويه تفاوت دارند . اينها حق را میخواهند ولی در اشتباه افتادهاند اما آنها از اول حقه باز بودهاند و مسيرشان مسير باطل بوده است . بعد از اين اگر اينها را بكشيد به نفع معاويه است كه از اينها بدتر و خطرناكتر استقبل از آنكه ساير خصيصههای خوارج را بيان كنيم لازم است يك نكته را در اينجا كه سخن از قدس و تقوا و زاهدمابی خوارج است يادآوری كنيم ، و آن اينكه يكی از شگفتيها و برجستگيها و فوق العادگيهای تاريخ زندگی علی كه مانند برای آن نمیتوان پيدا كرد همين اقدام شجاعانه و تهورآميز او در مبارزه با اين مقدس خشكههای متحجر و مغرور است
علی بر روی مردمی اينچنين ظاهر الصلاح و آراسته ، قيافههای حق به جانب ، ژندهپو ش و عبادت پيشه ، شمشير كشيد و همه را از دم شمشير گذرانده است
ما اگر به جای اصحاب او بوديم و قيافههای آنچنانی را میديديم مسلما احساساتمان برانگيخته میشد و علی را به اعتراض میگرفتيم كه آخر شمشير به روی اينچنين مردمی كشيدن ؟ !
از درسهای بسيار آموزنده تاريخ تشيع خصوصا ، و جهان اسلام عموما ، همين داستان خوارج است
علی خود به اهميت و فوق العادگی كار خود از اين جهت واقف است و آن را بازگو میكند . میگويد : « فانا فقأت عين الفتنة و لم يكن ليجتری عليها احد غيری بعد ان ماج غيهبها و اشتد كلبها » ( 1 )
پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 92
" چشم اين فتنه را من درآوردم . غير از من احدی جرأت چنين كاری را نداشت پس از آنكه موج دريای تاريكی و شبههناكی آن بالا گرفته بود و " هاری " آن فزونی يافته بوداميرالمؤمنين عليهالسلام دو تعبير جالب دارد در اينجا : يكی شبههناكی و ترديدآوری اين جريان . وضع قدس و تقوای ظاهری خوارج طوری بود كه هر مؤمن نافذ الايمانی را به ترديد وامی داشت . از اين جهت يك جو تاريك و مبهم و يك فضای پر از شك و دودلی به وجود آمده بود
تعبير ديگر اينست كه حالت اين خشكه مقدسان را به " كلب " تشبيه میكند . كلب يعنی هاری . هاری همان ديوانگی است كه در سگ پيدا میشود
به هر كس میرسد گاز میزند و هر اتفاقا حامل يك بيماری ( ميكروب ) مسری است . نيش سگ به بدن هر انسان يا حيوانی فرو رود و از لعاب دهان آن چيزی وارد خون انسان يا حيوان بشود آن انسان يا حيوان هار پس از چندی به همان بيماری مبتلا میگردد . او هم هار میشود و گاز میگيرد و ديگران را هار میكند . اگر اين وضع ادامه پيدا كند ، فوق العاده خطرناك میگردد
اينست كه خردمندان بلا فاصله سگ هار را اعدام میكنند كه لااقل ديگران از خطر هاری نجات يابند
علی میفرمايد اينها حكم سگ هار را پيدا كرده بودند ، چاره پذير نبودند ، میگزيدند و مبتلا میكردند و مرتب بر عدد هارها میافزودند
وای به حال جامعه مسلمين از آن وقت كه گروهی خشكه مقدس يك دنده جاهل بیخبر ، پا را به يك كفش كنند و به جان اين و آن بيفتند . چه قدرتی میتواند در مقابل اين مارهای افسون ناپذير ايستادگی كند ؟ كدام روح قوی و نيرومند است كه در مقابل اين قيافههای زهد و تقوا تكان نخورد ؟ كدام دست است كه بخواهد برای فرود آوردن شمشير بر فرق اينها بالا رود و نلرزد ؟ اينست كه علی میفرمايد : « و لم يكن ليجتریء عليها احد غيری »
" يعنی غير از من احدی جرأت بر چنين اقدامی نداشت "
غير از علی و بصيرت علی و ايمان نافذ علی احدی از مسلمانان معتقد به خدا و رسول و قيامت به خود جرأت نمیداد كه بر روی اينها شمشير بكشد
اينگونه كسان را تنها افراد غير معتقد به خدا و اسلام جرأت میكنند بكشند ، نه افراد معتقد و مؤمن معمولی
اينست كه علی به عنوان يك افتخار بزرگ برای خود میگويد : اين من بودم ، و تنها من بودم كه خطر بزرگی كه از ناحيه اين خشكه مقدسان به اسلام متوجه میشد درك كردم . پيشانيهای پينه بسته اينها و جامههای زاهد مابانه شان و زبانهای دائم الذكرشان و حتی اعتقاد محكم و پابرجايشان نتوانست مانع بصيرت من گردد . من بودم كه فهميدم اگر اينها پا بگيرند همه را به درد خود مبتلا خواهند كرد و جهان اسلام را به جمود و ظاهرگرايی و تقشر و تحجری خواهند كشانيد كه كمر اسلام خم شود . مگر نه اينست كه پيغمبر فرمود دو دسته پشت مرا شكستند : عالم لا ابالی ، و جاهل مقدس ماب
علی میخواهد بگويد اگر من با نهضت خارجيگری در دنيای اسلام مبارزه نمیكردم ديگر كسی پيدا نمیشد كه جرأت كند اين چنين مبارزه كند . غير از من كسی نبود كه ببيند جمعيتی پيشانيشان از كثرت عبادت پينه بسته ، مردمی مسلكی و دينی اما در عين حال سد راه اسلام ، مردمی كه خودشان خيال میكنند به نفع اسلام كار میكنند اما در حقيقت دشمن واقعی اسلامند ، و بتواند به جنگ آنها بيايد و خونشان را بريزد . من اين كار را كردم
عمل علی راه خلفا و حكام بعدی را هموار كرد كه با خوارج بجنگند و خونشان را بريزند . سربازان اسلامی نيز بدون چون و چرا پيروی میكردند كه علی با آنان جنگيده است ، و در حقيقت سيره علی راه را برای ديگران نيز باز كرد كه بیپروا بتوانند با يك جمعيت ظاهرالصلاح مقدس ماب ديندار ولی احمق پيكار كنند
3 - خوارج مردمی جاهل و نادان بودند . در اثر جهالت و نادانی حقايق را نمی فهميدند و بد تفسير میكردند و اين كج فهميها كم كم برای آنان به صورت يك مذهب و آئينی در آمد كه بزرگترين فداكاريها را در راه تثبيت آن از خويش بروز میدادند . در ابتدا فريضه اسلامی نهی از منكر ، آنان را به صورت حزبی شكل داد كه تنها هدفشان احيای يك سنت اسلامی بود
در اينجا لازم است بايستيم و در يك نكته از تاريخ اسلام دقيقا تأمل كنيم : ما وقتی كه به سيره نبوی مراجعه میكنيم میبينيم آن حضرت در تمام دوره سيزده ساله مكه به احدی اجازه جهاد و حتی دفاع نداد ، تا آنجا كه واقعا مسلمانان به تنگ آمدند و با اجازه آن حضرت گروهی به حبشه مهاجرت كردند ، اما سايرين ماندند و زجر كشيدند . تنها در سال دوم مدينه بود كه رخصت جهاد داده شد
در دوره مكه مسلمانان تعليمات ديدند ، با روح اسلام آشنا شدند ، ثقافت اسلامی در اعماق روحشان نفوذ يافت . نتيجه اين شد كه پس از ورود در مدينه هر كدام يك مبلغ واقعی اسلام بودند و رسول اكرم كه آنها را به اطراف و اكناف میفرستاد خوب از عهده بر میآمدند . هنگامی هم كه به جهاد میرفتند میدانستند برای چه هدف و ايدهای میجنگند . به تعبير اميرالمؤمنين عليهالسلام : « و حملوا بصائرهم علی اسيافهم » ( 1 )
" همانا بصيرتها و انديشههای روشن و حساب شده خود را بر شمشيرهای خود حمل میكردند "
چنين شمشيرهای آبديده و انسانهای تعليمات يافته بودند كه توانستند رسالت خود را در زمينه اسلام انجام دهند . وقتی كه تاريخ را میخوانيم و گفتگوهای اين مردم را كه تا چند سال پيش جز شمشير و شتر چيزی را نمیشناختند میبينيم ، از انديشه بلند و ثقافت اسلامی اينها غرق در حيرت میشويم
پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 148
در دوره خلفا با كمال تأسف بيشتر توجهات به سوی فتوحات معطوف شد غافل از اينكه به موازات باز كردن در واژههای اسلام به روی افراد ديگر و رو آوردن آنها به اسلام كه به هر حال جاذبه توحيد اسلام و عدل و مساوات اسلام ، عرب و عجم را جذب میكرد ، میبايست فرهنگ و ثقافت اسلامی هم تعليم داده شود و افراد دقيقا با روح اسلام آشنا شوندخوارج بيشتر عرب بودند و غير عرب هم كم و بيش در ميان آنها بود ، ولی همه آنها اعم از عرب و غير عرب جاهل مسلك و نا آشنا به فرهنگ اسلامی بودند . همه كسريهای خود را میخواستند با فشار آوردن بر روی ركوع و سجودهای طولانی جبران كنند . علی عليهالسلام روحيه اينها را همينطور توصيف میكند ، میفرمايد : « جفاش طغام و عبيد اقزام ، جمعوا من كل اوب و تلقطوا من كل شوب ، ممن ينبغی ان يفقه و يؤدب و يعلم و يدرب و يولی عليه و يؤخذ علی يديه ، ليسوا من المهاجرين و الانصار الذين تبوؤا الدار و الايمان » ( 1 )
" مردمی خشن ، فاقد انديشه عالی و احساسات لطيف ، مردمی پست ، برده صفت ، او باش كه از هر گوشهای جمع شدهاند و از هر ناحيهای فراهم آمدهاند . اينها كسانی هستند كه بايد اول تعليمات ببينند . آداب اسلامی به آنها تعليم داده شود ، در فرهنگ و ثقافت اسلامی خبرويت پيدا كنند
پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 236
بايد بر اينها قيم حكومت كند و مچ دستشان گرفته شود نه اينكه آزاد بگردند و شمشيرها را در دست نگه دارند و راجع به ماهيت اسلام اظهار نظر كنند . اينها نه از مهاجرينند كه از خانههای خود به خاطر اسلام مهاجرت كردند و نه از انصار كه مهاجرين را در جوار خود پذيرفتند "پيدايش طبقه جاهل مسلك مقدس ماب كه خوارج جزئی از آنها بودند برای اسلام گران تمام شد . گذشته از خوارج كه با همه عيبها از فضيلت شجاعت و فداكاری بهرهمند بودند ، عدهای ديگر از اين تيپ متنسك به وجود آمد كه اين هنر را هم نداشت . اينها اسلام را به سوی رهبانيت و انزوا كشاندند ، بازار تظاهر و ريا را رائج كردند . اينها چون آن هنر را نداشتند كه شمشير پولادين بر روی صاحبان قدرت بكشند شمشير زبان را بر روی صاحبان فضيلت كشيدند . بازار تكفير و تفسيق و نسبت بیدينی به هر صاحب فضيلت را رائج ساختند
به هر حال يكی از بارزترين مميزات خوارج جهالت و نادانيشان بود . از مظاهر جهالتشان ، عدم تفكيك ميان ظاهر يعنی خط و جلد قرآن و معنی قرآن بود . لذا فريب نيرنگ ساده معاويه و عمر و عاص را خوردند
در اين مردم جهالت و عبادت توأم بود . علی میخواست با جهالت آنها بجنگد ، اما چگونه ممكن بود جنبه زهد و تقوا و عبادت اينها را از جنبه جهالتشان تفكيك كرد ، بلكه عبادتشان عين جهالت بود . عبادت توأم با جهالت از نظر علی كه اسلام شناس درجه اول است ارزشی نداشت . لهذا آنها را كوبيد و وجهه زهد و تقوا و عبادتشان نتوانست سپری در مقابل علی قرار گيرد : خطر جهالت اينگونه افراد و جمعيتها بيشتر از اين ناحيه است كه ابزار و آلت دست زيركها قرار میگيرند و سد راه مصالح عاليه اسلامی واقع میشوند . هميشه منافقان بيدين ، مقدسان احمق را عليه مصالح اسلامی بر میانگيزند
اينها شمشيری میگردند در دست آنها و تيری در كمان آنها
چقدر عالی و لطيف ، علی عليهالسلام اين وضع اينها را بيان میكند
میفرمايد : « ثم انتم شرار الناس و من رمی به الشيطان مراميه و ضرب به تيهه » ( 1 )
" همانا بدترين مردم هستيد . شما تيرهائی هستيد در دست شيطان كه از وجود پليد شما برای زدن نشانه خود استفاده میكند و به وسيله شما مردم را در حيرت و ترديد و گمراهی میافكند "
گفتيم : در ابتدا حزب خوارج برای احياء يك سنت اسلامی به وجود آمد اما عدم بصيرت و نادانی ، آنها را بدينجا كشانيد كه آيات قرآن را غلط تفسير كنند و از آنجا ريشه مذهبی پيدا كردند و به عنوان يك مذهب و يك طريقه موادی را ترسيم نمودند . آيهای است در قرآن كه میفرمايد : « ان الحكم الا لله يقص الحق و هو خير الفاصلين »( 2 )
پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 125 2 - سوره انعام ، آيه . 57
در اين آيه " حكم " از مختصات ذات حق بيان شده است ، منتهی بايد ديد مراد از حكم چيست ؟ بدون ترديد مراد از حكم در اينجا قانون و نظامات حياتی بشر است . در اين آيه ، حق قانونگزاری از غير خدا سلب شده و آنرا از شئون ذات حق ( يا كسی كه ذات حق به او اختيارات بدهد ) میداند . اما خوارج حكم را به معنای حكومت كه شامل حكميت نيز میشد گرفتند و برای خود شعاری ساختند و میگفتند لا حكم الا لله . مرادشان اين بود كه حكومت و حكميت و رهبری نيز همچون قانونگزاری حق اختصاصی خدا است و غير از خدا احدی حق ندارد كه به هيچ نحو حكم يا حاكم ميان مردم باشد همچنانكه حق جعل قانون نداردگاهی اميرالمؤمنين مشغول نماز بود و يا سر منبر برای مردم سخن میگفت ، ندا در میدادند و به او خطاب میكردند كه لا حكم الا لله لا لك و لاصحابك يا علی حق حاكميت جز برای خدا نيست . تو را و اصحابت را نشايد كه حكومت يا حكميت كنيد
او در جواب میگفت : « كلمة حق يراد بها الباطل ، نعم انه لا حكم الا لله و لكن هؤلاء يقولون لا امره الا لله ، و انه لابد للناس من امير بر او فاجر ، يعمل فی امرته المؤمن ، و يستمتع فيها الكافر ، و يبلغ الله فيها الاجل ، و يجمع به الفیء ، و يقاتل به العدو ، و تأمن به السبل ، و يؤخذ به للضعيف » « من القوی ، حتی يستريح بر و يستراح من فاجر » ( 1 )
" سخنی به حق است اما آنان از آن اراده باطل دارند . درست است قانونگزاری از آن خداست اما اينها میخواهند بگويند غير از خدا كسی نبايد حكومت كند و امير باشد . مردم احتياج به حاكم دارند خواه نيكوكار باشد و خواه بدكار ( يعنی حداقل و در فرض نبودن نيكوكار ) . در پرتو حكومت او مؤمن كار خويش را ( برای خدا ) انجام میدهد و كافر از زندگی دنيای خويش بهرهمند میگردد ، و خداوند مدت ر ا به پايان میرساند . به وسيله حكومت و در پرتو حكومت است كه مالياتها جمع آوری میگردد ، با دشمن پيكار میشود ، راهها امن میگردد ، حق ضعيف و ناتوان از قوی و ستمكار گرفته میشود تا نيكوكار آسايش يابد و از شر بدكار آسايش به دست آيد "
خلاصه آنكه قانون خودبخود اجرا نمیگردد ، فرد يا جمعيتی میبايست تا برای اجراء آن بكوشند
پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 40
4 - مردمی تنگ نظر و كوته ديد بودند . در افقی بسيار پست فكر میكردند . اسلام و مسلمانی را در چهار ديواری انديشههای محدود خود محصور كرده بودند . مانند همه كوته نظران ديگر مدعی بودند كه همه بد میفهمند و يا اصلا نمیفهمند و همگان راه خطا میروند و همه جهنمی هستند . اينگونه كوته نظران اول كاری كه میكنند و اينست كه تنگ نظری خود را به صورت يك عقيده دينی در میآورند ، رحمت خدا را محدود میكنند ، خداوند را همواره بر كرسی غضب مینشانند و منتظر اينكه از بندهاش لغزشی پيدا شود و به عذاب ابد كشيده شود . يكی از اصول عقائد خوارج اين بود كه مرتكب گناه كبيره مثلا دروغ يا غيبت يا شرب خمر ، كافر است و از اسلام بيرون است و مستحق خلود در آتش است . عليهذا جز عده بسيار معدودی از بشر همه مخلد در آتش جهنمند . تنگ نظری مذهبی از خصيصههای خوارج است اما امروز آن را باز در جامعه اسلامی میبينيم . اين همان است كه گفتيم خوارج شعارشان از بين رفته و مرده است اما روح مذهبشان كم و بيش در ميان بعضی افراد و طبقات همچنان زنده و باقی استبعضی از خشك مغزان را میبينيم كه جز خود و عدهای بسيار معدود مانند خود ، همه مردم جهان را با ديد كفر و الحاد مینگرند و دائره اسلام و مسلمانی را بسيار محدود خيال میكنند
در فصل پيش گفتيم كه خوارج با روح فرهنگ اسلامی آشنا نبودند ولی شجاع بودند . چون جاهل بودند تنگ نظر بودند و چون تنگ نظر بودند زود تكفير و تفسيق میكردند تا آنجا كه اسلام و مسلمانی را منحصر به خود میدانستند و ساير مسلمانان را كه اصول عقائد آنها را نمیپذيرفتند كافر میخواندند و چون شجاع بودند غالبا به سراغ صاحبان قدرت میرفتند و به خيال خود آنها را امر به معروف و نهی از منكر میكردند و خود كشته میشدند و گفتيم در دورههای بعد جمود و جهالت و تنسك و مقدس مابی و تنگ نظری آنها برای ديگران باقی ماند اما شجاعت و شهامت و فداكاری از ميان رفت
خوارج بیشهامت ، يعنی مقدس مابان ترسو ، شمشير پولادين را به كناری گذاشتند و از امر به معروف و نهی از منكر صاحبان قدرت كه برايشان خطر ايجاد میكرد صرف نظر كردند و با شمشير زبان به جان صاحبان فضيلت افتادند . هر صاحب فضيلتی را به نوعی متهم كردند به طوری كه در تاريخ اسلام كمتر صاحب فضيلتی را میتوان يافت كه هدف تير تهمت اين طبقه واقع نشده باشد . يكی را گفتند منكر خدا ، ديگری را گفتند منكر معاد ، سومی را گفتند منكر معراج جسمانی و چهارمی را گفتند صوفی ، پنجمی را چيز ديگر و همينطور ، به طوری كه اگر نظر اين احمقان را ملاك قرار دهيم هيچوقت هيچ دانشمند واقعی مسلمان نبوده است . وقتی كه علی تكفير بشود تكليف ديگران روشن است . بوعلی سينا ، خواجه نصير الدين طوسی ، صدرالمتألهين شيرازی ، فيض كاشانی ، سيد جمال الدين اسد آبادی ، و اخيرا محمد اقبال پاكستانی از كسانی هستند كه از اين جام جرعهای به كامشان ريخته شده است
بوعلی در همين معنی میگويد :
| كفر چو منی گزاف و آسان نبود |
| محكمتر از ايمان من ايمان نبود |
| در دهر يكی چو من و آنهم كافر |
| پس در همه دهر يك مسلمان نبود |
| نظام بینظام ار كافرم خواند |
| چراغ كذب را نبود فروغی |
| مسلمان خوانمش ، زيرا كه نبود |
| دروغی را جوابی جز دروغی |
فرمود فرض كنيد من خطا كردم و در اثر آن ، كافر گشتم ديگر چرا تمام جامعه اسلامی را تكفير میكنيد ؟ مگر گمراهی و ضلال كسی موجب میگردد كه ديگران نيز در گمراهی و خطا باشند و مورد مؤاخذه قرار گيرند ؟ ! چرا شمشيرهايتان را بر دوش گذارده و بیگناه و گناهكار - به نظر خودتان - هر دو را از دم شمشير میگذرانيد ( 3 ) ؟ !
پاورقی : 1 - سوره توبه ، آيه . 84 2 و 3 - نهج البلاغه ، خطبه . 127
در اينجا اميرالمؤمنين از دو نظر بر آنان عيب میگيرد و دافعه او از دو سو آنان را دفع میكند : يكی از اين نظر كه گناه را به غير مقصر نيز تعميم دادهاند و او را به مؤاخذه گرفتهاند و ديگری از اين نظر كه ارتكاب گناه را موجب كفر و خروج از اسلام دانسته يعنی دائره اسلام را محدود گرفتهاند كه هر كه پا از حدود برخی مقررات بيرون گذاشت از اسلام بيرون رفته استعلی در اينجا تنگ نظری و كوته بينی را محكوم كرده و در حقيقت پيكار علی با خوارج ، پيكار با اين طرز انديشه و فكر است نه پيكار با افراد ، زيرا اگر افراد اين چنين فكر نمیكردند علی نيز اين چنين با آنها رفتار نمیكرد . خونشان را ريخت تا با مرگشان آن انديشههای نيز بميرد ، قرآن درست فهميده شود و مسلمانان ، اسلام و قرآن را آنچنان ببينند كه هست و قانونگزارش خواسته است
در اثر كوته بينی و كج فهمی بود كه از سياست قرآن به نيزه كردن گول خوردند و بزرگترين خطرات را برای اسلام به وجود آوردند و علی را كه میرفت تا ريشه نفاقها را بر كند و معاويه و افكار او را برای هميشه نابود سازد ، از جنگ بازداشتند و به دنبال آن چه حوادث شومی كه بر جامعه اسلامی رو آورد ( 1 ) ؟
پاورقی :
1 - حوادثی كه بر عالم اسلام رو آورد آنچه در ارزيابی بيشتر جلب توجه
میكند ضربههای روحی و معنوی است كه بر مسلمين وارد آمد . قرآن كريم زير
بنای دعوت اسلامی را بر بصيرت و تفكر قرار داده بود و قرآن خود راه
اجتهاد و درك عقل را برای مردم باز گذاشته بود
فلولا نفر من كل فرقه منهم طائفة ليتفقهوا فی الدين ». / 9 : 122 >
پاورقی :
>
" پس چرا از هر گروهی از ايشان دستهای كوچ نمیكنند تا در دين تفقه
كنند ؟ " . درك ساده چيزی را " تفقه در آن " نمیگويند بلكه تفقه درك
با اعمال نظر و بصيرت است
ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا »أ 8 : . 29
" اگر تقوای الهی داشته باشيد خدا در جان شما نوری قرار میدهد كه مايه
تشخيص و تميز شما باشد "
و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا »أ 29 : . 69
" آنانكه در راه ما كوشش كنند ما راههای خود را به آنها مینمايانيم
" . خوارج درست در مقابل اين طرز تعليم قرآنی كه میخواست فقه اسلامی
برای هميشه متحرك و زنده بماند جمود و ركود را آغاز كردند ، معارف
اسلامی را مرده و ساكن درك كردند و شكل و صورتها را نيز به داخل اسلام
كشاندند
اسلام هرگز به شكل و صورت و ظاهر زندگی نپرداخته است . تعليمات اسلامی
همه متوجه روح و معنی ، و راهی است كه بشر را به آن هدفها و معانی
میرساند . اسلام هدفها و معانی و ارائه طريقه رسيدن به آن هدفها را در
قلمرو خود گرفته و بشر را در غير اين امر آزاد گذاشته است و به اين
وسيله از هر گونه تصادمی با توسعه تمدن و فرهنگ پرهيز كرده است
در اسلام يك وسيله مادی و يك شكل ظاهری نمیتوان يافت كه جنبه "
تقدس " داشته باشد و مسلمان وظيفه خود بداند كه آن شكل و ظاهر را حفظ
نمايد . از اين رو ، پرهيز از تصادم با مظاهر توسعه علم و تمدن يكی از
جهاتی است كه كار انطباق اين دين را با مقتضيات زمان آسان كرده و مانع
بزرگ جاويد ماندن را از ميان بر میدارد
اين همان درهم آميختن تعقل و تدين است . از طرفی اصول را ثابت و
پايدار گرفته و از طرفی آنرا از شكلها جدا كرده است . كليات را به دست
داده است . اين كليات مظاهر گوناگونی دارند و تغيير مظاهر ، حقيقت را
تغيير نمیدهد
پاورقی :
> آنها احتجاج كند به وی گفت :
لا تخاصمهم بالقرآن فان القرآن حمال ذو وجوه تقول و يقولون و لكن
حاججهم بالسنة فانهم لن يجدوا عنها محيصا » . ( نهج البلاغه ، نامه 77 )
" با قرآن با آنان استدلال مكن زيرا كه قرآن احتمالات و توجيهات بسيار
میپذيرد ، تو میگوئی و آنان میگويند ، و لكن با سنت و سخنان پيغمبر با
آنان سخن بگو و استدلال كن كه صريح است و از آن راه فراری ندارند "
يعنی قرآن كليات است . در مقام احتجاج ، آنها چيزی را مصداق میگيرند
و استدلال میكنند و تو نيز چيز ديگری را ، و اين در مقام محاجه و مجادله
قهرا نتيجه بخش نيست . آنان ، آن مقدار درك ندارند كه بتوانند از
حقايق قرآن چيزی بفهمند و آنها را با مصاديق راستينش تطبيق دهند بلكه با
آنها با سنت سخن بگو كه جزئی است و دست روی مصداق گذاشته است . در
اينجا حضرت به جمود و خشك مغزی آنان در عين تدينشان اشاره كرده است كه
نمايشگر انفكاك تعقل از تدين است
خوارج تنها زائيده جهالت و ركود فكری بودند . آنها قدرت تجزيه و
تحليل نداشتند و نمیتوانستند كلی را از مصداق جدا كنند . خيال میكردند
وقتی حكميت در موردی اشتباه بوده است ديگر اساس آن باطل و نادرست
است و حال آنكه ممكن است اساس آن محكم و صحيح باشد اما اجراء آن در
موردی ناروا باشد . و لذا در داستان تحكيم سه مرحله را میبينيم :
1 - علی به شهادت تاريخ راضی به حكميت نبود ، پيشنهاد اصحاب معاويه
را " مكيده " و " غدر " میدانست و بر اين مطلب سخت اصرار داشت و
پافشاری میكرد
2 - میگفت اگر بناست شورای تحكيم تشكيل شود ، ابوموسی مرد بیتدبيری
است و صلاحيت اين كار را ندارند ، بايست شخص صالحی را انتخاب كرد و
خودش ابن عباس و يا مالك اشتر را پيشنهاد میكرد
3 - اصل حكميت صحيح است و خطا نيست . در اينجا نيز علی اصرار داشت
. ابوالعباس مبرد در " الكامل فی اللغة و الادب " ج 2 ، ص 134 میگويد
:
" علی شخصا با خوارج محاجه كرد و به آنان گفت : شما را به خدا سوگند
! آيا >
پاورقی :
> هيچكس از شما همچون من با تحكيم مخالف بود ؟ گفتند : خدايا ! تو
شاهدی كه نه . گفت : آيا شما مرا وادار نكرديد كه بپذيرم ؟ گفتند :
خدايا ! تو شاهدی كه چرا . گفت : پس چرا با من مخالفت میكنيد و مرا
طرد كردهايد ؟ گفتند : گناهی بزرگ مرتكب شدهايم و بايد توبه كنيم . ما
توبه كرديم ، تو نيز توبه كن . گفت : " استغفر الله من كل ذنب » "
آنها هم كه در حدود شش هزار نفر بودند برگشتند و گفتند كه علی توبه كرد
و ما منتظريم كه فرمان دهد و به طرف شام حركت كنيم . اشعث بن قيس در
محضر او آمد و گفت : مردم میگويند شما تحكيم را گمراهی میدانيد و
پايداری بر آن را كفر . حضرت منبر رفت و خطبه خواند و گفت : هر كس كه
خيال میكند من از تحكيم برگشتهام دروغ میگويد و هركس كه آن را گمراهی
شمرد خود گمراهتر است . خوارج نيز از مسجد بيرون آمدند و دوباره بر علی
شوريدند "
حضرت میفرمايد اين مورد اشتباه بوده است از اين نظر كه معاويه و
اصحابش میخواستند حيله كنند و از اين نظر كه ابوموسی نالايق میبوده و من
هم از اول میگفتم ، شما نپذيرفتيد ، و اما اين دليل نيست كه اساس تحكيم
باطل باشد
از طرفی ما بين حكومت قرآن و حكومت افراد مردم فرق نمیگذشتند . قبول
حكومت قرآن اينست كه در حادثهای به هر چه قرآن پيش بينی كرده است عمل
شود و اما قبول حكومت افراد پيروی كردن از آراء و نظريات شخص آنان
است و قرآن كه خود سخن نمیگويد بايد حقايق آن را با اعمال نظر به دست
آورد و آن هم بدون افراد مردم امكان پذير نيست . حضرت خود در اين باره
میفرمايد :
انا لم نحكم الرجال و انما حكمنا القرآن ، و هذا القرآن انما هو خط
مسطور بين الدفتين ، لا ينطق بلسان و لابد له من ترجمان ، و انما ينطق عنه
الرجال ، و لما دعانا القوم الی ان نحكم بيننا القرآن لم نكن الفريق
المتولی عن كتاب الله ، و قد قال سبحانه : " فان تنازعتم فی شیء
فردوه الی الله و الرسول »" فرده الی الله ان نحكم بكتابه ، و رده الی
الرسول ان نأخذ بسنته ، فاذا حكم بالصدق فی كتاب الله فنحن احق الناس
به ، و ان حكم بسنة رسول الله فنحن أولاهم به ». (نهج البلاغه ، خطبه 125)
" ما حاكم قرار نداديم مردمان را بلكه قرآن را حاكم قرار داديم و اين
قرآن خطوطی است كه در ميان جلد قرار گرفته است ، با زبان سخن نمیگويد و
بيان كننده لازم >
پاورقی :
> دارد و مردانند كه از آنان سخن میگويند و چون اهل شام از ما خواستند
كه قرآن را حاكم قرار دهيم ما كسانی نبوديم كه از قرآن روگردان باشيم و
حال آنكه خداوند سبحان خود در قرآن میفرمايد : " اگر در چيزی نزاع
داشتيد آنرا به خدا و پيغمبرش برگردانيد " رجوع به خدا اين است كه
كتابش را حاكم قرار دهيم و به كتابش حكم كنيم و رجوع به پيغمبر اين
است كه از سنتش پيروی كنيم . و اگر به راستی در كتاب خدا حكم شود ما
سزاوارترين مردميم به آن و اگر به سنت پيغمبرش حكم شود ، ما بدان اولی
هستيم "
در اينجا اشكالی است كه مطابق اعتقاد شيعه و شخص اميرالمؤمنين ، (
نهج البلاغه ، خطبه 2 ، قسمت آخر ) . زمامداری و امامت در اسلام انتصابی
و بر طبق نص است پس چرا حضرت در مقابل حكميت تسليم شد و سپس سخت
از آن دفاع میكرد ؟
جواب اين اشكال را ما به خوبی از ذيل كلام امام میفهميم ، زيرا
همچنانكه میفرمايند اگر در قرآن درست تدبر و قضاوت شود جز خلافت و
امامت او را نتيجه نمیدهد و سنت پيغمبر نيز به همين منوال است
تأثير فرق اسلامی در يكديگر
مطالعه در احوال خوارج از اين نظر برای ما ارزنده است كه بفهميم چقدر
در تاريخ اسلامی از لحاظ سياسی و از لحاظ عقيده و سليقه و از لحاظ فقه و
احكام اثر گذاشتهاند . فرق مختلف و دستهها هر چند در چهارچوب شعارها از
يكديگر دورند ، اما گاهی روح يك مذهب در يك فرقه ديگر حلول میكند و آن
فرقه در عين اينكه با آن مذهب مخالف است روح و معنای آنرا پذيرفته
است . طبيعت آدمی دزد است . گاهی اشخاصی پيدا میشوند كه مثلا سنی هستند
اما روحا و معنا شيعی هستند و گاهی برعكس . گاهی شخصی طبيعتا متشرع و
ظاهری است و روحا متصوف ، و گاهی برعكس . همچنين بعضی انتحالا و شعارا
ممكن است شيعی باشند اما روحا و عملا خارجی . اين ، هم در مورد افراد
صادق است و هم درباره امتها و ملتها
و هنگامی كه نحلهها با هم معاشر باشند هر چند شعارها محفوظ است اما
عقائد و سليقهها به يكديگر سرايت میكند همان طوری كه مثلا قمهزنی و بلند
كردن طبل و شيپور از ارتدوكسهای قفقاز به ايران سرايت كرد و چون روحيه
مردم برای پذيرفتن آنها آمادگی داشت همچون برق در همه جا دويد . >
پاورقی :
> بنابراين بايد به روح فرقههای مختلف پیبرد . گاهی فرقهای مولود حسن
ظن و " ضع فعل اخيك علی احسنه " هستند مثل سنيها كه مولود حسن ظن به
شخصيتها هستند ، و فرقهای مولود يك نوع بينش مخصوص و اهميت دادن به
اصول اسلامی نه به افراد و اشخاص ، و قهرا مردمی منتقد خواهند بود ، مثل
شيعه صدر اول ، فرقهای مولود اهميت دادن به باطن روح و تأويل باطن مثل
متصوفه و فرقهای مولود تعصب و جمود هستند مثل خوارج
وقتی كه روح فرقهها و حوادث تاريخی اول آنها را شناختيم بهتر میتوانيم
قضاوت كنيم كه در قرون بعد چه عقائدی از فرقهای به فرقه ديگر رسيده و در
عين حفظ شعارها و چهار چوب نامها ، روح آنها را پذيرفتهاند . از اين
جهت عقائد و افكار نظير لغتها هستند كه بدون آنكه تعمدی در كار باشد
لغتهای قومی در قوم ديگر سرايت میكند . مثل اينكه بعد از فتح ايران به
وسيله مسلمين كلمات عربی وارد لغت فارسی شد و برعكس كلمات فارسی هم
چند هزار در لغت عربی وارد شد . همچنين تأثير تركی در زبان عربی و فارسی
، مثل تركی زمان متوكل و تركی سلاجقه و مغولی ، و همچنين است ساير
زبانهای دنيا ، و همچنين است ذوقها و سليقهها
طرز تفكر خوارج و روح انديشه آنان - جمود فكری و انفكاك تعقل از تدين
- در طول تاريخ اسلام به صورتهای گوناگونی در داخل جامعه اسلامی رخنه كرده
است . هر چند ساير فرق خود را مخالف با آنان میپندارند اما باز روح
خارجيگری را در طرز انديشه آنان میيابيم و اين نيست جز در اثر آنچه كه
گفتيم : طبيعت آدمی دزد است و معاشرتها اين دزدی را آسان كرده است
همواره عدهای خارجی مسلك بوده و هستند كه شعارشان مبارزه با هر شيیء
جديد است . حتی وسائل زندگی را كه گفتيم هيچ وسيله مادی و شكل ظاهری در
اسلام رنگ تقدس ندارد ، رنگ تقدس میدهند و استفاده از هر وسيله نو را
كفر و زندقه میپندارند
در بين مكتبهای اعتقادی و علمی اسلامی و همچنين فقهی نيز مكتبهائی را
میبينيم كه مولود روح تفكيك تعقل از تدين است و درست مكتبشان جلوهگاه
انديشه خارجيگری است ، عقل را در راه كشف حقيقت و يا استخراج قانون
فرعی به طور كلی طرد شده است ، پيروی از آن را بدعت و بيدينی خواندهاند
و حال اينكه قرآن در آياتی بسيار ، بشر را به سوی عقل خوانده و بصيرت
انسانی را پشتوانه دعوت الهی قرار داده است
معتزله كه در اوائل قرن دوم هجری به وجود آمدهاند - و پيدايششان در اثر
بحث و كاوش >
پاورقی :
> در تفسير معنای كفر و ايمان بود كه آيا ارتكاب كبيره موجب كفر است
يا نيست و قهرا پيدايش آنان با خوارج پيوند میخورد - مردمی بودند كه تا
اندازهای میخواستند آزاد فكر كنند و يك حيات عقلی به وجود آورند . هر
چند از مبادی و مبانی علمی بیبهره بودند اما مسائل اسلامی را تا حدی
آزادانه مورد بررسی و تدبر قرار میدادند ، احاديث را تا حدودی نقادی
میكردند ، تنها آراء و نظرياتی را كه به عقيده خود تحقيق و اجتهاد كرده
بودند متبع میشناختند
اين مردم از اول با مخالفتها و مقاومتهای اهل حديث و ظاهر گرايان
روبرو بودند ، آنهائی كه تنها ظواهر حديث را حجت میدانستند و به روح و
معنی قرآن و حديث كاری نداشتند ، برای حكم صريح عقل ارزشی قائل نبودند
هر چه معتزله برای انديشه قيمت قائل بودند آنان قيمت را تنها برای
ظواهر میپنداشتند
در طول يك قرن و نيمی كه از حيات مكتب عقلی اعتزال گذشت با
نوسانهای عجيبی دست به گريبان بودند تا عاقبت مذهب اشعری به وجود آمد
و يكباره ارزش تفكر و انديشههای عقلی محض و محاسبات فلسفی خالص را
منكر شدند . مدعی بودند كه بر مسلمانان فرض است كه به آنچه در ظاهر
تعبيرات نقلی رسيده است متعبد باشند و در عمق معانی تدبير و تفكر نكنند
، هر گونه سئوال و جواب چون و چرائی بدعت است . امام احمد حنبل كه از
ائمه چهار گانه اهل سنت است سخت با طرز تفكر اعتزالی مخالفت میكرد
آنچنانكه به زندان افتاد و در زير ضربات شلاق واقع گشت و باز به مخالفت
خويش ادامه میداد
بالاخره اشعريان پيروز شدند و بساط تفكر عقلی را برچيدند و اين پيروزی
ضربه بزرگی بر حيات عقلی عالم اسلام وارد آورد
اشاعره ، معتزله را اصحاب بدعت میشمردند . يكی از شعرای اشعری پس از
پيروزی مذهبشان میگويد :
| ذهبت دوله اصحاب البدع |
| و وهی حبلهم ثم انقطع |
| و تداعی بانصراف جمعهم |
| حزب ابليس الذی كان جمع |
| هل لهم يا قوم فی بدعتهم |
| من فقيه او امام يتبع |
پاورقی :
>
دوران قدرت صاحبان بدعت از ميان رفت و ريسمانشان سست شد و سپس
منقطع گشت و حزبی كه شيطان جمعشان كرده بود همدگر را خواندند تا جمعشان
را متفرق كنند هم مسلكان ! آيا آنان در بدعتهايشان فقيه يا امام قابل
اتباعی داشتند ؟
مكتب اخباريگری نيز - كه يك مكتب فقهی شيعی است و در قرنهای يازدهم
و دوازدهم هجری به اوج قدرت خود رسيد و با مكتب ظاهريون و اهل حديث در
اهل سنت بسيار نزديك است و از نظر سلوك فقهی هر دو مكتب سلوك واحدی
دارند و تنها اختلافشان در احاديثی است كه بايد پيروی كرد - يك نوع
انفكاك تعقل از تدين است
اخباريها كار عقل را به كلی تعطيل كردند و در مقام استخراج احكام اسلامی
از متون آن ، درك عقل را از ارزش و حجيت انداختند و پيروی از آن را
حرام دانستند و در تأليفات خويش بر اصوليين - طرفداران مكتب ديگر فقهی
شيعی - سخت تاختند و میگفتند فقط كتاب و سنت حجتند . البته حجيت
كتاب را نيز از راه تفسير سنت و حديث میگفتند و در حقيقت قرآن را نيز
از حجيت انداختند و فقط ظاهر حديث را قابل پيروی میدانستند
ما اكنون در صدد نيستيم كه طرزهای مختلف تفكر اسلامی را دنبال كنيم و
مكتبهای پيرو انفكاك تعقل از تدين را كه همان روح خارجيگری است بحث
كنيم - اين بحثی است كه دامنه ای بسيار وسيع دارد - بلكه تنها غرض
اشارهای به تأثير فرق در يكديگر بود و اينكه مذهب خارجيگری با اينكه
ديری نپائيد اما روحش در تمام قرون و اعصار اسلامی جلوه گر بوده است تا
اكنون كه عدهای از نويسندگان معاصر و روشنفكر دنيای اسلام نيز طرز تفكر
آنان را به صورت مدرن و امروزی درآوردهاند و با فلسفه حسی پيوند دادهاند
سياست قرآن بر نيزه كردن
سياست " قرآن بر نيزه كردن " سيزده قرن است كه كم و بيش ميان مسلمين رائج است . مخصوصا هر وقت مقدس مابان و متظاهران زياد میشوند و تظاهر به تقوا و زهد بازار پيدا میكند ، سياست قرآن بر نيزه كردن از طرف استفاده چیها رائج میگردد . درسهائی كه از اينجا بايد آموخت : الف - درس اول اينست كه هر وقت جاهلها و نادانها و بیخبرها مظهر قدس و تقوا شناخته شوند و مردم آنها را سمبل مسلمان عملی بدانند وسيله خوبی به دست زيركهای منفعت پرست میافتد . اين زيركها همواره آنها را آلت مقاصد خويش قرار میدهند و از وجود آنها سدی محكم جلو افكار مصلحان واقعی میسازند . بسيار ديده شده است كه عناصر ضد اسلامی رسما از اين وسيله استفاده كردهاند يعنی نيروی خود اسلام را عليه اسلام به كار انداختهاند . استعمار غرب تجربه فراوانی در استفاده از اين وسيله دارد و در موقع خود از تحريك كاذب احساسات مسلمين خصوصا در زمينه ايجاد تفرقه ميان مسلمين بهره گيری مینمايد . چقدر شرم آور است كه مثلا مسلمان دلسوختهای درصدد بيرون راندن نفوذ خارجی برآيد و همان مردمی كه او میخواهد آنها را نجات دهد با نام و عنوان دين و مذهب سدی در مقابل او گردند . آری اگر توده مردم جاهل و بیخبر باشند و منافقان از سنگر خود اسلام استفاده مینمايند . در ايران خودمان كه مردم افتخار دوستی و ولايت اهل بيت اطهار را دارند ، منافقان از نام مقدس اهل بيت و از سنگر مقدس " ولاء اهل بيت " سنگری عليه قرآن و اسلام و اهل البيت به نفع يهود غاصب میسازند و اين ، شنيعترين اقسام ظلم به اسلام و قرآن و پيغمبر اكرم و اهل بيت آن بزرگوار است . رسول اكرم فرمود : « انی ما اخاف علی امتی الفقر و لكن اخاف عليهم سوء التدبير »" من از هجوم فقر و تنگدستی بر امت خودم بيمناك نيستم . آنچه از آن بر امتم بيمناكم كج انديشی است . آنچه فقر فكری بر امتم وارد میكند فقر اقتصادی وارد نمیكند "
ب - درس دوم اينست كه بايد كوشش كنيم طرز استنباطمان از قرآن صحيح باشد . قرآن آنگاه راهنما و هادی است كه مورد تدبير صحيح واقع شود ، عالمانه تفسير شود ، از راهنمائيهای اهل قرآن كه راسخين در علم قرآنند بهره گرفته شود . تا طرز استنباط ما از قرآن صحيح نباشد و تا راه و رسم استفاده از قرآن را نياموزيم از آن بهرهمند نخواهيم گشت . سودجويان و يا نادانان گروهی قرآن را میخوانند و احتمال باطل را دنبال میكنند همچنان كه از زبان نهج البلاغه شنيديد آنها كلمه حق را میگويند و از آن باطل را اراده میكنند . اين ، عمل به قرآن و احياء آن نيست بلكه اماته قرآن است . عمل به قرآن آنگاه است كه درك از آن دركی صحيح باشد
قرآن همواره مسائل را به صورت كلی و اصولی طرح میكند ولی استنباط و تطبيق كلی بر جزئی بسته به فهم و درك صحيح ماست . مثلا در قرآن ننوشته در جنگی كه در فلان روز بين علی و معاويه در میگيرد حق با علی است . در قرآن همين قدر آمده است كه : « و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احديهما علی الاخری فقاتلوا التی تبغی حتی تفیء الی امر الله »( 1 )
" اگر دو گروه از مؤمنان كارزار كردند ، آشتی دهيد آنان را و اگر يكی بر ديگری سر كشی و ستمگری كند با آنكه ستمگر است نبرد كنيد تا به سوی فرمان خدا برگردد "
اين قرآن و طرز بيان قرآن . اما قرآن نمیگويد در فلان جنگ فلان كس حق است و ديگری باطل
پاورقی : 1 - سوره حجرات ، آيه . 9
قرآن يكی يكی اسم نمیبرد ، نمیگويد بعد از چهل سال يا كمتر و يا بيشتر مردی به نام معاويه پيدا میشود و با علی جنگ میكند شما به نفع علی وارد جنگ شويد . و نبايد هم وارد جزئيات بشود . قرآن نبايد موضوعات را شماره كند و انگشت روی حق و باطل بگذارد . چنين چيزی ممكن نيست . قرآن آمده است تا جاودانه بماند پس بايد اصول و كليات را روشن كند تا در هر عصری باطلی رودرروی حق قرار میگيرد مردم با معيار آن كليات عمل كنند . اين ديگر وظيفه خود مردم است كه با ارائه اصل " « و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا ». . . " چشمشان را باز كنند و فرقه طاغی را از فرقه غير طاغی تشخيص دهند و اگر واقعا فرقه سركش دست از سركشی كشيد بپذيرند و اما اگر دست نكشيد و حيله كرد و برای اينكه خود را از شكست نجات دهد تا فرصت جديدی برای حمله به دست آورد و دوباره سركشی كند و به ذيل آيه كه میفرمايد : « فان فائت فاصلحوا بينهما »متمسك شود ، حيله او را نپذيرند
تشخيص همه اينها با خود مردم است . قرآن میخواهد مسلمانان رشد عقلی و اجتماعی داشته باشند و به موجب همان رشد عقلی مرد حق را از غير مرد حق تميز دهند . قرآن نيامده است كه برای هميشه با مردم مانند ولی صغير با صغير عمل كند ، جزئيات زندگی آنها را با قيموميت شخصی انجام دهد و هر مورد خاص را با علامت و نشانه حسی تعيين نمايد
اساسا شناخت اشخاص و ميزان صلاحيت آنها و حدود شايستگی و وابستگی آنها به اسلام و حقايق اسلامی خود يك وظيفه است و غالبا ما از اين وظيفه خطير غافليم
علی عليهالسلام میفرمود : « انكم لن تعرفوا الرشد حتی تعرفوا الذی تركه » ( 1 )
" هرگز حق را نخواهيد شناخت و به راه راست پینخواهيد برد مگر آن كس كه راه راست را رها كرده بشناسيد "
يعنی شناخت اصول و كليات به تنهائی فائده ندارد تا تطبيق به مصداق و جزئی نشود ، زيرا ممكن است با اشتباه درباره افراد و اشخاص و با نشناختن مورد ، با نام حق و نام اسلام و تحت شعارهای اسلامی بر ضد اسلام و حقيقت و به نفع باطل عمل كنيد
در قرآن ظلم و ظالم و عدل و حق آمده است اما بايد ديد مصداق آنها كدام است ؟ ظلمی را حق ، و حقی را ظلم تشخيص ندهيم و بعد به موجب همين كليات و به حكم قرآن - به خيال خودمان - سر عدالت و حق را نبريم
پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 147
لزوم پيكار با نفاق
مشكلترين مبارزهها مبارزه بانفاق است كه مبارزه با زيركهائی است كه احمقها را وسيله قرار میدهند . اين پيكار از پيكار با كفر به مراتب مشكلتر است زيرا در جنگ با كفر مبارزه با يك جريان مكشوف و ظاهر و بیپرده است و اما مبارزه با نفاق ، در حقيقت مبارزه با كفر مستور است . نفاق دورو دارد ، يك رو ظاهر كه اسلام است و مسلمانی و يك رو باطن ، كه كفر است و شيطنت ، و درك آن برای تودهها و مردم عادی بسيار دشوار و گاهی غيرممكن است و لذا مبارزه با نفاقها غالبا به شكست برخورده است زيرا تودهها شعاع دركشان از سرحد ظاهر نمیگذرد و نهفته را روشن نمیسازد و آنقدر برد ندارد كه تا اعماق باطنها نفوذ كنداميرالمؤمنين ( ع ) در نامهای كه برای محمد بن ابیبكر نوشت میگويد : « و لقد قال لی رسول الله : انی لا اخاف علی امتی » ²مؤمنا و لا مشركا ، اما المؤمن فيمنعه الله بايمانه و اما المشرك فيقمعه الله بشركه ، و لكنی اخاف عليكم كل منافق الجنان عالم اللسان ، يقول ما تعرفون و يفعل ما تنكرون » ( 1 )
" پيغمبر به من گفت من بر امتم از مؤمن و مشرك نمیترسم . زيرا مؤمن را خداوند به سبب ايمانش باز میدارد و مشرك را به خاطر سركش خوار میكند ، و لكن بر شما از هر منافق دل دانا زبان میترسم كه آنچه را میپسنديد میگويد و آنچه را ناشايسته میدانيد میكند "
در اينجا رسول الله از ناحيه نفاق و منافق اعلام خطر میكند ، زيرا عامه امت بی خبر و ناآگاهند و از ظاهرها فريب میخورند ( 2 )
پاورقی :
1 - نهج البلاغه ، نامه . 27
2 - و لذا در طول تاريخ اسلام میبينيم هر وقت مصلحتی به خاطر مردم و
اصلاح وضع اجتماعی و دينی آنان قيام كرده است و منافع سودجويان و بيداد
گران به مخاطره افتاده است ، آنها بلا فاصله لباس قدس پوشيدهاند و به
تقوی و دين تظاهر كردهاند
مأمون الرشيد ، خليفه عباسی كه عياشيها و اسرافهای او در تاريخ
زمامداران معروف و مشهور است ، چون علويان را میبيند كه دست به نهضت
زدهاند ، جبهاش را وصله میزند و با لباس وصله دار در اجتماعات ظاهر
میگردد كه ابوحنيفه اسكافی كه از درهم و دينار او نيز استفاده نكرده و
بهرهای نبرده است ، مأمون را بر اين كار میستايد و مدح میگويد :
| مأمون ، آن كز ملوك دولت اسلام |
| هرگز چون او نديد تازی و دهقان |
| جبهای از خز بداشت برتن و چندان |
| سوده و فرسوده گشت بر وی و خلقان |
| مر ندما را از آن فزود تعجب |
| كردند از وی سؤال از سبب آن |
| گفت زشاهان حديث ماند باقی |
| در عرب و در عجم نه توزی و كتان |
پاورقی :
>
و ديگران هر كدام به نحوی سياست مخرب و كوبنده " قرآن بر نيزه " را
پيش گرفتند و تمام زحمتها و فداكاريها را درهم كوبيدند و نهضتها را در
نطفه خفه كردند و اين نيست جز از جهالت و نادانی مردم كه ما بين شعارها
و واقعيات ، تميز نمید هند و از اينرو راه نهضت و اصلاح را به روی خويش
بستند و آنگاه بيدار گشتند كه مقدمات همه خنثی گشته و بايد راه را باز
از سرگرفت
از جمله نكتههای بزرگی كه از سيرت علی میآموزيم اين است كه اين چنين
مبارزهای اختصاص به جمعيتی خاص ندارد بلكه در هر جا كه عدهای از
مسلمانان و آنان كه در زی دين قرار گرفتهاند آلت پيشرفت بيگانگان و
پيشبرد اهداف استعماری شدند و استعمارگران برای تضمين منافع خود به آنان
تترس كردند و آنان را برای خويش سپر گرفتند كه مبارزه آنان بدون از بين
بردن آن سپرها امكان پذير نيست بايد ابتدا با سپرها مبارزه كرد و آنها
را از بين برد تا سد راه برطرف گردد و بتوان بر قلب دشمن حمله برد
شايد تحريكات معاويه در خرابكاری خوارج مؤثر بوده و بنابراين آن روز هم
معاويه و يا دست كم امثال اشعث بن قيس ، عناصر خرابكار و ناراحت به
خوارج تترس كرده بودند
داستان خوارج اين حقيقت را به ما میآموزد كه در هر نهضتی اول بايد
سپرها را نابود كرد و با حماقتها جنگيد ، همچنانكه علی پس از جريان
تحكيم ، اول به خوارج پرداخت و سپس خواست تا باز به سراغ معاويه رود
علی امام و پيشوای راستين
سراسر وجود علی ، تاريخ و سيرت علی ، خلق و خوی علی ، رنگ و بوی علی ، سخن و گفتگوی علی درس است و سرمشق است و تعليم است و رهبری استهمچنان كه جذبهای علی برای ما آموزنده و درس است ، دفعهای او نيز چنين است . ما معمولا در زيارتهای علی و ساير اظهار ادبها مدعی میشويم كه ما دوست دوست تو ، و دشمن دشمن تو هستيم . تعبير ديگر اين جمله اينست كه ما به سوی آن نقطه میرويم كه در جو جاذبی تو قرار دارد و تو جذب میكنی و از آن نقاط دوری میگزينيم كه تو آنها را دفع میكنی
آنچه در بحثهای گذشته گفتيم گوشهای از جاذبه و دافعه علی بود . مخصوصا در مورد دافعه علی به اختصار برگزار كرديم ، اما از آنچه گفتيم معلوم شد كه علی دو طبقه را سخت دفع كرده است : 1 - منافقان زيرك 2 - زاهدان احمق همين دو درس ، برای مدعيان تشيع او كافی است كه چشم باز كنند و فريب منافقان را نخورند ، تيز بين باشند و ظاهر بينی را رها نمايند ، كه جامعه تشيع در حال حاضر سخت به اين دو درد مبتلا است
و السلام علی من اتبع الهدی پايان

