![]() |
رمز جاذبه علی
سبب دوستی و محبت علی در دلها چيست ؟ رمز محبت را هنوز كسی كشف نكرده است ، يعنی نمیتوان آنرا فورموله كرد و گفت اگر چنين شد چنان میشود و اگر چنان شد چنين ، ولی البته رمزی دارد . چيزی در محبوب هست كه برای محب از نظر زيبائی خيره كننده است و او را به سوی خود میكشد . جاذبه و محبت در درجات بالا عشق ناميده میشود . علی محبوب دلها و معشوق انسانهاست . چرا ؟ و در چه جهت ؟ فوق العادگی علی در چيست كه عشقها را برانگيخته و دلها را به خود شيفته ساخته و رنگ حيات جاودانی گرفته است و برای هميشه زنده است ؟ چرا دلها همه خود را با او آشنا میبينند و اصلا او را مرد ه احساس نمی كنند بلكه زنده میيابند ؟ مسلما ملاك دوستی او جسم او نيست زيرا جسم او اكنون در بين ما نيست و ما آن را احساس نكردهايم . و باز محبت علی از نوع قهرماندوستی كه در همه ملتها وجود دارد نيست . هم اشتباه است كه بگوئيم محبت علی از راه محبت فضيلتهای اخلاقی و انسانی است ، و حب علی حب انسانيت است . درست است علی مظهر انسان كامل بود و درست است كه انسان نمونههای عالی انسانيت را دوست میدارد اما اگر علی همه اين فضائل انسانی را كه داشت میداشت ، آن حكمت و آن علم ، آن فداكاريها و از خود گذشتگيها ، آن تواضع و فروتنی ، آن ادب ، آن مهربانی و عطوفت ، آن ضعيف پروری ، آن عدالت ، آن آزادگی و آزاديخواهی ، آن احترام به انسان ، آن ايثار ، آن شجاعت ، آن مروت و مردانگی نسبت به دشمن ، و به قول مولوی :| در شجاعت شير ربا نيستی |
| در مروت خود كه داند كيستی ؟ |
علی از آن نظر محبوب است كه پيوند الهی دارد . دلهای ما به طور ناخودآگاه در اعماق خويش با حق سر و سر و پيوستگی دارد ، و چون علی را آيت بزرگ حق و مظهر صفات حق میيابند و به او عشق میورزند . در حقيقت پشتوانه عشق علی ، پيوند جانها با حضرت حق است كه برای هميشه در فطرتها نهاده شده و چون فطرتها جاودانی است مهر علی نيز جاودان است
نقطههای روشن در وجود علی بسيار است اما آنچه برای هميشه او را درخشنده و تابان قرار داده است ايمان و اخلاص اوست و آن است كه به وی جذبه الهی داده است
سوده همدانی ، بانوی فداكار و دلباخته علی ، در مقابل معاويه بر علی درود فرستاد و در وصفش گفت :
| صلی الاله علی روح تضمنها |
| قبر فاصبح فيه العدل مدفونا |
| قد حالف الحق لا يبغی به بدلا |
| فصار بالحق و الايمان مقرونا |
صعصعة بن صوحان عبدی نيز يكی ديگر از دلباختگان علی بود ، از كسانی بود كه در آن دل شب در مراسم دفن علی با عده معدودی شركت كرد . پس از آنكه حضرت را دفن كردند و بدنش را خاك پوشانيد ، صعصعه يك دست خويش را بر قلبش نهاد و با دست ديگر خاك بر سر پاشيد و گفت : " مرگ گوارايت باد ! كه مولدت پاك بود و شكيبائيت نيرومند و جهادت بزرگ . بر انديشهات دست يافتی و تجارتت سودمند گشت "
" بر آفرينندهات نازل گشتی و او تو را با خوشی پذيرفت و ملائكش به گردت در آمدند . در همسايگی پيغمبر جايگزين گشتی و خداوند تو را در قرب خويش جای داد و به درجه برادرت مصطفی رسيدی و از كاسه لبريزش آشاميدی "
" از خدا میخواهيم كه از تو پيروی كنيم و به روشهايت عمل كنيم
دوستانت را دوست بداريم و دشمنانت را دشمن بداريم و در جرگه دوستانت محشور گرديم "
" و دريافتی آنچه را ديگران درنيافتند و رسيدی به آنچه ديگران نرسيدند . در پيشگاه برادرت پيغمبر جهاد كردی و به دين خدا آنچنانكه شايسته بود قيام كردی تا سنتها را بر پا داشتی و آشوبها را اصلاح نمودی و اسلام و ايمان منظم گشت . بر تو باد بهترين درودها "
" به وسيله تو پشت مؤمنان محكم شد و راهها روشن گشت و سنتها بپا ايستاد . احدی فضائل و سجايای تو را در خود جمع نكرد . ندای پيغمبر را جواب گفتی . به اجابتش بر ديگران پيشی گرفتی . به ياريش شتافتی و با جان خويش حفظش كردی . با شمشير ذوالفقار در مراحل ترس و وحشت حمله بردی و پشت ستمگران را شكستی . بنيانهای شرك و پستی را درهم فرو ريختی و گمراهان را در خاك و خون كشيدی پس گوارايت باد ای امير مؤمنان ! "
" نزديكترين مردم بودی به پيغمبر . اول كسی بودی كه به اسلام گرويدی
از يقين لبريز و در دل محكم و از همه فداكارتر و نصيبت از خير بيشتر بود . خداوند ما را از اجر مصيبت محروم نكند و پس از تو ما را خوار نگرداند " . " به خدا سوگند كه زندگيت كليد خير بود و قفل شر ، و مرگت كليد هر شری است و قفل هر خيری . اگر مردم از تو پذيرفته بودند از آسمان و زمين نعمتها برايشان میباريد اما آنان دنيا را بر آخرت برگزيدند ( 1 "
آری دنيا را برگزيدند و در مقابل عدل و عدم انعطاف علی تاب نياوردند و عاقبت دست جمودها و ركودها از آستين مردمی به در آمد و علی را شهيد كرد
علی عليه السلام در داشتن دوستان و محبان سر از پا نشناخته كه در راه ولاء و محبت او سر دادند و بر سر دار رفتند بینظير است . تاريخچههای شگفت و جالب و حيرت انگيز آنها صفحات تاريخ اسلام را مفتخر ساخته است . دست جنايت ناپاكانی از قبيل زياد بن ابيه و پسرش عبيدالله و حجاج بن يوسف و متوكل و در رأس همه اينها معاوية بن ابیسفيان به خون اين زبدههای انسانيت تا مرفق آلوده است
پاورقی :
1 - بحار الانوار ، ج 42 ، ص 295 - 296 ، چاپ جديد
بخش دوم نيروی دافعه علی عليه السلام
دشمن سازی علی ناكثين و قاسطين و مارقين پيدايش خوارج عقائد خوارج اعتقاد آنها درباره خلافت اعتقاد آنها درباره خلفا انقراض خوارج شعار يا روح ؟ خوارج و دموكراسی علی قيام و طغيان خوارج مميزات خوارج سياست قرآن بر نيزه كردن اهميت و لزوم پيكار با نفاق علی امام و پيشوای راستيندشمن سازی علی
بحث خود را اختصاص میدهيم به دوران خلافت چهار ساله و اند ماهه اوعلی همه وقت شخصيت دو نيروئی بوده است . علی هميشه هم جاذبه داشته است و هم دافعه . مخصوصا در دوره اسلام از اول گروهی را میبينيم كه به گرد علی بيشتر میچرخند و گروهی ديگر را میبينيم كه با او چندان ميانه خوبی ندارند و احيانا از وجود او رنج میبرند
ولی دوران خلافت علی و همچنين دورههای بعد از وفاتش ، يعنی دوران ظهور تاريخی علی ، دوره تجلی بيشتر جاذبه و دافعه او است . به همان نسبت كه قبل از خلافت تماسش با اجتماع كمتر بود تجلی جاذبه و دافعهاش كمتر بود
علی مردی دشمن ساز و ناراضی ساز بود . اين يكی ديگر از افتخارات بزرگ او است . هر آدم مسلكی و هدفدار و مبارز و مخصوصا انقلابی كه در پیعملی ساختن هدفهای مقدس خويش است و مصداق قول خدا است كه : « يجاهدون فی سبيل الله و لا يخافون لومة لائم »( 1 )
" در راه خدا میكوشند و از سرزنش سرزنشگری بيم نمیكنند "
دشمن ساز و ناراضی درست كن است . لهذا دشمنانش مخصوصا در زمان خودش اگر از دوستانش بيشتر نبودهاند كمتر هم نبوده و نيستند
اگر شخصيت علی ، امروز تحريف نشود و همچنانكه بوده ارائه داده شود ، بسياری از مدعيان دوستيش در رديف دشمنانش قرار خواهند گرفت
پيغمبر علی را به فرماندهی لشكری به يمن فرستاد . در برگشتن برای ملاقات پيغمبر عزم مكه كرد . در نزديكيهای مكه يكی از لشكريان را به جای خويش گذاشت و خود برای گزارش سفر زودتر به سوی رسول الله شتافت . آن شخص حلههائی را كه علی همراه آورده بود در بين لشكريان تقسيم كرد تا با لباسهای نو وارد مكه شوند . علی كه برگشت به اين عمل اعتراض كرد و آنرا بیانضباطی دانست ، زيرا نمیبايست قبل از اينكه پيغمبر اكرم ( ص ) كسب تكليف شود تصميمی درباره حملهها گرفته شود و در حقيقت از نظر علی ( ع ) اين كار نوعی تصرف در بيت المال بود بدون اطلاع و اجازه پيشوای مسلمين . از اينرو علی ( ع ) دستور داد حلهها را از تن خود بكنند و آنها را در جايگاه مخصوص قرار داد كه تحويل پيغمبر اكرم ( ص ) داده شود و آن حضرت خودشان درباره آنها تصميم بگيرد
پاورقی : 1 - سوره مائده ، آيه . 54
لشكريان علی ( ع ) از اين عمل ناراحت شدند . همينكه به حضور پيغمبر اكرم ( ص ) رسيدند و رسول اكرم ( ص ) احوال آنها را جويا شد از خشونت علی ( ع ) در مورد حلهها شكايت كردند . پيغمبر اكرم ( ص ) آنان را مخاطب ساخت و گفت : « يا ايها الناس لا تشكوا عليا فو الله انه لاخشن فی ذات الله من ان يشكی » ( 1 )" مردم ! از علی شكوه نكنيد كه به خدا سوگند او در راه خدا شديدتر از اينست كه كسی درباره وی شكايت كند "
علی در راه خدا از كسی ملاحظه نداشت بلكه اگر به كسی عنايت میورزيد و از كسی ملاحظه میكرد به خاطر خدا بود . قهرا اين حالت دشمن ساز است و روحهای پرطمع و پر آرزو را رنجيده میكند و به درد میآورد
در ميان اصحاب پيغمبر هيچكس مانند علی دوستانی فداكار نداشت ، همچنانكه هيچكس مانند او دشمنانی اينچنين جسور و خطرناك نداشت . مردی بود كه حتی بعد از مرگ ، جنازهاش مورد هجوم دشمنان واقع گشت .
پاورقی : 1 - سيره ابن هشام ، ج 4 ، ص . 250
او خود از اين جريان آگاه بود و آن را پيش بينی میكرد و لذا وصيت كرد كه قبرش مخفی باشد و جز فرزندانش ديگران ندانند ، تا آنكه حدود يك قرن گذشت و دولت امويان منقرض گشت ، خوارج نيز منقرض شدند و يا سخت ناتوان گشتند ، كينهها و كينهتوزيها كم شد و به دست امام صادق تربت مقدسش اعلان گشتناكثين و قاسطين و مارقين
علی در دوران خلافتش سه دسته را از خود طرد كرد و با آنان به پيكار برخاست : اصحاب جمل كه خود آنان را ناكثين ناميد و اصحاب صفين كه آنها را قاسطين خواند و اصحاب نهروان يعنی خوارج كه خود آنها را مارقين میخواند ( 1 )« فلما نهضت بالامر نكثت طائفة و مرقت اخری و قسط آخرون » ( 2 )
پاورقی :
1 - و قبل از آن حضرت ، پيغمبر آنان را به اين نامها ناميد كه به وی
گفت : ستقاتل بعدی الناكثين و القاسطين و المارقين » پس از من با
ناكثين و قاسطين و مارقين مقاتله خواهی كرد . اين روايت را ابن
ابیالحديد در شرح نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 201 نقل میكند و میگويد اين
روايت يكی از دلائل نبوت حضرت ختمی مرتبت است ، زيرا كه اخباری صريح
است از آينده و غيب كه هيچگونه تأويل و اجمالی در آن راه ندارد
2 - نهج البلاغه ، خطبه شقشقيه ، . 3
اما روح قاسطين روح سياست و تقلب و نفاق بود . آنها میكوشيدند تا زمام حكومت را در دست گيرند و بنيان حكومت و زمامداری علی را درهم فرو ريزند . عدهای پيشنهاد كردند با آنها كنار آيد و تا حدودی مطامعشان را تأمين كند . او نمیپذيرفت زيرا كه او اهل اين حرفها نبود . او آمده بود كه با ظلم مبارزه كند نه آنكه ظلم را امضا كند . و از طرفی معاويه و تيپ او با اساس حكومت علی مخالف بودند . آنها میخواستند كه خود مسند خلافت اسلامی را اشغال كنند ، و در حقيقت جنگ علی با آنها جنگ با نفاق و دوروئی بود
دسته سوم كه مارقين هستند روحشان روح عصبيتهای ناروا و خشكه مقدسيها و جهالتهای خطرناك بود . علی نسبت به همه اينها دافعهای نيرومند و حالتی آشتی ناپذير داشت
يكی از مظاهر جامعيت و انسان كامل بودن علی اينست كه در مقام اثبات و عمل با فرقههای گوناگون و انحرافات مختلف روبرو شده است و با همه مبارزه كرده است . گاهی او را در صحنه مبارزه با پول پرستها و دنياپرستان متجمل میبينيم ، گاهی هم در صحنه مبارزه با سياست پيشههای ده رو و صد رو ، گاهی با مقدس نماهای جاهل و منحرف
بحث خود را معطوف میداريم به دسته اخير يعنی خوارج . اينها ، ولو اينكه منقرض شدهاند اما تاريخچهای آموزنده و عبرت انگيز دارند
افكارشان در ميان ساير مسلمين ريشه دوانيده و در نتيجه در تمام طول اين چهارده قرن با اينكه اشخاص و افرادشان و حتی نامشان از ميان رفته است ولی روحشان در كالبد مقدس نماها همواره وجود داشته و دارد و مزاحمی سخت برای پيشرفت اسلام و مسلمين به شمار میرود
پيدايش خوارج
خوارج يعنی شورشيان . اين واژه از " خروج " ( 1 ) به معنای سركشی و طغيان گرفته شده است . پيدايش آنان در جريان حكميت است .
پاورقی :
1 - كلمه " خروج " اگر به " علی " متعدی شود دو معنای نزديك به
يكديگر دارد : يكی در مقام پيكار و جنگ بر آمدن و ديگری تمرد و عصيان و
شورش . خرج فلان علی فلان : برز لقتاله . و خرجت الرعية علی الملك :
تمردت - المنجد
كلمه " خوارج " كه معادل فارسی آن " شورشيان " است از " خروج "
به معنای دوم گرفته شده است . اين جمعيت را از آن نظر خوارج گفتند كه
از فرمان علی تمرد كردند و عليه او شوريدند و چون تمرد خود را بر يك
عقيده و مسلك مذهبی مبتنی كردند ، نحلهای شدند و اين اسم به آنها
اختصاص يافت و لذا به ساير كسانی كه بعد از آنها قيام كردند و بر حاكم
وقت طغيان نمودند خارجی گفته نشد . اگر اينها مكتب و عقيده خاصی
نمیداشتند مثل ساير ياغيهای دورههای بعد بودند ولی اينها عقائدی داشتند و
بعدها خود اين عقائد موضوعيت پيدا كرد . اگر چه هيچوقت موفق نشدند
حكومتی تشكيل دهند اما موفق شدند فقه و ادبی برای خود به وجود بياورند
( به ضحی الاسلام ، ج 3 ، ص 340 - 347 ، طبع ششم مراجعه شود ) . >
علی فرياد برآورد بزنيد آنها را ، اينها صفحه و كاغذ قرآن را بهانه كرده میخواهند در پناه لفظ و كتابت قرآن خودشان را حفظ كنند و بعد به همان روش ضد قرآنی خود ادامه دهند . كاغذ و جلد قرآن در مقابل حقيقت آن ، ارزش و احترامی ندارد . حقيقت و جلوه راستين قرآن منم . اينها كاغذ و خط را دستاويز كردهاند تا حقيقت و معنی را نابود سازند
پاورقی :
> اشخاصی بودند كه هرگز اتفاق نيافتاد كه خروج كنند ولی بر عقيده خوارج
بودند . مثل آنچه درباره عمرو بن عبيد و بعضی ديگر از معتزله گفته میشود
. افرادی از معتزله كه در عقيده امر به معروف و نهی از منكر و يا در
مسئله مخلد بودن مرتكب كبيره يا خوارج همفكر بودهاند دربارهشان گفته
میشود " و كان يری رأی الخو ارج " يعنی همچون خوارج میانديشد
حتی بعضی از زنها بودهاند كه عقيده خارجی داشتهاند . در كامل مبرد ، ج
2 ، ص 154 داستان زنی را نقل میكند كه عقيده خارجی داشته است
بنابر اين بين مفهوم لغوی كلمه و مفهوم اصطلاحی آن عموم من وجه است
در فقه اسلامی ، در كتاب الجهاد ، مسئلهای است تحت عنوان " تترس كفار به مسلمين " . مسئله اينست كه اگر دشمنان اسلام در حالی كه با مسلمين در حال جنگاند عدهای از اسرای مسلمان را در مقدم جبهه سپر خويش قرار دهند و خود در پشت اين جبهه مشغول فعاليت و پيشروی باشند به طوری كه سپاه اسلام اگر بخواهد از خود دفاع كند و يا به آنها حمله كند و جلو پيشروی آنها را بگيرد چارهای نيست جز اينكه برادران مسلمان خود را كه سپر واقع شدهاند نيز به حكم ضرورت از ميان بردارد ، يعنی دسترسی به دشمن ستيزه گر و مهاجم امكان پذير نيست جز با كشتن مسلمانان ، در اينجا قتل مسلم به خاطر مصالح عاليه اسلام و به خاطر حفظ جان بقيه مسلمين در قانون اسلام تجويز شده است . آنها نيز در حقيقت سرباز اسلامند و در راه خدا شهيد شدهاند منتها بايد خونبهای آنان را به بازماندگانشان از بودجه اسلامی بپردازند ( 1 ) و اين تنها از خصائص فقه اسلامی نيست بلكه در قوانين نظامی و جنگی جهان يك قانون مسلم است كه اگر دشمن خواست از نيروهای داخلی استفاده كند آن نيرو را نابود میكنند تا به دشمن دست يابند و وی را به عقب برانند
پاورقی :
1 - لمعه ، ج 1 ، كتاب الجهاد ، فصل اول ، و شرايع ، كتاب الجهاد
اما نادانی و بیخبری همچون پردهای سياه جلو چشم عقلشان را گرفت و از حقيقت بازشان داشت . گفتند ما علاوه بر اينكه با قرآن نمیجنگيم ، جنگ با قرآن خود منكری است و بايد برای نهی از آن بكوشيم و با كسانی كه با قرآن میجنگند بجنگيم . تا پيروزی نهائی ساعتی بيش نمانده بود . مالك اشتر كه افسری رشيد و فداكار و از جان گذشته بود ، همچنان میرفت تا خيمه فرماندهی معاويه را سرنگون كند و راه اسلام را از خارها پاك نمايد . در همين وقت اين گروه به علی فشار آوردند كه ما از پشت حمله میكنيم . هر چه علی اصرار میكرد آنها بر انكارشان میافزودند و بيشتر لجاجت میكردند
علی برای مالك پيغام فرستاد جنگ را متوقف كن و خود از صحنه برگرد
او به پيام علی جواب داد كه اگر چند لحظهای را اجازتم دهی جنگ به پايان رسيده و دشمن نيز نابود گشته است
شمشيرها را كشيدند كه يا قطعه قطعهات میكنيم يا بگو برگردد
باز به دنبالش فرستاد كه اگر میخواهی علی را زنده ببينی جنگ را متوقف كن و خود برگرد . او برگشت و دشمن شادمان كه نيرنگش خوب كارگر افتاد
جنگ متوقف شد تا قرآن را حاكم قرار دهند ، مجلس حكميت تشكيل شود و حكمهای دو طرف بر آنچه در قرآن و سنت ، اتفاقی طرفين است حكومت كنند و خصومتها را پايان دهند و يا اختلافی را بر اختلافات بيفزايند و آنچنان را آنچنانتر كنند
علی گفت آنها حكم خود را تعيين كنند تا ما نيز حكم خويش را تعيين كنيم . آنها بدون كوچكترين اختلافی با اتفاق نظر عمر و عاص عصاره نيرنگها را انتخاب كردند . علی عبدالله بن عباس سياستمدار و يا مالك اشتر مرد فداكار و روشن بين با ايمان را پيشنهاد كرد و يا مردی از آن قبيل را اما آن احمقها به دنبال همجنس خويش میگشتند و مردی چون ابوموسی را كه مردی بیتدبير بود و با علی عليه السلام ميانه خوبی نداشت انتخاب كردند . هر چه علی و دوستان او خواستند اين مردم را روشن كنند كه ابوموسی مرد اين كار نيست و شايستگی اين مقام را ندارد ، گفتند غير او را ما موافقت نكنيم . گفت حالا كه اينچنين است هر چه میخواهيد بكنيد . بالاخره او را به عنوان حكم از طرف علی و اصحابش به مجلس حكميت فرستادند
پس از ماهها مشورت ، عمر و عاص به ابوموسی گفت بهتر اينست كه به خاطر مصالح مسلمين نه علی باشد و نه معاويه ، سومی را انتخاب كنيم و آن جز عبدالله بن عمر ، داماد تو ، ديگری نيست . ابوموسی گفت راست گفتی ، اكنون تكليف چيست ؟ ! گفت تو علی را از خلافت خلع میكنی ، من هم معاويه را ، بعد مسلمين میروند يك فرد شايستهای را كه حتما عبدالله بن عمر است انتخاب میكنند و ريشه فتنهها كنده میشود
بر اين مطلب توافق كردند و اعلام كردند كه مردم جمع شوند برای استماع نتائج حكميت
مردم اجتماع كردند . ابوموسی رو كرد به عمر و عاص كه بفرمائيد منبر و نظريه خويش را اعلام داريد . عمر و عاص گفت من ؟ ! تو مرد ريش سفيد محترم از صحابه پيغمبر ، حاشا كه من چنين جسارتی را بكنم و پيش از تو سخنی بگويم . ابوموسی از جا حركت كرد و بر منبر قرار گرفت . اكنون دلها میطپد ، چشمها خيره گشته و نفسها در سينهها بند آمده است . همگان در انتظار كه نتيجه چيست ؟ او به سخن درآمد كه ما پس از مشورت صلاح امت را در آن ديديم كه نه علی باشد و نه معاويه ، ديگر مسلمين خود میدانند هر كه را خواسته انتخاب كنند و انگشترش را از انگشت دست راست بيرون آورد و گفت من علی را از خلافت خلع كردم همچنانكه اين انگشتر را از انگشت بيرون آوردم . اين را گفت و از منبر به زير آمد
عمر و عاص حركت كرد و بر منبر نشست و گفت سخنان ابوموسی را شنيديد كه علی را از خلافت خلع كرد و من نيز او را از خلافت خلع میكنم همچنانكه ابوموسی كرد و انگشترش را از دست راست بيرون آورد و سپس انگشترش را به دست چپ كرد و گفت معاويه را به خلافت نصب میكنم همچنانكه انگشترم را در انگشت كردم . اين را گفت و از منبر فرود آمد
مجلس آشوب شد . مردم به ابوموسی حمله بردند و بعضی با تازيانه بر وی شوريدند . او به مكه فرار كرد و عمر و عاص نيز به شام رفت
خوارج كه به وجود آورنده اين جريان بودند رسوائی حكميت را با چشم ديدند و به اشتباه خود پیبردند . اما نمیفهميدند اشتباه در كجا بوده است ؟ نمیگفتند خطای ما در اين بود كه تسليم نيرنگ معاويه و عمر و عاص شديم و جنگ را متوقف كرديم و هم نمیگفتند كه پس از قرار حكميت ، در انتخاب " داور " خطا كرديم كه ابوموسی را حريف عمر و عاص قرار داديم ، بلكه میگفتند اينكه دو نفر انسان را در دين خدا حكم و داور قرار داديم خلاف شرع و كفر بود ، حاكم منحصرا خدا است و نه انسانها
آمدند پيش علی كه نفهميديم و تن به حكميت داديم ، هم تو كافر گشتی و هم ما ، ما توبه كرديم تو هم توبه كن . مصيبت تجديد و مضاعف شد
علی گفت توبه به هر حال خوب است « استغفر الله من كل ذنب » ما همواره از هر گناهی استغفار میكنيم . گفتند اين كافی نيست بلكه بايد اعتراف كنی كه " حكميت " گناه بوده و از اين گناه توبه كنی . گفت آخر من مسئله تحكيم را به وجود نياوردم ، خودتان به وجود آورديد و نتيجهاش را نيز ديديد ، و از طرفی ديگر چيزی كه در اسلام مشروع است چگونه آنرا گناه قلمداد كنم و گناهی كه مرتكب نشدهام ، به آن اعتراف كنم
از اينجا به عنوان يك فرقه مذهبی دست به فعاليت زدند . در ابتدا يك فرقه ياغی و سركش بودند و به همين جهت " خوارج " ناميده شدند ولی كم كم برای خود اصول و عقائدی تنظيم كردند و حزبی كه در ابتدا فقط رنگ سياست داشت ، تدريجا به صورت يك فقره مذهبی درآمد و رنگ مذهب به خود گرفت . خوارج بعدها به عنوان طرفداران يك مذهب ، دست به فعاليتهای تبليغی حادی زدند . كم كم به فكر افتادند كه به خيال خود ريشه مفاسد دنيای اسلام را كشف كنند . به اين نتيجه رسيدند كه عثمان و علی و معاويه همه برخطا و گناهكارند و ما بايد با مفاسدی كه به وجود آمده مبارزه كنيم ، امر به معروف و نهی از منكر نمائيم . لهذا مذهب خوارج تحت عنوان وظيفه امر به معروف و نهی از منكر به وجود آمد
وظيفه امر به معروف و نهی از منكر قبل از هر چيز دو شرط اساسی دارد : يكی بصيرت در دين و ديگری بصيرت در عمل
بصيرت در دين - همچنانكه در روايت آمده است - اگر نباشد زيان اين كار از سودش بيشتر است . و اما بصيرت در عمل لازمه دو شرطی است كه در فقه از آنها به " احتمال تأثير " و " عدم ترتب مفسده " تعبير شده است و مال آن به دخالت دادن منطق است در اين دو تكليف ( 1 )
پاورقی : 1 - يعنی امر به معروف و نهی از منكر برای اينست كه " معروف " رواج گيرد و >
خوارج نه بصيرت دينی داشتند و نه بصيرت عملی .
پاورقی :
> " منكر " محو شود . پس در جائی بايد امر به معروف كرد و نهی از
منكر نمود كه احتمال ترتب اين اثر در بين باشد . اگر میدانيم كه قطعا
بیاثر است ديگر وجوب چرا ؟
و ديگر اينكه اصل تشريع اين عمل برای اين است كه مصلحتی انجام گيرد
قهرا در جائی بايد صورت بگيرد كه مفسده بالاتری بر آن مرتب نشود . لازمه
اين دو شرط بصيرت در عمل است . آدمی كه بصيرت در عمل را فاقد است
نمیتواند پيش بينی كند كه آيا اثری بر اين كار مترتب هست يا نيست و
آيا مفسده بالاتری را در بر دارد يا ندارد ؟ اينست كه امر به معروفهای
جاهلانه همان طوری كه در حديث است افسادش بيش از اصلاح است
در ساير تكاليف گفته نشده كه شرطش احتمال ترتب فائده است و اگر
احتمال اثر دارد بايد انجام داد و اگر احتمال اثر ندارد نبايد انجام داد
و حال آنكه در هر تكليفی ، فائده و مصلحتی منظور است اما تشخيص آن
مصلحتها بر عهده مردم گذاشته نشده است . درباره نماز گفته نشده اگر ديدی
به حالت مفيد است بخوان و اگر ديدی مفيد نيست نخوان . در روزه هم گفته
نشده اگر احتمال میدهی فائده دارد بگير و اگر احتمال نمیدهی نگير . در
روزه گفته شده اگر ديدی به حالت مضر است نگير . همچنين در حج يا زكات
يا جهاد اينچنين قيد نشده است . اما در باب امر به معروف و نهی از
منكر اين قيد هست كه بايد ديد چه اثر و چه عكس العملی دارد و آيا اين
عمل در جهت صلاح اسلام و مسلمين است يا نه ؟ يعنی تشخيص مصلحت بر عهده
خود عاملان اجرا است
در اين تكليف هر كسی حق دارد بلكه واجب است كه منطق و عقل و بصيرت
در عمل و توجه به فائده را دخالت دهد ، و اين عمل تعبدی صرف نيست . (
رجوع شود به گفتار ماه ، جلد اول ، سخنرانی امر به معروف و نهی از منكر
) .
اين شرط كه اعمال بصيرت در امر به معروف و نهی از منكر واجب است
مورد اتفاق جميع فرق اسلامی است به استثناء خوارج . آنها روی همان جمود و
خشكی و تعصب خاصی كه داشتند میگفتند امر به معروف و نهی از منكر تعبد
محض است . شرط احتمال اثر و عدم ترتب مفسده ندارد . نبايد نشست در
اطرافش حساب كرد . طبق همين >
پاورقی :
> عقيده با علم به اينكه كشته میشوند و خونشان هدر میرود و با علم به
اينكه هيچ اثر مفيدی بر قيامشان مترتب نيست قيام میكردند و يا ترور
میكردند
اصول عقائد خوارج
ريشه اصلی خارجيگری را چند چيز تشكيل میداد : 1 - تكفير علی و عثمان و معاويه و اصحاب جمل و اصحاب تحكيم - كسانی كه به حكميت رضا دهند - عموما ، مگر آنان كه به حكميت رأی داده و سپس توبه كردهاند2 - تكفير كسانی كه قائل به كفر علی و عثمان و ديگران كه يادآور شديم نباشند
3 - ايمان تنها عقيده قلبی نيست ، بلكه عمل به اوامر و ترك نواهی جزء ايمان است . ايمان امر مركبی است از اعتقاد و عمل
4 - وجوب بلا شرط شورش بر والی و امام ستمگر . میگفتند امر به معروف و نهی از منكر مشروط به چيزی نيست و در همه جا بدون استثنا بايد اين دستور الهی انجام گيرد ( 1 )
پاورقی :
1 - ضحی الاسلام ، ج 3 ، ص 330 به نقل از كتاب الفرق بين الفرق
عقيده خوارج در باب خلافت
تنها فكر خوارج كه از نظر متجددين امروز درخشان تلقی میشود ، تئوری آنان در باب خلافت بود . انديشهای دموكرات مابانه داشتند . میگفتند خلافت بايد با انتخاب آزاد انجام گيرد و شايسته ترين افراد كسی است كه از لحاظ ايمان و تقوا صلاحيت داشته باشد خواه از قريش باشد يا غير قريش ، از قبائل برجسته و نامی باشد يا از قبائل گمنام و عقب افتاده ، عرب باشد و يا غير عربآنگاه پس از انتخاب و اتمام بيعت اگر خلاف مصالح جامعه اسلامی گام برداشت از خلافت عزل میشود و اگر ابا كرد بايد با او پيكار كرد تا كشته شود ( 1 )
پاورقی : 1 - ضحی الاسلام ، ج 3 ، ص . 332
اينها در باب خلافت در مقابل شيعه قرار گرفتهاند كه میگويد خلافت امری است الهی و خليفه بايد تنها از جانب خدا تعيين گردد و هم در مقابل اهل سنت قرار دارند كه میگويند خلافت تنها از آن قريش است و به جمله انما الائمة من قريش تمسك میجويندظاهرا نظريه آنان در باب خلافت ، چيزی نيست كه در اولين مرحله پيدايش خويش به آن رسيده باشند بلكه آنچنان كه شعار معروفشان - لا حكم الا لله - حكايت میكند و از نهج البلاغه ( 1 ) نيز استفاده میشود در ابتدا قائل بودهاند كه مردم و اجتماع ، احتياجی به امام و حكومت ندارند و مردم خود بايد به كتاب خدا عمل كنند
اما بعد ، از اين عقيده رجوع كردند و خود با عبدالله بن وهب راسبی بيعت كردند ( 2 )
پاورقی : 1 - خطبه 40 و شرح ابن ابی الحديد ، ج 2 ، ص . 308 2 - كامل ابن اثير ، ج 3 ، ص . 336
عقيده خوارج درباره خلفا
خلافت ابوبكر و عمر را صحيح میدانستند به اين خيال كه آن دو نفر از روی انتخاب صحيحی به خلافت رسيدهاند و از مسير مصالح نيز تغيير نكرده و خلافی را مرتكب نشدهاند . انتخاب عثمان و علی را نيز صحيح میدانستند منتهی میگفتند عثمان از اواخر سال ششم خلافتش تغيير مسير داده و مصالح مسلمين را ناديده گرفته است و لذا از خلافت معزول بوده و چون ادامه داده است كافر گشته و واجب القتل بوده است ، و علی چون مسئله تحكيم را پذيرفته و سپس توبه نكرده است او نيز كافر گشته و واجب القتل بوده است و لذا از خلافت عثمان از سال هفتم و از خلافت علی بعد از تحكيم تبری میجستند ( 1 )از ساير خلفا نيز بيزاری میجستند و هميشه با آنان در پيكار بودند
پاورقی :
1 - الملل و النحل شهرستانی
انقراض خوارج
اين جمعيت در اواخر دهه چهارم قرن اول هجری در اثر يك اشتباهكاری خطرناك به وجود آمدند و بيش از يك قرن و نيم نپائيدند . در اثر تهورها و بیباكيهای جنون آميز مورد تعقيب خلفا قرار گرفتند و خود و مذهبشان را به نابودی و اضمحلال كشاندند و در اوائل تأسيس دولت عباسی يكسره منقرض گشتند . منطق خشك و بیروح آ نها و خشكی و خشونت رفتار آنها ، مباينت روش آنها با زندگی ، و بالاخره تهور آنها كه " تقيه " را حتی به مفهوم صحيح و منطقی آن كنار گذاشته بودند آنها را نابود ساخت . مكتب خوارج مكتبی نبود كه بتواند واقعا باقی بماند ، ولی اين مكتب اثر خود را باقی گذاشت . افكار و عقائد خارجيگری در ساير فرق اسلامی نفوذ كرد و هم اكنون " نهروانی " های فراوان وجود دارند و مانند عصر و عهد علی خطرناكترين دشمن داخلی اسلام همينها هستند ، همچنانكه معاويهها و عمر و عاصها نيز همواره وجود داشته و وجود دارند و از وجود " نهروانی " ها كه دشمن آنها شمرده میشوند به موقع استفاده میكنندشعار يا روح ؟
بحث از خارجيگری و خوارج به عنوان يك بحث مذهبی ، بحثی بدون مورد و فاقد اثر است ، زيرا امروز چنين مذهبی در جهان وجود ندارد . اما در عين حال بحث درباره خوارج و ماهيت كارشان برای ما و اجتماع ما آموزنده است ، زيرا مذهب خوارج هر چند منقرض شده است اما روحا نمرده است . روح " خارجيگری " در پيكر بسياری از ما حلول كرده است . لازم است مقدمهای ذكر كنم : بعضی از مذاهب ممكن است از نظر شعار بميرند ولی از نظر روح زنده باشند ، كما اينكه بر عكس نيز ممكن است مسلكی از نظر شعار ، زنده ولی از نظر روح به كلی مرده باشد و لهذا ممكن است فرد يا افرادی از لحاظ شعار تابع و پيرو يك مذهب شمرده شوند و از نظر روح پيرو آن مذهب نباشند و به عكس ممكن است بعضی روحا پيرو مذهبی باشند و حال آنكه شعارهای آن مذهب را نپذيرفتهاندمثلا چنانكه همه میدانيم ، از بدو امر بعد از رحلت نبی اكرم مسلمين به دو فرقه تقسيم شدند : سنی و شيعه . سنيها در يك شعار و چهارچوب عقيده هستند و شيعه در شعار و چهارچوب عقيدهای ديگر
شيعه میگويد خليفه بلا فصل پيغمبر علی است ، و آن حضرت علی را برای خلافت و جانشينی خويش به امر الهی تعيين كرده است و اين مقام حق خاص اوست پس از پيغمبر ، و اهل سنت میگويند اسلام در قانونگزاری خود ، در موضوع خلافت و امامت پيش بينی خاصی نكرده است بلكه امر انتخاب زعيم را به خود مردم واگذار كرده است . حداكثر اينست كه از ميان قريش انتخاب شود
شيعه بسياری از صحابه پيغمبر را كه از شخصيتها و اكابر و معاريف به شمار میروند مورد انتقاد قرار میدهد و اهل سنت ، درست در نقطه مقابل شيعه از اين جهت قرار گرفتهاند ، به هر كس كه نام " صحابی " دارد با خوشبينی افراطی عجيبی مینگرند . میگويند صحابه پيغمبر همه عادل و درستكار بودهاند . بنای تشيع بر انتقاد و بررسی و اعتراض و مو را از ماست كشيدن است و بنای تسنن بر حمل به صحت و توجيه و " انشاء الله گر به بوده است "
در اين عصر و زمان كه ما هستيم كافی است كه هر كس بگويد : علی خليفه بلا فصل پيغمبر است ، ما او را شيعه بدانيم و چيز ديگری از او توقع نداشته باشيم . او دارای هر روح و هر نوع طرز تفكری كه هست باشد
ولی اگر به صدر اسلام برگرديم به يك روحيه خاصی برمیخوريم كه آن روحيه ، روحيه تشيع است و تنها آن روحيهها بودند كه میتوانستند وصيت پيغمبر را در مورد علی ، صد درصد بپذيرند و دچار ترديد و تزلزل نشوند . نقطه مقابل آن روحيه و آن طرز تفكر يك روحيه و طرز تفكر ديگری بوده است كه وصيتهای پيغمبر اكرم را با همه ايمان كامل به آن حضرت با نوعی توجيه و تفسير و تأويل ناديده میگرفتند
و در حقيقت اين انشعاب اسلامی از اينجا به وجود آمد كه يك دسته كه البته اكثريت بودند فقط ظاهر را مینگريستند و ديدشان آنقدر تيز بين نبود و عمق نداشت كه باطن و حقيقت هر واقعهای را نيز ببينند . ظاهر را میديدند و در همه جا حمل به صحت میكردند . میگفتند عدهای از بزرگان صحابه و پيرمردها و سابقهدارهای اسلام راهی را رفتهاند و نمیتوان گفت اشتباه كردهاند . اما دسته ديگر كه اقليت بودند در همان هنگام میگفتند شخصيتها تا آن وقت پيش ما احترام دارند كه به حقيقت احترام بگذارند
اما آنجا كه میبينيم اصول اسلامی به دست همين سابقهدارها پايمال میشود ، ديگر احترامی ندارند . ما طرفدار اصوليم نه طرفدار شخصيتها . تشيع با اين روح به وجود آمده است
ما وقتی در تاريخ اسلام به سراغ سلمان فارسی و ابوذر غفاری و مقداد كندی و عمار ياسر و امثال آنان میرويم و میخواهيم ببينيم چه چيز آنها را وادار كرد كه دور علی را بگيرند و اكثريت را رها كنند ؟ ، میبينيم آنها مردمی بودند اصولی و اصول شناس ، هم ديندار و هم دين شناس . میگفتند ما نبايد درك و فكر خويش را به دست ديگران بسپريم و وقتی آنها اشتباه كردند ما نيز اشتباه كنيم . و در حقيقت روح آنان روحی بود كه اصول و حقايق بر آن حكومت میكرد نه اشخاص و شخصيتها ! مردی از صحابه اميرالمؤمنين در جريان جنگ جمل سخت در ترديد قرار گرفته بود . او دو طرف را مینگريست . از يك طرف علی را میديد و شخصيتهای بزرگ اسلامی را كه در ركاب علی شمشير میزدند و از طرفی نيز همسر نبی اكرم عايشه را میديد كه قرآن درباره زوجات آن حضرت میفرمايد : « و ازواجه امهاتهم » ( 1 ) ( همسران او مادران امتند ) ، و در ركاب عايشه ، طلحه را میديد از پيشتازان در اسلام ، مرد خوش سابقه و تيرانداز ماهر ميدان جنگهای اسلامی و مردی كه به اسلام خدمتهای ارزندهای كرده است ، و باز زبير را میديد ، خوش سابقهتر از طلحه ، آنكه حتی در روز سقيفه از جمله متحصنين در خانه علی بود
اين مرد در حيرتی عجيب افتاده بود كه يعنی چه ؟ ! آخر علی و طلحه و زبير از پيشتازان اسلام و فداكاران سختترين دژهای اسلامند ، اكنون رو در رو قرار گرفتهاند ؟ كداميك به حق نزديكترند ؟ در اين گيرودار چه بايد كرد ؟ ! توجه داشته باشيد ! نبايد آن مرد را در اين حيرت زياد ملامت كرد
شايد اگر ما هم در شرائطی كه او قرار داشت قرار میگرفتيم شخصيت و سابقه زبير و طلحه چشم ما را خيره میكرد
پاورقی : 1 - سوره احزاب ، آيه . 6
ما الان كه علی و عمار و اويس قرنی و ديگران را با عايشه و زبير و طلحه روبرو میبينيم ، مردد نمیشويم چون خيال میكنيم دسته دوم مردمی جنايت سيما بودند يعنی آثار جنايت و خيانت از چهرهشان هويدا بود و با نگاه به قيافهها و چهرههای آنان حدس زده میشد كه اهل آتشند . اما اگر در آن زمان میزيستيم و سوابق آنان را از نزديك میديديم شايد از ترديد مصون نمیمانديمامروز كه دسته اول را بر حق و دسته دوم را بر باطل میدانيم از آن نظر است كه در اثر گذشت تاريخ و روشن شدن حقايق ، ماهيت علی و عمار را از يك طرف و زبير و طلحه و عايشه را از طرف ديگر شناختهايم و در آن ميان توانستهايم خوب قضاوت كنيم . و يا لااقل اگر اهل تحقيق و مطالعه در تاريخ نيستيم از اول كودكی به ما اين چنين تلقين شده است . اما در آن روز هيچكدام از اين دو عامل وجود نداشت
به هر حال اين مرد محضر اميرالمؤمنين شرفياب شد و گفت : ايمكن ان يجتمع زبير و طلحه و عائشة علی باطل ؟ آيا ممكن است طلحه و زبير و عايشه بر باطل اجتماع كنند ؟ شخصيتهائی مانند آنان از بزرگان صحابه رسول الله چگونه اشتباه میكنند و راه باطل را میپيمايند آيا اين ممكن است ؟ علی در جواب سخنی دارد كه دكتر طه حسين دانشمند و نويسنده مصر میگويد سخنی محكمتر و بالاتر از اين نمیشود . بعد از آنكه وحی خاموش گشت و ندای آسمانی منقطع شد سخنی به اين بزرگی شنيده نشده است ( 1 )
فرمود : « انك لملبوس عليك ، ان الحق و الباطل لا يعرفان باقدار الرجال ، اعرف الحق تعرف اهله ، و اعرف الباطل تعرف اهله » : " سرت كلاه رفته و حقيقت بر تو اشتباه شده . حق و باطل را با ميزان قدر و شخصيت افراد نمیشود شناخت . اين صحيح نيست كه تو اول شخصيتهائی را مقياس قرار دهی و بعد حق و باطل را با اين مقياسها بسنجی : فلان چيز حق است چون فلان و فلان با آن موافقند و فلان چيز باطل است چون فلان و فلان با آن مخالف . نه ، اشخاص نبايد مقياس حق و باطل قرار گيرند . اين حق و باطل است كه بايد مقياس اشخاص و شخصيت آنان باشند "
يعنی بايد حقشناس و باطل شناس باشی نه اشخاص و شخصيت شناس ، افراد را - خواه شخصيتهای بزرگ و خواه شخصيتهای كوچك - با حق مقايسه كنی
اگر با آن منطبق شدند شخصيتشان را بپذيری و الا نه . اين حرف نيست كه آيا طلحه و زبير و عايشه ممكن است بر باطل باشند ؟ در اينجا علی معيار حقيقت را خود حقيقت قرار داده است و روح تشيع نيز جز اين چيزی نيست . و در حقيقت فرقه شيعه مولود يك بينش مخصوص و اهميت دادن به اصول اسلامی است نه به افراد و اشخاص . قهرا شيعيان اوليه مردمی منتقد و بت شكن بار آمدند
پاورقی : 1 - علی و بنوه ، ص . 40
علی بعد از پيغمبر جوانی سی و سه ساله است با يك اقليتی كمتر از عدد انگشتان . در مقابلش پيرمردهای شصت ساله با اكثريتی انبوه و بسيارمنطق اكثريت اين بود كه راه بزرگان و مشايخ اينست و بزرگان اشتباه نمیكنند و ما راه آنان را میرويم . منطق آن اقليت اين بود كه آنچه اشتباه نمیكند حقيقت است بزرگان بايد خود را بر حقيقت تطبيق دهند
از اينجا معلوم میشود چقدر فراوانند افرادی كه شعارشان شعار تشيع است و اما روحشان روح تشيع نيست
مسير تشيع همانند روح آن ، تشخيص حقيقت و تعقيب آن است و از بزرگترين اثرات آن جذب و دفع است اما نه هر جذبی و هر دفعی - گفتيم گاهی جذب ، جذب باطل و جنايت و جانی است و دفع ، دفع حقيقت و فضائل انسانی - بلكه دفع و جذبی از سنخ جاذبه و دافعه علی ، زيرا شيعه يعنی كپيهای از سيرتهای علی ، شيعه نيز بايد مانند علی دو نيروئی باشد
اين مقدمه برای اين بود كه بدانيم ممكن است مذهبی مرده باشد ولی روح آن مذهب در ميان مردم ديگری كه به حسب ظاهر پيرو آن مذهب نيستند بلكه خود را مخالف آن مذهب میدانند زنده باشد . مذهب خوارج امروز مرده است . يعنی ديگر امروز در روی زمين گروه قابل توجهی به نام خوارج كه عدهای تحت همين نام از آن پيروی كنند وجود ندارد ، ولی آيا روح مذهب خارجی هم مرده است ؟ آيا اين روح در پيروان مذاهب ديگر حلول نكرده است ؟ آيا مثلا خدای نكرده در ميان ما ، مخصوصا در ميان طبقه به اصطلاح مقدس ماب ما اين روح حلول نكرده است ؟ اينها مطلبی است كه جداگانه بايد بررسی شود . ما اگر روح مذهب خارجی را درست بشناسيم شايد بتوانيم به اين پرسش پاسخ دهيم . ارزش بحث درباره خوارج از همين نظر است . ما بايد بدانيم علی چرا آنها را " دفع " كرد ، يعنی چرا جاذبه علی آنها را نكشيد و برعكس ، دافعه او آنها را دفع كرد ؟ مسلما چنانكه بعدا خواهيم ديد تمام عناصر روحی كه در شخصيت خوارج و تشكيل روحيه آنها مؤثر بود از عناصری نبود كه تحت نفوذ و حكومت دافعه علی قرار گيرد . بسياری از برجستگيها و امتيازات روشن هم در روحيه آنها وجود داشت كه اگر همراه يك سلسله نقاط تاريك نمیبود آنها را تحت نفوذ و تأثير جاذبه علی قرار میداد ، ولی جنبههای تاريك روحشان آنقدر زياد نبود كه آنها را در صف دشمنان علی قرار داد
دموكراسی علی
اميرالمؤمنين با خوارج در منتهی درجه آزادی و دموكراسی رفتار كرد . او خليفه است و آنها رعيتش ، هر گونه اعمال سياستی برايش مقدور بود اما او زندانشان نكرد و شلاقشان نزد و حتی سهميه آنان را از بيت المال قطع نكرد ، به آنها نيز همچون ساير افراد مینگريست . اين مطلب در تاريخ زندگی علی عجيب نيست اما چيزی است كه در دنيا كمتر نمونه دارد . آنها در همه جا در اظهار عقيده آزاد بودند و حضرت خودش و اصحابش با عقيده آزاد با آنان روبرو میشدند و صحبت میكردند ، طرفين استدلال میكردند ، استدلال يكديگر را جواب میگفتندشايد اين مقدار آزادی در دنيا بیسابقه باشد كه حكومتی با مخالفين خود تا اين درجه با دموكراسی رفتار كرده باشد . میآمدند در مسجد و در سخنرانی و خطابه علی پارازيت ايجاد میكردند . روزی علی اميرالمؤمنين بر منبر بود . مردی آمد و سئوالی كرد . علی بالبديهة جواب گفت . يكی از خارجيها از بين مردم فرياد زد : قاتله الله ما افقهه ( خدا بكشد اين را ، چقدر دانشمند است ) ، ديگران خواستند متعرضش شوند اما علی فرمود رهايش كنيد او به من تنها فحش داد
خوارج در نماز جماعت به علی اقتدا نمیكردند زيرا او را كافر میپنداشتند . به مسجد میآمدند و با علی نماز نمیگذاردند و احيانا او را میآزردند . علی روزی به نماز ايستاده و مردم نيز به او اقتدا كردهاند
يكی از خوارج به نام ابن الكواء فريادش بلند شد و آيهای را به عنوان كنايه به علی بلند خواند : « و لقد اوحی اليك و الی الذين من قبلك لئن اشركت ليحبطن عملك و لتكونن من الخاسرين »( 1 )
اين آيه خطاب به پيغمبر است كه به تو و همچنين پيغمبران قبل از تو وحی شد كه اگر مشرك شوی اعمالت از بين میرود و از زيانكاران خواهی بود . ابن الكواء با خواندن اين آيه خواست به علی گوشه بزند كه سوابق تو را در اسلام میدانيم ، اول مسلمان هستی ، پيغمبر تو را به برادری انتخاب كرد ، در ليلة المبيت فداكاری درخشانی كردی و در بستر پيغمبر خفتی ، خودت را طعمه شمشيرها قراردادی و بالاخره خدمات تو به اسلام قابل انكار نيست ، اما خدا به پيغمبرش هم گفته اگر مشرك بشوی اعمالت به هدر میرود ، و چون تو اكنون كافر شدی اعمال گذشته را به هدر دادی
پاورقی : 1 - سوره زمر ، آيه . 65
علی در مقابل چه كرد ؟ ! تا صدای او به قرآن بلند شد سكوت كرد تا آيه را به آخر رساند . همين كه به آخر رساند ، علی نماز را ادامه داد . باز ابن الكواء آيه را تكرار كرد و بلا فاصله علی سكوت نمودعلی سكوت میكرد چون دستور قرآن است كه : « اذا قریء القرآن فاستمعوا له و انصتوا »( 1 )
" هنگامی كه قرآن خوانده میشود گوش فرا دهيد و خاموش شويد "
و به همين دليل است كه وقتی امام جماعت مشغول قرائت است مأمومين بايد ساكت باشند و گوش كنند
بعد از چند مرتبهای كه آيه را تكرار كرد و میخواست وضع نماز را به هم زند ، علی اين آيه را خواند : « فاصبر ان وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا يوقنون »( 2 )
" صبر كن وعده خدا حق است و خواهد فرا رسيد . اين مردم بیايمان و يقين ، تو را تكان ندهند و سبكسارت نكنند "
ديگر اعتنا نكرد و به نماز خود ادامه داد ( 3 ) .
پاورقی : 1 - سوره اعراف ، آيه . 204 2 - سوره روم ، آيه . 60 3 - ابن ابی الحديد ، ج 2 ، ص . 311


