next page

fehrest page

back page

رمز جاذبه علی

سبب دوستی و محبت علی در دلها چيست ؟ رمز محبت را هنوز كسی كشف نكرده است ، يعنی نمی‏توان آنرا فورموله‏ كرد و گفت اگر چنين شد چنان می‏شود و اگر چنان شد چنين ، ولی البته رمزی‏ دارد . چيزی در محبوب هست كه برای محب از نظر زيبائی خيره كننده است‏ و او را به سوی خود می‏كشد . جاذبه و محبت در درجات بالا عشق ناميده‏ می‏شود . علی محبوب دلها و معشوق انسانهاست . چرا ؟ و در چه جهت ؟ فوق‏ العادگی علی در چيست كه عشقها را برانگيخته و دلها را به خود شيفته‏ ساخته و رنگ حيات جاودانی گرفته است و برای هميشه زنده است ؟ چرا دلها همه خود را با او آشنا می‏بينند و اصلا او را مرد ه احساس نمی كنند بلكه زنده می‏يابند ؟ مسلما ملاك دوستی او جسم او نيست زيرا جسم او اكنون در بين ما نيست و ما آن را احساس نكرده‏ايم . و باز محبت علی از نوع قهرماندوستی كه در همه ملتها وجود دارد نيست . هم اشتباه است كه‏ بگوئيم محبت علی از راه محبت فضيلتهای اخلاقی و انسانی است ، و حب علی‏ حب انسانيت است . درست است علی مظهر انسان كامل بود و درست است كه‏ انسان نمونه‏های عالی انسانيت را دوست می‏دارد اما اگر علی همه اين فضائل‏ انسانی را كه داشت می‏داشت ، آن حكمت و آن علم ، آن فداكاريها و از خود گذشتگيها ، آن تواضع و فروتنی ، آن ادب ، آن مهربانی و عطوفت ، آن‏ ضعيف پروری ، آن عدالت ، آن آزادگی و آزاديخواهی ، آن احترام به انسان‏ ، آن ايثار ، آن شجاعت ، آن مروت و مردانگی نسبت به دشمن ، و به قول‏ مولوی :
در شجاعت شير ربا نيستی
در مروت خود كه داند كيستی ؟
آن سخا وجود و كرم و . . . اگر علی همه اينها را كه داشت می‏داشت اما رنگ الهی نمی‏داشت ، مسلما اين قدر كه امروز عاطفه انگيز و محبت خيز است نبود
علی از آن نظر محبوب است كه پيوند الهی دارد . دلهای ما به طور ناخودآگاه در اعماق خويش با حق سر و سر و پيوستگی دارد ، و چون علی را آيت بزرگ حق و مظهر صفات حق می‏يابند و به او عشق می‏ورزند . در حقيقت‏ پشتوانه عشق علی ، پيوند جانها با حضرت حق است كه برای هميشه در فطرتها نهاده شده و چون فطرتها جاودانی است مهر علی نيز جاودان است
نقطه‏های روشن در وجود علی بسيار است اما آنچه برای هميشه او را درخشنده و تابان قرار داده است ايمان و اخلاص اوست و آن‏ است كه به وی جذبه الهی داده است
سوده همدانی ، بانوی فداكار و دلباخته علی ، در مقابل معاويه بر علی‏ درود فرستاد و در وصفش گفت :
صلی الاله علی روح تضمنها
قبر فاصبح فيه العدل مدفونا
قد حالف الحق لا يبغی به بدلا
فصار بالحق و الايمان مقرونا
" درود خداوند بر روانی باد كه او را خاك برگرفت و عدل نيز با وی‏ مدفون گشت " " با حق پيمان بسته بود كه به جای آن بدلی نگزيند ، پس با حق و با ايمان مقرون گشته بود "
صعصعة بن صوحان عبدی نيز يكی ديگر از دلباختگان علی بود ، از كسانی بود كه در آن دل شب در مراسم دفن علی با عده معدودی شركت كرد . پس از آنكه‏ حضرت را دفن كردند و بدنش را خاك پوشانيد ، صعصعه يك دست خويش را بر قلبش نهاد و با دست ديگر خاك بر سر پاشيد و گفت : " مرگ گوارايت باد ! كه مولدت پاك بود و شكيبائيت نيرومند و جهادت بزرگ . بر انديشه‏ات دست يافتی و تجارتت سودمند گشت "
" بر آفريننده‏ات نازل گشتی و او تو را با خوشی پذيرفت و ملائكش به‏ گردت در آمدند . در همسايگی پيغمبر جايگزين گشتی و خداوند تو را در قرب‏ خويش جای داد و به درجه برادرت مصطفی رسيدی و از كاسه لبريزش آشاميدی "
" از خدا می‏خواهيم كه از تو پيروی كنيم و به روشهايت عمل كنيم
دوستانت را دوست بداريم و دشمنانت را دشمن بداريم و در جرگه دوستانت‏ محشور گرديم "
" و دريافتی آنچه را ديگران درنيافتند و رسيدی به آنچه ديگران نرسيدند . در پيشگاه برادرت پيغمبر جهاد كردی و به دين خدا آنچنانكه شايسته بود قيام كردی تا سنتها را بر پا داشتی و آشوبها را اصلاح نمودی و اسلام و ايمان منظم گشت . بر تو باد بهترين درودها "
" به وسيله تو پشت مؤمنان محكم شد و راهها روشن گشت و سنتها بپا ايستاد . احدی فضائل و سجايای تو را در خود جمع نكرد . ندای پيغمبر را جواب گفتی . به اجابتش بر ديگران پيشی گرفتی . به ياريش شتافتی و با جان خويش حفظش كردی . با شمشير ذوالفقار در مراحل ترس و وحشت حمله‏ بردی و پشت ستمگران را شكستی . بنيانهای شرك و پستی را درهم فرو ريختی‏ و گمراهان را در خاك و خون كشيدی پس گوارايت باد ای امير مؤمنان ! "
" نزديكترين مردم بودی به پيغمبر . اول كسی بودی كه به اسلام گرويدی
از يقين لبريز و در دل محكم و از همه فداكارتر و نصيبت از خير بيشتر بود . خداوند ما را از اجر مصيبت محروم نكند و پس از تو ما را خوار نگرداند " . " به خدا سوگند كه زندگيت كليد خير بود و قفل شر ، و مرگت كليد هر شری است و قفل هر خيری . اگر مردم از تو پذيرفته بودند از آسمان و زمين‏ نعمتها برايشان می‏باريد اما آنان دنيا را بر آخرت برگزيدند ( 1 "
آری دنيا را برگزيدند و در مقابل عدل و عدم انعطاف علی تاب نياوردند و عاقبت دست جمودها و ركودها از آستين مردمی به در آمد و علی را شهيد كرد
علی عليه السلام در داشتن دوستان و محبان سر از پا نشناخته كه در راه‏ ولاء و محبت او سر دادند و بر سر دار رفتند بی‏نظير است . تاريخچه‏های‏ شگفت و جالب و حيرت انگيز آنها صفحات تاريخ اسلام را مفتخر ساخته است‏ . دست جنايت ناپاكانی از قبيل زياد بن ابيه و پسرش عبيدالله و حجاج بن‏ يوسف و متوكل و در رأس همه اينها معاوية بن ابی‏سفيان به خون اين‏ زبده‏های انسانيت تا مرفق آلوده است

پاورقی : 1 - بحار الانوار ، ج 42 ، ص 295 - 296 ، چاپ جديد

بخش دوم نيروی دافعه علی عليه السلام

دشمن سازی علی ناكثين و قاسطين و مارقين پيدايش خوارج عقائد خوارج اعتقاد آنها درباره خلافت اعتقاد آنها درباره خلفا انقراض خوارج شعار يا روح ؟ خوارج و دموكراسی علی قيام و طغيان خوارج مميزات خوارج سياست قرآن بر نيزه كردن اهميت و لزوم پيكار با نفاق علی امام و پيشوای راستين

دشمن سازی علی

بحث خود را اختصاص می‏دهيم به دوران خلافت چهار ساله و اند ماهه او
علی همه وقت شخصيت دو نيروئی بوده است . علی هميشه هم جاذبه داشته‏ است و هم دافعه . مخصوصا در دوره اسلام از اول گروهی را می‏بينيم كه به‏ گرد علی بيشتر می‏چرخند و گروهی ديگر را می‏بينيم كه با او چندان ميانه‏ خوبی ندارند و احيانا از وجود او رنج می‏برند
ولی دوران خلافت علی و همچنين دوره‏های بعد از وفاتش ، يعنی دوران ظهور تاريخی علی ، دوره تجلی بيشتر جاذبه و دافعه او است . به همان نسبت كه‏ قبل از خلافت تماسش با اجتماع كمتر بود تجلی جاذبه و دافعه‏اش كمتر بود
علی مردی دشمن ساز و ناراضی ساز بود . اين يكی ديگر از افتخارات بزرگ‏ او است . هر آدم مسلكی و هدفدار و مبارز و مخصوصا انقلابی كه در پی‏عملی ساختن هدفهای مقدس خويش است و مصداق قول‏ خدا است كه : « يجاهدون فی سبيل الله و لا يخافون لومة لائم »( 1 )
" در راه خدا می‏كوشند و از سرزنش سرزنشگری بيم نمی‏كنند "
دشمن ساز و ناراضی درست كن است . لهذا دشمنانش مخصوصا در زمان خودش‏ اگر از دوستانش بيشتر نبوده‏اند كمتر هم نبوده و نيستند
اگر شخصيت علی ، امروز تحريف نشود و همچنانكه بوده ارائه داده شود ، بسياری از مدعيان دوستيش در رديف دشمنانش قرار خواهند گرفت
پيغمبر علی را به فرماندهی لشكری به يمن فرستاد . در برگشتن برای‏ ملاقات پيغمبر عزم مكه كرد . در نزديكيهای مكه يكی از لشكريان را به جای‏ خويش گذاشت و خود برای گزارش سفر زودتر به سوی رسول الله شتافت . آن‏ شخص حله‏هائی را كه علی همراه آورده بود در بين لشكريان تقسيم كرد تا با لباسهای نو وارد مكه شوند . علی كه برگشت به اين عمل اعتراض كرد و آنرا بی‏انضباطی دانست ، زيرا نمی‏بايست قبل از اينكه پيغمبر اكرم ( ص ) كسب‏ تكليف شود تصميمی درباره حمله‏ها گرفته شود و در حقيقت از نظر علی ( ع ) اين كار نوعی تصرف در بيت المال بود بدون اطلاع و اجازه پيشوای مسلمين . از اينرو علی ( ع ) دستور داد حله‏ها را از تن خود بكنند و آنها را در جايگاه مخصوص قرار داد كه تحويل پيغمبر اكرم ( ص ) داده شود و آن حضرت خودشان درباره آنها تصميم بگيرد

پاورقی : 1 - سوره مائده ، آيه . 54

لشكريان علی ( ع ) از اين عمل ناراحت شدند . همينكه به حضور پيغمبر اكرم‏ ( ص ) رسيدند و رسول اكرم ( ص ) احوال آنها را جويا شد از خشونت علی ( ع ) در مورد حله‏ها شكايت كردند . پيغمبر اكرم ( ص ) آنان را مخاطب‏ ساخت و گفت : « يا ايها الناس لا تشكوا عليا فو الله انه لاخشن فی ذات الله من ان‏ يشكی » ( 1 )
" مردم ! از علی شكوه نكنيد كه به خدا سوگند او در راه خدا شديدتر از اينست كه كسی درباره وی شكايت كند "
علی در راه خدا از كسی ملاحظه نداشت بلكه اگر به كسی عنايت می‏ورزيد و از كسی ملاحظه می‏كرد به خاطر خدا بود . قهرا اين حالت دشمن ساز است و روحهای پرطمع و پر آرزو را رنجيده می‏كند و به درد می‏آورد
در ميان اصحاب پيغمبر هيچكس مانند علی دوستانی فداكار نداشت ، همچنانكه هيچكس مانند او دشمنانی اينچنين جسور و خطرناك نداشت . مردی‏ بود كه حتی بعد از مرگ ، جنازه‏اش مورد هجوم دشمنان واقع گشت .

پاورقی : 1 - سيره ابن هشام ، ج 4 ، ص . 250

او خود از اين جريان آگاه بود و آن را پيش بينی می‏كرد و لذا وصيت كرد كه قبرش‏ مخفی باشد و جز فرزندانش ديگران ندانند ، تا آنكه حدود يك قرن گذشت و دولت امويان‏ منقرض گشت ، خوارج نيز منقرض شدند و يا سخت ناتوان گشتند ، كينه‏ها و كينه‏توزيها كم شد و به دست امام صادق تربت مقدسش اعلان گشت

ناكثين و قاسطين و مارقين

علی در دوران خلافتش سه دسته را از خود طرد كرد و با آنان به پيكار برخاست : اصحاب جمل كه خود آنان را ناكثين ناميد و اصحاب صفين كه آنها را قاسطين خواند و اصحاب نهروان يعنی خوارج كه خود آنها را مارقين‏ می‏خواند ( 1 )
« فلما نهضت بالامر نكثت طائفة و مرقت اخری و قسط آخرون » ( 2 )

پاورقی : 1 - و قبل از آن حضرت ، پيغمبر آنان را به اين نامها ناميد كه به وی‏ گفت : ستقاتل بعدی الناكثين و القاسطين و المارقين » پس از من با ناكثين و قاسطين و مارقين مقاتله خواهی كرد . اين روايت را ابن‏ ابی‏الحديد در شرح نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 201 نقل می‏كند و می‏گويد اين‏ روايت يكی از دلائل نبوت حضرت ختمی مرتبت است ، زيرا كه اخباری صريح‏ است از آينده و غيب كه هيچگونه تأويل و اجمالی در آن راه ندارد
2 - نهج البلاغه ، خطبه شقشقيه ، . 3

" پس چون به امر خلافت قيام كردم ، طائفه‏ای نقض بيعت كردند ، جمعيتی از دين بيرون رفتند ، جمعيتی از اول سركشی و طغيان كردند " . ناكثين از لحاظ روحيه پول پرستان بودند ، صاحبان مطامع و طرفدار تبعيض‏ . سخنان او درباره عدل و مساوات بيشتر متوجه اين جمعيت است
اما روح قاسطين روح سياست و تقلب و نفاق بود . آنها می‏كوشيدند تا زمام حكومت را در دست گيرند و بنيان حكومت و زمامداری علی را درهم فرو ريزند . عده‏ای پيشنهاد كردند با آنها كنار آيد و تا حدودی مطامعشان را تأمين كند . او نمی‏پذيرفت زيرا كه او اهل اين حرفها نبود . او آمده بود كه با ظلم مبارزه كند نه آنكه ظلم را امضا كند . و از طرفی معاويه و تيپ‏ او با اساس حكومت علی مخالف بودند . آنها می‏خواستند كه خود مسند خلافت‏ اسلامی را اشغال كنند ، و در حقيقت جنگ علی با آنها جنگ با نفاق و دوروئی بود
دسته سوم كه مارقين هستند روحشان روح عصبيتهای ناروا و خشكه مقدسيها و جهالتهای خطرناك بود . علی نسبت به همه اينها دافعه‏ای نيرومند و حالتی‏ آشتی ناپذير داشت
يكی از مظاهر جامعيت و انسان كامل بودن علی اينست كه در مقام اثبات‏ و عمل با فرقه‏های گوناگون و انحرافات مختلف روبرو شده است و با همه‏ مبارزه كرده است . گاهی او را در صحنه مبارزه با پول پرستها و دنياپرستان متجمل می‏بينيم ، گاهی هم در صحنه مبارزه با سياست پيشه‏های ده رو و صد رو ، گاهی با مقدس نماهای‏ جاهل و منحرف
بحث خود را معطوف می‏داريم به دسته اخير يعنی خوارج . اينها ، ولو اينكه منقرض شده‏اند اما تاريخچه‏ای آموزنده و عبرت انگيز دارند
افكارشان در ميان ساير مسلمين ريشه دوانيده و در نتيجه در تمام طول اين‏ چهارده قرن با اينكه اشخاص و افرادشان و حتی نامشان از ميان رفته است‏ ولی روحشان در كالبد مقدس نماها همواره وجود داشته و دارد و مزاحمی سخت‏ برای پيشرفت اسلام و مسلمين به شمار می‏رود

پيدايش خوارج

خوارج يعنی شورشيان . اين واژه از " خروج " ( 1 ) به معنای سركشی و طغيان گرفته شده است . پيدايش آنان در جريان حكميت است .

پاورقی : 1 - كلمه " خروج " اگر به " علی " متعدی شود دو معنای نزديك به‏ يكديگر دارد : يكی در مقام پيكار و جنگ بر آمدن و ديگری تمرد و عصيان و شورش . خرج فلان علی فلان : برز لقتاله . و خرجت الرعية علی الملك : تمردت - المنجد
كلمه " خوارج " كه معادل فارسی آن " شورشيان " است از " خروج " به معنای دوم گرفته شده است . اين جمعيت را از آن نظر خوارج گفتند كه‏ از فرمان علی تمرد كردند و عليه او شوريدند و چون تمرد خود را بر يك‏ عقيده و مسلك مذهبی مبتنی كردند ، نحله‏ای شدند و اين اسم به آنها اختصاص يافت و لذا به ساير كسانی كه بعد از آنها قيام كردند و بر حاكم‏ وقت طغيان نمودند خارجی گفته نشد . اگر اينها مكتب و عقيده خاصی‏ نمی‏داشتند مثل ساير ياغيهای دوره‏های بعد بودند ولی اينها عقائدی داشتند و بعدها خود اين عقائد موضوعيت پيدا كرد . اگر چه هيچوقت موفق نشدند حكومتی تشكيل دهند اما موفق شدند فقه و ادبی برای خود به وجود بياورند
( به ضحی الاسلام ، ج 3 ، ص 340 - 347 ، طبع ششم مراجعه شود ) . >

در جنگ‏ صفين در آخرين روزی كه جنگ داشت به نفع علی خاتمه می‏يافت ، معاويه با مشورت عمرو عاص دست به يك نيرنگ‏ ماهرانه‏ای زد . او ديد تمام فعاليتها و رنجهايش بی‏نتيجه ماند و با شكست‏ يك قدم بيشتر فاصله ندارد . فكر كرد كه جز با اشتباهكاری راه به نجات‏ نمی‏يابد . دستور داد قرآنها را بر سر نيزه‏ها بلند كنند كه مردم ! ما اهل‏ قبله و قرآنيم ، بيائيد آنرا در بين خويش حكم قرار دهيم . اين سخن‏ تازه‏ای نبود كه آنها ابتكار كرده باشند . همان حرفی است كه قبلا علی گفته‏ بود و تسليم نشدند و اكنون هم تسليم نشده اند . بهانه‏ای است تا راه‏ نجات يابند و از شكست قطعی خود را برهانند
علی فرياد برآورد بزنيد آنها را ، اينها صفحه و كاغذ قرآن را بهانه‏ كرده می‏خواهند در پناه لفظ و كتابت قرآن خودشان را حفظ كنند و بعد به‏ همان روش ضد قرآنی خود ادامه دهند . كاغذ و جلد قرآن در مقابل حقيقت آن‏ ، ارزش و احترامی ندارد . حقيقت و جلوه راستين قرآن منم . اينها كاغذ و خط را دستاويز كرده‏اند تا حقيقت و معنی را نابود سازند

پاورقی : > اشخاصی بودند كه هرگز اتفاق نيافتاد كه خروج كنند ولی بر عقيده خوارج‏ بودند . مثل آنچه درباره عمرو بن عبيد و بعضی ديگر از معتزله گفته می‏شود . افرادی از معتزله كه در عقيده امر به معروف و نهی از منكر و يا در مسئله مخلد بودن مرتكب كبيره يا خوارج همفكر بوده‏اند درباره‏شان گفته‏ می‏شود " و كان يری رأی الخو ارج " يعنی همچون خوارج می‏انديشد
حتی بعضی از زنها بوده‏اند كه عقيده خارجی داشته‏اند . در كامل مبرد ، ج‏ 2 ، ص 154 داستان زنی را نقل می‏كند كه عقيده خارجی داشته است
بنابر اين بين مفهوم لغوی كلمه و مفهوم اصطلاحی آن عموم من وجه است

عده‏ای از نادانها و مقدس نماهای بی‏تشخيص كه جمعيت كثيری را تشكيل‏ می‏دادند با ي كديگر اشاره كردند كه علی چه می‏گويد ؟ فرياد برآوردند كه با قرآن بجنگيم ؟ ! جنگ ما به خاطر احياء قرآن است آنها هم كه خود تسليم‏ قرآنند پس ديگر جنگ چرا ؟ علی گفت من نيز می‏گويم به خاطر قرآن بجنگيد ، اما اينها با قرآن سر و كار ندارند ، لفظ و كتابت قرآن را وسيله حفظ جان خود قرار داده‏اند
در فقه اسلامی ، در كتاب الجهاد ، مسئله‏ای است تحت عنوان " تترس‏ كفار به مسلمين " . مسئله اينست كه اگر دشمنان اسلام در حالی كه با مسلمين در حال جنگ‏اند عده‏ای از اسرای مسلمان را در مقدم جبهه سپر خويش‏ قرار دهند و خود در پشت اين جبهه مشغول فعاليت و پيشروی باشند به طوری‏ كه سپاه اسلام اگر بخواهد از خود دفاع كند و يا به آنها حمله كند و جلو پيشروی آنها را بگيرد چاره‏ای نيست جز اينكه برادران مسلمان خود را كه‏ سپر واقع شده‏اند نيز به حكم ضرورت از ميان بردارد ، يعنی دسترسی به دشمن‏ ستيزه گر و مهاجم امكان پذير نيست جز با كشتن مسلمانان ، در اينجا قتل‏ مسلم به خاطر مصالح عاليه اسلام و به خاطر حفظ جان بقيه مسلمين در قانون‏ اسلام تجويز شده است . آنها نيز در حقيقت سرباز اسلامند و در راه خدا شهيد شده‏اند منتها بايد خونبهای آنان را به بازماندگانشان از بودجه اسلامی‏ بپردازند ( 1 ) و اين تنها از خصائص فقه اسلامی نيست بلكه در قوانين نظامی و جنگی جهان يك قانون مسلم است كه‏ اگر دشمن خواست از نيروهای داخلی استفاده كند آن نيرو را نابود می‏كنند تا به دشمن دست يابند و وی را به عقب برانند

پاورقی : 1 - لمعه ، ج 1 ، كتاب الجهاد ، فصل اول ، و شرايع ، كتاب الجهاد

در صورتی كه مسلمان و موجود زنده‏ای را اسلام می‏گويد بزن تا پيروزی اسلام‏ بدست آيد ، كاغذ و جلد كه ديگر جای سخن نبايد قرار گيرد . كاغذ و كتابت‏ احترامش به خاطر معنی و محتوا است . امروز جنگ به خاطر محتوای قرآن‏ است . اينها كاغذ را وسيله قرار دادند تا معنی و محتوای قرآن را از بين‏ ببرند
اما نادانی و بی‏خبری همچون پرده‏ای سياه جلو چشم عقلشان را گرفت و از حقيقت بازشان داشت . گفتند ما علاوه بر اينكه با قرآن نمی‏جنگيم ، جنگ‏ با قرآن خود منكری است و بايد برای نهی از آن بكوشيم و با كسانی كه با قرآن می‏جنگند بجنگيم . تا پيروزی نهائی ساعتی بيش نمانده بود . مالك‏ اشتر كه افسری رشيد و فداكار و از جان گذشته بود ، همچنان می‏رفت تا خيمه‏ فرماندهی معاويه را سرنگون كند و راه اسلام را از خارها پاك نمايد . در همين وقت اين گروه به علی فشار آوردند كه ما از پشت حمله می‏كنيم . هر چه علی اصرار می‏كرد آنها بر انكارشان می‏افزودند و بيشتر لجاجت می‏كردند
علی برای مالك پيغام فرستاد جنگ را متوقف كن و خود از صحنه برگرد
او به پيام علی جواب داد كه اگر چند لحظه‏ای را اجازتم دهی جنگ به‏ پايان رسيده و دشمن نيز نابود گشته است
شمشيرها را كشيدند كه يا قطعه قطعه‏ات می‏كنيم يا بگو برگردد
باز به دنبالش فرستاد كه اگر می‏خواهی علی را زنده ببينی جنگ را متوقف كن و خود برگرد . او برگشت و دشمن شادمان كه نيرنگش خوب كارگر افتاد
جنگ متوقف شد تا قرآن را حاكم قرار دهند ، مجلس حكميت تشكيل شود و حكمهای دو طرف بر آنچه در قرآن و سنت ، اتفاقی طرفين است حكومت كنند و خصومتها را پايان دهند و يا اختلافی را بر اختلافات بيفزايند و آنچنان‏ را آنچنانتر كنند
علی گفت آنها حكم خود را تعيين كنند تا ما نيز حكم خويش را تعيين‏ كنيم . آنها بدون كوچكترين اختلافی با اتفاق نظر عمر و عاص عصاره نيرنگها را انتخاب كردند . علی عبدالله بن عباس سياستمدار و يا مالك اشتر مرد فداكار و روشن بين با ايمان را پيشنهاد كرد و يا مردی از آن قبيل را اما آن احمقها به دنبال همجنس خويش می‏گشتند و مردی چون ابوموسی را كه مردی‏ بی‏تدبير بود و با علی عليه السلام ميانه خوبی نداشت انتخاب كردند . هر چه علی و دوستان او خواستند اين مردم را روشن كنند كه ابوموسی مرد اين‏ كار نيست و شايستگی اين مقام را ندارد ، گفتند غير او را ما موافقت‏ نكنيم . گفت حالا كه اينچنين است هر چه می‏خواهيد بكنيد . بالاخره او را به عنوان حكم از طرف علی و اصحابش به مجلس حكميت فرستادند
پس از ماهها مشورت ، عمر و عاص به ابوموسی گفت بهتر اينست كه به خاطر مصالح مسلمين نه علی باشد و نه معاويه ، سومی را انتخاب كنيم و آن جز عبدالله بن عمر ، داماد تو ، ديگری نيست . ابوموسی‏ گفت راست گفتی ، اكنون تكليف چيست ؟ ! گفت تو علی را از خلافت خلع‏ می‏كنی ، من هم معاويه را ، بعد مسلمين می‏روند يك فرد شايسته‏ای را كه‏ حتما عبدالله بن عمر است انتخاب می‏كنند و ريشه فتنه‏ها كنده می‏شود
بر اين مطلب توافق كردند و اعلام كردند كه مردم جمع شوند برای استماع‏ نتائج حكميت
مردم اجتماع كردند . ابوموسی رو كرد به عمر و عاص كه بفرمائيد منبر و نظريه خويش را اعلام داريد . عمر و عاص گفت من ؟ ! تو مرد ريش سفيد محترم از صحابه پيغمبر ، حاشا كه من چنين جسارتی را بكنم و پيش از تو سخنی بگويم . ابوموسی از جا حركت كرد و بر منبر قرار گرفت . اكنون دلها می‏طپد ، چشمها خيره گشته و نفسها در سينه‏ها بند آمده است . همگان در انتظار كه نتيجه چيست ؟ او به سخن درآمد كه ما پس از مشورت صلاح امت‏ را در آن ديديم كه نه علی باشد و نه معاويه ، ديگر مسلمين خود می‏دانند هر كه را خواسته انتخاب كنند و انگشترش را از انگشت دست راست بيرون‏ آورد و گفت من علی را از خلافت خلع كردم همچنانكه اين انگشتر را از انگشت بيرون آوردم . اين را گفت و از منبر به زير آمد
عمر و عاص حركت كرد و بر منبر نشست و گفت سخنان ابوموسی را شنيديد كه علی را از خلافت خلع كرد و من نيز او را از خلافت خلع می‏كنم همچنانكه‏ ابوموسی كرد و انگشترش را از دست راست بيرون آورد و سپس انگشترش را به دست چپ كرد و گفت معاويه را به خلافت نصب می‏كنم همچنانكه انگشترم را در انگشت كردم . اين را گفت و از منبر فرود آمد
مجلس آشوب شد . مردم به ابوموسی حمله بردند و بعضی با تازيانه بر وی‏ شوريدند . او به مكه فرار كرد و عمر و عاص نيز به شام رفت
خوارج كه به وجود آورنده اين جريان بودند رسوائی حكميت را با چشم‏ ديدند و به اشتباه خود پی‏بردند . اما نمی‏فهميدند اشتباه در كجا بوده است‏ ؟ نمی‏گفتند خطای ما در اين بود كه تسليم نيرنگ معاويه و عمر و عاص شديم‏ و جنگ را متوقف كرديم و هم نمی‏گفتند كه پس از قرار حكميت ، در انتخاب " داور " خطا كرديم كه ابوموسی را حريف عمر و عاص قرار داديم‏ ، بلكه می‏گفتند اينكه دو نفر انسان را در دين خدا حكم و داور قرار داديم‏ خلاف شرع و كفر بود ، حاكم منحصرا خدا است و نه انسانها
آمدند پيش علی كه نفهميديم و تن به حكميت داديم ، هم تو كافر گشتی و هم ما ، ما توبه كرديم تو هم توبه كن . مصيبت تجديد و مضاعف شد
علی گفت توبه به هر حال خوب است « استغفر الله من كل ذنب » ما همواره از هر گناهی استغفار می‏كنيم . گفتند اين كافی نيست بلكه بايد اعتراف كنی كه " حكميت " گناه بوده و از اين گناه توبه كنی . گفت‏ آخر من مسئله تحكيم را به وجود نياوردم ، خودتان به وجود آورديد و نتيجه‏اش را نيز ديديد ، و از طرفی ديگر چيزی كه‏ در اسلام مشروع است چگونه آنرا گناه قلمداد كنم و گناهی كه مرتكب نشده‏ام‏ ، به آن اعتراف كنم
از اينجا به عنوان يك فرقه مذهبی دست به فعاليت زدند . در ابتدا يك‏ فرقه ياغی و سركش بودند و به همين جهت " خوارج " ناميده شدند ولی كم‏ كم برای خود اصول و عقائدی تنظيم كردند و حزبی كه در ابتدا فقط رنگ‏ سياست داشت ، تدريجا به صورت يك فقره مذهبی درآمد و رنگ مذهب به‏ خود گرفت . خوارج بعدها به عنوان طرفداران يك مذهب ، دست به‏ فعاليتهای تبليغی حادی زدند . كم كم به فكر افتادند كه به خيال خود ريشه‏ مفاسد دنيای اسلام را كشف كنند . به اين نتيجه رسيدند كه عثمان و علی و معاويه همه برخطا و گناهكارند و ما بايد با مفاسدی كه به وجود آمده‏ مبارزه كنيم ، امر به معروف و نهی از منكر نمائيم . لهذا مذهب خوارج‏ تحت عنوان وظيفه امر به معروف و نهی از منكر به وجود آمد
وظيفه امر به معروف و نهی از منكر قبل از هر چيز دو شرط اساسی دارد : يكی بصيرت در دين و ديگری بصيرت در عمل
بصيرت در دين - همچنانكه در روايت آمده است - اگر نباشد زيان اين‏ كار از سودش بيشتر است . و اما بصيرت در عمل لازمه دو شرطی است كه در فقه از آنها به " احتمال تأثير " و " عدم ترتب مفسده " تعبير شده‏ است و مال آن به دخالت دادن منطق است در اين دو تكليف ( 1 )

پاورقی : 1 - يعنی امر به معروف و نهی از منكر برای اينست كه " معروف " رواج گيرد و >

خوارج نه بصيرت دينی داشتند و نه بصيرت عملی .

پاورقی : > " منكر " محو شود . پس در جائی بايد امر به معروف كرد و نهی از منكر نمود كه احتمال ترتب اين اثر در بين باشد . اگر می‏دانيم كه قطعا بی‏اثر است ديگر وجوب چرا ؟ و ديگر اينكه اصل تشريع اين عمل برای اين است كه مصلحتی انجام گيرد
قهرا در جائی بايد صورت بگيرد كه مفسده بالاتری بر آن مرتب نشود . لازمه‏ اين دو شرط بصيرت در عمل است . آدمی كه بصيرت در عمل را فاقد است‏ نمی‏تواند پيش بينی كند كه آيا اثری بر اين كار مترتب هست يا نيست و آيا مفسده بالاتری را در بر دارد يا ندارد ؟ اينست كه امر به معروفهای‏ جاهلانه همان طوری كه در حديث است افسادش بيش از اصلاح است
در ساير تكاليف گفته نشده كه شرطش احتمال ترتب فائده است و اگر احتمال اثر دارد بايد انجام داد و اگر احتمال اثر ندارد نبايد انجام داد و حال آنكه در هر تكليفی ، فائده و مصلحتی منظور است اما تشخيص آن‏ مصلحتها بر عهده مردم گذاشته نشده است . درباره نماز گفته نشده اگر ديدی‏ به حالت مفيد است بخوان و اگر ديدی مفيد نيست نخوان . در روزه هم گفته‏ نشده اگر احتمال می‏دهی فائده دارد بگير و اگر احتمال نمی‏دهی نگير . در روزه گفته شده اگر ديدی به حالت مضر است نگير . همچنين در حج يا زكات‏ يا جهاد اينچنين قيد نشده است . اما در باب امر به معروف و نهی از منكر اين قيد هست كه بايد ديد چه اثر و چه عكس العملی دارد و آيا اين‏ عمل در جهت صلاح اسلام و مسلمين است يا نه ؟ يعنی تشخيص مصلحت بر عهده‏ خود عاملان اجرا است
در اين تكليف هر كسی حق دارد بلكه واجب است كه منطق و عقل و بصيرت‏ در عمل و توجه به فائده را دخالت دهد ، و اين عمل تعبدی صرف نيست . ( رجوع شود به گفتار ماه ، جلد اول ، سخنرانی امر به معروف و نهی از منكر ) . اين شرط كه اعمال بصيرت در امر به معروف و نهی از منكر واجب است‏ مورد اتفاق جميع فرق اسلامی است به استثناء خوارج . آنها روی همان جمود و خشكی و تعصب خاصی كه داشتند می‏گفتند امر به معروف و نهی از منكر تعبد محض است . شرط احتمال اثر و عدم ترتب مفسده ندارد . نبايد نشست در اطرافش حساب كرد . طبق همين >

مردمی نادان و فاقد بصيرت بودند بلكه اساسا منكر بصيرت در عمل بودند زيرا اين تكليف را امری تعبدی می‏دانستند و مدعی بودند بايد با چشم بسته‏ انجام داد

پاورقی : > عقيده با علم به اينكه كشته می‏شوند و خونشان هدر می‏رود و با علم به‏ اينكه هيچ اثر مفيدی بر قيامشان مترتب نيست قيام می‏كردند و يا ترور می‏كردند

اصول عقائد خوارج

ريشه اصلی خارجيگری را چند چيز تشكيل می‏داد : 1 - تكفير علی و عثمان و معاويه و اصحاب جمل و اصحاب تحكيم - كسانی‏ كه به حكميت رضا دهند - عموما ، مگر آنان كه به حكميت رأی داده و سپس‏ توبه كرده‏اند
2 - تكفير كسانی كه قائل به كفر علی و عثمان و ديگران كه يادآور شديم‏ نباشند
3 - ايمان تنها عقيده قلبی نيست ، بلكه عمل به اوامر و ترك نواهی جزء ايمان است . ايمان امر مركبی است از اعتقاد و عمل
4 - وجوب بلا شرط شورش بر والی و امام ستمگر . می‏گفتند امر به معروف‏ و نهی از منكر مشروط به چيزی نيست و در همه جا بدون استثنا بايد اين‏ دستور الهی انجام گيرد ( 1 )

پاورقی : 1 - ضحی الاسلام ، ج 3 ، ص 330 به نقل از كتاب الفرق بين الفرق

اينها به واسطه اين عقائد ، صبح كردند در حالی كه تمام مردم روی زمين‏ را كافر و همه را مهدور الدم و مخلد در آتش می‏دانستند

عقيده خوارج در باب خلافت

تنها فكر خوارج كه از نظر متجددين امروز درخشان تلقی می‏شود ، تئوری‏ آنان در باب خلافت بود . انديشه‏ای دموكرات مابانه داشتند . می‏گفتند خلافت بايد با انتخاب آزاد انجام گيرد و شايسته ترين افراد كسی است كه‏ از لحاظ ايمان و تقوا صلاحيت داشته باشد خواه از قريش باشد يا غير قريش‏ ، از قبائل برجسته و نامی باشد يا از قبائل گمنام و عقب افتاده ، عرب‏ باشد و يا غير عرب
آنگاه پس از انتخاب و اتمام بيعت اگر خلاف مصالح جامعه اسلامی گام‏ برداشت از خلافت عزل می‏شود و اگر ابا كرد بايد با او پيكار كرد تا كشته‏ شود ( 1 )

پاورقی : 1 - ضحی الاسلام ، ج 3 ، ص . 332

اينها در باب خلافت در مقابل شيعه قرار گرفته‏اند كه می‏گويد خلافت امری‏ است الهی و خليفه بايد تنها از جانب خدا تعيين گردد و هم در مقابل اهل سنت قرار دارند كه می‏گويند خلافت تنها از آن قريش است و به جمله انما الائمة من قريش تمسك می‏جويند
ظاهرا نظريه آنان در باب خلافت ، چيزی نيست كه در اولين مرحله‏ پيدايش خويش به آن رسيده باشند بلكه آنچنان كه شعار معروفشان - لا حكم‏ الا لله - حكايت می‏كند و از نهج البلاغه ( 1 ) نيز استفاده می‏شود در ابتدا قائل بوده‏اند كه مردم و اجتماع ، احتياجی به امام و حكومت ندارند و مردم‏ خود بايد به كتاب خدا عمل كنند
اما بعد ، از اين عقيده رجوع كردند و خود با عبدالله بن وهب راسبی‏ بيعت كردند ( 2 )

پاورقی : 1 - خطبه 40 و شرح ابن ابی الحديد ، ج 2 ، ص . 308 2 - كامل ابن اثير ، ج 3 ، ص . 336

عقيده خوارج درباره خلفا

خلافت ابوبكر و عمر را صحيح می‏دانستند به اين خيال كه آن دو نفر از روی‏ انتخاب صحيحی به خلافت رسيده‏اند و از مسير مصالح نيز تغيير نكرده و خلافی‏ را مرتكب نشده‏اند . انتخاب عثمان و علی را نيز صحيح می‏دانستند منتهی‏ می‏گفتند عثمان از اواخر سال ششم خلافتش تغيير مسير داده و مصالح مسلمين‏ را ناديده گرفته است و لذا از خلافت معزول بوده و چون ادامه داده است‏ كافر گشته و واجب القتل بوده است ، و علی چون مسئله تحكيم را پذيرفته و سپس توبه نكرده است او نيز كافر گشته و واجب القتل بوده است و لذا از خلافت عثمان از سال هفتم و از خلافت علی بعد از تحكيم تبری می‏جستند ( 1 )
از ساير خلفا نيز بيزاری می‏جستند و هميشه با آنان در پيكار بودند

پاورقی : 1 - الملل و النحل شهرستانی

انقراض خوارج

اين جمعيت در اواخر دهه چهارم قرن اول هجری در اثر يك اشتباهكاری‏ خطرناك به وجود آمدند و بيش از يك قرن و نيم نپائيدند . در اثر تهورها و بی‏باكيهای جنون آميز مورد تعقيب خلفا قرار گرفتند و خود و مذهبشان را به نابودی و اضمحلال كشاندند و در اوائل تأسيس دولت عباسی يكسره منقرض‏ گشتند . منطق خشك و بی‏روح آ نها و خشكی و خشونت رفتار آنها ، مباينت‏ روش آنها با زندگی ، و بالاخره تهور آنها كه " تقيه " را حتی به مفهوم‏ صحيح و منطقی آن كنار گذاشته بودند آنها را نابود ساخت . مكتب خوارج‏ مكتبی نبود كه بتواند واقعا باقی بماند ، ولی اين مكتب اثر خود را باقی‏ گذاشت . افكار و عقائد خارجيگری در ساير فرق اسلامی نفوذ كرد و هم اكنون‏ " نهروانی " های فراوان وجود دارند و مانند عصر و عهد علی خطرناكترين‏ دشمن داخلی اسلام همينها هستند ، همچنانكه معاويه‏ها و عمر و عاص‏ها نيز همواره وجود داشته و وجود دارند و از وجود " نهروانی " ها كه دشمن آنها شمرده می‏شوند به موقع‏ استفاده می‏كنند

شعار يا روح ؟

بحث از خارجيگری و خوارج به عنوان يك بحث مذهبی ، بحثی بدون مورد و فاقد اثر است ، زيرا امروز چنين مذهبی در جهان وجود ندارد . اما در عين‏ حال بحث درباره خوارج و ماهيت كارشان برای ما و اجتماع ما آموزنده است‏ ، زيرا مذهب خوارج هر چند منقرض شده است اما روحا نمرده است . روح " خارجيگری " در پيكر بسياری از ما حلول كرده است . لازم است مقدمه‏ای ذكر كنم : بعضی از مذاهب ممكن است از نظر شعار بميرند ولی از نظر روح زنده‏ باشند ، كما اينكه بر عكس نيز ممكن است مسلكی از نظر شعار ، زنده ولی‏ از نظر روح به كلی مرده باشد و لهذا ممكن است فرد يا افرادی از لحاظ شعار تابع و پيرو يك مذهب شمرده شوند و از نظر روح پيرو آن مذهب‏ نباشند و به عكس ممكن است بعضی روحا پيرو مذهبی باشند و حال آنكه‏ شعارهای آن مذهب را نپذيرفته‏اند
مثلا چنانكه همه می‏دانيم ، از بدو امر بعد از رحلت نبی اكرم مسلمين به‏ دو فرقه تقسيم شدند : سنی و شيعه . سنيها در يك شعار و چهارچوب عقيده‏ هستند و شيعه در شعار و چهارچوب عقيده‏ای ديگر
شيعه می‏گويد خليفه بلا فصل پيغمبر علی است ، و آن حضرت علی را برای‏ خلافت و جانشينی خويش به امر الهی تعيين كرده است و اين مقام حق خاص‏ اوست پس از پيغمبر ، و اهل سنت می‏گويند اسلام در قانونگزاری خود ، در موضوع خلافت و امامت پيش بينی خاصی نكرده است بلكه امر انتخاب زعيم‏ را به خود مردم واگذار كرده است . حداكثر اينست كه از ميان قريش‏ انتخاب شود
شيعه بسياری از صحابه پيغمبر را كه از شخصيتها و اكابر و معاريف به‏ شمار می‏روند مورد انتقاد قرار می‏دهد و اهل سنت ، درست در نقطه مقابل‏ شيعه از اين جهت قرار گرفته‏اند ، به هر كس كه نام " صحابی " دارد با خوشبينی افراطی عجيبی می‏نگرند . می‏گويند صحابه پيغمبر همه عادل و درستكار بوده‏اند . بنای تشيع بر انتقاد و بررسی و اعتراض و مو را از ماست كشيدن‏ است و بنای تسنن بر حمل به صحت و توجيه و " انشاء الله گر به بوده‏ است "
در اين عصر و زمان كه ما هستيم كافی است كه هر كس بگويد : علی خليفه‏ بلا فصل پيغمبر است ، ما او را شيعه بدانيم و چيز ديگری از او توقع‏ نداشته باشيم . او دارای هر روح و هر نوع طرز تفكری كه هست باشد
ولی اگر به صدر اسلام برگرديم به يك روحيه خاصی برمی‏خوريم كه آن روحيه ، روحيه تشيع است و تنها آن روحيه‏ها بودند كه‏ می‏توانستند وصيت پيغمبر را در مورد علی ، صد درصد بپذيرند و دچار ترديد و تزلزل نشوند . نقطه مقابل آن روحيه و آن طرز تفكر يك روحيه و طرز تفكر ديگری بوده است كه وصيتهای پيغمبر اكرم را با همه ايمان كامل به آن‏ حضرت با نوعی توجيه و تفسير و تأويل ناديده می‏گرفتند
و در حقيقت اين انشعاب اسلامی از اينجا به وجود آمد كه يك دسته كه‏ البته اكثريت بودند فقط ظاهر را می‏نگريستند و ديدشان آنقدر تيز بين نبود و عمق نداشت كه باطن و حقيقت هر واقعه‏ای را نيز ببينند . ظاهر را می‏ديدند و در همه جا حمل به صحت می‏كردند . می‏گفتند عده‏ای از بزرگان‏ صحابه و پيرمردها و سابقه‏دارهای اسلام راهی را رفته‏اند و نمی‏توان گفت‏ اشتباه كرده‏اند . اما دسته ديگر كه اقليت بودند در همان هنگام می‏گفتند شخصيتها تا آن وقت پيش ما احترام دارند كه به حقيقت احترام بگذارند
اما آنجا كه می‏بينيم اصول اسلامی به دست همين سابقه‏دارها پايمال می‏شود ، ديگر احترامی ندارند . ما طرفدار اصوليم نه طرفدار شخصيتها . تشيع با اين‏ روح به وجود آمده است
ما وقتی در تاريخ اسلام به سراغ سلمان فارسی و ابوذر غفاری و مقداد كندی‏ و عمار ياسر و امثال آنان می‏رويم و می‏خواهيم ببينيم چه چيز آنها را وادار كرد كه دور علی را بگيرند و اكثريت را رها كنند ؟ ، می‏بينيم آنها مردمی‏ بودند اصولی و اصول شناس ، هم ديندار و هم دين شناس . می‏گفتند ما نبايد درك و فكر خويش را به دست ديگران بسپريم و وقتی آنها اشتباه كردند ما نيز اشتباه كنيم . و در حقيقت روح آنان روحی بود كه اصول و حقايق بر آن‏ حكومت می‏كرد نه اشخاص و شخصيتها ! مردی از صحابه اميرالمؤمنين در جريان جنگ جمل سخت در ترديد قرار گرفته بود . او دو طرف را می‏نگريست . از يك طرف علی را می‏ديد و شخصيتهای بزرگ اسلامی را كه در ركاب علی شمشير می‏زدند و از طرفی نيز همسر نبی اكرم عايشه را می‏ديد كه قرآن درباره زوجات آن حضرت می‏فرمايد : « و ازواجه امهاتهم » ( 1 ) ( همسران او مادران امتند ) ، و در ركاب‏ عايشه ، طلحه را می‏ديد از پيشتازان در اسلام ، مرد خوش سابقه و تيرانداز ماهر ميدان جنگهای اسلامی و مردی كه به اسلام خدمتهای ارزنده‏ای كرده است ، و باز زبير را می‏ديد ، خوش سابقه‏تر از طلحه ، آنكه حتی در روز سقيفه از جمله متحصنين در خانه علی بود
اين مرد در حيرتی عجيب افتاده بود كه يعنی چه ؟ ! آخر علی و طلحه و زبير از پيشتازان اسلام و فداكاران سختترين دژهای اسلامند ، اكنون رو در رو قرار گرفته‏اند ؟ كداميك به حق نزديكترند ؟ در اين گيرودار چه بايد كرد ؟ ! توجه داشته باشيد ! نبايد آن مرد را در اين حيرت زياد ملامت كرد
شايد اگر ما هم در شرائطی كه او قرار داشت قرار می‏گرفتيم شخصيت و سابقه‏ زبير و طلحه چشم ما را خيره می‏كرد

پاورقی : 1 - سوره احزاب ، آيه . 6

ما الان كه علی و عمار و اويس قرنی و ديگران را با عايشه و زبير و طلحه‏ روبرو می‏بينيم ، مردد نمی‏شويم چون خيال می‏كنيم دسته دوم مردمی جنايت‏ سيما بودند يعنی آثار جنايت و خيانت از چهره‏شان هويدا بود و با نگاه به‏ قيافه‏ها و چهره‏های آنان حدس زده می‏شد كه اهل آتشند . اما اگر در آن زمان‏ می‏زيستيم و سوابق آنان را از نزديك می‏ديديم شايد از ترديد مصون‏ نمی‏مانديم
امروز كه دسته اول را بر حق و دسته دوم را بر باطل می‏دانيم از آن نظر است كه در اثر گذشت تاريخ و روشن شدن حقايق ، ماهيت علی و عمار را از يك طرف و زبير و طلحه و عايشه را از طرف ديگر شناخته‏ايم و در آن ميان‏ توانسته‏ايم خوب قضاوت كنيم . و يا لااقل اگر اهل تحقيق و مطالعه در تاريخ نيستيم از اول كودكی به ما اين چنين تلقين شده است . اما در آن‏ روز هيچكدام از اين دو عامل وجود نداشت
به هر حال اين مرد محضر اميرالمؤمنين شرفياب شد و گفت : ايمكن ان‏ يجتمع زبير و طلحه و عائشة علی باطل ؟ آيا ممكن است طلحه و زبير و عايشه‏ بر باطل اجتماع كنند ؟ شخصيتهائی مانند آنان از بزرگان صحابه رسول الله‏ چگونه اشتباه می‏كنند و راه باطل را می‏پيمايند آيا اين ممكن است ؟ علی در جواب سخنی دارد كه دكتر طه حسين دانشمند و نويسنده مصر می‏گويد سخنی محكمتر و بالاتر از اين نمی‏شود . بعد از آنكه وحی خاموش گشت و ندای‏ آسمانی منقطع شد سخنی به اين بزرگی شنيده نشده است ( 1 )
فرمود : « انك لملبوس عليك ، ان الحق و الباطل لا يعرفان باقدار الرجال ، اعرف الحق تعرف اهله ، و اعرف الباطل تعرف اهله » : " سرت كلاه رفته و حقيقت بر تو اشتباه شده . حق و باطل را با ميزان‏ قدر و شخصيت افراد نمی‏شود شناخت . اين صحيح نيست كه تو اول شخصيتهائی‏ را مقياس قرار دهی و بعد حق و باطل را با اين مقياسها بسنجی : فلان چيز حق است چون فلان و فلان با آن موافقند و فلان چيز باطل است چون فلان و فلان‏ با آن مخالف . نه ، اشخاص نبايد مقياس حق و باطل قرار گيرند . اين حق‏ و باطل است كه بايد مقياس اشخاص و شخصيت آنان باشند "
يعنی بايد حقشناس و باطل شناس باشی نه اشخاص و شخصيت شناس ، افراد را - خواه شخصيتهای بزرگ و خواه شخصيتهای كوچك - با حق مقايسه كنی
اگر با آن منطبق شدند شخصيتشان را بپذيری و الا نه . اين حرف نيست كه‏ آيا طلحه و زبير و عايشه ممكن است بر باطل باشند ؟ در اينجا علی معيار حقيقت را خود حقيقت قرار داده است و روح تشيع‏ نيز جز اين چيزی نيست . و در حقيقت فرقه شيعه مولود يك بينش مخصوص و اهميت دادن به اصول اسلامی است نه به افراد و اشخاص . قهرا شيعيان اوليه مردمی منتقد و بت شكن بار آمدند

پاورقی : 1 - علی و بنوه ، ص . 40

علی بعد از پيغمبر جوانی سی و سه ساله است با يك اقليتی كمتر از عدد انگشتان . در مقابلش پيرمردهای شصت ساله با اكثريتی انبوه و بسيار
منطق اكثريت اين بود كه راه بزرگان و مشايخ اينست و بزرگان اشتباه‏ نمی‏كنند و ما راه آنان را می‏رويم . منطق آن اقليت اين بود كه آنچه‏ اشتباه نمی‏كند حقيقت است بزرگان بايد خود را بر حقيقت تطبيق دهند
از اينجا معلوم می‏شود چقدر فراوانند افرادی كه شعارشان شعار تشيع است‏ و اما روحشان روح تشيع نيست
مسير تشيع همانند روح آن ، تشخيص حقيقت و تعقيب آن است و از بزرگترين اثرات آن جذب و دفع است اما نه هر جذبی و هر دفعی - گفتيم‏ گاهی جذب ، جذب باطل و جنايت و جانی است و دفع ، دفع حقيقت و فضائل‏ انسانی - بلكه دفع و جذبی از سنخ جاذبه و دافعه علی ، زيرا شيعه يعنی‏ كپيه‏ای از سيرتهای علی ، شيعه نيز بايد مانند علی دو نيروئی باشد
اين مقدمه برای اين بود كه بدانيم ممكن است مذهبی مرده باشد ولی روح‏ آن مذهب در ميان مردم ديگری كه به حسب ظاهر پيرو آن مذهب نيستند بلكه‏ خود را مخالف آن مذهب می‏دانند زنده باشد . مذهب خوارج امروز مرده است‏ . يعنی ديگر امروز در روی زمين گروه قابل توجهی به نام خوارج كه عده‏ای‏ تحت همين نام از آن پيروی كنند وجود ندارد ، ولی آيا روح مذهب خارجی هم‏ مرده است ؟ آيا اين روح در پيروان مذاهب ديگر حلول نكرده است ؟ آيا مثلا خدای نكرده در ميان ما ، مخصوصا در ميان طبقه به اصطلاح مقدس ماب ما اين روح حلول نكرده است ؟ اينها مطلبی است كه جداگانه بايد بررسی شود . ما اگر روح مذهب خارجی‏ را درست بشناسيم شايد بتوانيم به اين پرسش پاسخ دهيم . ارزش بحث‏ درباره خوارج از همين نظر است . ما بايد بدانيم علی چرا آنها را " دفع‏ " كرد ، يعنی چرا جاذبه علی آنها را نكشيد و برعكس ، دافعه او آنها را دفع كرد ؟ مسلما چنانكه بعدا خواهيم ديد تمام عناصر روحی كه در شخصيت خوارج و تشكيل روحيه آنها مؤثر بود از عناصری نبود كه تحت نفوذ و حكومت دافعه‏ علی قرار گيرد . بسياری از برجستگيها و امتيازات روشن هم در روحيه آنها وجود داشت كه اگر همراه يك سلسله نقاط تاريك نمی‏بود آنها را تحت نفوذ و تأثير جاذبه علی قرار می‏داد ، ولی جنبه‏های تاريك روحشان آنقدر زياد نبود كه آنها را در صف دشمنان علی قرار داد

دموكراسی علی

اميرالمؤمنين با خوارج در منتهی درجه آزادی و دموكراسی رفتار كرد . او خليفه است و آنها رعيتش ، هر گونه اعمال سياستی برايش مقدور بود اما او زندانشان نكرد و شلاقشان نزد و حتی سهميه آنان را از بيت المال قطع‏ نكرد ، به آنها نيز همچون ساير افراد می‏نگريست . اين مطلب در تاريخ‏ زندگی علی عجيب نيست اما چيزی است كه در دنيا كمتر نمونه دارد . آنها در همه جا در اظهار عقيده آزاد بودند و حضرت خودش و اصحابش با عقيده‏ آزاد با آنان روبرو می‏شدند و صحبت می‏كردند ، طرفين استدلال می‏كردند ، استدلال يكديگر را جواب می‏گفتند
شايد اين مقدار آزادی در دنيا بی‏سابقه باشد كه حكومتی با مخالفين خود تا اين درجه با دموكراسی رفتار كرده باشد . می‏آمدند در مسجد و در سخنرانی‏ و خطابه علی پارازيت ايجاد می‏كردند . روزی علی اميرالمؤمنين بر منبر بود . مردی آمد و سئوالی كرد . علی بالبديهة جواب گفت . يكی از خارجيها از بين مردم فرياد زد : قاتله الله‏ ما افقهه ( خدا بكشد اين را ، چقدر دانشمند است ) ، ديگران خواستند متعرضش شوند اما علی فرمود رهايش كنيد او به من تنها فحش داد
خوارج در نماز جماعت به علی اقتدا نمی‏كردند زيرا او را كافر می‏پنداشتند . به مسجد می‏آمدند و با علی نماز نمی‏گذاردند و احيانا او را می‏آزردند . علی روزی به نماز ايستاده و مردم نيز به او اقتدا كرده‏اند
يكی از خوارج به نام ابن الكواء فريادش بلند شد و آيه‏ای را به عنوان‏ كنايه به علی بلند خواند : « و لقد اوحی اليك و الی الذين من قبلك لئن اشركت ليحبطن عملك و لتكونن من الخاسرين »( 1 )
اين آيه خطاب به پيغمبر است كه به تو و همچنين پيغمبران قبل از تو وحی شد كه اگر مشرك شوی اعمالت از بين می‏رود و از زيانكاران خواهی بود . ابن الكواء با خواندن اين آيه خواست به علی گوشه بزند كه سوابق تو را در اسلام می‏دانيم ، اول مسلمان هستی ، پيغمبر تو را به برادری انتخاب كرد ، در ليلة المبيت فداكاری درخشانی كردی و در بستر پيغمبر خفتی ، خودت‏ را طعمه شمشيرها قراردادی و بالاخره خدمات تو به اسلام قابل انكار نيست ، اما خدا به پيغمبرش هم گفته اگر مشرك بشوی اعمالت به هدر می‏رود ، و چون تو اكنون كافر شدی اعمال گذشته را به هدر دادی

پاورقی : 1 - سوره زمر ، آيه . 65

علی در مقابل چه كرد ؟ ! تا صدای او به قرآن بلند شد سكوت كرد تا آيه‏ را به آخر رساند . همين كه به آخر رساند ، علی نماز را ادامه داد . باز ابن الكواء آيه را تكرار كرد و بلا فاصله علی سكوت نمود
علی سكوت می‏كرد چون دستور قرآن است كه : « اذا قری‏ء القرآن فاستمعوا له و انصتوا »( 1 )
" هنگامی كه قرآن خوانده می‏شود گوش فرا دهيد و خاموش شويد "
و به همين دليل است كه وقتی امام جماعت مشغول قرائت است مأمومين‏ بايد ساكت باشند و گوش كنند
بعد از چند مرتبه‏ای كه آيه را تكرار كرد و می‏خواست وضع نماز را به هم‏ زند ، علی اين آيه را خواند : « فاصبر ان وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا يوقنون »( 2 )
" صبر كن وعده خدا حق است و خواهد فرا رسيد . اين مردم بی‏ايمان و يقين ، تو را تكان ندهند و سبكسارت نكنند "
ديگر اعتنا نكرد و به نماز خود ادامه داد ( 3 ) .

پاورقی : 1 - سوره اعراف ، آيه . 204 2 - سوره روم ، آيه . 60 3 - ابن ابی الحديد ، ج 2 ، ص . 311

next page

fehrest page

back page