next page

fehrest page

back page

بهترين وسيله تهذيب نفس

بحثهای گذشته در باب عشق و محبت مقدمه بود و اكنون می‏خواهيم كم كم به‏ نتيجه برسيم . مهمترين بحث ما - كه در حقيقت بحث اصلی ما است - اينست كه آيا عشق و علاقه به اولياء و دوستی نيكان ، خود هدف است يا وسيله‏ای است برای تهذيب نفس و اصلاح اخلاق و كسب فضائل و سجايای انسانی‏
در عشقهای حيوانی ، تمام عنايت و اهتمام عاشق به صورت معشوق و تناسب‏ اعضاء و رنگ و زيبائی پوست اوست و آن غرائز است كه انسان را می‏كشد و مجذوب می‏سازد ، اما پس از اشباع غرائز ديگر آن آتشها فروغ ندارد ، و به‏ سردی می‏گرايد و خاموش می‏گردد
اما عشق انسانی همچنانكه گفتيم حيات است و زندگی ، اطاعت آور است و پيروساز . و اين عشق است كه عاشق را مشاكل با معشوق قرار می‏دهد و وی‏ می‏كوشد تا جلوه‏ای از معشوق باشد و كپيه‏ای از روشهای او ، همچنانكه خواجه نصيرالدين طوسی در شرح اشارات‏ بوعلی می‏گويد : و النفسانی هو الذی يكون مبدأ و مشاكله نفس العاشق لنفس المعشوق فی‏ الجوهر ، و يكون أكثر اعجابه بشمائل المعشوق لانها آثار صادرش عن نفسه .
. و هو يجعل النفس لينة شيقة ذات وجد ورقة منقطعة عن الشواغل الدنيوية ( 1 )
" عشق نفسانی آنست كه مبدأش همرنگی ذاتی عاشق و معشوق است ، بيشتر اهتمام عاشق به روشهای معشوق و آثاری است كه از نفس وی صادر می‏گردد
اين عشق است كه نفس را نرم و پرشوق و وجد قرار می‏دهد ، رقتی ايجاد می‏كند كه عاشق را از آلودگيهای دنيائی بيزار می‏گرداند "
محبت به سوی مشابهت و مشاكلت می‏راند و قدرت آن سبب می‏شود كه محب‏ به شكل محبوب درآيد . محبت مانند سيم برقی است كه از وجود محبوب به‏ محب وصل گردد ، و صفات محبوب را به وی منتقل سازد . و اينجاست كه‏ انتخاب محبوب اهميت اساسی دارد . لهذا اسلام در موضوع دوستيابی و اتخاذ صديق بسيار اهتمام ورزيده و در اين زمينه آيات و رواياتی بسيار وارد شده‏ است ، زيرا دوستی همرنگ ساز است و زيباساز و غفلت آور ، آنجا كه پرتو افكند عيب را هنر می‏بيند و خار را گل و ياسمن ( 2 )

پاورقی : 1 - شرح اشارات ، ج 3 ، ص 383 ، طبع جديد
2 - از برای عشق ، معايبی نيز هست . از جمله معايب آن اينكه عاشق در اثر استغراق در >

در قسمتی از آيات و روايات از همنشينی و دوستی مردم ناپاك و آلوده‏ سخت بر حذر داشته است و در قسمتی از آنها به دوستی پاكدلان دعوت كرده‏ است

پاورقی : > در حسن معشوق از عيب او غفلت می‏كند كه : حب الشی‏ء يعمی و يصم » دوستی هر چيز كور و كر می‏كند
و من عشق شيئا أعشی بصره و امرض قلبه »
هر كس كه چيزی را دوست دارد چشمش را معيوب و دلش را مريض می‏كند
( نهج البلاغه ، خطبه 107 ) سعدی در گلستان می‏گويد : هر كسی را عقل خود به كمال نمايد و فرزند خود به جمال
اين اثر سوء با آنچه در متن خوانديم كه اثر عشق حساسيت هوش و ادراك‏ است ، منافات ندارد . حساسيت هوش از اين نظر است كه انسان را از كودكی خارج كرده و قوه را به فعليت می‏رساند و اما اثر سوء عشق اين نيست‏ كه آدمی را كودن می‏كند ، بلكه آدمی را غافل می‏كند ، مسئله كودنی غير از مسئله غفلت است . بسياری از اوقات اشخاص كم هوش در اثر حفظ تعادل‏ احساسات ، كمتر در غفلت می‏باشند
عشق فهم را تيزتر می‏كند اما توجه را يك جهت و متوحد می‏سازد و لهذا در متن گفته شد كه خاصيت عشق توحد است ، و در اثر همين توحد و تمركز است‏ كه عيب پيدا می‏شود و از توجه به امور ديگر می‏كاهد
بالاتر از آن ، نه تنها عشق عيب را می‏پوشاند بلكه عيب را حسن جلوه‏ می‏دهد ، زيرا يكی از آثار عشق اينست كه هرجا پرتو افكند آنجا را زيبا می‏كند ، يك ذره حسن را خورشيد ، بلكه سياهی را سفيدی و ظلمت را نور جلوه می‏دهد و به قول وحشی :
اگر در كاسه چشمم نشينی
بجز از خوبی ليلی نبينی
و ظاهرا به اين علت است كه عشق مثل علم نيست كه صددرصد تابع معلوم‏ باشد . عشق جنبه داخلی و نفسانيش بيش از جنبه خارجی و عينی می‏باشد يعنی‏ ميزان عشق تابع ميزان حسن نيست بلكه بيشتر تابع ميزان استعداد و مايه‏ عاشق است . در حقيقت عاشق >

ابن عباس می‏گفت در محضر پيغمبر بوديم پرسيدند بهترين همنشينان كيست‏ ؟ حضرت فرمود : « من ذكركم بالله رويته ، و زادكم فی علمكم منطقه ، و ذكركم بالاخرش عمله » ( 1 )
" آنكس كه ديدنش شما را به ياد خدا بيندازد و گفتارش بر دانشتان‏ بيفزايد و رفتارش شما را به ياد آخرت و قيامت بيندازد "
بشر به اكسير محبت نيكان و پاكان سخت نيازمند است كه محبت بورزد و محبت پاكان او را با آنها همرنگ و همشكل قرار دهد

پاورقی : > دارای مايه و ماده و آتش زير خاكستری است كه دنبال بهانه و موضوع‏ می‏گردد . همينكه به موضوعی احيانا برخورد كرد و توافقی دست داد - كه‏ هنوز رمز اين توافق به دست نيامده و لهذا گفته می‏شود عشق بی‏دليل است - آن قوه داخلی تجلی می‏كند و به اندازه توانائی خودش حسن می‏سازد و نه به‏ آن اندازه كه در محبوب وجود دارد . اينست كه در متن می‏خوانيم عاشق عيب‏ معشوق را هنر می‏بيند و خارش را گل و ياسمن
1 - بحار الانوار ، ج 15 ، كتاب العشرش ، ص 51 ، طبع قديم

برای اصلاح اخلاق و تهذيب نفس طرق مختلفی پيشنهاد شده و مشربهای‏ گوناگونی پديد آمده است . از جمله مشرب سقراطی است . طبق اين مشرب‏ انسان بايد خود را از راه عقل و تدبير اصلاح كند . آدمی اول بايد به فوائد تزكيه و مضرات آشفتگی اخلاق ايمان كامل پيدا كند و سپس با ابزار دستی‏ عقل يك يك صفات مذموم را پيدا كند - مثل كسی كه می‏خواهد موها را تك‏ تك از داخل بينی بچيند ، يا مثل كشاورزی كه از لابلای زراعت با دست‏ خود يك يك علفهای هرزه را بكند ، يا مثل كسی كه می‏خواهد گندم را با دست خود از ريگ و كلوخ پاك كند - و آنگاه آنها را از خرمن هستيش پاك‏ كند . طبق اين روش بايد با صبر و حوصله و دقت و حساب و انديشه ، تدريجا مفاسد اخلاقی را زايل كرد و غشها را از طلای وجود پاك كرد و شايد بتوان گفت كه برای عقل امكان پذير نيست كه از عهده برآيد
فيلسوفان ، اصلاح اخلاق را از فكر و حساب می‏خواهند ، مثلا می‏گويند : عفت‏ و قناعت باعث عزت و شخصيت انسان است در نظر مردم ، و طمع و آز موجب‏ ذلت و پستی است . يا می‏گويند علم موجب قدرت و توانائی است ، علم‏ چنين است و علم چنان ، " خاتم ملك سليمان است علم " ، علم چراغی‏ است فرا راه انسان كه راه را از چاه روشن می‏كند . و يا می‏گويند حسد و بدخواهی بيماری روحی است ، از نظ ر اجتماعی عواقب سوئی را دنبال خواهد داشت و از اين قبيل سخنان
شك نيست كه اين راه ، راه صحيحی است و اين وسيله ، وسيله خوبی است‏ ، اما سخن در ميزان ارزش اين وسيله خوبی است با مقايسه با يك وسيله‏ ديگر . همچنان كه اتومبيل مثلا وسيله خوبی است ، اما در مقام مقايسه با هواپيما مثلا بايد ديد ارزش اين وسيله در چه حد است
ما قبلا درباره ارزش راه عقل از نظر راهنمائی ، يعنی از اين نظر كه چه‏ اندازه استدلالات به اصطلاح عقلی در مسائل اخلاقی واقع نما است و صحيح است‏ و مطابق است و خطا و اشتباه نيست ، بحثی نداريم ، همين قدر می‏گوئيم كه مكاتب فلسفی اخلاقی و تربيتی لا تعد و لا تحصی است و هنوز اين مسائل از نظر استدلالی از حدود بحث و اختلاف و تجاوز نكرده است ، و باز می‏دانيم كه اهل عرفان به طور كلی می‏گويند :
پای استدلاليان چوبين بود
پای چوبين سخت بی‏تمكين بود
بحث ما فعلا در اين جهت نيست ، بلكه در اينست كه ميزان برد اين‏ وسائل چقدر است ؟ اهل عرفان و سير و سلوك به جای پويش راه عقل و استدلال ، راه محبت و ارادت را پيشنهاد می‏كنند . می‏گويند كاملی را پيدا كن و رشته محبت و ارادت او را به گردن دل بياويز كه از راه عقل و استدلال ، هم بی‏خطرتر است و هم سريعتر . در مقام مقايسه ، اين دو وسيله مانند وسائل دستی قديم‏ و وسائل ماشينی می‏باشند . تأثير نيروی محبت و ارادت در زايل كردن رذائل‏ اخلاقی از دل از قبيل تأثير مواد شيميائی بر روی فلزات است . مثلا يك‏ كليشه ساز با تيزاب اطراف حروف را از بين می‏برد نه با ناخن و يا سر چاقو و يا چيزی از اين قبيل . اما تأثير نيروی عقل در اصلاح مفاسد اخلاقی‏ مانند كار كسی است كه بخواهد ذرات آهن را از خاك با دست جدا كند ، چقدر رنج و زحمت دارد ؟ اگر يك آهن ربای قوی در دست داشته باشد ممكن‏ است با يك گردش همه آنها را جدا كند . نيروی ارادت و محبت مانند آهن‏ ربا صفات رذيله را جمع می‏كند و دور می‏ريزد . به عقيده اهل عرفان ، محبت‏ و ارادت پاكان و كملين همچون دستگاه خودكاری ، خودبخود رذائل را جمع می‏كند و بيرون می‏ريزد
حالت مجذوبيت اگر بجا بيفتد از بهترين حالات است و اينست كه تصفيه گر و نبوغ بخش است
آری آنانكه اين راه را رفته‏اند ، اصلاح اخلاق را از نيروی محبت می‏خواهند و به قدرت عشق و ارادت تكيه می‏كنند . تجربه نشان داده است كه آن‏ اندازه كه مصاحبت نيكان و ارادت و محبت آنان در روح مؤثر افتاده است‏ خواند صدها جلد كتاب اخلاقی مؤثر نبوده است
مولوی پيام محبت را به ناله نی تعبير كرده است ، می‏گويد :
همچو نی زهری و ترياقی كه ديد ؟
همچو نی دمساز و مشتاقی كه ديد ؟
هر كه را جامه ز عشقی چاك شد
او ز حرص و عيب كلی پاك شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبيب جمله علتهای ما ( 1 )
گاهی بزرگانی را می‏بينيم كه ارادتمندان آنان حتی در راه رفتن و لباس‏ پوشيدن و برخوردها و ژست سخن از آنان تقليد می‏كنند . اين تقليد اختياری‏ نيست ، خودبخود و طبيعی است . نيروی محبت و ارادت است كه در تمام‏ اركان هستی محبت اثر می‏گذارد و در همه حال او را همرنگ محبوب می‏سازد

پاورقی : 1 - مثنوی معنوی

اينست كه هر انسانی بايد برای اصلاح خويش دنبال اهل حقيقتی بگردد و به او عشق بورزد تا راستی‏ بتواند خويش را اصلاح كند
گر در سرت هوای وصال است حافظا
بايد كه خاك درگه اهل هنر شوی
انسانی كه قبلا هر چه تصميم می‏گرفت عبادت يا عمل خيری انجام دهد باز سستی در اركان همتش راه می‏يافت وقتی كه محبت و ارادت آمد ديگر آن‏ سستی و رخوت می‏رود و عزمش راسخ و همتش نيرومند می‏گردد
مهر خوبان دل و دين از همه بی‏پروا برد رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون شد از سمك تا به سماكش كشش ليلی‏ برد
من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه
ذره‏ای بودم و عشق تو مرا بالا برد
خم ابروی تو بود و كف مينوی تو بود كه در اين بزم بگرديد و دل شيدا برد ( 1 ) تاريخ ، بزرگانی را سراغ دارد كه عشق و ارادت به كملين - لااقل در پندار ارادتمندان - انقلابی در روح و روانشان به وجود آورده است . ملای‏ رومی يكی از آن افراد است . او از اول اينچنين سوخته و پرهيجان نبود

پاورقی : 1 - علامة طباطبائی

مردی دانشمند بود اما سرد و خاموش در گوشه شهرش مشغول تدريس بود . از روزی كه با شمس تبريزی برخورد كرد و ارادت‏ به او دل و جانش را فرا گرفت دگرگونش ساخت و آتشی در درونش برا فروخت و همچون جرقه‏ای بود كه در انبار باروت افتاده است ، شعله‏ها افروخت . او خود ظاهرا مردی است اشعری مسلك ، ولی مثنوی او بی‏شك يكی‏ از بزرگترين كتابهای جهان است . اشعار اين مرد همه‏اش موج است و حركت‏ . ديوان شمس را به ياد مراد و محبوب خويش سروده است . در مثنوی نيز زياد از او ياد می‏كند
در مثنوی ، ملای رومی را می‏بينيم به دنبال مطلبی است اما همين كه به‏ ياد شمس می‏افتد طوفانی سخت در روحش پديد می‏آيد و امواج خروشانی را در وی به وجود می‏آورد . می‏گويد :
اين نفس جان دامنم برتافته است
بوی پيراهان يوسف يافته است
كز برای حق صحبت سالها
باز گو رمزی از آن خوش حالها
تا زمين و آسمان خندان شود
عقل و روح و ديده صد چندان شود
گفتم ای دور اوفتاده از حبيب
همچو بيماری كه دور است از طبيب
من چه گويم يك رگم هشيار نيست
شرح آن ياری كه او را يار نيست
شرح اين هجران و اين خون جگر
اين زمان بگذار تا وقت دگر
فتنه و آشوب و خونريزی مجو
بيش از اين از شمس تبريزی مگو ( 1 )
و اين مصداق راستين گفته حافظ است : بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش از اينجا می‏توانيم استفاده كنيم كه كوشش و كشش ، يا فعاليت و انجذاب بايد همراه باشند . از كوشش بدون جذبه كاری ساخته نيست كما اينكه كشش بدون كوشش به جائی نمی‏رسد

پاورقی : 1 - مثنوی معنوی

نمونه‏هائی از تاريخ اسلام

در تاريخ اسلام از علاقه شديد و شيدائی مسلمين نسبت به شخص رسول اكرم‏ نمونه‏هائی برجسته و بی‏سابقه می‏بينيم . اساسا يك فرق بين مكتب انبياء و مكتب فلاسفه همين است كه شاگردان فلاسفه فقط متعلم‏اند و فلاسفه نفوذی‏ بالاتر از نفوذ يك معلم ندارند ، اما انبياء نفوذشان از قبيل نفوذ يك‏ محبوب است ، محبوبی كه تا اعماق روح محب راه يافته و پنجه افكنده است‏ و تمام رشته‏های حياتی او را در دست گرفته است
از جمله افراد دلباخته به رسول اكرم ، ابوذر غفاری است
پيغمبر برای حركت به تبوك ( در صد فرسخی شمال مدينه ، مجاور مرزهای‏ سوريه ) فرمان داد . عده‏ای تعلل و رزيدند . منافقين كارشكنی می‏كردند
بالاخره لشكری نيرومند حركت كرد . از تجهيزات نظامی بی‏بهره‏اند و از نظر آذوقه نيز در تنگی و قحطی قرار گرفته‏اند كه گاهی چند نفر با خرمائی‏ می‏گذرانند ، اما همه با نشاط و سر زنده‏اند . عشق ، نيرومندشان ساخته و جذبه رسول اكرم قدرتشان بخشيده‏ است
ابوذر نيز در اين لشكر به سوی تبوك حركت كرده است . در بين راه سه‏ نفر يكی پس از ديگری عقب كشيدند . هر كدام كه عقب می‏كشيدند ، به‏ پيغمبر اكرم اطلاع داده می‏شد ، و هر نوبت پيغمبر می‏فرمود : " اگر در وی خيری است خداوند او را برمی گرداند و اگر خيری نيست‏ بهتر كه رفت "
شتر لاغر و ضعيف ابوذر از رفتن بازماند . ديدند ابوذر نيز عقب كشيد
يا رسول الله ! ابوذر نيز رفت . حضرت باز جمله را تكرار كرد : " اگر خيری در او هست خداوند او را به ما باز می‏گرداند و اگر خيری در او نيست بهتر كه رفت "
لشكر همچنان به سير خويش ادامه می‏دهد و ابوذر عقب مانده است ، اما تخلف نيست ، حيوانش از رفتار مانده . هر چه كرد حركت نكرد . چند ميلی‏ را عقب مانده است . شتر را رها كرد و بارش را به دوش گرفت و در هوای‏ گرم بر روی ريگهای گدازنده به راه افتاد . تشنگی داشت هلاكش می‏كرد . به‏ صخره‏ای در سايه كوهی برخورد كرد . در ميانش آب باران جمع شده بود
چشيد . آن را بسيار سرد و خوشگوار يافت . گفت هرگز نمی‏آشامم تا دوستم‏ رسول‏الله بياشامد . مشكش را پر كرد . آن را نيز به دوش گرفت و به سوی‏ مسلمين شتافت
از دور شبحی ديدند . يا رسول‏الله ! شبحی را می‏بينيم به سوی ما می‏آيد
فرمود بايد ابوذر باشد . نزديكتر آمد ، آری ابوذر است ، اما خستگی و تشنگی سخت او را از پا در آورده است . تا رسيد افتاد . پيغمبر فرمود : زود به او آب برسانيد . با صدائی ضعيف گفت " آب همراه دارم " پيغمبر گفت آب داشتی و از تشنگی نزديك به هلاكتی ؟ ! آری يا رسول الله ! وقتی كه آب را چشيدم ، دريغم آمد كه قبل از دوستم‏ رسول الله از آن بنوشم ( 1 )
راستی در كدام مكتبی از مكتبهای جهان ، اينچنين شيفتگيها و بی‏قراريها و از خود گذشتگيها می‏بينيم ؟ ! نمونه ديگر : ديگر از اين دلباختگان بيقرار ، بلال حبشی است . قريش در مكه در زير شكنجه‏های طاقت فرسا قرارش می‏دادند و در زير آفتاب سوزان بر روی سنگهای گداخته می‏آزردنش و از او می‏خواستند كه نام بتها را ببرد و ايمانش را به بتها اعلام دارد و از محمد تبری و بيزاری جويد . مولوی در جلد ششم مثنوی داستان تعذيب او را آورده است و انصافا مولوی هم شاهكار كرده است . می‏گويد : ابوبكر او را اندرز می‏داد كه عقيده‏ات را پنهان كن‏ اما او تاب كتمان نداشت كه " عشق از اول سر كش و خونی بود "

پاورقی : 1 - بحار الانوار ، ج 21 ، ص 215 - 216 ، طبع جديد

تن فدای خار می‏كرد آن بلال
خواجه‏اش می‏زد برای گوشمال
كه چرا تو ياد احمد می‏كنی ؟ !
بنده بد منكر دين منی
می‏زد اندر آفتابش او به خار
او " احد " می‏گفت بهر افتخار
تا كه صديق آن طرف بر می‏گذشت
آن احد گفتن به گوش او برفت
بعد از آن خلوت بديدش پند داد
كز جهودان خفيه می‏دار اعتقاد
عالم السر است پنهان دار كام
گفت كردم توبه پيشت ای همام
توبه كردن زين نمط بسيار شد
عاقبت از توبه او بيزار شد
فاش كرد ، اسپرد تن را در بلا
كای محمد ای عدو توبه‏ها
ای تن من وی رگ من پر ز تو
توبه را گنجا كجا باشد در او
توبه را زين پس زدل بيرون كنم
از حيات خلد توبه چون كنم ؟
عشق قهار است و من مقهور عشق
چون قمر روشن شدم از نور عشق
برگ كاهم در گفت ای تند باد
من چه دانم تا كجا خواهم فتاد ؟
گر هلالم ور بلالم می‏دوم
مقتدی بر آفتابت می‏شوم
ماه را با زفتی و زاری چكار
در پی خورشيد پويد سايه وار
عاشقان در سيل تند افتاده‏اند
بر قضای عشق دل بنهاده‏اند
همچو سنگ آسيا اندر مدار
روز و شب گردان و نالان بی‏قرار
نمونه ديگر : مورخين اسلامی يك حادثه معروف تاريخی را در صدر اسلام " و غزوش الرجيع " و روز آن حادثه را " يوم الرجيع " می‏نامند . داستانی‏ شنيدنی و دلكش دارد
عده‏ای از قبيله " عضل " و " قاره " كه ظاهرا با قريش همريشه‏ بوده‏اند و در نزديكيهای مكه سكنی داشته‏اند در سال سوم هجرت به حضور رسول‏ اكرم آمده اظهار داشتند : " برخی از افراد قبيله ما اسلام اختيار كرده‏اند . گروهی از مسلمانان را به ميان ما بفرست كه معنی دين را به ما بياموزانند ، قرآن را به ما تعليم دهند و اصول و قوانين اسلام را به ما ياد بدهند "
رسول اكرم شش نفر از اصحاب خويش را برای اين منظور همراه آنها فرستاد و رياست گروه را بر عهده مردی به نام مرثد بن ابی مرثد و يا مرد ديگری به نام عاصم بن ثابت گذاشت . فرستادگان رسول خدا همراه آن هيئت كه به مدينه آمده بودند روانه شدند تا در نقطه‏ای كه محل سكونت قبيله هذيل بود رسيدند و فرود آمدند . ياران‏ رسول خدا بی‏خبر از همه جا آرميده بودند كه ناگاه گروهی از قبيله هذيل‏ مانند صاعقه آتشبار با شمشيرهای آهيخته بر سر آنها حمله آوردند . معلوم‏ شد كه هيئتی كه به مدينه آمده بودند از اول قصد خدعه داشته‏اند و يا به‏ اين نقطه كه رسيده‏اند به طمع افتاده و تغيير روش داده‏اند . به هر حال‏ معلوم است اين افراد با قبيله هذيل ساخته‏اند و هدف ، دستگيری اين شش‏ نفر مسلمان است . ياران رسول خدا همين كه از موضوع آگاه شدند به سرعت‏ به طرف اسلحه خويش رفتند و آماده دفاع از خويش گشتند . ولی هذلی‏ها سوگند ياد كردند كه هدف ما كشتن شما نيست ، هدف ما اينست كه شما را تحويل قرشيان در مكه بدهيم و پولی از آنها بگيريم . ما هم اكنون با شما پيمان می‏بنديم كه شما را نكشيم . سه نفر از اينها و از آن جمله عاصم بن‏ ثابت گفتند ما هرگز ننگ پيمان مشرك را نمی‏پذيريم ، جنگيدند تا كشته‏ شدند . اما سه نفر ديگر به نام زيد بن دثنه و خبيب بن عدی و عبدالله بن‏ طارق نرمش نشان دادند و تسليم شدند
هذلی‏ها اين سه نفر را با طناب محكم بستند و به طرف مكه روانه شدند
عبدالله بن طارق نزديك مكه دست خويش را از بند بيرون آورد و دست به‏ شمشير برد ، اما دشمن مجال نداد با ضرب سنگ او را كشتند . زيد و خبيب‏ به مكه برده شدند و در مقابل دو اسير از هذيل كه در مكه داشتند آنها را فروختند و رفتند
صفوان بن اميه قرشی ، زيد را از آن كس كه در اختيارش بود خريد كه به‏ انتقام خون پدرش كه در احد يا بدر كشته شده بود ، بكشد . او را برای‏ كشتن به خارج از مكه بردند . مردم قريش جمع شدند كه ناظر جريان باشند
زيد را به قربانگاه آوردند . او با قدمهای مردانه‏اش جلو آمد و كوچكترين‏ تزلزلی به خود راه نداد . ابوسفيان يكی از ناظران معركه بود . فكر كرد از شرائط موجود در اين لحظات آخر حيات زيد استفاده كند شايد بتواند يك‏ اظهار ندامت و پشيمانی و يا اظهار تنفری نسبت به رسول اكرم از او بيرون‏ كشد . رفت جلو و به زيد گفت تو را به خدا سوگند می‏دهم : " آيا دوست نداری كه الان محمد به جای تو بود و ما گردن او را می‏زديم‏ و تو راحت به نزد زن و فرزندانت می‏رفتی ؟ "
زيد گفت : " سوگند به خدا كه من دوست ندارم كه در پای محمد خاری برود و من در خانه‏ام نزد زن و فرزندم راحت نشسته باشم "
دهان ابوسفيان از تعجب بازماند . رو كرد به ديگر قرشيان و گفت : " به خدا قسم من هرگز نديدم ياران كسی او را آنقدر دوست بدارند كه‏ ياران محمد ، محمد را دوست می‏دارند "
پس از چندی نوبت به خبيب بن عدی رسيد . او را نيز برای دار زدن به‏ خارج مكه بردند . در آنجا از جمعيت خواهش كرد اجازه دهند دو ركعت نماز بخواند . اجازه دادند . دو ركعت نماز در كمال خضوع و خشوع و حال خواند . آنگاه خطاب به جمعيت كرد و گفت : " به خدا قسم اگر نبود كه مورد تهمت قرار می‏گيرم كه خواهيد گفت از مرگ می‏ترسد زياد نماز می‏خواندم "
خبيب را محكم به چوبه دار بستند . در اين وقت بود كه آهنگ دلنواز خبيب بن عدی با روحانيتی كامل كه همه را تحت تأثير قرار داد و گروهی از ترس خود را به روی خاك افكندند ، شنيده شد كه با خدای خود مناجات‏ می‏كرد : " اللهم انا قد بلغنا رسالة رسولك فبلغه الغداش ما يصنع بنا . اللهم‏ احصهم عددا و اقتلهم بددا و لا تغادر منهم احدا " ( 1 )
نمونه ديگر : چنانكه می‏دانيم ، ماجرای احد به صورت غم انگيزی برای‏ مسلمين پايان يافت . هفتاد نفر از مسلمين و از آن جمله جناب حمزه ، عموی پيغمبر ، شهيد شدند . مسلمين در ابتدا پيروز شدند و بعد در اثر بی‏انضباطی گروهی كه از طرف رسول خدا بر روی يك " تل " گماشته شدند ، مورد شبيخون دشمن واقع شدند . گروهی كشته و گروهی پراكنده شدند و گروه‏ كمی دور رسول اكرم باقی ماندند . آخر كار همان گروه اندك بار ديگر نيروها را جمع كردند و مانع پيشروی بيشتر دشمن شدند . مخصوصا شايعه اينكه‏ رسول اكرم كشته شد بيشتر سبب پراكنده شدن مسلمين گشت ، اما همين كه‏ فهميدند رسول اكرم زنده است نيروی روحی خويش را بازيافتند

پاورقی : 1 - سيره ابن هشام ، جلد دوم ، صفحه 169 - . 173 يعنی خدايا رسالت‏ خويش را از ناحيه رسول تو انجام داديم ، از تو می‏خواهيم كه همين‏ صبحگاهان جريان ما را به اطلاع پيامبرت برسانی . خدايا اين مردم ستمگر را تماما در نظر بگير و آنها را پاره پاره كن و يكی از آنها را باقی مگذار

عده‏ای مجروح روی زمين افتاده بودند و از سرنوشت نهائی به كلی بی‏خبر بودند . يكی از مجروحين سعد بن ربيع بود . دوازده زخم كاری برداشته بود
در اين بين يكی از مسلمانان فراری به سعد - در حالی كه روی زمين افتاده‏ بود - رسيد و به او گفت شنيده‏ام پيغمبر كشته شده است
سعد گفت : " اگر محمد كشته شده باشد خدای محمد كه كشته نشده است . دين محمد هم‏ باقی است . تو چرا معطلی و از دين خودت دفاع نمی كنی ؟ ! " از آن طرف ، رسول اكرم پس از آنكه اصحاب خويش را جمع و جور كرد يك‏ يك اصحاب خود را ياد كرد ببيند كی زنده است و كی مرده ؟ سعد بن ربيع‏ را نيافت . پرسيد كيست برود از سعد بن ربيع اطلاع صحيحی برای من بياورد ؟ يكی از انصار گفت من حاضرم . مرد انصاری وقتی رسيد كه رمق مختصری از حيات سعد باقی بود . گفت ای سعد پيغمبر مرا فرستاده كه برايش خبر ببرم‏ كه مرده‏ای يا زنده ؟ سعد گفت سلام مرا به پيغمبر برسان و بگو سعد از مردگان است ، زيرا چند لحظه ديگر بيشتر از عمرش باقی نمانده است . بگو به پيغمبر كه سعد گفت : " خداوند به تو بهترين پاداشها كه سزاوار يك پيغمبر است بدهد "
آنگاه خطاب كرد به مرد انصاری و گفت يك پيامی هم از طرف من به‏ برادران انصار و ساير ياران پيغمبر ابلاغ كن . بگو سعد می‏گويد : " عذری نزد خدا نخواهيد داشت اگر به پيغمبر شما آسيبی برسد و شما جان‏ در بدن داشته باشيد ( 1 "
صفحات تاريخ صدر اسلام پر است از اين شيفتگيها و دلدادگيها و از اين‏ زيبائيها . در همه تاريخ بشر نتوان كسی را يافت كه به اندازه رسول اكرم‏ محبوب و مراد ياران و معاشران و زنان و فرزندانش بوده است و تا اين حد از عمق وجدان او را دوست می‏داشته‏اند
ابن ابی‏الحديد در شرح نهج البلاغه می‏گويد : " كسی سخن او ( رسول اكرم " را نمی‏شنيد مگر اينكه محبت او در دلش‏ جای می‏گرفت و متمايل به او می‏شد . لهذا قريش مسلمانان را در دوران مكه‏ " صباش " ( شيفتگان و دلباختگان ) می‏ناميدند و می‏گفتند : نخاف ان يصبو الوليد بن المغيرش الی دين محمد يعنی : بيم آن است كه وليد بن المغيرش دل به دين محمد بدهد . ولئن صبا الوليد و هو ريحانة قريش لتصبون قريش‏ باجمعها .

پاورقی : 1 - شرح ابن ابی‏الحديد ، چاپ بيروت ، جلد سوم ، صفحه 574 و سيره ابن‏ هشام ، جلد دوم ، صفحه . 94

يعنی : و اگر وليد كه گل سرسبد قريش است دل بدهد تمام قريش بدو دل خواهند سپرد . می‏گفتند : " سخنانش جادو است ، بيش از شراب مست كننده است " فرزندان خويش را از نشستن با او نهی‏ می‏كردند كه مبادا با سخنان و قيافه گيرای خود آنها را جذاب نمايد . هر گاه پيغمبر در كنار كعبه در حجر اسماعيل می‏نشست و با آواز بلند قرآن‏ می‏خواند و يا خدا را ياد می‏كرد انگشتهای خويش را در گوشهای خويش فرو می‏كردند كه نشنوند ، مبادا تحت تأثير جادوی سخنان او قرار گيرند و مجذوب او گردند . جامه‏های خويش بر سر می‏كشيدند و چهره خويش را می‏پوشاندند كه سيمای جذاب او ، آنها را نگيرد . لهذا اكثر مردم به مجرد شنيدن سخنش و ديدن قيافه و منظره‏اش و چشيدن حلاوت الفاظش به اسلام‏ ايمان آوردند ( 1 "
از جمله حقايق تاريخی اسلام كه موجب اعجاب هر بيننده و محقق انسان‏ شناس و جامعه شناس است ، انقلابی است كه اسلام در عرب جاهلی به وجود آورد . روی حساب عادی و با ابزار آموزشها و پرورشهای معمولی اصلاح چنين‏ جامعه‏ای احتياج به گذشت زمانی بسيار دارد تا نسل كهنه و مأنوس با رذائل‏ منقرض گردد و از نو نسلی جديد پی ريزی شود اما از اثر جذبه‏ها و كششها نيز نبايد غافل بود كه گفتيم همچون زبانه‏های آتش ريشه سوز مفاسد است
غالب ياران رسول خدا به آن حضرت سخت عشق می‏ورزيدند و با مركب عشق‏ بود كه اينهمه راه را در زمانی كوتاه پيمودند و در اندك مدتی جامعه‏ خويش را دگرگون ساختند

پاورقی : 1 - شرح نهج البلاغه ، جلد دوم ، چاپ بيروت ، صفحه . 220

پر و بال ما كمند عشق اوست
موكشانش می‏كشد تا كوی دوست
من چگونه نور دارم پيش و پس
چون نباشد نور يارم پيش و پس
نور او در يمن و يسر و تحت و فوق
بر سر و برگردنم چون تاج و طوق

حب علی در قرآن و سنت

بحثهای گذشته ارزش و اثر محبت را روشن ساخت و ضمنا معلوم گشت كه‏ عشق پاكان وسيله‏ای است برای اصلاح و تهذيب نفس نه اينكه خود هدف باشد . اكنون بايد ببينيم اسلام و قرآن محبوبی را برای ما انتخاب كرده‏اند يا نه ؟ قرآن سخن پيامبران گذشته را كه نقل می‏كند می‏گويد همگان گفتند : " ما از مردم مزدی نمی‏خواهيم تنها اجر ما بر خداست " . اما به پيغمبر خاتم خطاب می‏كند : « قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودش فی القربی » ( سوره شوری ، آيه 23 ) " بگو از شما مزدی را درخواست نمی‏كنم مگر دوستی خويشاوندان نزديكم "
اينجا جای سئوال است كه چرا ساير پيامبران هيچ اجری را مطالبه نكردند و نبی اكرم برای رسالتش مطالبه مزد كرد ، دوستی خويشاوندان نزديكش را به عنوان پاداش رسالت از مردم خواست ؟ قرآن خود به اين سئوال جواب می‏دهد : « قل ما سئلتكم من اجر فهو لكم ان اجری الا علی الله » ( سوره سبأ ، آيه 47 ) " بگو مزدی را كه درخواست كردم چيزی است كه سودش عايد خود شماست
مزد من جز بر خدا نيست "
يعنی آنچه را من به عنوان مزد خواستم عايد شما می‏گردد نه عايد من . اين‏ دوستی كمندی است برای تكامل و اصلاح خودتان . اين ، اسمش مزد است و الا در حقيقت خير ديگری است كه به شما پيشنهاد می‏كنم ، از اين نظر كه اهل‏ البيت و خويشان پيغمبر مردمی هستند كه گرد آلودگی نروند و دامنی پاك و پاكيزه دارند : « حجور طابت و طهرت »
محبت و شيفتگی آنان جز اطاعت از حق و پيروی از فضائل نتيجه‏ای نبخشد و دوستی آنان است كه همچون اكسير ، قلب ماهيت می‏كند و كامل ساز است
مراد از " قربی " هر كه باشد مسلما از برجسته‏ترين مصاديق آن ، علی‏ است
فخر رازی می‏گويد : زمخشری در كشاف روايت كرده : " چون اين آيه نازل گشت ، گفتند يا رسول الله ! خويشاوندانی كه بر ما محبتشان واجب است كيانند ؟ فرمود علی و فاطمه و پسران آنان " . از اين روايت ثابت‏ می‏گردد كه اين چهار نفر " قربای " پيغمبرند و بايست از احترام و دوستی‏ مردم برخوردار باشند و بر اين مطلب از چند جهت می‏توان استدلال كرد : 1 - آيه " « الا المودش فی القربی »"
2 - بدون شك پيغمبر فاطمه را بسيار دوست می‏داشت و می‏فرمود : " فاطمه پاره تن من است . بيازارد مرا هر چه او را بيازارد " و نيز علی و حسنين را دوست می‏داشت ، همچنانكه روايات بسيار و متواتر در اين باب‏ رسيده است . پس دوستی آنان بر همه امت واجب است ( 1 ) زيرا قرآن‏ می‏فرمايد : « و اتبعوه لعلكم تهتدون » ( 2 ) از پيغمبر پيروی كنيد شايد راه يابيد و هدايت شويد . و باز می‏فرمايد : « لقد كان لكم فی رسول الله‏ اسوش حسنة »( 3 ) از برای شماست در فرستاده خدا سرمشقی نيكو . و اينها دلالت می‏كند كه دوستی آل محمد - كه علی و فاطمه و حسنين هستند - بر همه‏ مسلمين واجب است ( 4 )

پاورقی : 1 - محبت پيغمبر نسبت به آنان جنبه شخصی ندارد ، يعنی تنها بدين جهت‏ نيست كه مثلا فرزند يا فرزندزاده ! او هستند و اگر كسی ديگر هم بجای آنها می‏بود پيغمبر آنها را دوست می‏داشت . پيغمبر از آن جهت آنها را دوست‏ می‏داشت كه آنها فرد نمونه بودند و خدا آنها را دوست می‏داشت و الا پيغمبر اكرم فرزندان ديگری هم داشت كه نه او با آنها به اين شكل محبت‏ داشت و نه امت چنين وظيفه‏ای داشتند
2 - سوره اعراف ، آيه . 158 3 - سوره احزاب ، آيه . 21 4 - التفسير الكبير فخر رازی ، ج 27 ، ص 166 ، چاپ مصر

از پيغمبر نيز راجع به محبت و دوستی علی روايات بسياری رسيده است : 1 - ابن اثير نقل می‏كند كه پيغمبر خطاب كرد به علی و فرمود : يا علی ! خداوند تو را به چيزهائی زينت داد كه پيش بندگان او زينتی‏ از آنها محبوبتر نيست : كناره گيری از دنيا ، آنچنان قرارت داد كه نه‏ تو از دنيا چيزی بهره‏مند شوی و نه آن از تو . به تو بخشيد دوستی مساكين‏ را ، آنان به امامت تو خوشنودند و تو نيز به پيروی آنان از تو . خوشا به‏ حال كسی كه تو را دوست بدارد و در دوستيت راستين باشد ، و وای بر كسی‏ كه با تو دشمنی كند و عليه تو دروغ گويد ( 1 )
2 - سيوطی روايت می‏كند كه پيغمبر فرمود : دوستی علی ايمان است و دشمنی وی نفاق ( 2 )
3 - ابو نعيم روايت می‏كند كه پيغمبر خطاب به انصار كرد و فرمود : آيا راهنمائی كنم شما را به چيزی كه اگر بدان چنگ بزنيد بعد از من‏ هرگز گمراه نشويد ؟ گفتند آری يا رسول الله ! فرمود : اين علی است
دوستش بداريد به دوستی من ، و احترامش كنيد به احترام من ، كه خداوند به وسيله جبرئيل فرمانم داد كه اين را برای شما بگويم ( 3 )

پاورقی : 1 - اسد الغابة ، ج 4 ، ص . 23 2 - كنز العمال . جمع الجوامع سيوطی ، ج 6 ، ص . 156 3 - حلية الاولياء ، ج 1 ، ص 63 روايات در اين باب بسيار زياد است و ما در كتب معتبر اهل سنت به متجاوز از نود روايت برخورديم كه همه در موضوع دوستی و محبت اميرالمؤمنين است . در كتب شيعه نيز روايات بسيار زيادی وارد شده است و مرحوم >

و نيز اهل سنت رواياتی از پيغمبر اكرم نقل كرده‏اند كه در آن روايات‏ نگاه به چهره علی و سخن فضائل علی عبادت شمرده شده است : 1 - محب طبری از عايشه روايت می‏كند كه گفت : پدرم را ديدم به صورت علی بسيار نگاه می‏كرد . گفتم : پدر جان ! تو را می‏بينم كه به صورت علی بسيار می‏نگری ؟ گفت دخترك ! از پيغمبر خدا شنيدم كه گفت " نگاه به چهره علی عبادت است ( 1 ) . " 2 - ابن حجر از عايشه روايت می‏كند كه پيغمبر گفت : " بهترين برادران من علی است و بهترين عموهای من حمزه است و ياد علی‏ و سخن از او عبادت است ( 2 "
علی محبوبترين افراد بود در پيشگاه خدا و پيغمبر و قهرا بهترين‏ محبوبهاست . انس بن مالك می‏گويد : هر روز يكی از فرزندان انصار كارهای پيغمبر را انجام می‏داد . روزی‏ نوبت من بود . ام ايمن مرغ بريانی را در محضر پيغمبر آورد و گفت يا رسول الله ! اين مرغ را خود گرفته‏ام و به خاطر شما پخته‏ام . حضرت گفت : خدايا محبوبترين بندگانت را برسان كه با من در خوردن اين مرغ شركت كند

پاورقی : > مجلسی درج 39 بحار الانوار چاپ جديد بابی در حب و بغض اميرالمؤمنين‏ منعقد كرده است و در آن باب 123 روايت نقل كرده است
1 - الرياض النضرش ، ج 2 ، ص 219 و در حدود 20 روايت ديگر تا آنجا كه ما برخورديم در همين موضوع در كتب اهل سنت نقل شده است
2 - الصواعق المحرقة ، ص 74 و پنج روايت ديگر در همين موضوع در كتب‏ مختلف اهل سنت نقل شده است

در همان هنگام در كوبيده شد . پيغمبر فرمود : انس ! در را باز كن . گفتم خدا كند مردی از انصار باشد . اما علی را پشت در ديدم . گفتم پيغمبر مشغول كاری‏ است ، و برگشتم سرجايم ايستادم . بار ديگر در كوبيده شد پيغمبر گفت در را باز كن . باز دعا می‏كردم مردی از انصار باشد . در را باز كردم باز علی‏ بود . گفتم پيغمبر مشغول كاری است و برگشتم برسرجايم ايستادم . باز در كوبيده شد . پيغمبر فرمودند : انس ! برو در را باز كن و او را به خانه‏ بياور . تو اول كسی نيستی كه قومت را دوست داری . او از انصار نيست
من رفتم و علی را به خانه آوردم و با پيغمبر مرغ بريان را خوردند ( 1 )

پاورقی : 1 - مستدرك الصحيحين ، ج 3 ، ص . 131 اين داستان با كيفيتهای مختلف‏ به متجاوز از هيجده نقل در كتب معتبر اهل سنت نقل شده است

next page

fehrest page

back page