![]() |
رد اين نظريه
میگوئيم دزدها هم روابطشان با هم همينطور است . يك عده دزد وقتی با هم هم پيمان میشوند كه دزدی كنند و سر گردنه را بگيرند ، بين خودشان بنا را بر عدالت میگذارند و رعايت يكديگر را میكنند ، چون میدانند كه به تنهائی اين كار عملی نيست . [ به عبارت ديگر ] چون همه به هم نيازمندند ، به دليل نيازمندی به يكديگر ، حقوق يكديگر را محترم میشمارند . و به همين دليل است كه ما هميشه گفتهايم راسل شعارش با فلسفهاش فرق میكندشعارش ، شعار انساندوستی است ولی فلسفهاش ريشه انساندوستی را میزند
زيرا او ريشه اخلاق اجتماعی را منافع میداند ، و اين اخلاق میتواند حاكم بر فردی باشد كه منفعت خود را در همكاری با ديگران بداند و از عكس العمل ديگران بترسد . وقتی يك عده ، همزور و هم توان باشند طبعا ملاحظه يكديگر را میكنند ، اما وقتی كسی از نظر قدرت به جائی رسيد كه صد درصد مطمئن شد كه همكارانش يا ديگران آنقدر ضعيفند كه نمیتوانند كاری بكنند ، دليل ندارد كه اين اصول اخلاق را رعايت كند و چرا بكند ؟ مثلا نيكسون و برژنف اگر مقابل هم قرار گيرند ، چون همزور و هم توان هستند حساب میكنند كه در صورتی نفع خواهند برد كه رعايت يكديگر را بكنند . اما وقتی هر كدام در مقابل ملتی ضعيف قرار گرفت ، ديگر اين كار دليل ندارد . در اين صورت اعتراض راسل به آمريكا كه مثلا چرا شما در ويتنام میجنگيد و اين كار ، غير انسانی است ، حرف نامعقولی است . زيرا غير انسانی يعنی چه ؟ آمريكا چه الزامی دارد كه نجنگد ؟ بهر حال اين يك مكتب است كه مسلم مكتب بسيار سخيفی است يعنی اساسا تجويز میكند و به زورمند اجازه میدهد كه زور بگويد . اين ، حرف درستی است ولی ديگر اخلاق نيست . زيرا به قوی نمیتواند فرمان دهد كه با آنكه مطمئن هستی ضعيف نمیتواند نسبت به تو كاری انجام دهد ، [ اين كار را ] نكن ، دليل ندارد چرا نكند ؟ اين كار برای قوی در چنين مكتبی قطعا مجاز است . پس بايد بدنبال چيز ديگری رفت
2 - الغای مالكيت فردی
ممكن است يك مكتب بر اساس همان هدفهای مشترك مادی بنا شود ، ولی برای جلوگيری از مفاسد ياد شده راه ديگری پيشنهاد كند و بگويد : ما بايد علل تجاوز افراد به يكديگر را بررسی كنيم ، بعد آن علل را از بين ببريم و لزومی ندارد كه آن علل ، علل وجدانی و روانی و تربيتی باشد . اگر از پيروان اين مكتب بپرسيد در صورت تجاوز قوی به ضعيف چه مانع و رادعی میتواند در برابرش باشد میگويند ، از اول جامعه را طوری بسازيم كه اصلا قوی و ضعيف در آن وجود نداشته باشد زيرا ريشه قوی و ضعيف بودن افراد در چيست ؟ وقتی ما اين ريشه را زديم همه افراد جامعه در يك سطح قرار میگيرند و آنوقت طبعا حقوق يكديگر را به دليل هم توانی محترم میشمرند . آن ريشه اصل مالكيت است ، چون همه قدرتهای سياسی و اجتماعی و . . . از اينجا پيدا میشود . مالكيت را از بين ببريد تا همه افراد در يك سطح قرار بگيرند و هم توان شوند و طبعا نتوانند به يكديگر تجاوز كنند . در اين صورت افراد هدف مشترك خواهند داشت كه همان زندگی ماديشان است . همه جامعه بصورت يك شركت واقعی در میآيد ، بدون آنكه هيچيك از شركا بتوانند به افراد ديگر زور بگويند . چون ابزاری كه سبب زور و اين بدبختی است مالكيت است و آنرا از بين بردهايممكتب ماركسيسم تقريبا چنين مكتبی است . در اين مكتب روی مسائل معنوی هيچ تكيه نمیشود و سخنی از وجدان ، وجدان اخلاقی و . . . نيست . تكيه فقط روی چيزی است كه به عقيده آنها سبب شرارتها و شقاوتها و ظلمها و تعديهاست و آن مالكيت است . وقتی مالكيت را از بين برديم آلت جرم يا موجب جرم و جنايت را از بين بردهايم . وقتی مالكيت فردی رفت و مالكيت اجتماعی آمد ، يعنی هر فردی به اندازه استعداد خودكار كرد و به اندازه نياز خود از اجتماع گرفت طبعا در اجتماع صلح ، صفا ، عدالت و اخلاق خوب برقرار میشود و ريشه كينهها ، عداوتها ، دشمنيها ، نفرتها و عقدهها از ميان میرود و مردم برادروار و برابر با يكديگر زندگی میكنند
رد اين نظريه
در اين مكتب هم هيچ معنويتی مطرح نيست و میخواهد جامعه را بدون دخالت دادن ارزشهای معنوی اداره كند . اين مطلب هم ناقص و نادرست است زيرا عمل نشان داد كه جامعههائی هم كه مالكيت را الغا كردند در عين حال ظلم و تعدی و انحراف در آنها از بين نرفت . اگر حرف آنها درست بود بايد جامعه همينقدر كه به زندگی اشتراكی میرسيد ديگر محال بود كه در آن فسادی رخ دهد ، و حال اينكه ما میبينيم در جامعههای كمونيستی هر چند يكبار به بهانه تصفيه و انحراف و . . . به جان يكديگر میافتند . علتش هم اين است كه تنها عامل بدست آوردن امتيازات مالكيت فردی نيست زيرا اولا امتيازات ، همه ، امتيازات پولی و خريد و فروشی نيست . بشر يك سلسله امتيازات ديگر دارد كه برای آنها ارزش قائل است . فرضا در ميان زنها زنی كه زيباتر باشد ، دارای امتيازی است در زندگی در صورتی كه اين ، مربوط به مسئله مالكيت نيست ، يعنی اگر مالكيت ، اشتراكی هم باشد اين امتياز سر جای خودش هستو از آن مهمتر و بالاتر پستها و مقامات است . ارزش پست و مقام برای بشر از ارزش پول خيلی بيشتر و بالاتر است . را كفلر هميشه میخواهد در انتخابات رياست جمهوری آمريكا شركت كند . او ثروتمندترين مرد دنيا يا جزء چند نفری است كه بيشترين ثروت دنيا را دارند ، ولی در عين حال داغ رياست جمهوری در دلش هست و اين آرزو را فوق العاده دارد . انسانها پول و ثروتشان را غالبا فدا میكنند برای اينكه به شهرت و افتخار و رياست و قدرت و . . . برسند . آدمی كه ديگران يا از روی ترس يا محبوبيت يا علاقه و ايمان و ارادت در مقابلش خضوع میكنند برای بشر ارزشی فوق العاده دارد
مثلا آيا افراد آرزو نمیكنند مانند مرحوم آقای بروجردی باشند كه افراد آرزوی ديدنش را داشتند كه با كمال خضوع و خشوع دستش را ببوسند و با التماس به او پول بدهند و از جواب سلامش هم مفتخر باشند . اين ، ارزش است برای بشر . مگر همه ارزشها پول است ؟ يا در مقابل ، مثلا مانند شاه مملكت باشند كه ولو از ترس ، صدها هزار سرباز و افسر در مقابلش پيشفنگ و پافنگ كنند و احترام بگزارند ؟ بالاخره اينها برای بشر ارزش دارد . اگر نداشت هرگز بخاطر چنين مقامی از همه چيز ديگر نمیگذشتند ، و اينها مسائل كوچكی نيست
بنابراين ريشه تجاوز به حقوق يكديگر و مايه امتياز تنها مال و ثروت نيست و آن چيزهای ديگر هم قابل اشتراك نيست كه آنها را اشتراكی كنند
ثانيا - وقتی به وسائل ديگر امتيازات ديگر بدست آوردند ، در همان جامعههائی هم كه اشتراكی است ، باز بهره از مال و ثروت ، برای آن صاحبان امتياز ، مسلم بيشتر است . آيا در شوروی بهره مال و ثروت خروشچف با بهره مثلا يك دهقان برابر است ؟ ولو اينكه او نماينده طبقه دهقان باشد . بالاخره برای دهقان در عمرش يك بار هم اتفاق نمیافتد كه هواپيما سوار شود و از اين شهر به آن شهر برود . ولی او بهترين هواپيما را در اختيار دارد و به مسافرت و اين سو و آن سو میرود
پس اينطور نيست كه تنها امتياز ، مال و ثروت باشد كه با اشتراكيت ثروت ، مشكل حل شود و نيز با فرض اشتراك ثروت اينطور نيست كه افراد در هر مقامی كه باشند از ثروت اشتراكی به يك حد استفاده كنند . هرگز چنين نيست . تازه مانند كارمند دولت خودمان است كه با آنكه مال دولت مال عموم است و مال فرد نيست اما آيا از اين مال عموم كه هيچ عنوان مالكيت فردی و اختصاصی هم ندارد ، افراد يك جور استفاده میكنند ؟ [ نه ، ] كسی كه در يك پست عاليتری است ، مدير كل است يا با مقامات عاليتری ارتباط دارد ، با عناوين مختلف مانند مسافرتها از اين بودجه عمومی استفاده میكند ، و حال اينكه بودجه عمومی است
به علاوه اين مطلب خالی از اهميت نيست و بلكه مهمتر است كه در همان جامعههای اشتراكی نياز به گذشتها و فداكاريها و صرف نظر كردن از مواهب مادی در كارها وجود دارد . فی المثل كسی كه سرباز است و بايد به ميدان جنگ برود و كشته شود ، ديگر نمیشود بر اساس منافع مشترك كشته شود ، زيرا معنا ندارد . حتما بايد ايده يا احساسات و . . . بر وجود او حاكم باشد تا حاضر شود خود را برای آن ايده به كشتن دهد . اينجاست كه حتی مادیترين مكتبها هم خود را بینياز از نوعی ارزش و معنويت نمیداند ولو به عنوان اينكه خود مسلك را به صورت يك معبود در آورند ، به صورت يك شيئی با ارزش در آورند و اين خود يك معنويت است
بدون شك مكتبی كه همه چيزش بر اساس اشتراك در منافع مادی و حفظ آن باشد ، نمیتواند يك مكتب جامع باشد ، اصلا نمیتواند يك مكتب عملی باشد . و لهذا خود همينها پای يك سلسله معنويتها را به ميان میآورند . مثلا رفتار رهبران مادی كمونيستی نسبت به مسلك يا آرمها ، شعارها و علائمی كه مربوط به مسلك است چگونه است ؟ و چگونه تظاهر میكنند ؟ هميشه طوری عمل میكنند كه مسلك مافوق همه چيز جلوه میكند . و حال آنكه طبق اين مكتب ، مسلك چيزی نيست ، وسيلهای است برای رسيدن به منافع زندگی . بر اساس مكتب مادی ، مسلك حكم نقشهای را دارد كه مهندس برای ساختمان میكشد . نقشه خودش در مقابل ساختمان تقدسی ندارد بلكه وسيلهای است برای ساختمان . بهترين نقشهها در مقابل ساختمانی كه بر اساس آن ساخته میشود ، فرع است و ساختمان ، اصل . ساختمان هرگز نبايد فدای نقشه شود بلكه نقشه برای ساختمان است
حداكثر اين است كه مسلك بهترين طرح و نقشه برای ساختمان اجتماع است ولی چرا ديگر خود اين نقشه برای من حكم يك بت را پيدا كند و معبود من قرار گيرد ؟ نقشه برای ساختمان است و ساختمان برای من ، بعد من فدای نقشه بشوم ؟ ! اين حرف اساسا معنا ندارد . ولی در عين حال به مسلك به عنوان وسيله برای ساختمان اجتماع و وسيله برای زندگی افراد نگاه نمیشود ، بلكه به عنوان يك امر دارای نوعی قد است و بزرگی كه افتخار يك انسان اين است كه خود را فدای آن بكند نگاه میشود ، گو اينكه اين را بیمبنا و بی اساس هم بگويند ولی بالاخره چارهای ندارد و حتی به صورت تلقين هم كه شده به خود و ديگران تلقين میكنند
جامعه نيازمند ارزشهای معنوی است
بنابراين هيچ اجتماعی از يك سلسله " هدفهای معنوی " يا بقول امروزيها " ارزشهای معنوی " بینياز نيست . حالا بايد ديد اين ارزشهای معنوی چيست ؟ آيا حقيقت دارد يا يك تلقينات و گول زدنهای افراد ساده لوح است ؟ مثل حرفهائی كه راجع به وطن و ملت و . . . میزنند كه برای گول زدن ساده لوحان است . بايد ديد از نظر يك مكتب ارزشهای معنوی يعنی چه كه انسان برای اموری معنوی آنقدر ارج و ارزش قائل باشد كه منافع مادی در مقابل آنها چيزی شمرده نشود ؟ اينجاست كه اين سخن به ميان میآيد كه " ارزش " اساسا يعنی چه ؟مفهوم ارزش
هر كار اختياری انسان به خاطر يك هدف است . انسان برای هدفی كه آن را دنبال میكند اهميت و ارج قائل است حال میخواهد مادی باشد يا معنویيعنی آن هدف جاذبهای برای طبيعت انسان دارد ، والا محال است كه چيزی برای انسان جاذبه نداشته باشد و انسان دنبال آن برود و تلاش كند كه به آن برسد ، چنين چيزی امكان ندارد و محال است . گفتهاند عبث مطلق و لغو و بيهوده مطلق محال است كه از انسان سربزند . هر كاری كه ما عبث میناميم ، از نظر مبدا فكری و عقلانی عبث است والا از نظر مبدا ديگری كه فعل از آن ناحيه صادر میشود عبث نيست و به واسطه آن مثلا قوه خيال كه محرك است ، به هدفی میرسد . قوه خيال به هدف خود میرسد ولی قوه عاقله به هدفی نمیرسد
در امور مادی ( 1 ) جای بحث نيست كه چيزی كه برای من ادامه حيات من مفيد است چون من بالذات به حيات خود علاقمند هستم و اين علاقه ، غريزی من است ، طبعا به سوی آن كشيده میشوم و برای من ارزش دارد ( اگر چه اصطلاح ارزش را در ماديات نمیآورند ، ولی ارزش به معنای اعم در ماديات هم هست ) پس يك طبيب برای من ارزش دارد ، چون بيماريها را از من دور میكند .
پاورقی : 1 - امور مادی يعنی آنچه جسمانی است و به كار جسم میخورد ، يا از باب اينكه خودش جسم است مانند غذا و يا خودش جسم نيست ولی اصلاح >
دوا برای ما ارزش دارد ، غذا كه بدل ما يتحلل بدن ما خواهد بود ارزش داردبعد میرسيم به امور معنوی كه ما بازاء مادی ندارد و مشت پر كن نيست
مثلا خير رساندن به ديگران كه منفعت مادی برای انسان ندارد و در مفهوم كلی خدمت به جامعه و نسل آينده و . . . چگونه است ؟ انسان در يك مؤسسه فرهنگی تلاش فوق العاده و پر نشاطی میكند به حساب اينكه به نسل آينده اين مردم خدمت میكند ، ولی به حال شخص خودش فايدهای ندارد بلكه ضرر دارد زيرا وقت و كارش را میگيرد و نمیتواند برای خود در آمد بيشتری كسب كند . اينها چگونه بررسی میشوند ؟
رابطه ارزشهای معنوی و ايمان به خدا
مسئله معنويات در زندگی بشر مسئله مهمی است و اين سؤال مطرح است كه آيا ايمان به امور معنوی منحصرا وابستگی به ايمان به خدا دارد ؟ يعنی ايمان به خدا سر سلسله ايمان به معنويات است ؟
پاورقی :
> جسم ما وابسته به آن است مانند ورزش . انسان به سلامت تنش اهميت
میدهد ، ورزش هم چون موجب سلامتی آن است برايش ارزش دارد
مسؤوليت به عنوان يك ارزش معنوی در مكتب انسانيت
ماركسيستها يك خوبی در كارشان هست كه چون ماترياليست هستند چندان دنبال مسائل معنوی نمیروند و دم هم از آن نمیزنند ، دم از انسانيت نمیزنند ، اگر انسانيت سالم هم بگويند مقصودشان همان جامعه بی طبقه است ، چون انسان از نظر آنها يا سالم است يا معيوب ، و انسانها به خاطر مالكيت و تفاوتهای طبقاتی فاسد میشوند ، وقتی آنرا برداريم به حالت اوليه باقی میماند . ديگر كمال ديگری برای انسان قائل نيستند ، برای او ترقی و تكامل ديگری كه در معنويات پيدا بكند ، نمیشناسند . به عقيده آنها انسان همينقدر كه به واسطه مالكيت فاسد نشود ، كافی است ، پول پرست و پول زده نشود ، كافی است . ولی اين مكاتبی كه اخيرا پيدا شده ، بانيان آن ( مانند سارتر ) از طرفی مادی مسلكند و از طرف ديگر مكتب خود را مكتب انسانيت مینامند و آن را بر روی ارزشهای معنوی استوار میكنند و روی مسئله " مسئوليت " تكيه مینمايند ، معتقدند كه بشر آزاد است ، يعنی هيچگونه جبری نه الهی و نه طبيعی بر بشر حكومت نمیكند و انسان تصميمش به هيچ شكل وابسته به گذشته نيست . پس اين خود انسان است كه خود را میسازد نه محيط و سرنوشت و خدا و . . . بنابراين خودش مسؤول خودش است . و چون هر كاری را كه انسان انجام میدهد به عنوان كار خوب انجام میدهد ( كه حرف درستی هم هست يعنی حتی وقتی آدم كار بد را هم انجام میدهد تا به آن در وجدان خود تيتر خوب ندهد انجام نمیدهد اگر چه از يك لحاظ باشد ، و در وجدان خود برای آن " بايدی " درست میكند ) پس هر كاری را كه انسان اختيار و انتخاب میكند ، به قول طلاب به دلالت التزامی به ديگران میفهماند كه اين ، كار خوبی است . وقتی من كاری را انجام میدهم ، به زبان بی زبانی به جامعه میگويم كار من خوب است و بايد اينچنين كار كرد ، شما هم چنين بكنيد . میگويد هر كار جزئی در بطن خود يك كليتی دارد ، يعنی هر كاری كه انسان به طور فردی انجام میدهد ، گويی میخواهد به جامعه بگويد اينچنين بايد كار كرد و طبعا جامعه وادار میشود كه اينچنين كار بكند . يعنی هر كس در كار خود ، خودش را سرمشق ديگران قرار میدهد . پس انسان ، هم مسوول خود است و هم مسؤول ديگران ، زيرا به كار خود ارزش میدهد و آنرا خوب میداند و از اين رو ديگران را هم به انجام آن دعوت میكند . از اينجا مسئله مسؤوليت را طرح میكنند كه هر فردی در جهان مسؤول خود و ديگران استرد اين نظريه
اكنون میپرسيم اين " مسؤوليت " چيست و چه معنائی دارد ؟ مسؤوليت يك امر مادی نيست ، يك امر معنوی به معنای غير مادی است . در مكتب مادی بايد جواب اين سؤالات را بدهند . حداقل اينست كه بگويند انسان دارای وجدانی است كه او را مورد سؤال قرار میدهد ، مانند نفس لوامه كه در منطق دين آمده است . در واقع انسان دارای دو شخصيت است يكی حيوانی و ديگر انسانی و ملكوتی كه وقتی كار خلافی میكند ، اين شخصيت ، شخصيت اولی را مورد عتاب قرار میدهد . و آنان منكر اين وجدانند . پس وقتی چنين چيزی نيست ريشه مسؤوليت كجا است ؟صرف نظر از ريشه مسؤوليت كه اگر هم نتوانند آنرا اثبات كنند بالاخره به آن قائلند ، اينكه من در مقابل افراد بشر مسؤولم ، من در مقابل نسل آينده مسؤولم و . . . چه معنائی دارد ؟ اينها كه مكتبشان مكتب مادی است و در عين حال میخواهند انسانيت و معنويتی برای انسان بسازند و او را ملتزم به آن معنويت بكنند ، منهای خدا چنين انديشهای دارند ، و حتی سارتر در مكتب خودش میگويد : اگر پای خدا در كار باشد همه اين معنويتها از ميان میرود ، چون ريشه همه اينها آزادی انسان است و اگر خدا باشد آزادی معنا ندارد و در صورت نبودن آزادی ، انتخاب بیمعنا است و در نتيجه مسؤوليت معنا نخواهد داشت ، بلكه به دليل اينكه خدا نيست و انسان آزاد است ، مسئوليتی برای انسان وجود دارد
پس با اينكه مكتب آنها مادی است میخواهند به نوعی معنويت مسلكی نه فلسفی اعتقاد داشته باشند . آيا چنين چيزی ممكن است يا خير ؟
آيا وجدان میتواند ريشه معنويت باشد ؟
ممكن است كسی بگويد چه مانعی دارد كه ما قائل به خدا نباشيم ولی قائل به نوعی معنويت باشيم زيرا ريشه اين معنويت در وجدان انسان آمده است ، حال منشا آن هر چه میخواهد باشد ، تصادف يا چيز ديگر ، بالاخره در ساختمان انسان است . خدائی نيست اما اين معنويت در انسان هست ، به اين معنا كه انسان هر چه هست دارای وجدانی ساخته شده است كه [ به موجب آن ] از كارهای خوب لذت میبرد و از كارهای بد تنفر دارد ، و كار خوب را نه به دليل منفعت مادی بلكه برای آنكه از كار خوب لذت میبرد انجام میدهد بنابراين لذات انسان منحصر و محدود به لذات مادی نيست ، بلكه انسان لذات معنوی هم دارد ، همچنانكه از علم لذت میبرد و حال آنكه مشت پر كن نيست ، يا مطالعه تاريخ و اطلاع و از اوضاع گذشته عالم و يا جغرافيا و مطالعه درباره درياها و اعماق آنها [ برای او لذتبخش است ] در صورتی كه صددرصد میداند اطلاعات او در اين موارد ، هيچگونه استفادهای ندارد و يك پول بر در آمدش نمیافزايد ، ولی از اين آگاهی لذت میبرد ، از اخلاقيات لذت میبرد ، بالاخره انسان طوری آفريده شده كه از آگاهی لذت میبرد ، از اخلاقيات لذت میبرد ، بدون اينكه هيچ منفعت مادی كسب كند چون انسان كار را برای لذت انجام میدهد ، منتها يا لذت مادی و يا لذت معنوی . اپيكور كه از فلاسفه قديم يونان است ، طرفدار لذت است اصالت لذت منتها با تعبير معروفی كه از مكتب او میكنند ، میگويند او طرفدار " دم غنيمتی " است كه از زبان خيام هم میگويند و مقصود همان عياشی و خوشی ظاهری و استفاده از فرصتها در خوردن و نوشيدن و هر نوع لذت مادی است و لهذا " لاابالی گری " به " اپيكوريسم " معروف شده است ، ولی میگويند مكتب واقعی او اين نبوده و لذت را تنها به لذت حيوانی محدود نمیكند ، بلكه معتقد است كه برای انسان يك سلسله لذات معنوی هم وجود دارد و لذات معنوی از لذات مادی ، هم بادوامتر است و هم بیرنجترممكن است كسی بگويد چه مانعی دارد كه ما بر اساس وجدان انسان كه از كارهای اخلاقی لذت میبرد ، ولو اينكه خدائی در كار نباشد معنويت را برقرار كنيم . مثلا انسان از زيبائی لذت میبرد بدون اينكه هيچ منفعت مادی داشته باشد كه به حال جسمش مفيد باشد يا خود جسم باشد . و يا انسان اگر منزلی داشته باشد و در آن گلكاری عالیای باشد كه از منظرهاش لذت ببرد برای او ارزش دارد در صورتی كه اين منظره نه خودش ماده است كه انسان به آن برسد و نه به حال جسم انسان مفيد است ولی به حال روان انسان مفيد است . بالاخره انسان به نوعی از آن ، استفاده و لذت میبرد . و يا يك مرغ خوش آواز كه در باغ چه چه میزند برای انسان ارزش دارد و از آن لذت میبرد در صورتی كه نه خود آن چه چه مادهای است كه انسان به آن برسد و نه جسمش از آن سود میبرد ولی روانش لذت میبرد
اين حرف تا اندازهای درست است ولی دو " اما " دارد . يكی اينكه در انسان اين وجدانها تا آن حد قوی نيست كه بتوان مكتبی را بر پايه آن بنا نهاد به طوری كه بتواند در تربيت ، واقعا منافع عموم بشر را فدای آنها بكند ، تا آنجا كه انسان حتی حاضر به كشته شدن به خاطر آن لذتهای معنوی باشد
اصولا اگر انسان فقط به خاطر لذت ولو لذت معنوی كاری بكند فقط تا مرز كشته شدن است ، تا مرز زندان رفتنهای متوالی است . يعنی اينها در اين حدود به شكل امور تفننی و فانتزی درست است ، اما به شكل نيازهای عميق بشری كه در مكتب لازم است تا افراد پايبند به مكتب به خاطر اين ارزشهای معنوی " پاكبازی " و " سربازی " بكنند صحيح نيست . چنانكه در دنيا هيچكس حاضر نيست به خاطر بقا و دوام گلهای خانهاش خود را به كشتن دهد ، زيرا گل را برای استفاده و لذت خود از آن میخواهد نه برعكس . يا مثلا در مورد كمك كردن اگر اين اينطور فكر كند كه چون در هنگام كمك كردن از آن لذت میبرم ، به خاطر آن لذت اين كار را میكنم و پايبند بودنش به اخلاق همين اندازه باشد ، هرگز خود را برای چنين لذتی به كشتن نمیدهد زيرا معنا ندارد
پس درست است كه انسان در عمق وجدان خود از كارهای خير و عمومی لذت میبرد ( و قرآن مجيد هم اين وجدان را قبول دارد ) اما اين مقدار وجدان برای پايه و مايه يك مكتب قرار گرفتن كافی نيست ، يعنی نياز مكتب به ايمان به معنويات در يك حد خيلی بالاتر و بهتری است . لذا اگر كسی مثلا بگويد : امام حسين عليهالسلام به كربلا رفت و خود و جوانانش را به كشتن داد و اهل بيتش را به اسارت داد زيرا وجدانش از خدمت به خلق خدا لذت میبرد ، اين درست نيست ، زيرا لذت در پايان به خود انسان برمیگردد و ديگر با " پاكباختگی " جور در نمیآيد
ثانيا اگر خدائی در عالم نباشد و نظام و هدفی در كار نباشد و اگر يك نوع وابستگی باطنی ميان اشياء و انسانها برقرار نباشد ، خود لذت بردن كه ما بر اساس آن ساخته شدهايم ، آيا نبايد گفت غلطی در طبيعت است ؟ لذت ما در ما هست اما يك اشتباه است ، زيرا هر لذتی از لذات مادی به خاطر نيازی است كه طبيعت دارد . شوپنهاور میگويد : طبيعت ، برای اينكه افراد انسان را گول بزند و بدنبال مقاصد خودش بفرستد ، لذتهائی را در كام بشر ريخته است و بدينوسيله او را گول زده و به دنبال هدفهای خود فرستاده است
مثلا هدف طبيعت اينست كه نسل باقی بماند . حال اگر به بشر فرمان بدهد كه تو به خاطر بقای نسل ازدواج كن ، زحمت بكش و زن و بچه را نان بده ، بشر عاقل چنين كاری نمیكند . ولی برای آنكه بشر را گول بزند و به دنبال هدفهای خود بفرستد ، اين لذت را در كام او گذاشته به طوری كه خود به طوع و رغبت و اختيار و با كمال ميل ازدواج میكند . به هر حال هر لذتی بر اساس يك نياز است . اگر از خوردن يك غذا لذت میبريم به خاطر آنست كه طبيعت ما به آن ماده احتياج دارد و اگر لذت نبريم نمیخوريم . از نوشيدن آب لذت میبريم زيرا طبيعتمان به آب احتياج دارد . از خواب لذت میبريم زيرا احتياج داريم . يعنی هر لذتی بر اساس يك نياز واقعی است ، همچنانكه هر دردی بر اساس يك مانع است . فلسفه لذتهای مادی روشن است : كارهای حكيمانهای در طبيعتند . ولی لذتهای معنوی چطور ؟
اينكه من مثلا از نان خوردن فلان بچه يتيم لذت میبرم چه ربطی به من دارد ؟ او خود لذت ببرد چرا من لذت ببرم ؟ اين لذت در اين صورت چيزی است شبيه لغو و پوچ يعنی حكمت و علتی در وجود من ندارد و بی دليل است . ولی اگر بگوئيم يك نوع همبستگی در نظام عالم هست و خلقت روی حكمت كار میكند ، ميان من و ساير افراد يك وابستگی در متن خلقت هست و همه يك عضو يك پيكريم ، آنوقت من كه دنبال اين لذت میروم ، به دنبال امر پوچ و بیهدف از سوی خود نمیروم ، دنبال يك اصل متقن در خلقت میروم . ولی اگر اين لذت تصادفی باشد و تصادفا من طوری ساخته شده ام كه از رسيدن خير به ديگران لذت میبرم گو اينكه اين لذت برای من هيچ فلسفهای ندارد ، در اين صورت باز آخرش كار به پوچی و بیهدفی میكشد . يعنی طبيعت از كار خود هدفی نداشته و كار لغوی انجام داده است و من دارم بدنبال آن كار لغو طبيعت میروم و فی المثل خود را به عنوان سرباز برای دفاع از مردم به خاطر لذتی كه میبرم ، فدا میكنم ، اما خود لذت چيست ؟ نمیدانم بلكه اينچنين ساخته شده ام ( مانند اينكه انسان گاه شش انگشتی ساخته میشود ) . در اين صورت طبيعت كار پوچی انجام میدهد و كار من هم پوچ است ، و اين ديگر ارزش و هدف نيست . اينكه هدف من بر اساس لذتی است كه به غلط در من گذاشته شده است و آنچه هدف من در آن است [ يعنی طبيعت ] خود بی هدف است زندگی مرا از پوچی خارج نمیكند
اعتقاد به حكيمانه بودن خلقت ، ريشه ايمان به ارزشهای معنوی
پس ما در عين اينكه قائل به وجدان اخلاقی میشويم و میگوئيم انسان بالفطره از كار خوب لذت و از كار بد رنج میبرد ، اگر پای خدا و خلقت و هدف داشتن خلقت در ميان نباشد ، كار ما از پوچی خارج نمیشود . ولی آنجا كه اين وجدان اخلاقی هست ( و ما معتقديم كه واقعا وجود دارد ) اما من خود میفهمم كه اين وجدان را خدا برای اين قرار داده است كه من كار با هدفی را انجام دهم و در متن خلقت ، و من و آن يتيم و آن پير زن عضو يك پيكر هستيم و واقعا جزء يك نقشه و طرح هستيم و از يك مشيت ازلی پيروی میكنيم و به دنبال يك حكمت میرويم و هدف خلقت و خالق خلقت را تامين میكنيم ، در اين صورت اين امر معنوی پوچ نيست بلكه حقيقی و واقعی استبنابراين هر مكتبی و هر سيستم فكری اجتماعی نيازمند است به يك سلسله ايدههای معنوی و لهذا میگوئيم ايدئولوژی نيازمند ارزشهای مافوق مادی است ، و ارزشها بايد قوی و نيرومند باشند به طوری كه دارای نوعی تقدس باشند و نشانه تقدس يك چيز آنست كه انسان آن را شايسته اين بداند كه زندگی فردی خودش را فدای آن بكند
پس هر مكتبی نياز دارد به چنين هدفها و ارزشهای معنوی و به صرف شركت در منافع و بر اساس آن نمیتوان يك مكتب انسانی جامع بوجود آورد ، آنچنانكه ماركسيسم بر اين اساس است
و بازمنهای خدا كه خلقت را بر اساس حكمت و هدف و مسؤوليت آفريده است ، نمیشود چنان ايدههای با ارزشی برای بشر به وجود آورد . آن مكتبی كه مدعی است : ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند تا تو نانی به كف آری و به غفلت نخوری يا میگويد : " « الم تروا ان الله سخر لكم ما فی السموات و ما فی الارض »" ( 1 ) ، برای هر ذرهای مسؤوليت قائل است و میگويد در متن خلقت هر چيزی برای راهی آفريده شده و مسؤول كار و وظيفهای است . برای خورشيد در متن خلقت وظيفهای قرار داده شده است وظيفه خود را انجام میدهد . ابر كه حركت میكند وظيفه خود را انجام میدهد . حركت ابر يعنی وظيفه انجام دادن . حركت باد يعنی وظيفه انجام دادن . ميوه دادن يك درخت يعنی وظيفه انجام دادن
پس چنين مكتبی انسان را هم میتواند مسؤول بداند . انسان موجودی است مسؤول در ميان دريائی از مسؤوليت . ولی مكتبی كه همه چيز را عاری از هدف و غايت میداند ، برای هيچ موجودی معتقد به انجام وظيفه نيست
تنها به بشر كه میرسد میخواهد برای او وظيفه و تكليف خلق كند به طوری كه بشر واقعا احساس بكند كه مسؤول است ، مسؤول خود و ديگران ، و حاضر باشد به خاطر اين مسؤوليتها ، ارزشها و معنويتها فداكاری كند .
پاورقی :
1 - سوره لقمان آيه 20 ( مگر نمیبينيد كه خدا هر چه را در آسمانها و
زمين هست رام شما كرد )
بنابراين يك مكتب به ارزشهای معنوی نيازمند است و بدون اعتقاد به حكيمانه بودن خلقت نمیتوان به چنين ارزشهائی ايمان پيدا كرد و چنين آرمانهائی لازمه هر حركت است كه مكتب بايد آنها را به وجود آورد ( آرمان يعنی منتهای آرزو ) بدين معنی كه برای هر فرد زندگی فردی و شخصی منتهای آرزو نباشد ، بلكه كارهای بزرگ منتهای آرزو باشد
مرد تازه داماد و تازه زندگی تشكيل داده میآمد خدمت رسول اكرم صلی الله عليه و آله و سلم میگفت يا رسول الله ! آرزوی شهادت دارم ، دعا كن خداوند شهادت را نصيب من كند . مكتب تا كجا به انسان آرزو و آرمان بزرگ میدهد كه همواره میخواهد به آن برسد و به شهادت نائل آيد و اين آرمان ، ديگر با اين حرفهای پيش پا افتاده درست در نمیآيد . با اين حرفها نمیتوان چنين بشری ساخت ، و بدون اين آرمان هم هيچ مكتبی ، مكتب نيست
جلسه سوم مكتب و جهان بينی
تاريخ ايراد سخنرانی 51 / 6 / 13 بسم الله الرحمن الرحيم تعبير ديگری از حرفهای گذشته به اين نحو قابل بيان است كه : يك مكتب اجتماعی كامل و ايدئولوژی درست ، هم نيازمند به يك " نظام فكری و فلسفی " است و هم نيازمند به يك ايمان ، بدين معنی كه هم يك جهان بينی استوار و بينش منطقی خاص و مجهز به استدلال و منظم و به اصطلاح امروز سيستماتيك درباره جهان داشته باشد و هم دارای يك ايمان باشد ، يعنی دارای قدرت ايجاد دلبستگی و عشق و محبت نسبت به هدفها و هدف برتر و مافوق فردی و شخصی باشد . نقصی كه در بعضی از مكتبهای اجتماعی و بلكه در اغلب مكتبهای اجتماعی امروز ، مثل مكتب اگزيستانسياليسم هست اين است كه میخواهند ايدئولوژی منهای ايمان بوجود بياورند ، يعنی منهای امری مافوق فرد انسان كه انسان نسبت به آن عشق بورزد و در واقع آن چيز به نوعی مورد پرستش انسان باشد . میخواهند بر اساس فلسفه محض مكتب ايجاد كنند و اين نشدنی است . ايدئولوژی بر اساس فلسفه محض منهای ايمان كه نوعی دلبستگی و شيفتگی به هدف برتر و عاليتر است ايدئولوژی كامل انسانی نيستو گاهی اوقات شبه دوری ايجاد میكنند كه معلوم است امری خيالی و استفاده از نيروی خيال بشريت است ، میآيند خود ايدئولوژی را موضوع ايمان قرار میدهند زيرا اين خلا را احساس میكنند كه ايدئولوژی بايد بر ايمان به هدف برتر استوار باشد . در صورتی كه ايدئولوژی طرحی است كه بايد مشتمل بر ايمان باشد و لذا میتواند مقدس باشد اما اگر خود ايدئولوژی مشتمل بر ايمانی نباشد و صرفا يك نظام فكری باشد و خود بخواهد موضوع ايمان يعنی عشق و دلبستگی قرار بگيرد ، اين ديگر به هيچ وجه پايه منطقی ندارد . يعنی امری است كه با زور تلقين و القاء میشود بدان عمل كرد ولی پايه منطقی حسابی ندارد
اكنون مقداری از يادداشتهای گذشته را درباره مكتب میخوانيم : " مكتب عبارتست از يك سيستم واحد فكری عملی " يعنی نه يك سيستم فكری صرفا نظری كه مربوط به علوم نظری است و نه آنچه بايد كرد . به اصطلاح فلسفه خودمان سيستم فكری نظری يعنی فكر درباره آنچه كه هست . فرض كنيد میگوئيم فيزيك ارسطو يك سيستم فكری نظری است يعنی يك نوع طرز تفكر است درباره آنچه هست كه چگونه است . و يا میگوئيم فيزيك نيوتون يك سيستم فكری نظری ديگری است درباره آنچه هست
ولی سيستم فكری عملی يعنی يك نظام فكری درباره آنچه بايد باشد ، و در اصطلاح قدما حكمت عملی ، كه حكمت را به نظری و عملی تقسيم میكنند : حكمت نظری يعنی حكمت و درك صحيح درباره آنچه هست و حكمت عملی يعنی درك صحيح و واقعی درباره آنچه بايد باشد . بنابراين مكتب كه عبارتست از يك سيستم واحد فكری عملی يعنی يك سيستم فكری درباره آنچه بايد باشد ، طرحی برای اينكه فرد يا اجتماع انسان چگونه خوب است باشد ؟ و در تعريف مكتب اجتماعی بايد يك كلمه هم اضافه كنيم و اينطور بگوئيم : مكتب اجتماعی عبارتست از يك سيستم واحد فكری اجتماعی عملی ، نه مجموع انديشههای ناهماهنگ كه به صورت يك دستگاه در نيامده باشد كه آن مكتب نيست . يك ركن مكتب اين است كه به صورت يك دستگاه باشد . دستگاه صنعتی چگونه است ؟ دستگاه آن است كه از يك سری اجزاء تشكيل شده و برای هر جزئی كار و مقام و جای معينی در نظر گرفته شده است . مثلا يك ساختمان يك دستگاه است چون هر جزء آن وظيفهای را انجام میدهد و مجموع آن يك هدف واحد را تشكيل میدهد و لهذا انديشههای متفرق مكتب نيست زيرا يك واحد و يك دستگاه را به وجود نمیآورد
مجموع انديشههای هماهنگ كه با زندگی عملی يعنی با بايدها و نبايدها بستگی داشته باشد ، يك مكتب میباشد كه بر پايه " انديشههای نظری " قرار دارد ، و آن انديشههای نظری روح آن مكتب به شمار میرود . برای اين میگوئيم " بر پايه انديشههای نظری " كه گفتيم هر ايدئولوژی بر اساس يك جهان بينی است و خود جهان بينی نظر درباره جهان است آنچنان كه هست ، ولی ايدئولوژی نظر درباره انسان است آنچنان كه بايد باشد و بايد بشود پايه و مايه مكتب همان روحی است كه همه را به صورت يك دستگاه و يك پيكر در آورده است و ديگر چيزها به منزله اعضاء و جوارح رئيسه و غير رئيسه است و حتی بعضی به منزله موهائی است كه بر پيكر میرويد يعنی اينقدر جنبه غير اصيل دارد ، مانند لازم و غير لازم و واجب و مستحب و ..
ايدئولوژی هم پايه فلسفی میخواهد و هم پايه ايمانی
تنها انديشهای میتواند روح يك مكتب را تشكيل دهد كه از طرفی پايه جهان بينی آن مكتب باشد يعنی نوعی بينش و ديد و ارزيابی درباره هستی باشد ، و از طرف ديگر " آرمانساز " باشد و اين همان مطلب است كه گفتيم ايدئولوژی هم پايه فلسفی بايد داشته باشد و هم پايه ايمانی . از يك سو اساس منطقی داشته باشد تا آنچه هست را بتواند با منطق و استدلال ثابت كند و از سوی ديگر آرمانساز باشد ، يعنی بتواند چيزی را عرضه كند كه بشود موضوع ايمان و موضوع آرمان قرار گيرد . يعنی يك محبوب و معشوق هم به بشر عرضه بدارد و بشر را به سوی آن محبوب به حركت در آورد . هم فلسفه باشد و هم ايدهآل اخلاقی و هم ايدهآل اجتماعی . نيروی محركه يك جهان بينی آرمانسازی آن است . صرف يك جهان بينی مادام كه آرمان نداشته باشد محرك نمیشود . مثل اينكه بزرگترين مكتبهای ستاره شناسی ، مسائل ستاره شناسی را به ما عرضه میدارد و ما فقط درباره يك سلسله چيزهائی كه در جهان هست اطلاعاتی پيدا میكنيم ، اما ديگر به ما ارتباطی پيدا نمیكند يعنی ستارهها به آن وضع وجود داشته باشند يا نداشته باشند ، از نظر زندگی و هدفهای انسان تاثيری ندارد ، بر خلاف مكتب كه چيزی را عرضه میدارد كه در آن آرمان بزرگی برای انسان نهفته استتوحيد هم پايه جهان بينی است وهم آرمان
" توحيد " چنين خاصيتی دارد كه از طرفی پايه و مايه فلسفه جهان بينی است و نوعی ديد و بينش درباره هستی و وجود است و از طرف ديگر نوعی آرمان و ايده است كه كلمه " لااله الا الله " در جمله نفی لااله مفهوم ايده بودن و در جمله اثبات الا الله مفهوم اصل بودن توحيد در هستی را بيان میكند . قدمای ما تعبيری دارند ، میگويند توحيد بر چند قسم است : توحيد در ذات ، توحيد در صفات ، توحيد در افعال و توحيد در عبادتتوحيد در ذات يعنی اعتقاد به توحيد ذاتی كه " « ليس كمثله شیء » " خداوند مثل و مانند و شريك ندارد . توحيد در صفات يعنی ذات او مغاير با صفات و نيز صفتی مغاير با صفت ديگر نيست . در عين بساطت و وحدت ، همه كمالات را به نحو بساطت و وحدت دارد . و همچنين توحيد افعالی . همه اينها يك سلسله انديشههای نظری و فلسفی مانند است كه او چنين است
ولی در عين حال توحيد در عبادت هم هست . او كه چنين است بايد پرستش بشود ، لايق پرستش است و پرستش او در عمق روح و روان بشر ريشه دارد " « ا فغير دين الله يبغون و له اسلم من فی السموات و الارض »" ( 1 )
عبادتی كه ما میكنيم در واقع يك نوع تسليم و مشايعت اختياری است از يك عبادت تكوينی كه در همه موجودات است .
پاورقی :
1 - سوره آل عمران آيه 83 ( آيا غير دين خدا را میجوئيد و حال آنكه هر
كه در آسمانها و زمين است خواه و ناخواه مطيع فرمان او است )
از اين جهت توحيد در عبادت يعنی ذات حق يگانه آرمان بشر هم هست
همانطور كه ذات يگانهای است كه مثل و مانند ندارد و در ذاتش تركيب نيست و يگانه مبدا عالم است ، همينطور ذات يگانهای است كه تنها معبود بشر و يگانه موجود لايق پرستش بشر است . اين است كه میگوئيم توحيد هر دو خاصيت را دارد ، از طرفی نوعی بينش و ديد و نوعی ارزيابی درباره هستی است و از طرف ديگر آرمان است برای بشر
ماركسيسم خود يك آرمان نيست
اما مثلا ماركسيسم چنين نيست . جهان بينی ماركسيستی ، جهان بينی مادی است . جهان بينی مادی نوعی ديد و ارزيابی درباره هستی و يك نوع فلسفه هستی است كه طبعا در توجيه زندگی و زيستن نيز اثر دارد ولی خودش يك آرمان نيست . ماترياليسم هرگز نمیتواند به بشر آرمان عرضه بداردآرمانی كه ماركسيسم عرضه میدارد از جنبه اقتصادی است نه از جنبه ماترياليستی . يعنی ماركسيسم اقتصادی ، آرمان به بشر عرضه میدارد . تازه آن هم آرمان انسانی نيست . يعنی منافع بشر و طبقه محروم را به عنوان آرمان به او عرضه میدارد و میگويد ای طبقه محروم كوشش كن كه حقوق خود را دريافت كنی .
پاورقی : 1 - سوره جمعه آيه . 1 2 - سوره صف آيه . 1 3 - سوره رعد آيه . 15
در اين حدود است . و لذا از لحاظ آرمانسازی و ايدئولوژی ناقص است . زيرا اين آرمان تا وقتی است كه انسان به هدف نرسيده است ، بعد كه رسيد چطور خواهد بود و اين آرمان چه خواهد شد ؟ همينكه طبقه حاكم را از قدرت استبداد به خاك نشاند ديگر پايان ايدئولوژی و هدف است و تمام میشودبه علاوه اين نمیتواند به صورت يك هدف مقدس باشد ، يك هدف مادی صددرصد مادی است و هدف مافوق انسانی نيست . و لهذا فداكاريها در اين مكتب تمام بیمنط ق خواهد بود چون بر ضد آرمان خودش است . او میكوشد برای اينكه به منفعت خود برسد و آن وقت بايد فداكاری كند و تمام وجود خود را در راه آن از دست بدهد و اين چگونه منفعتی است كه در راه آن خود را بايد از دست داد ؟ ! ماركسيسم خود يك آرمان نيست ، بلكه در حقيقت بی آرمان و بازگشت به غرائز فردی است يعنی آنچه كه مايه جهان بينی است ، خود ايده و آرمان فردی يا اجتماعی نيست . نيروی ماركسيستی در بريدن و پاره كردن قيدها و زنجيرها است . به علاوه قادر نيست توجيه كننده همه شؤون زندگی اعم از سياسی ، اجتماعی ، اقتصادی و اخلاقی باشد مگر به طريق غير مستقيم . در اين حال " عدالت " و " اخلاق " مفهوم واقعی خود را از دست میدهد
به عبارت ديگر روح مكتب آن است كه با نوعی ارتباط علی و معلولی اندام مكتب را میسازد و آنچه در اين ارتباط علی و معلولی ، بيشتر تاثير دارد ، هدف و آرمانی است كه جهان بينی مكتب میدهد . و به همين دليل هر جهان بينیای صلاحيت اينكه روح مكتب را تشكيل بدهد ندارد چون ممكن است آرمان نداشته باشد
انسان در سازندگی به آينده نگاه میكند نه به حال و گذشته . اينكه جهان چيست و چگونه بوده و هستی چه ربطی دارد به اينكه من كه میخواهم جهان ايدهآل و مطابق با ميل خود بسازم چه كنم . به عبارت ديگر فلسفه تنها كافی نيست
اگزيستانسياليسم نمیتواند تعهد آور باشد
جهانبينيها از يك نظر ديگر نيز با هم تفاوت دارند و آن اينكه يكی " تعهد آور " است و ديگری نيست يعنی يك جهان بينی برای انسان مسؤوليت ايجاد میكند و ديگری نه . جهان بينی توحيد تعهد آور است . و هر چه فكر كنيم كه مثلا اگزيستانسياليسم چگونه میخواهد تعهد به وجود آورد فكر به جائی نمیرسد ، زيرا پايه و اساسی ندارد ، اينهمه كه دم از تعهد و التزام و مسؤوليت میزند معلوم نيست پايه آن كجا است . من مسؤول خود هستم فقط به دليل اينكه آزادم . اين آزادی جز اين معنا ندارد كه ديگری مقصر [ بدبختی من ] نيست . اگر مجبور باشم ، مقصر بدبختی من ، خودم نيستم بلكه ديگری است . ولی وقتی كه من صد در صد آزاد هستم چگونه است ؟ البته آزادیای كه آنها میگويند اساسا مفهوم ندارد و صد درصد غلط است ، زيرا برابر با آزادیای است كه اشاعره ما میگفتند و میخواستند ثابت كنند اراده انسان كاملا آزاد و بیارتباط به همه چيز است و اين سخن چندين اشكال بزرگ دارد . ولی به هر حال فرض كنيد من آزاد هستم و هيچگونه جبری بر من حكومت نمیكند و طبيعت بشری كه لازمهای داشته باشد وجود ندارد ، جبر محيط هم وجود ندارد و جبر الهی هم نيست و من آزاد مطلق هستم . پس در اين صورت به قول آنها من مسؤول خود هستم . حداكثر معنای اين حرف اين است كه هيچ عاملی مقصر [ بدبختی ] من نيست ، من اگر بدبخت شدم خودم مقصر هستم . ولی آيا معنای اين ، مسؤوليت در برابر ديگران هم هست كه بگويم من در انتخاب خود مسؤولم چيزی را انتخاب كنم كه به نفع ديگران هم باشد ؟ میخواهند مسؤوليت ديگران را هم به عهده من بگذارند . اين احساس مسؤوليت از كجا برای من پيدا شود ؟ اگر گفته شود من در ديگران تاثير دارم ، گيرم كه چنين باشد ولی مسؤوليت مطلب ديگری استاولا ديگران نيز آزادند . آن آزادی مطلق با مسؤوليت در مقابل ديگران سازگار نيست . در آن طور آزادی كه میگويند ، حتی سرمشق و نمونه شدن هم معنا ندارد . میگويد من چون آزاد هستم پس خودم مسؤول خودم میباشم و چون هر راهی را كه انتخاب میكنم به اين معنا است كه آنرا خوب میدانم و به قول طلبهها به دلالت التزامی به ديگران میگويم همين راه مرا انتخاب كنيد پس به راه خودم كليت میدهم ، میگويم اين راه خوب است نه فقط برای من بلكه برای همه . پس ديگران را هم به اين كار دعوت میكنم . و چنانكه گفتيم برای ديگران هم آزاد هستند و هيچ عاملی مثل تاثير در انتخاب ديگران مرجح اراده كسی واقع نمیشود
ثانيا - فرضا اين مطلب را قبول كنيم كه البته تا اينجا درست است [ و حديث ] " « كونوا دعاه الناس بغير السنتكم » " همين است كه كاری كه من میكنم معنايش اين است كه آن را خوب تشخيص میدهم و ديگران را هم عملا به آن تشويق میكنم ، پس به اين ترتيب مؤثر در انتخاب ديگران هستم . ولی اين تاثير در انتخاب ديگران غير از اين است كه من در وجدان خود احساس مسؤوليت كنم . زيرا بايد اين مسؤوليت در وجدان من وجود داشته باشد . " من مؤثر هستم " بالاتر از اين نيست كه من درك میكنم كه عامل بدبختی ديگران هستم ، اما آن تعهد را چه كسی در من ايجاد میكند كه من عمل نكنم و بگويم به موجب اينكه مسؤولم نمیكنم ؟ مورد سؤال چه كسی هستم ؟ آيا خدا وجود دارد كه سؤال كند ؟ میگوئيد نه . آيا وجدان ؟ میگوئيد نه
پس چه كسی ؟ !
جهان بينی توحيدی
جهان بينی توحيدی به همين دليل كه " آرمانساز " و " تعهد آور " و " مسؤوليت ساز " است ، " هدايت كن " است . خاصيت ديگر آن هدايت كردن است يعنی راه را به انسان نشان میدهد ، راه وصول به هدفها را روشن میكند . به علاوه " نشاط بخش " و " دل گرم كن " و نيز " فداكار ساز " استاز همه بالاتر همانطور كه علامه طباطبائی فرمودهاند : اصل توحيد میتواند عنصری از عناصری همه تعليمات باشد . همانطور كه اصل امتناع تناقض اصلی است كه عند التحليل همه قضايا به آن منتهی میشود و بدون آن ، يقين به هيچ اصلی پيدا نمیشود و يا لااقل يقين به هيچ اصلی يقين به احتمال اصل مخالفت آنرا نفی نمیكند ، همچنين اصل توحيد اين صلاحيت را دارد كه مانند آب ريشه همه انديشههای ديگر را سيراب كند و مانند خون به همه اجزاء و اندامها غذا برساند و مانند روح بپا دارنده و زندگی بخش همه اندامها باشد و قوه محركه يك مكتب باشد
در مورد آرمان ، سارتر و . . . حرفی دارند كه میگويند انسان در هيچ حدی نبايد توقف كند و هميشه بايد حدود خود را در هم بشكند و طرحها را تغيير دهد . وقتی به آنها رسيد هدف ديگر بگيرد و همينطور به پيش رود ، بدين معنی كه حركتی نامتناهی كه از ابتدا آرمان و هدفش مشخص نيست انجام دهد بطوری كه دائما در حال حركت باشد مثل كسی كه در راهی میرود و فقط مقداری از افق جلويش باز است ولی بعدش را نمیبيند اما مقداری كه رفت افق ديگری جلوی چشمش آشكار میشود و همينطور ، ولی از ابتدا هدف نهائی را بطور روشن نمیداند ، زيرا نمیخواهد به نقطه ثابت برسد چرا كه آنرا نقطه مرگ میداند . ولی در توحيد در عين اينكه هدف از ابتدا روشن و مشخص است ، غير متناهی است و اين ، ارزش فوق العادهای دارد . زيرا ذات هدف نامتناهی است و هميشه برای انسان تازگی دارد و هيچگاه كهنگی ندارد
پس هر جهان بينیای صلاحيت ندارد كه پايه و مايه و روح يك مكتب باشد كه هم " آرمان " آن مكتب باشد و هم " قوه محركه " چه از راه اينكه غايت و هدف میدهد و چه از راه اينكه ايجاد مسؤوليت میكند ، و خلاصه هم " قوه محركه " باشد و هم " تعهد آور و مسؤوليت آور " ( البته به حسب خصلت ذاتی خود ) و هم " راهنما و هدايت كننده " كه راه وصول به هدفها را تعيين كند ، و هم خاصيت " نشاط بخشی " و " فداكار سازی " داشته باشد ، و هم مانند غذا خاصيت داشته باشد كه به همه بدن برسد و همه اعضاء را زنده نگه دارد ، و هم نفوذی داشته باشد كه مانند اصل ، همه مسائل به آن تحليل شود . به عقيده ما تنها جهان بينی توحيدی است كه چنين خواصی را همه و يكجا در بر دارد
جلسه چهارم ايمان و كمال انسان
تاريخ ايراد سخنرانی 51 / 6 / 26 بسم الله الرحمن الرحيم در ارتباط با بحثی كه درباره هدف و ايمان به هدف در اسلام داشتيم يك مسئله اساسی اين است كه : آنچه به نام " ايمان " در اسلام مطرح است و در سراسر قرآن به چشم میخورد و محور همه مسائل است ، چيست ؟البته ايمان در درجه اول ايمان به خدا و در درجه دوم ايمانهای ديگری است كه در قرآن مطرح است مثل ايمان به ملائكه و كتب و رسل و يوم آخر
آيا ايمان اساسا خودش از نظر اسلام برای انسان هدف است يا وسيله ؟ يعنی اينكه انسان بايد مؤمن باشد و اسلام از انسانها ايمان میخواهد ، خود هدف است يا وسيله است برای هدفهای ديگر ؟ البته توجه داريد كه مقصود از هدف ، هدف برای انسان است . نمیخواهيم بگوئيم ايمان هدف خداوند است و يا وسيلهای است برای هدفهای خداوند . هدفها يعنی كمالات و هدفهای انسانی
آيا ايمان خود كمال انسان است ؟ و اينكه دعوت به ايمان شده است از اين جهت است كه اصولا [ ايمان ] كمال انسانی است و نفس كمال انسان به ايمان است ؟ يا از آن جهت دعوت به ايمان شده است كه ايمان يك سلسله آثار دارد و آن آثار برای انسان خوب است ، پس ايمان چيزی است كه برای انسان نافع است يعنی دارای آثار نيك است . اگر بخواهيم اين كلمه را به اصطلاح فلاسفه ادا كنيم اينطور بايد بگوئيم : آيا ايمان برای انسان خير است و يا نافع است ؟ زيرا فرق است ميان خير و نافع . خير آن چيزی است كه نفس و ذات خودش كمال و مطلوب است . يعنی انسان آنرا بايد برای خودش بخواهد نه برای چيز ديگر . ولی نافع آن چيزی است كه خوب است به خاطر اثری كه دارد ، و در واقع مقدمه خير است نه اينكه خودش فی حد ذاته خير باشد
اين مطلب قطعا بايد در شناخت اسلام به صورت يك مكتب و ايدئولوژی روشن بشود كه از نظر اسلام آيا ايمان خود هدف و مطلوب و خير است برای انسان ، و دعوت اسلام به ايمان از آن جهت است كه نفس ايمان خير است برای انسان قطع نظر از هر اثری كه داشته باشد ولو برای ايمان هيچ اثری از آثاری كه میشناسيم وجود نداشته باشد ، و يا اينكه خير چيز ديگری است و انسان از آن جهت به ايمان دعوت شده است كه ايمان مقدمه خيرات است چنانكه ما معمولا وقتی راجع به ايمان بحث میكنيم ، درباره فوائد و آثار ايمانبحث میكنيم و مثلا میگوئيم : انسان در صورت داشتن ايمان آرامش خاطر دارد و مصاحب او را از پا در نمیآورد . اگر افراد جامعه ايمان داشته باشند میتوانند به يكديگر اعتماد كنند و خيرشان به يكديگر میرسد و شرشان بهم نمیرسد
شك نيست كه ايمان چنين آثاری هم دارد ولی آيا ايمان از آن جهت خوب است كه چنين آثار خوبی دارد يا نفس ايمان برای انسان كمال و خير و سعادت است و انسان كه بايد ايمان پيدا كند فقط برای خود ايمان است نه اينكه اثر ديگری بر آن مترتب باشد
اينجا است كه اين بحث پيش میآيد كه اصولا كمال انسان به چيست ؟ ما برای فهميدن اينكه ايمان ، كمال و خير است يا مقدمه خير و كمال ، بايد ابتدا مسئله كمال انسان را مطرح كنيم و ببينيم كمال انسان به چيست ؟
كمال انسان در چيست ؟
تشخيص كمال انسان از كمال هر چيز ديگر دشوارتر و مشكلتر است . از جمله مجهولات انسان درباره انسان همين مسئله است كه كمال انسان به چيست ؟ كمال ( 1 ) اكثر اشياء عالم را [ به آسانی ] میتوانيم تشخيص دهيممثلا اگر به ما بگويند يك سيب كامل چگونه بايد باشد ؟ به آسانی میتوانيم بگوئيم ، يك سيب كامل را زود میشود شرح داد ، زيرا آنچه در سيب مطلوب است و ما سيب را از آن جهت سيب میدانيم ، يكی مربوط به طعمش است و ديگر لطافت و رنگ و بالاخره شكلش .
پاورقی :
1 - كمال كه نقطه مقابل آن نقص است ، احتياجی به تعريف ندارد و
تقريبا مفهومی واضح و روشن است
يك خانه كامل را زود میشود تعريف كرد . يك اسب كامل را به آسانی میتوان تعريف كرد ، ولی انسان كامل تعريفش از هر چيز ديگر مشكلتر و دشوارتر است . و لهذا بايد نظريات مختلفی را كه درباره انسان كامل گفتهاند شرح داد تا معلوم شود كدام درست است و يا اگر اجتهادا نتوانيم تشخيص دهيم ، لااقل ببينيم از نظر قرآن كداميك از آنها و تا چه حد تاييد شده است


