next page

fehrest page

back page

رد اين نظريه

می‏گوئيم دزدها هم روابطشان با هم همينطور است . يك عده دزد وقتی با هم هم پيمان می‏شوند كه دزدی كنند و سر گردنه را بگيرند ، بين خودشان بنا را بر عدالت می‏گذارند و رعايت يكديگر را می‏كنند ، چون می‏دانند كه به‏ تنهائی اين كار عملی نيست . [ به عبارت ديگر ] چون همه به هم نيازمندند ، به دليل نيازمندی به يكديگر ، حقوق يكديگر را محترم می‏شمارند . و به‏ همين دليل است كه ما هميشه گفته‏ايم راسل شعارش با فلسفه‏اش فرق می‏كند
شعارش ، شعار انساندوستی است ولی فلسفه‏اش ريشه انساندوستی را می‏زند
زيرا او ريشه اخلاق اجتماعی را منافع می‏داند ، و اين اخلاق می‏تواند حاكم بر فردی باشد كه منفعت خود را در همكاری با ديگران بداند و از عكس العمل‏ ديگران بترسد . وقتی يك عده ، همزور و هم توان باشند طبعا ملاحظه يكديگر را می‏كنند ، اما وقتی كسی از نظر قدرت به جائی رسيد كه صد درصد مطمئن شد كه همكارانش يا ديگران آنقدر ضعيفند كه نمی‏توانند كاری بكنند ، دليل‏ ندارد كه اين اصول اخلاق را رعايت كند و چرا بكند ؟ مثلا نيكسون و برژنف اگر مقابل هم قرار گيرند ، چون همزور و هم توان هستند حساب می‏كنند كه در صورتی نفع خواهند برد كه رعايت‏ يكديگر را بكنند . اما وقتی هر كدام در مقابل ملتی ضعيف قرار گرفت ، ديگر اين كار دليل ندارد . در اين صورت اعتراض راسل به آمريكا كه مثلا چرا شما در ويتنام می‏جنگيد و اين كار ، غير انسانی است ، حرف نامعقولی‏ است . زيرا غير انسانی يعنی چه ؟ آمريكا چه الزامی دارد كه نجنگد ؟ بهر حال اين يك مكتب است كه مسلم مكتب بسيار سخيفی است يعنی اساسا تجويز می‏كند و به زورمند اجازه می‏دهد كه زور بگويد . اين ، حرف درستی است ولی‏ ديگر اخلاق نيست . زيرا به قوی نمی‏تواند فرمان دهد كه با آنكه مطمئن هستی‏ ضعيف نمی‏تواند نسبت به تو كاری انجام دهد ، [ اين كار را ] نكن ، دليل‏ ندارد چرا نكند ؟ اين كار برای قوی در چنين مكتبی قطعا مجاز است . پس‏ بايد بدنبال چيز ديگری رفت

2 - الغای مالكيت فردی

ممكن است يك مكتب بر اساس همان هدفهای مشترك مادی بنا شود ، ولی‏ برای جلوگيری از مفاسد ياد شده راه ديگری پيشنهاد كند و بگويد : ما بايد علل تجاوز افراد به يكديگر را بررسی كنيم ، بعد آن علل را از بين ببريم و لزومی ندارد كه آن علل ، علل وجدانی و روانی و تربيتی باشد . اگر از پيروان اين مكتب بپرسيد در صورت تجاوز قوی به ضعيف چه مانع و رادعی‏ می‏تواند در برابرش باشد می‏گويند ، از اول جامعه را طوری بسازيم كه اصلا قوی و ضعيف در آن وجود نداشته باشد زيرا ريشه قوی و ضعيف بودن افراد در چيست ؟ وقتی ما اين ريشه را زديم همه افراد جامعه در يك سطح قرار می‏گيرند و آنوقت طبعا حقوق يكديگر را به دليل هم توانی محترم می‏شمرند . آن ريشه‏ اصل مالكيت است ، چون همه قدرتهای سياسی و اجتماعی و . . . از اينجا پيدا می‏شود . مالكيت را از بين ببريد تا همه افراد در يك سطح قرار بگيرند و هم توان شوند و طبعا نتوانند به يكديگر تجاوز كنند . در اين‏ صورت افراد هدف مشترك خواهند داشت كه همان زندگی ماديشان است . همه‏ جامعه بصورت يك شركت واقعی در می‏آيد ، بدون آنكه هيچيك از شركا بتوانند به افراد ديگر زور بگويند . چون ابزاری كه سبب زور و اين بدبختی‏ است مالكيت است و آنرا از بين برده‏ايم
مكتب ماركسيسم تقريبا چنين مكتبی است . در اين مكتب روی مسائل معنوی‏ هيچ تكيه نمی‏شود و سخنی از وجدان ، وجدان اخلاقی و . . . نيست . تكيه فقط روی چيزی است كه به عقيده آنها سبب شرارتها و شقاوتها و ظلمها و تعديهاست و آن مالكيت است . وقتی مالكيت را از بين برديم آلت جرم يا موجب جرم و جنايت را از بين برده‏ايم . وقتی مالكيت فردی رفت و مالكيت اجتماعی آمد ، يعنی هر فردی به اندازه استعداد خودكار كرد و به‏ اندازه نياز خود از اجتماع گرفت طبعا در اجتماع صلح ، صفا ، عدالت و اخلاق خوب برقرار می‏شود و ريشه كينه‏ها ، عداوتها ، دشمنيها ، نفرتها و عقده‏ها از ميان می‏رود و مردم برادروار و برابر با يكديگر زندگی می‏كنند

رد اين نظريه

در اين مكتب هم هيچ معنويتی مطرح نيست و می‏خواهد جامعه را بدون دخالت دادن ارزشهای معنوی اداره كند . اين مطلب هم ناقص‏ و نادرست است زيرا عمل نشان داد كه جامعه‏هائی هم كه مالكيت را الغا كردند در عين حال ظلم و تعدی و انحراف در آنها از بين نرفت . اگر حرف‏ آنها درست بود بايد جامعه همينقدر كه به زندگی اشتراكی می‏رسيد ديگر محال‏ بود كه در آن فسادی رخ دهد ، و حال اينكه ما می‏بينيم در جامعه‏های‏ كمونيستی هر چند يكبار به بهانه تصفيه و انحراف و . . . به جان يكديگر می‏افتند . علتش هم اين است كه تنها عامل بدست آوردن امتيازات مالكيت‏ فردی نيست زيرا اولا امتيازات ، همه ، امتيازات پولی و خريد و فروشی‏ نيست . بشر يك سلسله امتيازات ديگر دارد كه برای آنها ارزش قائل است‏ . فرضا در ميان زنها زنی كه زيباتر باشد ، دارای امتيازی است در زندگی‏ در صورتی كه اين ، مربوط به مسئله مالكيت نيست ، يعنی اگر مالكيت ، اشتراكی هم باشد اين امتياز سر جای خودش هست
و از آن مهمتر و بالاتر پستها و مقامات است . ارزش پست و مقام برای‏ بشر از ارزش پول خيلی بيشتر و بالاتر است . را كفلر هميشه می‏خواهد در انتخابات رياست جمهوری آمريكا شركت كند . او ثروتمندترين مرد دنيا يا جزء چند نفری است كه بيشترين ثروت دنيا را دارند ، ولی در عين حال داغ‏ رياست جمهوری در دلش هست و اين آرزو را فوق العاده دارد . انسانها پول‏ و ثروتشان را غالبا فدا می‏كنند برای اينكه به شهرت و افتخار و رياست و قدرت و . . . برسند . آدمی كه ديگران يا از روی ترس يا محبوبيت يا علاقه و ايمان و ارادت در مقابلش خضوع می‏كنند برای بشر ارزشی فوق العاده‏ دارد
مثلا آيا افراد آرزو نمی‏كنند مانند مرحوم آقای بروجردی باشند كه افراد آرزوی ديدنش را داشتند كه با كمال خضوع و خشوع دستش را ببوسند و با التماس به او پول بدهند و از جواب سلامش هم مفتخر باشند . اين ، ارزش‏ است برای بشر . مگر همه ارزشها پول است ؟ يا در مقابل ، مثلا مانند شاه‏ مملكت باشند كه ولو از ترس ، صدها هزار سرباز و افسر در مقابلش‏ پيشفنگ و پافنگ كنند و احترام بگزارند ؟ بالاخره اينها برای بشر ارزش‏ دارد . اگر نداشت هرگز بخاطر چنين مقامی از همه چيز ديگر نمی‏گذشتند ، و اينها مسائل كوچكی نيست
بنابراين ريشه تجاوز به حقوق يكديگر و مايه امتياز تنها مال و ثروت‏ نيست و آن چيزهای ديگر هم قابل اشتراك نيست كه آنها را اشتراكی كنند
ثانيا - وقتی به وسائل ديگر امتيازات ديگر بدست آوردند ، در همان‏ جامعه‏هائی هم كه اشتراكی است ، باز بهره از مال و ثروت ، برای آن‏ صاحبان امتياز ، مسلم بيشتر است . آيا در شوروی بهره مال و ثروت‏ خروشچف با بهره مثلا يك دهقان برابر است ؟ ولو اينكه او نماينده طبقه‏ دهقان باشد . بالاخره برای دهقان در عمرش يك بار هم اتفاق نمی‏افتد كه‏ هواپيما سوار شود و از اين شهر به آن شهر برود . ولی او بهترين هواپيما را در اختيار دارد و به مسافرت و اين سو و آن سو می‏رود
پس اينطور نيست كه تنها امتياز ، مال و ثروت باشد كه با اشتراكيت‏ ثروت ، مشكل حل شود و نيز با فرض اشتراك ثروت اينطور نيست كه افراد در هر مقامی كه باشند از ثروت اشتراكی به يك حد استفاده كنند . هرگز چنين نيست . تازه مانند كارمند دولت خودمان است‏ كه با آنكه مال دولت مال عموم است و مال فرد نيست اما آيا از اين مال‏ عموم كه هيچ عنوان مالكيت فردی و اختصاصی هم ندارد ، افراد يك جور استفاده می‏كنند ؟ [ نه ، ] كسی كه در يك پست عاليتری است ، مدير كل‏ است يا با مقامات عاليتری ارتباط دارد ، با عناوين مختلف مانند مسافرتها از اين بودجه عمومی استفاده می‏كند ، و حال اينكه بودجه عمومی‏ است
به علاوه اين مطلب خالی از اهميت نيست و بلكه مهمتر است كه در همان‏ جامعه‏های اشتراكی نياز به گذشتها و فداكاريها و صرف نظر كردن از مواهب‏ مادی در كارها وجود دارد . فی المثل كسی كه سرباز است و بايد به ميدان‏ جنگ برود و كشته شود ، ديگر نمی‏شود بر اساس منافع مشترك كشته شود ، زيرا معنا ندارد . حتما بايد ايده يا احساسات و . . . بر وجود او حاكم‏ باشد تا حاضر شود خود را برای آن ايده به كشتن دهد . اينجاست كه حتی‏ مادی‏ترين مكتبها هم خود را بی‏نياز از نوعی ارزش و معنويت نمی‏داند ولو به عنوان اينكه خود مسلك را به صورت يك معبود در آورند ، به صورت يك‏ شيئی با ارزش در آورند و اين خود يك معنويت است
بدون شك مكتبی كه همه چيزش بر اساس اشتراك در منافع مادی و حفظ آن‏ باشد ، نمی‏تواند يك مكتب جامع باشد ، اصلا نمی‏تواند يك مكتب عملی باشد . و لهذا خود همينها پای يك سلسله معنويتها را به ميان می‏آورند . مثلا رفتار رهبران مادی كمونيستی نسبت به مسلك يا آرمها ، شعارها و علائمی كه‏ مربوط به مسلك است چگونه است ؟ و چگونه تظاهر می‏كنند ؟ هميشه طوری عمل می‏كنند كه مسلك مافوق همه‏ چيز جلوه می‏كند . و حال آنكه طبق اين مكتب ، مسلك چيزی نيست ، وسيله‏ای‏ است برای رسيدن به منافع زندگی . بر اساس مكتب مادی ، مسلك حكم‏ نقشه‏ای را دارد كه مهندس برای ساختمان می‏كشد . نقشه خودش در مقابل‏ ساختمان تقدسی ندارد بلكه وسيله‏ای است برای ساختمان . بهترين نقشه‏ها در مقابل ساختمانی كه بر اساس آن ساخته می‏شود ، فرع است و ساختمان ، اصل‏ . ساختمان هرگز نبايد فدای نقشه شود بلكه نقشه برای ساختمان است
حداكثر اين است كه مسلك بهترين طرح و نقشه برای ساختمان اجتماع است‏ ولی چرا ديگر خود اين نقشه برای من حكم يك بت را پيدا كند و معبود من‏ قرار گيرد ؟ نقشه برای ساختمان است و ساختمان برای من ، بعد من فدای‏ نقشه بشوم ؟ ! اين حرف اساسا معنا ندارد . ولی در عين حال به مسلك به‏ عنوان وسيله برای ساختمان اجتماع و وسيله برای زندگی افراد نگاه نمی‏شود ، بلكه به عنوان يك امر دارای نوعی قد است و بزرگی كه افتخار يك انسان‏ اين است كه خود را فدای آن بكند نگاه می‏شود ، گو اينكه اين را بی‏مبنا و بی اساس هم بگويند ولی بالاخره چاره‏ای ندارد و حتی به صورت تلقين هم كه‏ شده به خود و ديگران تلقين می‏كنند

جامعه نيازمند ارزشهای معنوی است

بنابراين هيچ اجتماعی از يك سلسله " هدفهای معنوی " يا بقول‏ امروزيها " ارزشهای معنوی " بی‏نياز نيست . حالا بايد ديد اين ارزشهای‏ معنوی چيست ؟ آيا حقيقت دارد يا يك تلقينات و گول زدنهای افراد ساده‏ لوح است ؟ مثل حرفهائی كه راجع به وطن و ملت و . . . می‏زنند كه برای‏ گول زدن ساده لوحان است . بايد ديد از نظر يك مكتب ارزشهای معنوی يعنی‏ چه كه انسان برای اموری معنوی آنقدر ارج و ارزش قائل باشد كه منافع مادی‏ در مقابل آنها چيزی شمرده نشود ؟ اينجاست كه اين سخن به ميان می‏آيد كه‏ " ارزش " اساسا يعنی چه ؟

مفهوم ارزش

هر كار اختياری انسان به خاطر يك هدف است . انسان برای هدفی كه آن‏ را دنبال می‏كند اهميت و ارج قائل است حال می‏خواهد مادی باشد يا معنوی
يعنی آن هدف جاذبه‏ای برای طبيعت انسان دارد ، والا محال است كه چيزی‏ برای انسان جاذبه نداشته باشد و انسان دنبال آن برود و تلاش كند كه به آن‏ برسد ، چنين چيزی امكان ندارد و محال است . گفته‏اند عبث مطلق و لغو و بيهوده مطلق محال است كه از انسان سربزند . هر كاری كه ما عبث می‏ناميم‏ ، از نظر مبدا فكری و عقلانی عبث است والا از نظر مبدا ديگری كه فعل از آن ناحيه صادر می‏شود عبث نيست و به واسطه آن مثلا قوه خيال كه محرك‏ است ، به هدفی می‏رسد . قوه خيال به هدف خود می‏رسد ولی قوه عاقله به‏ هدفی نمی‏رسد
در امور مادی ( 1 ) جای بحث نيست كه چيزی كه برای من ادامه حيات من مفيد است چون من بالذات به حيات خود علاقمند هستم و اين علاقه‏ ، غريزی من است ، طبعا به سوی آن كشيده می‏شوم و برای من ارزش دارد ( اگر چه اصطلاح ارزش را در ماديات نمی‏آورند ، ولی ارزش به معنای اعم در ماديات هم هست ) پس يك طبيب برای من ارزش دارد ، چون بيماريها را از من دور می‏كند .

پاورقی : 1 - امور مادی يعنی آنچه جسمانی است و به كار جسم می‏خورد ، يا از باب‏ اينكه خودش جسم است مانند غذا و يا خودش جسم نيست ولی اصلاح >

دوا برای ما ارزش دارد ، غذا كه بدل ما يتحلل بدن ما خواهد بود ارزش دارد
بعد می‏رسيم به امور معنوی كه ما بازاء مادی ندارد و مشت پر كن نيست
مثلا خير رساندن به ديگران كه منفعت مادی برای انسان ندارد و در مفهوم‏ كلی خدمت به جامعه و نسل آينده و . . . چگونه است ؟ انسان در يك مؤسسه‏ فرهنگی تلاش فوق العاده و پر نشاطی می‏كند به حساب اينكه به نسل آينده‏ اين مردم خدمت می‏كند ، ولی به حال شخص خودش فايده‏ای ندارد بلكه ضرر دارد زيرا وقت و كارش را می‏گيرد و نمی‏تواند برای خود در آمد بيشتری‏ كسب كند . اينها چگونه بررسی می‏شوند ؟

رابطه ارزشهای معنوی و ايمان به خدا

مسئله معنويات در زندگی بشر مسئله مهمی است و اين سؤال مطرح است كه‏ آيا ايمان به امور معنوی منحصرا وابستگی به ايمان به خدا دارد ؟ يعنی‏ ايمان به خدا سر سلسله ايمان به معنويات است ؟

پاورقی : > جسم ما وابسته به آن است مانند ورزش . انسان به سلامت تنش اهميت‏ می‏دهد ، ورزش هم چون موجب سلامتی آن است برايش ارزش دارد

و يا اينكه مانعی نيست‏ كه ايمان به خدا در كار نباشد ، و در عين حال يك سلسله ارزشهای معنوی بر زندگی بشر حكمفرما باشد ؟ ! يك جمله در كتاب " اصالت بشر " سارتر از داستايوسكی نويسنده‏ معروف روسی است كه می‏گويد : " اگر واجب الوجود نباشد همه چيز مجاز است " يعنی اينكه كارها را به خوب و بد تقسيم می‏كنيم و می‏گوئيم فلان‏ كار را بايد كرد و فلان كار را نبايد كرد ( البته روی جنبه‏های معنوی ) مثلا بايد راست گفت و نبايد دروغ گفت ، نبايد به جامعه خيانت كرد و بايد خدمت كرد ، تابع اين است كه ما اعتقاد به خدا و واجب الوجود داشته‏ باشيم . اگر واجب الوجود در عالم نباشد همه چيز مجاز است . يعنی همه‏ چيز مباح است و ديگر منع وردع و بايد و نبايد همه به كلی از ميان می‏رود . آيا اينجور است يا نه ؟

مسؤوليت به عنوان يك ارزش معنوی در مكتب انسانيت

ماركسيستها يك خوبی در كارشان هست كه چون ماترياليست هستند چندان‏ دنبال مسائل معنوی نمی‏روند و دم هم از آن نمی‏زنند ، دم از انسانيت‏ نمی‏زنند ، اگر انسانيت سالم هم بگويند مقصودشان همان جامعه بی طبقه است‏ ، چون انسان از نظر آنها يا سالم است يا معيوب ، و انسانها به خاطر مالكيت و تفاوتهای طبقاتی فاسد می‏شوند ، وقتی آنرا برداريم به حالت‏ اوليه باقی می‏ماند . ديگر كمال ديگری برای انسان قائل نيستند ، برای او ترقی و تكامل ديگری كه در معنويات پيدا بكند ، نمی‏شناسند . به عقيده‏ آنها انسان همينقدر كه به واسطه مالكيت فاسد نشود ، كافی است ، پول‏ پرست و پول زده نشود ، كافی است . ولی اين مكاتبی كه اخيرا پيدا شده ، بانيان آن ( مانند سارتر ) از طرفی مادی مسلكند و از طرف ديگر مكتب خود را مكتب انسانيت می‏نامند و آن را بر روی ارزشهای معنوی استوار می‏كنند و روی مسئله " مسئوليت " تكيه می‏نمايند ، معتقدند كه بشر آزاد است ، يعنی هيچگونه جبری نه الهی و نه طبيعی بر بشر حكومت نمی‏كند و انسان تصميمش به هيچ شكل وابسته به‏ گذشته نيست . پس اين خود انسان است كه خود را می‏سازد نه محيط و سرنوشت و خدا و . . . بنابراين خودش مسؤول خودش است . و چون هر كاری‏ را كه انسان انجام می‏دهد به عنوان كار خوب انجام می‏دهد ( كه حرف درستی‏ هم هست يعنی حتی وقتی آدم كار بد را هم انجام می‏دهد تا به آن در وجدان‏ خود تيتر خوب ندهد انجام نمی‏دهد اگر چه از يك لحاظ باشد ، و در وجدان‏ خود برای آن " بايدی " درست می‏كند ) پس هر كاری را كه انسان اختيار و انتخاب می‏كند ، به قول طلاب به دلالت التزامی به ديگران می‏فهماند كه اين‏ ، كار خوبی است . وقتی من كاری را انجام می‏دهم ، به زبان بی زبانی به‏ جامعه می‏گويم كار من خوب است و بايد اينچنين كار كرد ، شما هم چنين‏ بكنيد . می‏گويد هر كار جزئی در بطن خود يك كليتی دارد ، يعنی هر كاری كه‏ انسان به طور فردی انجام می‏دهد ، گويی می‏خواهد به جامعه بگويد اينچنين‏ بايد كار كرد و طبعا جامعه وادار می‏شود كه اينچنين كار بكند . يعنی هر كس در كار خود ، خودش را سرمشق ديگران قرار می‏دهد . پس انسان ، هم‏ مسوول خود است و هم مسؤول ديگران ، زيرا به كار خود ارزش می‏دهد و آنرا خوب می‏داند و از اين رو ديگران را هم به انجام آن دعوت می‏كند . از اينجا مسئله مسؤوليت را طرح می‏كنند كه هر فردی در جهان مسؤول خود و ديگران است

رد اين نظريه

اكنون می‏پرسيم اين " مسؤوليت " چيست و چه معنائی دارد ؟ مسؤوليت‏ يك امر مادی نيست ، يك امر معنوی به معنای غير مادی است . در مكتب‏ مادی بايد جواب اين سؤالات را بدهند . حداقل اينست كه بگويند انسان‏ دارای وجدانی است كه او را مورد سؤال قرار می‏دهد ، مانند نفس لوامه كه‏ در منطق دين آمده است . در واقع انسان دارای دو شخصيت است يكی حيوانی‏ و ديگر انسانی و ملكوتی كه وقتی كار خلافی می‏كند ، اين شخصيت ، شخصيت‏ اولی را مورد عتاب قرار می‏دهد . و آنان منكر اين وجدانند . پس وقتی‏ چنين چيزی نيست ريشه مسؤوليت كجا است ؟
صرف نظر از ريشه مسؤوليت كه اگر هم نتوانند آنرا اثبات كنند بالاخره‏ به آن قائلند ، اينكه من در مقابل افراد بشر مسؤولم ، من در مقابل نسل‏ آينده مسؤولم و . . . چه معنائی دارد ؟ اينها كه مكتبشان مكتب مادی است‏ و در عين حال می‏خواهند انسانيت و معنويتی برای انسان بسازند و او را ملتزم به آن معنويت بكنند ، منهای خدا چنين انديشه‏ای دارند ، و حتی‏ سارتر در مكتب خودش می‏گويد : اگر پای خدا در كار باشد همه اين معنويتها از ميان می‏رود ، چون ريشه همه اينها آزادی انسان است و اگر خدا باشد آزادی معنا ندارد و در صورت نبودن آزادی ، انتخاب بی‏معنا است و در نتيجه مسؤوليت معنا نخواهد داشت ، بلكه به دليل اينكه خدا نيست و انسان آزاد است ، مسئوليتی برای انسان وجود دارد
پس با اينكه مكتب آنها مادی است می‏خواهند به نوعی معنويت مسلكی نه‏ فلسفی اعتقاد داشته باشند . آيا چنين چيزی ممكن است يا خير ؟

آيا وجدان می‏تواند ريشه معنويت باشد ؟

ممكن است كسی بگويد چه مانعی دارد كه ما قائل به خدا نباشيم ولی قائل‏ به نوعی معنويت باشيم زيرا ريشه اين معنويت در وجدان انسان آمده است ، حال منشا آن هر چه می‏خواهد باشد ، تصادف يا چيز ديگر ، بالاخره در ساختمان انسان است . خدائی نيست اما اين معنويت در انسان هست ، به‏ اين معنا كه انسان هر چه هست دارای وجدانی ساخته شده است كه [ به موجب‏ آن ] از كارهای خوب لذت می‏برد و از كارهای بد تنفر دارد ، و كار خوب‏ را نه به دليل منفعت مادی بلكه برای آنكه از كار خوب لذت می‏برد انجام‏ می‏دهد بنابراين لذات انسان منحصر و محدود به لذات مادی نيست ، بلكه‏ انسان لذات معنوی هم دارد ، همچنانكه از علم لذت می‏برد و حال آنكه مشت‏ پر كن نيست ، يا مطالعه تاريخ و اطلاع و از اوضاع گذشته عالم و يا جغرافيا و مطالعه درباره درياها و اعماق آنها [ برای او لذتبخش است ] در صورتی كه صددرصد می‏داند اطلاعات او در اين موارد ، هيچگونه استفاده‏ای‏ ندارد و يك پول بر در آمدش نمی‏افزايد ، ولی از اين آگاهی لذت می‏برد ، از اخلاقيات لذت می‏برد ، بالاخره انسان طوری آفريده شده كه از آگاهی لذت‏ می‏برد ، از اخلاقيات لذت می‏برد ، بدون اينكه هيچ منفعت مادی كسب كند چون انسان كار را برای لذت انجام می‏دهد ، منتها يا لذت مادی و يا لذت‏ معنوی . اپيكور كه از فلاسفه قديم يونان است ، طرفدار لذت است اصالت‏ لذت منتها با تعبير معروفی كه از مكتب او می‏كنند ، می‏گويند او طرفدار " دم غنيمتی " است كه از زبان خيام هم می‏گويند و مقصود همان عياشی و خوشی ظاهری و استفاده از فرصتها در خوردن و نوشيدن و هر نوع لذت مادی‏ است و لهذا " لاابالی گری " به " اپيكوريسم " معروف شده است ، ولی‏ می‏گويند مكتب واقعی او اين نبوده و لذت را تنها به لذت حيوانی محدود نمی‏كند ، بلكه معتقد است كه برای انسان يك سلسله لذات معنوی هم وجود دارد و لذات معنوی از لذات مادی ، هم بادوامتر است و هم بی‏رنجتر
ممكن است كسی بگويد چه مانعی دارد كه ما بر اساس وجدان انسان كه از كارهای اخلاقی لذت می‏برد ، ولو اينكه خدائی در كار نباشد معنويت را برقرار كنيم . مثلا انسان از زيبائی لذت می‏برد بدون اينكه هيچ منفعت‏ مادی داشته باشد كه به حال جسمش مفيد باشد يا خود جسم باشد . و يا انسان‏ اگر منزلی داشته باشد و در آن گلكاری عالی‏ای باشد كه از منظره‏اش لذت‏ ببرد برای او ارزش دارد در صورتی كه اين منظره نه خودش ماده است كه‏ انسان به آن برسد و نه به حال جسم انسان مفيد است ولی به حال روان انسان‏ مفيد است . بالاخره انسان به نوعی از آن ، استفاده و لذت می‏برد . و يا يك مرغ خوش آواز كه در باغ چه چه می‏زند برای انسان ارزش دارد و از آن‏ لذت می‏برد در صورتی كه نه خود آن چه چه ماده‏ای است كه انسان به آن برسد و نه جسمش از آن سود می‏برد ولی روانش لذت می‏برد
اين حرف تا اندازه‏ای درست است ولی دو " اما " دارد . يكی اينكه در انسان اين وجدانها تا آن حد قوی نيست كه بتوان مكتبی را بر پايه آن بنا نهاد به طوری كه بتواند در تربيت ، واقعا منافع عموم بشر را فدای آنها بكند ، تا آنجا كه انسان حتی حاضر به كشته شدن به خاطر آن لذتهای معنوی‏ باشد
اصولا اگر انسان فقط به خاطر لذت ولو لذت معنوی كاری بكند فقط تا مرز كشته شدن است ، تا مرز زندان رفتنهای متوالی است . يعنی اينها در اين‏ حدود به شكل امور تفننی و فانتزی درست است ، اما به شكل نيازهای عميق‏ بشری كه در مكتب لازم است تا افراد پايبند به مكتب به خاطر اين ارزشهای‏ معنوی " پاكبازی " و " سربازی " بكنند صحيح نيست . چنانكه در دنيا هيچكس حاضر نيست به خاطر بقا و دوام گلهای خانه‏اش خود را به كشتن دهد ، زيرا گل را برای استفاده و لذت خود از آن می‏خواهد نه برعكس . يا مثلا در مورد كمك كردن اگر اين اينطور فكر كند كه چون در هنگام كمك كردن از آن لذت می‏برم ، به خاطر آن لذت اين كار را می‏كنم و پايبند بودنش به‏ اخلاق همين اندازه باشد ، هرگز خود را برای چنين لذتی به كشتن نمی‏دهد زيرا معنا ندارد
پس درست است كه انسان در عمق وجدان خود از كارهای خير و عمومی لذت‏ می‏برد ( و قرآن مجيد هم اين وجدان را قبول دارد ) اما اين مقدار وجدان‏ برای پايه و مايه يك مكتب قرار گرفتن كافی نيست ، يعنی نياز مكتب به‏ ايمان به معنويات در يك حد خيلی بالاتر و بهتری است . لذا اگر كسی مثلا بگويد : امام حسين عليه‏السلام به كربلا رفت و خود و جوانانش را به كشتن داد و اهل بيتش را به اسارت داد زيرا وجدانش از خدمت به خلق خدا لذت می‏برد ، اين درست نيست ، زيرا لذت‏ در پايان به خود انسان برمی‏گردد و ديگر با " پاكباختگی " جور در نمی‏آيد
ثانيا اگر خدائی در عالم نباشد و نظام و هدفی در كار نباشد و اگر يك‏ نوع وابستگی باطنی ميان اشياء و انسانها برقرار نباشد ، خود لذت بردن كه‏ ما بر اساس آن ساخته شده‏ايم ، آيا نبايد گفت غلطی در طبيعت است ؟ لذت ما در ما هست اما يك اشتباه است ، زيرا هر لذتی از لذات مادی به‏ خاطر نيازی است كه طبيعت دارد . شوپنهاور می‏گويد : طبيعت ، برای اينكه‏ افراد انسان را گول بزند و بدنبال مقاصد خودش بفرستد ، لذتهائی را در كام بشر ريخته است و بدينوسيله او را گول زده و به دنبال هدفهای خود فرستاده است
مثلا هدف طبيعت اينست كه نسل باقی بماند . حال اگر به بشر فرمان بدهد كه تو به خاطر بقای نسل ازدواج كن ، زحمت بكش و زن و بچه را نان بده ، بشر عاقل چنين كاری نمی‏كند . ولی برای آنكه بشر را گول بزند و به دنبال‏ هدفهای خود بفرستد ، اين لذت را در كام او گذاشته به طوری كه خود به طوع‏ و رغبت و اختيار و با كمال ميل ازدواج می‏كند . به هر حال هر لذتی بر اساس يك نياز است . اگر از خوردن يك غذا لذت می‏بريم به خاطر آنست‏ كه طبيعت ما به آن ماده احتياج دارد و اگر لذت نبريم نمی‏خوريم . از نوشيدن آب لذت می‏بريم زيرا طبيعتمان به آب احتياج دارد . از خواب‏ لذت می‏بريم زيرا احتياج داريم . يعنی هر لذتی بر اساس يك نياز واقعی‏ است ، همچنانكه هر دردی بر اساس يك مانع است . فلسفه لذتهای مادی روشن است‏ : كارهای حكيمانه‏ای در طبيعتند . ولی لذتهای معنوی چطور ؟
اينكه من مثلا از نان خوردن فلان بچه يتيم لذت می‏برم چه ربطی به من دارد ؟ او خود لذت ببرد چرا من لذت ببرم ؟ اين لذت در اين صورت چيزی است‏ شبيه لغو و پوچ يعنی حكمت و علتی در وجود من ندارد و بی دليل است . ولی‏ اگر بگوئيم يك نوع همبستگی در نظام عالم هست و خلقت روی حكمت كار می‏كند ، ميان من و ساير افراد يك وابستگی در متن خلقت هست و همه يك‏ عضو يك پيكريم ، آنوقت من كه دنبال اين لذت می‏روم ، به دنبال امر پوچ‏ و بی‏هدف از سوی خود نمی‏روم ، دنبال يك اصل متقن در خلقت می‏روم . ولی‏ اگر اين لذت تصادفی باشد و تصادفا من طوری ساخته شده ام كه از رسيدن خير به ديگران لذت می‏برم گو اينكه اين لذت برای من هيچ فلسفه‏ای ندارد ، در اين صورت باز آخرش كار به پوچی و بی‏هدفی می‏كشد . يعنی طبيعت از كار خود هدفی نداشته و كار لغوی انجام داده است و من دارم بدنبال آن كار لغو طبيعت می‏روم و فی المثل خود را به عنوان سرباز برای دفاع از مردم به‏ خاطر لذتی كه می‏برم ، فدا می‏كنم ، اما خود لذت چيست ؟ نمی‏دانم بلكه‏ اينچنين ساخته شده ام ( مانند اينكه انسان گاه شش انگشتی ساخته می‏شود ) . در اين صورت طبيعت كار پوچی انجام می‏دهد و كار من هم پوچ است ، و اين ديگر ارزش و هدف نيست . اينكه هدف من بر اساس لذتی است كه به‏ غلط در من گذاشته شده است و آنچه هدف من در آن است [ يعنی طبيعت ] خود بی هدف است زندگی مرا از پوچی خارج نمی‏كند

اعتقاد به حكيمانه بودن خلقت ، ريشه ايمان به ارزشهای معنوی

پس ما در عين اينكه قائل به وجدان اخلاقی می‏شويم و می‏گوئيم انسان‏ بالفطره از كار خوب لذت و از كار بد رنج می‏برد ، اگر پای خدا و خلقت و هدف داشتن خلقت در ميان نباشد ، كار ما از پوچی خارج نمی‏شود . ولی آنجا كه اين وجدان اخلاقی هست ( و ما معتقديم كه واقعا وجود دارد ) اما من خود می‏فهمم كه اين وجدان را خدا برای اين قرار داده است كه من كار با هدفی‏ را انجام دهم و در متن خلقت ، و من و آن يتيم و آن پير زن عضو يك پيكر هستيم و واقعا جزء يك نقشه و طرح هستيم و از يك مشيت ازلی پيروی‏ می‏كنيم و به دنبال يك حكمت می‏رويم و هدف خلقت و خالق خلقت را تامين‏ می‏كنيم ، در اين صورت اين امر معنوی پوچ نيست بلكه حقيقی و واقعی است‏
بنابراين هر مكتبی و هر سيستم فكری اجتماعی نيازمند است به يك سلسله‏ ايده‏های معنوی و لهذا می‏گوئيم ايدئولوژی نيازمند ارزشهای مافوق مادی است‏ ، و ارزشها بايد قوی و نيرومند باشند به طوری كه دارای نوعی تقدس باشند و نشانه تقدس يك چيز آنست كه انسان آن را شايسته اين بداند كه زندگی‏ فردی خودش را فدای آن بكند
پس هر مكتبی نياز دارد به چنين هدفها و ارزشهای معنوی و به صرف شركت‏ در منافع و بر اساس آن نمی‏توان يك مكتب انسانی جامع بوجود آورد ، آنچنانكه ماركسيسم بر اين اساس است
و بازمنهای خدا كه خلقت را بر اساس حكمت و هدف و مسؤوليت آفريده‏ است ، نمی‏شود چنان ايده‏های با ارزشی برای بشر به وجود آورد . آن مكتبی‏ كه مدعی است : ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند تا تو نانی به كف آری و به‏ غفلت نخوری يا می‏گويد : " « الم تروا ان الله سخر لكم ما فی السموات و ما فی‏ الارض »" ( 1 ) ، برای هر ذره‏ای مسؤوليت قائل است و می‏گويد در متن‏ خلقت هر چيزی برای راهی آفريده شده و مسؤول كار و وظيفه‏ای است . برای‏ خورشيد در متن خلقت وظيفه‏ای قرار داده شده است وظيفه خود را انجام‏ می‏دهد . ابر كه حركت می‏كند وظيفه خود را انجام می‏دهد . حركت ابر يعنی‏ وظيفه انجام دادن . حركت باد يعنی وظيفه انجام دادن . ميوه دادن يك‏ درخت يعنی وظيفه انجام دادن
پس چنين مكتبی انسان را هم می‏تواند مسؤول بداند . انسان موجودی است‏ مسؤول در ميان دريائی از مسؤوليت . ولی مكتبی كه همه چيز را عاری از هدف و غايت می‏داند ، برای هيچ موجودی معتقد به انجام وظيفه نيست
تنها به بشر كه می‏رسد می‏خواهد برای او وظيفه و تكليف خلق كند به طوری كه‏ بشر واقعا احساس بكند كه مسؤول است ، مسؤول خود و ديگران ، و حاضر باشد به خاطر اين مسؤوليتها ، ارزشها و معنويتها فداكاری كند .

پاورقی : 1 - سوره لقمان آيه 20 ( مگر نمی‏بينيد كه خدا هر چه را در آسمانها و زمين هست رام شما كرد )

چرا و بر چه‏ پايه‏ای ؟ گفتيم حداكثر می‏تواند بگويد لذت می‏برم ، و حال آنكه خود اين لذت ، لغوی است كه‏ طبيعت انجام داده است
بنابراين يك مكتب به ارزشهای معنوی نيازمند است و بدون اعتقاد به‏ حكيمانه بودن خلقت نمی‏توان به چنين ارزشهائی ايمان پيدا كرد و چنين‏ آرمانهائی لازمه هر حركت است كه مكتب بايد آنها را به وجود آورد ( آرمان يعنی منتهای آرزو ) بدين معنی كه برای هر فرد زندگی فردی و شخصی‏ منتهای آرزو نباشد ، بلكه كارهای بزرگ منتهای آرزو باشد
مرد تازه داماد و تازه زندگی تشكيل داده می‏آمد خدمت رسول اكرم صلی‏ الله عليه و آله و سلم می‏گفت يا رسول الله ! آرزوی شهادت دارم ، دعا كن‏ خداوند شهادت را نصيب من كند . مكتب تا كجا به انسان آرزو و آرمان‏ بزرگ می‏دهد كه همواره می‏خواهد به آن برسد و به شهادت نائل آيد و اين‏ آرمان ، ديگر با اين حرفهای پيش پا افتاده درست در نمی‏آيد . با اين‏ حرفها نمی‏توان چنين بشری ساخت ، و بدون اين آرمان هم هيچ مكتبی ، مكتب‏ نيست

جلسه سوم مكتب و جهان بينی

تاريخ ايراد سخنرانی 51 / 6 / 13 بسم الله الرحمن الرحيم تعبير ديگری از حرفهای گذشته به اين نحو قابل بيان است كه : يك مكتب‏ اجتماعی كامل و ايدئولوژی درست ، هم نيازمند به يك " نظام فكری و فلسفی " است و هم نيازمند به يك ايمان ، بدين معنی كه هم يك جهان‏ بينی استوار و بينش منطقی خاص و مجهز به استدلال و منظم و به اصطلاح‏ امروز سيستماتيك درباره جهان داشته باشد و هم دارای يك ايمان باشد ، يعنی دارای قدرت ايجاد دلبستگی و عشق و محبت نسبت به هدفها و هدف‏ برتر و مافوق فردی و شخصی باشد . نقصی كه در بعضی از مكتبهای اجتماعی و بلكه در اغلب مكتبهای اجتماعی امروز ، مثل مكتب اگزيستانسياليسم هست‏ اين است كه می‏خواهند ايدئولوژی منهای ايمان بوجود بياورند ، يعنی منهای‏ امری مافوق فرد انسان كه انسان نسبت به آن عشق بورزد و در واقع آن چيز به نوعی مورد پرستش انسان باشد . می‏خواهند بر اساس فلسفه محض مكتب‏ ايجاد كنند و اين نشدنی است . ايدئولوژی بر اساس فلسفه محض منهای ايمان كه نوعی دلبستگی و شيفتگی به هدف برتر و عاليتر است ايدئولوژی كامل انسانی نيست
و گاهی اوقات شبه دوری ايجاد می‏كنند كه معلوم است امری خيالی و استفاده از نيروی خيال بشريت است ، می‏آيند خود ايدئولوژی را موضوع‏ ايمان قرار می‏دهند زيرا اين خلا را احساس می‏كنند كه ايدئولوژی بايد بر ايمان به هدف برتر استوار باشد . در صورتی كه ايدئولوژی طرحی است كه‏ بايد مشتمل بر ايمان باشد و لذا می‏تواند مقدس باشد اما اگر خود ايدئولوژی مشتمل بر ايمانی نباشد و صرفا يك نظام فكری باشد و خود بخواهد موضوع ايمان يعنی عشق و دلبستگی قرار بگيرد ، اين ديگر به هيچ وجه پايه‏ منطقی ندارد . يعنی امری است كه با زور تلقين و القاء می‏شود بدان عمل‏ كرد ولی پايه منطقی حسابی ندارد
اكنون مقداری از يادداشتهای گذشته را درباره مكتب می‏خوانيم : " مكتب‏ عبارتست از يك سيستم واحد فكری عملی " يعنی نه يك سيستم فكری صرفا نظری كه مربوط به علوم نظری است و نه آنچه بايد كرد . به اصطلاح فلسفه‏ خودمان سيستم فكری نظری يعنی فكر درباره آنچه كه هست . فرض كنيد می‏گوئيم فيزيك ارسطو يك سيستم فكری نظری است يعنی يك نوع طرز تفكر است درباره آنچه هست كه چگونه است . و يا می‏گوئيم فيزيك نيوتون يك‏ سيستم فكری نظری ديگری است درباره آنچه هست
ولی سيستم فكری عملی يعنی يك نظام فكری درباره آنچه بايد باشد ، و در اصطلاح قدما حكمت عملی ، كه حكمت را به نظری و عملی تقسيم می‏كنند : حكمت نظری يعنی حكمت و درك صحيح درباره آنچه هست و حكمت عملی يعنی درك صحيح و واقعی درباره آنچه بايد باشد . بنابراين‏ مكتب كه عبارتست از يك سيستم واحد فكری عملی يعنی يك سيستم فكری‏ درباره آنچه بايد باشد ، طرحی برای اينكه فرد يا اجتماع انسان چگونه خوب‏ است باشد ؟ و در تعريف مكتب اجتماعی بايد يك كلمه هم اضافه كنيم و اينطور بگوئيم : مكتب اجتماعی عبارتست از يك سيستم واحد فكری اجتماعی‏ عملی ، نه مجموع انديشه‏های ناهماهنگ كه به صورت يك دستگاه در نيامده‏ باشد كه آن مكتب نيست . يك ركن مكتب اين است كه به صورت يك دستگاه‏ باشد . دستگاه صنعتی چگونه است ؟ دستگاه آن است كه از يك سری اجزاء تشكيل شده و برای هر جزئی كار و مقام و جای معينی در نظر گرفته شده است‏ . مثلا يك ساختمان يك دستگاه است چون هر جزء آن وظيفه‏ای را انجام می‏دهد و مجموع آن يك هدف واحد را تشكيل می‏دهد و لهذا انديشه‏های متفرق مكتب‏ نيست زيرا يك واحد و يك دستگاه را به وجود نمی‏آورد
مجموع انديشه‏های هماهنگ كه با زندگی عملی يعنی با بايدها و نبايدها بستگی داشته باشد ، يك مكتب می‏باشد كه بر پايه " انديشه‏های نظری " قرار دارد ، و آن انديشه‏های نظری روح آن مكتب به شمار می‏رود . برای اين‏ می‏گوئيم " بر پايه انديشه‏های نظری " كه گفتيم هر ايدئولوژی بر اساس‏ يك جهان بينی است و خود جهان بينی نظر درباره جهان است آنچنان كه هست‏ ، ولی ايدئولوژی نظر درباره انسان است آنچنان كه بايد باشد و بايد بشود پايه و مايه مكتب همان روحی است كه همه را به صورت يك دستگاه و يك‏ پيكر در آورده است و ديگر چيزها به منزله اعضاء و جوارح رئيسه و غير رئيسه است و حتی بعضی به منزله موهائی است كه بر پيكر می‏رويد يعنی‏ اينقدر جنبه غير اصيل دارد ، مانند لازم و غير لازم و واجب و مستحب و ..

ايدئولوژی هم پايه فلسفی می‏خواهد و هم پايه ايمانی

تنها انديشه‏ای می‏تواند روح يك مكتب را تشكيل دهد كه از طرفی پايه‏ جهان بينی آن مكتب باشد يعنی نوعی بينش و ديد و ارزيابی درباره هستی‏ باشد ، و از طرف ديگر " آرمانساز " باشد و اين همان مطلب است كه‏ گفتيم ايدئولوژی هم پايه فلسفی بايد داشته باشد و هم پايه ايمانی . از يك سو اساس منطقی داشته باشد تا آنچه هست را بتواند با منطق و استدلال‏ ثابت كند و از سوی ديگر آرمانساز باشد ، يعنی بتواند چيزی را عرضه كند كه بشود موضوع ايمان و موضوع آرمان قرار گيرد . يعنی يك محبوب و معشوق‏ هم به بشر عرضه بدارد و بشر را به سوی آن محبوب به حركت در آورد . هم‏ فلسفه باشد و هم ايده‏آل اخلاقی و هم ايده‏آل اجتماعی . نيروی محركه يك‏ جهان بينی آرمانسازی آن است . صرف يك جهان بينی مادام كه آرمان نداشته‏ باشد محرك نمی‏شود . مثل اينكه بزرگترين مكتبهای ستاره شناسی ، مسائل‏ ستاره شناسی را به ما عرضه می‏دارد و ما فقط درباره يك سلسله چيزهائی كه‏ در جهان هست اطلاعاتی پيدا می‏كنيم ، اما ديگر به ما ارتباطی پيدا نمی‏كند يعنی ستاره‏ها به آن وضع وجود داشته باشند يا نداشته باشند ، از نظر زندگی و هدفهای انسان تاثيری ندارد ، بر خلاف‏ مكتب كه چيزی را عرضه می‏دارد كه در آن آرمان بزرگی برای انسان نهفته‏ است

توحيد هم پايه جهان بينی است وهم آرمان

" توحيد " چنين خاصيتی دارد كه از طرفی پايه و مايه فلسفه جهان بينی‏ است و نوعی ديد و بينش درباره هستی و وجود است و از طرف ديگر نوعی‏ آرمان و ايده است كه كلمه " لااله الا الله " در جمله نفی لااله مفهوم‏ ايده بودن و در جمله اثبات الا الله مفهوم اصل بودن توحيد در هستی را بيان می‏كند . قدمای ما تعبيری دارند ، می‏گويند توحيد بر چند قسم است : توحيد در ذات ، توحيد در صفات ، توحيد در افعال و توحيد در عبادت
توحيد در ذات يعنی اعتقاد به توحيد ذاتی كه " « ليس كمثله شی‏ء » " خداوند مثل و مانند و شريك ندارد . توحيد در صفات يعنی ذات او مغاير با صفات و نيز صفتی مغاير با صفت ديگر نيست . در عين بساطت و وحدت ، همه كمالات را به نحو بساطت و وحدت دارد . و همچنين توحيد افعالی . همه‏ اينها يك سلسله انديشه‏های نظری و فلسفی مانند است كه او چنين است
ولی در عين حال توحيد در عبادت هم هست . او كه چنين است بايد پرستش‏ بشود ، لايق پرستش است و پرستش او در عمق روح و روان بشر ريشه دارد " « ا فغير دين الله يبغون و له اسلم من فی السموات و الارض »" ( 1 )
عبادتی كه ما می‏كنيم در واقع يك نوع تسليم و مشايعت اختياری است از يك عبادت تكوينی كه در همه موجودات است .

پاورقی : 1 - سوره آل عمران آيه 83 ( آيا غير دين خدا را می‏جوئيد و حال آنكه هر كه در آسمانها و زمين است خواه و ناخواه مطيع فرمان او است )

" « يسبح لله ما فی‏ السموات و ما فی الارض " ( 1 ) " سبح لله ما فی السموات و ما فی‏ الارض " ( 2 ) " لله يسجد من فی السموات و الارض » " ( 3 )
از اين جهت توحيد در عبادت يعنی ذات حق يگانه آرمان بشر هم هست
همانطور كه ذات يگانه‏ای است كه مثل و مانند ندارد و در ذاتش تركيب‏ نيست و يگانه مبدا عالم است ، همينطور ذات يگانه‏ای است كه تنها معبود بشر و يگانه موجود لايق پرستش بشر است . اين است كه می‏گوئيم توحيد هر دو خاصيت را دارد ، از طرفی نوعی بينش و ديد و نوعی ارزيابی درباره‏ هستی است و از طرف ديگر آرمان است برای بشر

ماركسيسم خود يك آرمان نيست

اما مثلا ماركسيسم چنين نيست . جهان بينی ماركسيستی ، جهان بينی مادی‏ است . جهان بينی مادی نوعی ديد و ارزيابی درباره هستی و يك نوع فلسفه‏ هستی است كه طبعا در توجيه زندگی و زيستن نيز اثر دارد ولی خودش يك‏ آرمان نيست . ماترياليسم هرگز نمی‏تواند به بشر آرمان عرضه بدارد
آرمانی كه ماركسيسم عرضه می‏دارد از جنبه اقتصادی است نه از جنبه‏ ماترياليستی . يعنی ماركسيسم اقتصادی ، آرمان به بشر عرضه می‏دارد . تازه‏ آن هم آرمان انسانی نيست . يعنی منافع بشر و طبقه محروم را به عنوان آرمان به او عرضه می‏دارد و می‏گويد ای‏ طبقه محروم كوشش كن كه حقوق خود را دريافت كنی .

پاورقی : 1 - سوره جمعه آيه . 1 2 - سوره صف آيه . 1 3 - سوره رعد آيه . 15

در اين حدود است . و لذا از لحاظ آرمانسازی و ايدئولوژی ناقص است . زيرا اين آرمان تا وقتی‏ است كه انسان به هدف نرسيده است ، بعد كه رسيد چطور خواهد بود و اين‏ آرمان چه خواهد شد ؟ همينكه طبقه حاكم را از قدرت استبداد به خاك نشاند ديگر پايان ايدئولوژی و هدف است و تمام می‏شود
به علاوه اين نمی‏تواند به صورت يك هدف مقدس باشد ، يك هدف مادی‏ صددرصد مادی است و هدف مافوق انسانی نيست . و لهذا فداكاريها در اين‏ مكتب تمام بی‏منط ق خواهد بود چون بر ضد آرمان خودش است . او می‏كوشد برای اينكه به منفعت خود برسد و آن وقت بايد فداكاری كند و تمام وجود خود را در راه آن از دست بدهد و اين چگونه منفعتی است كه در راه آن خود را بايد از دست داد ؟ ! ماركسيسم خود يك آرمان نيست ، بلكه در حقيقت بی آرمان و بازگشت به‏ غرائز فردی است يعنی آنچه كه مايه جهان بينی است ، خود ايده و آرمان‏ فردی يا اجتماعی نيست . نيروی ماركسيستی در بريدن و پاره كردن قيدها و زنجيرها است . به علاوه قادر نيست توجيه كننده همه شؤون زندگی اعم از سياسی ، اجتماعی ، اقتصادی و اخلاقی باشد مگر به طريق غير مستقيم . در اين‏ حال " عدالت " و " اخلاق " مفهوم واقعی خود را از دست می‏دهد
به عبارت ديگر روح مكتب آن است كه با نوعی ارتباط علی و معلولی‏ اندام مكتب را می‏سازد و آنچه در اين ارتباط علی و معلولی ، بيشتر تاثير دارد ، هدف و آرمانی است كه جهان بينی مكتب می‏دهد . و به‏ همين دليل هر جهان بينی‏ای صلاحيت اينكه روح مكتب را تشكيل بدهد ندارد چون ممكن است آرمان نداشته باشد
انسان در سازندگی به آينده نگاه می‏كند نه به حال و گذشته . اينكه جهان‏ چيست و چگونه بوده و هستی چه ربطی دارد به اينكه من كه می‏خواهم جهان‏ ايده‏آل و مطابق با ميل خود بسازم چه كنم . به عبارت ديگر فلسفه تنها كافی نيست

اگزيستانسياليسم نمی‏تواند تعهد آور باشد

جهانبينيها از يك نظر ديگر نيز با هم تفاوت دارند و آن اينكه يكی " تعهد آور " است و ديگری نيست يعنی يك جهان بينی برای انسان مسؤوليت‏ ايجاد می‏كند و ديگری نه . جهان بينی توحيد تعهد آور است . و هر چه فكر كنيم كه مثلا اگزيستانسياليسم چگونه می‏خواهد تعهد به وجود آورد فكر به‏ جائی نمی‏رسد ، زيرا پايه و اساسی ندارد ، اينهمه كه دم از تعهد و التزام‏ و مسؤوليت می‏زند معلوم نيست پايه آن كجا است . من مسؤول خود هستم فقط به دليل اينكه آزادم . اين آزادی جز اين معنا ندارد كه ديگری مقصر [ بدبختی من ] نيست . اگر مجبور باشم ، مقصر بدبختی من ، خودم نيستم بلكه‏ ديگری است . ولی وقتی كه من صد در صد آزاد هستم چگونه است ؟ البته‏ آزادی‏ای كه آنها می‏گويند اساسا مفهوم ندارد و صد درصد غلط است ، زيرا برابر با آزادی‏ای است كه اشاعره ما می‏گفتند و می‏خواستند ثابت كنند اراده انسان كاملا آزاد و بی‏ارتباط به همه چيز است و اين سخن چندين اشكال بزرگ دارد . ولی به هر حال فرض كنيد من آزاد هستم و هيچگونه جبری بر من حكومت نمی‏كند و طبيعت بشری كه لازمه‏ای داشته باشد وجود ندارد ، جبر محيط هم وجود ندارد و جبر الهی هم نيست و من آزاد مطلق‏ هستم . پس در اين صورت به قول آنها من مسؤول خود هستم . حداكثر معنای‏ اين حرف اين است كه هيچ عاملی مقصر [ بدبختی ] من نيست ، من اگر بدبخت شدم خودم مقصر هستم . ولی آيا معنای اين ، مسؤوليت در برابر ديگران هم هست كه بگويم من در انتخاب خود مسؤولم چيزی را انتخاب كنم‏ كه به نفع ديگران هم باشد ؟ می‏خواهند مسؤوليت ديگران را هم به عهده من‏ بگذارند . اين احساس مسؤوليت از كجا برای من پيدا شود ؟ اگر گفته شود من در ديگران تاثير دارم ، گيرم كه چنين باشد ولی مسؤوليت مطلب ديگری‏ است
اولا ديگران نيز آزادند . آن آزادی مطلق با مسؤوليت در مقابل ديگران‏ سازگار نيست . در آن طور آزادی كه می‏گويند ، حتی سرمشق و نمونه شدن هم‏ معنا ندارد . می‏گويد من چون آزاد هستم پس خودم مسؤول خودم می‏باشم و چون‏ هر راهی را كه انتخاب می‏كنم به اين معنا است كه آنرا خوب می‏دانم و به‏ قول طلبه‏ها به دلالت التزامی به ديگران می‏گويم همين راه مرا انتخاب كنيد پس به راه خودم كليت می‏دهم ، می‏گويم اين راه خوب است نه فقط برای من‏ بلكه برای همه . پس ديگران را هم به اين كار دعوت می‏كنم . و چنانكه‏ گفتيم برای ديگران هم آزاد هستند و هيچ عاملی مثل تاثير در انتخاب‏ ديگران مرجح اراده كسی واقع نمی‏شود
ثانيا - فرضا اين مطلب را قبول كنيم كه البته تا اينجا درست است [ و حديث ] " « كونوا دعاه الناس بغير السنتكم » " همين است كه كاری كه‏ من می‏كنم معنايش اين است كه آن را خوب تشخيص می‏دهم و ديگران را هم‏ عملا به آن تشويق می‏كنم ، پس به اين ترتيب مؤثر در انتخاب ديگران هستم‏ . ولی اين تاثير در انتخاب ديگران غير از اين است كه من در وجدان خود احساس مسؤوليت كنم . زيرا بايد اين مسؤوليت در وجدان من وجود داشته‏ باشد . " من مؤثر هستم " بالاتر از اين نيست كه من درك می‏كنم كه عامل‏ بدبختی ديگران هستم ، اما آن تعهد را چه كسی در من ايجاد می‏كند كه من عمل‏ نكنم و بگويم به موجب اينكه مسؤولم نمی‏كنم ؟ مورد سؤال چه كسی هستم ؟ آيا خدا وجود دارد كه سؤال كند ؟ می‏گوئيد نه . آيا وجدان ؟ می‏گوئيد نه
پس چه كسی ؟ !

جهان بينی توحيدی

جهان بينی توحيدی به همين دليل كه " آرمانساز " و " تعهد آور " و " مسؤوليت ساز " است ، " هدايت كن " است . خاصيت ديگر آن هدايت‏ كردن است يعنی راه را به انسان نشان می‏دهد ، راه وصول به هدفها را روشن‏ می‏كند . به علاوه " نشاط بخش " و " دل گرم كن " و نيز " فداكار ساز " است
از همه بالاتر همانطور كه علامه طباطبائی فرموده‏اند : اصل توحيد می‏تواند عنصری از عناصری همه تعليمات باشد . همانطور كه اصل امتناع تناقض اصلی‏ است كه عند التحليل همه قضايا به آن منتهی می‏شود و بدون آن ، يقين به هيچ اصلی پيدا نمی‏شود و يا لااقل يقين به هيچ‏ اصلی يقين به احتمال اصل مخالفت آنرا نفی نمی‏كند ، همچنين اصل توحيد اين‏ صلاحيت را دارد كه مانند آب ريشه همه انديشه‏های ديگر را سيراب كند و مانند خون به همه اجزاء و اندامها غذا برساند و مانند روح بپا دارنده و زندگی بخش همه اندامها باشد و قوه محركه يك مكتب باشد
در مورد آرمان ، سارتر و . . . حرفی دارند كه می‏گويند انسان در هيچ حدی‏ نبايد توقف كند و هميشه بايد حدود خود را در هم بشكند و طرحها را تغيير دهد . وقتی به آنها رسيد هدف ديگر بگيرد و همينطور به پيش رود ، بدين‏ معنی كه حركتی نامتناهی كه از ابتدا آرمان و هدفش مشخص نيست انجام دهد بطوری كه دائما در حال حركت باشد مثل كسی كه در راهی می‏رود و فقط مقداری‏ از افق جلويش باز است ولی بعدش را نمی‏بيند اما مقداری كه رفت افق‏ ديگری جلوی چشمش آشكار می‏شود و همينطور ، ولی از ابتدا هدف نهائی را بطور روشن نمی‏داند ، زيرا نمی‏خواهد به نقطه ثابت برسد چرا كه آنرا نقطه‏ مرگ می‏داند . ولی در توحيد در عين اينكه هدف از ابتدا روشن و مشخص‏ است ، غير متناهی است و اين ، ارزش فوق العاده‏ای دارد . زيرا ذات‏ هدف نامتناهی است و هميشه برای انسان تازگی دارد و هيچگاه كهنگی ندارد
پس هر جهان بينی‏ای صلاحيت ندارد كه پايه و مايه و روح يك مكتب باشد كه هم " آرمان " آن مكتب باشد و هم " قوه محركه " چه از راه اينكه‏ غايت و هدف می‏دهد و چه از راه اينكه ايجاد مسؤوليت می‏كند ، و خلاصه هم " قوه محركه " باشد و هم " تعهد آور و مسؤوليت آور " ( البته به حسب خصلت ذاتی خود ) و هم " راهنما و هدايت كننده " كه راه وصول به هدفها را تعيين كند ، و هم خاصيت " نشاط بخشی " و " فداكار سازی " داشته باشد ، و هم مانند غذا خاصيت داشته باشد كه به همه‏ بدن برسد و همه اعضاء را زنده نگه دارد ، و هم نفوذی داشته باشد كه مانند اصل ، همه مسائل به آن تحليل شود . به عقيده ما تنها جهان بينی توحيدی‏ است كه چنين خواصی را همه و يكجا در بر دارد

جلسه چهارم ايمان و كمال انسان

تاريخ ايراد سخنرانی 51 / 6 / 26 بسم الله الرحمن الرحيم در ارتباط با بحثی كه درباره هدف و ايمان به هدف در اسلام داشتيم يك‏ مسئله اساسی اين است كه : آنچه به نام " ايمان " در اسلام مطرح است و در سراسر قرآن به چشم می‏خورد و محور همه مسائل است ، چيست ؟
البته ايمان در درجه اول ايمان به خدا و در درجه دوم ايمانهای ديگری‏ است كه در قرآن مطرح است مثل ايمان به ملائكه و كتب و رسل و يوم آخر
آيا ايمان اساسا خودش از نظر اسلام برای انسان هدف است يا وسيله ؟ يعنی اينكه انسان بايد مؤمن باشد و اسلام از انسانها ايمان می‏خواهد ، خود هدف است يا وسيله است برای هدفهای ديگر ؟ البته توجه داريد كه مقصود از هدف ، هدف برای انسان است . نمی‏خواهيم بگوئيم ايمان هدف خداوند است و يا وسيله‏ای است برای هدفهای خداوند . هدفها يعنی كمالات و هدفهای انسانی
آيا ايمان خود كمال انسان است ؟ و اينكه دعوت به ايمان شده است از اين جهت است كه اصولا [ ايمان ] كمال انسانی است و نفس كمال انسان به‏ ايمان است ؟ يا از آن جهت دعوت به ايمان شده است كه ايمان يك سلسله‏ آثار دارد و آن آثار برای انسان خوب است ، پس ايمان چيزی است كه برای‏ انسان نافع است يعنی دارای آثار نيك است . اگر بخواهيم اين كلمه را به‏ اصطلاح فلاسفه ادا كنيم اينطور بايد بگوئيم : آيا ايمان برای انسان خير است و يا نافع است ؟ زيرا فرق است ميان‏ خير و نافع . خير آن چيزی است كه نفس و ذات خودش كمال و مطلوب است‏ . يعنی انسان آنرا بايد برای خودش بخواهد نه برای چيز ديگر . ولی نافع‏ آن چيزی است كه خوب است به خاطر اثری كه دارد ، و در واقع مقدمه خير است نه اينكه خودش فی حد ذاته خير باشد
اين مطلب قطعا بايد در شناخت اسلام به صورت يك مكتب و ايدئولوژی‏ روشن بشود كه از نظر اسلام آيا ايمان خود هدف و مطلوب و خير است برای‏ انسان ، و دعوت اسلام به ايمان از آن جهت است كه نفس ايمان خير است‏ برای انسان قطع نظر از هر اثری كه داشته باشد ولو برای ايمان هيچ اثری از آثاری كه می‏شناسيم وجود نداشته باشد ، و يا اينكه خير چيز ديگری است و انسان از آن جهت به ايمان دعوت شده است كه ايمان مقدمه خيرات است‏ چنانكه ما معمولا وقتی راجع به ايمان بحث می‏كنيم ، درباره فوائد و آثار ايمانبحث می‏كنيم و مثلا می‏گوئيم : انسان در صورت داشتن ايمان آرامش خاطر دارد و مصاحب او را از پا در نمی‏آورد . اگر افراد جامعه ايمان داشته‏ باشند می‏توانند به يكديگر اعتماد كنند و خيرشان به يكديگر می‏رسد و شرشان‏ بهم نمی‏رسد
شك نيست كه ايمان چنين آثاری هم دارد ولی آيا ايمان از آن جهت خوب‏ است كه چنين آثار خوبی دارد يا نفس ايمان برای انسان كمال و خير و سعادت است و انسان كه بايد ايمان پيدا كند فقط برای خود ايمان است نه‏ اينكه اثر ديگری بر آن مترتب باشد
اينجا است كه اين بحث پيش می‏آيد كه اصولا كمال انسان به چيست ؟ ما برای فهميدن اينكه ايمان ، كمال و خير است يا مقدمه خير و كمال ، بايد ابتدا مسئله كمال انسان را مطرح كنيم و ببينيم كمال انسان به چيست ؟

كمال انسان در چيست ؟

تشخيص كمال انسان از كمال هر چيز ديگر دشوارتر و مشكلتر است . از جمله مجهولات انسان درباره انسان همين مسئله است كه كمال انسان به چيست‏ ؟ كمال ( 1 ) اكثر اشياء عالم را [ به آسانی ] می‏توانيم تشخيص دهيم
مثلا اگر به ما بگويند يك سيب كامل چگونه بايد باشد ؟ به آسانی می‏توانيم‏ بگوئيم ، يك سيب كامل را زود می‏شود شرح داد ، زيرا آنچه در سيب مطلوب‏ است و ما سيب را از آن جهت سيب می‏دانيم ، يكی مربوط به طعمش است و ديگر لطافت و رنگ‏ و بالاخره شكلش .

پاورقی : 1 - كمال كه نقطه مقابل آن نقص است ، احتياجی به تعريف ندارد و تقريبا مفهومی واضح و روشن است

اگر سيبی باشد كه از نظر شكل و رنگ زيبا باشد و از نظر طعم خوش طعم و شيرين و از نظر رائحه و بو خوشبو و از نظر لطافت ، لطيف‏ باشد و در مقابل دندان مقاوم نباشد آن را به عنوان يك شی‏ء مورد استفاده‏ سيب كامل می‏دانيم
يك خانه كامل را زود می‏شود تعريف كرد . يك اسب كامل را به آسانی‏ می‏توان تعريف كرد ، ولی انسان كامل تعريفش از هر چيز ديگر مشكلتر و دشوارتر است . و لهذا بايد نظريات مختلفی را كه درباره انسان كامل‏ گفته‏اند شرح داد تا معلوم شود كدام درست است و يا اگر اجتهادا نتوانيم‏ تشخيص دهيم ، لااقل ببينيم از نظر قرآن كداميك از آنها و تا چه حد تاييد شده است
next page

fehrest page

back page