next page

fehrest page

مقدمه

كتاب حاضر متشكل از چهار بخش است . بخش اول " تكامل اجتماعی انسان‏ " نام دارد و مجموع دو سخنرانی استاد شهيد مرتضی مطهری تحت همين عنوان‏ در دانشگاه شيراز می‏باشد . تاريخ دقيق اين سخنرانيها مشخص نيست ولی‏ آنچه مسلم است اينكه بعد از سال 1350 ايراد شده‏اند . اين بخش در زمان‏ حيات استاد بدون اجازه و نظارت ايشان با كيفيت بسيار نامطلوب به چاپ‏ رسيد كه موجب آزردگی خاطر استاد شد و البته در همان زمان جلوگيری به عمل‏ آمد . پس از شهادت استاد اين دو سخنرانی با تنظيمی نه چندان خوب از سوی برخی واحدهای انتشاراتی منتشر شد كه پس از اعلام ممنوعيت چاپ و نشر آثار آن متفكر گرانقدر بدون اجازه " شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهيد " انتشار آن متوقف گشت . به هر حال اين بخش از كتاب در اين‏ چاپ با تنظيم صحيح عرضه می‏شود ضمن اينكه به دليل استفاده از حواشی استاد بر آن چاپی كه بدون اجازه ايشان صورت گرفته بود ، كاملتر نيز شده است
بخش دوم اين كتاب " هدف زندگی " نام دارد كه متشكل از پنج جلسه‏ صحبت استاد شهيد در جمع حدود ده تن از شاگردان خود در سال 1351 تحت‏ همين عنوان می‏باشد . در اين بخش برخی از مباحث جهان‏بينی اسلامی نيز مورد بحث قرار گرفته به طوری كه اين بحثها می‏تواند شرح برخی از مباحث مجموعه " مقدمه‏ای بر جهان بينی‏ اسلامی " واقع شود . اين بخش نيز مانند بخش اول با تنظيمی نه چندان‏ خوب قبلا از سوی برخی واحدهای انتشاراتی به چاپ رسيده است . ضمنا نوارهای اين بخش در دست نيست و تنظيم آن از روی متنی كه در همان زمان‏ از نوار استخراج شده صورت گرفته است
بخش سوم اين كتاب " الهامی از شيخ الطائفه " نام دارد . اين بخش‏ تدوين و تفصيل يافته سخنرانی استاد شهيد تحت همين عنوان در كنگره هزاره‏ شيخ طوسی است كه از تاريخ 28 اسفند 1348 تا 3 فروردين 1349 در دانشگاه‏ مشهد برگزار شد . ا ين بخش در زمان حيات استاد در كتاب " هزاره شيخ‏ طوسی " كه مجموع كنفرانسهای ايراد شده در آن كنگره است به چاپ رسيد
از آن جا كه اين مقاله دور از دسترس علاقمندان آثار استاد شهيد بود و نيز به جهت تمركز بيشتر اين آثار از نظر نشر ، عينا در اين كتاب آورده شد
بخش چهارم اين كتاب مقاله‏ای است تحت عنوان " مزايا و خدمات مرحوم‏ آية الله بروجردی " كه در سال 1340 و پس از فوت آن مرحوم توسط استاد شهيد نگارش يافته و قبلا در كتاب " مرجعيت و روحانيت " كه مجموعا مقالاتی است از چند نويسنده به چاپ رسيده است . اين مقاله نيز به همان‏ دلائل يعنی در دسترس نبودن و ايجاد تمركز در نشر آثار استاد شهيد در اين‏ كتاب آورده شد
مقالات سوم و چهارم علاوه بر مطالبی در باب عناوين ياد شده ، مطالبی‏ نيز درباره اجتهاد و فقه اسلامی دارد كه شايان توجه است . از خداوند متعال توفيق بيشتر مسئلت داريم
انتشارات صدرا

بخش اول تكامل اجتماعی انسان

بسم الله الرحمن الرحيم موضوع بحث مفهوم تكامل در تاريخ و به تعبير ديگر تكامل اجتماعی و پيشرفت اجتماعی انسان است . علماء برای انسان قائل به دو تكاملند : يكی‏ تكامل طبيعی و زيستی كه در زيست شناسی خوانده و ديده‏ايد ، كه انسان را كاملترين حيوان و آخرين حلقه تكامل طبيعی حيوانات دانسته‏اند . معنی‏ تكامل طبيعی روشن است ، يعنی تكاملی كه آنرا جريان طبيعت بدون دخالت و خواست خود انسان بوجود آورده است . از اين جهت ميان انسان و ساير حيوانات تفاوتی نيست يعنی يك مسير طبيعی جبری قهری ، هر حيوانی را به‏ مرحله‏ای رسانده است ، انسان را هم همان جريان به مرحله‏ای كه امروز ما او را انسان می‏ناميم و او را نوعی خاص در مقابل ساير انواع می‏دانيم رسانده‏ است . ولی تكامل تاريخی يا تكامل اجتماعی يعنی سير جديدی از تكامل كه در اين سير جديد ، طبيعت به آن شكل دخالت ندارد . اين تكامل ، تكامل‏ اكتسابی ( 1 ) است . يعنی تكاملی است كه انسان با دست خود آنرا كسب‏ كرده است و دوره به دوره هم آنرا از طريق تعليم و تعلم منتقل كرده است‏ ، نه از طريق وراثت .

پاورقی : 1 - از نظر ماركسيسم ، اين تكامل هم به نحوی طبيعی و جبری است

تكامل طبيعی بدون اختيار و اكتساب انسان رخ داده‏ است و با يك سلسله قوانين ارثی دوره به دوره طی شده است . ولی تكامل‏ اجتماعی يا تاريخی انسان چون اكتسابی است و به دست خود انسان بوجود آمده است انتقالش از نسلی است و به دست خود انسان بوجود آمده است‏ انتقالش از نسلی به نسلی و از دوره‏ای به دوره‏ای و احيانا از منطقه‏ای به‏ منطقه‏ای ، بوسيله تو ارث نبوده و امكان هم نداشته است بلكه بوسيله‏ تعليم و تعلم و ياد دادن و ياد گرفتن ، و در درجه اول بوسيله فن نوشتن‏ انجام شده است كه می‏بينيم قرآن كريم هم به قلم و ابزارهای نوشتن قسم‏ می‏خورد : " « ن و القلم و ما يسطرون » ( 1 ) " و يا : " « اقرا باسم‏ ربك الذی خلق 0 خلق الانسان من علق 0 اقرأ و ربك الاكرم 0 الذی علم‏ بالقلم »" ( 2 )
خدای بزرگوار تو همان است كه قلم بدست گرفتن را به انسان آموخت يعنی‏ استعداد پيشرفت در تكامل تاريخی و تكامل اجتماعی به انسان داد
در اينكه جامعه بشر از بدو پيدايش ، از زمانی كه شروع كرده است به‏ ايجاد تمدن ، رو به پيشرفت و رو به تكامل بوده است تقريبا جای بحث‏ نيست .

پاورقی : 1 - سوره قلم آيه يك : " نون ، قسم به خامه و آنچه می‏نويسد "
2 - سوره علق : " بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد ، انسان را از خون بسته بيافريد ، بخوان و پروردگارت ارجمندتر است ، همانكه به وسيله‏ قلم بياموخت "

همه ما می‏دانيم كه همانطوری كه تكامل طبيعی تدريجا رخ داده است‏ ، تكامل اجتماعی هم تدريجا رخ داده است با يك تفاوت و آن اينكه هر چه زمان گذشته است بر سرعت اين تكامل افزوده‏ است و به اصطلاح علمی ، يك حركت مقرون به شتاب بوده است يعنی حركت‏ بوده و سكون نبوده است و تازه حركت يكنواخت هم نبوده است . ( حركت‏ يكنواخت مثل حركت يك اتومبيل كه مثلا ساعتی 100 كيلومتر ، يك ساعت ، دو ساعت ، ده ساعت با همين سرعت حركت كند . ) بلكه حركت با شتاب‏ بوده است يعنی تدريجا بر سرعتش افزوده شده است ، اگر در دقيقه اول مثلا يك كيلومتر حركت كرده ، در دقيقه دوم 2 كيلومتر ، در دقيقه سوم 4 كيلومتر و بلكه بيشتر به طوری كه هر چه جلو آمده است در زمانهای كمتر با سرعتی بيشتر و در بعضی از قسمتها با سرعت خارق العاده‏ای پيش رفته و جلو آمده است . ولی با اينكه به نظر می‏رسد كه تكامل و پيشرفت امری بديهی‏ است ، حتما تعجب خواهيد كرد كه در ميان دانشمندان افرادی بوده و هستند كه در اينكه بتوان نام آنچه رخ داده است را پيشرفت و تكامل ناميد ، ترديد كرده‏اند . خيلی هم در ابتدا تعجب آور است كه چه جای ترديد است ؟ ! اينكه چرا ترديد كرده‏اند بعد عرض می‏كنم . در اينجا همين قدر اشاره‏ می‏كنم كه اگر چه ما ترديد آنها را صحيح نمی‏دانيم و ما هم معتقديم كه‏ جامعه بشر همه جانبه رو به تكامل است و به يك مراحل نهائی نزديك می‏شود ، در عين حال ترديدهای آنها هم بی‏وجه نيست ، جهتی دارد كه بايد روشن‏ بشود تا ما بتوانيم مفهوم تكامل را كاملا درك بكنيم

تكامل چيست ؟

تكامل را بايد اول تعريف بكنيم . خيلی از مسائل است كه به نظر واضح و بديهی و بی‏نياز از تعريف می‏آيد ، ولی وقتی كه انسان می‏خواهد تعريف كند ، می‏بيند چقدر دشوار و مشكل است و دچار اشكالات می‏شود . من‏ نمی‏خواهم همه تعريفهائی را كه فلاسفه برای تكامل كرده‏اند ذكر كنم . در اينجا اجمالا به فرق ميان تكامل و پيشرفت و همچنين فرق ميان كمال و تمام‏ اشاره می‏كنم
بحث دقيقی در فلسفه اسلامی هست كه اتفاقا از نظر قرآن هم قابل بحث‏ است و آن اينكه : فرق ميان تمام و كمال چيست ؟ ما تمام را در مقابل‏ نقص بكار می‏بريم ، كمال را هم در مقابل نقص . می‏گوئيم تام و ناقص ، كامل و ناقص . آيا تام همان كامل است ؟ نه ، در قرآن آيه‏ای كه مربوط به‏ امر امامت و ولايت است اينچنين نازل شد : " « اليوم اكملت لكم دينكم‏ و اتممت عليكم نعمتی و رضيت لكم الاسلام دينا »" ( 1 ) قرآن می‏گويد ما دو كار كرديم : نعمت را تمام كرديم ، دين را كامل نموديم . يعنی قرآن‏ برای اتمام و اكمال دو مفهوم قائل است ، می‏گويد نعمتها را از نقص به‏ تمام رسانديم ، و دين را از نقص به كمال . قبل از آنچه فرق اين دو را با يكديگر بگوئيم لازم است تفاوت ميان تكامل و پيشرفت را عرض بكنم
آيا پيشرفت همان تكامل است و تكامل همان پيشرفت است ؟ اتفاقا اينها هم با يكديگر تفاوت دارند ، شما موارد استعمال را ببينيد . ما درباره‏ يك بيماری می‏گوئيم اين بيماری در حال پيشرفت است ولی نمی‏گوئيم در حال‏ تكامل است .

پاورقی : 1 - سوره مائده ، آيه 3 : اكنون دينتان را برای شما به كمال آوردم و نعمت خويش بر شما تمام كردم و راضی گشتم كه اسلام دين شما باشد

اگر سپاهی در سرزمينی بجنگد و قسمتی از سرزمين دشمن را تصرف كند می‏گوئيم فلان لشكر در حال پيشرفت است‏ ولی نمی‏گوئيم در حال تكامل است . چرا ؟ برای اينكه در مفهوم تكامل ، تعالی خوابيده است يعنی تكامل حركت است اما حركت رو به بالا و عمودی
تكامل ، حركت از سطحی به سطح بالاتر است . ولی پيشرفت در يك سطح افقی‏ هم درست است . يك سپاهی كه سرزمينی را اشغال كرده است وقتی قسمت‏ ديگری را بر متصرفات خودش اضافه می‏كند ، می‏گوئيم پيشروی كرده است يعنی‏ در همان سطحی كه بوده مقدار ديگری به قلمرو خودش افزوده است . چرا اينجا نمی‏گوئيم تكامل ؟ برای اينكه در تكامل تعالی خوابيده است . پس‏ وقتی كه ما می‏گوئيم تكامل اجتماعی ، در مفهومش تعالی انسان از نظر اجتماعی است نه صرف پيشرفت . ای بسا چيزها كه برای انسان و جامعه‏ انسان پيشرفت باشد ولی برای جامعه انسانی تكامل و تعالی شمرده نشود
اين را می‏گويم برای اينكه معلوم شود كه اگر بعضی از علما در اينكه بتوان‏ نام بعضی از مسائل را تكامل گذاشت ترديد كرده‏اند ، نظرشان خالی از نوعی‏ دقت نيست . با اينكه نظر آنها را تأييد نمی‏كنيم ولی آنها متوجه نوعی‏ دقت شده‏اند . پس تكامل با پيشرفت و همچنين با توسعه تفاوت دارد . ( توسعه و پيشرفت تقريبا يك مفهوم دارند )
اما فرق تكامل با مسئله تمام اين است كه يك شيئی اگر دارای يك سلسله‏ اجزاء باشد مثل يك ساختمان و يا يك اتومبيل ، مادامی كه همه اجزاء لازم‏ در او وجود پيدا نكرده ، می‏گوئيم ناقص است ، وقتی كه آخرين جزء را مثلا آخرين آجر را زدند و می‏گوئيم تمام شد يعنی همه اجزاء به پايان رسيد .‏ ولی تكامل ، در درجات و مراحل است ، يك كودك اگر از نظر عضوی ناقص به دنيا بيايد ناتمام به دنيا آمده است ولی اگر از نظر اعضا و جهازات ، تمام به دنيا بيايد تازه‏ ناقص است و بايد مراحل تكامل را با تعليم و تربيت طی بكند . يعنی‏ پله‏های تعليم و تربيت برای اين كودك تعالی است ، درجات و پله‏ها را بالا رفتن است . تا اينجا بحث ما درباره تعريف تكامل و فرق ميان تكامل‏ اجتماعی و تكامل طبيعی بود . حال می‏پردازيم به ساير مسائلی كه در اين‏ باره مطرح است كه می‏توان آنها را در سه پرسش مطرح كرد : 1 - آيا بشر در زندگی اجتماعی در طول تاريخ خود تكامل و تعالی پيدا كرده است يا نه ؟
2 - آيا جامعه بشر در آينده متكامل است و رو به تكامل می‏رود ؟
3 - اگر رو به تكامل می‏رود آيا آن جامعه ايده آل و به تعبير افلاطون ، آن مدينه فاضله بشريت چگونه است و چه مشخصاتی دارد ؟
ما تاريخ را تا اينجا كه آمده‏ايم می‏توانيم بشناسيم اما آينده را چطور ؟ آيا نسبت به آينده بايد چشمهايمان را ببنديم و بگوئيم تاريخ جبرا حركت‏ می‏كند و رو به تكامل است ؟ در طبيعت زمان تكامل است ؟ كشتی زمان جبرا و بدون آنكه انسان كوچكترين دخالتی و كوچكترين مسئوليتی داشته باشد ، رو به تكامل است نظير تكامل طبيعی كه قبلا اشاره شد ؟ و در گذشته هم انسانها به عنوان يك عده موجودات آزاد و مختار و صاحب مسئوليت و دخيل ، نقشی‏ نداشته‏اند ؟ نقش انسانها هم در گذشته يك نقش جبری و يك نقش فرعی بوده است ؟ خير ، نه در گذشته اينچنين بوده و نه در حال و آينده . چنين جبری برگذشته‏ حاكم نبوده است . انسانها با اراده خودشان ، با اختيار خودشان ، با طرح‏ ريزی خودشان برای جامعه‏شان ، راه تكامل جامعه را انتخاب كرده‏اند و جامعه‏ را جلو برده‏اند . يعنی نقش اختيار و آزادی انسانها در گذشته را نبايد فراموش كرد و لهذا گروههائی از انسانهای گذشته قابل ستايش و قابل تعظيم‏ و تجليل و تقديسند و آنها همانهائی هستند كه می‏توانستند در جلوی تكامل‏ تاريخ بايستند يا به تكامل تاريخ كمك نكنند و آسايش فردی را برای‏ خودشان برگزينند ولی اين كار را نكردند و آزادانه و به اختيار خود در راه‏ تكامل تاريخ فداكاری كردند . و انسانهای ديگری مورد ملامت و صدهزار ملامت‏ و نفرين هستند به دليل اينكه كارشكنی كرده‏اند . و قهرا اگر ما آينده را نشناسيم يعنی برای آينده طرحی نداشته باشيم و اگر به مسئوليت خودمان‏ برای ساختن تاريخ توجه نكنيم ، مورد ملامت آيندگان هستيم . تاريخ ساخته‏ انسان است نه انسان ساخته تاريخ . اگر طرحی برای آينده تاريخ نداشته‏ باشيم و اگر مسئوليت خودمان را برای آينده تاريخ درك نكنيم كسی‏ نمی‏تواند به ما قول بدهد كه اين كشتی خود بخود بطور خودكار به مقصد و هدف خودش برسد ، لااقل قابل جلو افتادن و عقب افتادن هست . اين مسئله‏ قابليت جلو افتادن و عقب افتادن حوادث ، يعنی اينكه يك سير جبری كور حوادث را به جلو نمی‏راند ، در اسلام و مخصوصا در تشيع مطرح است كه اگر كسی آنرا از ديدگاه اجتماعی مطالعه كند ( من در كتاب انسان و سرنوشت‏ اين نكته را گفته‏ام ) از عاليترين معارف اسلامی است

مسئله‏ای به نام بداء ( 1 )

در اسلام مسئله‏ای وجود دارد بنام بداء . بداء به حسب ظاهر مفهومی دارد كه كمتر انسانها می‏توانند قبول كنند كه بداء يك امر درستی است و حتی‏ خيلی بر شيعه اعتراض كرده‏اند كه شيعه قائل به بداء است . معنی بداء اين‏ است كه در برنامه قضا و قدر الهی تجديد نظر رخ بدهد . مقصود اينست كه‏ در حوادث تاريخی بشر ، خدا برای پيش و پس رفتن تاريخ بشر صورت قطعی‏ معين نكرده است . يعنی اين انسان ! تو خودت مجری قضا و قدر الهی هستی ، اين تو هستی كه تاريخ را می‏توانی جلو ببری ، می‏توانی عقب ببری ، می‏توانی‏ نگه داری ، هيچ جبری ، نه از ناحيه طبيعت ، نه از نظر ابزارهای زندگی و نه از نظر مشيت الهی بر تاريخ حكومت نمی‏كند . اين يك جور فكر و نظر است . پس تا ما تكامل و مقصد انسانيت را نشناسيم ، نمی‏توانيم از تكامل‏ دم بزنيم و بگوئيم بشر رو به پيشرفت است زيرا بلافاصله اين سؤالات مطرح‏ می‏شود : به كجا ؟ بسوی چه ؟ آيا بسوی نمی‏دانم كجا ؟ ! اگر بسوی نمی‏دانم‏ كجا است پس ما چه می‏گوئيم ؟ راه رسيدن چه راهی است ؟ ما تاريخ را می‏خوانيم برای اينكه راهگشا بسوی آينده باشد اگر بنا شود كه تاريخ فقط بتواند تا زمان حال ، خودش را معرفی كند ، و نتواند راه را بسوی آينده‏ بگشايد فايده تاريخ چيست ؟ ولی می‏بينيم كه قرآن تاريخ را از اين نظر مورد مطالعه قرار می‏دهد كه راهگشای‏ ما بسوی آينده است و بايد باشد .

پاورقی : 1 - بداء يعنی ظاهر شدن ، هويدا شدن ، پيدا شدن رای ديگری در كاری يا امری ( فرهنگ عميد )

بنابراين ما بحثی درباره گذشته تا حاضر و بحثی برای آينده داريم . مسئله " تكليف و وظيفه و مسؤوليت " برای‏ ما آنوقت مشخص می‏شود كه بعد از آنكه درباره گذشته يك شناختی پيدا كرديم ، درباره آينده شناخت پيدا كنيم

تكامل اجتماعی در گذشته

بدون شك ما اگر تاريخ گذشته را از اين دو نظر نگاه كنيم ، می‏بينيم‏ پيشرفت ( می‏خواهيد اسمش را تكامل بگذاريد كه مشكل است ) برای بشر وجود داشته است . يكی از آنها از نظر ابزارسازی است . اين ديگر جای ترديد نيست كه بشر در ابزارسازی پيشرفت كرده است ، پيشرفتی حيرت آسا . بشری‏ كه يك روز ابزارش سنگ بود آنهم سنگهای نتراشيده و بعد به دوره مثلا سنگهای صاف و تراشيده رسيد اينك تكنولوژی و صنعت و فن امروز را پديد آورده است . بشر از نظر خلاقيت فنی و از نظر خلاقيت ابزاری نه تنها بطور محسوس پيشرفت كرده است ، بلكه به پيشرفت حيرت انگيزی رسيده است
به پيشرفتی رسيده است كه اگر 100 سال پيش به همه بشرها و فيلسوفان درجه‏ اول دنيا می‏گفتند صد سال بعد بشريت از نظر ابزار به اين حد می‏رسد كه‏ امروز رسيده است ، باورشان نمی‏آيد . شما اسم اين را می‏خواهيد پيشرفت‏ بگذاريد ، می‏خواهيد ، تكامل . بدون شك بشر از نظر ابزار زندگی به حد اعلای پيشرفت رسيده است و پيش بينی می‏شود كه در آينده هم چنين باشد ، يعنی اگر در آينده وقفه‏ای ، يعنی فاجعه‏ای برای تاريخ رخ ندهد ، فاجعه‏ای كه باز گروهی از دانشمندان آن را پيش بينی كرده‏اند و بلكه محتمل می‏دانند و می‏گويند همين پيشرفت فنی و صنعتی بجائی رسيده كه ممكن است بشر به دست بشر نابود بشود با همه‏ دستاوردهای گذشته‏اش از علم و فن و صنعت و كتاب و تمدن و آثار تمدن ، و شايد بعد از نو انسانهايی پيدا شوند كه زندگی را از روز اول شروع كنند ، اگر چنين فاجعه‏ای رخ ندهد شكی نيست كه بشر از نظر ابزار كار باز هم‏ جلوتر می‏رود و شايد به مراحلی برسد كه برای بشر امروز هم قابل تصور نيست‏ . اين تكامل معلول تكامل تجارب بشر و تكامل علم بشر است ( علوم تجربی ) چون بشر از نظر آگاهيهای تجربی و اطلاع بر طبيعت پيش رفته و توانسته‏ است طبيعت را در خدمت و در تسخير خود بگيرد . به عبارت ديگر بشر در رابطه‏اش با طبيعت پيشروی كرده است و هر چه جلو رفته است طبيعت عينی‏ را بيشتر در تسخير خود و در اختيار خود قرار داده است
يك جهت ديگر تكامل ( اگر باز بشود نام آن را تكامل گذاشت كه مشكل‏ است ) اينست كه ساختمان جامعه بشری از يك حالت ساده تدريجا بسوی‏ پيچيدگی و پيچيده‏تر بودن پيش آمده يعنی همانطور كه در امور صنعتی و فنی‏ مثلا اولين هواپيمائی كه ساختند بسيار ساده بوده و اكنون كه اين سفينه‏های‏ فضاپيما را ساخته‏اند دستگاههای بسيار دقيقی است ، و همانطور كه در تكامل‏ طبيعی ، ساختمان بدن يك حيوان تك سلولی نسبت به ساختمان بدن يك انسان‏ كه روابط پيچيده‏ای دارد ، بسيار ساده است ، در جامعه بشری هم چنين است‏
بعضيها تكامل را اينگونه تعريف كرده‏اند : تكامل عبارت است از تراكم ، يعنی ابتداء جمع شدن يك عده اجزاء ، و بعد تقسيم شدن ، از تجانس خارج شدن و به سوی عدم تجانس رفتن و به اصطلاح ارگانيزه شدن ، عضو عضو شدن ، جزء جزء شدن ، و سپس يك رابطه وحدت ميان اعضا برقرار شدن ، همان طور كه می‏دانيد در نطفه ، آن سلولی كه از تركيب دو سلول نر و ماده بوجود می‏آيد اول يك حالت بسيطی دارد بعد شروع می‏كند به تجمع و تراكم يعنی يكی ، دو تا می‏شود ، دوتا چهارتا می‏شود ، چهارتا هشت تا می‏شود ، هشت تا شانزده تا می‏شود و مرتب تقسيم می‏شود ولی صرفا جنبه‏ ازدياد كمی دارد . به يك مرحله كه رسيد صورت تقسيم شروع می‏شود ، تغيير ماهيت می‏دهند ، يك گروه مثلا به صورت سلسله اعصاب درمی‏آيند ، گروه‏ ديگر قلب را و گروهی ديگر كبد را تشكيل می‏دهند و . . . و همه گروهها نيز باهم يك وحدت و ارتباطی دارند . از همه اينها يك انسان تشكيل می‏شود
در اين جهت هم جامعه انسان بدون شك پيشرفت كرده است می‏خواهيد اسم‏ آن را تكامل بگذاريد ، می‏خواهيد نگذاريد . يعنی ساخت اجتماع از آن‏ بساطت اوليه به صورت يك پيچيدگی در آمده است . ساختمان جامعه‏های بدوی‏ و جامعه‏های قبايلی خيلی ساده است ، يك نفر رئيس قبيله است و يك عده‏ افراد آن ، كه احيانا رئيس قبيله نوعی تقسيم كار در ميان آنها بوجود آورده آنهم چند تا كار بيشتر وجود ندارد . ولی شما می‏بينيد كه هر چه علم‏ و فن پيش رفته ، در جامعه هم تقسيمات زياد شده ، كار زياد شده ، تقسيم‏ كار زياد شده و اعضا برای جامعه زياد شده است . شما شغلها و كارها و طبقات شغلی جامعه‏های امروز را با جامعه صد سال پيش بسنجيد ، يا تقسيمات اداری و علمی را در نظر بگيريد . در قديم يك نفر می‏توانست معلم همه علوم زمان‏ خودش بشود ، ارسطوئی بشود معلم همه علوم زمان خودش ، بوعلی سينا بشود معلم همه علوم زمان خودش ، ولی الان دستگاه تعليم و تربيت آنقدر تقسيم‏ پذيرفته است كه صدها بوعلی سينا و ارسطو هر كدام در رشته‏ای تخصص دارند و در حالی كه حتی از وجود برخی رشته‏های ديگر بی‏خبرند كه چنين رشته‏ای هم‏ در دنيا وجود دارد . و اين ، يك خصلت دارد ( من مخصوصا بخاطر اين‏ خصلتش می‏گويم ) و آن اينكه اين نوع تكامل و پيشرفت ، افراد انسان را از حالت همرنگی و همشكلی خارج می‏كند و ميانشان تمايز و اختلاف برقرار می‏كند چون همان طور كه انسان كار را می‏سازد كار هم انسان را می‏سازد . بعد می‏بينيم انسانها در جامعه با اينكه همه انسانند گوئی با ماهيتهای مختلفند چون او با كاری سر و كار دارد كه ديگری اصلا آن كار را نمی‏شناسد و با دنيائی سر و كار دارد كه ديگری اصلا با آن دنيا آشنا نيست ، در نتيجه‏ انسانهائی بيرون می‏آيند كه خيلی با يكديگر مختلفند . اگر ما بخواهيم‏ پيشرفت يا تكامل را در ساخت و ارگانيزم جامعه‏ها ، در عضو عضو شدن‏ جامعه‏ها بكار ببريم ، در اين جهت هم بدون شك روابط ساختمانی جامعه‏ها از سادگی به سوی پيچيدگی و باصطلاح بسوی معقد بودن و تعقد پيش رفته است
البته به بيانی كه عرض كردم شايد بسياری از شما از همين جا احساس خطر بكنيد كه اگر كار اينطور پيش برود ، انسانها را آنقدر با يكديگر به‏ اختلاف می‏كشاند كه وحدت نوعی انسانها به خطر می‏افتد يعنی انسانهائی‏ ساخته می‏شوند كه شكلا انسان هستند ولی ساختمان فكری ، روحی ، احساسی و تربيتشان‏ به كلی با يكديگر اختلاف دارد و اين ، يك خطر برای جامعه بشريت است
اينست كه می‏گويند پيشرفت صنعت انسان را از خودش بيگانه كرده است و به تعبير بهتر با خودش بيگانه كرده است ، انسان را به صورت چيزی ساخته‏ است كه آن كار و آن شغل می‏خواسته كه انسان ساخته شود ، وحدت انسانها را از بين برده است ، و اين خودش مسئله‏ای است . به هر حال از نظر ساخت و تشكيلات جامعه نيز بايد گفت در گذشته جامعه‏ها پيشرفت كرده‏اند . ولی‏ اينجا غير از مسئله قدرت و سلطه بر طبيعت و نيز ساخت جامعه انسانی و به عبارت ديگر تشكيلات جامعه‏های انسانی ، يك سلسله مسائل ديگر هم هست‏ كه با ماهيت انسان ارتباط دارد و مربوط است به روابط انسانی انسانها با يكديگر

روابط انسانها با يكديگر

آيا همان طور كه بشريت در ابزارها پيشرفت كرده است و در ساختمان و تشكيلات اجتماعی پيشرفتی عظيم برايش پيدا شده است در حسن روابط انسانها با يكديگر نيز پيشرفت پيدا شده است يا نه ؟ اگر اين پيشرفت پيدا شده‏ باشد اسمش واقعا تكامل است ، تعالی است . يعنی مثلا آيا انسانها در احساس تعاون نسبت به يكديگر پيش آمده‏اند ؟ يعنی انسان امروز از انسان‏ گذشته نسبت به انسانهای ديگر بيشتر احساس تعاون می‏كند ؟ آيا در احساس‏ مسئوليت و درك مسئوليت نسبت به انسانهای ديگر به همان نسبت پيشروی‏ پيدا شده است ؟ عواطف انسانها نسبت به يكديگر به همان نسبت پيشروی پيدا كرده‏ است ؟ آيا بهره كشی انسان از انسان واقعا از بين رفته است ؟ يا شكل‏ عوض شده است ولی معنی به درجاتی فزونی گرفته است ؟ آيا تجاوز انسان به‏ حقوق انسان كاهش يافته است ؟ آيا به همان نسبت كه ابزار پيشرفت كرده‏ است و به همان نسبت كه ساختمان اجتماعی تنوع و تشكل پيدا كرده است به‏ همان نسبت اين مسائل هم پيش رفته است ؟ يا نه ، اين مسائل به حال اول‏ باقی مانده است ؟ و يا ممكن است كسی مدعی شود كه اين مسائل نه تنها پيش نرفته ، بلكه عقب گرد هم كرده است . به عبارت ديگر آيا بطور كلی‏ ارزشهای انسانی و اساسا آنچه كه ملاك و معيار انسانيت انسان است هم‏ بهمان نسبت جلو آمده است ؟ در اين مورد نظريات مختلفی وجود دارد ، بعضيها بطور كلی منكر و بدبين‏اند به اينكه از اين جهت پيشرفتی برای‏ انسان حاصل شده باشد چون می‏گويند اگر ملاك پيشرفت ، آسايش و سعادت‏ انسان است مشكل است كه بتوانيم اينها را پيشروی حساب كنيم . حتی در مورد ابزارها نيز چنين سخنی را گفته‏اند . راجع به اينكه چرا پيشرفت‏ ابزارسازی از نظر آسايش انسان مورد ترديد قرار گرفته است كه آيا پيشروی‏ است يا نه ، دو مثال برايتان عرض می‏كنم :

مثال اول : سرعت

يكی از چيزهائی كه از لحاظ رابطه انسان با طبيعت و از نظر ابزارسازی‏ فوق العاده پيشروی كرده است ، سرعت است . يعنی انسان در ابزار آنچنان‏ پيشرفت كرده است كه سرعت را به حد بالايی رسانده است . آيا در صد سال پيش امكان داشت كه گروهی از دانشجويان محترم در ظرف يك دقيقه به وسيله تلفن از من دعوت بكنند از تهران و آمدن من هم‏ در ظرف يك ساعت به وسيله هواپيما صورت بگيرد ؟ نه . سرعت ، فوق‏ العاده افزايش پيدا كرده است ولی آيا اين سرعت را با مقياس آسايش‏ انسان می‏توانيم پيشرفت بدانيم ؟ يا اينكه چون سرعت يك وسيله است ، همينطوری كه سبب شده در يك قسمتهائی برای انسان آسايش بياورد سبب شده‏ است كه در قسمتهای ديگر آسايش را از انسان سلب بكند زيرا همانطوری كه‏ اين سرعت ، يك انسان با حسن نيت و يك انسانی كه مقصد خوبی در زندگی‏ دارد را زودتر به مقصد می‏رساند ، انسان پليد با مقاصد پليد را هم زودتر به مقصدش می‏رساند . يعنی درست است كه يك انسان سالم و با حسن نيت‏ دستش قويتر شده و پايش سريعتر گشته ولی يك انسان پليد هم همينطور شده‏ است . افزايش سرعت سبب شده است كه مثلا وسيله آدمكشی را هم در ظرف‏ چند ساعت از اين سر دنيا به آن سر دنيا منتقل بكنند و هزارها و بلكه‏ ميليونها آدم را يكجا بكشند . پس نتيجه نهائی چيست ؟ من خودم مطلبی را كه عرض می‏كنم قبول ندارم ولی می‏خواهم بگويم كه چرا بعضيها ترديد كرده‏اند ؟ مثلا آيا پيشرفت طب واقعا پيشرفت انسان است ؟ بظاهر بله ، زيرا من‏ وقتی كه خودم و بچه‏ام را نگاه می‏كنم می‏بينم اگر بچه‏ام ديفتری بگيرد فورا دارو پيدا می‏شود و معالجه می‏گردد . شك ندارم كه اين پيشروی است ولی‏ بعضيها مثل الكسيس كارل كه با مقياس انسانيت حساب می‏كنند معتقدند كه‏ پيشرفت طب دارد نسل انسان را تدريجا ضعيف می‏كند . كارل می‏گويد : در گذشته انسانها با بيماريها مبارزه می‏كردند . انسانهای ضعيف از بين‏ می‏رفتند ، قويها باقی می‏ماندند و در نتيجه نسل انسان تدريجا قويتر می‏شد و نيز انسان دچار تراكم جمعيت نمی‏شد . ولی حالا اين طب سبب شده كه‏ انسانهای ضعيف و مردنی را كه از نظر طبيعت محكوم به مرگ هستند بطور مصنوعی نگاه دارد . سپس نسل بعد از اين بوجود می‏آيد نه از اصلح ، نتيجه‏ اينست كه نسل آينده بشريت رو به ضعف می‏رود . مثلا بچه‏ای كه هفت ماهه‏ به دنيا آمده است در قانون طبيعت محكوم به مرگ است ولی حالا كه طب‏ پيشرفت كرده او را با وسائل خودش نگهداری می‏كند . درست است كه او می‏ماند ولی نسل او در آينده چه خواهد شد ؟ همچنين مسئله تراكم جمعيت‏ پيش می‏آيد و در تراكم جمعيت بسا هست كه انسانهائی كه برای بهبود نسل‏ بشر اصلح هستند از بين می‏روند و انسانهائی كه برای بهبود نسل بشر صلاحيت‏ ندارند به وسيله‏ای باقی می‏مانند . اينست كه اين موضوع مورد ترديد واقع‏ شده است

مثال دوم : وسائل ارتباط جمعی

در مورد وسائل خبررسانی و به اصطلاح وسائل ارتباط جمعی يا به تعبير فارسی امروزی رسانه‏های گروهی ، آدم فكر می‏كند چه از اين بهتر كه اينجا نشسته باشد و خبری را كه به آن علاقمند است سر ساعت بشنود . می‏گويند ولی‏ اين را هم حساب بكنيد كه همين ، خودش چقدر دلهره‏ها و اضطرابها و چقدر ناراحتيها برای بشر بوجود می‏آورد ! بسياری چيزها است كه مصلحت بشر اين‏ است كه آن را نداند . به عنوان مثال در قديم مردمی كه در شيراز بودند هيچوقت اطلاع‏ پيدا نمی‏كرد ند كه مثلا در قوچان سيلی آمده و چندين هزار نفر را بی‏خانمان‏ و نابود كرده است . ولی حالا اطلاع پيدا می‏كنند و ناراحت می‏شوند . و هزاران حوادث ناراحت كننده ديگر كه در گوشه و كنار دنيا اتفاق می‏افتد
اينست كه از نظر آسايش و با مقياس آسايش اين را مورد ترديد قرار داده‏اند كه اينها ملاك پيشرفت و تكامل باشد . حالا ما به اينها كاری‏ نداريم چون معتقديم كه در نهايت امر ، تكامل است ، با تكاملهای انسانی‏ می‏شود بر اينها مسلط شد ، كه بعدا به اين موضوع خواهيم پرداخت . پس در مسئله روابط انسان با انسان يا نمی‏توان گفت پيشرفت و تكامل صورت گرفته‏ است يا اگر هم صورت گرفته است بدون شك به آن نسبت كه ابزار و ساختمان و تشكيلات [ اجتماعات بشری ] جلو رفته است ، حسن رابطه انسان‏ با انسان بهبود پيدا نكرده است

رابطه انسان با خودش

مسئله ديگر رابطه انسان با خودش ، با نفس خودش است كه نامش اخلاق‏ است . اگر نگوئيم تمام سعادت بشر در برقراری حسن رابطه خودش با خودش‏ است كه البته اينطور هم نمی‏گوئيم زيرا كه اغراق است ، ولی اگر موجبات‏ سعادت بشر را با يكديگر بسنجند و بخواهند درصد بگيرند مسلما درصد عمده‏ سعادت بشر در رابطه انسان با خودش و به عبارت ديگر با نفس خودش است‏ ، در رابطه انسانيت انسان با حيوانيت انسان است . چون انسان در عين اينكه انسان‏ است و يك سلسله ارزشهای انسانی در او نهفته است ، حيوان هم هست يعنی‏ حيوان انسان شده است ، حيوانی كه با حفظ حيوانيت از انسانيت برخوردار است . در اينجا اين سؤال مطرح می‏شود كه آيا انسانيت انسان تحت الشعاع‏ حيوانيتش است ، يا حيوانيتش در اطاعت انسانيتش است ؟ قرآن می‏فرمايد : " « قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها »" ( 1 ) . مسئله اصلاح خود ، اصلاح نفس خود ، تزكيه خود ، اسير مطامع و شهوات نفسانی خود نبودن ، اسير خصلتهای حيوانی پست خود نبودن را مطرح می‏كند كه تا انسان از ناحيه‏ اخلاقی تكامل پيدا نكرده باشد يعنی تا از درون خودش ، از حيوانيت خودش‏ رهائی پيدا نكرده باشد امكان ندارد كه در رابطه‏اش با انسانهای ديگر حسن‏ رابطه داشته باشد يعنی بتواند از اسارت انسانهای ديگر رهايی يابد يا خودش انسان ديگر را به اسارت خود در نياورد . پس در واقع ما در چهار قسمت بحث كرديم : 1 - رابطه انسان با طبيعت : پيشرفت كرده است به همان معنا كه عرض‏ كردم
2 - روابط ساختمانی و تشكيلاتی اجتماع ، كه انسان از نظر ساختمان اجتماع‏ و تشكيلات اجتماعی پيشرفت كرده است
3 - حسن رابطه انسانها با يكديگر كه معنايش معنويت انسان است و حقيقت انسانيت انسان به آن وابسته است . ‏

پاورقی : 1 - سوره شمس آيات 8 و 9 : " هر كه جان را مصفا كرد رستگار شد و هر كه آنرا بياسود زيانكار گشت "

در اين ، ترديد است كه آيا پيشروی كرده است يا نه ؟ ولی در اينكه به موازات آنها پيشروی‏ نكرده است شكی نيست . بحث در اين است كه اصلا پيشروی كرده است يا هيچ‏ پيشروی نكرده است
4 - رابطه انسان با خود انسان كه نامش اخلاق است

نقش انبياء و دين در تكامل تاريخ

آيا انسان امروز از حيوانيت خودش بيشتر فاصله گرفته و واقعا ارزشهای‏ انسانی در او تحقق يافته است يا انسانهای ديروز ؟ به عبارت ديگر تكامل‏ انسان در ماهيت انسانی خودش چه صورتی دارد ؟ اين قسمت است كه نقش‏ انبياء را در تكامل تاريخ روشن می‏كند . انبياء در تكامل تاريخ چه نقشی‏ داشته‏اند و چه نقشی در آينده خواهند داشت ؟ دين در گذشته چه نقشی داشته‏ است و در آينده چه نقشی خواهد داشت ؟ از همين جا می‏توانيم نقش دين در گذشته را به دست آوريم . نقش دين در آينده را هم كشف كنيم ، و از روی‏ قرائن علمی و اجتماعی حدس بزنيم كه آيا بشر در آينده برای تكامل خود نياز به دين دارد يا ندارد ؟ چون هر چيزی بقا و عدم بقائش تابع نياز است . قرآن اين اصل را به ما گفته و علم هم تأييد كرده است . قرآن‏ می‏گويد : « فاما الزيد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فی الارض »(1)
مثل معروفی را بيان می‏كند كه مكرر در سخنرانيها ذكر كرده‏ام ، مثل سيل و كف روی آب .

پاورقی : 1 - سوره رعد آيه 17 : " كف ، به كنار افتاده نابود می‏شود ولی چيزی‏ كه به مردم سود می‏دهد در زمين می‏ماند "

می‏گويد كفهای روی آب زود از بين می‏روند ولی آب باقی‏ می‏ماند ، بعد می‏گويد اين ، مثل حق و باطل است . و حق و باطل را هم‏ اينطور تعريف می‏كند : آنچه نافع و مفيد است باقی می‏ماند و آنچه كه‏ فايده‏ای ندارد حذف می‏شود
مسئله آينده دين كه باقی خواهد بود يا نه ، مربوط می‏شود به نقشی كه دين‏ در تكامل ماهيت انسان ، در تكامل معنويت و انسانيت انسان دارد يعنی‏ نقشی كه در حسن رابطه انسان با خود و با انسانهای ديگر دارد كه هيچ چيزی‏ قادر نيست و نخواهد بود ( نه در گذشته چنين قدرتی داشته است و نه در آينده خواهد توانست ) جای آن را بگيرد . پس مسئله اين خواهد شد كه در آينده ، جامعه بشريت يا منقرض خواهد شد و بشر بدست خود تباه خواهد گرديد ، با يك خودكشی دسته جمعی بشريت از روی زمين برچيده خواهد شد ، و يا جامعه بشريت به سرنوشت واقعی خودش كه تكامل همه جانبه است : تكامل‏ در رابطه‏اش با طبيعت ، تكامل در آگاهی ، تكامل در قدرت ، تكامل در آزادی ، تكامل در عواطف ، تكامل در احساسات انسان دوستی و . . . خواهد رسيد و در همه اينها تكامل انسان حقيقت پيدا خواهد كرد كه اين اعتقادی‏ است كه ما داريم و در درجه اول اين اعتقاد را از تعليمات دينی خودمان‏ الهام گرفته‏ايم . در يك سخنرانی تحت عنوان امدادهای غيبی در زندگی بشر در همين دانشگاه اين مطلب را عرض كردم كه اين خوش بينی نسبت به آينده‏ بشريت و تكامل واقعی زندگی بشريت و به بن بست نرسيدن آن را [ فقط ] ما داريم و عرض كردم كه چگونه مكتبهای ديگر از نظر توجيه تكامل بشريت در آينده به بن بست رسيده‏اند . جز دين ، هيچ عامل‏ ديگری نيست كه اين قسمت اعظم تكامل بشريت ، يعنی تكامل بشريت در ماهيت انسانی خودش را تأمين كند
" و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته "

پرسش و پاسخ

س : شما در ضمن صحبت گفتيد كه صنعت برای انسان مضر است چون برای‏ منظورهای پليد بكار می‏رود . پس در اين مورد صنعت ضد انسان است . ولی‏ شما اين مسئله را از ديدگاه طبقاتی بررسی نكرديد ، چون استعمال صنعت بر ضد انسان را بايد از ديدگاه روابط اجتماعی بررسی كرد . چون در موردی كه‏ صنعت بر ضد انسان بكار می‏رود ، تقصير از صنعت نيست ، بلكه مقصر روابط اقتصادی است
ج : من بايد خواهش بكنم كه در آنچه كه من عرض می‏كنم مخصوصا در قسمتهائی كه تأكيد می‏كنم بيشتر دقت بفرمائيد . من هرگز نگفتم كه صنعت‏ برای انسان مضر است و هرگز هم نگفتم صنعت ضد انسان است . كی من چنين‏ حرفی زدم ؟ ! اولا من حرفی را از ديگران نقل كردم و خواستم شما به نظريه‏ای‏ كه ديگران دارند ، آگاه باشيد و به ديدگاه حرف آنها توجه كنيد و تازه نه‏ آنها گفته‏اند و نه من از آنها نقل كردم كه صنعت برای انسان مضر است ، صنعت ضد انسان است . آنها می‏گويند صنعت برای انسان ابزار است و ابزار بيطرف است همچنانكه علم چون برای انسان يك ابزار است ، بيطرف است
يعنی ابزار برای انسان هدف معين نمی‏كند ، بلكه انسان برای هدفهای‏ انتخاب شده خودش از ابزار استفاده می‏كند . يعنی اتومبيل به شما نمی‏گويد كجا برو كجا نرو ، اتومبيل نه به شما می‏گويد برو برای دستگيری از زلزله‏ زدگان فلان منطقه و نه به شما می‏گويد برو برای ستم و ظلم و دزدی . ابزارها بيطرف هستند . حرف آنها هم همين است كه پس اساس اين است كه ماهيت‏ انسان بايد درست بشود تا ابزار برايش مفيد باشد و اين حرفی است كه‏ مولوی در شش هفت قرن پيش گفته است . می‏گويد :
هر كه او بی سر بجنبد دم بود
جنبشش چون جنبش كژدم بود
علم و مال و منصب و جاه و قران
فتنه آرد در كف بدگوهران
تيغ دادن در كف زنگی مست
به كه افتد علم ناكس را بدست
پس بحث بر سر ماهيت انسان است . بعضيها آمده‏اند ساده‏انديشی كرده و گفته‏اند اساسا آنچه سبب شده كه انسان هدفهای ضد انسانی انتخاب بكند و از صنعت بر ضد انسانها استفاده بكند فقط يك چيز است و آن طبقاتی بودن‏ ساختمان اجتماع است . تضاد طبقاتی را از بين ببريد ، همه اينها از بين‏ می‏رود . اين را ما در جلسه ديگر خدمتتان عرض خواهيم كرد كه از بين رفتن‏ تضادهای طبقاتی يك شرط لازم برای سعادت و تكامل انسان هست ولی بر خلاف‏ آن فرضيه‏ای كه شما در اينجا نوشته‏ايد شرط كافی نيست . و لهذا ما اگر بخواهيم نظر اسلام را در مورد جامعه ايده آل بدانيم از زاويه اين ديد كه‏ می‏گويد در دولت مهدی عليه‏السلام چنين و چنان می‏شود ، می‏فهميم كه نظر اسلام درباره تكامل انسان نه معنايش اينست كه صبر كنيد تكامل رخ می‏دهد
در كتاب " قيام و انقلاب مهدی عليه‏السلام مخصوصا اين موضوع را يادآوری‏ كرده‏ام و اصلا روح اين كتاب اين است كه تكامل ، تدريجی است و بايد به‏ آن رسيد
مسئله بهره‏كشی انسان از انسان از جنبه اقتصادی و از بين رفتن اين‏ بهره‏كشيها ، يكی از شرايط است ، يك پايه از اركان تكامل است ولی برای‏ تكامل كافی نيست . دليلش هم اين است كه در جامعه‏هايی هم كه طبقات از ميان رفته است هنوز انسان به ماهيت انسانی خودش نرسيده است
آيا اين كشتارهای دسته جمعی كه در جامعه‏های به اصطلاح بی‏طبقه صورت‏ می‏گيرد نشان دهنده اين واقعيت نيست ؟ آنجا كه طبقات نيست . پس چرا ؟ سولژنيتسين معروف در كتابی كه به نام مجمع الجزاير گولاك نوشته است‏ مدعی است كه از انقلاب اكتبر تا كنون در حدود 100 ميليون نفر به عنوان‏ تصفيه در شوروی كشته شده‏اند . بنابراين آيا درد انسان فقط همان طبقاتی بودن است يا تسلط انسان بر انسان است ؟ اين ديكتاتوری پرولتاريا كه‏ آنها می‏گويند بدترين شكل تجاوز انسان به انسان است . پس ، از بين رفتن‏ تضادهای طبقاتی يك شرط لازم هست ولی شرط كافی نيست
س : اگر روابط اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی در حال تكامل است آيا دين‏ نيز در اين گذرگاه نبايد تكامل پيدا كند ؟ به عبارت ديگر اگر همه چيز متكامل است پس خود دين هم بايد متكامل باشد
ج : جواب اين سؤال روشن است . ما از دين چه فهميده‏ايم ؟ اگر دين را به صورت پديده‏ای كه در يك زمان ، تحت يك سلسله شرائط خاص‏ زمانی و مكانی به وجود آمده است يعنی يك پديده وابسته به زمان و مكان‏ خود فهميده‏ايم ، اولا آن دين نيست و ثانيا اگر دين باشد بايد متغير باشد . ولی اگر ما دين را عبارت از بيان قوانين تكامل اجتماعی بدانيم ، يعنی‏ همانطور كه مثلا علم ، قوانين تكامل طبيعی را كشف كرد ، دين ، قوانين‏ تكامل اجتماعی را كه يك تكامل اكتسابی است از راه وحی بيان كرد ، در اين صورت قانون تكامل كه ديگر متكامل نيست ، چون قانون تكامل است
مثلا در تكامل طبيعی اگر گفتيد كه نباتات روی اين قوانين تكامل پيدا كرده‏اند آيا همينطور كه نباتات تكامل پيدا كرده‏اند ، قوانين تكامل هم‏ تكامل پيدا كرده ؟ نه ، قانون ، پديده نيست ، پديده‏های عالم تكامل پيدا می‏كنند . پيغمبر خودش پديده است و لهذا متولد می‏شود ، رشد می‏كند ، عمر می‏كند و می‏ميرد : " « انك ميت و انهم ميتون »" ولی قرآن ( قرآن‏ مقصود اين كاغذها نيست . اگر مقصود اين كاغذها باشد كه اينها هم پوسيده‏ و كهنه می‏شود ) يك سلسله حقايق و معارف و يك سلسله قوانينی است كه‏ برای بشر آمده است ، لذا می‏ماند . اين پيغمبر تو می‏ميری ولی قرآن باقی‏ می‏ماند . تو پديده‏ای ، قرآن ، قانون . پديده از بين می‏رود ، قانون باقی‏ می‏ماند
س : برای رسيدن به تكامل معنوی و اخلاقی در جامعه‏هايی كه امواج فساد در آنجا زياد است تكليف چيست ؟
ج : اتفاقا در جامعه‏هايی كه فساد هست و احيانا فساد بيشتر است ، زمينه برای تكامل روحی و اخلاقی انسان بيشتر است ، اشتباه نشود ، چون‏ تكامل روحی و اخلاقی و معنوی انسان نتيجه مقاومت كردن در برابر جريانهای مخالف است . اينرا شايد شما هم تجربه كرده باشيد ، من‏ تجربه دارم : در يك ده ، در يك قصبه كه از يك عده مردم همسطح بوجود آمده است ، اگر يك فرد فاسد باشد در حد اين است كه مثلا دروغ می‏گويد
آدم خوبش هم در سطح بالا پرورش پيدا نمی‏كند " ز آب جزء ماهی خرد خيزد " ولی در محيطهايی كه جريان مخالف زياد است ، همانطور كه قربانی زياد است افراد تكامل يافته هم بوجود می‏آيند . من در حدودی كه تجربه دارم‏ يعنی محيط دهات را طی كرده‏ام ، محيط خيلی شهرستانها را طی كرده‏ام ، در محيط تهران هم بوده‏ام ، معتقدم كه در عين اينكه محيط تهران شايد فاسدترين‏ محيطهای ايران از نظر اخلاقی باشد ( 1 ) ، پاكترين و كاملترين افرادی هم‏ كه من در عمرم ديده‏ام در همين تهران آلوده به فساد ديده‏ام . اگر بنا بشود كه سير و حركت جامعه هميشه به طرف صلاح باشد ، مثل رودخانه‏ای می‏شود كه‏ جريان دارد و يك آدم همين مقدار كه خودش را در رودخانه‏ای كه جريان دارد بيندازد به حالت يك مرده هم كه خودش را روی آب در بياورد ، آب او را می‏برد . اين ، هنر نيست . هنر آنوقت است كه انسان برخلاف جريان آب‏ شنا بكند ، يعنی كمالش آنوقت در آنجا صورت می‏گيرد

پاورقی : 1- البته بايد توجه داشت كه سخنرانی در زمان ستم شاهی ايراد شده است

جلسه دوم آينده بشر از ديدگاههای مختلف

بسم الله الرحمن الرحيم بحث ما درباره مفهوم تكامل تاريخی يا تكامل اجتماعی انسان مربوط به‏ گذشته انسان بود كه آيا آنچه بر انسان و جامعه انسان گذشته است تكامل و لااقل پيشرفت بوده است يا نه ، و يا شق سومی در كار است و آن اينكه در قسمتی از شئون زندگی اجتماعی انسان پيشرفتهای بسيار قابل توجهی صورت‏ گرفته است ولی در قسمتهائی و در جنبه‏هائی و در ابعادی از زندگی انسان يا بايد بگوئيم پيشرفت و تكاملی صورت نگرفته است و يا لااقل بايد بگوئيم‏ اگر احيانا پيشرفتی بوده است ، با آهنگی بسيار بسيار كند بوده كه با آهنگ پيشرفت در ابعاد فنی و در ابعاد تشكيلاتی و ساختمانی جامعه انسانی‏ هيچگونه هماهنگی نداشته است . آن ابعادی كه در آن ابعاد ، بشر نتوانسته‏ است آن اندازه جلو برود ، ابعاد انسانی زندگی اجتماعی است و اگر زندگی‏ اجتماعی انسانها را به يك اندام [ دارای روح ] تشبيه كنيم ، ابعاد فنی و تشكيلاتی زندگی كه پيشرفت قابل توجهی كرده است به منزله اندام جامعه‏ است و ابعاد انسانی زندگی اجتماعی به منزله روح انسانيت است
آنوقت نتيجه چنين گرفته می‏شود كه انسانيت بطور كلی از نظر اندام زياد رشد كرده و زياد پيش رفته است ، ولی از نظر روح و معنا چيزی پيش نرفته‏ است
اينجا است كه برداشتها و نظرها راجع به آينده انسان مختلف شده است

بدبينی و يأس نسبت به سرنوشت بشر و آينده بشريت

بعضی راجع به آينده به ترديد می‏نگرند كه اساسا آيا بشر آينده‏ای دارد يا آينده‏ای ندارد ؟ يعنی در اينكه فنا و نيستی جامعه بشريت را به دست خود بشر تهديد می‏كند سخت در ترديدند . در جامعه‏های غربی و در ميان روشنفكران‏ و دانشمندان غربی اين ترديد زياد به چشم می‏خورد ( 1 ) . گروههايی ديگر از اين هم بالاتر . يعنی به ترديد نمی نگرند ، بلكه نسبت به آينده بشريت‏ مأيوسند و نسبت به سرشت انسان [ و به قول آنها ] سرشت غير قابل اصلاح‏ انسان به نهايت درجه بدبين هستند . اينها معتقدند كه سرشت انسان همان‏ سرشت حيوانيت ، شهوت پرستی ، خودخواهی ، خودگرايی ، فريب ، دغل ، دروغ ، ظلم و ستم و از اين قبيل چيزهاست و از اولی كه دنيای انسان و زندگی اجتماعی انسان برقرار شده است اين صحنه زندگی اجتماعی ، صحنه شر و فساد انسان بوده است ، چه در دوره توحش انسان و چه در دوره تمدن انسان .

پاورقی : 1 - دوستانی كه سخنان مرا می‏شنوند ( می‏خوانند ) آنجا كه من نظريات‏ ديگران را نقل می‏كنم با نظريات خود من اشتباه نكنند ، من الان دارم‏ نظريات ديگران را نقل می‏كنم

اينها معتقدند كه تمدن و فرهنگ ، ماهيت و طبيعت انسان را تغيير نداده و هيچ چيزی نتوانسته است‏ سرشت پليد اين موجود به نام انسان را عوض كند ، منتها فرق انسان وحشی‏ بدوی ابتدائی با انسان متمدن با فرهنگ امروزی در هدفها و مقصدها نيست‏ بلكه فقط و فقط در نحوه كار است ، در روش است ، در صورت و شكل است
انسان بدوی به حكم بدوی بودن و مجهز نبودن به فرهنگ و تمدن ، جنايتهای‏ خودش را صريحتر و بی‏پرده انجام می‏داد ولی بشر متمدن با فرهنگ امروز همان جنايتها را در زير لفافه‏ها و سترها و روپوشهای طلائی ، زير عنوان‏ شيكترين كلمات و مدرنترين الفاظ و اصطلاحات انجام می‏دهد در حالی كه‏ مطلب همانست ، در ماهيت آنچه انسان وحشی می‏كرده و آنچه انسان متمدن‏ می‏كند ، تفاوتی نيست ، در صورت و شكل آنها تفاوت است . نتيجه چيست ؟ می‏گويند نتيجه يأس و نااميدی است . چاره چيست ؟ راهش چيست ؟ می‏گويند انتحار دسته جمعی ، خودكشی . خوشبختانه در ميان ما اين فكرها كم است ، اگر نبود كه من اصلا اسمش را هم نمی‏بردم ولی چون به مقدار كم هست و می‏دانم بالخصوص در ميان طبقه دانشجو اين فكرها كم و بيش ممكن است وجود داشته باشد و در لابلای كتابهائی كه مطالعه كرده‏ام آمده است لذا به آن‏ اشاره می‏كنم
عجيب اين است كه می‏گويند : انسانی كه به بلوغ فرهنگی رسيده است بايد خودكشی كند ، چرا ؟ زيرا بعد از اينكه فهميد طبيعت انسانی لاعلاج است حق‏ دارد خودش را بكشد و حق دارد ديگران را هم به خودكشی تشويق كند ، منطق " صادق هدايت " . اين فكر در دنيای اروپا به شكلهای مختلف رايج است ، و آمار نشان می‏دهد كه عليرغم اينهمه رفاهی‏ كه در دنيای متمدن وجود دارد ، آمار خودكشيها روز بروز بالا می‏رود و آمارهای اينها را در همين روزنامه‏ها و مجلات خودمان احيانا می‏بينيم كه هر سال از سال قبل بيشتر بالا رفته است . خود اين هيپی گری ، يك پديده‏ اجتماعی است . اين خودش يكنوع عكس العمل و بيزاری جويی از تمدن است و به اين معنی است كه تمدن نتوانسته كاری برای انسان انجام بدهد يعنی‏ نتوانسته است انسان را تغيير بدهد ، انسان را عوض كند . اين هيپی گری‏ دنيای غرب را با هيپی گريهای بين خودمان كه همه چيزمان تقليدی است حتی‏ سر زانوها را وصله كردن ، مقايسه نكنيد . در اين ، فكری نيست . ولی آنها كه در آنجا اين فكر را به وجود آورده‏اند در واقع فلسفه‏ای دارند ، فلسفه‏ بيزاری و اظهار تنفر از تمدن كه اين تمدن نتوانسته است درباره انسان‏ كاری بكند ، و اين گره ، باز شدنی و اين مشكل ، حل شدنی نيست . لابد گزارشهايی را كه درباره پناه بردن به مواد مخدر و احيانا از يونسكو و از جاهای ديگر است و در بعضی از مقالات بسيار مفيد برخی از دانشمندان‏ خودمان ، اساتيد محترم دانشگاه آمده است خوانده‏ايد . پناه بردن به مواد مخدر در آن كشورها ، از همين فكر يأس و نااميدی و بدبينی به آينده‏ بشريت است
آنوقتی كه بشر برسد به اين مرحله كه ببيند چاره پذير نيست ، هيچكدام‏ از اصلاح و انقلاب ، نتوانسته است انسان را عوض بكند و وقتی كه خوب فكر می‏كند ، می‏بيند هر چه كه رژيمها و سيستمهای حكومتی ، رژيمهای اقتصادی و غير اقتصادی عوض شده است ، فقط شكل عوض‏ شده ، معنا و روح و باطن تغيير نكرده ، می‏گويد پس ديگر اساسا رهايش‏ كنيم . اين يك فرضيه و يك نظريه است

علم زدگی

البته يك فرضيه و نظريه ديگری قبل از اين نظريه وجود داشت كه می‏شود گفت ديگر امروز در كشورهای پيشرفته طرفداری ندارد ، ولی در كشورهای‏ دنباله‏رو كه تازه به آن رسيده‏اند ، طرفدارانی دارد و آن ، فكری است كه‏ از بيكن و امثال بيكن شروع شد كه گفتند چاره همه دردهای بشر علم است
يك مدرسه بسازيد ، يك زندان را خراب كنيد . بشر همينقدر كه به علم و آگاهی رسيد همه دردهايش چاره شده است . دردهای بشر چيست ؟ جهل است ، ضعف و عجز در برابر طبيعت است ، بيماری ، فقر ، دلهره و اضطراب است‏ ، ظلم انسان به انسان است ، آزمندی و حرص خود است . اينها دردهای‏ انسان است و علم چاره همه دردهای انسان است . شك نيست كه در اين‏ فرضيه قسمتی از حقيقت بود . علم ، درد جهل را چاره می‏كند ، درد عجز و ضعف و زبونی در مقابل طبيعت را چاره می‏كند ، درد فقر را تا آنجا كه‏ مربوط به طبيعت است چاره می‏كند . در اين قسمتها حق و حقيقت بود اما همه دردهای انسان كه در اين قسمتها و در رابطه انسان با طبيعت مشخص‏ نمی‏شود . اينها بيشتر مربوط به رابطه انسان با طبيعت است . دردهای ناشی‏ از رابطه انسان با انسان مثل ظلم و ستم و آزمندی ، و دردی كه ناشی از طبيعت ذاتی خود انسان است ، يعنی احساس تنهائی ، دلهره و اضطراب را كه علم نتوانست چاره بكند . بنابراين اين فرضيه كه علم درمان كننده همه‏ دردهای انسان است ، در آن كشورها منسوخ است ، در كشورهائی كه پيرو می‏باشند ، هنوز هستند افرادی كه واقعا خيال می‏كنند كه همه دردها را علم‏ می‏تواند چاره كند . اشتباه نشود غرض نفی كردن علم نيست . همانطور كه‏ گفتم قسمتی و بلكه نيمی از دردهای انسان جز با علم با چيز ديگری چاره‏ نمی‏شود ولی انسان دردهای ديگری هم دارد كه همان دردهای انسانی او است‏ يعنی دردهائی كه مربوط به ابعاد انسانی انسان است ، مربوط به مرحله‏ تكامل معنوی انسان است نه تكامل ابزاری يا تكامل اداری . اينجا است كه‏ علم قاصر است و دانشمندان به اينجا كه می‏رسند می‏گويند علم بی‏طرف است ، علم بی‏تفاوت است ، علم برای انسان ارزش وسيله‏ای دارد ، علم برای انسان‏ هدف نمی‏سازد ، علم هدفهای انسان را بالا نمی‏برد ، علم به انسان جهت‏ نمی‏دهد ، بلكه انسان در جهتی كه در زندگی انتخاب كرده است از نيروی علم‏ استفاده می‏كند
امروز ما می‏بينيم بيشتر دردهائی كه انسان از ناحيه انسان دارد ، از ناحيه انسانهای عالم دارد نه از ناحيه انسانهای جاهل . آيا در رابطه‏ استعمارگر و استعمار زده در دنيای امروز در چند قرن اخير جاهلها بوده‏اند كه جاهلها را استعمار و استثمار كرده‏اند ؟ يا جاهلها بوده‏اند كه عالمها را استثمار كرده‏اند ؟ و يا عالمها بوده‏اند كه مردم ديگر ، جاهل و غير جاهل را استعمار و استثمار كرده‏اند . پس اين فرضيه كه علم و فرهنگ تنها به عنوان علم و فرهنگ يعنی آنچه كه انسان را به جهان آگاه می‏كند ( مقصودم از فرهنگ تا اين حد است ) و جهان را به انسان می‏شناساند و به عبارت ديگر " شناخت " چاره كننده همه دردهای انسان‏ است ، درست نيست . شناخت امری است ضروری و لازم و چيز ديگری جای آن‏ را نمی‏گيرد ، ولی اشتباه نشود تنها شناخت كافی نيست كه همه دردهای بشر را درمان كند

نظريه ماركسيسم

اينجا نظريه سومی به وجود آمد كه می‏گويد نبايد به طبيعت انسان بدبين‏ بود و نبايد از آينده مأيوس بود . می‏گوئيم پس چرا گذشته اينطور شده‏ است ؟ می‏گويند شما نتوانسته‏ايد ريشه دردهای بشر را پيدا كنيد ، ريشه‏ دردهای بشر صرف جهل و نادانی و عجز و امثال اينها نيست ، بلكه‏ ايدئولوژی حاكم و فرمانروا بر انسان است . برای انسان يك مسئله ديگر هم‏ مطرح است كه آن غير از علم و فرهنگ و صنعت و . . . است و آن ، مسئله‏ مكتب و ايدئولوژی است كه بر جامعه‏ای حاكم باشد . برای اينكه انسان‏ بتواند با همه نقاط ضعف خودش حتی با نقاط ضعفی كه مربوط به ابعاد انسانی اوست ، مبارزه كند فقط بايد ايدئولوژيش را تغيير بدهد
به عقيده آنها از زمانی كه بشر اشتراك اوليه را پشت سر گذاشته است ، از روزی كه مالكيت فردی به وجود آمده است ، از روزی كه ايدئولوژيها بر اساس مالكيت فردی و زندگی طبقاتی تشكيل شده است ، از روزی كه سيستمهای‏ اجتماعی بر اساس طبقات پايه ريزی شده است ، ايدئولوژی حاكم و فرمانروای انسان ، بهره‏كشی ا نسان از انسان را به صورت قانون اجازه داده‏ و آن را مجاز و مشروع شمرده است . تا اين ، بر زندگی بشر حاكم است ، اين نقصها ، اين كاستيها ، اين‏ ناتماميها ، اين خونريزيها ، اين جنگها ، اين جدالها ، اين آدمكشيها ، اين قساوتها كه می‏بينيد وجود دارد ولی اگر ايدئولوژی حاكم بر انسان عوض‏ شد همه اينها از بين می‏رود ، يعنی همه يك وحدت جمعی پيدا می‏كنند و برابر و برادر می‏شوند ، ديگر از آز و ظلم خبری نيست ، از ترس ، دلهره و اضطراب خبری نيست . آنوقت جامعه انسانی به موازاتی كه در ابعاد فنی و مادی خودش تكامل پيدا كرده است ، در ابعاد انسانی هم تكامل پيدا می‏كند ، به موازاتی كه جامعه انسانی در اندامش رشد كرده است ، در روح و معنی‏ و باطنش هم رشد می‏كند . اين همان نظريه ماركسيستی است
ماركسيسم بر اساس اين نظريه است يعنی ريشه همه دردها را ايدئولوژی‏ طبقاتی و مالكيت فردی می‏داند ، و بنابراين جامعه تكامل يافته و رسيده به‏ حد نهائی تكامل ، جامعه بی‏تضاد و بی‏طبقه است
بر اين نظريه و به اين فرضيه هم ايرادهای زيادی عملا و عينا وارد است
يكی از آنها اين است كه اگر ايدئولوژی صرفا به عنوان يك " فكر " باشد ، به عنوان يك " فلسفه " باشد ، آيا يك فكر و يك فلسفه و يك آموزش‏ قدرت دارد طبيعت انسان را تغيير بدهد ؟ چرا علم نتوانست طبيعت انسان‏ را عوض كند ؟ چون علم صرفا آگاهی و شناخت و اطلاع است . يك ايدئولوژی‏ مادامی كه تمام عناصرش را فقط شناخت تشكيل بدهد ، يعنی عنصری از ايمان‏ به معنی گرايش در او وجود نداشته باشد ، چه تأثيری می‏تواند روی طبيعت‏ انسان بگذارد ؟ آيا ايدئولوژی حاكم ناشی از طبيعت انسانهای حاكم است ؟ يا ايدئولوژی ، طبيعت انسانهای حاكم را به اين شكل در آورده است ؟ شما كه قائل به تقدم عين بر ذهن هستيد ، نمی‏توانيد بگوئيد طبقات حاكم به اين‏ دليل ظلم می‏كنند كه اين ايدئولوژی را دارند بلكه می‏توانيد بگوئيد به اين‏ دليل اين ايدئولوژی ظالمانه را دارند كه طبيعتشان ، طبيعت ظالم است‏ يعنی حس منفعت جويی و منفعت طلبی آنها چنين اقتضا می‏كند يعنی در سرشت‏ بشر ، چنين خصلتی وجود دارد كه تا حدی كه امكانات به او اجازه می‏دهد سودجو است ، منفعت طلب است . پس به قول شما منفعت طلبی ، اين‏ ايدئولوژی ظالمانه را به وجود آورده است ، نه اينكه اين ايدئولوژی ، آن‏ طبيعت را در انسان خلق كرده و آفريده است . ايدئولوژی يك ابزار در دست انسان است نه انسان يك ابزار در دست فكر و ايدئولوژی . به قول‏ شما اين فكر ايده‏آليستی است كه بگوئيم : انسان ابزاری است در دست فكر خودش و در دست ايدئولوژی ساخته خودش . وقتی كه اينطور است آيا اگر ايدئولوژی عوض بشود و شكل ديگری پيدا كند در حالی كه انسانها عوض‏ نشده‏اند ، اين راه بر انسان بسته است كه باز عده‏ای بنام همين ايدئولوژی‏ انسانی و ضد طبقاتی بزرگترين استثمارها و بهره كشيهای انسان از انسان و بزرگترين اختناق انسان به وسيله انسان را به وجود بياورند ؟ ! همه حرفها اين است كه هرچه شكل و نظام تغيير كرده ، انسان با طبيعتش در همان نظام‏ تجلی كرده و باز آن نظام را برای خودش يك ابزار قرار داده است . از كجا می‏شود تضمين كرد كه اينچنين نشود ؟ مگر در كشورهائی كه از چنين‏ ايدئولوژی‏ای پيروی می‏كنند انسان آزادی دارد ؟ در آنجا تساوی هست ولی نه‏ تساوی در خوشبختی اگر نگوئيم تساوی در بدبختی . در آنجا طبقات هست ولی نه به شكل طبقات اقتصادی ، بلكه در دويست ميليون جمعيت ، ده ميليون بنام حزب كمونيست همه چيز را در اختيار گرفته اند . چرا به آن صدونود ميليون ديگر اجازه نمی‏دهيد كه‏ كمونيست شوند ؟ زيرا اگر اجازه بدهند ، ديگر امتيازات از بين می‏رود
بزرگترين اختناقها ، بدبختيها و بيچارگيها به وجود آمده است بنام يك‏ ايدئولوژی ضد طبقاتی . طبقه جديدی به وجود آمده است ولی نه به نام طبقه‏ . اين به خاطر اين است كه يك فكر ، مادامی كه يك فكر است و يك فلسفه‏ مادامی كه يك فلسفه است يعنی مربوط به دستگاه ذهن و ادراك بشر و مربوط به شناخت بشر است نمی‏تواند تأثيری در طبيعت بشر بكند . شناخت فقط راه‏ انسان را روشن می‏كند كه منافع و مصالح خودش را بهتر تشخيص بدهد ، دورانديشتر باشد . اما هرگز شناخت به او هدفهائی بالاتر نمی‏دهد . وقتی كه‏ من هدفی بالاتر در درونم و در سرشتم نباشد چگونه می‏توانم آن را پيدا كنم ؟ مگر شما خودتان نمی‏گوئيد كه فكر هيچ گونه اصالتی برای انسان ندارد ؟ وقتی‏ كه فكر هيچگونه اصالتی ندارد ، نمی‏تواند انسان را كنترل كند
next page

fehrest page