next page

fehrest page

back page

بذكر خداى مسلح شويم :
انسان وقتى احساس كند از ناحيه اى در خطر است ، فورا به تكاپو مى افتد، خود را مهيا و مسلح مى كند خواب را از ديدگانش مى برد و مدام مواظب و بيدار است ؛ تا اينكه اگر با آن خطر مواجه شد به مقابله برخيزد. حال كه انسان از ناحيه دشمنى در خطر است كه هيچ وقت سنگرش را ترك نمى كند و هميشه آماده و مراقب است تا لحظه اى طرف مقابلش روى برگرداند يا چرتى بزند، تا بر او حمله ور شود، چرا مدام مسلح و مواظب نباشد؟ حال آنكه براى انسان اسلحه هائى ساخته شده است كه با بكار بردن آنها در اين جنگ ، توان و طاقت مقابله از دشمن گرفته مى شود تا جائى كه دشمن مى گويد من از مقابله با اين گروه ، نا توانم ، و اين را هم بايد دانست كه دشمن سلاحهائى دارد كه گاهى با بكار بردن كوچكترين آنها، انسان را مغلوب مى كند، مثلا با يك لحظه غفلت از جانب انسان ، شيطان يك عمر حاكميت پيدا مى كند، تا جائى كه طرف را با خود متحد و موافق مى سازد.
غفلت ، اسلحه شيطان : لحظه تسلط شيطان بر انسان ، همانا لحظه غفلت است ؛ آن زمان كه انسان اراده گناه مى كند همان زمانى است كه از ياد خدا و قيامت غافل مانده و همه شقاوتها و بدبختى هاى انسان از همين لحظه آغاز مى شود.
خداوند در اين زمينه مى فرمايد:
ساصرف عن آياتى الذين يتكبرون فى الارض بغيرالحق وان يروا كل آية لايومنوا بها وان يروا سبيل الرشد لايتخذوه سبيلا وان يروا سبيل الغى يتخذوه سبيلا ذلك باءنهم كذبوا باياتنا وكانوا عنها غافلين (128).
((و كسانى را كه در زمين بنا حق تكبر مى ورزند، از آيات خويش منصرف خواهيم كرد؛ كه هر آيه اى ببينند بدان ايمان نياوردند. اگر راه رشد را ببينند آنرا پيش نگيرند، و اگر راه ضلالت را ببينند آنرا پيش گيرند؛ زيرا كه آيات ما را تكذيب كرده و از آن غفلت ورزيده اند)).
در اين آيه كريمه چند محروميت را كه بر اثر غفلت از آيات الهى براى انسان بوجود مى آيد، ذكر شده است كه همه محروميتهاى اساسى و پايه اى است كه مبداء تمام محروميت ها خواهند بود:
1 - محروميت از شناخت .
2 - محروميت از ايمان
3 - محرميت از رشد و كمال و برخوردارى از ظلالت و گمراهى
همه اين بدبختى ها و محروميت ها، در اثر غفلت از مبداء و معاد است . اين است كه مى بينيم در آيات و روايات ، تاءكيد بسيار در ياد خدا و روز قيامت و آيات الهى شده است ؛ زيرا در اثر غفلت از آنها، شيطان حضور خود را در قلب انسان قوى مى كند و بدين سبب انسان را وادار به ادامه كجرويهاى خويش مى كند تا اينكه رهسپار جهنم گردد و در آن خلد يابد.
ان الذين لايرجون لقائنا ورضوا بالحياة الدنيا واطماءنوا بها والذين هم عن آياتنا غافلون ، اولئك ماءويهم النار بما كانو يكسبون (129).
((البته آنانكه به لقاء مادل نبسته و اميدوار نيستند، و بزندگى پست دنيا دلخوش و دلبسته اند و به آن اطمينان يافته اند (اطمينان كاذب ) و آنهائى كه از آيات ما غافلند، هم اينان هستند كه عاقبت به كردار زشت خود در آتش ‍ ماءواگيرند)).
اولئك الذين طبع الله على قلوبهم وسمعهم وابصارهم واولئك هم الغافلون لاجرم انهم فى الاخرة هم الخاسرون (130).
((هم اينان هستند كه خدا بر قلبها و گوشها و ديدگانشان مهر نهاده و اينان همان غافلانند، بدين جهت است كه در عالم آخرت بسيار محروم و زيانكار خواهند بود)).
ولقد ذراءنا لجهنم كثيرا من الجن والانس لهم قلوب لايفقهون بها ولهم اعين لايبصرون بها ولهم اذان لايسمعون بها اولئك كالاءنعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون (131).
((ومحققا بسيارى از جن و انس را براى جهنم واگذارديم ، چه آنكه آنها را دلهائى است بى ادراك معرفت و ديده هايى بى نور بصيرت و گوشهائى ناشنواى حقيقت آنها مانند چهار پايانند بلكه بسى گمراه ترند زيرا قوه ادراك مصلحت و مفسده را داشتند و باز عمل نكردند آنها مردمى هستند كه غافل شدند)).
در اين آيه كرميه غافلان را با اين ويژگيها معرفى مى كند:
1 - آنها از اهل جهنم اند
2 - قلبهاى بدون ادراك و معرفت دارند
3 - چشمهاى بدون نور بصيرت دارند
4 - گوشهاى بدون شنوائى حقيقت دارند
5 - بنابراين آنها همانند حيوانات اند؛ بلكه بدترند.
پس متوجه شده ايم كه راه ورود شيطان به دل و خروج ارزشها از آدمى ، همان غفلت از خداست اگر انسان لحظه اى از مراقبت دل غافل شود، شيطان به حصار دل وارد خواهد شد و آدمى را كور و كر و لال و زيانبار خواهد ساخت . لذا ما بايد همواره روان خود را با بندگى خدا عجين سازيم و خود را از فضاى سرشار از غفلت و بى خبرى بيرون آوريم ؛ زيرا كه غفلت مجرائى است براى فراموشى خدا و غلبه شيطان بر انسان چنانكه خداوند متعال فرمودند: ((استحوذ عليهم الشيطان فاءنسيهم ذكر الله ))(132).
مبارزه با غفلت
براى مبارزه با غفلت راههاى زيادى ذكر شده است ولى مادر اينجا بطور مختصر به سه راه آن اشاره خواهيم كرد. و بحث مفصل آن براى جزوات آينده باقى مى ماند ان شاء الله .
1 - مراقبه و مراوده و محاوره
2 - محاسبه نفس
3 - عبرت گرفتن و انديشه در حوادث
راه اول : مراقبه
مراقبه ، يعنى آدمى از خود مراقبت و حراست نمايد؛ يعنى خود را زير نظر بگيرد و قبل از هر چيز خدا را بر خود ناظر بداند.
مراقبه ، يعنى آدمى قبل از عمل ، خود را ارزيابى كند، انگيزه هاى اعمالش را مورد بررسى قرار دهد كه چرا و چگونه و براى چيست ؟ خواجه عبدالله انصارى در معنى و درجات مراقبه چنين مى گويد:
ان المراقبة دوام ملاحظة المقصود(133) ((همانا مراقبت عبارت است از اينكه مقصود وهدف را دائما در نظر داشته باشيم )).
سالك بايد مدام به حضرت بارى تعالى نظر داشته باشد و رضاى او را بطلبد و او را بر كارها و احوال خويش ناظر ببيند، آنگاه خواجه مراقبه را به سه درجه تقسيم مى كند:
الدرجة الاولى : ((مراقبة الحق فى السير اليه على الدوام بين تعظيم مذهل ومداباة حامله وسرورباعث )).
يعنى سالك در سير به سوى حق . دائما به مراقبه از حق تعالى مى پردازد، كه اين مراقبه داراى سه جنبه است .
اول : سالك بايد چنان توجهش به عظمت حضرت حق معطوف باشد كه هر چيز ديگر را خوار و حقير بشمارد.
دوم : سالك در نتيجه چنين تعظيمى خود را در كمال نزديكى به حضرت حق بايد بداند.
سوم : شادمانى خود را در سير و سلوك دائما حفظ مى كند تا انگيزه او بارى ادامه اين سير باشد، و فتور واهمال در عزمش راه نيابد(134).
در اين مرحله آدمى در سير به سوى حضرت حق جل جلاله ، مى كوشد تا از حدود و مسير دين خارج نشود و مراقب مسائل روز مره اش باشد تا هر آنچه را كه انجام ميدهد. طبق دستور شرع انجام پذيرد و خود را به اخلاق و طاعات نيكو بيارايد تا خداى او را بپسندد.
والدرجة الثانية : ((مراقبة نظرالحق اليك برفض المعارضة وبالاعراض ‍ عن الاعتراض ونقض رعونة التعرض ))(135).
((اين مرحله عبارتست از مراقبت كردن از نظر لطف حق به سوى خودت ، به اينكه چيزى كه معارض با آن است بزدائى و از رويگردانى از نظر حق رويگردان باشى و روحيه تعرض نسبت به حق را كه ناشى از سستى و نادانى است در خودت بشكنى )).
آدمى در اين درجه از مراقبت ، خداوند متعال را مراقب خود مى داند و يقين يافته است كه خداوند هميشه او را مشاهده و مراقبه مى كند، و به احوال او و اسرارش علم دارد.
والله يعلم مافى قلوبكم وكان الله عليما حكيما(136).
((وكان الله على كل شى ء رقيبا))(137)
و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمودند:
اعبدوالله كانك تراه فان لم تكن تراه فانه يراك
((خدا را چنان عبادت كن كه گوئى او را مى بينى و اگر تو او را نمى بينى او تو را مى بيند)) مسلم در دل چنين آدم مراقب و مواظبى جائى براى هوا و هوس باقى نمى ماند.
الدرجة الثالثة : مراقبة الازل بمطالعة عين السبق (138).
((در اين درجه از مراقبه ، انسان كيفيت تجليات پرودرگار عالم را مورد نظر دارد و آيات و افاضات الهى را مورد مشاهده قرار مى دهد كه چگونه ظهور و بروزدارند.
توجه و تذكر: بايد دانست همانگونه كه آدمى از خويش بر مى خيزد، دشمن او هم به مراقبه از او مى پردازد تا اينكه لحظه اى خود را از نظر اندازد و از چگونگى افكار و اعمالش غافل بماند؛ و او در اين لحظه بر او غلبه مى يابد و سرانجام متولى امورش مى گردد. پس اگر سالك مى خواهد از مسير حق خارج نشود و امور زندگيش بر محور حق به چرخد و مدام بذكر حق متذكر باشد؛ بداند كه شيطان عكس اينها را طالب است و بدين خاطر به مراقبت از انسان برخاسته است و هرگز سنگر ديدبانى اش را ترك نمى كند، آنكس ‍ موفق است كه مراقب است و دلش حرم خدا واقع شده باشد.
گرنور عشق حق به دل وجانت اوفتد بالله كز آفتاب فلك خوبترشوى
يكدم غريق بحر خدا شو گمان مبر كز آب هفت بحر به يك موى ترشوى
آنكس كه ياد خدا در دلش زنده است از هيچ چيزى رنگ نمى پذيرد و از آب هفت دريا به اندازه موئى تر نمى شود، در اجتماع حضور مى يابد و كوچكترين انحرافى پيدا نمى كند؛ چون بذكر خدا مشغول است .
مرد جنگ بيدار است : مردى كه در ميدان جنگ حضور مى يابد هميشه بيدار و مراقب و متوجه است كه مبادا دشمن او را غافلگير كند و اسير خود نمايد. خواب براى يك جنگجو در ميدان جنگ ، برابر با مرگ و نابودى اوست ، يك لحظه غفلت از دشمن درون و برون - آن هم دشمن مكار - برابر با نابودى آدم است . على (عليه السلام) در يكى از نامه هاى مباركش به اهل مصر نوشته و به مالك اشتر فرستاده بود، چنين مى نويسد:
ان اخاالحرب الارق ومن نام لم ينم عنه (139). ((مرد جنگجو، بيدار و هشيار است ، و اگر او را خواب فراگيرد، دشمن او آسوده نشود. خواب نبرده و بيدار است )) اين تنها براى جنگهاى بيرونى و صورى نيست ، كه اگر يك جنگجو در سنگر به خواب رفت ، دشمن او را غافلگير مى كند و از بين مى برد، بلكه براى جنگ هاى درونى نيز چنين است ، كه اگر انسان سالك لحظه اى غافل ماند دشمن از او غافل نخواهد ماند، و بلكه از لحظه غفلت استفاده كرده و بر او مى تازد.
آرى ، ان اخاالحرب الارق و من نام لم ينم عنه يك رزمنده در ميدان جنگ ، ارق است ، خواب در چشمش فرو نمى رود. و اصلا او را با خواب كارى نيست ، او سراسر بيدارى و توجه است ، انسان جنگنجو برادر جنگ است . بيدار است ، چون رقيب او بيدار است ، غفلت در برابر دشمن يعنى ، پيروزى دشمن . آن انسانى هم كه وارد ميدان جنگ و جهاد اكبر مى شود، بايد بداند كه در مقابل دشمنى قرار گرفته كه لحظه اى خواب ندارد و در عين حال حيال و مكار است ؛ توطئه گر وسوسه انداز است ؛ لذا بايد لحظه اى غافل نماند، بلكه دائم الحضور و دائم الذكر باشد؛ اصلا خواب به چشمش فرو نرود؛ زيرا دشمن از چشم بيدار مخفى مى گردد.
راه دوم : محاسبه نفس (140)
راه سوم : عبرت گرفتن و انديشه در حوادث
در زندگى انسانها در طول تاريخ ، قضايا و حوادث متعددى روى مى دهد كه انسانها در برابر اين حوادث دو قسمند:
1 - يك گروه مردمى هستند نادان كه از حوادث و رويدادها، سرسرى مى گذرند و دقت و تاءمل نمى كنند.
2 - گروهى هستند كه در آن حوادث تفكر و تاءمل نموده و تجربه مى آموزند تا بدين سبب نيروى عقل خويش را بكار انداخته و خطاهاى كمترى را مرتكب شوند.
انسانى كه سرگذشت اقوام گذشته و حال را مورد مطالعه قرار مى دهد، خوب و بد آنها را تشخيص مى دهد و از رفتار آنها در زندگى عبرت مى گيرد و تجربه تازه كسب مى كند... و همه اينها را به صورت تجربياتى منظم در خزانه فكر و حافظه خويش جايگزين مى كند، تا از آنها به عنوان برنامه هاى زنده زندگى استفاده نمايد و بدينوسيله از اشتباه خود بكاهد، چون او در مدرسه زندگى نيك و بد را آموخت ، و گذشته را مورد نظر قرار داده ، شكست خوردگان و عامل شكستشان ، و پيروز مندان و عامل پيروزيشان را مورد مطالعه قرار داده ، و لذا در زندگى اش از راهى مى رود كه موفقيت در آن است ، او ديگر خود را به فساد و تباهى نمى كشاند، چون ديد كه فساد، اهلش را چه كرد. و به كجا برده است . او به وسيله عبرت آموزى ، فكر خود را به راه راست هدايت مى كند و از انحراف باز مى دارد.
اين چنين انسانى با مطالعه و تجزيه و تحليل وقايع تاريخى و سرگذشت ديگران ، راه و بيراهه را سود و زيان ، خوب و بد، دوست و دشمن را... از هم تشخيص مى دهد، لذا بدينوسيله زندگى پاك و باصفائى را صاحب خواهد بود - زندگى به درازاى تاريخ با بهره بردارى سالم از تاريخ .
امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد: لايلسع المومن من جحر واحد مرتين
((انسان عاقل از يك سوراخ دوبار گزيده نمى شود)).
زيرا انسان عاقل در زندگى همراه با تجربياتش فعاليت مى كند، از اشتباه و خطاى خويش درس عبرت مى گيرد.
توجه به آيات و روايات
آيات : فانتقمنا منهم فاغرقناهم فى اليم بانهم كذبوا باياتنا و كانوا عنها غافلين (141).
((پس ما انتقام گرفتيم از ايشان (فرعونيان ) كه آنها را در دريا غرق كرديم ، براى اينكه آنها نشانه هاى ما را تكذيب كردند و از آيات ما غافل بودند)).
فاليوم ننجيك ببدنك لتكون لمن خلفك آية و ان كثيرا من الناس عن آياتنا لغافلون (142).
((پس امروز نجات داديم جسم تو را تا اينكه براى جانشينان خود، نشانه اى باشى و بدرستى كه بسيارى از مردم از نشانه هاى ما غافلند)).
كم تركوا من جنات و عيون وزروع و مقام كريم ، ونعمة كانوا فيها فاكهين ، كذلك واورثناها قوما آخرين فما بكت عليهم السماء والارض و ما كانوا منظرين (143).
((چه بسا باغها و چشمه سارها و كشتزارها و جايگاههاى ارجمند و نعمتى كه در آن شادمان بودند، بجا گذاشتند، اين چنين است رسم روزگار كه ما آنها را به قومى ديگر ميراث داديم . آنگاه آسمان و زمين بر آنها نگريست و از مهلت دادگان نبودند)).
لقد كان فى قصصهم عبرة لاولى الالباب (144).
((همانا در حكايت آنان (يوسف و برادرانش يوسف و عزيز مصر) براى صاحبان عقل عبرت خواهد بود)).
و در جاى ديگر فرمودند: فاقصص القصص لعلهم يتفكرون (145).
مولوى نيز در مثنوى داستانى جالب در لزوم عبرت گرفتن از گذشتگان و ترك راهى كه باعث سقوط آنان مى شود آورده است :
((داستان از اين قرار است كه شير و گرگ و روباه باهم براى طلب و بدست آوردن شكار، به كوهستان مى روند و يك گاو و يك بز كوهى و يك خرگوش ‍ را شكار مى كنند و به جنگل مى آورند. گرگ و روباه از طعمه ، طمع مى برند و مى خواستند كه شير آنها را به عدل تقسيم كند. ولى شير كه از وسوسه هاى آنان آگاه بود، با خود گفت : بنمايم سزا مر شما را اى خسيان گدا. بالاخره شير به گرگ مى گويد كه تو صيدها را قسمت كن :
گفت شير اى گرگ اين را بخش كن معدلت را نو كن اى گرگ كهن
نايب من باش در قسمت گرى ناپديد آيد كه توچه گوهرى
گفت اى شه گاو وحشى بخش توست آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست
بزمرا كه بزميانه است وسط روبها خرگوش بستان بى غلط
شير گفت اى گرگ چون گفتى ؟ بگو چون كه من باشم تو گوئى ما و تو؟
گرگ خود چه سگ بود كو خويش ديد پيش چون من شير بى مثل و نديد
گفت پيش آكس خرى چون تو نديد پيشش آمد، پنجه زد او را دريد
چون نديدش مغز و توبير رشيد در سياست پوستش از سركشيد
گرگ را بركند سر آن سرفراز تا نماند دو سرى و امتياز
بعد از اينكه شير سر گرگ را مى كند و گرگ در خاك و خون به غلتيدن مى افتد روباه را مى خواند:
بعد از آن رو شير با روباه كرد گفت اين را بخش كن از بهر خورد
سجده كرد و گفت كين گاوسمين چاشت خوردت باشد اى شاه مهين
وين بز از بهر ميانه روز را يخنه اى باشد شه پيروز را
و آن دگر خرگوش بهر شام هم شبچره اى شاه با لطف و كرم
گفت اى رو به تو عدل افروختى اين چنين قسمت ز كه آموختى ؟
از كجا آموختى اين اى بزرگ گفت اى شاه جهان از حال گرگ
گفت چون در عشق ما گشتى گرو هر سه را برگير و بستان و برو
چون گرفتى عبرت از گرگ دنى پس تو رو به نيستى شير منى
عاقل آن باشد كه عبرت گيرد از مرگ ياران در بلاى محترز
رو به آن دم بر زبان صد شكر راند كه مرا شير از پس آن گرگ خواند
گر مرا اول به فرمودى كه تو بخش اين را، كه براى جان از او؟
پس سپاس او را كه ما را در جهان كرد پيدا از پس پيشينيان
تا شنيدم آن سياستهاى حق بر قرون ماضيه اندر سبق
تا كه ما از حال آن گرگان پيش همچو رو به پاس خودداريم پيش ‍
امت مرحومه زين رو خواندمان آن رسول حق و صادق در بيان
استخوان و پشم آن گرگان عيان بنگريد و پند گيريد اى مهان
عاقل از سر بنهد اين هستى و باد چون شنيد انجام فرعونان وعاد
ور نه بنهد ديگران از حال او عبرتى گيرند از اضلال او(146)
نكاتى چند كه اين داستان قابل توجه مى باشد عبارتند از:
1 - عدم كبر و غرور در مقابل خداوند متعال و رسولان الهى .
2 - عدم آميزش باطل خود با حق - تا اينكه بدينوسيله جامعه اى را نيالوده و از آب گل آلود ماهى نگرفت - همانند گرگ كه براى سيرى شكم خود و جلوه دادن خود، ابتداء سخن از بزرگى و عظمت شير مى راند تا بدينوسيله كار خود را به ثمر رساند.
3 - عبرت گرفتن از سرنوشت ديگران ؛ آنان كه ادعاى خداى مى كردند و بر مردم بدلخواه خود حكم مى راندند سرنوشتى همانند سرنوشت گرگ يافتند (در تمثيل مذكور بيشتر همين جنبه آن مورد نظرماست ).
4 - بايد سپاس خداى گذارد كه ما را در دورانهائى خلق كرده است كه قبل از ما ملتها و گروههايى بودند كه در صحنه هاى گوناگون زندگى ، تكاپو كرده اند و هر كدام براى خود راه و رسمى برگزيده بودند كه اكنون نتايج همه آنان را تاريخ براى ما نگهداشته است . كاخهاى ويران ، تخت هاى واژگون و جسدهاى پوسيده آنان ... همه براى ما به عنوان يك آموزشگاه زنده و گويا حاضرند. بر ماست كه از آنان درس عبرت گرفته و راهى را كه آنان رفته اند پيش نگيريم .
به قول شاعر:
به مصر رفتم و آثار باستان ديدم به چشم آنچه شنيدم ز داستان ديدم
بسى چنين و چنان خوانده بودم از تاريخ چنان فتاد نصيبم كه آنچنان ديدم
گواه قدرت شاهان آسمان درگاه بسى هرم ز زمين سر به آسمان ديدم
تو كاخ ديدى و من خفتگان در دل خاك تو نقش ديدى و من نعش ‍ ناتوان ديدم
تو تخت ديدى و من بخت واژگون از تخت تو صخره ديدى و من سخره زمان ديدم
تو تاج ديدى و من تخت رفته بتاراج تو عاج ديدى و من مشت استخوان ديدم
تو عكس ديدى و من گردش جهان برعكس تو شكل ظاهر و من صورت نهان ديدم
تو چشم ديدى و من ديده حريصان باز هنوز در طمع عيش ‍ جاودان ديدم
ميان اين همه آثار خوب و بد به مثل دو چيز از بدو از خوب تواءمان ديدم
يكى نشانه قدرت يكى نشانه حرص دو بازمانده ز ديوان خسروان ديدم
همچنين حكيم خاقانى در قصيده معروف ايوان مدائن مى گويد:
هان اى دل عبرت بين از ديده نظر كن هان ايوان مدائن را آئينه عبرت دان ...(147)
شاعرى ديگر، حكايت عبرت انگيزى را در ابيات زير آورده است :
نادره پيرى ز عرب هوشمند گفت به عبدالملك از روى پند
روى همين مسند و اين تكيه گاه زير همين قبه و اين بارگاه
بودم و ديدم بر ابن زياد آه چه ديدم كه دو چشمم مباد
تازه سرى چو سپر آسمان طلعت خورشيد ز رويش نهان
بعد ز چندى سر آن خيره سر بد بر مختار بروى سپر
بعد كه مصعب سرور و سردار شد دستكش او سر مختار شد
نك سر مصعب به تقاضاى كار تا چه كند با تو دگر روزگار؟
بايد خداى را شكر كرد كه ما را بعد از ديگران آفريد تا با تاءمل در سرنوشت آنان خود را از سقوط و گمراهى نجات دهيم ، همچنانكه روباه سپاس خداى را گفت كه بعد از گرگ فرا خوانده شد.
پس سپاس او را كه ما را در جهان كرد پيدا از پس پيشينيان
تا شنيديم آن سياستهاى حق بر قرون ماضيه اندر سبق
تا كه ما از حال آن گرگان پيش همچو رو به پاس خود داريم بيش ‍
حال اى جوان ! بايد به حال پيران بنگرى و از پشت گوژ و موى سفيد آنان درس عبرت بگيرى ؟ و قدردان عمر خويش باشى از آن استفاده هاى بيشترى ببرى و آن را براى رسيدن به كمال لايقت به فعاليت بيشترى وادار نمائى .
جوانى گفت با پير دل آگاه كه خم گشتى چه ميجوئى در اين راه
جوابش گفت پير خوش تكلم كه ايام جوانى كرده ام گم
و در وصيتنامه اسكندر آمده است :
شنيدم در وصاياى سكندر كه گفتى با ارسطوى هنرور
كه از روى زمين چون ديده بستم برون آريد از تابوت دستم
كه تا بينند مغروران سرمست كه از دنيا برون رفتم تهيدست
بنابراين همه حوادث روزگار، مرگ عزيزان ، ويرانى كاخ ظالمان ، خم شدن پيرمردان ، عالم شدن عالمان و... تذكرى مى باشند براى بيدارى انسان از خواب غفلت .
روايات :
على (عليه السلام) مى فرمايد: كسب العقل الاعتبار والاستظهار و كسب الجهل الغفلة والاغترار(148).
((يعنى در كسب عقل ، عبرت گرفتن و احتياط است و كسب جهل ، غفلت و فريب خوردن است )).
باز مى فرمايند:
الاعتبار يثمر العصمة .
((عبرت گرفتن ثمره اش عصمت و خود نگاهدارى از گناه است )).
و باز آن حضرت مى فرمايند! رحم الله امرا تفكر فاعتبر وابصر(149) ((خداى رحمت كند كسى را كه فكر كند، سپس عبرت بگيرد و در نتيجه عبرت گيرى ، بينا گردد)).
همچنين مى فرمايند: الاعتبار يقود الى الرشد(150).
((عبرت گرفتن آدمى را به سوى رشد مى كشاند)).
و نيز مى فرمايد: من حفظ التجارب اصابت افعاله (151)
((آنكس كه تجربيات خود را حفظ كند، در كارها به راه صحيح و صواب خواهد رفت )).
من احكم من التجارب سلم من العواطب (152).
((آن كس كه اعمال خود را بر پايه محكم تجربيات استوار نمايد از سقوط و تباهى بسلامت خواهد بود)).
و نيز مى فرمايند: من لم ينفعه الله بالبلاء والتجارب لم ينتفع من العظة (153).
((كسى كه نفع هدايت الهى از راه آزمايشات و تجارب عايدش نشود، او از هيچ اندرز و نصيحتى بهره مند نخواهد شد)).
در همين جا سخن خود را با اين اميد به پايان مى رسانيم كه : با انديشه در زندگى انسانهاى پاك و متقى و هم چنين زندگى انسانهاى گمراه و شقى خويشتن را از آلودگى هاى و گناهان مبرا سازيم و خود را به خلق و خوى الهى مزين گردانيم و لحظه اى از مراقبت دشمن ديرينه خويش غفلت ننمائيم ، بلكه بر سرگذشت غافلان از ياد خدا نظر افكنيم و با درس گرفتن از آموزشگاه زندگى راه ذاكران الهى را در زير دست عنايت حق پيش گيريم . ان شاء الله .
وسوسه هاى شيطانى :
همانگونه كه در گذشته عرض كرديم ، شيطان بطرق مختلف در آدمى نفوذ مى كند، حتى اگر آدمى از يك راه مواظبت بنمايد ولى از راه ديگر غافل بماند، باز هم شيطان از همان راه غفلت شده وارد مى شود.
خداوند در اين باره مى فرمايد:
قال فبما اءغويتنى لاقعدن لهم صراطك المستقيم ثم لآتينهم من بين اءيديهم ومن خلفهم وعن اءيمانهم وعن شمائلهم ولا تجد اكثرهم شاكرين (154).
((شيطان گفت : كه چون تو مرا گمراه كردى من نيز بندگانت را از راه راست كه شرع و آئين تست گمراه گردانم آنگاه ، از پيش رو و از پشت سر و طرف راست و چپ آنان در مى آيم تا بيشتر آنان ، شكر نعمت به جاى نياورند)).

next page

fehrest page

back page