|
گفت شير اى گرگ اين را بخش كن | |
معدلت را نو كن اى گرگ كهن |
|
نايب من باش در قسمت گرى | |
ناپديد آيد كه توچه گوهرى |
|
گفت اى شه گاو وحشى بخش توست | |
آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست |
|
بزمرا كه بزميانه است وسط | |
روبها خرگوش بستان بى غلط |
|
شير گفت اى گرگ چون گفتى ؟ بگو | |
چون كه من باشم تو گوئى ما و تو؟ |
|
گرگ خود چه سگ بود كو خويش ديد | |
پيش چون من شير بى مثل و نديد |
|
گفت پيش آكس خرى چون تو نديد | |
پيشش آمد، پنجه زد او را دريد |
|
چون نديدش مغز و توبير رشيد | |
در سياست پوستش از سركشيد |
|
گرگ را بركند سر آن سرفراز | |
تا نماند دو سرى و امتياز |
بعد از اينكه شير سر گرگ را مى كند و گرگ در خاك و خون به غلتيدن مى افتد روباه را مى خواند:|
بعد از آن رو شير با روباه كرد | |
گفت اين را بخش كن از بهر خورد |
|
سجده كرد و گفت كين گاوسمين | |
چاشت خوردت باشد اى شاه مهين |
|
وين بز از بهر ميانه روز را | |
يخنه اى باشد شه پيروز را |
|
و آن دگر خرگوش بهر شام هم | |
شبچره اى شاه با لطف و كرم |
|
گفت اى رو به تو عدل افروختى | |
اين چنين قسمت ز كه آموختى ؟ |
|
از كجا آموختى اين اى بزرگ | |
گفت اى شاه جهان از حال گرگ |
|
گفت چون در عشق ما گشتى گرو | |
هر سه را برگير و بستان و برو |
|
چون گرفتى عبرت از گرگ دنى | |
پس تو رو به نيستى شير منى |
|
عاقل آن باشد كه عبرت گيرد از | |
مرگ ياران در بلاى محترز |
|
رو به آن دم بر زبان صد شكر راند | |
كه مرا شير از پس آن گرگ خواند |
|
گر مرا اول به فرمودى كه تو | |
بخش اين را، كه براى جان از او؟ |
|
پس سپاس او را كه ما را در جهان | |
كرد پيدا از پس پيشينيان |
|
تا شنيدم آن سياستهاى حق | |
بر قرون ماضيه اندر سبق |
|
تا كه ما از حال آن گرگان پيش | |
همچو رو به پاس خودداريم پيش |
|
امت مرحومه زين رو خواندمان | |
آن رسول حق و صادق در بيان |
|
استخوان و پشم آن گرگان عيان | |
بنگريد و پند گيريد اى مهان |
|
عاقل از سر بنهد اين هستى و باد | |
چون شنيد انجام فرعونان وعاد |
|
ور نه بنهد ديگران از حال او | |
عبرتى گيرند از اضلال او(146) |
نكاتى چند كه اين داستان قابل توجه مى باشد عبارتند از:|
به مصر رفتم و آثار باستان ديدم | |
به چشم آنچه شنيدم ز داستان ديدم |
|
بسى چنين و چنان خوانده بودم از تاريخ | |
چنان فتاد نصيبم كه آنچنان ديدم |
|
گواه قدرت شاهان آسمان درگاه | |
بسى هرم ز زمين سر به آسمان ديدم |
|
تو كاخ ديدى و من خفتگان در دل خاك | |
تو نقش ديدى و من نعش ناتوان ديدم |
|
تو تخت ديدى و من بخت واژگون از تخت | |
تو صخره ديدى و من سخره زمان ديدم |
|
تو تاج ديدى و من تخت رفته بتاراج | |
تو عاج ديدى و من مشت استخوان ديدم |
|
تو عكس ديدى و من گردش جهان برعكس | |
تو شكل ظاهر و من صورت نهان ديدم |
|
تو چشم ديدى و من ديده حريصان باز | |
هنوز در طمع عيش جاودان ديدم |
|
ميان اين همه آثار خوب و بد به مثل | |
دو چيز از بدو از خوب تواءمان ديدم |
|
يكى نشانه قدرت يكى نشانه حرص | |
دو بازمانده ز ديوان خسروان ديدم |
همچنين حكيم خاقانى در قصيده معروف ايوان مدائن مى گويد: