در اين مبحث به دو صفت جهل و شرك مى پردازيم .
جهل و نادانى يكى از صفات لغو است و شديدترين نوع آن
جهل مركب مى باشد.
آن كس كه بداند و بداند كه بداند
|
اسب شرف از گنبد گردون برهاند
|
آن كس كه نداند و بداند كه نداند
|
لنگان خرك خويش به مقصد برساند
|
آن كس كه نداند و نداند كه نداند
|
در جهل مركب ابد الدهر بماند
|
آن كس كه بداند و نداند كه بداند
|
هوشيار نماييد كه در خواب بماند
|
جهل مركب آن است كه انسان جاهل باشد و از جهل خويش نيز آگاهى نداشته باشد. اگر آدمى
بداند كه نادان است ممكن است در پى جستجوى علم بر آيد و تشنگى ناشى از
جهل خود را از درياى دانش بر طرف كند. اما آن كس كه نمى داند
جاهل است و از نادانى خود مطلع نيست هيچ انگيزه اى براى دانستن و هيچ سوژه اى براى
فراگيرى مجهولات و نادانى هايش براى او فراهم نيست . كسى مى تواند بفهمد كه
بداند نفهميده است ، اما آن كس كه خيال مى كند همه چيز را فهميده ديگر خود را ناقص نمى
بيند تا بخواهد به دنبال كمال برود. جهل مركب يعنى فقدان دانش و علم همراه با بى
اطلاعى از اين جهل . مى دانيم كه نادانى زشت و عليم زيباست .
جهل ، عدم و علم ، وجود است و جود بر عدم شرافت دارد .باب ياد گيرى علم آيات فراوانى
داريم . قرآن فلسفه بعثت پيامبر را از يك جهت تعليم و تعلم قلمداد نموده است :
هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و
الحكمه و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (219) خدا از ميان توده مردم
پيامبرى را از خود ايشان مبعوث نمود تا بر آنها آيات الهى را بخواند و آنها را تزكيه
نمايد و كتاب خدا و حكمت را به آنها بياموزد، گر چه قبلا در گمراهى آشكار به سر مى
بردند. اين گمراهى آشكار كه خداوند پيامبرش را براى نجات مردم از اين گمراهى
مبعوث كرده است به خاطر جهل مردم بوده و جهل موجب اين گمراهى شده است . نفوذ شيطان
در انسان به علت جهل انسان است . يك پزشك اگر از ميكرو بهاى مضر دورى مى كند به
خاطر علم او به مضرات ميكروب و نيز شناخت از آن است . اما يك فرد عادى اگر از ميكروب
مضر يا ويروس خطرناك نهراسد نوعا به خاطر
جهل اوست . قرآن مجيد انسان را به فراگيرى هر چه بيشتر دانش و بسنده نكردن به يك
حد و مرز در علم دعوت مى كنند: ما اوتيتمم من العلم الا قليلا (220)
چيزى از دانش به شما داده نشده مگر اندكى . بايد براى رسيدن به مراتب عالى علم هنوز
هم كوشش كنى و يا مى فرمايد: و فوق
كل ذى علم عليم (221) بالاى دست هر عالمى دانشمند ديگرى است كه بر او
تفوق علمى دارد. يعنى چنين گمان مكنيد شما از هر دانشمندى عالم تر و داناتر هستيد.
بلكه از شما داناتر هم وجود دارد و شما براى رسيدن به مرتبه او بايد كوشش كنيد. و
يا در قرآن مجيد از دانشمندان تمجيد شده است . انما يخشى الله من عباده
العلماء (222) به درستى تنها اين دانشمندان هستند كه ترس از خدا دارند. و
آيات فراوان ديگرى نيز در اين زمينه وجود دارد. در روايات نيز از علم تمجيد فراوانى
شده است . العلم نور يقذفه الله فى قلب من يشاء (223) علم نورى
است كه خداوند آن را در قلب هر كس بخواند قرار مى دهد. يكى از جملات امير المومنان
عليه السلام در نهج البلاغه اين است كه فرمودند: العلماء باقون ما بقى
الدهر (224) علما باقى هستند تا دنيا باقى است و يا پيامبر اسلام صلى
الله عليه و آله فرمود: الفقهاء امناء
الرسل (225) علماى فقيه ، افراد مورد اعتماد پيامبرانند، اينها همه شرافت
دانش و قباحت جهل را مى رساند. اما اينكه ما بر روى
جهل مركب تكيه كرديم به دليل اين است كه در
جهل مركب امكان نجات نيست . مگر اينكه جهل مركب بودن خارج شود. كلا
جهل بر دو نوع است . جهل مطلق و جهل نسبى .
جهل مطلق جهل حيوانات است . زيرا حيوانات در
جهل هستند و نمى دانند كه نادان اند و هيچگاه هم نخواهند فهميد كه نادان اند. و اما
جهل نسبى كه در مقابل جهل مطلق است مربوط به انسانها است ، كه اين هم يا
جهل ساده است يعنى انسان نداند و بداند كه نمى داند و يا
جهل مركب است كه انسان نداند و نداند كه نداند.
حضرت عيسى عليه السلام فرموده است : انى لا اعجز من معالجه الاكمه و الابرص
و اعجز عن معالجه الاحمق (226) حضرت عيسى عليه السلام فرمود به
درستى من از معالجه جذاميها و كسانى كه دچار امراض پوستى هستند (كه معالجه آنها در آن
زمان معجزه بوده است ) عاجز نيستم اما از معالجه احمقها (كسانى كه
جهل مركب دارند) عاجزم و لذا بايد توجه داشت كه انسان نبايد هيچگاه تصور كند همه چيز
را مى داند و خود را عالم على الا طلاق بداند تا بتواند به مجهولات خود پى ببرد.
شك و حيرت نيز يكى ديگر از حالات لغو است . شك و حيرت ناتوانى نفس از تشخيص حق
و باطل در موارد و مطالب حساس و ظريف است . شك انسان را هلاك و نفس آدمى را به تباهى
مى كشاند. شك ، نقطه مقابل يقين است و يقين حالتى است كه بدون آن دين متحقق نمى شود.
امير المومنان مولاى متقيان حضرت على عليه السلام مى فرمايد: لا ترتابوا
فتشكوا و لاتشكوا فتكفروا (227) دو دلى به خود راه ندهيد كه دچار شك و
ترديد مى شويد و شك نكنيد كه كافر خواهيد شد.
در خصوص مساله شك و ترديد بايد گفت انسان گاهى به چيزى ترديد دارد و گاهى در
شك است و گاهى مظنه و گاهى قطع و يقين دارد. اينها به ترتيب مراتب گمان و شك است
تا آنجا كه به قطع برسد كه در قطع ، شك راهى ندارد.
امام باقر عليه السلام مى فرمايد: لا ينفع مع الشك و الجهود
عمل (228) عمل تواءم با شك و انكار، فايده اى ندارد.
امام صادق عليه السلام مى فرمايد:ان الشك و المعصيه فى النار
(229) شك و معصيت مكانشان در آتش است . در روايتى آمده است :
سئل الصادق عليه السلام عن قول الله تعالى الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم
قال (بظلم ) بشك (230) از حضرت صادق عليه السلام در مورد آيه اى از
سوره انعام سوال شد اينكه خداوند مى فرمايد كسانى كه ايمان آورده اند و ايمان خود را
متلبس به ظلم نكردند اين ظلم يعنى چه ؟ حضرت فرمودند: ظلم يعنى شك . ايمان خود را
با شك متلبس نكردند و از بين نبردند. و نيز حضرت صادق فرموده اند: من شك او
ظن فاقام على احدهما احبط الله عمله ان حجه الله هى الحجه الواضحه (231)
حضرت صادق عليه السلام مى فرمايد: كسى كه شك كند و يا گمان برد (در مورد
مسائل و اعتقادات اصولى و يا ضروريات دين مردد باشد) پس بر اساس شك و گمان خود
اقدام نمايد خداوند عملش را زايل مى كند زيرا به درستى حجت و
دليل خدا دليل روشن است (كه موجب يقين مى شود پس
عمل بر اساس شك و گمان پذيرفته نيست .)
براى رفع شك و حيرت بايد يقين را جانشين آنها ساخت و براى رفع
جهل بايد انسان به علم خود مغرور نباشد و به
دنبال دانش برود. همانطور كه امام صادق عليه السلام فرموده اند حجت الهى واضح است و
كسى كه پيگير باشد به درجه يقين خواهد رسيد.