تفسیر سوره ملک (آیه‌ی ۲ و ۱)

تاریخ: 1363/08/18

تفسیر سوره ملک (آیه‌ی ۲ و ۱)


([تبارک] الذی بیده الملک و هو علی کل شیء قدیر الذی خلق الموت و الحیاة لیبلوکم ایُّکم احسن عملاً و هو العزیز الغفور)(۱)
درباره‌ی این جزء بیست‌ونهم از قرآن کریم قبلاً گفتیم که سُوَر در این جزء بر خلاف جزء قبل مکّی هستند. در جزء بیست‌وهشتم که قبلاً تفسیر کردیم، همه‌ی سوره‌ها مدنی بودند و در این جزء همه‌ی سوره‌ها مکی هستند جز سوره‌ی (هل اتی) یا آیاتی از سوره‌ی (هل اتی). و گفتیم که سوره‌های مکی دارای چه آهنگی و چه مضمونی و چه انگیزه‌ای کلاً هستند. این را مفصلاً شرح دادم. به طور خلاصه برای این‌که وارد موضوع این سوره بتوانیم بشویم، اشاره میکنم که سوره‌های مکی که در مکه نازل شدند رسالتشان به طور عمده عبارت از این [است‌] که بینش و تفکر محدود انسان مشرک و کافر را تبدیل کنند به یک بینش وسیع، به یک آگاهی عظیم و همه‌جانبه از انسان و جهان. انسان مشرک که در محیط جاهلی رشد کرده و تربیت شده، وقتی به خودش نگاه میکند، خودش را بسیار حقیر میبیند؛ زیرا سر تا پا عجز است، سر تا پا احتیاج است. وقتی به حول و حوش خود، به قدرتها، به عظمتهای خیالی، به اجسام بزرگ نگاه میکند، آنها را در مقایسه‌ی با خود دارای عظمت میبیند، لذاست که در مقابل آنها به خضوع و خشوع میافتد. این است که شما میبینید انسان جاهل در دوره‌های خیلی قدیم از رعد و برق میترسید، از کوه میترسید، از دریا میترسید، از اسب چموش میترسید، از تاریکی میترسید، از طوفان میترسید، از بیماریهای مختلف میترسید. این ترس موجب میشد که در این اشیاء یک عظمتی و یک قداستی و یک قدرتی را تصور کند و با مقایسه‌ی با حقارت خود، یک عظمتهای دروغین و پنداری را در ذهن خودش مجسّم کند و این را مایه و وسیله‌ای برای عبادت کردن و خضوع و خشوع کردن خودش قرار بدهد. به همین نسبت عظمتهای سیاسی و مالی یعنی حکومتها، ثروتها و قدرتهای مختلف در محیط اجتماعی در جامعه‌ی جاهلی، آدمها را وادار به خضوع میکند. یعنی در محیط جاهلی، آن جایی که خدا در آن‌جا شناخته شده نیست و عبادت نمیشود و اطاعت نمیشود، در آن‌جا هر آدمی که مقداری از حقارت و ضعف رائج در آن جامعه فراتر باشد، در چشم آن افراد حقیری که در آن جامعه هستند عظمت پیدا میکند و این عظمت گاهی به ستایش و تقدیس او پایان میپذیرد. در محیط جاهلی و طاغوتی انسانها وقتی به ضعف خودشان نگاه میکنند، آنچه در مقابل آنها و نقطه‌ی برابر ضعف آنهاست، آن را درست نمیتوانند بشناسند؛ زیرا اشیاء پیرامون خودشان و اشخاص و شؤون و مناصب را در مقایسه‌ی با حقارت خودشان عظیم و دارای شأن مشاهده میکنند و در مقابل آنها به خضوع و خشوع وادار میشوند. در محیط توحیدی این‌جور نیست. بینش انسان در محیط معرفت خدا و آن جایی که خدا شناخته شده است و قدرت خدا دانسته شده است، یکجور دیگر است. آن‌جا هم انسان به خودش که مراجعه میکند، احساس ضعف میکند. حقیقت هم همین است. انسان در مقابل بسیاری از پدیده‌های عالم به طور ابتدائی ضعیف است. یک پشه انسان را گاهی به زانو در میآورد، یک مگس خواب آدم را از آدم میگیرد و ساعتها انسان را بیچاره میکند، یک باد گرم یا سرد، آسایش را از انسان سلب میکند، یک صدا انسان را آزرده میکند. انسان یک موجود آسیب‌پذیری است. این آسیب‌پذیری را انسان وقتی به خودش نگاه میکند مییابد، لکن در محیط توحیدی بعد از آنی که انسان در خود این ضعف را مشاهده کرد، در مقابل این ضعف، عظمت‌های پنداری و پوشالی را دیگر مورد اعتنا قرار نمیدهد. چرا؟ برای خاطر این‌که وقتی خدا شناخته شده، انسانی که خدا را میشناسد، همه‌ی قدرت‌ها و همه‌ی عظمت‌ها و همه‌ی مُکنت‌ها و همه‌ی ثروت‌ها و همه‌ی دانشها و بصیرت‌ها را از خدا میداند، متعلق به خدا میداند. وقتی در خودش احساس ضعف کرد، در خدای متعال احساس عظمت میکند؛ آن وقت از خدا آن عظمت‌ها را طلب میکند، آن توانائیها را درخواست میکند. به اتکاء خدا و با اتصال و ارتباط دادن خود به خدا، همه‌ی عظمت‌های دیگر در نظر او کوچک میشود؛ یعنی ناگهان انسانی که در چشم خودش مظهر ضعف و عجز و حقارت و ناتوانی بود، با ایجاد رابطه بین خود و خدا، تبدیل میشود به یک عظمت. میبیند بنده‌ی خداست، خدائی که تمام عظمت‌ها و قدرت‌ها متعلق به اوست، پس خودش را به منبع قدرت و عظمت و مکنت و ثروت متصل میبیند. این به انسان یک قدرت بینهایت میدهد، یک عظمت میدهد؛ عظمت معنوی، عظمت روحی، مناعت. همین موجب میشود که اگر بزرگترین پادشاهان دنیا هم ظاهر بشوند در مقابل او، او در مقابل آنها احساس حقارت نکند. چرا؟ چون او بنده‌ی آن قدرتمندی است که همه‌ی پادشاهان در مقابل او کوچک و حقیرند. اگر همه‌ی ثروتمندان عالم هم ثروتهایشان را مقابل چشم او بگیرند، او وادار به خضوع و خشوع نمیشود. چرا؟ چون میداند که این ثروت‌ها و میلیاردها برابر این ثروت‌ها، متعلق به خداست و مال خداست و انسانها فقط امانت‌دار این ثروتها هستند. اگر بزرگترین دانشمندان عالم هم در مقابل بنده‌ی عارف صالح خدا ظاهر بشوند، آدمی که اگر کسی یک کلمه از او بیشتر بداند، انسان او را در عظمتی مشاهده میکند و خودش را در مقابل او در حقارت میبیند، وقتی انسان عارف و صالح و سالک الیاللَّه دانشمندترین دانشمندان عالم را هم ببیند، در مقابل آن دانشمند احساس حقارت و خضوع نمیکند. چرا؟ چون میداند که این دانشها هبه‌ی الهی است. خدا به او داده و خدا به همه میتواند دانش بدهد و او هم میتواند از خدای متعال این دانش را بگیرد و این یک امانتی است در دست او، هر وقت هم خدا بخواهد این دانش را از او میگیرد و سلب میکند. ببینید ارتباط دادن خود به خدا و احساس بندگی خدا به آدم یک مصونیتی میدهد. مصونیت از چی؟ مصونیت از حقارت، از احساس حقارت. دیگر انسان احساس حقارتی را که آدم بیمعرفت به خدا آن احساس را در مقابل هر چیزی میکند، آن احساس حقارت از آدمی که بنده‌ی خداست به کلی گرفته میشود. آدمی که خدا را نمیشناسد، با خدا آشنا نیست، در مقابل یک کوه هم که قرار میگیرد احساس میکند که خیلی حقیر است. این کوه با این عظمت کجا، او کجا؟ در مقابل یک گرگ که قرار میگیرد، میبیند حقیر است. در مقابل یک پولدار که قرار میگیرد میبیند حقیر است. در مقابل یک پهلوان که قرار میگیرد، میبیند حقیر است. در مقابل یک آدمی که چهار کلمه چیز بلد است وقتی قرار میگیرد، میبیند حقیر است. در مقابل حوادث طبیعی میبیند حقیر است. در مقابل اراده‌ی اراده‌کنندگان، اخم اخم‌کنندگان میبیند حقیر است. هر جائی که یک جلوه‌ای از عظمت و لو کوچک، وجود داشته باشد، آدمی که با خدا آشنا نیست، خودش را مقابل او حقیر و کوچک میبیند. اما آدمی که با خدا آشناست، در مقابل بزرگترین جلوه‌های عظمت، خودش را حقیر نمیبیند. چرا؟ چون معتقد است که آن عظمت و هزاران و هزاران هزار برابرِ او، متعلق به ارباب خود اوست، متعلق به خدائی است که من بنده‌ی او هستم، من با او مرتبطم، من او را میشناسم، او به من لطف دارد. متعلق به خودش در حقیقت میداند و حقیقت هم همین است. کسی که با خدا آشناست، همه‌ی عظمت‌ها مال اوست، او را گیج و حیرت‌زده و دهشت‌زده نمیتواند بکند. برای همین است که آن روز گفتم، وقتی که آیات مکی قرآن نازل شد، از جُندب‌بن‌جناده‌های جاهل محدود، ابیذر غفاریهای باعظمت ساخت. از یک جوان بدویِ بیاطلاع کم‌معرفت ترسوی طماع که هر جلوه‌ی کوچکی از زندگی او را دست‌پاچه میکرد، دهشت‌زده میکرد، یک انسان مستغنی عظیمی ساخت که کاخ مدائن هم در نظرش کوچک و حقیر بود و ارزشی نداشت، برایش اهمیتی قائل نبود؛ این‌جور. پس سوره‌های مکّی این نقش را داشت که آدمها را از آن محدودیت خارج میکرد، انسانها را از آن حقارت نجات میداد، به یک عظمت میرساند. بندگان کفر و شرک و خدایان پوشالی و پنداری را به بندگان خدا تبدیل میکرد. خود این مظهر عظمت است. شما ببینید الان یک نمونه‌ی کوچکش را در وضع کنونی خودمان مثال میزنیم. آدم وقتی که در نظام پادشاهی زندگی میکند، در نظام استبدادی زندگی میکند، یک قدرت و عظمت طاغوتی را مسلط بر خودش میداند و معتقد است که او بر جان و مال و فکر و وجود و همه چیز من مسلط است، نتیجه‌اش چی میشود؟ نتیجه‌اش این میشود که از کوچکترین مظاهر قدرت، آدم تا مغز استخوانش میلرزد. یک {آژان‌} [آجودان‌] هم که دنبال آدم میآمد یا به آدم چپ نگاه میکرد، آدم احساس میکرد که او دارای عظمت است و من آدم حقیری هستم، او هر کار بخواهد، میتواند بکند. آنچنان آدمی اگر به او میگفتند آقا شما حاضرید که با فلان سیاست جهانی مثلاً مبارزه کنید؟ میگفت من! هرگز نه. چرا؟ برای خاطر این‌که او اسیر آن قفسی بود که خود آن قفس در قبضه‌ی اقتدار آن قدرتها قرار داشت. چطور ممکن بود با آنها بخواهد مقابله کند. بینش طاغوتی و تسلیم در مقابل نظام جاهلی این خاصیت را دارد. همان آدم وقتی که بینش اسلامی به او داده شد، بینش انقلابی به او داده شد، حالا اینجوری است که هر کدام از شماها به شما بگویند که آقا شما حاضرید در یک مجمع عظیم جهانی بایستید و سیاست‌های امریکا را مورد طعن و ایراد و اشکال قرار بدهید؟ یک ذره شما در دل خودتان، در وجود خودتان احساس خوف می کنید از این؟ نه. کسانی هستند از پادشاهان دنیا که همین که شما احساس ترس نمیکنی از او، هیچ ناراحت نیستی، آنها جرأتش را نمیکنند، فکرش هم حتی به ذهنشان نمیگذرد. شما تعجب هم میکنید حالا، چطور! ممکن است کسی از امریکا در دنیا بترسد؟ بله، اینقدر پادشاهان، رؤسای جمهور، سیاستمداران بزرگ هستند که از سیاست امریکا از سیاست روسیه، از سیاست - نمیدانم - قدرتهای دیگر مثل بید میلرزند. از ترس این‌که، از تصور این‌که یک روزی مثلاً سردمداران امریکا با اینها چپ بیافتند، بد بیافتند، اینها متزلزل میشوند. اگر چنانچه یک کسی در رأس آن سیاست‌ها قرار بگیرد که با اینها یک خرده‌ای خوب نباشد، سعی میکنند بروند نزدیکش تملقی بگویند، یک چیزی بگویند، بلکه دل او را به خودشان متمایل کنند، نظرش را جلب کنند. بله، در دنیا سیاستمداران درجه‌ی یک و قدرتمندان بزرگ و ممتازی که از این قدرتهای پوشالی مثل بید به خودشان میلرزند فراوانند. اما شما به خودت نگاه کن. شما میترسی؟ نه. تعجب هم میکنی [که‌] چرا باید بترسد کسی از یک قدرت طاغوتی. خب انسان در مقابلش می‌ایستد، با او مقابله میکند، توی دهان او میزند. این همان بینش الهی است. چرا؟ چون شما معتقد به خدا هستید، معتقد به منشاء و معدن و منبع همه‌ی قدرتها و عظمت‌ها هستی و خودتان را با آن منبع قدرت پیوند زده و در ارتباط میبینید، لذا نمیترسید. آنها به این چنین منبع قدرتی عقیده ندارند، او را نمیشناسند، آن را کشف نکردند، با او رابطه‌ای ندارند، لذا احساس ضعف میکنند. نقش سوره‌های مکّی که در مکه نازل شده این بوده، بیشترین نقشش البته، نه این‌که همه‌ی نقشش. یکی از مهمترین نقشهایش لااقل، اینجوری بگوئیم، این بوده که انسانهای جاهل آن روز را، انسانهای حقیر و ضعیف و کوچکْ تربیت شده‌ی آن روز را آن توده‌های توسری خورده‌ی آن روز را، ناگهان یک تحولی به ایشان بدهد، یک عظمتی به ایشان بدهد، یک احساس قدرتی در اینها به وجود بیاورد، در مقابل هیچکس احساس ضعف نکنند. الان همین بچه‌های خودمان، نیروهای انقلابی، بچه‌هایی که توی این جامعه‌ی ما رشد کردند، اینجوریاند. در مقابل قدرتها و عظمت‌ها احساس حقارت نمیکنند. هیچوقت اتفاق افتاده که شما یک شخصیتی را ببینید، بعد از انقلاب را میگویم‌ها، - قبل از انقلاب، بله، قبل از انقلاب کوچکترین مأمور وابسته‌ی به دستگاه‌ها وقتی در مقابل انسان سینه سپر میکرد، غالباً در مقابل او احساس میکردند که کوچکند؛ هر کی میخواهد باشد او - اما بعد از انقلاب، آیا اتفاق افتاده که اگر مثلاً از سران دنیا، از سیاستمداران، تو آن جایی که هستید، توی آن نقطه‌ای که کار میکنید، اگر یک وقتی یک مهمان عالیقدری از جایی آمده باشد، اتفاق افتاده که شما در مقابل او احساس کنید شما چقدر کوچکید، او چقدر بزرگ است؟ هرگز چنین چیزی اتفاق نیفتاده. ما این را مشاهده میکنیم، میبینیم. میبینیم که بچه مسلمانها در مقابل سلاطین و رؤسا و مأموران عالی رتبه و مقامات علیالظاهر عالیه‌ی دنیائی که قرار میگیرند، احساس حقارت نمیکنند. حالا در جامعه‌ی خودمان خوشبختانه آنچنان مقاماتی دیگر به آن شکل اصلاً نیست. آنی که هست، اگر چه احترام و عظمت و حرمتی در ارتباط با افراد وجود دارد، آن اگر چنین رابطه‌ای وجود دارد، آن رابطه‌ی معنوی است، یعنی در مقابل آن کسی که خیال میکنند او با تقواتر است، بیشتر معرفت به خدا دارد، آگاه‌تر به دین و احکام الهی هست، نسبت به او یک احساس کوچکیای در خودشان میکنند، چون او را به خدا نزدیکتر میبینند. اما مقامات مادی به هیچ وجه قادر نیستند که افراد را وادار به خضوع کنند. این بینش الهی است. و نقش سوره‌های مکّی در صدر اول و اول بعثت پیغمبر عمدتاً این بوده که انسانها را متحول کند، به آنها گستاخی بدهد، به آنها شجاعت بدهد، به آنها احساس عظمت بدهد، به آنها آنچنان روحیه‌ای بدهد که آنها احساس کنند که با این روحیه میتوانند این فکر خود و امانت الهی را که به آنها داده شده به تمام دنیا برسانند. از امپراطور روم واهمه نکنند، از پادشاه ایران واهمه نکنند، از قدرتهای خود آن منطقه‌ی جزیرةالعرب ترسی نداشته باشند؛ این نقش این سوره‌هاست.
خب، سوره‌ی مُلک، که همین سوره‌ی تبارک باشد که ما داریم معنا میکنیم برای شما، این مظهر کامل یک چنین احساسی است. در اول این سوره چند قلم درشت از آن چیزهایی که در چشم بنیآدم موجب عظمت هست، آنها را به خدا نسبت میدهد. یکیاش منشأ خیرات و برکات بودن است. طبیعت آدم این است که اگر چنانچه از کسی خیری و برکتی میرسد، او را بزرگ میشمارد. آدمهای بخشنده که بذل و بخشش دارند، پول میدهند، به افراد کمک میکنند، همیشه در چشم انسانها یک عظمتی دارند. آن کسی که یک جوی آبی جاری میکند، یک قناتی حفر میکند، یک چشمه‌ای باز میکند، برکات و خیراتی را به مردم میرساند، این در چشم مردم همیشه مظهر یک عظمتی است؛ یک عظمت معنوی. این را در اول این سوره به خدا نسبت میدهد. (تبارک الذی بیده الملک) تَبارک، یعنی منشاء خیرات و برکات مستمر، خداست. تمام خیراتی که در عالم وجود دارد که به بشر میرسد، از خداست. این بینش اسلامی است. شما به چه چیزهایی احتیاج دارید؟ و از چه چیزهایی استفاده میکنید؟ یک چیزهایی شما مورد استفاده‌تان هست که خودتان به آن توجه ندارید. او مثل هوا، مثل محیط قابل زیست، مثل اُنس، قدرت انس با همنوع، میلهای طبیعی و خصلت‌های طبیعی انسان، اینها همه چیزهایی است که مایه‌ی زندگی انسان است که اگر اینها نبود، انسان قدرت زندگی نداشت. مثل همین آب که مایه‌ی حیات انسان و بقیه‌ی موجودات زنده است و از این قبیل. یک چیزهایی است که انسان آنها را میشناسد و میفهمد مثل علم، مثل ثروت، مثل اولاد، مثل وسائل آسایش زندگی؛ مسکن، لباس، خوراک، از این قبیل چیزها. همه‌ی خیرات مادی و معنوی از سوی خداست که به ما میرسد و این لطف الهی است که آنها را به ما میدهد. این اراده و بخشندگی خداست که این خیرات را در اختیار ما میگذارد. این بینش اسلامی است. از هر طریقی که خیری به انسان میرسد، منشاء آن خداست و وسیله‌ی آن خداست و این خیر هم به طور استمرار هست ها، یعنی بخشندگی الهی اینجور نیست که یک پولی را به یکی بدهند، بعد خودشان بروند، که این پول را خود آدم خرج کند. نه، مثل جوی روانی است که لحظه به لحظه خیرات و برکاتش دارد میرسد پشت سر هم. یک لحظه اگر قطع بشود، امکان‌پذیر نیست. در بینش اسلامی و تصور اسلامی قضیه از این قرار است. (تبارک الذی بیده الملک) پس ببینید منشاء خیرات بودن و برکات و آثار لطف و رأفعت و محبت الهی دائماً به انسانها رسیدن، یکی از چیزهایی است که موجب میشود انسان در وجود پروردگار احساس عظمت و احساس قدرت مطلقه بکند. بعد میفرماید (الذی بیده الملک) این هم یکی از چیزهایی است که بشر، آن را نشانه‌ی عظمت میداند. مُلک، آن چیزی است که در فارسی ما آن را معادل میکنیم با پادشاهی. غیر از دارندگی است و یک معنای اخص از دارندگی را ملک دارد. ملک یعنی آن قدرت تصرف، آن چیزی که ما به آن میگوئیم پادشاهی، یعنی در زبان فارسی، یعنی آن سلطه و هیمنه و قدرت و تسلطی که بر همه چیز احاطه دارد، بر همه چیزی که در حوزه‌ی سلطنت و قدرت او هست. میگوید ملک متعلق به خداست. این را بشر در طول زندگانیاش غالباً اشتباه کرده و درست نفهمیده. مُلک و سلطنت را انسان غالباً در غیر جای خودش تصور کرده و به خاطر این تصورِ خطا، دچار اشتباهات فراوانی شده. در برهه‌ای از تاریخ انسانها اینجور تصور میکردند - البته در برخی از تمدنها و جامعه‌ها - که عالم آفرینش تقسیم شده است بین خدایان مختلف. مثلاً خدای دریاها، خدای طوفانها، خدای آتش، خدای محبت، خدای خشم، خدای بیماری، که اینها ارباب انواع بودند. صدها نوع خدا که هر کدام بخشی از عالم آفرینش را به تصور مردم آن روزگار و آن روزگاران و آن مناطق در اختیار داشتند، علیالظاهر بر زندگی مردم حکومت میکردند. ملک در حقیقت تقسیم شده‌ی بین خدایان مختلفی بود که اینها پنداری هم بود؛ تصور میکردند. بچه‌اش که مریض میشد، پیش یک خدا، یک رب‌النوع التماس میکرد. وقتی که همسری میخواست اختیار کند یا معشوقی داشت و میخواست توسل پیدا کند، پیش یک خدای دیگر میرفت. اگر در دریا طوفان بود و این کشتیاش توی طوفان گیر میکرد، به یک خدای دیگری مراجعه میکرد. مثل این‌که انسان {با هر} در زندگیاش به هر جایی کار دارد، به یک اداره‌ی مخصوصی مراجعه میکند، یک رئیس خاصّی را میخواهد، این هم سراغ یک رئیس معینی در امور آفرینش میرفت. دنیا تقسیم شده بود. آفرینش قسمت شده‌ی بین خدایان بود به تصور این مردم جاهل. یک جور دیگر، اعتقاداتی بود که آفرینش را تقسیم کرده بودند نه به اینجور؛ شهر شهر و قبیله قبیله. این خدا - یک بتی را مثلاً در نظر میگرفتند - این خدای این مملکت بود یا این شهر بود، یا این قبیله بود. باز قبیله‌های دیگر و شهرهای دیگر و مملکتهای دیگر هم خدایان دیگری داشتند. یا این یکی خدای همه‌ی قبیله بود یا خدای همه‌ی این شهر بود، یکی خدای محله بود، یکی خدای این خانه‌ی [نقص‌] دنیا و آخرت تقسیم کنند. آخرت را متعلق به یک خدا یا به یک سلسله از خداها بشمارند، دنیا را متعلق به یک یا چند خدای دیگر. این چیزی است که امروز هم در دنیا فراوان است. متدینین هم حتی در دام این‌گونه تصور افتادند که خیال میکنند که حکومت دنیا و سلطنت این عالم و اداره‌ی امور زندگی مردم به عهده‌ی خدایان متفرع، یعنی همین انسانهاست، آن وقت وضع آخرت و زندگی روحی آدم و عبادات و اینها متعلق به خدای بزرگ و رب‌الارباب است. زندگی این دنیا هم یکی از قلمروهای زندگی بشر است، آن هم مال خداست و این تقسیم هم مثل تقسیم عالم به ارباب انواع همان اندازه که آن غلط است، این هم غلط است. به‌هرحال بینش در باب مُلک و سلطنت عالم و سلطنت بر وجود انسان یک بینشی بوده که در طول تاریخ تحولات گوناگونی را گذرانده و دچار اشتباهها و غلطهای گوناگونی همواره بوده. بینش اسلامی هم یک چیزی است که این‌جا بیان میشود. ملک متعلق به خداست. (تبارک الذی بیده الملک) مُلک و سلطنت و حکومت، مخصوص خداست و در دست خداست، مال خداست. یعنی چه؟ اوّلاً سلطنت تکوینی متعلق به خداست. تمام حرکات این عالم و تحولاتی که انسان مشاهده میکند و تغییرهایی که در این عالم هست؛ به وجود آمدنها، از بین رفتنها، تغییر و تبدیلها، متعلق به خداست. اینها را خدا به وجود آورده، یعنی خالق و آفریننده‌ی همه‌ی اشیاء عالم و همه‌ی حالاتی که بر این اشیاء حاکم هست و همه‌ی قوانینی که این حالات بر طبق آنهاست، آفریننده‌ی همه‌ی اینها خداست، مثل مالکیت و سلطه‌ی یک سازنده‌ی یک دستگاه بر آن دستگاه. چطور مسلط بر همه‌ی امور آن دستگاه هست که خودش او را بوجود آورده و ساخته، که البته این تشبیه باز هم ناقصی است، چون هیچ آفریننده‌ای وجود ندارد که یک چیزی را از عدم به وجود آورده باشد. آفریننده‌های شناخته شده‌ی برای انسان، شکل را میآفرینند، مواد را نمیتوانند بیافرینند. درعین‌حال آفریننده‌ی یک ماشین که آهنش را او نیافریده، موادش را او نیافریده، بلکه او فقط شکلهای اینها را تغییر داده و تازه با نیروی عقل و اندیشه‌ای که خدا در اختیار او گذاشته بود این کار را کرده، او احساس قدرت و سلطنت بر این ماشین میکند. خدای متعال عالم را از عدم، از نیستی و نبودن آفریده. ملک و قدرت تکوینی و طبیعی در اختیار خداست، تمام قوانین این عالم در اختیار خداست. قانون جاذبه را هم خدا به وجود آورده و در اختیار خداست. همه‌ی قوانین طبیعی و تکوینی که شما میبینید که گردش این عالم متوقف بر آن قوانین هست و اگر آن قوانین نباشد، این عالم حرکتی نخواهد داشت، همه‌ی آن قوانین را خدا به وجود آورده و خود پروردگار میتواند خاصیت آن قوانین را از آنها بگیرد، مثلاً سوزندگی را از آتش. آن وقتی که خدای متعال اراده بکند، آتش که بر طبق قانون تکوینی و طبیعی سوزنده است و میسوزاند هرگاه خدا اراده بکند، اختیارش دست خود اوست، سوزندگی از آتش گرفته میشود. (یا نار کونی برداً و سلاماً علی ابراهیم)(۲) ای آتش، خنک باش برای ابراهیم. برای غیر ابراهیم در همان حال همان آتش خنک نیست اما برای ابراهیم چرا. این ملک و قدرت و سلطنت تکوینی است. انسانها را به وجود میآورد، انسانها را از بین می‌برد، انسانها را بیمار میکند، انسانها را رشد میدهد، فضا را دگرگون میکند و همه‌ی تحولات عالم و تکوین در اختیار خداست و اراده‌ی الهی است که ذره ذره و دانه دانه‌ی این تغییرات و تحولات و گردشها و حرکتها را به وجود میآورد. حرکت این عالم دست خداست. این ملک تکوینی است. ملک تشریعی و قانونی، مال خداست. یعنی چه؟ یعنی وقتی که انسانها زندگی میکنند، بر طبق یک قانونی زندگی باید بکنند. قانون جزو لوازم زندگی انسان‌هاست. جامعه‌ی بیقانون موجب انحطاط انسان است و انسان اصلاً نمیتواند زندگی کند، موجب نابودی و زوال انسان خواهد شد. خیلی زود انسانها به این نتیجه رسیدند که باید قانون داشته باشند. شاید از اولین دوره‌های زندگی بشر، بشر به این نتیجه رسیده که باید با قانون زندگی کند. یعنی وقتی چهار نفر دور هم زندگی میکنند، یک قراردادی باید بگذارند بین خودشان؛ فلان وقت بخوابیم، فلان وقت بیدار شویم، این کار را فلانی بکند، این کار را فلانی بکند، میشود یک قانون. البته قوانین هر چه گذشته به طرف پیچیده‌تر شدن و جامع‌تر شدن پیش رفته. خب، این قانون را کی در زندگی انسان بگذارد؟ حاکم و مسلط بر قوانین زندگی بشر کی باشد؟ این یک سؤال بزرگی است. آن کسی که دستور زندگی و قانون زندگی را {برای انسان‌} برای انسان‌ها وضع میکند، او یک نوع سلطه‌ای بر این انسانها دارد. حالا بعد از آنی که قانون برای زندگی انسان گذاشته شد، کی اجراکننده‌ی قانون باشد؟ کی باشد که زمام این جامعه در دست او باشد؟ چون اجرای قانون و اداره‌ی کشور، هر قانونی، یک ناظر میخواهد، یک مجری میخواهد، یک زمامدار میخواهد، یک کسی را لازم دارد که اگر کسی تخطی کرد، جلوی او را بگیرد. البته یک کس که میگوئیم، مراد یک فرد خاص نیست، یک دستگاهی را لازم دارد. حالا این دستگاه گاهی فردی است، گاهی جمعی است. به‌هرحال یک دستگاهی در زندگیها، در اجتماعات، در جوامع لازم است وجود داشته باشد که این دستگاه نظارت کند بر اجرای قانون و این قانون اجرا بشود. همان قانونی که بناست توی این جامعه اجرا بشود. این کی باشد؟ خود این منشأ یک قدرت و عظمتی است. {همین چیزی است که‌} همین چیزهاست، همین سلطنتها و مُلکهاست که بین انسانها از اوّل تاریخ تا امروز، درگیریها و زد و خوردها و اختلافها را به وجود آورده، رقابتها را ایجاد کرده. پادشاهان و حکام مقتدرِ طول تاریخ در جوامع مختلف آن کسانی هستند که برای خودشان این قدرت را قائل بودند، این حق را قائل بودند. میگفتند ما هستیم که بایستی قانون بگذاریم برای زندگی مردم به مردم بگوئیم اینجوری عمل کنید، اینجوری نکنید، این کار را بکنید، این کار را نکنید، و به خاطر همین داعیه و همین تصوری که قدرتمندان برای خودشان داشتند و بُلندپروازیهایی که داشتند، جنگها، خونریزیها، انحطاطها، ضربتها بر پیکر زندگی عمومی بشر وارد شده و بزرگترین و تلخترین تجربیات انسانها به خاطر همین رقابتها و درگیریهاست. ضعف مردم و طبقات پائین جامعه به خاطر همین بوده که این قدرتها در دست آدمهای ناصالح بوده. کسانی بودند که این قدرتها را مال خودشان میخواستند برای خودشان میخواستند و این قدرت را وقتی به دست میآوردند با زحمت، هر چه میتوانستند از این قدرت استفاده میکردند برای این‌که مالها را به طرف خودشان جذب کنند، - نمیدانم - قدرت خودشان را هی بیشتر بکنند، مردم را برده‌ی خودشان بکنند و بهره‌برداری کنند برای خودشان. زندگی پادشاهان و جبابره‌ی تاریخ، شکل‌گرفته‌ی همین ملک و قدرتی است که اینها برای خودشان قائل بودند. اگر شما میبینید ندای مظلومیت و استغاثه‌ی مظلومان تاریخ هیچ وقت قطع نشده و همیشه در همه‌ی ادوار تاریخ، بیشترین تعداد انسانها توسریخور و مظلوم و محروم بودند، به خاطر همین بوده که قدرت و حکومت و سلطنت در دست انسانهائی بوده که آن را متعلق به خودشان میدانستند. نگوئید انسانهای ناصالح. هرکس قدرت را متعلق به خودش بداند، اگر صالح هم باشد، ناصالح میشود؛ این را بدانید. بسیاری از این جبارانی که تاریخ اینها را میشناسد، قبل از آنی که قدرت دستشان بیفتد و احساس قدرت بکنند و قدرت را متعلق به خودشان بدانند، آدمهای بدی نبودند، آدمهای خوبی بودند. لااقل آدمهای علیالظاهر خوب و در عرف آن روز، خوبی بودند. درباره‌ی عبدالملک مروان که خلیفه‌ی مقتدر اموی بود و حدود بیست سال هم حکومت کرده و از جبارترین پادشاهان بنیامیه هم بوده. کسی است که به کلی بساط امامت و خلافت را تبدیل کرد به سلطنت کامل. دیگر هیچ نشانه‌ای از آن جنبه‌ی معنوی هم نبود. ایشان قبل از آنی که خلیفه بشوند و انتخاب بشود برای خلافت، کان حلیف القرآن؛ رفیق و هم پیمان قرآن بود، یعنی مرتب نشسته بود قرآن میخواند. وقتی خبر آوردند که بله باباتان مُرد و شما خلیفه شدید. قرآن را بوسید، گذاشت کنار. گفت، هذا فراق بینی و بینک. دیگر این شد فراق من و تو. خداحافظ شما. همین جور هم شد. پسرش ولیدبن‌عبدالملک توی یک تاریخی من خواندم که قبل از خلافتش {در هر روزی} در هر سه روزی یک ختم قرآن میخواند. یعنی یک دور قرآن را در هر سه روزی، یعنی روزی ده جزء قرآن. هیچکدام از شماها گمان نمیکنم روزی ده جزء قرآن توفیق پیدا کنید بخوانید. ولیدبن‌عبدالملک قبل از خلافت این‌جوری بود. روزی ده جزء قرآن میخواند. بعد که خلیفه شد، یک خلیفه‌ی جبار خبیثی بود و همان کسی است که امام سجاد علیه‌السّلام‌والصلوة را به قتل رساند، حالا یا به وسیله‌ی مأمورش در مدینه یا به وسیله‌ی برادرش هُشام. قاتل امام سجاد و بسیاری همین‌جور بودند. منصور عباسی که فرعون زمان خودش بود و یکی از بزرگترین طواغیت تاریخ اسلام است، این قبل از آنی که به خلافت برسد، جزو مبارزین بود و در کنار امام صادق و بنی‌هاشم با دستگاه بنیامیه اینها هم میجنگیدند، مبارزه میکردند. بعد که به خلافت رسید، آن همه فشار و اختناق و جباریت در جامعه به وجود آورد و یکی از بزرگترین طواغیت شد، اینجوری است. نه خیال کنید که حکومت دست ناصالحان که بوده، به این وضع افتاده، نه. هر کسی که حکومت را متعلق به خودش بداند و حق قطعی خودش بداند و خود را مستقل در حکومت بداند، این همین‌طور ناصالح خواهد شد ولو صالح باشد. اسلام بزرگترین معجزه و هنرش این است که این بیماری و مایه‌ی فساد را از انسانها گرفت. مخصوص اسلام هم نیست، مال همه‌ی ادیان است، تفکر الهی اینجوری است. تفکر الهی معتقد است که حکومت و سلطنت مال هیچ انسانی نیست، مال خوبها هم نیست، مال کیه؟ مال خداست. آن خوبانی حق دارند در جامعه، زمام امور جامعه [را] به دست بگیرند که یادشان نرود که این مال خداست والّا اگر یک آدم خوبی به خاطر این‌که شرائط را دارد و خصلتهای لازمِ برای زمامداری جامعه بر طبق قانون خدا در او هست، وقتی حکومت را به دست گرفت یادش رفت که این مال خدا بوده و امانت الهی در دست او بوده، بنا کرد حکومت فردی کردن؛ این هم جبّار است، این هم طاغوت است، این هم مثل دیگران. لذاست که میفرماید (تبارک الذی بیده الملک) در دست او و در اختیار او و متعلق به اوست ملک و حکومت. پیغمبران هم بندگان او هستند که او گفته ملک او را در جامعه اداره کنند. بندگان صالح و حکام شایسته آن کسانی هستند که خودشان را بنده‌ی خدا بدانند و ملک را مال خدا بدانند و خودشان را متصدی آن ملک بدانند، که این یک راز بزرگ و یک نکته‌ی اساسی در باب حکومت اسلامی است.
بعد میفرماید (و هو علی کل شیء قدیر) که این هم یکی از نشانه‌های قدرت و عظمت است که خدا بر همه‌ی اشیاء قادر است. نه بر همه‌ی کارها، بالاتر از او. نه بر همه کاری تواناست، بر همه‌ی اشیاء تواناست. بر انسانها، بر موجودات، بر خصلتها و بر شؤونات گوناگون؛ یعنی {قدرت متعلق‌} قدرت مطلقه متعلق به پروردگار است. تا ان‌شاءاللَّه برسیم به آیات بعد که همین قدرت را کاملاً تشریح می کند.
۱) الملک: ۱-۲
۲) الأنبیاء: ۶۹