فهرست کتاب


سوگنامه امام علی (علیه السلام) - 400 داستان از مصایب امام علی علیه السلام

عباس عزیزی

324- ضربت بر سر شیر خدا

عبدالله بن ازدی گوید: من شب نوزدهم در مسجد اعظم مشغول نماز بودم و عده ای از مصری ها نیز از آغاز رمضان تا آن شب به انجام فرمانبرداری از اوامر خدا در مسجد اعظم اشتغال داشتند در آن هنگام چندی نفری را دید نزدیک درب مسجد به نماز مشغولند لحظاتی نگذشت که علی (ع) برای ادای فریضه صبح به مسجد در آمد و مردم را برای اقامه نماز می خواند به مجردی که علی (ع) مردم را به نماز و اطاعت از فرمان خدا دعوت کرد برق های شمشیر چشم مرا خیره نمود و صدایی شنیدم می گفت: فرمان از خداست نه از تو یا علی و نه از یاران تو و هم ناله علی (ع) به گوشم رسید می فرمود: مواظب باشید قاتل از دستتان فرار نکند. چون نزدیک آمدم دیدم علی (ع) ضربت خورده لیکن شمشیر شبیب کارگر نشده و بر طاق محراب فرود آمده.
بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند - اول صلا به سلسله انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید - زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
قاتلان در حال فرار به طرف درهای مسجد بودند و مردم هم برای دستگیری آنان هجوم آوردند.
شبیب را مردی دستگیر کرده او را به زمین انداخت بر سینه اش نشست شمشیر را از دست او گرفته خواست کارش را تمام کند دید مردم به طرف او رو آورده اند ترسید به حرف او توجهی نکنند و ضمناً خود او آسیب ببیند به همین ملاحظه از روی سینه او برخاست و وی را رها کرد و شمشیر را از دست افکند و شبیب با ترس و خوف وارد منزل شد، پسر عمویش او را دید که دارد حریر را از سینه خود باز می کند پرسید: چه می کنی شاید تو علی را کشته ای. خواست بگوید: نه، گفت: آری پسر عمویش که از کار ناشایست او اطلاع یافت شمشیری برداشت و او را به قتل رساند و پسر مرادی هم که می خواست فرار کند مردی از مردم همدان به او رسیده قطیفه ای بر روی او انداخته و او را به زمین افکنده شمشیر را از دستش گرفته دستگیرش کرده حضور امیرالمؤمنین آورد لیکن همکار سومی فرار کرده و خود را در میان مردم پنهان نمود

325- طلب شهادت از خدا

اسماعیل بن عبدالله صلعی، نقل می کند که در همان شب ضربت علی (ع) اتفاق افتاده و خلاصه اش این است که گوید: شبی من برای برخی از کارها بیرون رفتم و مردی را در کنار دریا مشاهده کرم که با دل سوخته و صدایی حزین سر به سجده گذارده و به درگاه خدای تعالی مناجات می کرد و می گفت:
ای نیکو مصاحب، ای خلیفه پیمبر، ای مهربانترین مهربانان، ای آغازگر شگفت آفرین که همانندت چیزی نیست و ای ابدی همیشه آگاه و زنده ای که نخواهد مرد، تو هر روز در کاری هستی و تو خلیفه محمد و یاور برتری دهنده اویی، تو را می خوانم که یاری فرمایی وصی و خلیفه محمد و آنکه را که پس از محمد(ص) به عدل و داد قیام کرده، یا با یاری خود به او توجه و عنایت فرما و یا به رحمت و لطف خود او را برگیر و از این جهان ببر! این سخنان را گفت و سپس سر برداشت و قدری نشست و آن گاه برخاسته و روی آب قدم گذاشت و رفت، من از پشت سر او را صدا زده گفتم: خدایت رحمت کند، با من سخن بگوی!
او به من توجه نکرده جز آنکه گفت: راهنما پشت سر توست امر دین خود را از وی بپرس!
پرسیدم: آن راهنما کیست؟
پاسخ داد: او وصی محمد (ص) پس از وی می باشد.
راوی گوید: من از آنجا به سوی کوفه به راه افتادم و نزدیک غروب بود که به سرزمین کوفه رسیدم و نزدیکی حیره توقف کردم و چون شب شد مردی را دیدم که پیش آمد تا به قسمت بلندی از زمین رسید و در آنجا ایستاده و گام های خود را صاف کرده و مناجاتی طولانی با خدای خود کرد و از جمله سخنانش این بود که می گفت:
...اللهم انی سرت فیهم بما أمرنی رسولک صفیک فظلمونی، و قتلت المنافقین کما أمرتنی فجهلونی، و قد مللتهم و ملونی، و أبغضتهم و أبغضتهم و أبغضونی، و ام تبق خلّة انتظرها الاالمرادی، اللهم فعجل له الشقاء و تغمدنی بالسعادة، اللهم قد وعدنی نبیک أن تتوفانی الیک اذا سئلتک اللهم وقد رغبت الیک فی ذالک.
(بار خدایا من در میان این مردم بر طبق آنچه پیامبر برگزیده تو به من دستور داده بود، رفتار کردم ولی اینان به من ستم کردند و منافقان را همان گونه که دستور دادی به قتل رساندم ولی آنها مرا به جهالت نسبت دادند و هر آینه که دیگر من آنها را خسته کرده ام و آنها نیز مرا خسته کرده اند و من آنها را خوش ندارم و آنها نیز مرا مبغوض می دارند و دیگر چیزی که من چشم به راه آن باشم جز (ابن ملجم) مرادی نمانده، پروردگارا پس در شقاوت او تعجیل فرما و وجود مرا به سعادت بپوشان، خدایا پیامبر تو این وعده را به من داده که هر زمان از تو درخواست کنم مرگ مرا برسانی، خدایا من اکنون در این باره راغب و علاقه مندم!)
راوی گوید: سخن او تمام شده به راه افتاد و من به دنبال او رفتم و دیدم داخل منزل شد و من دانستم که او علی بن ابیطالب (ع) بوده. و طولی نکشید که اذان نماز گفتند و امیرالمؤمنین (ع) از خانه بیرون آمد و من نیز به دنبال آن حضرت به راه افتادم و وارد مسجد شدیم، که ابن ملجم لعنه الله علیه با شمشیر بدان حضرت حمله کرد و آن فاجعه عظمی به وقوع
پیوست(379)

326- سوگواری زینب کبری (س)

در شهر کوفه، مردم صدای شیون و عزایی را شنیدند که در بین زمین و آسمان ندا داد: قد قتل مرتضی تهدمت و الله ارکان الهدی صدای جبرییل امین است که در غم امام المتقین صیحه می زند که علی را کشتند والله، ارکان هدایت را از بین بردند...
زینب صدای حزین امین وحی را که می شنود، در یک لحظه صیحه از دست دادن مادرش زهرا(س) برایش تداعی می گردد.
در مسجد قامت به خون نشسته علی (ع) را در گلیمی نهاده و راهی منزل می کنند. در فاصله اندکی که به خانه مانده است، حضرت فرمودند: فرزندام! مرا بگذارید تا با پای خودم وارد منزل گردم. نمی خواهم دخترم زینب متوجه این وضع من گردد.
آری زینب دو چهره خونین را پشت در خانه شان دیده است، یکبار مادر خود را و این بار رشید امام المتقین را و از شدت غصه به خود می پیچید.
او گرد وجود پدر خویش همچون پروانه می گردید و از خرمن وجود او بهرها می برد. در آخرین لحظات از پدر خویش اجازه خواست تا از او سئوالی بپرسد. امام او را در پرسیدن آزاد دانست و فرمود: دخترم! هر چه می خواهی بپرس که فرصت کم است.
زینب رو به پدر کرد و گفت: ام ایمن می گوید: من از رسول خدا شنیدم که حسینم در نقطه ای به نام کربلا در روز عاشورا با لب تشنه شهید می گردد آیا نقل قول او صحیح است؟
امام فرمود: آری؛ ام ایمن درست می گوید. اما من چیزی اضافه بر کلام او برایت نقل کنم. دخترم! روزی شما را از دروازه هیمن شهر کوفه به عنوان اسرای خارجی وارد می نمایند که شهر در شور و شعف موج می زند، آن روز مردم، شهر را آذین می بندند و با دست زدن و هلهله از آمدن شما استقبال کرده و شما را در گردش می دهند.
زینب از شنیدن کلام امام معصوم (ع) می بیند که چه مصایب طاقت فرسایی در انتظار او می باشد.(380)