فهرست کتاب


سوگنامه امام علی (علیه السلام) - 400 داستان از مصایب امام علی علیه السلام

عباس عزیزی

263- بیچارگی ابن ملجم

معلی بن زیاد گفته پسر ملجم حضور امیرالمؤمنین رسیده عرض کرد: به مرکب سواری محتاجم. حضرت به او نگاهی کرده فرمود: تو عبدالرحمن بن ملجم مرادی هستی؟
گفت: آری باز هم همین پرسش را کرد و همان پاسخ را شنید، آن گاه به غزوان فرمود: اسب اشقری را به او بده. چون ابن ملجم سوار بر آن اسب شد و دهانه اش را به دست گرفت و رفت، حضرت این شعر را خواند... یعنی من می خواهم که به او عطا و بخشش کنم و او عزم کشتن مرا دارد، با این تفاوت در مرام و مسلک هیچ کس او را معذور و بی گناه نخواهد شناخت.
او گفت: زمانی که ابن ملجم با شمشیر بر فرق علی (ع) زد، او را دستگیر نموده حضور حضرت امیر(ع) آوردند حضرت به او توجه کرده فرمود: سوگند به خدا آن همه احسان هایی را که نسبت به تو انجام می دادم با توجه به این بود که می دانستم کشنده منی و با تو این گونه معامله می کردم تا موقعیت خود و بیچارگی تو را در پیشگاه خدا ثابت نمایم.(316)

264- قاتل من، شخصی بی نسب و نام

در جنگ جمل، علی (ع) بدون اسلحه به میدان رفت و زبیر را طلبید و با او اتمام حجت نمود و سپس به صف سپاه اسلام بازگشت.
یارانش به آن حضرت عرض کردند: زبیر، یکه سوار قریش است و قهرمان جنگ می باشد، و تو دلاوری او را به خوبی می دانی، پس چرا بدون شمشیر و زره و سپر و نیزه، به سوی میدان رفتی؟! در حالی که زبیر، خود را غرق در اسلحه نموده بود.
امام علی (ع) در پاسخ فرمود: او قاتل من نیست، بلکه قاتل من، مردی بی نام و نشان، و بی ارزش و نکوهیده نسب است، بی آن که به میدان دلیران آید، از روی غافل گیری، خواهد کشت (یعنی او تروریست است).
وای بر او که بدترین مردم این جهان است، دوست دارد مادرش در سوگواریش بنشیند، او همانند احمر پی کننده ناقه حضرت ثمود است، که این دو در یک خط هستند(317) منظور حضرت، ابن ملجم ملعون بود، و آن حضرت در این گفتار خبر از شهادت خود داد.

265- قاتل علی (ع) از یهود

مردی از قبیله مزینه گفت: من در خدمت حضرت امیرالمؤمنین (ع) نشسته بودم، گروهی از قبیله مراد به خدمت آن حضرت آمدند و ابن ملجم در میان ایشان بود، پس آن گروه گفتند: یا امیرالمؤمنین! ابن ملجم را ما با خود نیاورده ایم، بدون اختیار ما، او با ما آمد و ما می ترسیم که به شما آسیبی بزند، و بر تو می ترسیم از او.
حضرت به آن ملعون گفت، بنشین و نگاه طولانی به روی او کرد و او را سوگند داد که آنچه از تو می پرسم راست بگو. پس فرمود: آیا تو نبودی در میان جمعی از کودکان، در کودکی با ایشان بازی می کردی و هر گاه تو را از دور می دیدند می گفتند: آمد فرزند چراننده سگ ها؟ آن ملعون گفت: بلی. حضرت فرمود: چون به سن جوانی رسیدی از جلوی راهبی گذشتی به تو نگاه تندی کرد و گفت: ای شقی تر از پی کننده ناقه صالح.
گفت: بلی چنان بود.
باز حضرت فرمود: مادر تو، تو را خبر نداد که در حیض به تو حامله شده بود؟
چون آن ملعون آن را شنید اضطرابی در سخنش به هم رسید و آخر گفت: مادرم مرا چنین خبر داد.
پس حضرت فرمود: شنیدم از رسول خدا(ص) که کشنده تو شبیه است به یهود بلکه از یهود است.(318)