فهرست کتاب


سوگنامه امام علی (علیه السلام) - 400 داستان از مصایب امام علی علیه السلام

عباس عزیزی

162- مظلومیت علی (ع) در شورا

ابن ابی الحدید گوید: عمر گفت: ابو طلحه انصاری را فرا خواندند و آمد، عمر گفت: ای ابو طلحه چون از دفن من بازگشتید با پنجاه مرد مسلح از انصار آماده شو و این چند نفر را(196) وادار کن تا هر چه زودتر کار را تمام کنند، و آنان را در خانه ای جمع کن و یارانت را بر در خانه بگمار تا آنان به مشورت بپردازند و یک نفر از خود را برگزینند؛ اگر پنج نفر یک رأی دادند و یک نفر دیگر مخالفت کرد گردنش را بزن. و اگر چهار نفر یک رأی دادند و دو تن دیگر مخالفت کردند گردن آن دو را بزن. و اگر سه نفر یک رأی و سه نفر دیگر رای دیگر دادند، رأی آن سه نفری که عبد الرحمن در آنهاست برگزین، و اگر آن سه نفر دیگر بر خلاف آن اصرار کردند گردن آنها را بزن، و اگر سه روز گذشت و بر امری اتفاق نظر نیافتند گردن هر شش نفر را بزن و مسلمانان را به حال خودشان رها کن تا کسی را برای خود برگزینند.(197)
چون عمر دفن شد، ابوطلحه آنها را جمع کرد و خود با پنجاه مرد مسلح از انصار بر در خانه ایستاد. اهل شورا شروع به سخن گفتن کردند و دعوا و ستیزه برخاست. نخستین کاری که طلحه کرد این بود که آنان را شاهد گرفت که حق خود را به عثمان بخشید و به نفع او کنار رفت، زیرا می دانست که مردم او را با علی و عثمان برابر نمی دانند و با وجود آنها خلافت برای او پا نمی گیرد، از این رو خواست با بخشش امری که خود از آن بهره ای نداشت و نمی توانست بدان دست یابد جانب عثمان را تقویت و جانب علی (ع) را تضعیف کند.
زبیر در معارضه خود گفت: من هم شما را گواه می گیرم که من حق خود را از شورا به علی بخشیدم؛ و او به این علت چنین کرد که دید با بخشیدن طلحه حق خود را به عثمان، علی (ع) تضعیف شد و تنها ماند و تعصب خویشاوندی به او دست داد، زیرا وی پسر عمه امیرمؤمنان (ع) یعنی فرزند صفیه دختر عبدالمطلب بود و ابوطالب دایی وی به شمار می رفت. و دلیل این که طلحه جانب عثمان را گرفت آن بود که میانه خوبی با علی (ع) نداشت، زیرا او از قبیله بنی تیم و پسر عموی ابوبکر بود و در دل های بنی هاشم داشتند، و این مسأله ریشه در طبیعت بشر دارد به ویژه در سرشت و طبیعت مردم عرب، و تجربه تا به امروز نشان داده است.(198)
با شرایط فوق چهار تن باقی ماندند، سعد بن ابی وقاص گفت: من سهم خودم را از شورا به پسر عمویم عبدالرحمن بخشیدم؛ زیرا هر دو از بنی زهره بودند و نیز سعد می دانست که رأی نمی آورد و حکومت به چنگ وی نمی آید. چون سه تن بیشتر نماند، عبدالرحمن به علی و عثمان گفت: کدام یک از شما خود را از خلافت بیرون می کند و به یکی از دو نفر باقی مانده رأی می دهد؟ هیچ کدام پاسخ ندادند. عبدالرحمن گفت: من هم شما را گواه می گیرم که خود را از خلافت بیرون کردم تا یکی از شما دو نفر را انتخاب کنم. باز آن دو ساکت ماندند. عبدالرحمن رو به علی (ع) کرد و گفت: با تو بیعت می کنم به شرط آن که به کتاب خدا و سنت رسول خدا و سیره شیخین ابوبکر و عمر رفتار کنی.(199) علی (ع) فرمود: بلکه به کتاب خدا و سنت رسول خدا و نظر خود رفتار می کنم.
عبدالرحمن رو به عثمان نمود و همین پیشنهاد را به وی کرد و عثمان پذیرفت. دوباره پیشنهاد را به علی (ع) تکرار کرد و آن حضرت همان پاسخ داد، عبدالرحمن سه بار این پیشنهاد را تکرار کرد و چون دید که علی (ع) از رأی خود باز نمی گردد و عثمان پاسخ مثبت می دهد با عثمان دست بیعت داد و گفت: سلام بر تو ای امیرمؤمنان.
گویند: علی (ع) به عبدالرحمن گفت: به خدا سوگند، تنها بدین دلیل چنین کردی که همان امیدی را به وی بسته ای که رفیقان به دوست خود داشت؛ خداوند میان شما اختلاف افکند و به شومی عطر منشم دچارتان کند(200)
گویند: چندی بعد میان عثمان و عبدالرحمن اختلاف افتاد و تا دم مرگ با یکدیگر سخن نگفتند.(201)

163- عیادت عثمان از حضرت علی (ع)

علی (ع) بیمار شد، عثمان از او عیادت کرد و علی (ع) این بیت را خواند:
چه بسیار دیدار کننده که بدون دوستی به عیادت می آید و دوست می دارد که کاش بیمار رنجور درگذرد.
عثمان گفت: به خدا سوگند نمی دانم، آیا زندگی تو را خوشتر می دارم و یا مرگت را. اگر بمیری مرگت مرا درهم می شکند و اگر زنده باشی زندگی ات مرا به رنج و بلا گرفتار می سازد و تا هنگامی که تو زنده ای همواره سرزنش کنندگان را می بینم که تو را پناه گاه خود قرار می دهند و به تو پناه می آورند.
علی (ع) فرمود: این تصور که مرا پناه گاه خرده گیران و سرزنش کنندگان خود می دانی از بدگمانی تو سرچشمه می گیرد و موجب می شود در دل خود این گونه مرا جای دهی، و اگر به پندار خودت از سوی من بیمی داری برای تو بر عهد و پیمان خداوندی است که تو را از من باکی نخواهد بود تا وقتی که دریا پشم را خیس می کند. و همانا که من تو را رعایت و از تو حمایت می کنم ولی چه کنم که این کار برای من در نظرت سود بخش نیست. اما این سخن که می گویی مرگ و فقدان من تو را در هم می شکند، هرگز چنین نیست و تا هنگامی که ولید و مروان برای تو زنده باشند از فقدان من سرشکسته نخواهی شد.(202) عثمان برخاست و رفت. همچنین روایت شده است که آن بیت شعر را عثمان خوانده است: گویند او بیمار شده بود علی (ع) به عیادتش رفت و عثمان گفت:
چه بسیار دیدار کننده که بدون خیرخواهی به عیادت می آید و دوست می دارد که ای کاش بیمار رنجور درگذرد.(203)

164- شایسته برای خلافت

محمد بن قیس اسدی، از معروف بن سوید نقل می کند که گفته است: هنگام بیعت با عثمان، به خلافت، در مدینه بودم، مردی را دیدم که در مسجد نشسته بود و در حالی که مردم برگرد او بودند دست بر هم می زد و گفت: جای بسی شگفتی است از قریش و این که آنان برای خلافت کس دیگری غیر از اهل بیت را بر می گزینند آن هم اهل بیتی که معدن فضیلت و ستارگان پرتو بخش زمین و مایه روشنایی همه سرزمین هایند. به خدا سوگند، میان ایشان (اهل بیت) مردی است که هرگز پس از رسول خدا(ص) مردی همچون او ندیده ام که به حق سزاوارتر و در قضاوت از او عادل تر باشد. او از همگان بیشتر امر به معروف و نهی از منکر می کند، پرسیدم: این مرد کیست؟
گفتند: مقداد است.
پیش او رفتم و گفتم: خدایت قرین صلاح بدارد! آن مردی که می گفتی کیست؟ گفت: پسر عموی پیامبر (ص) یعنی علی بن ابی طالب.
معروف می گوید: مدتی درنگ کردم و پس از آن ابوذر را که خدایش رحمت کند! دیدم و آن چه را مقداد گفته بود، برایش نقل کردم.
گفت: راست می گوید.
گفتم: پس چه چیزی مانع آن شد که این حکومت را در ایشان قرار دهید؟
گفت: قوم ایشان نپذیرفتند.
گفتم: چه چیزی شما را از یاری ایشان باز داشت؟
گفت: آرام باش، این سخن را مگو و از اختلاف بر حذر باشید. (گوید:) من سکوت کردم و کار چنان شد که شد. (204)