فهرست کتاب


سوگنامه امام علی (علیه السلام) - 400 داستان از مصایب امام علی علیه السلام

عباس عزیزی

158- اقرار عمر و خلافت علی (ع)

ابن عباس که خدای از او خشنود باد! در آغاز خلافت عمر پیش او رفتم، برای او روی سبدی که از برگ خرما بافته شده بود یک صاع خرما ریخته و آورده بودند. او مرا به خوردن از آن خرما دعوت کرد. من فقط یک خرما خوردم، عمر شروع به خوردن کرد و تمام آن خرما را خورد. آن گاه از ظرفی سفالی که کنارش بود آب آشامید و بر تشکچه ای که برایش گسترده بودند به پشت خوابید و حمد و سپاس خدا را گفت و چند بار تکرار کرد.
آن گاه به من گفت: ای عبدالله از کجا می آیی؟
گفتم: از مسجد.
گفت: پسر عمویت را در چه حالی رها کردی؟
پنداشتم منظورش عبدالله بن جعفر است. گفتم: در حالی که با هم سن و سال های خودش بازی می کرد.
گفت: منظورم او نیست بلکه مقصودم سالار و بزرگ شما اهل بیت است.
گفتم: او را در حالی رها کردم که با سطل بر نخل های فلان کس آب می داد و در همان حال قرآن تلاوت می کرد.
گفت: ای عبدالله، خون شتران تنومند قربانی بر گردن تو باشد اگر پاسخ سؤالی راکه از تو می پرسم از من پوشیده داری؛ آیا هنوز در دل او چیزی از مسئله خلافت باقی مانده است؟
گفتم: آری.
گفت: آیا می پندارد که پیامبر (ص) به خلافت او نص و تصریح فرموده است؟
گفتم: آری و این مطلب را هم برای تو می افزایم که از پدرم درباره آن چه علی(ع) آن را ادعا می کند پرسیدم.
گفت: راست می گوید.
عمر گفت: آری، پیامبر(ص) در مورد خلافت او سختی فرمود ولی نه آن گونه که حجتی را ثابت کند و عذری باقی نگذارد(!) آری، زمانی در آن چاره اندیشی می فرمود، البته پیامبر در بیماری خود می خواست به نام او تصریح فرماید و من برای محبت و حفظ اسلام(!) از آن کار جلوگیری کردم و سوگند به خدای این خانه که قریش هرگز گرد علی جمع نمی شدند و اگر علی خلیفه می شد، عرب از همه سو بر او هجوم می آورد و پیمان می گسست، پیامبر (ص) فهمید که من از آنچه در دل دارد آگاهم و از اظهار آن خودداری کرد و خداوند هم جز از امضای آنچه که مقدر و محتوم بود خودداری فرمود.(192)

159- آشوبگری عمر

عثمان بن عفان، سعید بن عاص را دیده گفت: بیا نزد عمر رفته با او سخن بگوییم. چون بر او وارد شدند، عثمان در محل معین خود نشسته و سعید در گوشه از جمعیت قرار گرفته و آثار ملال از او ظاهر بود. عمر او را دیده گفت: می بینم از ناحیه من حزن و اندوهی در خود احساس می کنی و خیال می کنی پدرت را من کشته ام با آن که چنین عملی از من به ظهور نرسیده و سوگند به خدا دوست می داشتم من کشنده او بودم و اگر او را می کشتم به هیچ وجه پوزش نمی خواستم، زیرا کافری را کشته بودم لیکن روز بدر از کنار پدرت گذشته، دیدم چون گاو نر خشمگینی خود را آماده قتال کرده و کف برآورده بود. به وی توجهی نکرده از او درگذشتم، گفت: پسر خطاب کجا می روی؟ هنوز سخنش را به اتمام نرسانیده علی (ع) با او در آویخت هنوز از جای خود دور نشده بودم که او را کشت.
علی (ع) نیز در آن مجلس حضور داشت، چون این سخن را شنید فرمود: پروردگارا ببخش، شرک و بت پرستی نابود شد و کارهای گذشته را اسلام محو کرد امروز مناسب نیست مردم را علیه من تحریک نمایی.
عمر از استماع این سخن، خاموش شده حرفی نزد.
سعید در این جا عمر را مخاطب ساخته گفت: می خواهی با این سخن مرا از علی (ع) روگردان بسازی و به وی بدبین نمایی، سوگند به خدا از این که علی (ع) کشنده پدر من است هیچ گاه نگرانی ندارم زیرا او به دست پسر عمش علی (ع) کشته شده است. (193)

160- تنهایی علی (ع)

جندب بن عبدالله گفت: پس از آن که مردم بی وفا با عثمان بیعت کردند حضور علی (ع) رسیده دیدم آن حضرت با حال حزن و اندوه سر به زیر انداخته سؤال کردم: با این عملی که مردم علیه شما انجام دادند چه خواهید کرد؟
فرمود: صبر می کنم.
گفتم: سبحان الله به خدا قسم مرد صابری هستی.
فرمود: به غیر از صبر چه باید انجام دهم؟!
عرض کردم: از جا حرکت کن و مردم را به ولایت خود دعوت فرما و اعلام کن پس از پیغمبر (ع) از دیگران شایسته تر به آن حضرتم و فضل و سابقه اسلامی من هم بر احدی پوشیده نیست و از آنان درخواست کن تا تو را علیه این عده ای که به زیانت اقدام نموده اند یاری نمایند. اگر ده نفر از صد نفر دعوت تو را اجابت نمایند بر صد نفر پیروز خواهی گردید. بنابراین اگر به تو نزدیک گردیدند به مقصود رسیده ای و اگر خودداری نمودند با آنان پیکار می کنی اگر پیروز شدی خدا تو را مانند پیغمبرش بر مخالفان چیره ساخته و شایستگی تو به ظهور رسیده و اگر در راه حق کشته شدی شهید از دنیا رفتی، پوزش تو نزد خدا پذیرفته است تو به میراث رسول او سزاواری.
علی (ع) در پایان سخنان وی با کمال تعجب فرمود: ای جندب عقیده تو آن است که ده نفر از صد نفر با من بیعت می نمایند. جندب گفت: آرزومندم چنان باشد.
علی (ع) فرمود: من چنین گمانی ندارم بلکه می گویم دو نفر از صد نفر هم با من بیعت نخواهند کرد و اینک دلیل این معنی را برای تو بیان می کنم.
توجه مردم از نخست به قریش بود و قریش می گفتند آل محمد خود را برترین افراد مردم می دانند و آنان خود را اولیای امور خیال می کنند و اگر اتفاقاً امر خلافت به دست آنها بیفتد دیگر کسی نمی تواند با هیچ نیرویی آن را از چنگال ایشان به درآورد و اگر دیگران مصدر کار شوند ممکن است دست به دست دور زدند و در میان شما باشد، بنابراین به خدا قسم چنان نیست که گمان کرده ای که قریش امر خلافت را به آسانی از دست بدهند و در اختیار ما بگذارند.
جندب پس از استماع این بیان عرضه داشت اجازه می دهی همین سخن را به اطلاع مردم برسانم و آنان را به یاری شما بخوانم. علی (ع) فرمود: (این زمان بگذار تا وقت دیگر)
جندب از این پس به عراق مراجعت کرد می گوید: هر گاه یکی از فضایل و مناقب علی (ع) را برای مردم نقل می کردم مرا آزار می رسانیدند و از پیش خود می راندند تا بالاخره قضیه مرا به ولید بن عقبه خبر دادند او شبی مرا خواسته و محبوس داشت و سرانجام سخنانی در خلوت با من گفت و مرا از زندان نجات داد.(194)