فهرست کتاب


سوگنامه امام علی (علیه السلام) - 400 داستان از مصایب امام علی علیه السلام

عباس عزیزی

100- سیلی زدن به فاطمه زهرا (س)

هجوم عمر، و قنفذ و خالد بن ولید و سیلی زدن عمر به گونه زهرا (س) چنان که گوشواره اش از زیر مقنعه دیده شد، و فاطمه (س) بلند می گریست و می گفت:
وا ابتاه، وا رسول اللّه (ص)، دخترت فاطمه (س) تکذیب می شود، او را می زنند و فرزندش در شکمش کشته می شود.
و بیرون آمدن امیرالمؤمنین (ع) از خانه با چشمانی سرخ و سر برهنه که جامه اش را برای فاطمه (س) انداخت و او را به سینه اش چسباند و به فاطمه (س) گفت: دختر رسول خدا (ص)! می دانی که خداوند پدرت را برای عالمیان رسول رحمت فرستاد...
سپس گفت: ای پسر خطاب! وای بر تو از امروزت، و پس از آن، و روزگاری که در پی آن خواهد آمد، پیش از آن که شمشیرم را بکشم و باقیمانده امت را از بین ببرم، از خانه بیرون شو.(109)

101- فاطمه (س) در پشت درب

در کتاب سلیم بن قیس: به در خانه علی (ع) رسید. فاطمه (س) پشت در نشسته بود. عمر آمد و در را زد و ندا داد: پسر ابی طالب! در را باز کن.
فاطمه (س) گفت: عمر! با ما چه کار داری؟ چرا ما را به حال خودمان رها نمی کنی؟
گفت: در را باز کن و الا آن را به رویتان آتش می زنیم... سپس در را آتش زد. عمر در را به داخل فشار داد. فاطمه (س) به طرفش آمد و فریاد کشید: پدر!...(110)
عمر: لگدی به در زدم. فاطمه (س) شکمش را به در چسبانده بود و مانع آن می شد... در را به داخل راندم و وارد شدم. فاطمه (س) به گونه ای به طرفم آمد که جلوی چشمانم را گرفت...(111)
عمر: چون به جلوی در رسیدم، فاطمه (س) به محض دیدن آنها در را به رویشان بست و شک نداشت که کسی بدون اجازه اش بر او وارد نخواهد شد. عمر لگدی به در کوبید و آن را - که از چوب خرما بود شکست. سپس وارد شدند(112)
زهرا (س): و آتش آوردند که خانه و ما را آتش زنند. پس به پشت در تکیه دادم و آنان را به خداوند قسم...(113)
عمر: فاطمه (س) با دست هایش در را گرفته بود تا مرا از باز کردن آن باز دارد. پس دوباره تلاش کردم. اما نتوانستم. پس با تازیانه به دست هایش زدم. چنانکه دردش گرفت... لگدی به در کوبیدم. فاطمه (س) شکمش را به در چسبانده بود تا آن را نگه دارد... در را به داخل راندم و وارد شدم. فاطمه (س) به گونه ای به طرفم آمد که جلو چشمانم را گرفت. یک سیلی از روی روبند به گونه هایش زدم، گوشواره اش کنده شد و به زمین افتاد. علی (ع) بیرون آمد. چون احساس کردم که می آید، به سرعت به بیرون خانه دویدم و به خالد، و قنفذ، و همراهانشان گفتم: از خطر عظیمی نجات یافتم و عده کثیری جمع کردم، نه برای اینکه شمارشان از علی (ع) بیشتر شود، بلکه بدان جهت که قلبم بدان تقویت شود، آمدم و علی (ع) را که در محاصره بود، از خانه اش بیرون آوردم...(114)

102- شهید شدن محسن زهرا (س)

عمر، و خالد بن ولید، قنفذ و عبدالرحمن بن ابی بکر بیرون رفتند، و راه خود را در پیش گرفتند. علی (ع) فریاد کشید: ای فضّه! بانویت، همچون زنان قبیله، او را تیماردار که در اثر لگد، و اصابت در به شکمش، درد زایمان او را در برگرفته است.
سپس محسن را سقط کرد.
امیرالمؤمنین (ع) گفت: او به جدش رسول خدا (ص) ملحق شد و به او شکایت خواهد کرد...
محسن می آید، خدیجه دختر خویلد، و فاطمه دختر اسد مادر امیرالمؤمنین (ع) او را می آوردند، آنان فریاد می کشند، و مادر فاطمه (س) می گوید: این روز شماست که وعده داده شدید.
مفضل به امام صادق (ع) گفت: آقای من! درباره این فرموده خداوند: و اذا الموودة سئلت بأی ذنب قتلت، چه می گوید؟
امام فرمود: مفضل! به خدا قسم، مؤوده، محسن است. زیرا او از ماست و بس.
هر که جز این گفت، او را تکذیب کنید.
مفضل گفت: آقایم! سپس چه؟
امام فرمود: فاطمه (س) دختر رسول خدا (ص) به پا می خیزد و می گوید: خداوند! به وعده ای که به من داده ای عمل کن درباره کسی که به من ظلم و ستم کرد، و حق مرا غصب نمود، و مرا زد و...(115)