فهرست کتاب


سوگنامه امام علی (علیه السلام) - 400 داستان از مصایب امام علی علیه السلام

عباس عزیزی

95- چگونگی بیعت بنی هاشم

علامه طبرسی صاحب کتاب احتجاج، و ابن قتیبه دینوری در کتاب الامامة و السیّایة و غیر آنها نقل می کنند:
هنگامی که امیرالمؤمنان (ع) از دفن جنازه رسول خدا (ص) فارغ شد، در مسجد از فراق پیامبر(ص) با چهره ای اندوه بار و شکسته، نشست، بنی هاشم به حضورش آمده و اجتماع کردند، زبیربن عوام نیز کنار آن حضرت بود، در گوشه دیگر مسجد، بنی امیه در اطراف عثمان اجتماع نموده بودند، و در گوشه دیگر بنوزهره در اطراف عبدالرحمان بن عوف، حلقه زده بودند، به این ترتیب مسلمین در چند گروه، در مسجد، جمع شده بودند، در این هنگام ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح وارد مسجد شدند، و گفتند: چرا شما را گروه گروه می نگریم؟ برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید که انصار و مردم با او بیعت کرده اند.
عثمان و عبدالرحمان بین عوف و طرفدارانشان برخاستند و با ابوبکر بیعت کردند، حضرت علی (ع) و بنی هاشم از مسجد بیرون آمده و در منزل علی (ع) اجتماع کردند، زبیر نیز همراه آنها بود.
عمر همراه جماعتی از بیعت کنندگان با ابوبکر، که در میانشان اسید بن خضیر و سلمة بن سلامه بودند، برخاستند و به خانه حضرت علی (ع) آمدند و دیدند بنی هاشم اجتماع نموده اند، به آنها گفتند: مردم با ابوبکر بیعت کرده اند، شما نیز بیعت کنید.
زبیر برخاست و شمشیر به دست گرفت، عمر گفت:
بر این کلب هجوم ببرید و شرّ او را از سر ما بردارید.
سلمة بن سلامه، به سوی زبیر شتافت و شمشیر را از دست زبیر گرفت، و عمر شمشیر را از دست سلمه گرفت و آن قدر بر زمین کوبید تا شکست.(103)
آنگاه دور بنی هاشم را گرفتند و آنها را به مسجد نزد ابوبکر آوردند، و به آنها گفتند: مردم با ابوبکر بیعت کردند، شما نیز بیعت کنید، سوگند به خدا اگر از بیعت سرپیچی کنید، شما را با شمشیر به محاکمه می کشیم، وقتی که بنی هاشم خود را این گونه در تنگنا دیدند، یک به یک به پیش آمدند و با ابوبکر بیعت کردند.(104)

96- علی (ع) و بیان ماجرای زهرا (س)

صدوق به سند خود از علی (ع) روایت کرده آن حضرت فرمود:
روزی که من و فاطمه (س)، و حسن (ع) و حسین (ع) نزد رسول خدا(ص) بودیم. آن حضرت رو به ما کرد و گریست. گفتم: یا رسول اللّه! گریه شما برای چیست؟ فرمود: از کتک خوردن تو، و سیلی خوردن فاطمه (س) گریه می کنم.(105)

97- بیان فجایع از زبان عمر

عمر بن خطاب، نامه ای برای معاویه نوشت و در آن نامه (در رابطه با ماجرای بیعت و سوزاندن در خانه) چنین آمده است. ... به خانه علی (ع) رفتم با مشورت قبلی که در مورد اخراج او از خانه (باقوم) کرده بودم، فضّه (کنیز خانه علی) بیرون آمد، به او گفتم: به علی بگو بیرون آید و با ابوبکر بیعت کند، زیرا همه مسلمین با او بیعت کرده اند.
فضه گفت: امیرمؤمنان علی (ع) مشغول (جمع آوری قرآن) است، گفتم؛ این حرفها را کنار بگذار، به علی (ع) بگو بیرون بیاید، و گرنه ما وارد خانه می شویم، و او را به اجبار، بیرون می آوریم. در این هنگام فاطمه (س) بیرون آمد و پشت در ایستاد و گفت: ای گمراهان دروغگو، چه می گویید و از ما چه می خواهید؟!
گفتم: ای فاطمه!، گفت: چه می خواهی ای عمر!
گفتم: چرا پسر عمویت تو را برای جواب، به این جا فرستاده و خودش در پشت پرده حجاب نشسته است؟!
فاطمه (س) به من گفت:
طغیانک یا عمر! اخرجنی، و الزمک الحجة و کلّ ضالّ غوّی.
«طغیان و تعدّی تو بود که مرا از خانه بیرون آورد و حجت را بر تو تمام کرد و همچنین حجت را بر هر گمراه منحرف، کامل نمود.
گفتم: این حرفهای بیهوده و زنانه را کنار بگذار و به علی (ع) بگو از خانه بیرون آید.
گفت: لا حب و لا کرامة... دوستی و کرامت، لایق تو نیست، آیا مرا از حزب شیطان می ترسانی ای عمر! بدان که حزب شیطان ضعیف و ناتوان است.
گفتم: اگر علی (ع) از خانه بیرون نیاید، هیزم فراوانی به این جا بیاورم، و آتشی برافروزم و خانه و اهلش را بسوزانم، و یا این که علی (ع) را برای بیعت به سوی مسجد می کشانم، آنگاه تازیانه قنفذ را گرفتم و فاطمه را با آن زدم، و به خالد بن ولید گفتم: تو و مردان دیگر هیزم بیاورید، و به فاطمه(س) گفتم: خانه را به آتش می کشم.
گفت: ای دشمن خدا و ای دشمن رسول خدا (ص) و ای دشمن امیرمؤمنان! و هماندم دو دستش را از در بیرون آورد که مرا از ورود به خانه باز دارد، من او را دور نموده و با شدت در را فشار دادم، و با تازیانه ام بر دست های او زدم، تا در راه رها کند از شدت درد تازیانه، ناله کرد و گریست، گریه و ناله اش آنچنان جانسوز بود که نزدیک بود دلم نرم شود و از آن جا منصرف شوم و بر گردم، به یاد کینه های علی (ع) و حرص او در ریختن خون بزرگان (مشرک) قریش افتادم و... با پای خودم لگد بر در زدم، ولی او همچنان در را محکم نگه داشته بود که باز نشود، وقتی که لگد بر در زدم صدای ناله فاطمه (س) را شنیدم، که گمان کردم این ناله مدینه را زیرورو نمود، در آن حال، فاطمه (س) می گفت:
یا ابتاه! یا رسول الله هکذا کان یفعل بحبیبتک و ابنتک، آه یا فضة فخذینی فقد و اللّه قتل ما فی احشایی من حمل:
ای پدر جان! ای رسول خدا با حبیبه و دختر تو چنین رفتار می شود، آه! ای فضه! بیا و مرا دریاب، که سوگند به خدا فرزندم که در رحم من بود کشته شد!
من دریافتم که فاطمه (س) بر اثر درد شدید مخاض، به دیوار (پشت در) تکیه داده است، در خانه را با شدّت فشار دادم، در باز شد، وقتی که وارد خانه شدم، فاطمه (س) با همان حال، روبه روی من ایستاد، ولی شدت خشم من، مرا به گونه ای کرده بود که گویی پرده ای در برابر چشمم افتاده است، چنان سیلی روی روپوش به صورت فاطمه (س) زدم که به زمین افتاد.(106)