فهرست کتاب


سوگنامه امام علی (علیه السلام) - 400 داستان از مصایب امام علی علیه السلام

عباس عزیزی

62- دشمنی دختران خلفاء با علی (ع)

چون علی (ع) در ذی قار فرود آمد عایشه نامه ای به حفضة، دختر عمر، نوشت که بدان علی به ذی قار آمده و چون خبر سپاهیان بسیار و جماعت انبوهی که با ما هستند بدو رسیده از ترس در همانجا توقف کرده و همانند اسب قرمز رنگی است که راه پیش و پس ندارد، اگر قدم به پیش نهد پی شود و اگر به عقب برگردد او را نحر کنند!
حفضه که این نامه را خواند، دستور داد زنان خواننده ای را نزد وی بیاورند و برایش آواز خوانی کرده و بنوازند و در وقت خوانندگی و دف زدن این شعر را بخوانند:
ما الخبر ما الخبر؟ - علی فی السفر!
کالفرس الاسقر! - ان تقدم عقر
و ان تأخر نحر!
این خبر به گوش زنان بنی امیه و بنات الطلقاء رسید و برای شنیدن آن به خانه حفصه آمده و در آنجا اجتماع می کردند و خوانندگان و نوازندگان نیز با همان اشعار به خوانندگی و دف زدن می پرداختند.
ام کلثوم دختر علی (ع) از جریان مطلع شد و جامه برتن کرده و به طور ناشناس و روبسته به خانه حفضه رفت و چون وارد شد روی خود را باز کرد و چون حفضه او را شناخت شرمنده شد و عذر خواهی کرد.
ام کلثوم بدو گفت: اگر شما دو نفر امروز با علی به مخالفت و دشمنی برخاسته اید پیش از این نیز به دشمنی با برادرش (رسول خدا) برخاستید تا آنکه خداوند درباره شما آن آیات را نازل فرمود!
حفضه شرمنده شد و از وی خواست تا از ادامه آن گفتار خودداری کند و نامه عایشه را طلبید و آن را پاره کرده و از خدا طلب آمرزش کرد.(66)

63- سکوت علی (ع)

ابوعلی همدانی گوید: عبدالرحمن بن ابی لیلی حضور امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع) برخاست و گفت: ای امیرمؤمنان از شما پرسش می کنم تا چیزی از شما فرا گیرم و البته منتظر بودیم که چیزی درباره کار خودت بفرمایی اما چیزی نفرمودی. آیا از کار خویش به ما خبر نمی دهی که آیا (این سکوت شما) به جهت سفارشی است از جانب رسول خدا(ص) یا به نظر خودتان چنین رسیده است؟ همانا ما درباره شما گفتار فراوانی گفته ایم، و مطمئن ترین آنها همان است که از زبان خودتان بشنویم و از شما بپذیریم. ما می گفتیم: اگر حکومت پس از رسول خدا(ص) به دست شما می رسید احدی با شما به نزاع نمی پرداخت، به خدا سوگند اگر از من بپرسند نمی دانم چه بگویم؟ آیا چنین پندار برم که این قوم نسبت به آن چه که درآنند از شما شایسته ترند؟ اگر چنین گویم پس به چه جهت رسول خدا(ص) در بازگشت از حجة الوداع شما را نصب نمود و فرمود: ای مردم هر که من مولای اویم پس علی مولای اوست. و اگر شما از آنان نسبت بدان چه که در آنند شایسته تری پس برای چه ولایت آنهارا بپذیریم؟
امیرالمؤمنین (ع) فرمود: ای عبدالرحمن همانا خدای متعال پیامبر خود (ص) را به نزد خود برد و من در آن روز نسبت به مردم از شایستگی خود به این لباسم شایسته تر بودم، و همانا از جانب پیامبر خدا(ص) به من سفارشی شده بود که اگر مرا مسخر خود نمودید، به خاطر اطاعت از خدا اقرار کنم و بپذیرم. و همانا نخستین چیزی که پس از آن حضرت (یا پس از غصب خلافت) از حقمان کاسته و ضایع شد ابطال حق ما در خمس بود، پس چون کار ما سست گشت چوپانی چند از قریش در ما طمع ورزیدند. و همانا مرا حقی بر مردم است که اگر بدون درخواست و درگیری به من بازگردانند می پذیرم و به انجامش برمی خیزم و آن تا مدت معلومی ادامه خواهد یافت، و من بسان مردی هستم که از مردم در مدت معینی طلبی دارد، اگر در پرداخت مال او سریع کنند آن را بگیرد و سپاس قرار گیرند، و مانند مردی باشم که راه سهولت و نرمی را پیش گیرد اما در نظرم مردم بسان حیوان چموشی جلوه می کند.
جز این نیست که همیشه حق از این راه شناخته می شود که طرفداران اندکی از مردم دارد، پس هرگاه سکوت کردم از من صرف نظر کنید، که اگر مطلبی پیش آید که نیازمند پاسخ باشید شما را هدایت خواهم کرد، پس تا آن گاه که من دست می دارم شما نیز دست از من بدارید.
عبدالرحمن گفت: ای امیرمؤمنان به جان خودت سوگند که شما همان طور که پیشینیان گفته اند:
به جانت سوگند که هر کس را خواب بود بیدار نمودی، و به گوش هر کس که گوشی شنوا داشت رسانیدی.(67)

64- شکوه علی (ع) از روزگار

علی (ع) فرمود: در روزگار رسول خدا(ص) چون پاره تن او بودم، مردم به من مانند ستاره ای در افق آسمان می نگریستند، سپس روزگار مرا فرود آورد تا آن که فلانی و فلانی را با من برابر ساخت، سپس مرا با پنج نفر برابر کردند که برترین آنها عثمان بود، گفتم: ای اندوه! اما روزگار به این هم بسنده نکرد و از قدر من آن قدر کاست که مرا با پسر هند (معاویه) برابر ساخت!(68)