فهرست کتاب


حدیث نور (خاطراتی از زندگانی حضرت امام خمینی (ره))

ابراهیم رستمی‏

چرا مواظب بچه نیستی؟!

سال 1367 یک سال قبل از رحلت ملکوتی امام (ره) به زیارت ایشان در جماران رفتم. باران شدیدی می بارید. امام را در حیات خلوت ملاقات کردم. یادم می آید آن روز حضرت امام چتری را به دست داشتند که یک قسمت آن شکسته بود، از اتاق بیرون آمدند و ما موفق به دست بوسی ایشان شدیم، در همین حین ایشان نگاهشان به بچه کوچک و شیر خواری که در بغل داشتم افتاد و با حالتی که توبیخ گونه بود فرمودند: چرا بچه را اینجا آوردید، مریض می شود، چرا مواظب بچه نیستی؟
من حواسم فقط به امام بود و از بارش باران غافل شده بودم، پس از اینکه دست ایشان را بوسیدم، امام دعا کردند و داخل اتاق رفتند.
علی ایران پور کیهان ش 17187

علی باشد

فرزندم را که تازه متولد شده بود خدمت حضرت امام بردم. امام دست روی سرش کشیدند.
به عرض رساندم که:
این چهارمین فرزند ماست و می خواهیم که نامش را حضرت عالی انتخاب فرمایید و علی نداریم.
امام در حالی که متبسم شدند، فرمودند:
از علی بهتر چی؟ علی باشد.
حجت الاسلام رحیمیان کیهان ش 16978

خیلی بچه ها را دوست دارم

اگر ما یک یا دو روز به خانه امام نمی رفتیم، می گفتند: کجاها بودید شما؟ اصلا مرا می شناسید؟ یک روز وارد خانه امام شدم، دیدم در حیاط قدم می زنند. تا سلام کردم گفتند: بچه ات کو؟ گفتم اذیت می کند نیاورده ام، به حدی ناراحت شدند که گفتند اگر این دفعه بدون بچه می خواهی بیایی، خودت هم نباید بیایی از ایشان پرسیدم آقا شما چرا اینقدر بچه ها را دوست دارید؟ چون بچه های ما هستند دوستشان دارید؟ گفتند: نه، من به حسینیه که می روم، اگر بچه باشد حواسم دنبال او می رود. این قدر من دوست دارم بچه ها را! بعضی وقت ها که صحبت می کنم، می بینم که بچه ای گریه می کند یا دست تکان می دهد و اشاره به من می کند، حواسم پیش او می رود.
فاطمه مصطفوی کیهان ش 16698