فهرست کتاب


حدیث نور (خاطراتی از زندگانی حضرت امام خمینی (ره))

ابراهیم رستمی‏

من تا به حال از کسی و چیزی نترسیده ام

امام از هیچ تهدید و از هیچ مسأله ای خوف و ترس نداشتند. در حرکتی که می کردند هیچ وحشتی از اینکه مسائلی ممکن است رخ دهد در وجود ایشان نبود یکبار فرمودند:
من تا به حال از کسی و از چیزی به هیچ وجه نترسیدم، و در من خوف راه پیدا نکرد.
آیت الله فاضل لنکرانی کیهان ش 17048

ما همه می میریم

روزی گفتند که علی امینی، نخست وزیر تصمیم گرفته است که به دیدن علمای قم بیاید. نمی دانم روز عید مبعث بود یا عید غدیر که نخست وزیر به اتفاق رئیس ساواک وقت و مصباح التولیه و عده ای دیگر به منزل حضرت امام آمدند. آنها از آن در حیاط کوچک وارد شدند و به اتاق کوچکی که عده ای از طلبه ها و آقای پسندیده نیز حضور داشتند، آمدند. در اتاق تنها یک ظرف گز خورده شده، وجود داشت. چرا که امام روز قبل به من گفته بودند: مسعودی فردا روز عید است. یک رقم شیرینی، فقط یک رقم شیرینی تهیه کن.
در هر صورت رئیس ساواک و عده ای مامور در حیاط کوچک خانه ایستادند و مهاجرانی روحانی دربار وارد اتاق شد. امینی دم در، در حال باز کردن بند کفشهایش بود که مهاجرانی داخل شد و گفت: آقای نخست وزیر منظورش هم این بود که امام به نشانه احترام به نخست وزیر از جای خود بلند شوند و احترام بگذارند ولی حضرت امام (ره) اعتنایی نکردند و تا زمانی که امینی داخل شد و در کنار امام نشست، از جای خود بلند نشدند. در آن زمان هم از جای خود بلند شدند و نشستند و فرمودند: یا الله! یعنی همان احترامی را که به طور معمول برای دیگران به جا می آوردند، برای امینی هم به جا آوردند. نخست وزیر به محض نشستن، گفت: اسعدالله ایامکم حضرت امام (ره) هم در جواب فرمودند: اسعدالله و بلافاصله اضافه کردند: ما همه می میریم ولکن باید بدانیم در کجا هستیم.
حدود بیست دقیقه صحبت فرمودند که نمی دانم ضبط شده است یا نه. در آن صحبت امام گوشزد کردند که اگر دستگاه حکومتی شاه بخواهد قوانینی بر خلاف اسلام وضع کند، عاقبت بدی برایش پیش خواهد آمد. پس از تمام شدن صحبتهایشان هم از جا برخواستند و به اتاق اندرونی تشریف بردند و امینی هم رفت. پس از آن شنیدم که امینی گفته بود که با این مرد به هیچ عنوان نمی توان کنار آمد. بالاخره هم پس از مدتی استعفا کرد و از کار کناره گرفت.
حجت الاسلام علی اکبر مسعودی کیهان ش 16686

اینقدر کشتی و بستی چکار کردی؟

وقتی سرهنگ مولوی نزد امام آمدند تا درباره نظر شاه با ایشان صحبت کنند صحبت های زیادی شد. تعبیر مولوی این بود که کشته ای پیش نیاید و...
امام ناراحت شدند و فرمودند: این آقا (شاه) که می گوید من پایم را در یک کفش می کنم، می کشم، می بندم، کشتی، بستی، چکار کردی؟!
سرهنگ مولوی رنگش عوض شد و گفت: آقا اجازه می دهید من اینها را یادداشت کنم؟
امام فرمود: یادداشت کنید. ایشان (شاه) چکار کرد. دیگر چه کار از دستش بر می آید که انجام نداده باشد؟
حیدر علی جلالی خمینی کیهان ش 17039